زمینههای تأثیر انسانشناسی در قلمرو علوم انسانی

Article data in English (انگلیسی)
مقدمه
نقش انسان در شکلگیری و گسترش دیدگاههای گوناگون در علوم انسانی یکی از مهمترین عرصههای پژوهش در حوزة فلسفه علوم انسانی است. نگاهی اجمالی به زیرساختها و مبانی فلسفی علوم انسانی، اعم از مبانی معرفتشناختی، هستیشناختی، انسانشناختی، دینشناختی و روششناختی نشان از دامنة وسیع مباحث فلسفة علوم انسانی و ضرورت پرداختن به هر یک از آنها برای دستیابی به علوم انسانیِ مبتنی بر واقع دارد. در این میان، هرچند به لحاظ منطقی و در مقام ثبوت، نخست باید به مبانی معرفتشناختی و هستیشناختی علوم انسانی پرداخت، اما با توجه به فراوانیِ نسبیِ بحث در این دو حوزه به نظر میرسد، حوزة انسانشناسی از اولویت ویژهای برخوردار است. هرچند نشان دادن ارتباط میان مبانی معرفتی و وجودی از یک سو و مسائل علوم انسانی موجود از سوی دیگر، نیازمند تلاش بیشتری است، اما اصل مباحث انسانشناختی در جهان اسلام و غرب، نیازمند بررسی عمیقتر است. ضرورت بحث در این حوزه با توجه به اختصاص داشتن علوم انسانی به «انسان» دو چندان میشود. شاید بتوان ادعا کرد که برخی دیگر از مبانی علوم انسانی هم به نوبة خود از مبانی انسانشناختی تأثیر میپذیرند. همچنانکه خود انسانشناسی هم از جهاتی دیگر متأثر از آنهاست. بنابراین، توجه به انسان بهمنزلة نقطه شروع علوم انسانی و لحاظ ویژگیهای انسانی بهمنزلة دروازة ورود به دیدگاههای گوناگون در حوزة علوم انسانی باید کانون بحث باشد.
اهمیت انسانشناسی در برخی علوم انسانی به دلیل ارتباط نزدیکتر آنها با انسان دوچندان است. روانشناسی از این دسته علوم انسانی است: «درست همانطوریکه رفتار فرد تحت تأثیر نظریة شخصی دربارة ماهیت انسان قرار دارد، سیر روانشناسی نیز از برداشتهای روانشناسان دربارة ماهیت انسان اثر میپذیرد» (شولتز، 1378، ص 38). حقیقت اين است که با مراجعه به بخشهایی از روانشناسی بهعنوان نمونه، میتوان اذعان کرد که نوع نگرش به انسان، زمینة پیدایش دیدگاههای گوناگون در مسائلی از این دست را فراهم آورده است و نظریههای شخصیت بر نگرشهای فلسفی گوناگون به ماهیت انسان بنا نهاده شده است (ر.ک: پروین و جان، 1381، ص 13). این تأثیر را به روشنی میتوان در اثر معروف دوان شولتز با عنوان نظریههای شخصیت ملاحظه کرد.
بررسی تاریخ تحولاتِ چالشی به نام رابطة علم و دین نشان میدهد که اولین بارقههای علوم انسانی هم، به دلایل روانشناختی و در بستر فاصلهگیری از دین، رویآوری به محصولات فکری انسان و رواج ماتریالیسم علمی بوده است (محیطی اردکان، 1392، ص 30-32). صرفنظر از چگونگی و چراییِ تحولات گستردة فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی از قرن پانزدهم میلادی به بعد، اندیشمندان علوم انسانی با هدف سامانبخشی به عرصههای گوناگون زندگی بشر، دیدگاههای متفاوت و گاه متعارضی را مطرح کرده و کوشیدهاند تا تأثیر آنها را در حل معضلات بشر نشان دهند. نوع نگاه به انسان و فعالیتهای وی تأثیر شگرفی در حوزههای علوم انسانی داشته و موجب پیدایش دیدگاههای کاملاً متفاوت در این حوزهها شده است.
به نظر ميرسد، مهمترین مباحث انسانشناختی را که در اصل طرح علوم انسانی و یا در مسائل آنها تأثیرگذار است، شناسایی کرده، به تبیین عرصههای تأثیرگذاریشان بپردازد. برای دستیابی به این هدف، پس از مفهومشناسی، پاسخگویی به پرسشهای زیر لازم است:
ـ مباحث انسانشناسی چه تأثیری در گسترة علوم انسانی دارند؟
ـ مبانی انسانشناختی علوم انسانی، چگونه در روششناسیِ آنها تأثیرگذارند؟
ـ هدف علوم انسانی بر کدام مبانی انسانشناختی استوار است؟
ـ مباحث انسانشناسی چه تأثیری در تبیین و تفسیر پدیدههای انسانی دارند؟
ـ چگونه میتوان تأثیر انسانشناسی در ارزشیابی و کنترل رفتارهای انسانی را نشان داد؟
البته هرچند میتوان تأثیر هر يک از مباحث انسانشناختی را در هر بُعدی از ابعاد علوم انسانی بهصورت تحقیقی مستقل نشان داد، اما گام نخست اين است که تصویری کلی از نوع تأثیر اینگونه مباحث در علوم انسانی ارائه شود، تا چشمانداز و نقشة راهِ روشنی برای پژوهشهای بعدی ترسیم شود. بر اساس تحقیق نگارنده، مقالهای با این نوع نگاه به رشتة تحریر درنیامده است و پردهبرداری از ابعاد تأثیر انسانشناسی در قلمرو علوم انسانی، امري ضروری است.
مفهومشناسی
انسانشناسی
منظور از انسانشناسی در این تحقیق، هرگونه بحثی دربارة انسان نیست، بلکه آن دسته از مباحث بنیادینِ انسانشناسی است که در علوم انسانی تأثیرگذارند. در نگاهی عمیقتر، حتی به همة مباحث انسانشناختیِ مؤثر در علوم انسانی هم نمیپردازیم، بلکه هدف بررسي آن دسته از مباحث انسانشناسی است که بهصورت مستقیم در علوم انسانی تأثیرگذارند و هرگونه اتخاذ موضع در اینگونه مباحث موجب تغییری بنیادین در بُعد یا ابعادی از علوم انسانی میشود. بنابراین، بحث بر سر این است که علوم انسانی بهصورت مستقیم چگونه و از کدام مباحث انسانشناسی تأثیر میپذیرند؟ به این دسته از مباحث انسانشناسی، «مبانی انسانشناختیِ علوم انسانی» میگوییم.
همچنین، هرچند دربارة شناخت انسان از زوایای گوناگون در دانشهای علمالنفس فلسفی، انسانشناسیِ تجربی، خودشناسی (معرفت نفس) و... بحث شده است، اما این پژوهش تلاش دارد با تأکید بر انسانشناسیِ کلاننگر، ابعادِ وجودیِ انسان را کانون توجه قرار داده، مباحث را در چارچوب نظریِ مورد تأکید فلسفة علم مطرح کند. ازاینرو، انسانشناسیِ مورد نظر با آنتروپولوژی که در عرف رایج علمی یکی از شاخههای علوم انسانیِ تجربی است، متفاوت است و مبانیِ اتخاذ شده در این حوزه در قلمرو همة علوم انسانی حضور خواهد داشت.
علوم انسانی
علوم انسانی که در ادوار تاریخی بار معنایی متعددی داشته است و با اصطلاحهای گوناگونی از آن یاد شده است، در مقابل علوم طبیعی و علوم پایه است و در این پژوهش بهمعنای مجموعهای از دانشهاست که هر يک از آنها با محوریت بررسی فعالیتهای انسان از آن جهت که فعالیت انسانی است، درصدد توصیف، تبیین، تفسیر، ارزشیابی و کنترل آنها میباشد. این تعریف، شامل فعالیتهای فردی و اجتماعی است. ازاینرو، در اين تحقیق، تأثیر انسانشناسی در علوم انسانیِ مربوط به هر دو حوزه بررسی میشود.
علوم انسانی توصیفی و دستوری
علوم انسانی با تعریفی که ارائه شد، شامل دو دسته بحث است: دستة اول، مباحثی است که بهصورت مستقیم از واقع گزارش میدهند و چیستی، چگونگی، چرایی و ارزش پدیده یا پدیدههای انسانی را روشن میسازند. دستة دوم، مباحثی است که با مدد گرفتن از نتیجة دسته اول، باید و نبایدها، توصیهها و دستورالعملهایی را در راستای دستیابی به هدفی مشخص ارائه میدهند. به نخستین دسته از مباحث، علوم انسانی توصیفی و به دستة دوم، علوم انسانی دستوری (هنجاری یا توصیهای) گفته میشود. این مقاله، تأثیر انسانشناسی را در هر يک از دو جنبة توصیفی و دستوریِ علوم انسانی بررسي ميكند. برایناساس، میتوان علاوه بر تأثیر انسانشناسی در قلمرو، روش و هدف علوم انسانی، تأثیر آن را در هر يک از مؤلفههای تعریفِ کارکردیِ مزبور از علوم انسانی نشان داد و ساختار بحث را بر این اساس و به شرح زیر بسط داد:
تأثیر در گسترة مباحث علوم انسانی
اعتقاد به برخی مباحث انسانشناختی موجب گسترش قلمرو علوم انسانی شده و گاهي نيز به دلیل التزام به برخی مبانی انسانشناختی، پارهای مسائل از حوزة علوم انسانی خارج شده است. برای نمونه، میتوان به نقش روحْباوری در روانشناسی اشاره کرد. مکاتبی مانند رفتارگرایی، که برخی فعالیتهای روح انسان، مانند احساس و بهصورت کلی، ادراک و فرایندهای مربوط به آن را به کنشهای فیزیکی مغز و اعصاب تحلیل میکنند، از بررسی چنین فعالیتهایی بهمثابة موجودات مجرد و دارای ویژگیهای غیرمادی محروماند و در واقع، دست اینگونه مکاتب از رسیدن به چنین واقعیاتی کوتاه است. درحالیکه اعتقاد به وجود روح و دوگانگی روح و بدن بر اساس ادلة عقلی و یا نقلی (ر.ک: فیاضی، 1389، ص200-246؛ حسنزاده آملی، 1381؛ نراقی، 1369، ص 27) زمینة بررسی مسائل مربوط به این موجود مجرد و ارتباط آن با بدن را فراهم کرده، دامنة مسائل علوم انسانی را گسترش میدهد.
گسترة مباحث روانشناسی، بهمثابة یکی از مهمترین علوم انسانی، در طول تاریخِ تحولاتش دستخوش تغییراتی شده است که مهمترین یا یکی از مهمترین دلایل آن توسعه و ضیق موضوع آن بوده است (ر.ک: شجاعی، 1385، ص 27-28). انسان بهمثابة موجودی که باید رفتارهایش، آن هم با روش تجربی مورد بررسی قرار گیرد، با انسان بهمثابة موجودی مرکب از روح و بدن و متمایز از حیوان، احکامی متفاوت دارند و هر يک پرسشهای پژوهشیِ ویژهای را درپی دارند. بنابراین، علوم برآمده از این دو نوع تلقی هم با یکدیگر تفاوتهای جدی خواهند داشت.
اعتقاد به اختیار و ارادة آزاد، شرط لازم پذیرش علوم انسانی دستوری است. انسان به حکم اختیارش مسئول است و باید در حوزههای فردی و اجتماعیِ اخلاق و حقوق پاسخگو باشد. درصورتیکه فعالیتهای انسان تحت جبر عواملی مانند تاریخ، جامعه، جنسیت، جغرافیا و ژنتیک قرار گيرد، ارائة دستورالعمل و هنجارهایی برای کنترل رفتارها بیمعناست، همچنانکه بحث از هنجار و نابهنجار، خوب و بد اخلاقی، باید و نباید، درست و نادرست، وظیفه و مفاهیمی دیگر از این قبیل در نظام اخلاقی و تربیتی جایگاهی نخواهد داشت. دراینصورت، تنها باید به توصیف آنچه اتفاق افتاده و یا در حال اتفاق افتادن است، اکتفا کرد. بدینسان، کشف علل پدیدهها نیز صرفاً براي تکمیل توصیفِ واقع، مفید است و در مقام پیشبینی و جهتدهی کنشها بیاثر خواهد بود. انسان در این فرض، مانند عروسک بيارادهاي است که تحولات علوم انسانی را رقم میزند و دانشمندان به تماشا و سپس توصیف آن میپردازند.
افزونبراین، با پذیرش برخی مبانی انسانشناختی مانند وجود سرشت مشترک بین انسانها (ر.ک: رجبی، 1380، ص 124-126)، میتوان گسترة مباحث علوم انسانی را فرامکانی و فرازمانی دانست و با تکیه بر این سرمایة خدادادی و از راه شکوفاسازی و تقویت، میتوان در مسیر تولید علوم انسانی بینالمللی گام برداشت.
در یک نگاه کلی، میتوان اصل وجود علوم انسانی دستوری را مبتنی بر پذیرش مبانی ویژه در حوزة انسانشناسی دانست. آیتالله مصباحيزدي با اشاره به این تأثیر مهم میفرماید:
موضوع علوم انساني «انسان» است، و علوم انساني دستوری مانند اخلاق، سياست، اقتصاد عملي، و... عمدتاً صبغة ارزشي دارند و قضاوت قطعي دربارة اين احکام ارزشي مبتنی بر شناخت انسان با تمام ابعاد وجودي اوست. اين در حالي است که علم تجربي نمیتواند بيش از بُعد مادي انسان را بررسي و اثبات کند... اگر حقيقت انسان فقط همين جسم مادي پنداشته شود که عمر کوتاهي دارد، ارزشهاي اخلاقي و حقوقي او در همين محدودة زندگي دنيوي تعريف و تعيين ميشوند و نمیتوان ارزشهاي کلي و مطلق اخلاقي را براي او اثبات کرد (مصباحیزدی، 1392ب، ص 38).
تأثیر در روش علوم انسانی
روش بررسی مسائل علوم انسانی کدام است؟ آیا عقل و یا تجربه بشر برای تحقیق در حوزة علوم انسانی کافیاند؟ آیا شهود، الهام، وحی و مسائلی از این دست، در علوم انسان کارآیی دارند؟ پاسخ قاطع به این پرسشها به نوع نگاه محقق علوم انسانی به «انسان» وابسته است.
با پذیرش هر يک از روشهای مزبور، زمینة حضور انسانشناسی همچنان وجود دارد؛ زیرا برای نمونه، اگر با بررسی ماهیت و ویژگیهای انسان، به این نتیجه دست یافتیم که بررسی همهجانبة انسان متوقف بر استفاده از روش نقلی است، باز هم برای استفاده از آیات و روایات و فهم مفاد آنها در نظر گرفتن مخاطبان و ویژگیهای آنها شرط لازم استنباط صحیح بهشمار میرود. این مهم، هنگامی تأثیر آشکار خود را نشان میدهد که یک یا چند روایت برای یک یا چند شخص با ویژگیهای روانی مشخص صادر شده و دستورالعملهایی برای اصلاح کنش آنها ارائه شده باشد. توجه نکردن به این نکته موجب تعمیم ناروا در علوم انسانی، بهویژه علوم انسانی هنجاری میشود.
افزونبراین، نوع نگاه به انسان در گزینش روش مطالعة انسان و کنشهای وی تأثیر مستقیم دارد. روشن است که اگر کسی انسان و کنشهای وی را صرفاً مادی بینگارد، منحصراً روش تجربی را برمیگزیند. رویکرد رفتارگرایی در روانشناسی از این انحصارگرایی روشی رنج میبرد. در مقابل، اگر کسی مانند پیتر وینچ، انسان را موجودی اعتبارساز بداند، دیگر نمیتواند در مطالعات انسانی به روش تجربی اکتفا و اعتماد کند.
همچنین، کنشهای انسان با سعادت ابدی او ارتباط مستقیم دارند. اما شناخت جزئیات سعادت ابدی و نیز نوع رابطة هر يک از کنشها با سعادت یا شقاوت ابدی انسان با روش تجربی امکانپذیر نیست. همچنانکه عقل انسان نیز بدون کمک گرفتن از وحی نمیتواند به چنین معرفتهایی دست یابد (ر.ک: مصباحیزدی، 1383ب، ص 50). ازاینرو، باید از روش وحی نیز در حوزههای مختلف مطالعات علوم انسانی، از جمله کشف کنشهای مطلوب و نامطلوب و تبیین، تفسیر، ارزشیابی و کنترل کنشهای انسانی با توجه به توصیفهای برآمده از متون دینی بهره برد.
تأثیر در هدف علوم انسانی
یکی از مهمترین اهداف علوم انسانی سامان بخشیدن به فعالیتهای فردی و اجتماعی انسان و حل معضلات زندگی او در عرصههای گوناگون است. مباحث انسانشناسی در هدفگذاری علوم انسانی تأثیری جدی دارد. مکاتب گوناگون اخلاقی در طول تاریخ گواهی روشن این مدعاست. نگاهی گذرا به مهمترین مکاتب اخلاقی واقعگرا، نشان میدهد اموری مانند لذت شخصی، آرامش خاطر از راه دنیاگریزی و دوری از لذات دنیوی، دستیابی به قدرت، ارضای عواطف دیگرخواهانه و سود عمومی کانون توجه قرار گرفته، سایر فعالیتهای انسانی براي دستیابی به موارد مزبور جهتدهی شده است (ر.ک: مصباح، 1397، ص 118-130). درحالیکه بر اساس نظریة اخلاقی مکتب اسلام، بالاترین مراتب قرب الهی بهمنزلة کمال نهایی در نظر گرفته شده (طوسی، 1411ق، ج 2، ص 850؛ ابنطاووس، 1418ق، ج 3، ص 337؛ مجلسی، 1403ق، ج 91، ص 148)، کنشها بدان سو جهتدهی میشوند. لازمة روششناختی دیدگاه مزبور، پذیرش تعدد روش در تحقیقات علوم انسانی از یک سو، و پذیرش روش نقلی برای آگاهی دقیق از رابطة دستکم برخی کنشها با کمال نهایی انسان است.
به حساب نیاوردن سود و زیان انسان و به عبارت دیگر، کمال و نقص روح و یا ناتوانی انسان عادی از سنجش همة سود و زیانهای ممکنِ کنشی خاص، یکی از مشکلات جدی مکاتبی مانند لذتگرایی شخصی و سود عمومی است. همچنانکه نادیده گرفتن رابطة دنیا و آخرت و تأثیر تکوینی فعالیتهای انسان در دنیا بر سعادت و شقاوت اخرویِ او، ارزش دنیا را در نظر دنیاگریزان گرفته است. البته سرّ برخی کنشهای انسانی دنیاگریزان را باید در اعتقاد به چرخة مرگ و زندگی جستوجو کرد؛ چراکه به اعتقاد ایشان، تنها با کردار شایسته (ترک دنیا) است که میتوان از رنج دائمیِ زندگی دنیا رهایی یافت و به آرامش ابدی دست یافت. زندگی حیوانوار برخی دیگر از دنیا گریزان نیز مبتنی بر برداشت نادرست آنها از حقیقت انسان و تمایز وی از حیوانات است. افزونبراین، جبرگراییِ رواقی که حاصل برداشت نادرست از رابطة ارادة انسان با تقدیر الهی است، موجب شده است بیاعتنایی به دنیا و تسلیم در برابر حوادث بهعنوان راهکاری برای دستیابی به فضیلت انسانی و آرامش روانی تلقی شود. داشتن تصور صحیح از رابطة نفس و بدن مانعی جدی برای دنیاگریزی است. فیلسوفان اسلامی بین جوهر عقلی و نفسی اینگونه تفاوت قائل شدهاند که اولی در مقام ذات و فعل مجرد است، اما دومی هرچند ذاتاً مجرد است و برای موجود شدن نیاز به ماده ندارد، اما برای انجام برخی کارهایش نیازمند بدن است (ر.ک: طباطبائی، 1386، ج 2، ص 354). چنین موجودی به لحاظ اینکه با بدن در ارتباط است، «نفس» نامیده میشود. بنابراین، نفس که برای رسیدن به کمال مطلوبش حرکت دارد و از آن به «حرکت جوهری» تعبیر میشود، باید از رهگذر بدن و ارتباط با عالم ماده به کمال برسد. ازاینرو، دنیا دستکم به همین میزان، دارای اعتبار و ارزش است و باید برای آن ارزش قائل شد.
آگاهی از ارزشهای طبیعی نهفته در وجود انسان، همانند قدرت، لذت، عاطفه، همدلی و... و بهرهگیری درست از آنها، در دستیابی به کمال حقیقی موجب میشود اینگونه نعمتهای خدادادی بهعنوان ارزش ذاتی تلقی نشده، رفتارها تنها بدانسو جهتدهی نشوند، بلکه از این نعمتها، در راستای کمال نهایی انسان و به همان میزان استفاده شود. بنابراین، هدف علوم انسانی باید دستیابی به بالاترین درجات ممکن برای روح انسانی باشد و نیل به این هدف، برای کسی معنا دارد که اصل وجود روح، درجات روح و تکامل نفس را در حوزة انسانشناسی بپذیرد.
جاودانگی روح نیز در هدفگذاری علوم انسانی تأثیرگذار است. بر اساس این مبنا، نباید اهداف دنیایی و زودگذر را بهعنوان هدف نهایی علوم انسانی تلقی کرد؛ چراکه زندگی انسان با مرگ پایان نمیپذیرد، بلکه انسان برای ابدیت آفریده شده است و در دنیا نیز فعالیتهای خود را در راستای سعادت ابدی جهتدهی میکند. بر اساس ابزارانگاریِ کنشهای دنیوی انسان، زندگی اصیل و جاودانة انسان بر اساس عملکرد وی در این دنیا شکل میگیرد و سعادت و شقاوت اخروی انسان نيز در گرو نوع کنشهای وی در این دنیاست، بلکه میتوان گفت: بر اساس ظواهر آیات قرآن کریم، بین کنشهای انسان و نتایج اخروی آن رابطهای تکوینی و حقیقی برقرار است، نه رابطة قراردادی و اعتباری (بقره: 110، 174، 223 و 272؛ آلعمران: 30، 161 و 180؛ نساء: 10؛ انفال: 60؛ توبه: 34-35؛ هود: 111؛ ابراهیم: 51؛ نحل: 111؛ کهف: 49؛ لقمان: 16؛ سبأ: 39؛ یس: 54؛ زمر: 24؛ حشر: 18؛ تحریم: 7؛ مزمل: 20؛ نبأ: 40؛ زلزال: 7-8؛ ر.ک: مصباحیزدی، 1392 الف، ص 244-251؛ مطهری، 1372، ج 4، ص 687-688؛ همان، ج 27، ص 456).
پس، هرچند ممکن است هر يک از علوم انسانی براي دستیابی به اهدافی مادی تلاش کنند، اما نباید آنها را بهعنوان هدف نهایی تلقی کرد، بلکه همگی بهمنزلة قوای متعدد برای نفس واحدند. توضیح اينکه، بر اساس انسانشناسیِ صدرایی، ازآنجاکه نفس وحدت دارد، اما کارهای گوناگونی انجام میدهد (صدرالمتألهين، 1368، ج 8، ص 149-150؛ همان، ص 221). باید برای نفس مراتب و قوایی را در نظر گرفت، بهگونهایکه به وحدت و بساطت نفس لطمهای وارد نشود. این، نفس است که در هر مرتبه از مراتب وجودیِ خویش کارهایی را انجام میدهد. پس، هرچند هر قوه کارآییِ ویژهای دارد، اما در مجموع، همة کارها در بستر نفس و توسط او انجام میشود. به همین دليل، هدف عالیِ علوم انسانی نیز باید دستیابی به بالاترین کمال ممکن برای انسان در نظر گرفته شود، بهگونهایکه این هدف در همة مراحلْ لحاظ شده، اهداف دیگر، در راستای آن قرار گیرند.
هرچند انسان موجودی کمالجو و مطلقخواه است و به هیچ حدی از آن قانع نمیشود (موسويخمینی، بیتا، ج 21، ص 223)، اما با در نظر گرفتن تکامل تدریجی نفس انسان، نباید توقع داشت اهداف متوسط و یا هدف نهایی علوم انسانی یکباره و یا در مدت زمانی غیرکافی محقق شود. فردی که از یک بیماری روانی رنج میبرد، برای بهدست آوردن بهبودیِ خویش باید مراحلی را طی کند و انتظار بازیافت سلامتی بدون طی تغییرات تدریجی نفسْ انتظاری نابجاست. همچنین، سامان یافتن اوضاع اقتصادی کشوری که با بحران مالی روبرو شده است به آسیبشناسی اختلال مزبور، یافتن راهکارهایی برای نجات از بحران و فرصت بهکارگیری راهکارهای مزبور در مدت زمانی مشخص وابسته است. بنابراین، نابسامانی یک کشور، به لحاظ سیاسی در برهه زمانی خاص ضرورتاً بهمعنای ناکارآمدی نظام سیاسی آن کشور نیست و باید به رویکرد سیاسی مزبور فرصت ترمیم بحران به وجود آمده داده شود؛ چهبسا انسان که موجودی مختار و دارای اراده آزاد است، نخواهد با نظام سیاسی مزبور همکاری کند و به دلایل گوناگون دست به شورش، کودتا و یا انقلاب بزند. به هر حال، دستیابی به هرگونه هدفی در علوم انسانی نیازمند طی تغییرات تدریجی در فرد و جامعه است.
اعتقاد به تغییر تدریجیِ نفس بر اثر عوامل درونی یا بیرونی این امکان را برای علوم انسانی فراهم میکند که برای کنشهای انسانی هدفگذاری کرده، سیر دستیابیِ اختیاری انسان به اهداف تعیین شده را بررسی کند و در صورت وجود خلل در فرایند مزبور به چارهاندیشی روی آورد.
تأثیر در توصیف پدیدههای انسانی
توصیف در علوم انسانی، بهمعنای ارائة گزارش از واقعیتی در حوزة فعالیتهای انسانی است. بنابراین، ابتدا باید واقعیت انسان را به درستی شناخت تا بتوان از این حقیقتْ گزارشی مطابق با واقع ارائه داد.
شخصیت، یکی از مهمترین ویژگیهای هر انسانی است که بر اساس آن، یک فرد از دیگری متمایز میشود. در روانشناسی دربارة شخصیت بهصورت مفصل بحث شده است. اما نظریهپردازان در تعریف خودِ شخصیت اختلافنظر دارند. نگاهی گذرا به توصیفهای ارائه شده از این ویژگی در روانشناسی نشان میدهد که چگونه اختلاف دیدگاه اندیشمندان دربارة حقیقت انسان، چگونگی تشکیل و تغییر شخصیت و سایر مسائل مرتبط با انسانشناسی بر توصیفهای آنها تأثیرگذار بوده است. برخی اندیشمندان، شخصیت را تألیفی از خلقوخوها، باورها و اعتقادات، عادات و ملکاتی دانستهاند که بر اثر افعال اختیاری انسان حاصل میشوند (مصباحیزدی، 1391 الف، ص 214؛ همو، 1381، ص 46). همانگونهکه ملاحظه میشود در این تعریف، اراده و اختیار انسان نقش مهمی در تعریف شخصیت او ایفا میکند. بر اساس این تعریف، شخصیت افراد بهصورت مستقیم و بدون واسطه وابسته به ویژگیهای جسمانی و ژنتیکی آنها نیست، هرچند مثلاً هورمونها بهصورت غیرمستقیم و به اصطلاح، به نحو اِعدادی در شناختها و گرایشهای انسان و در نتیجه در شکلگیری و یا تحول شخصیت وی نقش دارند. با این حال، هرچند عوامل ژنتیکی بهصورت غیرمستقیم در رفتار انسان تأثیرگذارند (پاينده، 1382، ص 266 و ص 788؛ طبرسی، 1412ق، ص 197؛ تمیمیآمدی، 1410ق، ص 221 و 346)، اما علت تامه نوع خاصی از رفتار نیستند و نمیتوان با استناد به ژن خوب یا بد، به تبیین واقعبینانه و همهجانبه از رفتاری ویژه پرداخت (ابنبابویه، 1385، ج 1، ص 82-84). این ادعا را میتوان با استفاده از تحلیل رفتارهای فرزندخواندهها یا دوقلوهای همسان که در دو محیط فرهنگی یا اجتماعی مختلف پرورش یافتهاند، تأیید کرد و نشان داد كه ژن، تنها عامل تأثیرگذار در شخصیت نیست. ازاینرو، توصیف شخصیت با استفاده از مفاهیم ژنتیکی توصیفی واقعی و درست نیست.
افزونبراین، به نظر میرسد شخصیت باید به همان چیزی تعریف شود که حقیقت هر کسی در گرو آن است و همواره باقی میماند (ر.ک: مصباحیزدی، 1391 ب، ص 443). ازاینرو، انحصار شخصیت در ویژگیهایی که نمود ظاهری و خارجی دارند، صحیح به نظر نمیرسد. آنگونهکه فیلسوفان به درستی گفتهاند، شخصیت هر کسی را باید در نفس متشخص وی و ویژگیهای ذاتی و اکتسابی آن جستوجو کرد.
اگر کسی حقیقت انسان را به وجود مادیاش تقلیل دهد، فعالیتهای او را هم در قالب کنشهایی مادی توصیف خواهد کرد. ازاینرو، به توصیفی واقعی دست نخواهد یافت. ارائة توصیف مادی از پدیدهای مانند ادراک انسانی نمونهای از خطای برخی علوم انسانی در مقام توصیف است.
توصیف خود انسان، بهعنوان موضوع یا بخشی از موضوع علوم انسانی در کارکردهای دیگر این علوم نیز تأثیرگذار است. تعریف انسان به «حیوان متأله» با تعریف انسان به «حیوان هوشمند» آثار فراوانی در تبیین، تفسیر، پیشبینی و کنترل رفتارهای وی دارد. برای نمونه، کسی که به خداوند متعال اعتقاد ندارد و عمداً او را انکار میکند بر اساس تعریف اول، اساساً انسان نیست، هرچند قیافه و صورت انسان داشته باشد. آیا فرد درندهخویی که برای رسیدن به ثروت و یا قدرت حاضر است، جان انسان بیگناهی را بگیرد، سزاوار نام «انسان» و مقام «انسانیت» است؟ ارائة هرگونه توصیفی از فرد مزبور بهعنوان مصداقی از انسان بر اساس تعریف اول ناصواب است. روشن است که ویژگیهای این فرد را نمیتوان ضرورتاً ویژگیهای یک انسان دانست و بهعنوان صفاتی انسانی از آنها بحث کرد، بلکه با طیفسنجی صفات و معیار قرار دادن انسان کامل، میتوان به صفات اصیل انسانی دست یافت و سایر ویژگیها را در زمرة ویژگیهای مراتب دیگر نفس قرار داد. حقیقت اين است که انسان از یک سو میتواند با صفات و رفتارهای اختیاری خویش از حیوانات پستتر شود (اعراف: 179؛ فرقان: 44). از سوی دیگر، توانایی دستیابی به مرتبهای بالاتر از مرتبة فرشتگان الهی را هم دارد. انسان بر اساس دیدگاههای دیگر، به گونهای متفاوت توصیف شده است. برای مثال، توصیف انسان به حیوانی پیشرفته رهاورد فرضیه جنجالیِ تکامل داروینی است و توصیف انسان بهمثابة موجودی منفعل یا فعال بستگی تام به پذیرش یکی از طرفین جبر یا اختیار دارد. جبرگرایان نیز به طیفهای مختلفی قابل تقسیماند. انسان شکستخوردة فروید که برآمده از نگاه بدبینانة روانتحلیلگری است، ریشه در اعتقاد وی به جبر روانی است. به اعتقاد وی، انسان تحت سلطه و اسیر ژنتیک و طبیعت بشری است (شولتز، 1378، ص 75-76). درحالیکه رویکرد مبتنی بر اختیار در روانشناسی به گونهای کاملاً متفاوت، با نگاه خوشبینانه به ظرفیتهای وجودی انسان، او را موجودی سرنوشتساز و مسئول توصیف میکند (همان). بر اساس مبنای اخیر، میتوان در مقام عمل به درمان بهتر و سریعتر بیماریهای روانی با تکیه بر توان فردیِ مراجعهکننده امیدوار بود؛ چراکه اساساً مراجعهکننده میخواهد با بهکارگیریِ مسئولانه و روشمندِ راهکارهای ارائه شده توسط درمانگر درمان شود.
تأثیر در تبیین پدیدههای انسانی
یکی از کارکردهای علوم انسانی، تبیین است. تبیین، بهمعنای جستوجوی علت پیدایش یک پدیده است. همانگونهکه در فلسفة اسلامی گفته شده است، علت به دو قسم تامه و ناقصه تقسیم میشود. به موجودی که وجودش برای پدید آمدن موجود دیگر کافی باشد، «علت تامه» میگویند. درصورتیکه وجودش برای پیدایش موجود دیگر ضروری، اما غیرکافی باشد، «علت ناقصه» نام دارد (مصباحيزدي، 1383 الف، ج 2، ص 18). هرچند در حوزة تبیین پدیدههای انسانی ادعای دستیابی به علت تامة یک کنش دشوار است، اما بيتردید بر اساس اصل علیت و فروع آن، هر پدیدهای علتی متناسب با خود را دارد که ضرورتاً معلول آن است. علوم انسانی، به دنبال دستیابی به هرگونه علتی است که رفتاری را موجب شده است تا بتواند بر اساس آن به قاعدهای دست یابد و با پیشبینیِ روشمند، رفتار مورد نظر را کنترل و جهتدهی کند.
توجه به خیر یا شر بودن طبیعت بشری، یکی از مباحث تأثیرگذار در تبیین است. در این زمینه، چند دیدگاه قابل فرض است (ر.ک: شجاعی، 1385، ص 44-47):
1. طبیعت انسان خیر است و انجام کارهای شر از سوي انسان، نه به اقتضای سرشت وی، بلکه به دلیل غلبه عوامل درونی بر اوست.
2. طبیعت انسان شر است و انسان به سوی فساد گرایش دارد. درصورتیکه انسان کار خیری انجام دهد، در واقع در مقابل سرشت خود مقاومت کرده و بر آن چیره شده است.
3. طبیعت انسان نه خیر است، نه شر. این فرض با در نظر گرفتن مبنای جبر و اختیار در افعال انسانی، به نوبة خود به دو فرض دیگر قابل تقسیم است: الف. افراد انسان قابلیتها و استعدادهایی متفاوت از یکدیگر دارند و با بهکارگیری و جهتدهیِ آگاهانهشان میتوانند کار خیر یا شر انجام دهند؛ ب. افراد انسان در شکلگیری شخصیتشان مجبورند و خوب بودن یا بد بودنشان بسته به عوامل بیرونی است.
4. انسان بهصورت طبیعی هم گرایش به خیر دارد، هم گرایش به شر. درعینحال، هر فرد از افراد انسان میتواند به تقویت یا تضعیف هر يک از دو گرایش فوق پرداخته، کارهای خیر یا شر انجام دهند. تفاوت این فرض با فرض اول و دوم، اين است که در این فرض، گرایش به خیر و شر به صورت مساوی در انسان وجود دارد. درحالیکه در فرض اول، گرایش به خیر و در فرض دوم، گرایش به شر غالب است.
5. طبیعت برخی انسانها خیر و طبیعت برخی دیگر، شر است.
گفتنی است، اختلاف اندیشمندان در این مبنای انسانشناختی بهصورت طبیعی در تبیین علل و زمینة پدیدههای انسانی تأثیرگذار خواهد بود و شاهد تبیینهای متفاوتی خواهیم بود.
تبيينهاي آماري، اختيار عاقلانه، انگيزهاي، کارکردي، ساختاري و... با اهدافی مشخص به دنبال دستیابی به علل فعالیتهای انسانی هستند. تا آنجا که به تبیین مربوط میشود، هنگام استقراء علل، نباید صرفاً به علل مادی یک پدیده اکتفا کرد؛ چراکه با پذیرش بُعد یا ابعاد غیرمادی در وجود انسان، اکتفا به علت یا علل مادی فعالیتی انسانی خطاست. به همین دلیل، هنگام توصیه و ارائه دستورالعمل برای درمان رفتاری نابهنجار نباید همواره دست به دامان تغییرات فیزیولوژیکی شد. برای نمونه، هنگامی که فروید در مقام تبیین انگیزهای برمیآید، میکوشد همة رفتارهای انسان را بر اساس سایق زندگی و مرگ تبیین کند. درحالیکه نیازهای زیستی، تنها نیاز انسان نیستند و انگیزهها معلول نیازهای متعدد انسان هستند. علیرغم درست بودن توجه به غریزة جنسی در تبیین برخی کنشها، تأکید بیش از اندازة فروید بر نقش مسائل جنسی در رشد شخصیت، انتقاد برخی نظریهپردازان در حوزة روانشناسی را برانگیخت و موجب شد وارثان فروید هم قدری از او فاصله بگیرند و دیدگاههای دیگری ارائه دهند (ر.ک: لاندین، 1378، فصل 18؛ آیسنک، 1379، ص 12-13). در واقع، نگاه مادیگرایانه به نیازهای انسان و توجه نکردن به انگیزههای معنوی و الهی یکی از نقاط ضعف روانشناسی فرویدی است (ر.ک: شجاعی، 1385، ص 65-68). با این نگاه، نمیتوان از روانشناسیِ مبتنی بر واقع سخن گفت. علاوهبراین، نقش اراده بهعنوان فعلِ نفس (مصباحیزدی، 1383 الف، ج 2، ص 19؛ همان، ص 97)، در تبیین کنشهای انسان جدی گرفته نشده است. درحالیکه در رفتارهای آگاهانة انسان و به عبارت دیگر، در کنشهای انسانیِ انسان، اراده بهعنوان متمم در طول دیگر عوامل مقدماتی ـ از جمله بینش، گرایش، قدرت ـ نقش ایفا میکند (مصباحیزدی، 1380، ص 49). در میان این عوامل مقدماتی نیز بین دانشمندان علوم انسانی اختلاف نظرهایی وجود دارد. برای نمونه، برخی همانند رفتارگرایان در روانشناسی بر دانش تجربیِ اکتسابی تأکید دارند. درحالیکه برخی دیگر، شناختها و احساسهای فطری را هم پذیرفتهاند و برایشان نقش مهمی در رفتارهای یک فرد قائلاند (ر.ک: شجاعی، 1385، ص 228-239). روشن است که اتحاذ هر يک از رویکردهای مزبور در تبیین رفتارهای انسان تأثیرگذار است.
با توجه به وجود تزاحم در عالم طبیعت، روشن است که اندیشمند علوم انسانی گاه به دنبال کشف اسباب تزاحم است تا بتواند با شناسایی آنها علاوه بر ارائة تبیینی درست از وقوع یا عدم وقوع پدیده انسانیِ خاص، با دستیابی به قانونی کلی رفتارهای آیندة کنشگر را پیشبینی و کنترل کند. قوای انسانی گاه با یکدیگر تزاحم پیدا میکنند و هر يک برای دستیابی به کمال خویش عمل میکنند. با پذیرش روح و کمالات روحی و اصالت روح، طبیعی است که باید کمالات روحی را مقدم داشت و در مقابلِ گرایشهای متضاد مقاومت کرد. بدینسان، در مقام تبیین پدیدههای انسانی نباید صرفاً عوامل مادی را در نظر گرفت و از تأثیر انگیزههای غیرمادی بر کنش غافل ماند. اندیشمندی که دل در گرو جهانبینیِ صرفاً مادی دارد، نمیتواند کنشهای صورت پذیرفته با انگیزههای غیرمادی را بهخوبی تحلیل کرده، به عوامل پیدایش آن دست یازد.
با توجه به اینکه کنشهای انسانی در بستر زمان رخ میدهد و بر اساس انسانشناسی صدرایی نفس انسان حرکت جوهری دارد، برای کشف علت یک کنش باید مراحل مختلف تغییر تدریجی نفس کنشگر را مورد توجه قرار داد و با توجه به اطوار گوناگونی که نفس او طی کرده است به علت یا علل کنش مزبور پی برد. برایناساس، میتوان نظریاتی مانند مراحل روانی ـ جنسی فروید را از این نظر مثبت ارزیابی کرد؛ چراکه این دیدگاه با در نظر گرفتن اصل تدریج در رشد روانی ـ جنسی جایگاه هر کنش را نشان داده و قدرت تبیین آنها را بر اساس مراحل مزبور دارد؛ هرچند این نظریه از جهات متعددی قابل مناقشه است.
اختیار و ارادة انسان نیز در تبیین پدیدههای انسانی مؤثر است. دانشمند علوم انسانی هنگام بررسی علل یک کنش باید همة عوامل مؤثر در انتخاب آگاهانة آن را مورد توجه قرار داده، از نقش احتمالیِ تاریخ، وراثت، جغرافیا، جامعه و... غافل نشود. برای نمونه، تأثیر محیط قبل یا بعد از تولد نوزاد در رفتارهای وی هرچند گریزناپذیر است (ر.ک: کلینی، 1407ق، ج 2، ص 375 و 642)، اما نباید علت تامة رفتارهای مزبور تلقی شود. ابنخلدون، تأثیر مکان و شرایط جوی را بر رفتارهای اختیاری انسان تبیین کرده است (ابنخلدون، 1978، ص 82-91). تغییر سطح حوصلة افراد در اثر آلودگی هوا، صرفهجو بودن و با انگیزهتر بودن کویرنشینان، افزایش رفتارهای مجرمانه در کلانشهرها، اضطراب فرزندان طلاق، افزایش میزان رضایت از زندگی در میان متأهلان نسبت به افراد مجرد (ر.ک: استفان و همكاران، 1380، ص 145-281؛ راس و همكاران، 1380، ص 183-246)، همگی نشان از نقش محیط در شکلگیری و تحول ویژگیهای شخصیتی و ظهور رفتارهای مناسب با آنها دارند، اما مهم اين است که در مقام تبیین، اولاً نقش اینگونه عوامل نادیده گرفته نشود. ثانیاً، این عوامل بهعنوان علت تامه تلقی نشوند و حدود تأثیرشان دقیقاً در نظر گرفته شود.
دیدگاه اثباتگرایی در جرمشناسی، عامل جرم را خارج از اراده و تصمیم مجرم میداند. همچنانکه بر اساس این دیدگاه درپی تبیین جرم بر اساس تفاوتهای فردی انسانها در کنار عوامل زیستی و یا روانی ویژه است (وایت و هینز، 1383، ص 101). برای نمونه، سزار لمبروزو، پزشک ایتالیایی قرن نوزدهم (1909-1838)، با ارائه دیدگاه «انسانشناسی جنایی» بر اساس نظریه تکامل، طبیعت انسان مجرم را عامل بزهکاری وی دانسته و ایدة مجرم مادرزاد را مطرح کرده است. همچنانکه محققانی دیگر با همین رویکرد کوشیدهاند رابطة معنادار ارتکاب جرم را با عواملی مانند بهرة هوشی، قد، ساختار کلی بدن برقرار سازند (همان، ص 111-115؛ ر.ک: وینفری، 1388، فصل سوم). البته اثباتگرایان معاصر از این رویکرد دفاع نمیکنند و عوامل زیستی ـ روانی و محیطی را در شکلگیری شخصیت افراد مؤثر میدانند. درحالیکه افزون بر عدم امکان تعمیم نتایج مزبور که بر اساس برخی آزمایشها بهدستآمده، ارادة انسان مهمترین نقش را در شکلگیری شخصیت و کنشهای برآمده از آن به عهده دارد و سایر عوامل را باید زمینهساز ارادة انسان دانست: «اهميت عامل اختيار تا بدان حد است كه به عقيدة ما، «شخصيت» عبارت است از تأليفي از خلقوخوها، معتقدات، عادات، و ملكاتي كه براثر افعال اختياري آدمي حاصل ميآيند» (مصباحیزدی، 1391 الف، ص 214). بنابراین، عوامل مزبور، اختیار انسان را به کلی سلب نمیکنند، هرچند میتوانند برای انسان برخی محدودیتها را ایجاد کنند. اصلاح شدن کنش مجرمان حقیقتی انکار نشدنی و خط بطلانی بر جبر ژنتیک و یا جبر محیط است.
واکاوی علت یک کنش به شیوههای گوناگونی امکانپذیر است. استفاده از روش عقلی، تجربی، شهودی، تاریخی، نقلی (کتاب و سنت) و سایر روشها به اقتضا و تناسب مورد میتواند تبیینِ همهجانبه در علوم انسانی را درپی داشته باشد. انسان با توجه به محدودیت شناختهای خویش، دستکم تا آنجا که به سعادت او مربوط میشود، از شناختهای مبتنی بر کتاب و سنت نیز بهرهمند است. انسان باید از این سرمایه که توسط خداوند متعال و با واسطه انبیاء الهی به او عنایت شده، در ابعاد گوناگون علوم انسانی ـ از جمله تبیین ـ استفاده کند. با توجه به این نکته، روشن است که تبیین بهدستآمده با دیدگاه انحصار روش تحقیقات حوزة علوم انسانی در روش تجربی با تبیین بهدستآمده با دیدگاه امکان تأثیر امور غیرتجربی در انسان و کنشهای وی و ضرورت تعدد روشی، تفاوتی چشمگیر دارد. به نظر میرسد، تبیین همهجانبة کنشهای انسان با بهرهگیری از روشهای متناسب امکانپذیر است. تنها چنین تبیینی است که در علوم انسانی جامع و معتبر شمرده میشود.
تأثیر در تفسیر پدیدههای انسانی
دستیابی به معانی نهفته در کنشهای انسانی که در اصطلاح، تفسیر نام دارد یکی از کارکردهای مهم علوم انسانی است. هیچ کاری بدون هدف انجام نمیشود. البته اینگونه هم نیست که هدف از انجام هر کاری عقلایی باشد. بر اساس پذیرش روح و مراتب آن، چهبسا نتیجة یک کار صرفاً برآورده شدن نیازهای نباتی یعنی تغذیه، رشد و تولیدمثل باشد. همچنانکه ممکن است یک کار، براي ارضای نیازهای حیوانی باشد. اما برخی کارها، برآمده از بهکارگیری قوة عقل انسانی است. پدیدههای فردی و یا اجتماعی انسان در صورتی به درستی تفسیر میشوند که محقق علوم انسانی فهم درستی از حقیقت انسان و ابعاد وجودی او داشته باشد. با حیوانانگاریِ انسان، کنشهای وی نیز در راستای تأمین نیازهای حیوانی تفسیر خواهد شد و یا نیازهای متعالی انسانی مورد غفلت قرار گرفته، تفسیر صحیحی از کنشهای برآمده از آنها به عمل نخواهد آمد. ظاهربینی در تفسیر کنشهای انسانی نتیجة غفلت از این مبنای انسانشناختی است. آیتالله جوادی با اشاره به مراتب طولی و درجات گوناگون نفس انسان و با توجه به نقش آن در کنشهای وی میفرماید:
گاهي نفس انسان در درجهاي از ضعف قرار دارد كه تنها به پرورش بدن ميانديشد و جز خور و خواب، دغدغه ديگري ندارد؛ يعني ظهور آن در حدّ نفس نباتي است. چنين انساني، نامي بالفعل و حيوان بالقوّه است... گاهي از اين مرحله ميگذرد، بهگونهايكه تنها به فكر تغذيه و تنميه و آرايش نيست، بلكه مسائل عاطفي و نيز برخي امور اجتماعي مانند خدمت به ديگران نيز براي او مطرح است. در اين صورت، حيوان بالفعل و انسان بالقوّه است... سپس با گذر از اين مرحله و آشنايي با مسائل عقلاني، معارف الهي، عدل و احسان، وحي و رسالت، عصمت و ولايت و امامت و خلافت به منطقه انسانيت قدم ميگذارد و ديگر براي او مرزي وجود ندارد (جوادی آملی، 1389، ص 475).
تأثیر در پیشبینی پدیدههای انسانی
دانشمند علوم انسانی با دستیابی به علل حقیقی یک کنش، میتواند تا حد بسیاری وضعیت مشاهده نشدة آیندة آن را هم گزارش کند. مباحث انسانشناسی در این کارکرد علوم انسانی نیز بسیار تأثیرگذار است. با پذیرش اصالت روح، علوم انسانی درصدد پیشرفت و تکامل روحی افراد برمیآیند و برای دستیابی به این هدف تلاش میکنند بهگونهای برای آنها برنامهریزی کنند که کنشها بدان سمت سوگیری داشته باشد. بنابراین، مدیری که قصد دارد كه برای مجموعة خود بودجة سالانه پیشبینی کند، افزایش و یا کاهش بودجة بخشهای مختلف را بر اساس اولویت نیازها تنظیم خواهد کرد. بر اساس مبانی انسانشناختیِ پیشگفته، باید افزایش بودجة بخشهایی اولویت داده شود که به تقویت کمالات روحی منجر میشود، نه اينکه این بخشها تضعیف شده، کمالات جسمی در اولویت قرار گیرند.
افزونبراین، توجه به استعدادها و توانمندیهای ذاتی افراد انسان، یکی از شرایط پیشبینیِ درست است. با در نظر داشتن این اصل انسانشناختی، نمیتوان با مشاهدة یک کنش از فرد یا جامعهای خاص، توقع داشت که همان کنش از فرد یا جامعهای دیگر هم سر بزند؛ زیرا چهبسا رخ دادن پدیدة مزبور بر اثر ویژگیهای بیهمتای فرد یا جامعه مزبور باشد و در نظر نگرفتن تفاوتهای فردی یا جمعی موجب چنین تعمیم اشتباهی شده باشد. البته، این مبنا به هیچ روی وجود قوانین عام در علوم انسانی را انکار نمیکند، بلکه با اعتقاد به سرشت مشترک انسانی میتوان همچنان به قانونمندی علوم انسانی پایبند بود. به همین دلیل، پیشبینی پدیدههای انسانی کاملاً موجه است.
هرچند انسان بهعنوان موجود مختار، همواره با برگزیدن خیر خود به دنبال مطلوبش است. به همین دلیل، هر لحظه ممکن است تصمیمی متفاوت از تصمیم قبلی اتخاذ کند، اما این حقیقت، مانعی پیش روی پیشبینی به حساب نمیآید. پیشبینیِ درست اين است که با احتساب عوامل گوناگون مؤثر بر رفتارهای بعدی انسان، از جمله اختیار، صورت پذیرد. ازاینرو، علیرغم نفی هرگونه برخورد طبیعتگرایانه با انسان، منکر امکان تبیین و در نتیجه پیشبینیِ پدیدههای انسانی نیستیم. البته ادعای پیشبینیِ قطعیِ هر پدیده انسانی را هم نادرست میدانیم؛ زیرا این ادعا تنها از جانب کسی امکانپذیر است که به همة عوامل مؤثر در یک کنش و نیز به انگیزههای بعدی مؤثر در کنشهای آیندة انسان آگاهی کامل داشته باشد.
همچنین، با توجه به اینکه عواملی مانند جامعه، زمان، مکان، شرایط جسمی و عواملی از این قبیل در پیدایش یک کنش آگاهانه تأثیرگذارند در مقام پیشبینی باید چنین عواملی نیز مورد توجه قرار گیرند تا پیشبینی واقعبینانه و دور از هرگونه آرزواندیشی صورت پذیرد. برای نمونه، هنگام تنظیم چشماندازی بیست ساله برای یک مؤسسة علمی باید همة عواملی که در عملکرد آن مؤسسه میتوانند تأثیرگذار باشند در نظر گرفته شود. گاه، نیروی انسانیِ مشغول به کار در یک مؤسسه قابلیت رساندن آن را به بالاترین مراتب علمی در سطح بینالملل دارند، اما موانعی موجب میشود تلاشهای شبانهروزیِ آنها نتیجة پیشبینی شده را به بار نیاورد. این حقیقت، نشان از آن دارد که همة عوامل به درستی محاسبه نشدهاند.
تأثیر در کنترل پدیدههای انسانی
پس از ارزشیابیِ فعالیتهای انسانی، باید در راه تضعیف و یا از بین بردن رذائل گام نهاد و فضائل را تقویت کرد. منظور از کنترل پدیدههای انسانی، تقویت، تضعیف و یا اصلاح کنشهای انسان است. انسانشناسی در این راستا نیز تأثیرگذار است. با نگاهی مادی و صرفاً حیوانی به انسان، توصیههای علوم انسانیِ برآمده از آن هم در راستای تقویت همین بُعد خواهد بود. برای نمونه، میتوان به توصیههای روانشناسی فرویدی اشاره کرد که ریشة بیماریهای روانی را سرکوب شدن غریزة جنسی میدانست و برای جلوگیری از آنها، آزادیِ جنسی در جامعه را توصیه میکرد. ازاینرو، نوع نگاه به حقیقت انسان در کنترل پدیدههای انسانی مؤثر است.
یکی دیگر از مسائل مهم انسانشناختی، تفاوتهای فردی انسانهاست. همانگونهکه هر فرد انسانی سلیقهها و نیازهایی متفاوت از فرد دیگر دارد، چهبسا مردان سلیقهها و نیازهایی متفاوت از زنان داشته باشند. توجه به این نکته، هم در تبیین رفتارهای آنها تأثیرگذار است، هم در ارزشیابی و کنترل آنها. قویتر بودن عواطف و احساسات در زنان، آنها را بیشتر به سمت فعالیتهای هنری و ظریف میکشاند و تأثیری جدی در کنشهای آنها در برابر ناملایمات و دشواریهای زندگی دارد. بنابراین، هنگام واگذاری یک مسئولیت به مرد یا زن باید ویژگیهای مزبور را لحاظ کرد. تفاوتهای احکام زن و مرد در حوزة فقه و سیاست را میتوان با توجه به این ویژگی بازخوانی کرد.
توجه به مراتب نفس نشان میدهد كه علوم انسانی باید تقویت مرتبة انسانیِ نفس را در اولویت قرار دهد. همانگونهکه قبلاً توضیح داده شد، هر يک از نیازهای نباتی، حیوانی و انسانی مقتضی فعالیتی خاص در مرتبهای ویژه از مراتب نفس هستند. در مقام کنترل فعالیتهای انسانی مراقبت از حد هر مرتبه ضروری است. بنابراین، با در نظر گرفتن هدف والای انسانی، هر دسته از نیازها حداکثر باید به میزانی که به هدف لطمه نزند، برآورده شود. موفقیت در این مرحله، به تشخیص صحیح نیازهای هر مرتبه از نفس وابسته است. برای مثال، درصورتیکه نیاز مرتبة حیوانی، نیاز روح در مرتبة انسانی تلقی شود، دستورالعملها و توصیههای علوم انسانی نیز معطوف به برآوردن نیازهای حیوانی و در نتیجه تقویت همان بُعد از روح خواهد شد و در واقع، انسان از آن جهت که انسان است مورد غفلت قرار میگیرد و علوم انسانی به بیراهه میرود. یکی از نمونههای انحراف روانشناسی بهعنوان علمی انسانی، دیدگاه رشد روانی ـ جنسی فروید است که بر اساس آن، جهتگیری رفتارها با توجه به نیازهای زیستی، بهویژه نیاز جنسی صورت میپذیرد (مصباح یزدی، 26/آبان/1390؛ همو، 1382، ص 22؛ همو، 1392ج، ج 1، ص 238-239). باید توجه داشت که هر نیازی که انسان احساس میکند، بهمعنای آن نیست که آن نیاز، نیازی انسانی است و ضرورتاً و همواره باید به صورت کامل برآورده شود. اموری مانند لذت مادی و قدرت بدنی هرچند مطلوب طبیعی انسان است، اما جهتدهی کنشها به سمت آنها بهمعنای تقویت بُعد حیوانیِ انسان است. ازاینرو، برآوردن همیشگی آنها ضروری نیست، بلکه تنها در راستای رسیدن انسان به کمال حقیقیاش و به همان میزان باید برآورده شود. به همین دلیل، گاه باید از لذات دنیوی و یا قدرتهای مادی گذشت. بدینسان شناخت نیازهای حقیقی انسانی و تلاش برای برآوردن آنها در کنترل پدیدههای انسانی تأثیر دارند.
آنچه گذشت، بهمعنای نادیده انگاشتن نیازهای مادی نیست، بلکه بین نیازهای گوناگون انسان مراتب طولی برقرار است و برآورده شدن نیاز هر مرتبه تنها برای دستیابی به مرتبة بالاتر ضروری است. آنچه مهم است، باقی نماندن در مراتب مادون انسانی و تلاش برای گذر از آن است. علوم انسانیِ دستوری باید زمینة ارتقاء انسان از مرتبة حیوانی به مرتبة انسانی را فراهم کنند.
توجه به امکان تغییر و تحول در نفس انسانی با توجه به حرکت جوهریِ آن، امکان کنترل فعالیتهای انسانی را فراهم میکند. تغییر تدریجی نفس این نکته را خاطرنشان میسازد که توقع اصلاح یا تغییر دفعیِ رفتاري نابجاست و همانگونهکه مثلاً، یک صفت بهتدریج در انسان به صورت ملکه در آمده است، تغییر آن هم بهتدریج و با فراهم شدن مقدمات لازم رخ میدهد. انقلابهای سیاسی و فرهنگی به همین صورت رخ میدهند. برای تغییرِ رفتاری سیاسی در یک جامعه باید با آگاهیبخشی، موانع پیشرو را از میان برداشت و با انگیزهبخشی و ایجاد مشوقهای لازمْ زمینه را بهتدریج و در بستر زمان برای تغییرِ مزبور فراهم کرد. توجه به این مبنای انسانشناختی از ناامیدی در تقویت، اصلاح و یا تغییر کلیِ یک رفتار جلوگیری میکند و توجیهی معقول برای رفتار مصلحان اجتماعی به حساب میآید. بنابراین، ارائة دستورالعمل و توصیه برای جهتدهیِ کنشها باید بر اساس جدول زمانیِ مشخص و با توجه به تغییرات تدریجی نفس انسانی صورت پذیرد.
انسانها بر اساس دیدگاه برگزیده، دارای مشترکاتی هستند. نگاهی اجمالی به بحثهای مطرح شده دربارة انسان در طول تاریخ، نشان از اشتراک بحثها در برخی موضوعات انسانشناختی دارد. این حقیقت، گواه وجود «طبیعت آدمی» است (تریگ، 1382، ص 5). با پذیرش سرشت مشترک انسانی میتوان بر اساس قوانین عامِ شکل گرفته در علوم انسانی به جهتدهی پدیدههای انسانی پرداخت و برای حل معضلات مشابه، راهکارها و دستورالعملهای مناسب ارائه کرد. در مقابل، با انکار طبیعت مشترک انسانی دیگر جایی برای علوم انسانیِ دستوری باقی نمیماند و کار اندیشمند علوم انسانی بررسی پدیدههای منحصر به فرد است. این دسته از علوم، خاصیت تعمیمپذیری و کارآیی عام خود را از دست خواهد داد. با اثبات اصل یا اصولی مشترک بین انسانها میتوان از علوم انسانی اسلامیِ فراگیر سخن به میان آورد؛ آن دسته از علوم انسانی که به قوم، کشور، جنسیت و زمان ویژهای اختصاص ندارند و به تعبیر دیگر، بینالمللی هستند.
یکی دیگر از مبانی انسانشناختی که تأثیر گستردهای در علوم انسانی دارد، اراده و اختیار انسان است. در صورتی میتوان امکان کنترل پدیدههای انسانی را موجه دانست که اختیار انسان پذیرفته شود؛ چراکه انسانها با ارادههای فردیِ خویش سرنوشت خود و احیاناً افراد دیگر را هم رقم میزنند. البته به تأثیر عوامل غیرارادی در اراده نیز باید توجه داشت و در مقام کنترل یک رفتار، باید تأثیر منفی عوامل مزبور را کاهش داد و یا از بین برد. با این مبنا، تأثیرگذاریِ جمع بر افراد را باید در واقع، تأثیرگذاری برآیند کارکرد افراد بر برخی دیگر از افراد دانست. ازاینرو، تغییر یک رفتار رایجِ نابهنجار توسط مصلح اجتماعی، ممکن، اما دشوار است. باید با تغییر در آگاهی، انگیزه و ارادة افراد، زمینه را برای انتخاب صحیح توسط کنشگران فراهم کرده، رفتار مزبور را کنترل کرد. با تقویت و یا تضعیف ارادة یک فرد یا مجموعهای از افراد میتوان رفتارهای آنها را به سوی هدف مطلوب جهتدهی کرد.
انسان که علاوه بر شناختهای فطری، عقلی، تجربی و تاریخی، از شناخت نقلی (کتاب و سنت) نیز بهرهمند است. براي نیل به کمال نهایی، باید از دستورالعملهای مبتنی بر وحی نیز بهرهگیرد. دین اسلام که به اقتضای جامعیت و جاودانگیاش برآورندة همة نیازهای انسانی است، به نیازهای غیرمادی انسان نیز توجه داشته، راه دستیابی به سعادت ابدی را به انسان نشان داده است. توجه به این حقیقت، لزوم استفاده از وحی و روش وحیانی را به دانشمند علوم انسانی گوشزد میکند. برایناساس، علومی انسانی که صرفاً بر شناختهای انسانی تکیه دارند، نمیتوانند ضامن سعادت ابدی باشند و تنها دستورالعملهایی معتبرند که با محتوای دین سازگار باشند و یا دستکم با آن ناسازگار نباشند.
با در نظر گرفتن رابطة صفات و رفتار اختیاریِ انسان در دنیا و آثار تکوینی آنها در دنیا و آخرت، تکلیف دستورالعملهای علوم انسانی نیز روشن میشود. توصیههای علوم انسانی نباید صرفاً معطوف به اهداف و پیامدهای دنیوی کنشها باشد، بلکه چهبسا پیامدهای اخرویِ ناگوارِ یک رفتار موجب شود یک روانشناس از برخی توصیهها و راهکارها امتناع ورزد. ازاینرو، اکتفا به روشهای عقلی و تجربی در ساحت علوم انسانی نارواست و استفاده از روش نقلی (کتاب و سنت) ضروری است.
به نظر میرسد، رسالت اصلی علوم انسانی اين است که زمینة نيل انسان به کرامت اکتسابی را فراهم کند. ازاینرو، کارکردهای توصیف، تبیین، تفسیر و پیشبینی در علوم انسانی، باید بهعنوان مقدمه برای این هدف عالی لحاظ شوند و کنترل کنشها بر اساس این معیار صورت پذیرد.
نتیجهگیری
یکی از پرسشهای اصلی در حوزة فلسفة علوم انسانی، این است که علوم انسانی کدام انسان را بررسی میکنند و چه ویژگیهایی از این موجود را کانون توجه قرار میدهند؟ بیتردید تفاوت در مباحث انسانشناختی بهصورت مستقیم در گوناگونیِ علوم انسانیِ برآمده از آنها تأثیرگذار است. اختلاف در مبانی انسانشناختی، گاه موجب افزایش گسترة مباحث علوم انسانی شده و گاه دایرة آن را تنگ کرده است. همچنانکه نوع نگاه به ابعاد وجودی انسان موجب انحصارگرایی روشی و یا کثرتگرایی روشی شده است. پذیرش یا عدم پذیرش اصل وجود روح، درجات روح، تکامل تدریجی نفس، رابطة نفس و بدن، جاودانگی روح و رابطة کنشهای انسان با سعادت وی در هدفگذاری علوم انسانی تأثیرگذارند. همچنین، با توجه به کارکردهای گوناگون علوم انسانی از یک سو و با در نظر گرفتن هر دو بُعد توصیفی و هنجاری علوم انسانی روشن شد که مسائل انسانشناسی به روشنی و بهصورت مستقیم در توصیف، تبیین، تفسیر، پیشبینی و کنترل پدیدههای انسانی تأثیرگذارند. در واقع، میتوان گفت: به یک معنا، مبانیِ انسانشناختی علوم انسانی در مقایسه با ساير مبانی علوم انسانی، از اهمیت بیشتری برخوردار است و این دسته از مبانی، تأثیری بسیار در اختلاف دیدگاههای موجود در ابعاد توصیفی و دستوریِ علوم انسانی دارد.
- آیسنک، هانس یورگن، 1379، افول امپراتوری فرویدی، ترجمة یوسف کریمی، تهران، سمت.
- ابنبابويه، محمدبنعلى، 1385، عللالشرائع، قم، كتابفروشى داورى.
- ابنخلدون، عبدالرحمنبنمحمد، 1978، مقدمة ابنخلدون، بيروت، دارالقلم.
- ابنطاووس، علیبنموسی، 1418ق، الاقبال بالأعمال الحسنة فیما یعمل مرة فی السنة، تحقیق: جواد قیومی اصفهانی، قم، مکتب الاعلام الاسلامی.
- استفان، والتر جی و همكاران، 1380، روانشناسی اجتماعی: روابط میان گروهی، انحراف اجتماعی، شخصیت و رفتار اجتماعی، ترجمة احمد رضوانی، مشهد، آستان قدس رضوی.
- پاينده، ابوالقاسم، 1382، نهجالفصاحة، چ چهارم، تهران، دنیای دانش.
- پروین، لارنس و اولیور بی. جان، 1381، شخصیت: نظریه و پژوهش، ترجمة محمدجعفر جوادی و پروین کدیور، تهران، آییژ.
- تریگ، راجر، 1382، دیدگاههایی درباره سرشت آدمی (رویکردی تاریخی)، ترجمة جمعی از مترجمان، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.
- تميمىآمدى، عبدالواحدبنمحمد، 1410ق، غررالحكم و دررالكلم، محقق / مصحح: سيدمهدى رجائى، چ دوم، قم، دارالكتاب الإسلامي.
- جوادیآملی، عبدالله، 1389، تسنیم، تحقیق احمد قدسی، چ پنجم، قم، اسراء.
- حسنزادهآملی، حسن، 1381، الحجج البالغة على تجرد النفس الناطقة، قم، دفتر تبلیغات.
- راس و همكاران، 1380، روانشناسی اجتماعی: رویکردی جدید به اسناد و ادراک اجتماعی، اجتماعی شدن در دوران بزرگسالی، نقش مرد و زن در جوامع کنونی، ترجمة جواد طهوریان، مشهد، آستان قدس رضوی.
- رجبی، محمود، 1380، انسانشناسی، قم، مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی.
- شجاعی، محمدصادق، 1385، دیدگاههای روانشناختی حضرت آیتالله مصباحیزدی، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني.
- شولتز، دوان، 1378، نظریههای شخصیت، ترجمة یوسف کریمی و همکاران، چ دوم، تهران، ارسباران.
- صدرالمتألهين، 1368، الحکمة المتعالیة في الأسفار العقلیة الأربعة، قم، مکتبة المصطفوي.
- طباطبائى، سيدمحمدحسين، 1386، نهايةالحكمة، تعلیقات استاد فياضى، چ چهارم، قم، مؤسسة آموزشى و پژوهشى امام خمينى.
- طبرسى، حسنبنفضل، 1412ق، مكارمالأخلاق، چ چهارم، قم، شریف رضی.
- طوسی، محمدبنحسن، 1411ق، مصباحالمتهجد و سلاحالمتعبد، بیروت، فقه الشیعة.
- فیاضی، غلامرضا، 1389، علمالنفس فلسفی، تحقیق محمدتقی یوسفی، قم، مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی.
- كلينى، محمدبنيعقوب، 1407ق، الكافي، محقق / مصحح: علىاكبر غفارى و محمد آخوندى، چ چهارم، تهران، دارالکتب الاسلامیه.
- لاندین، رابرت ویلیام، 1378، نظریهها و نظامهای روانشناسی (تاریخ و مکتبهای روانشناسی)، ترجمة یحیی سیدمحمدی، تهران، مؤسسة نشر ویرایش.
- مجلسی، محمدباقر، 1403ق، بحارالانوار، چ دوم، بیروت، دار احیاء التراث العربی.
- محیطی اردکان، محمدعلی، 1392، «پیشینه رابطة علم و دین در اسلام و غرب»، معرفت، ش 188، ص 29-42.
- مصباح، مجتبی، 1397، فلسفة اخلاق: سلسله دروس مبانی اندیشه اسلامی 4، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني.
- مصباحیزدی، محمدتقي، 1380، به سوى خودسازى، نگارش كريم سبحانى، قم، مؤسسة آموزشى و پژوهشى امام خمينى.
- ـــــ ، 1381، در پرتو آذرخش، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني.
- ـــــ ، 1382، كاوشها و چالشها، تحقيق و نگارش: محمدمهدى نادرى، قم، مؤسسة آموزشى و پژوهشى امام خمينى.
- ـــــ ، 1383 الف، آموزش فلسفه، چ ششم، تهران، مؤسسه امیرکبیر.
- ـــــ ، 1383 ب، به سوی او، تحقیق: محمدمهدی نادری قمی، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني.
- ـــــ ، 1391 الف، جامعه و تاریخ در قرآن، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني.
- ـــــ ، 1391 ب، معارف قرآن: خداشناسى، كيهانشناسى، انسانشناسی، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني.
- ـــــ ، 1392 الف، انسانشناسی در قرآن، تنظيم و تدوين: محمود فتحعلي، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني.
- ـــــ ، 1392 ب، رابطة علم و دين، تحقيق و نگارش: علي مصباح، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني.
- ـــــ ، 1392 ج، سيماي سرافرازان، تدوين و نگارش: کريم سبحاني، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني.
- ـــــ ، 26/08/1390، سخنراني آيتالله مصباح در همايش ملي جنسيت.
- مطهرى، مرتضى، 1372، مجموعه آثار، چ هشتم، قم، صدرا.
- موسويخمینی، سيدروحالله، بیتا، صحیفه امام، قم، مؤسسة تنظیم و نشر آثار امام خمینی.
- نراقى، ملامحمدمهدى، 1369، انيسالموحدين، مقدمه حسن حسنزادهآملی، چ دوم، تهران، الزهراء.
- وایت، راب و فیونا هینز، 1383، جرم و جرمشناسی: متن درسی نظریههای جرم و کجروی، ترجمة علی سلیمی با همکاری محسن کارخانه و فرید مخاطب قمی، قم، پژوهشکده حوزه و دانشگاه.
- وینفری، توماس ال، 1388، نظریههای جرمشناسی، ترجمة سیدرضا افتخاری، گناباد، دانشگاه آزاد اسلامی.