بنیانهای فلسفی تطور معنای علم اجتماعی مدرن
/ استادیار گروه غربشناسی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشة اسلامی / soheiliv1367@gmail.comArticle data in English (انگلیسی)
- Elder-Vass, Dave (2010). The Causal Power of Social Structures: Emergence, Structure and Agency. Cambridge University Press.
- Dilthey, Wilhelm (2002). Selected Works, The Formation of the Historical World in the Human Sciences, R. A. Makkreel and F. Rodi (eds. ), Vol. 3, Princeton.
- Dilthey, Wilhelm.(1989) Introduction to the Human Sciences, (Selected Works Vol. 1): Princeton University Press.
- Jahoda, G. (2017). Mill versus Durkheim on the Methods. Athens Journal of Social Sciences, 4(2), 123-136.
- https://doi.org/10.30958/ajss.4-2-1
- Heilbron, J., Magnusson, L. & Wittrock, B. (1998). The rise of the social sciences and the formation of modernity: 1750-1850. Springer.
- Kinzel, K. (2021). Historical thought in German neo-Kantianism. British Journal for the History of Philosophy, 29(4), 579-589. https: //doi. org/10. 1080/09608788. 2021. 1932411.
- Putnam, Hilary (2002). The Collapse of the Fact/Value Dichotomy and Other Essays. Cambridge, Massachusetts: Harvard University Press.
- Rickert, H. (1902). The limits of concept formation in natural science: A logical introduction to the historical sciences in in The Neo−Kantian Reader. chapter22, edited by Sebastian Luft, Routledge.
- Robson. J. M. & et al (1976). Collected Works of John Stuart Mill, Toronto & London.
مقدمه
تحول معنای «علم اجتماعی» در دورة مدرن را میتوان یکی از عمیقترین دگرگونیهای معرفتی و وجودی در تاریخ تفکر غرب دانست؛ دگرگونیای که همزمان، به بازتعریف انسان، جامعه و خود علم انجامیده است. آنچه در اینجا از علم اجتماعی مورد نظر است، علم اجتماعی بهمثابة کل است که به حوزة امور مربوط به انسان و جهان اجتماعی میپردازد (بکهاوس و فونتین، 1402، ص31). این منظر مطالعاتی حوزهای و نوپدید است و ذیل جامعهشناسی تاریخی علوم اجتماعی قرار میگیرد. ظهور تاریخی علوم اجتماعی تحلیل متون و بینامتنیت و همچنین زمینههای اجتماعی آنها را در تمام مقیاسهای تحلیل جدی میگیرد (فاسین و اشتاینمتز، 1404، ص33ـ35).
بررسی این مسئله مستلزم فهم رابطهای دیالکتیکی میان عوامل وجودی و معرفتی است. سیر تحول معنای علم اجتماعی به معنای توجه به روابط خطی زمانی میان مفاهیم گوناگون ناظر به علم اجتماعی نیست، بلکه محصول تعامل متقابل میان چگونگی بودن انسان در جهان مدرن و چگونگی دانستن او دربارة جهان اجتماعی است. بنابراین هرچند میتوان نوعی تقدم و تأخر زمانی را میان این مفاهیم و جریانهای فکری یافت، اما سخن از تطور معنای علم اجتماعی تنها نگاهی توصیفی به روند طرح و شیوع استعمال یک مفهوم نیست؛ ازاینرو روش تاریخ مفاهیم تحلیل در زمان و همزمان را درهم میآمیزد (کوزلک و گومبرشت، 1403، ص61). مسئلة این مقاله از جهتی شبیه به کاری است که راینهارت کوزلک در کتاب سترگ مفاهیم پایه در تاریخ: فرهنگ لغت تاریخی زبان سیاسی و اجتماعی در آلمان (Basic Concepts in History: A Historical Dictionary of Political and Social Language in Germany) است که بخشهای منتخب آن با عنوان تاریخ مفاهیم و مفاهیم بنیادین به زبان فارسی به چاپ رسیده است. کوزلک در این اثر نیروی تاریخی مفاهیم بنیادین را از طریق معانی متداوم و پایدار آنها از ریشههایشان تا تغییر و چرخشهایی که در سرتاسر دورة فرایندهای مدرن رخ داده ترسیم مینماید (کوزلک، 1403، ص44). به بیان دیگر، هر دگرگونی در صورتبندی وجودی انسان مدرن، افقهای تازهای برای شناخت اجتماعی گشوده و درعینحال، صورتهای جدید معرفت اجتماعی نیز به بازسازی نحوة بودن انسان در جهان انجامیدهاند. این پیوند دوسویه بدین معناست که معرفت اجتماعی نه صرفاً بازتاب وضعیت تاریخی و اجتماعی است، بلکه خود عاملی در تکوین آن نیز است.
تحولات ساختاری مدرنیته همچون ظهور دولت ـ ملتها، انقلاب صنعتی، رشد فردیت و عرفی شدن نهادهای زندگی نوعی گسست در نحوة بودن انسان در اجتماع پدید آوردند که به تولد صورتی جدیدی از علم اجتماعی منجر شد (لالمان، 1399، ص50). انسان مدرن در جهانی زیست که روابط آن از بنیادهای سنتی و قدسی جدا شده و به روابط کارکردی و عقلانی بدل گردید. از سوی دیگر، همین دگرگونی وجودی، صورتهای تازهای از خودآگاهی پدید آورد که در آن، انسان نه صرفاً کنشگری اخلاقی، بلکه سوژهای شناختی تلقی شد؛ موجودی که میتواند جامعه را همچون موضوعی عینی مطالعه کند. بدینسان، تحول در بنیانهای وجودی انسان، امکان زایش نوعی دانش جدید را فراهم کرد که جامعه را نه بهمنزلة عرصة معنا و فضیلت، بلکه بهمثابة نظامی از روابط علّی و قانونمند مینگرد (Elder, 2010, p. 12).
رابطة علم اجتماعی و فرهنگ دوسویه و دیالکتیکی است. هر علم اجتماعی در موضوع مطالعة خود، یعنی جامعه و آگاهی اجتماعی تأثیرگذار است و میتواند سبب تثبیت یا تزلزل آن شود (پارسانیا، 1400، ص72ـ73). در جهان مدرن نیز شکلگیری علم اجتماعی مدرن، بهنوبة خود در تثبیت و بازتولید وضعیت وجودی غرب مدرن نقش داشته است. توضیح آنکه علم اجتماعی، با عینیسازی جامعه و قابل مشاهده ساختن کنش انسانی، نوعی شیءوارگی تازه در خودآگاهی انسان مدرن پدید آورد. انسان میکوشد خود را همچون دیگری ببیند تا از رهگذر شناخت خویش، بر خویشتن سلطه یابد. درنتیجه، علم اجتماعی هم بازتاب مدرنیته است و هم یکی از سازوکارهای تحقق آن. این رابطة دوسویه میان دانستن و بودن، هستة اصلی تحول در معنای علم اجتماعی را شکل میدهد.
بر همین اساس چارچوب مفهومی این پژوهش بر این ایده استوار است که تطور معنای علم اجتماعی تنها در صورتی قابل فهم است که تاریخ اندیشه و فلسفة علم در بستر مدرنیته بهصورت یک کل پیوسته دیده شوند. پیدایش علم اجتماعی مدرن، صرفاً ظهور یک رشتة جدید نبود، بلکه نتیجة دگرگونیهای عمیق در نحوة فهم انسان از خود، جامعه و علم بود. علوم اجتماعی در ضمن تعامل تاریخی میان فلسفه، اخلاق، سیاست و علم نوین شکل گرفتند و از همان آغاز تحت تأثیر تحولی قرار داشتند که مدرنیته در تعریف عقلانیت، تجربه و سوژگی ایجاد کرد.
معرفت و علم از ابعاد، سطوح و لایههای مختلفی برخوردار است و هر بخشی از آگاهی که در یکی از ابعاد، سطوح و یا لایههای معرفت قرار میگیرد، تعینی از تعینات معرفت و علم بهشمار میرود (پارسانیا، 1390، ص137). یکی از عوامل تعینبخش معرفتهای پیشین و بنیادین هستند. توضیح آنکه اثرگذاری و اثرپذیری بخشهای مختلف معرفت در معرفت علمی یکسان نیست. ابعاد مختلف معرفت که در عرض یکدیگر و سطوح مختلف معرفت که در طول یکدیگر قرار دارند، بر هم اثر میگذارند. سطوح و لایههای عمیقتر معرفت که نحوة نگاه انسان به هستی، انسان و معرفت را شکل میدهند، در سطوحی نظیر اندیشة اجتماعی و سیاسی تأثیرگذارند (پارسانیا، 1390، ص140ـ141). این لایههای مختلف معرفت نیز بیشترین اثر را از نحوة هستی و وجود عالم و شناسا میپذیرند و از سنخ مباحث وجودشناختی معرفت است (پارسانیا، 1390، ص138). از این منظر همانطور که انسان موجودی دارای ابعاد جسمانی و در لایههایی از هویت خود زمانی و مکانی است، علم نیز به تبعیت از این انسان عالم همین خصوصیت را داراست (پارسانیا، 1402، ص253ـ254)؛ یعنی تحلیل وجودشناختی انسان بهعنوان علم و علم انتزاعی و آگوئستیک نیست و در دنیای مادی به وجود میآید؛ درنتیجه، از زمان ـ مکان و بهتبع آن از تاریخ ـ جغرافیا انفکاکناپذیر است (صدرالدین شیرازی، 1981، ج3، ص25 و 140). مدرنیته بهمثابة یک کل پیوسته دلالت بر همین موقعیت تاریخی ـ جغرافیایی دارد.
از آنچه گذشت نتیجه میشود که پیوند میان تاریخ اندیشه و فلسفة علم رابطهای صرفاً بیرونی نیست. تغییر در ساختارهای وجودی انسان مدرن از فردیتیابی تا عقلانی شدن جهان اجتماعی، افقهای معرفتی تازهای برای شناخت جامعه پدید آورد و در جهت معکوس، تعریف تازهای از علم و تجربه، شیوههای بودن و فهمیدن انسان در جهان اجتماعی را بازآفرینی میکند. به بیان دیگر، علم اجتماعی نه صرفاً واکنشی به شرایط تاریخی، و نه صرفاً محصول نظریهپردازی فلسفی است، بلکه نتیجة تعامل متقابل این دو حوزه است که در بستر مدرنیته یکدیگر را شکل داده و از هم تأثیر پذیرفتهاند (Heilbron & et al, 1998, p. 27-28).
بر این اساس، معنای علم اجتماعی مدرن را باید در چارچوب روابط دوسویه و دیالکتیکی علم و بنیاینهای آن با فرهنگ تبیین کرد. چنین چارچوبی امکان میدهد تا تطور معنای علم اجتماعی نه صرفاً بهمنزلة تکوین یک رشته، بلکه بهعنوان بازتاب تحول در خودآگاهی مدرن بررسی شود و درنتیجه، بنیانی برای بازسازی انتقادی علوم اجتماعی در عصر حاضر فراهم آید. روش مناسب با این پژوهش، روششناسی بنیادین انتقادی است. توضیح آنکه فرآیندی را که یک نظریه طی میکند از عوامل مختلف معرفتی و غیرمعرفتی متأثر است. منظور از عوامل غیرمعرفتی، مواردی همچون انگیزههای شخصی و فردی و عوامل تاریخی و اجتماعی است. پس هر نظریة اجتماعی در بستری از زمینههای تاریخی و اجتماعی به وقوع میپیوندد؛ هرچند خود دانشمند به آنها توجه تفصیلی نداشته باشد (پارسانیا، 1392، ص10ـ12) روششناسی بنیادین امکان توجه به این پیوند دیالکتیکی، بدون درافتادن در ورطة نسبیتهای معرفتی که بسیاری از نظریات جامعهشناسی معرفت و جامعهشناسی تاریخی علوم اجتماعی به آن گرفتارند را از نظر بنیادین و از نقطهنظر انتقادی فراهم میآورد. در مقام گردآوری مفاد پژوهش نیز از روش کتابخانهای استفاده شده است.
ضرورت این پژوهش نیز از همین توجه به خاصیت تحولی علم اجتماعی ناشی میشود. صورتبندیهای پوزیتیویستی از اشکال کلاسیک تا اشکال پیچیدهتر معاصر، بخش مهمی از ظرفیتهای معنایی، ارزشی و تفسیری فهم جهان انسانی را به حاشیه رانده و غلبة رویکردهای تجربی، سنجشی و قانونمحور سبب شده است تا افق علم اجتماعی به الگوهای تبیین کمّی محدود شود؛ درنتیجه، نقش معنا، تجربة زیسته، سوژگی و غایتمندی در مطالعة کنش انسانی کمرنگ گردد. این در حالی است که علم اجتماعی در سرآغازهای خود واجد چنین محدودیتهایی نبود و در اشکال متنوعی در سنت جدید غرب تکوین یافت. اشکالی که هریک در بستر بخشی از کلیت تاریخی و معرفتی مدرنیته شکل گرفتند و حامل صورتهای متفاوتی از نسبت میان انسان، جامعه و معرفت بودند.
هریک از این صورتها از علوم اخلاقی تا علوم روحی و فرهنگی، بخشی از ظرفیتهای معنایی و تفسیری فهم جامعه را حفظ میکردند و در کلیت سنت فکری مدرن به نوعی با یکدیگر در تعامل و تکامل دیالکتیکی قرار داشتند، اما با تثبیت پوزیتیویسم و توسعة نهادهای علمی جدید در نیمة قرن نوزدهم تا نیمة نخست قرن بیستم، بخشی از این میراث معرفتی به حاشیه رفت (پارسانیا، 1390، ص24). بنابراین بازشناسی این مفاهیم فراموششده و احیای جایگاه آنها در تحلیل اجتماعی، نه یک پروژة صرفاً تاریخی، بلکه ضرورتی معرفتشناختی برای بازسازی بنیادین علوم اجتماعی است. پژوهش حاضر میکوشد نشان دهد که بازگشت انتقادی به سیر تطور معنای علم اجتماعی و فهم ریشههای هستیشناختی و معرفتی آن، چگونه میتواند افقی نو برای بازاندیشی در روش، موضوع و غایت علوم اجتماعی در جهان معاصر بگشاید.
علوم اخلاقی: سرآغاز
مفهوم علوم اخلاقی معادل (Moral Science) است. علوم اخلاقی در سنت فکری غرب از حیث دامنه و کارکرد با واژة اخلاق (Ethics) تفاوت بنیادین دارد. اصطلاح علوم اخلاقی بهویژه از دورة تجربهگرایی اسکاتلندی به بعد، به دانشی اطلاق شد که هدف آن نه صدور احکام هنجاری، بلکه فهم تجربی و تحلیلی طبیعت انسان، عواطف، انگیزشها و سازوکارهای اجتماعی رفتار انسانی بود. هیوم به دنبال بنیانگذاری علم اخلاقی همچون علمی دربارة طبیعت انسان است، نه تدوین باید و نبایدهای اخلاقی (مروارید و حقی، 1388، ص191). از سوی دیگر، آدام در نظریة احساسات اخلاقی نشان میدهد که علوم اخلاقی از تحلیل هنجاری فراتر میروند و به بررسی سازوکارهای درونی همدلی، قضاوت اخلاقی و تجربة مشترک انسانی میپردازند (قائمی نیک، 1404، ص190ـ191). دغدغة دورکیم نیز آنگونه که در مقدمة کتاب تقسیم کار بیان میکند و برخلاف دیدگاههایی که به رویکردهای کمینگر و محاسباتی ذیل علوم اجتماعی پوزیتویستی نزدیک میشود، تبیین واقعیتهای زندگی اخلاقی بر مبانی علوم پوزیتویستی است. او معتقد است واقعیتهای اخلاقی پدیدههایی مانند دیگر پدیدهها هستند، پس مشاهدة این خصلتها، توصیف آنها، طبقهبندی و بیرون کشیدن قوانین تبیینکنندة آنها باید امکانپذیر باشد. به همین دلیل در نهایت هدف خود را تکوین علم اخلاق معرفی میکند (دورکیم، 1395، ص39). تفاوت علوم اخلاقی و طبیعی در این سنت به دوگانة طبیعت و ذهن بازمیگردد. به این ترتیب که علوم اخلاقی ناظر به قوانین ذهن و روح است و علوم طبیعی مربوط به قوانین ماده است (تامس، 1379، ص96).
تعبیر اخلاق برای این دسته از علوم از این جهت است که امر اخلاقی، حقیقتی است که تکوین آن وابسته به اراده انسان است، اراده ملازم با ویژگی اختیار است و اختیار با ایدة خیر مطلق یا بنیان اخلاق مرتبط است. توضیح آنکه از آغاز پیداش فلسفه، پرسش از خیر مطلق یا همان بنیاد اخلاق، مسئلة اصلی مباحث نظری محسوب میشده است. توضیح همین حقیقت نیز منجر به شکلگیری فرقهها و مکاتب شده است (میل، 1388، ص45). در واقع فلسفة اخلاق به دنبال تعیین مبنای اخلاق است. بنابراین اخلاق هنجاری تنها جزئی از علوم اخلاقی است و به لحاظ تحلیلی نیز بیان نتایج مطالعات تجربی در باب کنش انسانی به زبان هنجارهای باید ـ نبایدی است.
جان استوارت میل (1806ـ1873) اولین کسی است که تلاش نموده تا بهصورت تفصیلی و جامع همچون بیکن منطق ویژة علوم اخلاقی را تدوین نماید (فروند، 1393، ص61ـ62). میل مبنای اخلاق را فایدهگرایی میداند. فایدهگرایی مسلکی است که فایده یا اصل بیشترین خوشی یا خرسندی و ذات لذت (happiness) را بهعنوان مبنای اخلاقیات میپذیرد. به بیان دیگر، معیار درستی یا نادرستی هر عمل وابسته به میزان تأثیر در افزایش خوشبختی و لذت و نبودن رنج و محرومیت است. آنگونه که از جان راولز نقل شده فایدهگرایی در ابتدا بیشتر ایدهای برای ادارة اجتماع و برنامهریزی برای آن بود (میل، 1388، ص24). در این معنا شاخههای خاص علوم اخلاقی، الگوهای تحقق این غایت هستند.
میل از منظر روششناختی معتقد است که منطق علوم اخلاقی به لحاظ صوری و فرم باید از منطق علوم طبیعی پیروی کند، اما از حیث آنچه موضوع یا مادۀ استنتاج را تشکیل میدهد، فرآیندهای استنتاج تجربی در این دو حوزۀ کلان دانشی ـ بهتبع تفاوت موضوعاتشان ـ متفاوت خواهد بود (جمعی از نویسندگان، 1403، ص96ـ97). از حیث مادة استدلال، میل گزارهای را که بتواند میان وضعیت اکنون، گذشته و آینده نسبت ضروری برقرار سازد را شخصیت جمعی انسان یا اتولوژی مینامد (وینچ، 1372، ص98ـ99). اتولوژی خود با ارجاع به اصول ثابت طبیعت انسانی یا ذهن موجه میشود (Jahoda, 2017, p. 127-128). علم متناظر با این اصول ثابت طبیعت انسان و ذهن که میل آن را قواعد عام ذهن مینامد، همان روانشناسی است (Jahoda, 2017, p. 127-128).
دسترسی به اتولوژی و ارجاع آن به روانشناسی با چه اصولی انجام میشود؟ میل با التفات به پویایی جامعه برخلاف پدیدههای تجربی، آزمایش را ناممکن میداند و ازاینرو به سراغ الگویی جدید میرود. وی بر اساس ایدة کنتی تقسیم مطالعة اجتماعی به ایستا و پویا، معتقد است که مطالعة امر ایستا متوقف بر شناخت وجه پویای امر اجتماعی است. بنابراین اتولوژی هر قومی را باید در تاریخ جستوجو کرد و آن را روش تاریخی یا قیاسی معکوس مینامد. تلاقی اصل ترقی که میل از کنت به ارث برده در کنار قواعد عام ذهن، امکان درکی تاریخی را به نحو صحیح و عقلانی از قوانین جوامع فراهم میآورد. مسئلة اصلی جامعهشناسی عمومی این است که این اتولوژی جوامع را از تاریخ برگیرد و نشان دهد که از قوانین مشتقشده از قوانین طبیعت بشری و قواعد عام ذهن است. بنابراین دقیقترین و نادرستترین تعمیمها از سیر تاریخ، هر دو ممکن است (Robson & et al, 1976, p. 1110-1111).
بنابراین از نظر میل، علوم اخلاقی بر علمی میانجی به نام اتولوژی ابتنا دارند و اتولوژی نیز بر روانشناسی مبتنی است؛ درنتیجه، تمام دانشها به روانشناسی ارجاع مییابند. در این فرض روانشناسی تجربی بهجای متافیزیک و علمالنفس فلسفی نشسته است و از طریق میانجی به علوم اخلاقی منتهی میشود. غایت علوم اخلاقی نیز منفعت یا لذت است. همچنین به لحاظ منطق صوری نیز علوم اخلاقی در نهایت باید اعتبار خود را از روشهای تجربی و استقرایی کسب کنند، و البته روش این علوم تجربی به معنای آزمایشگاهی و آماری نیست و بر نوعی تاریخیت دلالت دارد. این تاریخ به نحو تاریخ تکینه و انحصاری همچون سنت وبری فهم نمیشود (اسکاچپل، 1388، ص500ـ506)، بلکه درکی پوزیتویستی از تاریخ است که بر مبنای زمان ریاضی خطی تبیین میگردد.
دیلتای و علوم انسانی
ویلهلم دیلتای (1833ـ1911) نقطة عطف مهمی در تاریخ تحول معنای علم اجتماعی است. ایدة وی در کتاب تشکل جهانهای تاریخی متأثر از گفتوگویی انتقادی و بنیادین با ایدة جان استوارت میل در باب علوم اخلاقی است. دیلتای تلاش کرد تا چارچوبی نظاممند برای علوم انسانی یا روحی در برابر الگوی مسلط علوم طبیعی ارائه کند و نشان دهد که فهم جهان انسانی بر تجربة زیسته، معنا و تاریخ تکیه دارد، نه صرفاً بر مشاهده و قانونمندی تجربی (Dilthey, 1989, p. 60-88).
دیلتای به دنبال آن بود که از شأن علوم انسانی در برابر علوم طبیعی دفاع کند و بر همین اساس، دغدغة اصلی خود را بر نشان دادن تمایز ماهیت دستهای از دانشهای ناظر به انسان در مقابل علوم طبیعی قرار داد. وی متعلق به سنت آلمانی است. در سنت آلمانی ایدئالیسم رویکرد مسلط است. در آلمان بهجای تشکیل یک حوزة مستقل جامعهشناسی، تا مدتها بسیاری از متفکرین آلمانی میخواستند مسائل اجتماعی را در افق فلسفه و فلسفة تاریخ مورد مطالعه قرار دهند (نراقی، 1388، ص135ـ136). سنت فکری آلمانی برخلاف سنت فرانسوی و انگلیسی که به عمل توجه میکنند، به وجه نظاممندی و صورتبندی مفهومی امور در قالب نظام دانش اهمیت میدهد. وی فرزند یک کشیش مسیحی است که در دانشگاه هایدلبرگ الهیات خواند و در آنجا با سنت ایدئالیسم آلمانی از طریق برخی از اساتید خود آشنا شد. وی در ادامة سنت آلمانی موقعیت خود را تصور میکند و به دنبال بسط و امتداد ایدة کانت است؛ زیرا دستاورد نهایی کانت در تحلیل او از معرفت علوم طبیعی و فیزیک نیوتنی و ریاضی نهفته است و پرسش بعدی این است که آیا معرفتشناسی تاریخ که خود کانت آن را بهدست نداد در درون چارچوب مفاهیم او ممکن است؟ (دیلتای، 1392، ص192).
ایدة اصلی زندگی فکری او بهمنظور ارائة طرحی نظاممند برای علوم مربوط به انسان بدون در نظر گرفتن بررسیهای انتقادی که وی با مواضع مختلف فلسفی تاریخی و معاصر انجام داد، قابل درک نیست. این اختلافات گاهی بهصورت آشکار خود را نمایان ساخته و در برخی موارد صورتی ناپیدا دارد. محصول تمام این گفتوگوهای پیدا و پنهان، شکلگیری و تکوین کتاب نقد عقل تاریخی و البته دیگر آثار او در این زمینه است. البته دیلتای مبدع اصطلاح علوم انسانی نیست و حتی گاهی تلاش کرد تا اصطلاحی دیگر همچون «علوم اخلاقی ـ سیاسی» یا «علوم ناظر به جهان عملی» را بهکار ببرد؛ هرچند در مجموع اصطلاح علوم انسانی در کارهای فکری او بیشتر بهکار گرفته شده است (شجاعی جوشقانی، 1396، ص27ـ28).
مسئلة اصلی دیلتای نحوهای از دروننگری در شناخت امر انسانی است. مفهوم مناسب برای توضیح این دروننگری در دستگاه مفهومی دیلتای، تجربة زیسته است. تجربة زیسته و فهم هر نوع تعبیری از تجربههای زیسته بنیاد هر حکمی و هر مفهومی و هر شناختی است که وجه تمایز علوم انسانی است (دیلتای، 1391، ص149). تجربة زیسته شرط متقدم برای شناخت جهان روح بشر است. این مفهوم در پیوند با انسان، زندگی در مرکز و محور اندیشهها و دستگاه اندیشة دیلتای قرار دارد. بر این اساس او با زندگی آغاز میکند و در پروراندن مفاهیم باز به زندگی میرسد. این فرآیند و چرخة زندگی در بازة زمان محدود است، بلکه فرآیندی درونی است که شبکهای محدود از پیوستاری از زندگی تا مرگ است.
پیوستار زندگی با مفهوم زمان گره میخورد، اما همانگونه که اشاره شد، زندگی و تجربة زیسته را بهمثابة امری درونی میفهمد و ازاینرو زمان در تحلیل او، زمان ریاضیاتی و بهتبع خطی نیست، بلکه زمان بهمثابة استمراری که زمان حال را به گذشته و آینده میپیوندد تجربه میشود و ویژگی سیر زندگی ما نسبتها و روابط بیپایان بین چنین آینده و حال و گذشتهای است. درنتیجه، زندگی با لحظة اکنون پیوند مییابد و البته این اکنون گسسته از گذشته و آینده نیست. در این مبنا علوم انسانی، شناخت و توضیح زندگی و لحظة اکنونی است که نسبتی پیوستاری به گذشته و آینده دارد و بر این اساس موضوع علوم انسانی نه یک ذهن منزوی، بلکه شبکهای از معانی تاریخی است که در ساختارهای اجتماعی و فرهنگی رسوب یافته و قابل بازسازی است. بنابراین زندگی انسانی واقعیتی صرفاً زیستی نیست، بلکه تاریخی و معنایی است. انسان جهان را از رهگذر ساختارهای معنایی و تفسیری تجربه میکند و همین ساختارهاست که موضوع علوم روحی میشود. علوم روحی یا به تعبیری شایعتر علوم انسانی در مقام صورتهای عینیتیافتة زندگی انسانی بررسی میکنند. روش این علوم، بازسازی همدلانه و تفسیری این عینیتهاست. پژوهشگر باید از طریق متون، نهادها، آثار فرهنگی و اسناد تاریخی، معنایی را که در آنها عینیت یافته است، دوباره به سطح فهم درونی بیاورد.
بر اساس چنین پیشزمینهای، دیلتای تمایز روششناختی میان «تبیین» و «تفهم» (Verstehen) را صورتبندی کرد. تبیین، روش علوم طبیعی و مبتنیبر کشف قوانین علّی است. در مقابل، تفهم روشی است که از سرشت زندگی انسانی مشتق میشود و هدف آن بازسازی نیت، معنا، تجربة زیسته و زمینة تاریخی کنش است (نوری و ریختهگران، 1391، ص113ـ114). این تمایز تنها روشی نیست، بلکه بیانگر تفاوت وجودی واقعیت طبیعی و واقعیت انسانی است. اگر زندگی و تجربة زیسته انسانی همواره واجد ساختارهای معنایی است و فهم آن نیازمند ورود به افق معناست، آنگاه علوم انسانی باید به بازسازی ساختارهای عینیشدة زندگی در مقام روش متکی باشد.
بنابراین دیلتای در مسیر تکوین بازتعریف «عینیت» در علوم انسانی است. او برخلاف پارهای برداشتها از نسبیگرایی دفاع نمیکند، بلکه نشان میدهد که علوم انسانی نیز میتوانند عینی باشند. با این تفاوت که عینیت در این حوزه نه از قوانین عام، بلکه از تعینیافتگی زندگی انسانی در قالب نهادها، سنتها و صورتهای فرهنگی ناشی میشود (Dilthey, 2002, p. 103-108). بدین ترتیب، عینیت علوم انسانی نوعی عینیت تفسیری یا عینیت تاریخی است که در آن فهم پژوهشگر با ساختارهای عینی شکلگرفته در تاریخ پیوند برقرار میکند. تمایز دیلتای میان مقولات صوری کانت و مقولات واقعی خود او همین نکته را تکمیل میکند؛ زیرا نشان میدهد که ساختار فهم انسانی بر شبکهای از معانی و تجارب تاریخی استوار است (Dilthey, 2002, p. 214).
در چنین چارچوبی، غایت علوم انسانی بازسازی و فهم جهان زندگی انسانی است. موضوع اصلی این علوم نه رفتار بیرونی، بلکه سازمان معنایی زندگی انسانی است. این سازمان معنایی خود را در تاریخ، فرهنگ، نهادها و میراث بشری آشکار میکند. دیلتای در تشکل جهان تاریخی تأکید میکند که انسان تنها در بستر این کلیت تاریخی معنا مییابد و علوم انسانی نیز باید همین کلیت را موضوع شناخت قرار دهند (دیلتای، 1391، ص116ـ117).
دیلتای از این منظر، حلقة واسطی میان سنت علوم اخلاقی و پیدایش جامعهشناسی تفسیری است. همان اصولی که پیشتر در علوم اخلاقی بهصورت تأکید بر فضیلت، غایت و تجربة درونی حضور داشت، اکنون در قالب مفاهیمی چون فهم، تجربة زیسته، عینیتیافتگی زندگی و ساختار معنایی تاریخ بازسازی میشود. ریکرت این خط را با تمایز میان واقعیتهای طبیعی و تاریخی ادامه میدهد و بر نقش ارزشها در انتخاب و سازماندهی موضوعات تاریخی تأکید میکند. از نظر ریکرت هر آنچه فرد باشد، فرد تاریخی بهحساب نمیآید و ذیل علوم فرهنگی قرار نمیگیرد. آنچه افراد تاریخی را متمایز میکند، وابسته بودن آنها به ارزش است. ویژگی افراد تاریخی تفکیکناپذیری است (Rickert, 1902, p. 345). ویژگی که تفکیکناپذیری فرد تاریخی را موجه مینماید، ارزشی است که در مسیر فرآیند معنابخشی به آن پیوست شده است (همان). از منظر وبر جامعهشناسی علمی که هدفش فهم تفسیری رفتار اجتماعی برای دستیابی به تبیین علل، مسیر و آثار این رفتار است که توأمان تاریخی و تطبیقی است و تحلیلی از تمدنهای اصلی جهان، تکامل و تطور متفاوت آنها در خلال زمان ارائه میدهد (ایچ لسناف، 1378، ص16ـ19). بر این اساس علوم انسانی و روحی دیلتای، ترجمان روششناختی همان شهود بنیادین علوم اخلاقی است که جهان انسانی را تنها از درون افق معنا و ارزش میتوان فهمید.
دامنة این دیدگاه به سنت تحلیلی علوم اجتماعی نیز سرریز شده است؛ بهگونهایکه نقدهای متأخر به پوزیتیویسم در فلسفة علوم انسانی، بهویژه در آثار هیلاری پاتنم، در سطحی دیگر ادامة همان مسئلهای است که دیلتای طرح کرده بود. پاتنم در نقد ثنویت واقعیت و ارزش معتقد است که طرفداران این دوگانگی بهواسطة بیرون راندن ارزشها از قلمروی واقعیتها، اجازة درک وابستگی و درهمبافتگی آن دو را نمیدهند؛ درحالیکه مفاهیم ارزشی در عرصة علم قابل چشمپوشی نیستند و از سویی نیز این ارزشها عاطفی، احساسی، شخصی و نسبی نیز نیستند (Putnam, 2002, p. 21).
هرچند طرح پاتنم ایدة خود را به فلسفة پراگماتیستی ویلیام جیمز منتسب میکند (پاتنم، 1395، ص25)، اما این ایده حتماً ریشههایی در امکانهای علوم روحی و انسانی دیلتای خواهد داشت؛ زیرا دیلتای این علوم را نه یک حلقة حاشیهای، بلکه یکی از ستونهای اصلی در فهم تطور معنای علم اجتماعی مدرن تعریف کرد؛ ستونی که بر پایة آن میتوان نشان داد چرا پروژههای کاملاً پوزیتیویستی در علم اجتماعی، ناگزیر بخشی از واقعیت انسانی را حذف و سرکوب میکنند.
در مجموع، دیلتای با مفهوم علوم روحی، طرحی بدیل برای علم اجتماعی عرضه میکند که موضوع آن کنش معنادار و روش آن فهم تفسیری و افق آن جهان زندگی تاریخی انسان است. این بخش نشان میدهد که چگونه معنای علم اجتماعی در مدرنیته، از ریشههای اخلاقی خود فاصله نمیگیرد، بلکه این ریشهها در قالب مفاهیم روششناختی و معرفتشناختی تازهای بازسازی میشوند. به تعبیر دیگر، علوم روحی دیلتای را میتوان یکی از مهمترین حلقههای میانی میان علوم اخلاقی و علوم فرهنگی دانست که زمینه را برای فهم دیالکتیک میان معنا، ارزش و تبیین در تاریخ علم اجتماعی مدرن ناقص فراهم میآورد.
سهم دیلتای و ایدة علوم روحی و انسانی در تحول معنای علم اجتماعی را در سه سطح میتوان ارزیابی کرد: نخست، او برای علوم انسانی بنیانی مستقل ایجاد کرد که بر سرشت تاریخی و معنایی زندگی انسانی استوار است؛ دوم، در مقام روش، بر فهم تفسیری، تحلیل تاریخی و بازسازی معانی عینیتیافته تکیه کرد؛ سوم، غایت علوم انسانی را بازشناسی و بازسازی جهان زندگی انسانی دانست و بدین ترتیب مبنایی برای نوعی علم اجتماعی فراهم کرد که نه بر تقلید از علوم طبیعی، بلکه بر فهم کنش معنادار استوار است. بدین ترتیب، دیلتای حلقة واسط میان علوم اخلاقی و علوم فرهنگی در سنت مدرن بهشمار میآید و با صورتبندی مفاهیم روششناختی و معرفتشناختی تازه، مسیر جدیدی را برای تکوین علم اجتماعی بنیان میگذارد.
علوم فرهنگی و سنت نئوکانتی آلمان
علوم فرهنگی اصطلاحی مرکزی در سنت نئوکانتی آلمانی است که نخستین بار در آثار ویلهلم ویندلباند و هاینریش ریکرت صورتی منسجم یافت (Kinzel, 2021, p. 582). تکوین این اصطلاح پاسخی مستقیم به بحران روششناختی قرن نوزدهم بود؛ دورهای که در آن علوم طبیعی مدعی جهانشمولی روش خود بودند و میکوشیدند مطالعة جامعه، تاریخ و کنش انسانی را نیز در چارچوب قانونمندی و تبیین علّی جذب کنند. ویندلباند این مسئله را با تمایز میان روش تفریدی و تعمیمی مطرح کرد. رهیافت تکنگاری یا تفریدی با پدیدههای منفرد سروکار دارد؛ درحالیکه روشهای تعمیمی در پی تدوین گزارههای عام یا قوانین و یا نوموس یونانی است. وینلدباند و ریکرت روش تاریخ تکینه و تفردی در تاریخ و علوم همگن آن از رهیافتهایی که اقتصاد و جامعه را از مقولة علوم طبیعی میدانستند، جدا میکردند (آوتویت و باتامور، 1392، ص685).
البته در بخش اعظم قرن بیستم، رهیافت تفریدی بهواسطة نفوذ پوزیتویسم و ساختارگرایی تا حدی از اعتبار ساقط شد؛ هرچند که در پژوهشهای میدانی قومنگارانه همچنان رواج داشت و در مباحث روششناسی علوم اجتماعی نیز تحت عنوان روش مطالعة موردی به رسمیت شناخته میشد (آوتویت و باتامور، 1392، ص685). به هر روی، نتیجة این رهیافت آن است که تمایز علوم نه به موضوع، بلکه به روش و غایت آنها وابسته است. بدین ترتیب دوگانة مشهور علوم قانونمحور (Naturwissenschaften) و علوم فردی یا فرهنگی (Kulturwissenschaften) بنیان نهاده شد.
سنت نوکانتی در فلسفة آلمان، محصول عوامل مختلفی است. از ملیگرایی آلمانی که به کانت محوریت ویژهای میبخشد تا سنت رمانتیک و تاریخگرایی در کنار زمینههای فلسفی همچون نارضایتی از فلسفة اروپایی و افراطهای عقلانی در فلسفة هگلی و چالشهای نهاد علم و دانشگاه بهواسطة بحران جایگاه فلسفه در دانشگاههای اروپایی و بهطور خاص آلمان، زمینههای گوناگون شکلگیری سنت نوکانتی هستند (باقریان و همکاران، 1397، ص100ـ101). سنت نوکانتی به دو مکتب ماربورگ و بادن تقسیم میشود. وجه اشتراک این دو در تلاش برای دفاع، تفسیر و بازخوانی انتقادی فلسفة کانت است.
علوم فرهنگی در سنت نئوکانتی بر این فرض استوارند که واقعیت انسانی در قالب پدیدههای منفرد، یگانه و واجد ارزش تحقق مییابد، لذا هدف علوم فرهنگی نه کشف قوانین علّی، بلکه فهم و توصیف رویدادهای معنادار جهان انسانی، نظیر دین، هنر، اقتصاد، سیاست، تاریخ و نهادهای اجتماعی است. در واقع، ریکرت با تکیه بر انتخاب ارزشمحور نقدی بنیادین از پوزیتویسم و رویکردهای طبیعتگرایانه ارائه نمود. این بدان معناست که پژوهشگر از میان بینهایت رویداد تاریخی، آن موارد را برمیگزیند که دارای اهمیت فرهنگی هستند. بدین ترتیب، ارزشها نه عامل سوگیری، بلکه شرط امکان علم فرهنگیاند؛ زیرا بدون ارزشگذاری، هیچ رویدادی موضوع علم نمیشود. نقطة تمایز بنیادی تفاوت علوم فرهنگی با علوم اخلاقی را باید در سطح غایت و بنیانهای فلسفی جستوجو کرد. علوم اخلاقی بر محور کنش اخلاقی، غایتمندی و قواعد ناظر به رفتار صحیح شکل گرفتند. غایت علوم اخلاقی فهم سرشت کنش اخلاقی و بنیانهای فضیلت انسانی بود. در مقابل، علوم فرهنگی در پی تحلیل عینیتیافتگی فرهنگ هستند. به بیان دیگر، صورتهایی از زندگی جمعی که در قالب نهادها، قواعد، معانی و آثار فرهنگی تثبیت شدهاند. علوم فرهنگی در امتداد علم تاریخ و فلسفة تاریخ قرار میگیرند (مرادی، 1398، ص103).
تفاوت علوم فرهنگی با علوم انسانی دیلتای بنیادین است. دیلتای نقطة آغاز علوم انسانی را «زندگی» و تجربة زیسته میدانست و معتقد بود روش این علوم مبتنیبر «فهم» و بازسازی نیت کنشگر است. علوم انسانی در اندیشة او به سوژگی، تجربة درونی و عینیتیافتگی روح در تاریخ وابستهاند (دیلتای، 1392، ص192)، اما علوم فرهنگی در سنت ویندلباند ـ ریکرت از زندگی فردی آغاز نمیکنند، بلکه از «عینیتهای ارزشیشده» شروع میکنند؛ یعنی پدیدارهایی که به دلیل نقشی که در تحقق ارزشهای فرهنگی دارند موضوع علم قرار میگیرند. به همین دلیل ریکرت تأکید میکند که علوم فرهنگی علم تکینههاست؛ یگانههایی که تنها از رهگذر پیوند با ارزش، اهمیت مییابند (ریکرت، 1389، ص52ـ54). بنابراین اگر در دیلتای تجربة زیسته و جهان زندگی بنیان اصلی است، در علوم فرهنگی ارجاع به ارزش و انتخاب ارزشمحور بنیان روششناختی را تشکیل میدهد.
بنیانهای علوم فرهنگی را میتوان در سه محور اصلی جمعبندی کرد: نخست، محور هستیشناختی که بر اساس آن فرهنگ قلمرویی مستقل و غیر قابل تقلیل به طبیعت است. فرهنگ مجموعهای از پدیدارهای معنادار و تاریخی است که بدون ارجاع به ارزشها قابل تعریف نیست؛ دوم، بنیان معرفتشناختی که نشان میدهد علوم فرهنگی بهجای قانونمندی، به ارتباط درونی و معنا توجه میکنند؛ بنابراین روش مناسب آنها نه تبیین علّی، بلکه تحلیل تاریخی ـ تفسیری است؛ سوم، بنیان ارزششناختی که بر اهمیت گزینش رویدادهای فرهنگی تأکید میکند و معرفت فرهنگی را وابسته به پیوند میان واقعیت و ارزش میداند.
دلالتهای روششناختی علوم فرهنگی از همین بنیانها ناشی میشود. روش علوم فرهنگی، تحلیل تاریخی ـ تفسیری است؛ روشی که از قوانین کلی پرهیز میکند و به دنبال فهم پدیدارهای منفرد در شبکهای از معانی و ارزشهاست. در این دستگاه، «فهم» به معنای دیلتایی آن حضور دارد، اما نه از طریق بازسازی تجربة زیسته، بلکه از طریق بازسازی اهمیت فرهنگی پدیدار. به همین دلیل وبر که تحت تأثیر مستقیم ریکرت بود، جامعهشناسی را علمی تعریف کرد که به فهم تفسیری کنش معنادار میپردازد و هدف آن تبیین علّی پیامدهای تاریخی کنش است و این پیوند میان ارزش، معنا و تبیین تاریخی کاملاً ادامة سنت علوم فرهنگی است (تنهایی، 1379، ص270ـ269).
غایت علوم فرهنگی فهم و توضیح صورتهایی از زندگی انسانی است که درون ساختارهای ارزشی و تاریخی تثبیت شدهاند. این غایت نه اخلاقی است و نه تجربهگرایانه، بلکه فرهنگی است. علوم فرهنگی میکوشند نشان دهند چگونه ارزشها در تاریخ متعین میشوند، چگونه نهادهای اجتماعی بر اساس ارزشها شکل میگیرند، و چگونه فرهنگ بهمثابة کلیتی معنادار قابل فهم و تحلیل است. ازهمینرو غایت علوم فرهنگی بازسازی منطق درونی فرهنگ است.
در مجموع، علوم فرهنگی مرحلهای میانی در تطور معنای علم اجتماعی مدرناند. از سویی از علوم اخلاقی فاصله گرفته و از تحلیل کنش اخلاقی عبور میکنند؛ از سوی دیگر از علوم انسانی دیلتای فاصله میگیرند و از تجربة زیسته به عینیتهای ارزشیشده حرکت میکنند و در نهایت زمینه را برای ظهور جامعهشناسی تفسیری و تاریخگرایی ارزشمدار فراهم میسازند.
علوم اجتماعی و محاسباتی شدن
اصطلاح علوم اجتماعی در تاریخ اندیشة مدرن در بستر پروژة پوزیتویستی علم مدرن شکل گرفت؛ پروژهای که هدف اصلی آن بیرون بردن فهم جهان انسانی از قلمرو معنا، ارزش و تجربة تاریخی و وارد کردن آن به قلمرو مشاهده، اندازهگیری و قانونمندی بود. این مفهوم هنگامی پدیدار شد که امر اجتماعی بهعنوان پدیدهای قابل اندازهگیری، قابل پیشبینی و تابع قوانین فهم شد. از همینجا، علم اجتماعی در معنای مدرنش از علم اخلاق، علم معنا و علم فرهنگ جدا شد و در ردیف علوم طبیعی قرار گرفت. این گذار، نه اتفاقی و نه صرفاً نظری بود، بلکه نتیجة مجموعهای از تحولات معرفتشناختی، تاریخی و تکنولوژیک بود که در سنت تجربهگرای انگلیسی، در آمارگرایی قرن نوزدهم و سپس در پوزیتیویسم فرانسوی رسوب کرد.
بستر نخست این تحول را باید در سنت انگلیسی جستوجو کرد؛ سنتی که از آغاز، بهجای تأمل در معنا و ارزش، به مشاهده، تجربه و صورتبندی قوانین قابل تکرار میل داشت. سنت تجربهگرایی این تصور را در انسان مدرن تثبیت کرد که جهان انسانی را نیز میتوان همچون جهان طبیعی مطالعه کرد. در نیمة نخست قرن نوزدهم جریان آمارگرایی که ریشة اصلی آن در سنت انگلیسی و سپس در فرانسه گسترش یافت، گام دیگری در جهت کمیسازی جهان اجتماعی بود. آمارگرایان تحت تأثیر آدولف کتله، ریاضیدان بلژیکی، به دنبال کشف قوانین احتمالات در رفتار انسانی بودند و باور داشتند که میتوان از طریق گردآوری انبوه دادهها، الگوهای ثابت رفتار را استخراج کرد (نراقی، 1388، ص84). کتله مفهوم انسان میانگین را مطرح کرد (لالمان، 1399، ص87). انسان میانگین عاری از فردیت، عاری از معنا و عاری از تاریخ است. چنین انسانی نه تجربة زیسته دارد، نه نیت، نه غایت، نه ارزش، بلکه یک نقطة آماری است. این مفهوم، یکی از نخستین نشانههای گسست علوم اجتماعی از سنت معنایی و تاریخی بود و مبنای تبدیل سوژة انسانی به واحد داده را فراهم آورد.
از منظر آمارگرایی جهان اجتماعی جهان کمیتهاست. از اینجا به بعد، مفاهیمی چون هنجار، انحراف، رفتار، نظم و بینظمی، نه در نسبت با معنا، بلکه در نسبت با میانگینها و انحراف معیار تعریف شدند، حتی دورکیم با وجود مخالفت جدی با تقلیل علیت به همبستگی بهطور گسترده از روشهای آماری بهره گرفت و آمار را ابزاری برای تبدیل امر اجتماعی به شیئیت میدانست؛ بهگونهایکه تبیین یک همبستگی آماری عبارت است از وارد کردن متغیرهای کمکی بهگونهایکه امکان طراحی سازوکار علّی وجود داشته باشد (مردیها، 1382، ص78). بنابراین نخستین بنیان ترم علوم اجتماعی در این تصور ریشه داشت که امر اجتماعی قابل عددیسازی و تبدیل شدن به داده است.
در سنت فرانسوی آگوست کنت پروژة فیزیک اجتماعی که بعدتر به جامعهشناسی یا سوسیولوژی تغییر یافت را بنا نهاد. کنت نخستین کسی بود که صراحتاً ادعا کرد جامعه تابع قوانینی مشابه طبیعت است و علم اجتماعی باید این قوانین را کشف کند (ریتزر، 1381، ص20). از منظر روش پوزیتویستی او، علم اجتماعی همان علم قوانین، پیشبینی و کنترل جوامع است. هدف علم اجتماعی نه فهم معنای کنش انسانی، بلکه پیشبینی روندها و مدیریت نظم اجتماعی بود. این رویکرد، نقطة آغاز تثبیت علوم اجتماعی در معنای پوزیتویستی است. در این بنیان، علم اجتماعی دانشی پوزیتویستی است که موضوع آن رفتار جمعی و واحد تحلیل آن نظام علّی ـ کارکردی خواهد بود.
اما پوزیتیویسم کنت و سنت قانونگرایانة او تنها بخشی از بنیان این اصطلاح را شکل دادند. در این رویکرد به امر اجتماعی با تأکید بر شیئیت امر اجتماعی، جامعه را واقعیتی مستقل و عینی تلقی کرد که باید همچون شیء مطالعه شود. این جملة مشهور که باید امر اجتماعی را همچون شیء بررسی کرد، بیانی آشکار از طبیعتگرایی در علوم اجتماعی بود. بر اساس این دیدگاه جامعه نه میدان معنا، نه قلمرو ارزش، نه عرصة تجربة زیسته، بلکه واقعیتی بیرونی و الزامآور بود که باید قوانین آن را کشف کرد. بنابراین علوم اجتماعی به معنای دقیق کلمه جامعه را پدیدهای طبیعی، قانونمند، قابل تبیین و قابل پیشبینی میداند و روش آن مبتنیبر مشاهده، طبقهبندی، اندازهگیری و سنجش است؛ ازاینرو جامعه از قلمرو اخلاق و معنا خارج و در قلمرو قانونمندی در معنای قانون طبیعی قرار میگیرد.
این نقطة شکاف میان علوم اجتماعی و علوم روحی دیلتای را آشکار میکند. دیلتای بر آن بود که ما طبیعت را تبیین میکنیم، اما زندگی را میفهمیم، اما علوم اجتماعی در معنای پوزیتویستیاش دقیقاً عکس این مسیر را در رابطه با زندگی پیمود و معتقد به این شد که زندگی را نیز همانند طبیعت تبیین میکنیم.
از منظر معرفتشناختی علوم اجتماعی پوزیتویستی بر اساس سه ایده شکل گرفت: نخست، تبدیل امر اجتماعی به داده؛ دوم، فهم نهادها و رفتارهای انسانی ذیل روابط علّی مکانیکی؛ و سوم، جدا کردن ارزشها از واقعیت. این سه ایده ترکیب شدند و منطق علوم اجتماعی را ساختند.
بنیانهای هستیشناختی علوم اجتماعی نیز همین طبیعتگرایی را تقویت کردند. امر اجتماعی، در این نگاه، نه در نسبت با سوژگی انسانی، بلکه در نسبت با نظامهای بیرونی، قوانین نهادی و ساختارهای عینی تعریف شد. این بنیان هستیشناختی با بنیان معرفتشناختی متناظر است. توضیح آنکه اگر جامعه پدیدهای از جنس طبیعت باشد، معرفت آن نیز باید طبیعی، تجربی و مبتنیبر مشاهده باشد. همین منطق است که اندیشمندان اجتماعی مختلفی همانند کنت، اسپنسر و دورکیم را در مسیر مشترک تبیین بهجای فهم قرار میدهد.
این بنیانها در قرن نوزدهم تثبیت شدند و در قرن بیستم گسترش یافتند، اما در قرن 21 با ظهور فناوری دیجیتال، وارد مرحلهای پیچیدهتر شدند. علوم اجتماعی محاسباتی، در بنیادهای خود، نه از سنت معناگرا یا تفسیری، بلکه از سنت پوزیتویستی تغذیه میکنند (جمعی از نویسندگان، 1403، ص158ـ160). در این دیدگاه، داده محور اصلی تحلیل اجتماعی است و امر اجتماعی نه مجموعهای از معانی، بلکه مجموعهای از نقاط عددی، روابط شبکهای و الگوهای محاسباتی است؛ درنتیجه، پدیدة اجتماعی را ذاتاً باید کم منفصل یا عدد دانست (جمعی از نویسندگان، 1403، ص158ـ160). در اینجا داده نه ابزاری برای فهم واقعیت، بلکه خود واقعیت است. بنابراین اگر کنت به دنبال قوانین علّی در جامعه بود، علوم اجتماعی محاسباتی به دنبال «الگوهای محاسباتی» است. این الگوها از دل انبوه دادهها استخراج میشوند و هدف آنها پیشبینی رفتار جمعی است.
علوم اجتماعی در مرحلة محاسباتیاش، تکاملیافتهترین شکل همان طبیعتگرایی اولیه است. اگر سنت پوزیتویستی، جامعه را همچون طبیعت میدید، علوم اجتماعی محاسباتی جامعه را همچون نظام پیچیدة دینامیک مطالعه میکند که با نظریههای پیچیدگی و مدلهای شبکهای و الگوریتمهای هوش مصنوعی فهم میشود (جمعی از نویسندگان، 1403، 159). ماهیت تجربة انسانی، در این نگاه رفتاری و غیرمعنایی است. رفتار به معنایی که میتوان آن را در قالب دادههای دیجیتال ضبط کرد، طبقهبندی کرد، پیشبینی کرد و شبیهسازی کرد.
به این ترتیب، هستة اصلی علوم اجتماعی در تمام مراحل تاریخی خود از آمارگری تا پوزیتیویسم و از دورکیم تا محاسباتی شدن یکسان و عبارت از طبیعتگرایی، قانونمندی، کمیسازی و مدیریت پذیرسازی انسان است. دلالتهای این مفهوم از اصطلاح علوم اجتماعی بسیار عمیقاند: نخست، در سطح هستیشناختی، انسان از فاعل معنابخش به متغیر قابل پیشبینی تبدیل میشود؛ دوم، در سطح معرفتشناختی، فهم به مشاهده، معنا به داده و تجربه به الگو تبدیل میشود؛ سوم، در سطح روششناختی، روش علمی نه گفتوگو با معنا، بلکه استخراج قانون و الگوست؛ چهارم، در سطح غایتشناختی، علم اجتماعی بدل به ابزاری برای پیشبینی، کنترل و مدیریت جامعه میشود؛ پنجم، در سطح تمدنی، علم اجتماعی در خدمت تثبیت نظم مدرن قرار میگیرد؛ نظمی که فلسفه آن را ممکن ساخت و علم اجتماعی آن را بازتولید میکند.
نتیجهگیری
این پژوهش بر پایة چارچوبی تحلیلی و عقلانی، تعامل میان صورتهای وجودی انسان مدرن و صورتهای معرفتی برآمده از مدرنیته را محور قرار میدهد. پایة این تحلیل، این است که تحول معنای علم اجتماعی فراتر از دگرگونیهای صرفاً مفهومی است و به بازترسیم نسبت انسان با جهان اجتماعی میانجامد. کشاکش میان علوم اخلاقی، علوم روحی، علوم فرهنگی و علوم اجتماعی پوزیتیویستی و محاسباتی برآمده از افقی تازه برای فهم واقعیت انسانی است و نوعی صورتبندی متمایز از چیستی جامعه، امکان معرفت و غایت علم پدید میآورد. به همین دلیل، فهم وضعیت کنونی علوم اجتماعی تنها در صورتی ممکن است که به بنیانهای سازندة ماهیت علم اجتماعی دقت کند.
تحلیل تطور تاریخی نشان داد که علوم اخلاقی ترکیبی از عینیت تجربی و دغدغة اخلاقی را حمل میکردند و بر طبیعت انسان و غایت سامان جمعی استوار بودند. علوم روحی دیلتای، با محوریت تجربة زیسته و زندگی تاریخی، بر امکان فهم جهان انسانی در افق معنا و تاریخ تأکید گذاشتند و در برابر تبیین طبیعی ایستادند. علوم فرهنگی در سنت نئوکانتی، واقعیت انسانی را در پیوند با نظم ارزشها و اهمیت فرهنگی پدیدهها صورتبندی کردند و منطق انتخاب موضوع را بهعنوان فرآیندی ارزشی برجسته ساختند. در مقابل، علوم اجتماعی پوزیتیویستی و شکل محاسباتی کنونی آنها با جدا کردن عنصر تجربی نهفته در سنتهای یادشده از بافتار اخلاقی، معنایی و تاریخیشان، جامعه را همچون واقعیتی قانونمند، اندازهپذیر و مستقل از افقهای درونی کنشگران تعریف کردند. این چرخش معرفتی موجب شد که معنا، ارزش و تاریخ بهجای آنکه مبنای تبیین باشند، به متغیرهایی ثانویه در مدلهای تجربی تبدیل شوند.
بررسی تمایزهای هستیشناختی، معرفتشناختی و غایتشناختی نیز نشان داد که این چهار سنت، جهان انسانی را در سطوح کاملاً متفاوتی صورتبندی میکنند. در علوم اخلاقی، انسان فاعلی ارادی و حامل خیر است؛ در علوم روحی، موجودی تاریخی و زیسته؛ در علوم فرهنگی، حامل و خالق ارزشهای عینیتیافته؛ و در علوم اجتماعی پوزیتیویستی و محاسباتی، واحدی در شبکهای از روابط علّی، نهادی و دادهمحور. همین تفاوت در سطح وجودشناختی، در روششناسی نیز بازتاب مییابد. از تجربهگرایی تاریخی و غایتمند در علوم اخلاقی تا تفهم در علوم روحی، از تحلیل ارزشمحور در علوم فرهنگی تا مشاهده، سنجش و مدلسازی در علوم اجتماعی محاسباتی، از حیث غایت نیز چهار مسیر متمایز پدیدار میشود. این الگوی مقایسهای روشن میسازد که علم اجتماعی در معنای مدرن آن، نه امتداد طبیعی سنتهای معناگرا، بلکه برآمده از صورتبندی خاصی از عقلانیت مدرن است که عنصر تجربی را برجسته و سایر ابعاد را به حاشیه منتقل کرده است.
بر پایة این تحلیل، بحران کنونی علوم اجتماعی را باید بحران خودفهمی آن دانست؛ ازاینرو بازسازی انتقادی علوم اجتماعی مستلزم بازخوانی دیالکتیکی این چهار سنت است. پرسش نهایی که این پژوهش پیش روی آینده میگذارد، این است که علم اجتماعی چگونه میتواند در عین بهرهگیری از ظرفیتهای دادهمحور و محاسباتی، نسبت خود را با معنا، ارزش و غایت انسانی بازتعریف کند؛ پرسشی که پاسخ آن میتواند مسیر بازسازی علوم اجتماعی در جهان معاصر را تعیین کند.
- آوتویت، ویلیام و باتامور، تام (1392). فرهنگ علوم اجتماعی قرن بیستم. ترجمة حسن چاوشیان. تهران: نشر نی.
- اسکاچپل، تدا (1388). بینش و روش در جامعهشناسی تاریخی. ترجمة سیدهاشم آقاجری. تهران: مرکز.
- ایچ لسناف، مایکل (1378). فیلسوفان سیاسی قرن بیستم. ترجمة خشایار دیهیمی. تهران: کوچک.
- باقریان، سیدمهدی و معینزاده، مهدی و چاوشی، محمدتقی (1397). امکان علم انسانی «عمومی» براساس مفهوم «فردی» ازنظر فیلسوفان نوکانتی (مکتب بادن). حکمت اسراء. 10(1). 123-97
- بکهاوس، راجر ای و فونتین، فیلیپ (1402). تاریخ علوم اجتماعی پس از 1945. ترجمة رضا تسلیمی طهرانی. تهران: روزگار نو.
- پاتنم، هیلاری (1395). پراگماتیسم: پرسشی گشوده. ترجمة محمد اصغری. تهران: ققنوس.
- پارسانیا، حمید (1400). جهانهای اجتماعی. قم: کتاب فردا.
- پارسانیا، حمید (1390). روششناسی انتقادی حکمت صدرایی. قم: کتاب فردا.
- پارسانیا، حمید (1392). نظریه و فرهنگ: روششناسی بنیادین تکوین نظریههای علمی. راهبرد فرهنگ. 6(23)، 7ـ28.
- پارسانیا، حمید (1402). بیست پرسش درباره علم دینی. تهران: پژوهشگاه مطالعات فرهنگی، اجتماعی و تمدنی
- تامس، ویلیام (1379). جان استوارت میل. ترجمة فاطمه زیباکلام و شیوا نورپناه. بندرعباس: دانشگاه هرمزگان.
- تنهایی، حسین ابوالحسن (1379). درآمدی بر مکاتب و نظریههای جامعهشناسی. گناباد: مرندیز و نینگار.
- دورکیم، امیل (1395). تقسیم کار اجتماعی. ترجمة حسن حبیبی. تهران: قلم.
- دیلتای، ویلهم (1392). به فهم درآوردن جهان انسانی. ترجمة منوچهر صانعی درهبیدی. تهران: ققنوس.
- دیلتای، ویلهم (1391). دانش هرمنوتیک و مطالعه تاریخ. ترجمه منوجهر
- ریتزر، جورج (1381). نظریة جامعهشناسی در دوران معاصر. ترجمة محسن ثلاثی. تهران: علمی.
- شجاعی جوشقانی، مالک (1396). مقدمهای بر فلسفة علوم انسانی؛ دیلتای و علوم انسانی. قم: پژوهشگاه حوزه و دانشگاه.
- صدرالدین شیرازی، محمد بن ابراهیم (1981م). الحکمة المتعالیة فی الاسفار العقلیة الاربعة. بیروت: دار الاحیاء التراث العربی.
- طالبزاده، سیدحمید و شجاعی جشوقانی، مالک (1392). دیلتای و بنیادگذاری علوم انسانی. روششناسی علوم انسانی، 19(77)، 65ـ92.
- فاسین، دیدیه و اشتاینمتز، جورج (1404). علوم اجتماعی در آینة انتقادی: مطالعاتی در تولید دانش. ترجمة سلیمان میرزائی راجعونی. تهران: وانیا.
- فروند، ژولین (1393). نظریههای مربوط به علوم انسانی. ترجمة علیمحمد کاردان. تهران: مرکز نشر دانشگاهی.
- قائمی نیک، محمدرضا (1404). تأملی در ارتباط فلسفۀ اخلاق و اقتصاد آدام اسمیت؛ بحثی در مبانی اقتصاد اسلامی. آموزههای اقتصاد اسلامی، 1(2)، 179ـ209. doi: 10. 30513/ied. 2025. 6306. 1232
- کوزلک، راینهارت و گومبرشت، هانس الریش (1403). تاریخ مفاهیم و مفاهیم بنیادین (نظریه و روش). ترجمة بهنام جودی. تهران: قصیدهسرا.
- لالمان، میشل (1399). تاریخ اندیشههای جامعهشناسی. ترجمة عبدالحسین نیکگهر. تهران: هرمس.
- جمعی از نویسندگان (1403). تأملات عصر دیجیتال: درآمدی بر مطالعات بنیادین فضای مجازی. قم: شناخت.
- مرادی، محمدعلی (1398). بنیادهای فلسفی علم فرهنگ. تهران: علمی و فرهنگی.
- مردیها، مرتضی (1382). فضیلت عدم قطعیت در علم شناخت اجتماعی. تهران: طرح نو.
- مروارید، هاشم و حقی، علی (1388). مقایسة تفسیر شکاکانه با تفسیر طبیعتگرایانه از فلسفة هیوم. مطالعات اسلامی: فلسفه و کلام، 1(4)، 177ـ202.
- میل، جان استوارت (1388). فایدهگرایی. ترجمة مرتضی مردیها. تهران: نشر نی.
- نراقی، احسان (1388). علوم اجتماعی و سیر تکوینی آن. تهران: فروزان.
- نوری، روحالله و ریختهگران، محمدرضا (1391). نقش ویلهلم دیلتای در پایهگذاری علوم انسانی و دفاع از عینیت آن. غربشناسی بنیادی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 3(1)، 109ـ126.
- وینچ، پیتر(1372). ایدة علم اجتماعی و پیوند آن با فلسفه. ترجمه زیر نظر سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها. تهران: سمت




