فراتحلیل آثار حوزویان در مواجهه با فلسفه ویتگنشتاین؛ با تأکید بر حوزهی علمیه قم
Article data in English (انگلیسی)
مقدمه
لودويگ ويتگنشتاين (Ludwig Wittgenstein) از تأثيرگذارترين متفکران غربي قرن بيستم است که ديدگاههاي متفاوت او در حوزه زبان و مسائل فلسفي آن، نظريات و مسائل متعددی را در حوزهها و علوم گوناگون برانگيخته و الهامبخش بسياري از مکاتب و انديشمندان بوده است. وي در دوره اول فکري خود، با ارائه «نظريه تصويري زبان»، بهعنوان بنيانگذار يا يکي از شاخصترين سخنگويان فلسفه تحليلي شناخته شد و «حلقه وين» را تحت تأثير خود قرار داد. در دوره دوم نيز با ارائه «نظريه کاربردي زبان»، برجستهترين نماينده فلسفه زباني گردید.
چون انديشههاي ويتگنشتاين در ايران نيز با ترجمه و تأليف آثار گوناگونی از او و درباره او مطرح بوده و تأثيرگذاري گستردهاي در محيط علمي و حتي عمومي کشور داشته است، بهناچار سنت حوزوي ايران را به واکنش و مواجهه واداشته و هريک از انديشمندان حوزوي به بخشي از انديشه او پرداختهاند. با وجود ظرفيتهايي براي تعامل ميان ديدگاههاي وي و برخي حوزههاي علوم اسلامي، فلسفه مدنظر ويتگنشتاين ستيز آشکار و پنهاني با مدعيات دين و بهويژه نگاه انتقادي آموزههاي شيعي ـ اسلامي پيدا ميکند. بدين لحاظ، نگاه ثانويه به آثار حوزويان در مواجهه با فلسفه ويتگنشتاين و شناسايي انواع و دستهبندي و ارائه صورتبندي منظمي از اين آثار، هم زمينه بهرهگيري و تعامل بهتر با اين انديشهها را فراهم مينمايد و هم آسيبها، خلأها و مسائل پيشروي حوزويان در رويارويي با فلسفه ويتگنشتاين را بازنمايي کرده، ما را در ترسيم راهبردي براي مواجههاي هدفمند ياري مينمايد.
پژوهش حاضر با اهداف يادشده و با استفاده از روش «فراتحليل کيفي»، آثار حوزويان در مواجهه با فلسفه ويتگنشتاين را بررسي کرده و کوشیده است تا انواع اين مواجهه را با دستهبندي منظم ارائه نمايد؛ يعني آيا مواجهه آنان بهصورت انتقادي بوده يا به ترويج و پذيرش آن ختم شده يا تعاملي دوسويه داشته و يا شکل ديگري از مواجهه بوده است؟
با توجه به جستوجوي صورتگرفته، هيچ منبع و پيشينهاي در ارتباط با فراتحليل آثار حوزوي مرتبط يافت نشد. همچنين ديدگاههاي ويتگنشتاين در حوزههاي گوناگونی، همچون فلسفه دين، فلسفه عمل، فلسفه اخلاق و مانند آن مطرح است؛ اما موضوع پژوهش حاضر فلسفه ويتگنشتاين، يعني تحليلهاي فلسفي وي درباره زبان و نقش آن در انديشه بشري و بهويژه در پديد آمدن مسائل فلسفي است و بررسي ساير آثار مجال ديگري ميطلبد. مراد از «حوزويان» نيز افراد داراي تحصيلات حوزوي است.
اکنون سؤال پژوهش حاضر این است: انديشمندان حوزوي چه مواجههای با فلسفه ويتگنشتاين داشتهاند؟ و انواع اين مواجهات به چه صورتی قابل ارائه است؟
انديشه ويتگنشتاين
گرچه تفاسير مختلف يا متضادي از سير انديشه ويتگنشتاين وجود دارد، اما ديدگاه مشهور حيات علمي او را به دو دوره متقدم و متأخر تقسيم ميکند که گرچه هريک ديدگاههاي کاملاً متفاوتي ارائه مينماید، اما مسئله اصلي ويتگنشتاين در هر دو، بررسي زبان و تعيين حد و مرز معناداري بوده است. ويتگنشتاين در دوره اول، با نگارش پژوهشهاي منطقي ـ فلسفي، نظريه «زبان تصويري» را مطرح کرد که طبق آن، زبان تناظر و مشابهتي ساختاري با جهان دارد و بهعبارت خود وي، «گزاره، تصويري از واقعيت است» (ویتگنشاتین، 1961، ص 401). در نگاه وي، زبان در تناظر با جهان قرار دارد. جهان از اشيا تشکيل شده است؛ اما اشيا بهتنهايي واقعيت را شکل نميدهند، بلکه در ارتباط با يکديگر، جهان واقع را شکل ميدهند. به تعبير ديگر، «اشيا جوهر جهان (خارج) را شکل ميدهند. به همين علت نميتوانند مرکب باشند» (همان، ص 2021). زبان نيز از نامهايي تشکيل شده است که به اشيا داده ميشود؛ اما اين نامها بهتنهايي هيچ چيزي را نميگويند. تصوير در زبان ـ يعني جمله ـ فقط از طريق ترکيب نامها شکل ميگيرد (ملکوم، 1380).
دغدغه ويتگنشتاين در اينجا، تعيين حد و مرز امور معنادار است. بدینروی، معتقد است: زبان تا جايي معنادار است که تصويري از واقعيت باشد، و هر سخني که اين تصويرگري را نداشته باشد، بيمعناست و درباره آن نميتوان درون زبان سخن گفت، بلکه بايد سکوت کرد. نیز چون واقعيت در نگاه وي منحصر در امر تجربي است، هرگونه سخن و گزاره غيرتجربي، همچون متافيزيک و اخلاق اموري فاقد معنا تلقي ميشود که درباره آن نميتوان سخن گفت.
بنابراین ويتگنشتاين رسالت اصلي خود را در اين اثر، بيان شرايط معناداري زبان ميداند؛ يعني پاسخ به اين سؤال که چه شرايط پيشيني بايد وجود داشته باشد تا حکايتگري و تصويرگري سامان بگيرد؟ وي شرايط چندگانهاي را براي تصويرگري بيان ميدارد و میکوشد تا زبانی ايدهآل و منطقي را ترتيب دهد که عاري از امور مهمل باشد.
ويتگنشتاين در دوره دوم به نقد رساله منطقي ـ فلسفي و ديدگاههاي اوليه خود پرداخته و نگاه ذاتگرايانه به زبان که آن را تصوير و در تناظر با واقعيت ميديد، رد نمود. در مقابل، ديدگاهي در خصوص زبان ارائه کرد که به نظريه «بازيهاي زباني» (language games) مشهور شده و پيوندي وثيق با مفهوم «صورتهاي زندگي» (forms of life) او دارد. در اين ديدگاه، زبان˚ حکايتگر و تصوير واقعيت نيست و معناي واژه يا گزاره در تناظر با واقعيت شکل نميگيرد، بلکه «معناي هر واژه عبارت از کاربرد آن در زبان است» (ویتگنشتاین، 1958، ص43) و چون زبان کاربردهاي متنوعي دارد، يک واژه در کاربردهاي گوناگون، معاني متفاوتي ميیابد.
ويتگنشتاين، خود برخي از بازيهاي زباني را شناسايي و مطرح ميکند؛ مانند دستور دادن و اطاعت از دستور، توصيف ظاهر و اندازههاي يک چيز، ساختن يک چيز براساس يک وصف (ترسيم)، گزارش يک رخداد، و انديشيدن درباره يک رخداد (همان، ص 23). درواقع، معنا که در ويتگنشتاين اول، از سوي واقعيت خارجي و در نسبت با آن تعين پيدا ميکرد، در ويتگنشتاين دوم، توسط زبان و کاربرد عملي آن تعين مييابد. براي پي بردن به معناي واژه يا جمله، بهجاي پرسش از محکي آن، بايد ديد مردم با آن چه افعالي انجام ميدهند. بنابراين، زبان در اينجا ابزاري است براي مقاصد گوناگون، که «زبان واقع گو» تنها يکي از صور گفتاري در ميان صورتهاي فراوان گوناگون است.
در ادامه بحث، بررسی ديدگاهها و مفاهيم ويتگنشتاين را از زواياي گوناگون فکری اندیشوران حوزه مشاهده خواهيم کرد که در خصوص چيستي مفاهيمي همچون بازيهاي زباني و صورت حيات، تفاسير متفاوتي وجود دارد. بدينروی، از بحث بيشتر درباره فلسفه ويتگنشتاين صرفنظر نموده، به بحث از انواع مواجهههاي حوزويان با دستگاه فلسفي ويتگنشتاين ميپردازيم:
روش، فرايند و جامعه آماري پژوهش
اين پژوهش˚ تحقيقي «کيفي» و «توصيفي ـ تحليلي» است و گردآوري دادهها با روش «گلولهبرفي» از طريق جستوجوی اينترنتي آثار پژوهشگران و احراز هويت حوزوي آنان انجام شده است و با احصاي تمام آثار علمي ـ حوزوي مرتبط با ويتگنشتاين، از 24 پژوهشگر 69 اثر به دست آمد و با پالايش منابع غيرمرتبط با موضوع پژوهش، تعداد 18 پژوهشگر با 52 اثر در جامعه آماري پژوهش باقي ماندند.
در تحليل و مطالعه دادهها نيز از روش «فراتحليل کيفي» (Meta Analytical Method) استفاده شده است. در روش مزبور، سعي ميشود تفاوتهاي موجود در تحقيقات انجامشده قبلي استخراج گردد و در رسيدن به يک سلسله نتايج کلي و کاربردي، از آن استفاده شود (خلعتبري، 1387، ص 230). اين روش با نگاهي ثانويه به آثار منتشرشده در حوزه خاص، با بهرهگيري از روشهاي آماري، از بررسي صرف پيشينه پژوهش فراتر رفته، امکان ترکيب نتايج پژوهشهاي گوناگون و يافتن نتايج معنادار را فراهم ميکند. گرچه فراتحليل غالباً بهصورت کمّي استفاده ميشود، اما با توجه به کيفي بودن تمام پژوهشهاي هدف، از فراتحليل کيفي استفاده شده است؛ زیرا در آن، از آمارههاي توصيفي، يعني ارائه فراواني، درصد فراواني، فراواني تجمعي آثار و نمودارهاي مرتبط استفاده ميشود.
پس از ارائه يافتههاي توصيفي فراتحليل، آثار و دستهبندي انواع مواجهه حوزويان با فلسفه ويتگنشتاين به صورت کیفی بررسی شده است که پنج دسته اصلي به دست آمد که با زيرمجموعههاي آنها هفت نوع مواجهه شناسايي گردید. تأملات و نقدهاي احتمالي به آثار نيز در لابهلاي بحث، گوشزد خواهد شد و در نهايت، جمعبندي و تحليل نهايي ارائه خواهد گردید.
شاخص يافتههاي توصيفي
در اين بخش، با بررسي پنج شاخص (مراکز علمي، بازه زماني، قالب آثار، رتبهبندي پژوهشگران و نقش پژوهشگران و نمودارهاي مرتبط)، يافتههاي توصيفي پژوهش ارائه ميشود:
1. بازه زمانی
این پژوهش بازه زماني سال 1372 ـ زمان انتشار اولين اثر حوزوي ـ تاکنون (سال 1400) را شامل ميشود. شکل (1) نشان ميدهد که مواجهه انديشمندان حوزوي با فلسفه ويتگنشتاين فراز و فرودهاي فراواني داشته است؛ بهگونهايکه در سال 1384 با انتشار 11 اثر جهش يافته، سپس به مدت چهار سال دچار افول بوده و بعد از آن نيز گاهي مدنظر قرار گرفته؛ اما هرگز به تعداد قابلتوجهي نرسيده و پژوهشهاي منتشرشده در اين 29 سال، رشد پاييني داشته است:
شکل 1: بازه زمانی آثار منتشره
2. مراکز علمی
طبق يافتههاي پژوهش، مرکز علمي ـ حوزوي خاصي متکفل پرداختن به مباحث ويتگنشتاين نبوده و انديشمندان يادشده نيز با دغدغهها و تخصصهاي فردي گوناگون، به حوزههاي متفاوتي پرداختهاند. با اين وجود، پژوهشگران براساس مرکز علمي ـ تحصيلی يا پژوهشی خود، در 12 دسته قرار گرفتهاند (شکل 2). پژوهشگران مشغول به تدريس و تحقيق در حوزه علميه و غيرمستقر در ساير مراکز علمي در رديف (1) و پژوهشگراني که وابسته به مرکز خاصي نبوده و در حوزه علميه نيز مستقر و مشغول تحقيق يا تدريس نيستند در رديف (12) قرار گرفتند. شکل (2) نشان ميدهد که بدنه حوزه علميه قم آشنايي چنداني با فلسفه ويتگنشتاين نداشته و فقط نخبگان حوزوي که در تعامل با محيط دانشگاهي و علوم مدرن هستند، به اين بحث توجه کردهاند. همچنين از ميان اين 12 مرکز، فقط 5 مرکز اصالتاً حوزوي (رديف 1، 3، 5، 6، 8) بوده که 49% آثار را به خود اختصاص دادهاند و مابقي آثار˚ خارج از مجموعههاي حوزوي منتشر شده است.
رديف مرکز علمي فراواني آثار درصد فراواني آثار فراواني افراد
1 حوزه علميه قم 11 21% 2
2 دانشگاه تهران 11 21% 2
3 مؤسسه امام خميني 5 10% 1
4 دانشگاه قم 4 8% 3
5 پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي 4 8% 1
6 دانشگاه باقرالعلوم 3 6% 3
7 مؤسسه پژوهشي حکمت و فلسفه ايران 2 4% 1
8 دانشگاه مفيد 2 4% 1
9 دانشگاه صنعتي اميرکبير 2 4% 1
10 دانشگاه شهيد بهشتي 1 2% 1
11 پژوهشگاه دانشهاى بنيادى (IPM) 1 2% 1
12 غيروابسته به سازمان 6 12% 1
مجموع آثار 52 100% 18
جدول 1: تعلق سازمانی اندیشمندان و تعداد آثار منتشرشده
3. قالب آثار
مقالات علمي ـ پژوهشي بيشترين ميزان (44%) و کتابهاي تأليفي نيز 17% آثار را شامل ميشوند که نشانگر سطح علمي بالاي آثار است. در مقابل، حجم مقالات غيرپژوهشي و آثار ترجمهاي نيز بالاست (33%) و نشان ميدهد بخش مهمي از آثار صرفاً به ترويج فلسفه ويتگنشتاين پرداختهاند. سهم پايين پاياننامهها (6%) نيز نشانگر دغدغه کمتر مراکز علمي و آموزشي درباره فلسفه ويتگنشتاين است.
قالب اثر درسگفتار کتاب پاياننامه مقاله
تأليف ترجمه دکتري ارشد علمي ـ پژوهشي علمي ـ ترويجي علمي ـ تخصصي ترجمه سایر
تعداد 2 9 2 1 2 23 2 7 2 2
درصد فراواني 4% 17% 4% 2% 4% 44% 4% 13% 4% 4%
جدول 2: قالب آثار
4. دستهبندي پژوهشگران
15 تن (83%) از پژوهشگران عضو هيأت علمي مراکز علمي يا استاد حوزه علميه بوده و فقط 17% طلبه يا دانشجو هستند. با توجه به وزن بالاي استادان و اعضاي هيأت علمي، قاعدتاً کيفيت آثار بايد وضعيت مطلوبي داشته باشد.
نوع پژوهشگر فراواني درصد فراواني
هيأت علمي / استاد حوزه 15 83%
طلبه / دانشجو 3 17%
جدول 3: فراوانی پژوهشگران
5. نقش پژوهشگران
81% از آثار بهصورت فردي و غيرمشترک منتشر گردیده و فقط 20% آثار بهصورت مشترک نوشته شده که در 8% اين آثار نيز پژوهشگران حوزوي نويسنده اصلي بودهاند. اين موضوع نشانگر تمرکز و اهتمام بیشتر نويسندگان آثار به موضوع بحث و در نتيجه، شاخصي براي کيفيت بالاي آثار است.
نقش پژوهشگر فراواني درصد فراواني
مشترک اصلي (مسئول) 6 12%
فرعي (غيرمسئول) 4 8%
غيرمشترک 42 81%
جدول 4: نقش پژوهشگران
6. تعداد آثار افراد
حجم آثار انديشمندان نسبت به يکديگر متفاوت است؛ برخي از آنان در آثار متعدد و بهصورتی مفصل به بحث پرداختهاند، اما 39% از پژوهشگران بهصورت تکمقاله و در موضوع محدودي بحث کردهاند که این موضوع ميتواند شاخصي بر نبود دغدغهمندي يا عدم امتداد پژوهشها باشد.
تعداد اثر 1 2 3 4 5 6 8
فراواني افراد 7 4 1 1 2 2 1
درصد فراواني 39% 22% 6% 6% 11% 11% 6%
جدول 5: توزیع فراوانی افراد براساس تعداد اثر
انواع مواجهه حوزويان با فلسفه ويتگنشتاين
طبق بررسي صورتگرفته، برخي از آثار صرفاً مباحث ويتگنشتاين را شرح و تفسير کرده و برخي آن را نقد نمودهاند. دسته ديگر نيز به تطبيق و مقايسه ديدگاههاي وي با حوزههاي گوناگون علوم اسلامي پرداختهاند. در مجموع، آثار در چهار دسته اصلي و ذيل هريک از آنها نيز دستهبنديهاي متعددي ارائه میشود (البته این دستهبندی مؤلفمحور نبوده و ممکن است یک پژوهشگر به لحاظ آثار متعدد، در دو یا چند دسته قرار گیرد) (شکل 7).
نوع مواجهه شرح و تفسير نقد مقايسه و تطبيق با:
فراواني
26
11 مباحث اصول فقه منطق و فلسفه اسلامي دلالتهاي اجتماعي فقه
9 3 2 1
درصد فراواني 50% 21% 17% 6% 4% 2%
جدول 6: نوع و میزان مواجهه حوزویان با فلسفه ویتگنشتاین
الف. شرح و بسط فلسفه تحليلی و فلسفه ويتگنشتاين
اين دسته که بيشترين حجم آثار (50%) را شامل ميشود، بدون هرگونه نقد يا مقايسه، به تقريري از نظريات ويتگنشتاين در دو شاخه ترجمه و تأليف اکتفا کردهاند. برخي از اين آثار بهطور مستقل، به مباحث ويتگنشتاين ميپردازد؛ اما برخي ديگر نظريات وي را در قالب شرح فلسفه تحليلي بيان ميدارد. برای نمونه، مصطفي ملکيان شايد تأثيرپذيرترين فارغالتحصيل حوزه از فلسفه تحليلي و ويتگنشتاين باشد که نقش مهم، ولي غيرمستقيمي در ورود انديشههاي ويتگنشتاين به ايران داشته و در بسياري از ترجمهها و آثار مرتبط، نام و نقش وي مشاهده ميشود. به اعتقاد برخي، «... بدون تأثير ملکيان، بسياري از آثار خوب، ازجمله درباره ويتگنشتاين، (در ايران) پديد نميآمد» (حسيني، 1386).
ملکيان ويتگنشتاين متقدم و متأخر را بهمثابه دو انسان کاملاً متفاوت و غيرهمانند ميداند که اولي خاستگاه معضلات فلسفي را استعمال زبان عرفي در فلسفه، و دومي فاصله گرفتن فلسفه از زبان عرفي ميداند (ملکيان، 1389الف، ص 23ـ25). وی تلاش دارد تا با مقايسه فلسفه تحليلي با ساير رويکردهاي فلسفي، بهويژه فلسفه ارسطويي، نشان دهد که بسياري از ديدگاههاي فلسفي، از منظر فيلسوف تحليلي، از تنگناهاي تحميلي زبان بر انسان نشئت گرفته است (همان، ص 102). وي فلسفه تحليلي را پذيرفته و در تحليل موضوعات گوناگون، ازجمله انسانشناسي فلسفي آن را بهکار ميبندد و به صراحت، ديدگاه انسانشناختي ويتگنشتاين و انکار ذاتمندي اشيا را ميپذيرد (ملکيان، 1389ب، ص 3).
بسياري از آثار˚ ديدگاه ويتگنشتاين را با ديگر فلاسفه غربي مقايسه ميکنند؛ ازجمله مهدي حسينزاده يزدي با مسئلههاي کانتي سراغ فلسفه ويتگنشتاين رفته و با بررسي «سوبژکتويسم» براساس تفسيرهاي متعدد از ديدگاه ويتگنشتاين، تفاوتها و شباهتهاي مهمي را ميان آن دو مطرح ميکند و گرچه به نقد فلسفه ويتگنشتاين نميپردازد، اما به فهم بهتر و نسبت آن با فلسفه کانت کمک ميکند. بهاعتقاد وي، فلسفه ويتگنشتاين متقدم، هم «آبژکتيو» و هم «سوبژکتيو» و «سوژه» ويتگنشتايني، هم منفعل صرف و فاقد مقولات پيشيني و هم عاجز از فراروي از ساختار تحميلشده زباني بوده و دستيابي به «نومن»ي خارج از اين ساختار، ناممکن است (حسينزاده يزدي و احمدي افرنجامي، 1391الف).
عليرغم شباهت ويتگنشتاين و کانت در بهرهگيري از «سوژه استعلايي» و پرداختن به نقد، ويتگنشتاين «سوژه» را مرز جهان و شرط ضروري براي تصويرگري ميداند (همان، ص 9) و به نقد ذات زبان بهمثابه خاستگاه مسائل فلسفي ميپردازد (حسينزاده يزدي و احمدي افرنجامي، 1391ب). به اعتقاد حسينزاده، ويتگنشتاين متقدم بهعنوان يک واقعگرا، زبان را تعينيافته ساختار واقعيت ميبيند؛ اما ويتگنشتاين متأخر زبان را تعينبخش منظر ما از واقعيت ميداند (همان، ص 3و9).
پرداختن به پديدارها و حذف «نومن» از فلسفه، و دسترسپذيري ذات جهان پديداري (همان، ص 7) نيز تفاوتهاي مهم ويتگنشتاين با کانت است. حسينزاده تلاش دارد تا براساس ديدگاه ايلهام ديلمن، به نفي رئالیسم و ايدهآليسم زباني از ويتگنشتاين متأخر و نحوه جمع ميان اين دو توسط وي بپردازد (حسينزاده يزدي، 1393؛ همو، 1394).
عسگر ديرباز و مجتبی تصدیقی شاهرضايي در تکمقالهاي مشترک، در جستوجوي قرابت ريشههاي دو فلسفه قارهاي و تحليلي بهواسطه ارتباط هوسرل و فرگه و نزديکي ويتگنشتاين به فلسفه قارهاي (ديرباز و تصدیقی شاهرضايي، 1398)، «صورت زندگي» را همچون مفهوم «زيستجهان» هوسرلي، امري داده شده، مطلق، ترديدناپذير، مبناي همه صورتهاي زباني و زندگي متکثر و مقوم زبان ميدانند که بهصورت توافقي ناخودآگاه ميان افراد پذيرفته ميشود (همان، ص 10ـ13). ایشان اين تفسير از صورت زندگي را نجاتدهنده ديدگاه ويتگنشتاين از غلتيدن به ورطه نسبيگرايي ميدانند (همان، ص 14).
اما اثر يادشده اين سؤالات را بيپاسخ ميگذارد که «صورت زندگي» يا «زيستجهان» ـ بر فرض که ديدگاه ويتگنشتاين را از نسبيگرايي نجات دهد ـ چگونه امري است؟ و معناي توافقي بودن آن چيست؟ آيا همانگونه که از برخي تعابير مقاله مذکور برداشت ميشود، امري موهوم، ظلماني و نامعلوم است که بدون هرگونه توجيهي از آن تبعيت ميکنيم؟ منشأ و مبدأ اين امر مبهم چيست؟ مناسب بود نويسندگان مقاله، بهعنوان انديشمند حوزوي، از منظر مبدأشناسي هستي، آن را نقد کنند؛ امری که به نظر میرسد جايگاه وحي و امکان ارتباط انسان با مبدأ هستي را انکار مينمايد و انسان را در نهايت، در برهوت ظلمت و پوچي رها ميسازد.
محمدعلي عبداللهي نيز با طرح چرايي مسئله بودن زبان براي ويتگنشتاين، با ادبيات هايدگري ـ البته این ادبیات احتمالاً مرتبط با نویسنده مسئول مقاله است که رویکردی هایدگری دارد ـ معتقد است: ويتگنشتاين نيز با دغدغه حيرت از وجود و هستي رازآميز، سراغ زبان رفته و اين مسئله سرآغاز و روح فکر و فلسفه اوست (عبداللهي و جابري، 1398).
وي در آثار ديگری به تعريف «زبان خصوصي» و نتايج معرفتشناختي آن در ديدگاه ويتگنشتاين (شکاکيت معرفتشناختي و زبانشناختي «سوليپسيزم») پرداخته و انکار زبان خصوصي را، هم راه نجات از اين نوع شکاکيت و سبب همهفهم بودن معناي واژهها و عبارات، هم وسيله نقد تمام سنتهاي فلسفي گذشته و هم منحلکننده معضل فلسفي وجود اذهان ديگر ميداند (عبداللهي، 1393؛ عبداللهي و فرهانيان، 1390). عبداللهي انکار زبان خصوصي توسط ويتگنشتاين را رهيافتي مناسب براي حل برخي معضلات فلسفي ميشمارد.
اما در نگاه عليرضا قائمينيا، فلسفه ويتگنشتاين خط اصلي گرايش «فلسفه عليه فلسفه» و عاملي اساسي در شکلگيري «حلقه وين» و فلسفه تحليلي است (قائمينيا، 1372ب). وي پنج تفاوت اساسي ميان فلسفه ويتگنشتاين متقدم و متأخر شناسايي ميکند (قائمينيا، 1372الف).
او در بحث «انکار معنا» با مقايسه تقرير کريپکي از ديدگاه ويتگنشتاين با ديدگاه کواين، معتقد است: تقرير کريپکي برخلاف ديگر شارحان ويتگنشتاين، مستلزم پذيرش شکاکيت معناشناختي توسط ويتگنشتاين است (قائمينيا، 1382؛ همو، 1385). طبق تقرير کريپکي، هم کواين و هم ويتگنشتاين بهدنبال يافتن صورتي طبيعي از معنا بوده و تصور معنا بهمثابه امري مجرد و ذهني را کنار نهادهاند (قائمينيا، 1382).
اين مقايسههاي فراوان ميان ويتگنشتاين با ديگر فلاسفه غربي در حالي است که بجز چند اثر معدود که ذکر خواهيم کرد، مقايسه چنداني ميان ويتگنشتاين و فلاسفه اسلامي صورت نگرفته است و ميتوان چنين خلأي را در پژوهشها کاملاً مشاهده کرد. همچنين حجم بالاي اين دسته از آثار نشان ميدهد که پژوهشگران حوزوي بيش از نقد فلسفه ويتگنشتاين به ترويج و شرح آن پرداختهاند که با توجه به اهداف حوزه علميه، شايد لازم باشد تجديدنظري در اين رويه صورت گیرد و دستکم بيشتر نظريات وي نيز نقد شود.
ب. نقد فلسفه ويتگنشتاين
بعد از دسته اول، آثار انتقادي بهلحاظ تعداد، بيشترين ميزان (21%) را به خود اختصاص داده است که ميتواند شاخصي براي مطلوبيت نسبي موضوعات باشد؛ هرچند حجم آثار دسته اول بيش از دو برابر اين دسته است. نقدها نيز از منظرهاي گوناگون زبانشناختي، معناشناختي و معرفتشناختي صورت ميگيرد. اين دسته به لحاظ ساختار بحث، به دو دسته قابل تقسيم است:
دسته اول بيشتر به شرح ديدگاههاي ويتگنشتاين ميپردازند؛ اما ضمن آن، نقدهايي را نيز به آن وارد ميکنند؛ مثلاً ابوالفضل ساجدي ضمن ترجمه کتاب فسلفه زبان ديني دان استيور، ادعاي ويتگنشتاين درباره عدم امکان دستيابي به هرگونه مفهوم مشترک، معيار صدق و داوري ميان بازيهاي گوناگون زباني و نيز غيرمعرفتبخش بودن گزارههاي ديني را خلاف واقع و خودنقضکننده (self-contradictory) ميداند (ساجدي، 1384). ساجدي در دو اثر ديگر، هم دو نظريه معنايي ويتگنشتاين و هم ديدگاه پيروان وي را به تفصیل، شرح و نقد ميکند (ساجدی، 1385، ص 51-72؛ همو، 1392، ص 28-86) و در هستيشناسي معنا، «نظريه کاربردي معنا» را نابسنده و مبتلا به اشکالات متعدد رويکرد رفتاري معنا ميداند (ساجدی، 1390).
رضا بخشايش در کنار ترجمه و شرح فلسفه ويتگنشتاين، «نظريه تصويري معنا» را محدود و غيرشامل بر بسياري از مسائل مهم اخلاقي، ديني، ارزشي و هنري ميبيند (بخشايش، 1379). وي ضديت ويتگنشتاين با نظريهپردازي و توصيف کلي پديدارها را رد کرده (همان، ص 29)، ديدگاه وي درباره متافيزيک و فلسفه را نيز، يا منجر به نوعي تقليل مسائل آن به مسائل اينجهاني ميداند يا در نهايت، با ورود به بحث امر رازورزانه، اين مسائل را با درآميختن با يک دين آسماني، حل ميکند (همان، ص 30). بخشايش نظريات ويتگنشتاين و رويکردهاي تحليلي را نه «فلسفه»، بلکه بحثهايي منطقي ميداند که «منطق تحليلي» تعبيري مناسب براي آن است (همان).
ميرسعيد موسوي کريمي با شرح مفاهيم «دروننگري»، «شرط معناداري» و «استدلال پيروي از قاعده» رد امکان زبان خصوصي، بهمثابه مهمترين مباحث ويتگنشتاين دوم را مبتني بر برداشتي واقعگرايانه از معنا ميداند (موسوی كريمي و حسنبیکزاده، 2015). وي «نظريه تصويري و کاربردي معنا» را مطرح و در خصوص معناداري گزارههاي ديني نقد ميکند (موسوي کريمي، 1400، ص 105ـ125 و 144ـ164).
جواد رقوي نيز با ارائه تحليلي از زمينههاي نظريات ويتگنشتاين و ارتباط آن با منطق راسل، از منظري معرفتشناختي آن را نقد ميکند. به اعتقاد وي، برخلاف «نظريه تصويري»، زبان˚ تصوير صور ذهني و به عبارت دیگر، تصويرِِ تصويرِِ جهان است و ويتگنشتاين صرفاً به تکرار مبهم ديدگاههاي معرفتشناختي قرون وسطا ميپردازد (رقوي، 1386). وي ملازمهاي ميان ارتباط خاص تصوير و ارتباط اشيا در خارج به صورتي که ويتگنشتاين ادعا ميکند، نميبيند (همان) و برخي از نقدهاي ساجدي را تکرار مينماید (همان، ص 12).
دسته دوم از آثار انتقادي صرفاً با دغدغه نقد ديدگاه ويتگنشتاين، با توضيحي مقدماتي از نظريات وي، بحث کردهاند.
برای مثال، محسن قمي «نظريه بازيهاي زباني» را از منظر تأثيرات آن بر ليوتار نقد ميکند. وي «نظريه نفي فراروايتها» را مبتني بر «نظريه بازيهاي زباني» و مبتلا به اشکالات آن، يعني خودنقضکنندگي ميداند (قمي، 1384). قمي نظريه ويتگنشتاين را خلاف فهم انسان و مبتلا به نسبيگرايي لاعلاج دانسته (همان، ص 22)، برخلاف وي، کاربرد را تعينبخش معنا نميانگارد و زبان را نيز امري پويا و قابل رشد ميداند (همان، ص 23). به اعتقاد قمي، ليوتار بهتبع ويتگنشتاين، به نفي ذات و هويت معرفتي از زبان و بهتبع آن، نفي کاربرد معرفتي عقل معتقد است. در نتيجه، حقيقت را تحميلي دانسته، بدون پاسخگويي به تناقضات نظريه خود، تمام پايگاههاي ممکن براي فراروايتها را تخريب ميکند (همان، ص 25ـ27).
عبدالله محمدي با طرح پرسشهاي فراواني که «نظريه کاربردي معنا» بيپاسخ رها ميکند، از منظر مباحث الفاظ و معناشناسي، به نقدهايي در خصوص وضع الفاظ و چرايي تفاوت آنها نقش کاربرد در تعين يا کشف معنا، دايره شمول لفظ، مراد از معنا و نقش قصد متکلم در آن، امکان مقايسه بازيهاي زباني، ابهام در مرز ميان بازيها و بازيهاي درون يک بازي، انکار ناموجه وجه مشترک ميان بازيها، تشبيه زبان به بازي و خودشمولي و خلاف واقع بودن اين نظريه مطرح ميکند (محمدي، 1398الف). در مقابل، کاربرد را کاشف و نه موجد معنا؛ زبان را نوعي قرارداد براي انتقال معنا؛ و رابطه لفظ و معنا را نيز قراردادي ميداند، هرچند پيش از هر قراردادي بايد ميان افراد، ادراک مشترک غيرقراردادي باشد (همان، ص 20).
جالب آنکه محمدي در نقطه مقابل نظر ديرباز و شاهرضايي، مفهوم «جهانتصوير» ويتگنشتاين را از زمينههاي نسبيگرايي انديشه وي ميداند (محمدی، 1398ب). به اعتقاد وي، ويتگنشتاين ميان زبان و مفهوم خلط کرده است و فرض وي درباره نادرستي گزارههاي منطق و رياضيات نيز منجر به تناقض ميشود (محمدی، 1399). صدق گزارههاي بديهي که ويتگنشتاين منکر آن است نيز از طريق علم حضوري ثابت ميشود، نه استدلال (همان).
در مجموع، خودشمولي، تناقض دروني، خلاف واقع و وجدان بودن، از نقدهاي مشترکي است که بسياري از آثار بيان داشتهاند. اين نقدها بيشتر به تناقضات دروني نظريه ويتگنشتاين ميپردازد و نقدها و پاسخهاي حلّي و ايجابي به آن کمتر مشاهده ميشود. همچنين انديشمندان غربي نيز به بسياري از نقدهاي ذکرشده پرداختهاند. به همين سبب، ميتوان گفت: نقدها منبعث از مواجهه دستگاه فلسفه اسلامي نیست و اساساً به سطح مواجهه فلسفي نميانجامد، بلکه در سطح مباحث الفاظ، منطق و در نهايت، معرفتشناسي صورت گرفته است. بدين لحاظ، فقدان يک نظريه منسجم فلسفي در مواجهه با فلسفه ويتگنشتاين و نقد بنيادهاي هستيشناسانه آن با توجه به ظرفيتهاي فلسفه اسلامي در مباحث علم و عالم و اتصال به معنا و ارتباطي که ميتوان با زبان برقرار کرد، کاملاً حس ميشود.
ج. پژوهشهاي تطبيقی و مقايسهاي
اين دسته از آثار به تطبيق و مقايسه نظريات ويتگنشتاين با برخي مباحث علوم گوناگون اسلامي، ازجمله مباحث الفاظ اصول فقه و منطق و فلسفه اسلامي پرداختهاند:
يک. مقايسه با منطق و فلسفه اسلامی
به اعتقاد مهدي حائري يزدي، بحث «معناشناسي» (semantics) فلسفه غرب در منطق اسلامي مطرح بوده و فارابي با عنوان شرح العبارۀ و ابنسينا در الحدود بهتفصيل وارد اين بحث شده و در الاشارات نيز ديدگاههاي فرفوريوس در بحث صناعات خمس را که به معناشناسي شباهت دارد، بررسي و نقد کرده است (حائري يزدي، 1384، ص 435). حائري يزدي به مقايسه نظريات ويتگنشتاين با فلسفه اسلامي در قالب تبيين فلسفه تحليلي نيز پرداخته و «نظريه تصويري» ويتگنشتاين را در شباهت با عرفان ديده و مفهوم «صورت تصويري» (pictorial form) که ويتگنشتاين آن را قالبي غيرقابل بيان در زبان و فقط امري قابل مشاهده ميداند شبيه حقايق عرفاني دانسته که صرفاً با علم حضوري قابل مشاهده است و نه از سنخ علم حصولي و نه قابل بيان با زبان (حائري يزدي، 1379، ص 55).
به اعتقاد وي، مراد ويتگنشتاين از حضوري بودن رابطه ميان لفظ و معنا، همان علم حضوري منظور فلاسفه اسلامي است (همان، ص 61). وي در دفاع از ديدگاه ويتگنشتاين استدلال ميکند که اگر رابطه اتحادي ميان لفظ و معنا، قابل تلفظ باشد و بخواهيم بيان کنيم، مستلزم تسلسل است (همان، ص 58) و اين ديدگاه با ديدگاه فلسفه اسلامي درباره رابطه صورت ذهني (ماهيت) و حقايق عيني (وجود) قابل مقايسه است (همان، ص 60).
حائري يزدي همچنين تفکيک ويتگنشتاين ميان دو نوع علم خصوصي و عمومي را که منتج به دو نوع زبان خصوصي و زبان عمومي ميشود، منطبق با تفکيک فلاسفه اسلامي ميان معلوم بالذات و معلوم بالعرض ميداند (حائري يزدي، 1385، ص 335ـ337).
اما اين برداشتها از جهاتي قابل تأمل است: آيا واقعاً منظور ويتگنشتاين از «حضوري بودن صورت تصويري» همان مراد عرفا و فلاسفه اسلامي از علم حضوري است؟ آيا بحث معلوم بالذات و معلوم بالعرض قابل قياس با مبحث زبان خصوصي و عمومي ويتگنشتاين است؟ شايد مشابهت ميان اين نظريات، ظاهري باشد و اين مقايسه نگاه دقيقتري را بطلبد.
ابوالفضل کياشمشکي نيز با نسبتسنجي نظريه معناي علامه طباطبائي با نظريههاي مغربزمين، نظريه معناي علامه در حوزه اعتباريات مابعدالاجتماع را بسيار شبيه نظريه کاربردي معناي ويتگنشتاين ميداند؛ زیرا هر دوي آنان اينگونه مفاهيم اعتباري را شکلگرفته در بستر اجتماع، مبتني بر نيازهاي جامعه، در حال دگرگوني و متفاوت در جوامع گوناگون ميدانند (کياشمشکي و هاشمي، 1391)؛ با اين تفاوت که نظريه کاربردي ارتباط خود با جهان واقع را بکلي قطع کرده، هرگونه واقعيت فرازباني را نفي ميکند. اما علامه نياز و کاربرد را که مفاهيم اعتباري مابعدالاجتماع مبتني بر آن است، بريده از واقع ندانسته و براي ايشان، واقع اصالت دارد و ذهن و زبان نيز تا زماني کارايي دارند که مرتبط با واقع باشند (همان، ص 23). همچنين علامه برخلاف ويتگنشتاين، قائل به شناخت مشارکتي نیست و با رويکرد فردگرايانه به شناخت، فاعل شناسا را در شناخت واقعيت، بينياز از ديگران و جامعه ميداند (همان).
دو. مقايسه فلسفه ويتگنشتاين با مباحث اصول فقه
جديترين مواجهه حوزويان با انديشههاي ويتگنشتاين، مقايسه و تطبيق آن با مباحث الفاظ اصول فقه است که تلاش ميشود تا از ظرفيتهاي نظريات وي بهره ببرد و ظرفيتهاي نهفته مباحث اصولي نيز در مقايسه با ديدگاههاي ويتگنشتاين آشکار شود، ضمن آنکه گاهي اين مواجهه به نقادي نيز کشيده ميشود. فرد شاخص اين دسته صادق آملي لاريجاني است که علاوه بر تأليفات متعدد، الهامبخش افرادي همچون محمدعلي عبداللهي و محمود مرواريد بوده است. وي به ترجمه، تأليف و تقرير فلسفه تحليلي پرداخته و گرچه کمتر بهصورت مستقيم به ويتگنشتاين ميپردازد، اما بسياري از مباحث وي در اين حوزه، ريشه در انديشههاي ويتگنشتاين دارد. وي شباهتهاي فراواني ميان فلسفه تحليلي و اصول فقه و نيز ضرورت تعامل دوسويه اين دو ميبيند و در اين زمینه، چهارده بحث مهم مشترک ميان فلسفه تحليلي و علم اصول، از جمله بحث «افعال گفتاري و حقايق نهادي» (institutional facts) جان سرل را شرح ميدهد که در امتداد انديشههاي ويتگنشتاين قرار دارد (آملي لاريجاني، 1381).
به باور ايشان، بسياري از مباحث علماي اصولي در حوزه زبان، عميقتر و مقدم بر مباحث فلاسفه غربي است (آملي لاريجاني، 1384 الف)؛ اما عدم نسبتسنجي پژوهشهاي حوزوي با مباحث ديگران، سبب بياطلاعي ديگران از اين معارف حوزوي شده و آشنايي طلاب با ديدگاههاي غربي به غناي مباحث و شکلگيري کارهاي تطبيقي ميانجامد (آملی لاریجانی، 1380).
طرح فلسفه علم اصول که تحولي در حوزه پژوهشهاي اصولي بهشمار میآید نيز در جهت ضرورت پرداختن به فلسفه تحليلي و فلسفههاي زبان غربي بوده (آملی لاریجانی، 1385؛ همو 1393، ج 1، ص 6) و ايشان در اين بحث، به دنبال مقايسه اين فلسفهها با ديدگاههاي اصوليان است؛ همچنانکه در کنار نظريات گوناگون، نظريه «حقايق نهادي» جان سرل را نيز مطرح نموده و اين نظريه را بسيار شبيه نظريه محقق عراقي در اين زمينه و بحث «اعتبارات عمومي عقلايي» مطرح در اصول ميداند (آملی لاریجاني، 1394، ج 5ع ص 159و160).
به اعتقاد آملي لاريجاني، مباحث «نظريه افعال گفتاري» که نخستينبار توسط ويتگنشتاين مطرح شد (آملي لاريجاني، 131)، در نظريات اصوليان نيز با عناويني ديگر مطرح بوده است. وي از مفهوم «افعال گفتاري» براي موضوعات متعددی، همچون اثبات برهانپذيري اعتباريات و رد نظريه علامه طباطبائي و شهيد مطهري بهره ميبرد (آملی لاریجانی، 1384ب).
محمدعلي عبداللهي نيز که رساله دکتري خود را با مشاوره آملي لاريجاني نگاشته و کتاب افعال گفتاري را ترجمه کرده است، در طبقهبندي افعال گفتاري، با مقايسه ديدگاه فيلسوفان تحليلي و بهويژه سرل با ديدگاه اصوليان، نتيجه ميگيرد که اصوليان و فيلسوفان تحليلي متفقاند که افعال گفتاري گوناگون بر پايه تواناييهاي ذهن در عرضه واقعيت استوار است؛ اما عالمان اصولي افعال گفتاري را در دو دسته کلي اخباري و انشایي جاي دادهاند و تقسيم پنجگانه سرل نيز در اين دستهبندي کلي جاي ميگيرد (عبداللهي، 1384ب).
به اعتقاد عبداللهي که نقش بنيادين ويتگنشتاين در شکلگيري «نظريه افعال گفتاري» را برجسته ميکند (عبداللهي، 1384الف)، هر نوع ارتباط زباني از سنخ فعل گفتاري است و فيلسوف زبان و عالم اصولي بايد توجه خود را به تبيين و کشف قوانين و قواعد عام زبان، بهويژه قواعد مربوط به استعمال معطوف کند (عبداللهي، 1391). ريشه اين ديدگاه «نظريه کاربردي» ويتگنشتاين است. اما ايشان که اين نظريه را پذيرفته و براي عالمان اصولي تجويز ميکند، بايد به اين سؤال پاسخ دهد که آيا به مباني و لوازم معرفتشناختي و هستيشناختي آن نيز پایبند است يا خير؟ بهويژه آنکه بهاعتقاد برخي، «نظريه استعمالي» ويتگنشتاين مبتني بر تقدم عمل و اراده بر معرفت است (حسينزاده يزدي، 1393) که نتيجه آن برساخته بودن و انکار ذاتانگاري معناست و اگر به آن پایبند نيست، چگونه اين نظريه را بدون التزام به مباني آن ميپذيرد؟
با توجه به خلأ نظريه فلسفي اسلامي ـ كه به آن اشاره شد ـ بهنظر ميرسد اين دسته از آثار که بهصورت جدي تلاش دارند تا از نظريات ويتگنشتاين در مباحث فقهي و اصولي بهرهبرداري کنند، بدون اتکا به يک نظريه فلسفي که بنيادهاي فلسفي مباحث الفاظ و اصول فقه را مستحکم کند، دچار آسيبهاي گوناگون شدهاند و همانگونه که ديدگاه عبداللهي نشان داد، با توجه به سيال بودن مباحث زباني، مستعد غلتيدن به ورطه نسبيگرايي هستند.
مجتبي رستميکيا نيز با راهنمايي عبداللهي، در پاياننامه ارشد خود، تلاش دارد تا قرابتهاي گفتماني موجود ميان فيلسوفان زبان متعارف و عالمان اصولي را برجسته نمايد (رستميکيا، 1394).
مصطفي ملکيان نيز با ارائه فهرستي از دانشهاي گوناگون غربي حوزه زبان و نيز مباحث اصولي تلاش دارد تا جايگاه اين مباحث را در ميان آن دانشها مشخص کند که بسياري از اين مباحث در قبال نظريات ويتگنشتاين قرار ميگيرند. وي ويتگنشتاين متقدم و ويتگنشتاين متأخر را نماينده اصلي دو فلسفه ضد هم، يعني «فلسفه تحليلي» و «فلسفه زباني» ميداند (ملکيان، 1384).
به اعتقاد مهدي حائري يزدي نيز مباحث الفاظ علم اصول در مواجهه با فلسفه تحليلي غرب، جايگاه والايي دارد و بعکس نگاه غالبي که ميخواهد با کاربست يافتههاي فلسفه تحليلي، تحولي در مباحث اصولي بيافريند، اين فيلسوفان غربي هستند که در حل مسائل خود و برای تحول و تکامل علوم خود، نيازمند مباحث اصولي هستند (حائري يزدي، 1384، ص 432).
وي نظريه کاربردي ويتگنشتاين که معنا را صرفاً وابسته به استعمال ميداند، عين نظريه آخوند خراساني مبني بر وابستگي معاني اسمي و حرفي به استعمال در جمله ميداند (حائري يزدي ، 1379، ص 101).
در خصوص اين دسته از آثار، با توجه به آسيبهاي مشهود، اتکاي علم اصول به بنيادهاي فلسفي و پشتيباني از سوي فلسفه اسلامي در مباحث معنا و زبان ضروري به نظر ميرسد.
سه. مقايسه ديدگاه ويتگنشتاين با فقه
عليمحمد فرهادزاده در کاري متفاوت، با مشارکت سيدجعفري، در مقايسه «عرف خاص فقاهتي» و «صورت حيات ويتگنشتايني»، هر دو را فرايندي تدريجي ميدانند که از جنبه عمومي و جمعي برخوردار بوده، شامل عادتهاي فردي نميشوند و از نوعي آگاهي ارتکازي مستقر در فرهنگ برخوردارند (فرهادزاده و سيدجعفري، 1398). با اين حال، نظريه ويتگنشتاين با توجه به پويايي قواعد بازي و مشاهده بالفعل قواعد در کاربستها، ذاتاً نسبيگراست، اما عرف خاص فقاهتي شرايطي را براي تفکيک عرف صحيح و شرعي از عرف غيرشرعي بيان ميدارد (همان). مؤلفان سعي دارند تا بهنحوي نسبيگرايي را از چهره نظريه ويتگنشتاين بزدایند و تأليفي ميان دو مفهوم يادشده برقرار سازند (همان، ص 9).
بهنظر ميرسد با توجه به تفاوتهاي بنيادين ميان ديدگاه معرفتشناختي، هستيشناختي و معناشناختي ويتگنشتاين با مباحث اسلامي و بهويژه تعبد فقهي، اين سنخ از مقايسهها ـ که البته بيش از يک اثر نبوده ـ نيز مانند دسته پيشين، در معرض گرفتار شدن در لوازم معرفتي نظريه ويتگنشتاين باشند و بدون تکيه بر مباني مستحکم فلسفي، امکان دفاع از مدعيات فقهي را از بين ببرند.
د. پيگيري دلالتهاي اجتماعی فلسفه ويتگنشتاين
دسته معدودي از آثار (4%) نيز به نتايج و دلالتهاي ديدگاههاي ويتگنشتاين در علوم اجتماعي از مجراي نظريه پيتر وينچ پرداختهاند:
ابوالفضل کياشمشکي در مقالهاي مشترک، معتقد است: وينچ با تأثيرپذيري از نظريه «بازيهاي زباني»، فهم روابط اجتماعي انسان را در گرو مهارت يافتن در قواعد تثبيتشده جامعه دانسته، روابط اجتماعي را بيان ايدههايي درباره واقعيت ميپندارد که از طريق زبان بر ما عرضه ميشود. بنابراين، علوم اجتماعي بايد به فهم معاني زباني بپردازد که مردم به جهان اجتماعي خود ميدهند (کياشمشکي و انوري، 1396).
عيسي اسکندري ليري نيز در پاياننامه ارشد خود، به دلالتهاي «نظريه زباني» ويتگنشتاين در انديشه اجتماعي وينچ با تأکيد بر ديدگاه محقق اصفهاني پرداخته و انتقاداتي نيز از منظر محقق اصفهاني به ديدگاه وينچ وارد دانسته است؛ ازجمله: ابهام در مفاهيم اساسي، نسبيت، ناديدهگرفتن فرديت، قطع ارتباط قواعد اجتماعي با واقعيت، عدم توجيه مفاهيم کلي، و وجود تناقض در انديشههاي وینچ (اسکندري ليري، 1391).
بهنظر ميرسد همانگونه که اسکندري نيز نشان داده است، مبحث «اعتباريات» که در نظريات محقق اصفهاني مطرح بوده و علامه طباطبائي از وجوه گوناگون معرفتشناختي، زبانشناختي و مباحث اجتماعي˚ آن را بسط داده، محمل مناسبي براي تعامل ميان «نظريه بازيهاي زباني» از مجراي نظريات اجتماعي وينچ بوده و فلسفه اسلامي به برکت ابتکار علامه، ارتباط مناسبي با حوزه زبان، معاني اجتماعي و بخش پويا و سيال واقعيات انساني برقرار کرده است؛ همانگونه که انديشمندان حوزوي ديگري همچون قاسم ابراهيميپور نيز به مقايسه ظرفيتهاي انديشه علامه و وينچ پرداختهاند (ابراهيميپور، 1390).
تحليل و نتيجهگيري
يافتههاي توصيفي حاکي از رشد نسبتاً پايين و ناهمسان آثار حوزوي در مواجهه با فلسفه ويتگنشتاين بوده و مراکز علمي حوزوي خاصي به اين موضوع نميپردازند، بلکه پژوهشگران بهصورت فردي به آن توجه کردهاند. حجم نسبتاً بالاي مقالات پژوهشي و کتب تأليفي و سطح علمي بالاي پژوهشگران و تمرکز آنان بر موضوع، نشان از کيفيت مطلوب پژوهشها دارد؛ اما حجم بالاي تکمقالهها نشان از عدم امتداد و دغدغهمندي پژوهشگران آن دارد. 50% آثار فلسفی ويتگنشتاين را شرح و تفسير کردهاند که خود، در گسترش نظريات وي تأثير وافري داشته و برخي از اين آثار نيز بدون نقد بنيانهاي حقيقتستيزانه و دينستيزانه فلسفه ويتگنشتاين تأليف شده است. از اين حيث، با توجه به رسالتهاي حوزه علميه، شايد ضروري باشد که تجديدنظري در اين رويه صورت پذيرد. همچنين عليرغم مقايسههاي فراوان ميان ويتگنشتاين و ديگر فلاسفه غربي، مقايسه چنداني ميان ويتگنشتاين و فلاسفه اسلامي صورت نگرفته و نقدهاي واردشده بر فلسفه ويتگنشتاين نيز بيشتر برگرفته از اظهارات انديشمندان غربي بوده و منبعث از مواجهه دستگاه فلسفه اسلامي نيست و اساساً اين نقدها به سطح مواجهه فلسفي نميانجامد، بلکه در سطح مباحث الفاظ، منطق و يا معرفتشناسي صورت ميگيرد. بدين لحاظ، فقدان يک نظريه منسجم فلسفي در مواجهه با فلسفه ويتگنشتاين و نقد بنيادهاي هستيشناسانه آن با توجه به ظرفيتهاي فلسفه اسلامي در مباحث علم و عالم و اتصال به معنا و ارتباطي که ميتوان با زبان برقرار کرد، کاملاً حس ميشود. علاوه بر این، نقدها بيشتر پاسخهاي نقضي به نظريه ويتگنشتاين است و پاسخهاي ايجابي و حلّي کمتر مشاهد ميشود.
پژوهشهاي تطبيقي بستر مناسبي براي بهرهگيري از ظرفيتهاي دوسويه مباحث ويتگنشتاين و حوزههاي گوناگون علوم اسلامي فراهم ميکند که در اين بخش، مقايسه مباحث الفاظ اصول فقه با مباحث زباني ويتگنشتاين براي بسط مباحث اصول فقه، مهمترين نوع مواجهه حوزويان را شکل داده است. اما عليرغم امکان تعامل دوسويه اين دو ديدگاه، اين نوع مواجهه چون در سطح غير فلسفي و سيال زبان صورت ميگيرد، خطر گرفتار شدن در لوازم معرفتي نظريه ويتگنشتاين، همچون نسبيگرايي و تکثرگرايي را نشان ميدهد. مقايسه با ساير علوم اسلامي نيز بهصورتي پراکنده و ذکر برخي شباهتهاي ظاهري است که شايد در نگاه دقيق، آماج نقد قرار گيرد. با اين وجود، مقايسه مباحث ويتگنشتاين دوم با اعتباريات مطرح در نظريات اصولي و نظريه علامه طباطبائي نشان ميدهد که اين نظريه محملي مناسب برای تعامل فلسفه اسلامي با نظريه ويتگنشتاين است و زمينه ورود فلسفه اسلامي به مباحث زبان، معاني اجتماعي و سطح سيال واقعيات اجتماعي را فراهم ميکند.
در مجموع ميتوان گفت: حوزه علميه در مواجهه با فلسفه ويتگنشتاين که الهامبخش بسياري از مکاتب و جريانات مدرن و پسامدرن بوده و در ستيزی آشکار با بنيادهاي دين و هويت حوزه علميه است، بايد بهصورت جديتر وارد شود و اين مواجهه بايد در سطح بنيادي فلسفي و مباحث معناشناختي صورت پذيرد و سپس دلالتها و امتداد اين سطح از مباحث در حوزه الفاظ و اصول فقه پيگيري شود. اين مسئله نشانگر خلأ اساسي در فلسفه اسلامي به سبب فقدان يک نظريه منسجم در حوزه زبانشناسي و معناشناسي است و با توجه به نقاط مشترک، تفاوتها و نقدهايي که در نسبت با فلسفه ويتگنشتاين در اين مواجهه شناسايي شد، بهنظر ميرسد فلسفه اسلامي در تعامل با ساير حوزههاي معرفتي اسلامي، توان پردازش نظريهاي منسجم و قوي در مواجهه با مباحث زباني و معناشناختي غرب را دارد که حاصل آن ميتواند امتدادبخشي مباحث آن در حوزه علوم اجتماعي و نظريهپردازي اجتماعي نيز باشد. نظريه «اعتباريات» علامه طباطبائي بستر مناسبي براي پردازش يک نظريه زباني و معناشناختي بهشمار میآید.
- آملي لاريجاني، صادق، 1380، «طرحي نو در تدوين و تبويب مباحث علم اصول»، پژوهش و حوزه، سال دوم، ش 5، ص 16ـ29.
- ـــــ ، 1381، «فلسفه تحليلي و علم اصول؛ مباحث مقايسهاي»، پژوهشهاي اصولي، ش 2و3، ص 63-100.
- ـــــ ، 1384الف، «علم اصول و فلسفه تحليلي»، نقد و نظر، سال دهم، ش 37و38، ص 4-24.
- ـــــ ، 1384ب، «استدلال در اعتباريات»، پژوهشهاي فلسفي ـ کلامي، دوره ششم، ش 24، ص 4ـ30.
- ـــــ ، 1385، «ضرورت تدوين فلسفه علم اصول»، پژوهش و حوزه، ش 27و28، ص 288-305.
- ـــــ ، 1393، فلسفه علم اصول (شناخت علم اصول و فلسه آن)، قم، مدرسة علميه وليعصر.
- ـــــ ، 1394، فلسفه علم اصول (علم اصول و نظريه اعتبار)، قم، مدرسه علميه وليعصر.
- ابراهيميپور، قاسم، 1390، «روششناسي انديشه اجتماعي دورکيم، وينچ و علامه طباطبائي»، معرفت فرهنگي اجتماعي، ش 2، ص 103-124.
- اسکندري ليري، عيسي، 1391، نظريه زباني ويتگنشتاين و دلالتهاي آن در انديشه اجتماعي وينچ؛ با تأکيد بر ديدگاه محقق اصفهاني، پاياننامه کارشناسي ارشد، قم، دانشگاه باقرالعلوم.
- بخشايش، رضا، 1379، «فلسفه زبان ويتگنشتاين؛ متقدم و متأخر»، حوزه و دانشگاه، ش 24و25، ص 58ـ96.
- حائري يزدي، مهدي، 1379، فلسفه تحليلي، تقرير عبدالله نصري، تهران، مؤسسه فرهنگی دانش و اندیشه معاصر.
- ـــــ ، 1384، جستارهاي فلسفي، بهاهتمام عبدالله نصري، تهران، مؤسسة پژوهشي حکمت و فلسفه ايران.
- ـــــ ، 1385، فلسفه تحليلي و نظريه شناخت در فلسفه اسلامي، تقرير عبدالله نصري، تهران، علم.
- حسينزاده يزدي، مهدي و علياكبر احمدي افرنجامي، 1391الف، «سوژه در تراکتاتوس با توجه به تفسير ديويد پيرس»، متافيزيک، سال چهارم، ش 14، ص 31ـ50.
- ـــــ ، 1391ب، «کانت و تراکتاتوس با توجه به تفسير ديويد پيرس»، غربشناسي بنيادي، سال سوم، ش 2، ص 57ـ74.
- حسينزاده يزدي، مهدي، 1393، «رابطه زبان و واقعيت از منظر ويتگنشتاين متأخر با توجه به تفسير ايلهام ديلمن»، مطالعات جامعهشناختي، دوره بيست و يكم، ش 1، ص 121ـ145.
- ـــــ ، 1394، «نقد و بررسي تفسير ايدهآليستي ويليامز از ويتگنشتاين متأخر»، متافيزيک، سال هفتم، ش 19، ص 83-108.
- حسيني، مالک، 1386، «ويتگنشتاين در ايران»، روزنامه اعتماد، سال ششم، ش 1567، ص 5.
- خلعتبري، جواد، 1387، آمار و روش تحقيق، تهران، پردازش.
- ديرباز، عسگر و مجتبي تصديقي شاهرضايي، 1398، «مفهوم صورت زندگي؛ سنگ بنايي براي فلسفه متأخر ويتگنشتاين»، پژوهشهاي فلسفي ـ کلامي، سال بيست و يكم، ش 4، پياپي 82، ص 55-80.
- رستميکيا، مجتبي، 1394، روششناسي تطبيقي فلسفه زبان متعارف با تأکيد بر آراء ويتگنشتاين متاخر، جان ال. آستين و علم اصول فقه با تأکيد بر آراء محقق اصفهاني، پاياننامه کارشناسي ارشد، قم، دانشگاه باقرالعلوم.
- رقوي، جواد، 1386، «ديدگاه معرفتشناختي ويتگنشتاين»، الهيات و حقوق، ش 24، ص 155-179.
- ساجدي، ابوالفضل، 1384، «ايمانگرايي و فلسفه ويتگنشتاين»، قبسات، ش35، ص 159ـ180.
- ـــــ ، 1385، زبان دين و زبان قرآن، چ دوم، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني.
- ـــــ ، 1390، «هستيشناسي معنا»، معرفت فلسفي، سال نهم، ش 2، ص 85ـ113.
- ـــــ ، 1392، زبان قرآن (با نگاهي به چالشهاي کلامي تفسير)، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني.
- عبداللهي، محمدعلي و طالب جابري، 1398، «ويتگنشتاين، معجزه وجود، حيرت و مواجهه با زبان»، پژوهشهاي هستيشناختي، سال هشتم، ش 16، ص 37ـ58.
- عبداللهي، محمدعلي و فاطمه فرهانيان، 1390، «نتايج و لوازم معرفتشناختي انکار زبان خصوصي»، حکمت و فلسفه، سال هفتم، ش 3، ص 103ـ120.
- عبداللهي، محمدعلي، 1384الف، «نظريه افعال گفتاري»، پژوهشهاي فلسفي ـ کلامي، سال ششم، ش 24، ص 91-119.
- ـــــ ، 1384ب، «طبقهبندي افعال زباني در فلسفه تحليلي و علم اصول»، نقد و نظر، سال دهم، ش 39و40، ص 207-231.
- ـــــ ، 1391، «ارتباط زباني بهمثابه فعل»، پژوهشهاي اصولي، سال چهارم، ش 12، ص 74-94.
- ـــــ ، 1393، «مسئله زبان خصوصي»، متافيزيک، دوره ششم، ش 17، ص 1ـ14.
- فرهادزاده، عليمحمد و سيدامير سيدجعفري، 1398، «بررسي تطبيقي تئوري صورت حيات ويتگنشتاين و عرف خاص فقاهتي»، انديشه نوين ديني، سال پانزدهم، ش 58، ص 71ـ82.
- قائمينيا، عليرضا، 1372الف، «نگاهي به فلسفه ويتگنشتاين(1)»، معرفت، سال اول، ش 5، ص 16ـ22.
- ـــــ ، 1372ب، «نگاهي به فلسفه ويتگنشتاين(2)»، معرفت، سال اول، ش 6، ص 28ـ35.
- ـــــ ، 1382، «شکاکيت معناشناختي ويتگنشتاين و کواين»، سروش انديشه، ش 5، ص 94-117.
- ـــــ ، 1385، «كريپکي و مفهوم پيروي از قاعده»، ذهن، دوره هفتم، ش 28، ص 27ـ42.
- قمي، محسن، 1384، «تأثير نظريه بازيهاي زباني ويتگنشتاين بر فلسفه ليوتار»، انديشه ديني، دوره پنجم، ش 16، ص 61-92.
- کياشمشکي، ابوالفضل و پدرام انوري، 1396، «مفهوم قاعده در فلسفه علوم اجتماعي پيتر وينچ»، روششناسي علوم انساني، سال بيست و سوم، ش 93، ص33ـ55.
- كياشمشكي، ابوالفضل و سيدعلي هاشمي، 1391، «نسبت نظريه معنا با واقعگرايي؛ با تأکيد بر نظريه معنا نزد علامه طباطبائي»، ذهن، ش 49، ص 5-29.
- محمدي، عبدالله، 1398الف، «تأملي در نظريه بازيهاي زباني ويتگنشتاين متأخر»، انديشه ديني (دانشگاه شيراز)، دوره نوزدهم، ش 4، پياپي73، ص 95-116.
- ـــــ ، 1398ب، «زمينههاي نسبيگرايي معرفتي در تفکر ويتگنشتاين»، ارائهشده در گروه علمي معرفتشناسي مجمع عالي حکمت اسلامي، در: http://hekmateislami.com/.
- ـــــ ، 1399، «بررسي ديدگاه ويتگنشتاين متأخر درباره گزارههاي پايه»، پژوهشهاي معرفتشناختي، ش 2، ص 181-198.
- ملکوم، نورمن، 1380، «ويتگنشتاين متقدم و متأخر»، ترجمة رضا بخشايش، پژوهشهاي فلسفي کلامي، ش 9و10، ص 100-134.
- ملكيان، مصطفي، 1384، «مباحث الفاظ اصول فقه در ميان دانشهاي زباني»، نقد و نظر، سال دهم، ش 1و2، ص 71-104.
- ـــــ ، 1389الف، دروس استاد ملکيان؛ فلسفه تحليلي، تهران و قم، واحد تکثير دانشکده الهيات و معارف اسلامي دانشگاه تهران و کتابخانه تخصصي دانشگاه اديان و مذاهب.
- ـــــ ، 1389ب، درسگفتارهاي انسانشناسي فلسفي بهروش تحليلي، در: https://3danet.ir/philosophical-anthropology-malekian.
- موسوي کريمي، ميرسعيد، 1400، درآمدي بر فلسفه زبان و زبان دين، قم، دانشگاه مفيد.
- Mousavi Karimi, Mirsaʻid and Khadije Hasanbeykzāde, 2015, "Introspection and Wittgenstein's View on Private Language Argument", Wisdom and Philosophy, V 11, N. 2, p. 43-58.
- Wittgenstein, Ludwig, 1958, Philosophical Investigations, tanslated by G.E.M. Anscombe, Macmillan, New York.
- _____ , 1961, Tractatus Logico-Philosophicus, translated by D.F. Pears and B.F. McGuinness, introduted by Bertrand Russell, Routledge & Kegan Paul, London.