معرفت فرهنگی اجتماعی، سال هفتم، شماره سوم، پیاپی 27، تابستان 1395، صفحات 73-94

    کاربرد نظریه گفتمان در جامعه شناسی معرفت

    نوع مقاله: 
    پژوهشی
    نویسندگان:
    محمد توکل / استاد گروه جامعه‌شناسي دانشگاه تهران
    ✍️ نوح منوری / دانشجوي دکتري جامعه‌شناسي نظري فرهنگي دانشگاه تهران / monavvary@ut.ac.ir
    چکیده: 
    در مقابلِ الگوی کلاسیک جامعه شناسی معرفت، که در آن رابطه ای علی از جامعه به معرفت وجود دارد، جامعه شناسی معرفت جدید، به فضای فرهنگ و تفسیر معنایی پرداخت و بر اساس آن، درک گفتمانی معرفت اهمیت یافت. در این مقاله، ضمن شرح تاریخچه‌ی مختصری از جامعه شناسی معرفت، زمینه‌ی نظری کاربرد نظریه‌ی گفتمان در جامعه شناسی معرفت واکاوی می شود. به عنوان نمونه ای از تلاش، برای پیوند صریح این دو حوزه برنامه‌ی تحقیقاتی راینر کلر با عنوان «رویکرد جامعه شناسی معرفت به گفتمان» معرفی و نقد می شود. نگاه کلر به جامعه شناسی معرفت، برگر و لاکمن و نظریه گفتمان میشل فوکو است. نوآوری کلر را می توان در تصریح رابطه بین نظریه گفتمان و جامعه شناسی معرفت دانست. دو انتقاد به کار کلر وارد است: اول اینکه، او توضیح نمی دهد گفتمان ها چگونه ظاهر می شوند، هژمونیک می شوند و گفتمان های هژمونیک چگونه به چالش کشیده می شوند. همچنین تمرکز راینر کلر بر تحلیل گفتمان، موجب می شود که پاسخ وی به مسئله تعین اجتماعی معرفت، در هال های از ابهام قرار گیرد.
    Article data in English (انگلیسی)
    Title: 
    The Application of Discourse Theory in Sociology of Knowledge
    Abstract: 
    New sociology of knowledge, as distinct from the classical pattern of sociology of knowledge, in which society has a causal relationship with knowledge is concerned with cultural atmosphere and semantic interpretation, and this renders important the understanding of discourse of knowledge. Giving a brief account of the history of sociology of knowledge, the present paper seeks to expound the theoretical background of discourse theory in sociology of knowledge. This paper cites Claire Rayner’s research program entitled "sociology of knowledge approach to discourse" as an example of attempting to explicitly like these two areas and criticizes it . Claire’s look at sociology of knowledge corresponds to that of Berger and Luckmann and Michel Foucault's discourse theory. Claire’s innovation can be understood through demonstrating the relationship between discourse theory and sociology of knowledge. Two objections are raised against Claire’s work. First, she does not explain how discourses develop and become hegemonic and how hegemonic discourses are challenged. Secondly, Rayner Claire’s focus on discourse analysis makes her response to the question of social determination of knowledge highly abmigueous.
    References: 
    متن کامل مقاله: 

     
    مقدمه
    اصطلاح «نظريه گفتمان»، شامل مجموعه‌اي از ديدگاه‌ها، مفروضات، و مفاهيم است که در چند دهه اخير در رشته‌هاي مختلف شکل گرفته است. اغلب رويکردها به گفتمان، مبتني بر اين فرض است که استفاده از زبان صرفاً بازتابندة واقعيت‌هاي اجتماعي و ذهني نيست، بلکه در شکل‌دهي به اين واقعيات نقش دارد. نظريه گفتمان، حاصل يک چرخش در علوم اجتماعي و انساني است و تأثير خود را بر همة حوزه‌هاي علوم اجتماعي از جمله جامعه‌شناسي معرفت گذاشته است. اينکه هر پديده‌اي از جمله معرفت را به شکل گفتماني درک کنيم، به اين معناست که ديگر نمي‌توان اجتماع را در کليت آن و به عنوان يک پديدة منسجم، تعيين‌کنندة معرفت دانست. همچنين نمي‌توان ساحتي به‌طورکلي جداگانه براي معرفت ترسيم کرد و از تلاش براي تبيين اجتماعي آن دست برداشت.
    با اين تعريف از نظريه گفتمان، مشخص است که ارتباط وثيقي ميان گفتمان و معرفت (دانش) وجود دارد، به نحوي که بخش مهمي از ادبيات نظريه گفتمان، به همين ارتباط اختصاص دارد. اما ازآنجاکه جامعه‌شناسي معرفت، به عنوان يک حوزة پيش‌تر شکل گرفته نسبت به نظريه گفتمان، مسير متفاوتي را طي کرد، دربارة ارتباط دو حوزة نظريه گفتمان و جامعه‌شناسي معرفت کمتر کاري صورت گرفته است. به ويژه اينکه نظريات متعددي را مي‌توان برشمرد که عملاً ذيل جامعه‌شناسي معرفت قرار مي‌گيرند، بدون آنکه چنين عنواني را بر خود گذاشته باشند. بنابراين، هدف اين مقاله کاوش توأمان در مسيري که جامعه‌شناسي معرفت طي کرده و توجه به تلاش‌هايي که براي «تصريح» ارتباط اين دو حوزه صورت گرفته است.
    بدين‌منظور، در اين مقاله ابتدا تاريخچه‌اي از جامعه‌شناسي معرفت بيان مي‌شود؛ چرا که پرداختن به موضوعِ استفاده از نظريه گفتمان در جامعه‌شناسي معرفت؛ نياز به بيان پيشاتاريخي دارد که سير تکامل و تغيير ايده‌ها و مفاهيم در جامعه‌شناسي معرفت را نشان دهد تا مشخص کند که چگونه ايدة گفتمان در جامعه‌شناسي معرفت، جاي خود را پيدا کرد. پس از بيان اين تاريخچه، لازم است زمينة نظريه پيوند نظريه گفتمان و جامعه‌شناسي معرفت واکاوي شود.
    در ادامه، نمونه‌اي از تلاش براي پيوند نظريه گفتمان و جامعه‌شناسي معرفت، يعني برنامه تحقيقاتي راينر کلر بيان و نقد مي‌شود. به دنبال سؤال اصلي اين مقاله، يعني کاربرد نظريه گفتمان در جامعه‌شناسي معرفت، در خصوص برنامه تحقيقاتي راينر‌کلر، سه سؤال به طور مشخص طرح مي‌شود: اول اينکه، کار راينر کلر چه نوآوري و اهميتي براي جامعه‌شناسي معرفت دارد؟ دوم اينکه، آيا راينر کلر چيز تازه‌اي به نظريه گفتمان افزوده است؟ سوم اينکه، کلر در تلفيق نظريه گفتمان و جامعه‌شناسي معرفت به دنبال چه بوده است؟
    از آغاز جامعه‌شناسي تا شکل‌گيري جامعه‌شناسي معرفت
    توضيح جامع جامعه‌شناسي معرفت، کار ساده‌اي نيست؛ چراکه از يک‌سو، خاستگاه جامعه‌شناسي معرفت را بايد در جامعه‌شناسي کلاسيک جست‌وجو کرد. درحالي‌که در آن زمان هنوز جامعه‌شناسي به حوزه‌هاي تخصصي تقسيم نشده بود. از سوي ديگر، علاوه بر کساني که خود را جامعه‌شناس معرفت معرفي کرده‌اند، يا کساني که به طور رسمي در حوزه جامعه‌شناسي معرفت قرار مي‌گيرند، بايد از متفکران و جامعه‌شناسان ديگري نيز ياد کرد که ايده‌هاي نظري آنها تأثير بسياري بر مباحث جامعه‌شناسي معرفت داشته است. همچنين اگر چه اين حوزه مطالعاتي مبتني بر ايدة ماهيت اجتماعي معرفت است، اما يک رشته علمي واحد و ساده نيست، بلکه مجموعه‌اي از کارهاي نظري و تحقيقاتي را در خود جاي داده است.
    در دائرة‌المعارف جامعه‌شناسي، دو رويکرد پهن‌دامنه و تنگ‌دامنه براي معرفي جامعه‌شناسي معرفت پيشنهاد شده است: در رويکرد پهن‌دامنه، جامعه‌شناسي معرفت شامل طيفي از کارهاي جامعه‌شناسي و نظريه‌هاي اجتماعي است که به ماهيت اجتماعي ذهن و معرفت مي‌پردازد. اين رويکرد، رابطه حيات ذهني (شناخت، آگاهي، ايده‌هاي جمعي و غيره) و زندگي اجتماعي (گروه‌ها، نهادها، اجتماعات، جوامع) را بررسي مي‌کند. اين رويکرد، جامعه‌شناسي معرفت را يک چارچوب ارجاع مي‌داند، نه يک مجموعه مشخص از تئوري‌ها. در مقابل، رويکرد تنگ‌دامنه يا محدود، جامعه‌شناسي معرفت را يک حوزه مشخص مي‌داند و آن را با شلر و مانهايم آغاز مي‌کند. در اين رويکرد، مي‌توان نقطة شروع، توسعه و تغيير و چشم‌اندازهاي آينده اين رشته را نشان داد.
    جامعه‌شناسي از ابتدا درگير مسئله معرفت و روابط اجتماعي معرفت بوده است. در ميان جامعه‌شناسان کلاسيک، دورکيم تعيين اجتماعي معرفت را به مقولات اساسي فکر (زمان، مکان، عليت) گسترش داد (دوركيم، 1386، ص 609-616). از نظر او، اولين طبقه‌بندي‌ها (زماني، مکاني، و غيره)، ريشه‌اي اجتماعي دارند و از زندگي اجتماعي مردم ابتدايي ناشي شده‌اند. دورکيم در کارهاي خود، به روابط متقابل ميان نظام‌هاي فکري و ساختار اجتماعي توجه کرد. نگاه ساختارگرايانه دورکيم در توجه به علل ژرفي، که از آگاهي مي‌گريزد، تأثير مهمي بر چرخش فرهنگي در جامعه‌شناسي معرفت گذاشت.
    ماكس‌وبر، در بيان نزديکي ساختارهاي اجتماعي و نظام‌هاي فکري، از مفهوم قرابت انتخابي استفاده مي‌کند و قائل به رابطة علي نيست (وبر، 1373، ص 192؛ همو، 1374، ص 32؛ همو، 1382، ص 74). اين ايده‌هاي وبر در کتاب اخلاق پروتستان و روح سرمايه‌داري او به چشم مي‌خورد. تأکيد هميشگي وبر بر درک معناي ذهني بين کنشگر و ناظر، راه را براي نظريه‌هاي بعدي در نگاهي فرهنگي به جامعه‌شناسي معرفت باز کرد. اگرچه آنچنان‌که در تحليل گفتمان رايج است، وبر به زبان نمي‌پردازد، اما او در سراسر کار خود، معاني را مورد توجه قرار مي‌دهد. از‌اين‌رو، کار او را مي‌توان نزديک به تحليل گفتمان تلقي کرد.
    مارکس بر آن بود که هستي اجتماعي، آگاهي را تعيين مي‌کند و يک رابطه علي از زيربناي مادي به روبناي ذهني، که مارکس به جز علم، همه آن را ايدئولوژي مي‌دانست، وجود دارد (ماركس، 1377، ص 170؛ همو، 1379، ص 288 و 322). به اين ترتيب، او نظام‌هاي عقايد را با پايگاه طبقاتي مرتبط مي‌دانست و بر آن بود که افکار، به موقعيت اجتماعي و تاريخي کساني که به آن افکار معتقدند، وابسته است. هر چند مارکس، در نهايت اين فکر که زيرساختار اقتصادي به تنهايي خصلت روساختار را تعيين مي‌کند، تعديل کرد.
    از ماکس شلر تا شکل‌گيري جامعه‌شناسي معرفت جديد
    شکل‌گيري حوزه مستقل جامعه‌شناسي معرفت به شلر و مانهايم مربوط است. شلر، با تمايز گذاشتن بين عوامل ايده‌اي و عوامل واقعي، شکل معرفت و نه محتواي آن را تحت تعين جامعه‌شناختي مي‌دانست (شلر، 1980، ص 38؛ همو، 1970، ص 346؛ همو، 1992، ص 167-172). شلر، اين رابطه را از نوع گرايش و نه عليت مي‌دانست. وي، برخلاف جامعه‌شناسي معرفت مارکسي- مانهايمي، بر مفهوم ايدئولوژي متمرکز نبود. اين تمايزي اساسي در جامعه‌شناسي معرفت است. نظريه ايدئولوژي، به علت توجه صرف به خطاها و آگاهي کاذب، اجازه نمي‌دهد جامعه‌شناسي معرفت از سطح به عمق برسد و همه حيات ذهني را در شرايط اجتماعي و تاريخي خود بررسي کند. شلر، در مقابل نظريه ايدئولوژي، به نظريه حقيقت پايبند است. کمتر خوانده شدن شلر در کشورهاي انگليسي زبان موجب شد که نقش مهم او در نظريات جديد جامعه‌شناسي، کمتر و ديرتر ديده شود.
    مانهايم، همچون مارکس، از مفهوم ايدئولوژي استفاده مي‌کند (هر چند تعريف گسترده‌تري از آن ارائه مي‌دهد و علاوه بر ايدئولوژي، يوتوپيا را هم در چارچوب جامعه‌شناسي معرفت قرار مي‌دهد) (مانهايم، 1380، ص 125 و 213؛ مانهايم و کِسکِمتي، 1924، ص 205). مانهايم برخلاف مارکس، کمتر بر عوامل اقتصادي و طبقاتي پافشاري مي‌کند و با اتکا بر مفهوم چشم‌انداز رابطه علي عوامل وجودي و افکار را نشان مي‌دهد. مانهايم، با طرح مواردي مثل رابطه‌گرايي و روشنفکران از نظر اجتماعي غيروابسته، سعي داشت خود را از اتهام نسبي‌گرايي برهاند.
    به اين ترتيب، الگوي کلاسيک جامعه‌شناسي معرفت برگرفته از افکار دورکيم، مانهايم و تا حدودي مارکس، متکي به اين ايده شکل گرفت که رابطة نسبتاً علي از جامعه (ساختار، نهاد، طبقات)، به کل فکر و معرفت (روبنا، ايدئولوژي، اگاهي) وجود دارد. اما در اين ميان، همان‌طور که گفته شد، شلر نظرات متفاوت‌تري ارائه داد.
    در دهه 1960، تغييرات مهمي در جامعه‌شناسي معرفت پديد آمد. کتاب برگر و لاکمن، تحت عنوان ساخت اجتماعي واقعيت در 1966 منتشر شد. از نظر برگر و لاکمن، واقعيت انساني توسط جامعه ساخته مي‌شود (برگر و لاکمن، 1387، ص 10). آنان حوزه جامعه‌شناسي معرفت را گسترش دادند تا شامل همه اشکال معرفت در زندگي روزمره را شود: اينکه چگونه معرفت، واقعيت اجتماعي را شکل مي‌دهد. پس ديگر فقط صحبت از تعين اجتماعي ايده‌ها نيست، بلکه معرفت و واقعيت با يكديگر رابطه ديالکتيکي دارند. گيرتز، در سال 1964 در مقاله‌اي با نام «ايدئولوژي به عنوان يک نظام فرهنگي»، جامعه‌شناسي معرفت مانهايم و اشتارک را مورد انتقاد قرار داد. از نظر گيرتز، مسئلة دوگانه ايدئولوژي و حقيقت بايد جاي خود را به جامعه‌شناسي معنا بدهد. اين نظرات و انتقادات موجب شد جامعه‌شناسي معرفت جديد شکل بگيرد.
    به اين ترتيب، جامعه‌شناسي معرفت پاية متفاوتي پيدا کرد و بر همه نظام‌هاي نشانه‌اي و نمادين متمرکز شد و توجه خود را به واقعيت برساخت شده جلب نمود. دلالت روش‌شناختي اين امر اين است که، جامعه‌شناسي معرفت جديد، بر عکس جامعه‌شناسي معرفت مانهايمي، علي يا تبييني نيست، بلکه تفسيري و تفهمي است و به تعامل و بازتوليد نظم اجتماعي توجه مي‌کند.
    جامعه‌شناسي معرفت جديد، به سازمان‌هاي اجتماعي مثل رسانه‌ها و نهادهاي مرتبط با فناوري اطلاعات و ارتباطات مي‌پردازد و اينکه اينها چگونه معرفت را شکل مي‌دهند. تحت تأثير نظريه‌هاي جديد (فوکو و بورديو)، اين بحث مطرح مي‌شود که چگونه معرفت، سلسله مراتب اجتماعي را حفظ مي‌کند و تکنيک‌هاي قدرت به اشکال گفتماني (معرفت‌ها) پيوند دارد. هر چه جامعه‌شناسي فرهنگي‌تر شود، احتمال اينکه جامعه‌شناسي معرفت، به عنوان مجموعه وسيعي از مطالعات مرتبط ديده شود، بيشتر است تا يک حوزه مطالعاتي با موضوع مشخص و متمايز. موضوع جامعه‌شناسي معرفت، تغييرات مهمي را پشت سر گذاشته است. جامعه‌شناسي معرفت براي شلر و مانهايم، براي پرده برداشتن از مفروضات ايدئولوژي‌هاي سياسي و محتواي صدق آنها به کار مي‌رفت، ولي در حال حاضر بيشتر فرهنگي و پراکنده شده است و شامل دانش غيررسمي و زندگي روزمره مي‌شود.
    آنچنان‌كه مک‌کارتي مي‌گويد: وقتي معرفت به مثابه فرهنگ مورد توجه قرار مي‌گيرد، به اين معني است که انواع گوناگون معرفت‌هاي اجتماعي با هم مرتبط بوده، معاني اجتماعي را منتقل مي‌کنند (مك‌كارتي، 1388، ص 18). محتوا و شيوه‌هاي مفهوم‌سازي تجربه انساني، ساختة دانش فرهنگي هستند که خود را در شکل زبان‌هاي اجتماعي، عقايد اجتماعي، هنجارهاي اجتماعي و جهان‌بيني‌ها بروز مي‌دهند. اين جمله خلاصه ايده اصلي جامعه‌شناسي معرفت است: «کل عرصه توليدات ذهني در جامعه تعين مي‌پذيرند، به اين معني که هر چيزي که تجربه‌هاي انسان حاکي از گزينش، تنظيم، و ارزشگذاري آنهاست، به واسطه داوري اخلاقي و فکري عملکردهاي زبان‌شناختي اجتماعي تعين مي‌يابد».
    به طور خلاصه بايد گفت: جامعه‌شناسي معرفت با عبور از دوره کلاسيک خود، از نظريه عام يا جهان‌شمول جبر اجتماعي معرفت، با تکيه بر مفاهيمي مثل طبقه، ساختار اجتماعي، يا ايدئولوژي فاصله گرفت و به طرف فضاي فرهنگ، تحليل فرهنگي، و برداشت و تفسير معنايي رفت. اين رويکرد جديد، که بعضي آن را چرخش از ديدگاه کلاسيک جامعه‌شناسي معرفت مي‌دانند، زماني رخ داد که فرهنگ، معرفت، و زبان تم‌هاي محوري جريان جديد جامعه‌شناسي شده بودند (توکل، 1387، ص 9 و11).
    زمينه نظري پيوند نظريه گفتمان و جامعه‌شناسي معرفت
    به‌طورکلي، مي‌توان شش کاربرد از گفتمان را شناسايي کرد:
    1. سنت هابرماسي، در اين سنت، گفتمان، فرايندهاي مباحثه‌اي سازمان‌يافته است. در اين سنت، يک رويکرد جدلي به گفتمان وجود دارد.
    2. گفتمان به معناي خُرد که به تحليل زبان مورد استفاده مي‌پردازد و ريشه در زبان‌شناسي عملگرا دارد.
    3. زبان‌شناسي پيکره‌اي که به دنبال همبستگي‌هاي آماري در متون است.
    4. تحليل گفتمان انتقادي فرکلاف، که مبتني بر زبان‌شناسي است و کارکردهاي ايدئولوژيک استفاده از زبان را مد نظر دارد.
    5. نظريه‌هاي گفتمان مثل فوکو و موفه و لاکلائو، که براي تحليل سطوح کلان اجتماعي در روابط معرفت/ قدرت به کار مي‌رود.
    6. تحقيقات گفتمان فرهنگي که شامل سنت‌هاي کنش متقابل نمادين، بورديو (قدرت نمادين) و مطالعات فرهنگي مي‌شود.
    گفتمان در سنت اول (هابرماس)، کمتر مورد تحقيق تجربي قرار مي‌گيرد و ربطي هم به تحليل سياستِ معرفت ندارد. در سنت‌هاي دوم و سوم (زبان‌شناسي)، تمرکز بر استفاده از زبان است. سنت چهارم (فرکلاف)، مبتني بر مفهوم ايدئولوژي است. در تحليل گفتمان انتقادي فرکلاف، محقق استفاده‌هاي ايدئولوژيک از زبان را توسط کساني که در قدرت هستند، بررسي مي‌کند. در زبان‌شناسي و تحليل گفت‌وگو (در سنت روش‌شناسي مردمي) نيز تمرکز بر متون و گفت‌وگوهاي انضمامي است و کاربرد و تغيير زبان مورد مطالعه قرار مي‌گيرد. همچنين رويکرد سنتي علوم سياسي به گفتمان، به روابط بين مباحث (ايده‌ها) و علايق و منافع علاقمند است، اما هنوز سياستِ معرفت را تحليل نمي‌کند. به اين ترتيب، با فاصله گرفتن از زبان‌شناسي و نگاه ايدئولوژيک به گفتمان، به معناي فوکويي نزديک مي‌شويم. در واقع در ارتباط با جامعه‌شناسي معرفت، نظريه‌اي از گفتمان مناسب است که براي تحليل صورت‌بندي اجتماعي معرفت و روابط قدرت/ معرفت به کار آيد.
    فوکو در کتاب تاريخ جنون، تعريف «جنون» به عنوان يک بيماري يا انحراف را حاصل فرايندهاي اجتماعي مي‌داند و در کتاب پيدايش کلينيک، نقد خود را به پزشکي باليني تعميم مي‌دهد. فوكو در دو کتاب نظم اشياء و ديرينه‌شناسي معرفت (دانش) نشان داد که چگونه رشته‌هاي جديدي مثل زيست‌شناسي، اقتصاد، زبان‌شناسي، در قرن نوزدهم به وجود آمدند. او در اين دو کتاب، با مفهوم مرکزي گفتمان سر و کار دارد. در کتاب مراقبت و تنبيه، فوکو به رابطه بين معرفت و قدرت و گفتمان‌هاي علمي پرداخت و با آن سنتي که معرفت را بيرون از حکم‌ها و اقتضاها و منافع و مناسبات قدرت مي‌بيند، به مخالفت برخاست:
    قدرت، معرفت را توليد مي‌کند (نه صرفاً با مهيا کردن شرايط براي معرفت به دليلِ خدمت معرفت به قدرت، و نه صرفاً با استفاده از دانش به دليل مفيد بودن آن)؛ بايد پذيرفت که قدرت و معرفت مستقيماً بر يکديگر دلالت دارند؛ بايد پذيرفت که نه مناسبات قدرتي بدون ايجاد حوزه‌اي از معرفت همبسته با آن وجود دارد و نه معرفتي که مستلزم مناسبات قدرت نباشد و در عين حال، مناسبات قدرت را پديد نياورد (فوکو، 1390، ص 40).
    فوکو در کتاب اراده به دانستن مي‌گويد: مسئله گفتمان، گفتن حقيقت نيست، بلکه ممانعت از توليد حقيقت است (فوكو، 1390، ص 18). به نظر فوکو، معرفت شکلي از قدرت است. معرفت، گفتمان را شکل مي‌دهد و گفتمان نيز راه‌هاي مسلط تفکر را شکل مي‌دهد و هر دو، بر زندگي ما حاکم مي‌شود. گفتمان‌ها ما را در معرض اقتدار قرار مي‌دهد. ضيمران شرح مي‌دهد که ايجاد و اعمال روابط قدرت، مستقيماً با ايجاد و انتشار گفتمان حقيقي گره خورده است (ضميران، 1384، ص 159). همان‌طور که کنوبلاخ شرح مي‌دهد، منظور فوکو از گفتمان معناي ساده و لغوي آن يعني گفت‌وگوي ساده نيست، بلکه آن چيزي است که بيانگر تفکر و همراه با آن نظم دانايي است (كنوبلاخ، 1391، ص 310). گزاره‌ها، هسته سازنده گفتمان‌اند. منظور از «گزاره‌ها»، مي‌تواند کنش‌هاي گفتاري دوطرفه، قضايا، و عبارت‌ها باشد. گفتمان ماهيتي مشابه زبان ندارد؛ چون در تحليل زباني، با توجه به دادة گفتماني دلخواه، پرسش اين است که گزاره مربوط بر اساس کدام قواعد ساخته شده است. در نتيجه، بر اساس کدام قواعد مي‌توان گزاره‌هاي مشابه ساخت.
    از سوي ديگر، جامعه‌شناسي معرفت برگر و لاکمن، يک چارچوب تئوريک براي پيوند جامعه‌شناسي معرفت و نظريه گفتمان فراهم مي‌کند. برگر و لاکمن با پيش کشيدن دو مفهومِ واقعيت و شناسايي، عنوان مي‌کنند که جامعه‌شناسي معرفت بايد به بررسي هر آنچه در جامعه به عنوان شناسايي تلقي مي‌شود و بررسي ساخت اجتماعي واقعيت بپردازد (برگر و لاكمن، 1387، ص 25). مک‌کارتي، اهميت برگر و لاکمن را در اين مي‌داند که آنها مطالعه تعين اجتماعي معرفت‌ها را جايگزين مطالعه تعين اجتماعي انديشه‌ها کردند، به ويژه معارفي که راهنماي مردم در زندگي روزمره است (مك‌كارتي، 1388، ص 19). موضوع جامعه‌شناسي معرفت از نظر آنان، مطالعه فرايندهايي است که در جريان آنها، واقعيت به صورتي اجتماعي ساخته مي‌شود و معرفت طيف گسترده‌اي دارد: عرف عام، مذهب، ايدئولوژي، ايده‌ها، تئوري‌ها، مفروضات، زبان و اعمال. آنها هم به فرايند توليد و عيني‌سازي و نهادي‌سازي معرفت به عنوان واقعيت عيني توجه نشان مي‌دهند و هم به مکانيسم‌هاي پذيرش الگوهاي معرفت، برگرفته از ذخائر معرفت توسط افراد.
    برگر و لاکمن، به تأسي از شوتز، مفهوم «ذخائر اجتماعي معرفت» را به کار مي‌برند. ذخائر معرفت جمعي، به شکل نهادها (مثلاً زبان)، نظريه‌ها، سازمان‌ها، آرشيوها، متون و همه انواع ماديت‌ها (اعمال، مصنوعات، و غيره) خود را نشان مي‌دهد. به اين دليل صفت هرمنوتيکي به جامعه‌شناسي معرفت برگر و لاکمن نسبت داده مي‌شود که زبان و معرفت را به هم پيوند داده‌اند. جامعه‌شناسي معرفت هرمنوتيکي، مبتني بر کارهاي شوتز، برگر و لاکمن، به دنبال درک ساخت اجتماعي واقعيت بود. آنها بر نقش زبان و گفت‌وگوهاي روزمره در ساخت واقعيت اجتماعي مشترک تأکيد مي‌کنند. همان‌گونه که کنوبلاخ مي‌گويد:‌ به عقيده شوتز، معنا و کنش واحدي جدايي‌ناپذيرند که بنيان‌شان واقعيت است؛ بنياني براي ساخت معنادار دنياي اجتماعي (كنوبلاخ، 1391، ص 209).
    به اين ترتيب زمينه‌اي نظري براي پيوند نظرية گفتمان و جامعه‌شناسي معرفت به دست مي‌آيد. همان‌طور که کنوبلاخ مي‌گويد:
    گفتمان در توليد، تغيير، و بازتوليد موضوع‌هاي علمي و معرفتي نقش سازنده دارد. اين نوع ساختنِ گفتماني البته در خلاء شکل نمي‌گيرد، بلکه در چارچوب نظامي از گفتمان‌هاي اجتماعي و نهادينه شده به وجود مي‌آيد. از ديدگاه جامعه‌شناسي معرفت، گفتمان انعکاس روندي عملي است که در جريان آن نسبت دادنِ معنايي و نظم معنايي به مرور زمان تثبيت و به صورت نظم معرفتي مرتبط، جمعي، و نهادينه در مي‌آيد (همان، ص 313).
    نمونه‌اي از پيوند نظريه گفتمان و جامعه‌شناسي معرفت
    در اينجا نمونة مشخصي از اين پيوند معرفي مي‌شود. راينر کلر، جامعه‌شناس آلماني و استاد جامعه‌شناسي دانشگاه آگزبورگ و رييس سابق بخش جامعه‌شناسي معرفت انجمن جامعه‌شناسي آلمان، در برنامه تحقيقاتي خود با عنوان «رويکرد جامعه‌شناسي معرفت به گفتمان» (Sociology of knowledge Approach to Discourse)، که به طور مخفف SKAD ناميده مي‌شود، اقدام به تلفيق نظرية گفتمان با جامعه‌شناسي معرفت کرد. SKAD از اواسط دهه 90 توسعه يافت. کلر در اين برنامه تحقيقاتي، بحث‌هاي سنت برساخت‌گراي اجتماعي در جامعه‌شناسي معرفت (يعني کار برگر و لاکمن) را با مفاهيم فوکو و سنت کنش متقابل نمادين ترکيب کرده است. تأکيد او بر توليد، گردش و تغيير اجتماعي معرفت است. او بر روابط اجتماعي معرفت و سياست معرفت تأکيد مي‌کند. در نهايت، به آن چيزي مي‌رسد که آن را «ساخت گفتماني معرفت» نام مي‌نهد. از نظر کلر، هنوز يک رويکرد جامعه‌شناسي معرفت به گفتمان پديد نيامده است (كلر، 2011، ص 46). بنابراين، کار او را بايد تلاشي در اين جهت دانست.
    برنامه تحقيقاتي راينر کلر در بستر جامعه‌شناسي معرفت جديد و در گسست از جامعه‌شناسي معرفت کلاسيک قابل بررسي است. راينر کلر، به سنت‌هاي مختلف در جامعه‌شناسي و جامعه‌شناسي معرفت از جمله بورديو، استوارت هال، و کنش متقابل نمادين اشاره مي‌کند و در نظريه خود از آنها بهره‌ مي‌برد.
    کلر توضيح مي‌دهد که استوارت هال و به‌طورکلي، مطالعات فرهنگي بيرمنگام معتقدند که ما در عصر جريانات فرهنگ هستيم، به اين معنا که فعاليت‌هاي توليد معنا و ساخت اجتماعي واقعيت‌ها تحت تأثير توليد سازمان‌يافته، بازنمايي، نظم‌بخشي، و اتخاذ معنا انجام مي‌شود. مطالعات فرهنگي بيرمنگام، تحت تأثير سنت تفسيري در جامعه‌شناسي و بخصوص کنش متقابل نمادين و نظريه‌هاي ماكس‌وبر قرار دارد. همچنين، با تأکيد بر راه‌هاي ساخت‌يافته و سازمان‌يافته پردازش جريان‌هاي فرهنگي نزديک به تلفيق سنت‌هاي وبر و فوکو مي‌شود.
    راينر کلر در تعريف گفتمان، از تعريف معرفت‌محور گفتمان توسط استوارت هال استقبال مي‌کند و آن را به جامعه‌شناسي معرفت مربوط مي‌داند. مطابق اين تعريف: «گفتمان‌ها، راه‌هاي ارجاع يا ساخت معرفت درباره يک عمل خاص هستند: يک خوشه از ايده‌ها، تصاوير، و اعمال که راه‌هاي صحبت، اشکال معرفت، و هدايت درباره يک موضوع خاص، فعاليت اجتماعي، يا پايگاه نهادي در جامعه را فراهم مي‌کند» (کلر، 2012، ص 55).
    همچنين، کلر ضمن اشاره به استفادة مکتب کنش متقابل نمادين از لفظ گفتمان، تأكيد مي‌کند که صاحب‌نظران کنش متقابل نمادين مي‌گفتند: جمع‌هاي اجتماعي، در جهان گفتمان زندگي مي‌کنند و آن را توليد مي‌کنند. منظور از اين اصطلاح، سيستم‌ها يا افق‌هاي معنا و فرايندهاي استقرار و تغيير اين سيستم‌هاست.
    اما کلر در کار خود، بيش از همه، به فوکو و همچنين به برگر و لاکمن ارجاع مي‌دهد.
    ارجاعات کلر به فوکو
    ازآنجاکه کلر به دنبال نظريه‌‌اي است که فرايندهاي تاريخي- اجتماعي معرفت، ساخت‌يابي نمادين معنا، و توليد نظم‌هاي نمادين را در فضاهاي اجتماعي و ميدان‌هاي نهادي بزرگتر تحليل کند و به سؤالات دربارة توليد معنا در سطح وسيع‌تر تاريخ و جامعه پاسخ دهد، به سراغ نظريه گفتمان فوکو مي‌رود که در زمينه توليد و گردش معرفت مناسب باشد.
    به گفتة کلر، فوکو از يک‌سو، يک فيلسوف است که با رويکرد تاريخي به تحليل گفتمان مجموعه‌هاي معرفت/ قدرت مي‌پردازد و از سوي ديگر، در سنت دورکيمي در جامعه‌شناسي است (كلر، 2011، ص 46). او از نظام‌هاي اجتماعي تفکر حرف مي‌زند و در پارادايم جامعه‌شناسي معرفت قرار مي‌گيرد. فوکو، گاهي به علائق کنش متقابل نمادين نزديك مي‌شود، وقتي که دغدغه خودش را تحليل پروبلماتيزاسيون معرفي مي‌کند؛ يعني به نقاط گسست يا چرخش در تاريخ نهادهاي اجتماعي سوبژکتيويته مي‌پردازد. هر چند کلر، نظرية گفتمان موفه و لاکلائو را نيز مورد توجه قرار مي‌دهد، اما اين انتقاد را به آنها وارد مي‌داند که تشکيل گفتماني معرفت فوكو را مورد توجه قرار نداده‌اند (كلر، 2012، ص 51).
    کلر توضيح مي‌دهد که SKAD از فوکو پيروي مي‌کند و گفتمان را اعمال اجتماعي مي‌داند که تأثير قدرت را به دنبال دارد (كلر، 2011، ص 46). فوکو، گفتمان را صرفاً مجموعه ايده‌ها نمي‌داند، بلکه اعمال تاريخي اجتماعي مي‌بيند. بنابراين، ديگر تحليل گفتمان يک تحليل زبان‌شناختي نيست. به اين ترتيب، جا را براي تحليل جامعه‌شناختي گفتمان باز مي‌کند. گفتمان‌ها خود را در قالب سخنران، متون، بحث‌ها، تصاوير، استفاده از نمادها، نشان مي‌دهد که بايد توسط عاملان با تبعيت از رهنمودهاي اجتماعي اعمال شوند.
    اما اينكه فوکو چگونه گفتمان را به معرفت و توليد معنا مرتبط مي‌کند، از نظر کلر، فوکو جامعه‌شناسي معرفت تاريخي خود را به وجود آورده است (كلر، 2012، ص 52). او ايده‌ها را در زمينه اجتماعي‌شان بررسي مي‌کند و تغيير و تداوم آنها را در متن دلالت‌هاي تاريخي، سياسي، و اقتصادي مي‌سنجد. فوکو تلاش مي‌کند تاريخي نه از ايده‌ها، بلکه از رخدادها بسازد؛ رخدادهايي که گسست از وضعيت گفتمان‌هاي قبلي را نشان مي‌دهند. وي نيروهاي مادي و سياسي را نشان مي‌دهد که ساختارهاي معرفت را شکل مي‌دهند و در آن رسوب مي‌کنند.
    ارجاعات کلر به برگر و لاکمن
    همان‌طور که گفته شد، کار کلر علاوه بر فوکو، بر نظريات برگر و لاکمن نيز استوار است. رويکرد جامعه‌شناسي معرفت به گفتمان (SKAD)، در همان پارادايم برگر و لاکمن در جامعه‌شناسي معرفت قرار دارد. از نظر کلر، برگر و لاکمن نيز جامعه را به عنوان نظم نمادين در نظر مي‌گرفتند. اين نظم، شامل سطوح نمادين و عامليت‌هاي کنشگر و بازي متقابل بين آنهاست (كلر، 2012، ص 56؛ همو، 2011، ص 46). آنها از مفهوم «عرف عام» يا «معرفت دانش عامه» استفاده کردند و افراد را به عنوان عاملان زندگي روزمره در نظر مي‌گيرند. از اين لحاظ، SKAD هم تکميل و هم تصحيح آن است و تئوري واقعيت عيني برگر و لاکمن را توضيح مي‌دهد. اين رويکرد، ساختارها و فرايندهاي نهادي در روابط اجتماعي معرفت و ساخت گفتماني واقعيت عيني را در نظر مي‌گيرد.
    از نظر کلر، برگر و لاکمن بين دو چيز تمايز قائل شدند: اول جامعه به عنوان يک واقعيت عيني، که در نهادها و ذخائر معرفت خود را نشان مي‌دهد. از سوي ديگر، اينکه چگونه سوژه‌هاي عامل، اين واقعيت را در فرايند جامعه‌پذيري به خود اختصاص مي‌دهند. برگر و لاکمن، با تلفيق نگاه دورکيمي با نگاه وبري، تلاش مي‌کنند تا جامعه به عنوان يک واقعيت نهادمند را با فعاليت‌هاي توليد معناي کنشگران اجتماعي همراه کنند. برگر و لاکمن اين مسئله را مطرح مي‌كنند که چگونه معرفت از خلال کنش‌هاي متقابل محقق مي‌شود. آنها از مشروعيت‌بخشي اين مجموعه‌هاي معرفتي و نهادي صحبت مي‌کنند و روش‌هاي مختلف اين مشروعيت‌بخشي، از استفاده‌ي ساده گرفته تا تئوريزه شدن را توضيح مي‌دهد. نظم معرفتي تاريخمند توسط فرايند جامعه‌پذيري، دروني مي‌شود و توسط استفاده از زبان يا ساير نظام‌هاي نشانه‌اي، بازتوليد و منتقل مي‌شود.
    ترکيب ايده‌هاي فوکو و برگر و لاکمن
    هدف کلر از ترکيب اين دو، اين است که همه سطوح سازماني و نهادي گردش معرفت را توضيح دهد (كلر، 2005، ص 4). مفهوم «گفتمان»، نسبت به مفهوم «ذخائر معرفت»، مفهوم ظريف‌تري است که مي‌تواند فرايندها، اعمال و سياست معرفت را تحليل کند. SKAD، ابعاد تاريخي و جمعي معرفت و اعمال توليد معرفت را به حساب مي‌آورد. بنابراين، حوزة جامعه‌شناسي معرفت را به سمت رژيم‌هاي اجتماعي و سياستِ معرفت مي‌کشاند.
    برگر و لاکمن، هم فرايندهاي دانش نهادي و هم اقتباس‌هاي زندگي روزمره و استفاده از ذخائر معرفت را در نظر مي‌گيرند. از اين نظر، مقدم بر فوکو هستند که فقط جنبه نهادي را در نظر مي‌گيرد. اما در قبال تأکيد بيشتر آنها بر معرفت روزمره و سطح خرد، از نظر کلر مفهوم گفتمان در اين برنامه از اين جهت اهميت دارد که سطح کلان را به اين تحليل اضافه مي‌کند (همان، ص 3). البته برگر و لاکمن، نگاه ديالکتيکي به جامعه داشتند که هم واقعيت عيني و هم واقعيت ذهني را در نظر مي‌گيرند که توسط همه انواع معرفت، به واقعيت تبديل مي‌شود.
    SKAD همچنين ايده‌ها و مفاهيم فوکو را به کار مي‌برد – گفتمان به عنوان عمل، صورت‌بندي‌هاي گفتماني، گزاره‌ها، رويه، و نزاع گفتماني- تا بتواند امور مففول در کار برگر و لاکمن را واکاوي کند؛ يعني فرايند گفتماني نهادينه شدن و تغيير نظم‌هاي نمادين (کلر، 2011، ص 48).
    فرآروي از نظرات پيشين: شکل‌‌گيري SKAD
    SKAD، گفتمان را به عنوان ساختار ساخت‌يافته و ساختار ساخت‌دهنده در نظر مي‌گيرد که هم اعمال اجتماعي را توليد مي‌کند و هم به وسيله آنها شکل داده مي‌شود. گفتمان‌ها به شکل اجتماعي نظام‌هاي معرفت را شکل مي‌دهند. گفتمان‌ها نظم واقعيت و ابزارهاي مادي و نهادي، و تأثيرات قدرت در شبکه‌اي از کنشگران اجتماعي را دربر مي‌گيرد. کلر تأکيد مي‌کند که طبيعت گفتمان، هم در ساخت و هم در تأثير مادي و انضمامي است. براي نمونه، يک گفتمان علمي خودش را در متون، کنفرانس‌ها، مقالات، گفت‌وگوها و غيره نشان مي‌دهد. همه اينها، مي‌توانند به عنوان داده مورد استفاده قرار گيرند.
    SKAD به دنبال همبستگي بين استفاده از نشانه‌ها، به عنوان اعمال اجتماعي و توليد/ تغيير نظم‌هاي اجتماعي معرفت است. اين ديدگاه به گفتمان از نظر کلر، شکاف ميان سنت‌هاي عامليت‌محور (جنگ تعاريف توسط عاملان انساني در سنت کنش متقابل نمادين) و ساختارمحور (فوکو در ديرينه‌شناسي دانش) را پر مي‌کند (همان، ص 51).
    کلر به تبع فوکو، گفتمان‌ها را به عنوان اعمال ساختاريافته و تنظيم شده در استفاده از نشانه‌ها تعريف مي‌کند که جهان‌هاي نمادين را ايجاد مي‌کند (كلر، 2012، ص 58-59). گفتمان‌ها، ادعاهاي معرفتي توليد مي‌کنند كه مي‌توان به عنوان تلاش براي تثبيت معنا، و به طور عام‌تر، تثبيت نظم‌هاي نمادين درك كرد. در کار کلر منظور از «معرفت»، فقط معرفت اثباتي نيست (كلر، 2011، ص 48)، بلکه همة نظام‌هاي نشانه‌ها و نظم‌هاي نمادين و ذخائر معرفت است. دکترين‌هاي مذهبي، شامل نظريه‌هاي جامعه‌شناسي، موقعيت‌هاي اجتماعي، جهاني شدن، آزادي و غيره مي‌شود.
    بُعد معرفتي گفتمان‌ها، شامل نظم‌هاي نماديني است که در يک رخداد يا مجموعه‌اي از رخدادهاي گفتماني به دست مي‌آيد. گفتمان‌ها هم شامل محتوا و هم فرم هستند. بنابراين، دو نوع سؤال مطرح مي‌شود: نخست اينکه، به چه طريقي يک سخن يا يک متن بايد ساخته شود، تا به عنوان بخشي از يک گفتمان شناسايي شود؟ ديگر اينکه، چه چيزي توسط چه کسي و با چه تأثيراتي گفته مي‌شود؟ همچنين مهم اين است که به اين سؤال اساسي پاسخ داده شود که چرا برخي نظم‌هاي نمادين، تأثيرگذارتر و مهم‌تر از سايرين هستند. بنابراين از نظر کلر، نبايد به اينکه بگوييم آنها به شکل اجتماعي ساخته مي‌شوند اکتفا کرد؛ SKAD فقط يک رخداد گفتماني منفرد را بررسي نمي‌کند، بلکه مجموعه‌اي از رخدادها را مورد مطالعه قرار مي‌دهد (كلر، 2012، ص 66). فوکو، هم تحليل گفتمان را راجع به گزاره‌ها مي‌داند، نه سخنان منفرد.
    عناصر و ويژگي‌هاي SKAD
    کلر براي نشان دادن تفاوت کار خود با تحليل گفتمان ساده، ابعاد مختلفي براي گفتمان تعريف مي‌کند که يکي از آنها، پيکربندي معرفت است. براي تحليل اين سطح از ساخت‌يابي معرفت، بين چارچوب‌هاي تفسيري، طبقه‌بندي‌ها و ساختارهاي پديداري و ساختارهاي روايي تمايز قايل است.
    چارچوب‌هاي تفسيري، شاکله‌هاي مبنايي توليد معنا و کنش است که از خلال گفتمان گردش مي‌کند و فهم يک پديده را ممکن مي‌سازد. گفتمان‌ها، چارچوب‌هاي مختلف را به چارچوب‌هاي تفسيري ويژه مرتبط ساخته، و موجب شکل‌گيري ذخائر معرفت مي‌شوند. به عنوان نمونه، ريسک تکنولوژي‌هاي پيشرفته به دليل گفتان‌هاي محيطي مختلف، وارد ذخائر معرفت اجتماعي شده است. عنصر ديگر، طبقه‌بندي‌هاست. شبيه هر شکل استفاده از نشانه، استفاده از زبان در داخل گفتمان، جهان را طبقه‌بندي مي‌کند و داخل مقوله‌هاي مشخص قرار مي‌دهد و مبنايي را براي تجربه، تفسير و برخورد با جهان مي‌سازد. بين گفتمان‌ها در مورد اين طبقه‌بندي‌ها، رقابت شکل مي‌گيرد.
    عنصر بعدي، ساختار پديداري است که بيانگر توجه به همه ابعاد شکل‌گيري و تعريف يک پديده است. براي نمونه، برساخت شدن يک موضوع به عنوان مسئله در عرصه عمومي، نيازمند اين است که ابعاد مختلف شکل‌گيري آن از جمله مباحثات، ارزيابي‌ها، علل، ارزش‌گذاري‌ها، پيامدها و غيره در نظر گرفته شود (کلر، 2011، ص 57).
    ساختارهاي روايي، همان لحظات ساخت‌يابي گفتمان‌ها هستند که در آن، شاکله‌هاي تفسيري، طبقه‌بندي‌ها، و ساختارهاي پديداري به شيوة خاصي در ارتباط با هم قرار مي‌گيرند. ساختار روايي يک کنش، پيکربندي است که نشانه‌ها و گزاره‌هاي پراکنده را به شکل روايت‌ها به هم متصل کرده، به تجربيات زندگي شکل مي‌دهد (کلر، 2012، ص 70).
    کلر، از يک نظر کار خود را نزديک با ديدگاه شوتز مي‌داند؛ چراکه فرض مي‌کند معنا در آگاهي بشر و در تغيير از تجربه حسي به تجربه مفهومي تشکيل مي‌شود (همان، ص 57). بدون چنين فرايندي از لايه‌گذاري معنا يا تشکيل معنا، هيچ درکي از فضا، زمان، و امر اجتماعي وجود ندارد. اما ظرفيت آگاهي بيرون از رابطه با جهان عمل مي‌کند. بر اساس نظريه پديدارشناسي و کنش متقابل نمادين، آگاهي مبتني بر شاکله‌هاي تفسيري در فرايند طبقه‌بندي است. اين امر، با استفاده از نشانه‌ها يعني نمادهاي بامعني يا شاکله‌هاي معرفت اتفاق مي‌افتد که از طريق ذخائر معرفت/ جهان‌هاي گفتمان به دست مي‌آيد.
    بر خلاف برخي رويکردهاي فوکويي، SKAD اهميت عاملان اجتماعي را در توليد و گردش معرفت به رسميت مي‌شناسد. همچنين به ابعاد هرمنوتيکي/ تفسيري تحقيقات گفتمان توجه مي‌کند. از نظر کلر، گفتمان‌ها از طريق کنش‌هاي کنشگران اجتماعي واقعيت مي‌يابند و شامل داعيه‌هاي معرفتي هستند (كلر، 2011، ص 52). کلر، عاملان را از همين جهت مورد توجه قرار مي‌دهد؛ يعني نقشي که در تعريف موقعيت، دروني کردن و بازتوليد معرفت دارند.
    آنچنان‌که ليوپلد و وينکل (2013) مي‌گويند: منطبق با رويکرد تفسيري، کنشگران به دو شکل درك فهم مي‌شوند: سوژه‌هاي خودتأملي و مخاطبان نظم‌هاي معرفتي. اين رويکرد، رابطه ديالکتيکي بين کنشگران و گفتمان را ملاحظه مي‌كند. کنشگران از خلال موقعيت‌هايي که در اختيارشان قرار مي‌گيرد، مي‌توانند در گفتمان دخالت کنند. در عين حال، توسط گفتمان محدود مي‌شوند يا توانايي به دست مي‌آورند.
    از نظر کلر، درگير شدن کنشگران در گفتمان به شکل اجتماعي تنظيم مي‌شود، اما اين به معناي تعين يافتن نيست (كلر، 2012، ص 58). بنابراين، در تفسير و کنش در موقعيت‌هاي انضمامي آزادي وجود دارد. در SKAD، منظور از ارجاع به هرمنوتيک، اين است که حتماً نياز به گام‌هاي بازانديشانه از تفسير وجود دارد. ساخت گفتماني جهان، تنها از طريق تفسير بازانديشانه قابل درك است.
    کلر در تحليل خود، دو بعد مادي و نمادين را دخيل مي‌داند. بُعد نمادين مرتبط به توليد معناست و به جامعه‌شناسي معرفت مربوط مي‌شود (كلر، 2005، ص 8؛ همو، 2011، ص 47). در بُعد مادي، از مفهوم Dispositif‎‏ استفاده مي‌کند که به فارسي سامانه يا رويه ترجمه شده است. در زبان روزمره، سامانه به زيرساخت‌هايي اطلاق مي‌شود که براي انجام يک کاري ساخته شده است. براي نمونه، سطل زباله، قوانين. يا چيزهايي مثل تيمارستان، بيمارستان، سربازخانه و غيره، هر چيزي که از ظرفيت تسخير، تحديد، جهت‌دهي، شکل دادن و يا کنترل رفتار هر موجود زنده، يا هر نوع ماهيت برخوردار باشد.
    نقد برنامه تحقيقاتي راينر کلر
    همان‌طور که اشاره شد، در مقام نقد برنامه تحقيقاتي راينر کلر (SKAD)، سه پرسش اساسي مطرح مي‌شود:
    اول اينکه، کار او چه نوآوري و اهميتي براي جامعه‌شناسي معرفت دارد؟ زيرا، جامعه‌شناسي معرفت را نمي‌توان يک حوزه مطالعاتي کاملاً مرزبندي شده قلمداد کرد، بلکه با رويکرد پهن‌دامنه، نظريات زيادي از جمله نظريه گفتمان را مي‌توان مرتبط با جامعه‌شناسي معرفت دانست. شايد نوآوري كار راينر کلر اين باشد که اگرچه نظريه گفتمان تاکنون تاثير مشخصي بر جامعه‌شناسي معرفت داشته و در ضمن از آن نيز تأثير پذيرفته است، اما کمتر کسي به صراحت ربط اين دو نظريه را واکاوي کرده است. کلر مي‌گويد: «در مقابل همه رويکردهاي ديگر به گفتمان، من مي‌خواهم به علاقه فوکو به تشکيل گفتماني معرفت و به تئوري برگر و لاکمن درباره ساخت اجتماعي واقعيت بپردازم» (کلر، 2011، ص 47). هر چند کلر بدين‌منظور، دست به گزينش‌هايي هم در نظريه گفتمان و هم در جامعه‌شناسي معرفت زده است که شرح آن رفت.
    پرسش دوم اينکه آيا راينر کلر، چيز تازه‌اي به نظرية گفتمان افزوده است؟ مگر غير از اين است که در هر اشاره‌اي به گفتمان، ما به طور ضمني راجع به معرفت نيز سخن مي‌گوييم، پس، آيا لازم است که اين اشاره ضمني را به طور صريح بيان کنيم؟ در نظريه گفتمان، کاربرد اجتماعي زبان مورد پرسش قرار مي‌گيرد. از‌اين‌رو، در ادبيات مربوط به اين موضوع، همه جا بر روي «معنا» تأکيد مي‌شود. در واقع، در نظريه گفتمان مي‌پذيريم که معناي زبان ثابت نيست و با دگرگوني شرايط تغيير مي‌کند. ضمن اينکه زبان منفعل نيست و همواره در قالب گفتمان مي‌تواند روابط سوژه و ابژه را شکل دهد. نظرية گفتمان، به‌طورکلي به فرايندهاي اجتماعي مولد معنا مي‌پردازد.
    راينر کلر، همه جا معرفت، معنا و نظم‌هاي نمادين را معادل هم به کار مي‌گيرد. اگرچه بايد به تمايزي که کنوبلاخ، ميان معرفت و معنا قايل مي‌شود، توجه داشت: «وقتي از معرفت سخن مي‌گوييم، با معنايي سر و کار داريم که با سازوکار اجتماعي ساخته شده است (كنوبلاخ، 1391، ص 229). معرفت طبيعتاً معناست، اما معنا لزوماً معرفت نيست. معرفت آن معنايي است که عيني شده است، انتقال‌پذير است، و مي‌تواند دروني شود. معنا به منزلة پديده‌اي دروني شده – صرف‌نظر از اينکه تا چه ميزان دقيق، معين، روشن و مطمئن باشد- معناست؛ معنا به منزلة پديده‌اي عينيت يافته شکلي بين‌الاذهاني است که از آن با عنوان «معناي عيني» ياد مي‌شود.
    در واقع اهميت به کارگيري مفهوم «گفتمان»، به معناي فوکويي آن در همين است. نزد فوکو، گفتمان چيزي فراتر از استفاده از زبان است. اين تعبير فرازباني از گفتمان، نقش زمينه و بسترهاي فرهنگي، سياسي، اجتماعي و به‌طورکلي، عوامل برون‌زباني و فرازباني را در آن دخيل مي‌داند. گفتمان هم شامل بُعد نظري و هم بعد مادي است. راينر کلر نيز گفتمان را به همان معناي فوکويي به کار مي‌گيرد و چيزي بر آن نمي‌افزايد. در واقع، خود فوکو هم وقتي از صورت‌بندي‌هاي گفتماني سخن مي‌گويد، به توليد معرفت در مورد جهان اشاره دارد.
    اما تغييري که کلر در نظريه گفتمان مي‌دهد، تأکيد بر معرفت، به جاي معناست؛ به اين ترتيب، گفتمان را از سطح زبان‌شناسي فراتر مي‌برد و به جامعه‌شناسي معرفت نزديک مي‌کند. از سوي ديگر، او به آن نوع جامعه‌شناسي معرفت (برگر و لاکمن) روي مي‌آورد که مطابق آن، معرفت معناي وسيعي دارد و همه موضوعات مورد نظر نظريه گفتمان را پوشش مي‌دهد. کنوبلاخ نيز توجه ما را به اين نکته جلب مي‌کند که راينر کلر، در تحليل گفتمان بر اساس جامعه‌شناسي معرفت، به استفادة زباني و روندهاي استدلالي مقوله گفتمان کم توجه بوده، در مقابل به تحليل «چگونگي تنظيم و نهادينه شدن بيان گزاره‌ها و اجراي آنها در عمل، و قدرت واقعيت‌سازي» آنها پرداخته است (همان، ص 321).
    در نتيجه، بايد گفت: اگر چه راينر کلر، چيز تازه‌اي به نظريه گفتمان اضافه نمي‌کند، اما با گزينش سويه‌هايي از نظريه گفتمان، پيوند آن را با جامعه‌شناسي معرفت نشان مي‌دهد. هدف راينر کلر، دستيابي به نوعي تحليل گفتمان است، اما زمينة بحث و مبناي کارش را جامعه‌شناسي معرفت شکل مي‌دهد. SKAD، يک روش نيست، بلکه يک برنامه تحقيقاتي و ترکيبي از نظريه و روش است که در جامعه‌شناسي معرفت جاي گرفته تا ساخت گفتماني نظم‌هاي نمادين را بررسي کند.
    سؤال سومي که مطرح مي‌شود اين است که در تلفيق نظريه گفتمان و جامعه‌شناسي معرفت، کلر به دنبال چه بوده است؟ از يک‌سو، اين برنامه مبتني بر جامعه‌شناسي معرفت است؛ چرا که ساخت اجتماعي معرفت و مشروع‌سازي و نهادي‌سازي آن را پيش‌فرض گرفته است. از سوي ديگر، اين ايده فوکو هم نگه داشته که گفتمان، قدرت تأثيرگذاري دارد. هدف اين برنامه تحقيقاتي، اين است که به روابط اجتماعي معرفت و سياستِ معرفت بپردازد. از نظر کلر، گفتمان مي‌تواند پلي بين عامليت و ساختار باشد (كلر، 2011، ص 59). مي‌توان فرايندهاي گفتماني را در جامعه، به عنوان بازي متقابل ديالکتيکي، بين کنشگراني که گزاره‌ها را توليد مي‌کنند و ساختارهاي موجود يا نوظهور بدانيم.
    از نظر کلر، SKAD به دنبال بررسي ساخت گفتماني نظم‌هاي نمادين است که از طريق سياست‌هاي معرفت رقيب اتفاق مي‌افتد (كلر، 2012، ص 59؛ همو، 2011، ص 49). وي افزون بر سياستِ معرفت، روابط اجتماعي معرفت- که مجموعه‌هاي تاريخي و اجتماعي از توليد، تثبيت، ساخت‌يابي و تغيير معرفت است- را نيز در SKAD دخيل مي‌داند. تحليل جامعه‌شناسي معرفت از گفتمان، دغدغه بازسازي فرايندهايي را دارد که در ساخت اجتماعي، عيني‌سازي، ارتباطات و مشروعيت‌بخشي ساختارهاي معنا يا به عبارت ديگر، ساختارهاي عمل و تفسير به کار مي‌رود. همچنين SKAD تأثير اجتماعي اين فرايندها را بررسي مي‌کند.
    دو انتقاد به برنامه تحقيقاتي راينر کلر وارد است: اول اينکه، او توضيح نمي‌دهد که گفتمان‌ها چگونه ظاهر مي‌شوند، هژمونيک مي‌شوند و گفتمان‌هاي هژمونيک چگونه به چالش کشيده مي‌شوند. اين مشکل، از آنجا ناشي مي‌شود که مشخص نيست راينر کلر، از دو دوره فکري فوکو، چگونه در برنامه تحقيقاتي خود استفاده مي‌کند. فوکو در دوره موسوم به «ديرينه‌شناسي» يا «ساختارگرايي»، همان‌طور که کوزنزهوي توضيح مي‌دهد، بر خودآييني گفتمان‌ها و در دوره بعد، موسوم به «تبارشناسي» يا «پساساختارگرايي» (کتاب مراقبت و تنبيه)، بر چگونگي مقيد شدن گفتمان‌ها به قيود اجتماعي تأكيد مي‌كند و مبحث محوري او قدرت/ معرفت مي‌شود (كوزنزهوي، 1380، ص 23). ديويدسون مي‌نويسد: فرضيه کاري ديرينه‌شناسي اين است که حقيقت را بايد نظامي از رويه‌هاي منظم براي توليد، تنظيم، توزيع، گردش، و عملکرد گزاره‌ها دانست (ديديدسون، 1380، ص 61). ديرينه‌شناسي، سطح اعمال گفتماني را متمايز مي‌سازد، اما تبارشناسي بر نيروها و روابط قدرت پيوسته با اعمال گفتماني متمرکز است. لاکلائو نيز مي‌گويد: رويکرد ديرينه‌شناسي وحدت حوزه گفتماني را پيشاپيش مسلم فرض مي‌کند (لاكلائو، 1377، ص 50). در واقع بايد گفت: که فوکو در تبارشناسي بيرون از اعمال اجتماعي قرار نمي‌گيرد.
    تفاوت تلقي برگر و لاکمن از قدرت و معرفت، با تلقي فوکو شايان توجه است. برگر و لاکمن، اگرچه معناي معرفت را وسعت مي‌بخشند، اما هنوز امر مستقلي به نام «معرفت» را مورد شناسايي قرار مي‌دهند. برگر و لاکمن، قدرت را هم مطابق تعريف معمول جامعه‌شناسي به کار مي‌برند و نقش آن را در تحميل تعاريف نشان مي‌دهند: «آن کس که چماق بزرگتري دارد، از فرصت بهتري برخوردار است که تعاريفش از واقعيت را به ديگران تحميل کند» (برگر و لاكمن، 1387، ص 150).
    کلر، تکليف خود را با اين مفهوم مشخص نمي‌کند. او همه جا به قدرت اشاره مي‌کند و هدف خود را تحقيق در فرايندهاي تاريخي- اجتماعي معرفت و سياستِ معرفت بيان مي‌کند. بنابراين، به نظر مي‌رسد بيشتر متأثر از دوره دوم فوکو، يعني دوره تبارشناسي است. اما آنگاه كه وارد جزئيات کار خود، به عنوان تحليل گفتمان مي‌شود، تصويري ايستا از گفتمان ارائه مي‌دهد و بيشتر به تحليل سازوکارهاي دروني گفتمان‌ها مي‌پردازد. در اينجا، بيشتر خود را منطق با دوره اول فوکو، يعني ديرينه‌شناسي نشان مي‌دهد. در واقع، اگرچه کلر از تشکيل گفتماني معرفت سخن مي‌گويد، اما بايد يک گام ديگر بردارد و مشخص کند که خودِ گفتمان را به چه شکل به کار مي‌برد. در واقع، همان نکته‌اي که کوزنزهوي به عنوان ضعف فوکو در دوره ساختارگرايانه‌اش مي‌گويد، در مورد کلر نيز صادق است: «اصرار فوکو بر انفصال اساسي ميان گفتمان‌هاي خودآيين خودارجاع مانع از آن مي‌شود که بتواند به شرح اين نکته بپردازد که تحولات اجتماعي، چگونه امکان وقوع مي‌يابند» (كوزنزهوي، 1380، ص 24).
    تمرکز راينر کلر، بر تحليل گفتمان موجب مي‌شود در نهايت به ما نگويد که پاسخ او به مسئله تعين اجتماعي معرفت چيست؟ اگرچه او از ميانجي گفتمان براي پاسخ اين سؤال استفاده مي‌کند، اما مشخص نمي‌کند که چگونه مي‌خواهد از دام نسبي‌گرايي بگريزد. مشکل راينر کلر اين است که تنها به ابعاد معرفتي گفتمان توجه مي‌کند و از آن فراتر نمي‌رود. استفاده از ترکيب قدرت/ معرفت توسط کلر، اين اهميت را دارد که همواره به ما گوشزد مي‌کند که معرفت ناب وجود ندارد، بلكه همواره قدرت/ معرفت داريم. اما اگر معرفت متکي بر گفتمان است و گفتمان‌ها را قدرت تعيين مي‌کند، در اين صورت با نسبي‌گرايي روبه‌رو مي‌شويم. کلر اگرچه کوشيده است از ذخيره علمي جامعه‌شناسي معرفت بهره گيرد، اما مي‌تواند با بصيرت‌هاي بيشتري که از نظرات بنيانگذار جامعه‌شناسي معرفت، يعني ماکس شلر در خصوص گريز از نسبي‌گرايي به دست مي‌آيد، عمق و دقت بيشتري به کار خود دهد.
    نتيجه‌گيري
    مفهوم «گفتمان»، پيوند وثيقي با مفهوم معرفت دارد، اما چندان تبيين دقيق رابطة نظرية گفتمان و حوزة جامعه‌شناسي معرفت صورت نگرفته است. علت اين امر، هم مي‌تواند مسير متفاوت شکل‌گيري و تداوم جامعه‌شناسي معرفت باشد و هم به دليل تأثير همه‌ جانبة مفهوم گفتمان در حوزه‌هاي مختلف علوم انساني. نگاه گفتماني به معرفت، ذيل جامعه‌شناسي معرفت قرار مي‌گيرد. براي واکاوي پيوند اين دو حوزه، لازم است از يک سو، تاريخچة جامعه‌شناسي معرفت بيان شود و از سوي ديگر، به زمينة نظري پيوند آنها توجه شود.
    در ميان سنت‌هاي گوناگون نظريه گفتمان، آن سنت‌هايي که در سطح زبان متوقف نمي‌مانند و روابط قدرت/ معرفت را در نظر مي‌گيرند، بيش از همه به جامعه‌شناسي معرفت نزديک مي‌شوند. نظريه گفتمان فوکو، واجد اين ويژگي است. همچنين جامعه‌شناسي معرفت برگر و لاکمن، با وسعت بخشيدن به مفهوم «معرفت»، هم از قلمرو انديشه‌ها و ايده‌ها فراتر مي‌روند و هم زبان و گفت‌وگوهاي روزمره را در کار خود وارد مي‌کنند.
    برنامة تحقيقاتي راينر کلر، با عنوان «رويکرد جامعه‌شناسي معرفت به گفتمان»، تلاشي براي دستيابي به تلفيق نظريه گفتمان و جامعه‌شناسي معرفت است که از آن طريق، توليد معنا و نظم‌هاي نمادين را در فضاهاي اجتماعي و ميدان‌هاي نهادي بزرگتر تحليل کند. روابط اجتماعي، معرفت و سياست معرفت را مطالعه کند و به آنچه ساخت گفتمان معرفت نام دارد، دست يابد. کلر ربط اين دو حوزه را تصريح کرده است و با تأکيد بر معرفت، به جاي معنا، امکان تلفيق اين دو را فراهم کرده است. اما کلر در خصوص پويايي گفتمان‌ها، يعني چگونگي ظاهر شدن، هژمونيک شدن، و به چالش کشيده شدن گفتمان‌ها توضيح نمي‌دهد و مشخص نمي‌کند كه متأثر از کدام رويکردهاي فوکو است. همچنين کلر، با عدم بهره‌گيري از ذخائر جامعه‌شناسي معرفت، از جمله آراي ماکس شلر، توضيح مناسبي براي مسئله نسبي‌گرايي ندارد.
    به نظر مي‌رسد، مي‌توان مطالعه نزديکي گفتمان و جامعه‌شناسي معرفت را پيش برد و به ساير تلاش‌هايي که در اين زمينه انجام شده نيز توجه کرد. از جمله، مي‌توان به ديدگاه زبان‌شناسان اجتماعي توجه کرد که معناشناسي را نسبت به ساختارهاي زباني و به طريق اولي، شرايط جامعه‌شناختي نسبي مي‌کند.
     
     

    References: 
    • برگر، پيتر و توماس لاکمن، 1387، ساخت اجتماعي واقعيت: رساله‌اي در جامعه‌شناسي شناخت، ترجمة فريبرز مجيدي، چ دوم، تهران، علمي و فرهنگي.
    • توکل، محمد، 1387، «جامعه‌شناسي معرفت و فرهنگ: تنوع يا تغيير نگرش از کلاسيک به جديد»، نامه علوم اجتماعي، ش 33، ص 1-22.
    • دورکيم، اميلع 1386، صورت بنياني حيات ديني، ترجمة باقر پرهام، چ سوم، تهران، نشر مرکز.
    • ديويدسون، آرنولد، 1380، «ديرينه‌شناسي، تبارشناسي، اخلاق»، در کتاب فوکو در بوته نقد، ترجمة پيام يزدانجو، تهران، نشر مرکز، ص 61-81.
    • ضيمران، محمد، 1384، ميشل فوکو: دانش و قدرت، چ سوم، تهران، هرمس.
    • فوکو، ميشل، 1384، تاريخ جنون، ترجمة فاطمه ولياني، تهران، هرمس.
    • ـــــ ، 1385، پيدايش کلينيک: ديرينه‌شناسي ادراک پزشکي، ترجمة يحيي امامي، تهران، نقش و نگار.
    • ـــــ ، 1389، ديرينه‌شناسي دانش، ترجمة عبدالقادر سواري، تهران، گام نو.
    • ـــــ ، 1390، اراده به دانستن، ترجمة نيكو سرخوش و افشين جهانديده، چ ششم، تهران، نشر ني.
    • ـــــ ، 1390، مراقبت و تنبيه: تولد زندان، ترجمة سرخوش و جهانديده، چ نهم، تهران، نشر ني.
    • ـــــ ، 1389، نظم اشياء: ديرينه‌شناسي علوم انساني، ترجمة مسعود خيرخواه، تهران، پژوهشکده مطالعات فرهنگي و اجتماعي.
    • کنوبلاخ، هوبرت، 1391، مباني جامعه‌شناسي معرفت، ترجمة کرامت‌اله راسخ، چ دوم، تهران، نشر ني.
    • کوزنز هوي، ديويد، 1380، «درآمد»، در کتاب فوکو در بوته نقد، ترجمة پيام يزدانجو، تهران، نشر مرکز، 17-59.
    • لاکلائو، ارنستو، 1377، «گفتمان»، ترجمة حسينعلي نوذري، گفتمان، ش صفر، ص 39-53.
    • مارکس، کارل و همكاران، 1379، لودويگ فوئرباخ و ايدئولوژي آلماني، ترجمة پرويز بابايي، تهران، نشر چشمه.
    • مارکس، کارل، 1377، دست‌نوشته‌هاي اقتصادي و فلسفي 1844، ترجمة حسن مرتضوي، تهران، نشر آگه.
    • مانهايم، کارل، 1380، ايدئولوژي و اتوپيا، ترجمة فريبرز مجيدي، تهران، سمت.
    • مک‌کارتي، دويل، 1388، معرفت به مثابه فرهنگ، ترجمة زيرنظر محمد توکل، تهران، پژوهشکده مطالعات فرهنگي و اجتماعي.
    • وبر، ماکس، 1373، اخلاق پروتستان و روح سرمايه‌داري، ترجمة عبدالکريم رشيديان، تهران، علمي و فرهنگي.
    • ـــــ ، 1374، اقتصاد و جامعه، ترجمة عباس منوچهري و همكاران، تهران، سمت.
    • ـــــ ، 1382، دين، قدرت، جامعه، ترجمة احمد تدين، تهران، هرمس.
    • Geertz. C, 1964, Ideology as a Cultural System, In David E, Apter, ed, Ideology and Discontent, New York: Free Press.
    • Keller, Reiner, 2005, ‘Analysing Discourse, An Approach From the Sociology of Knowledge’, Qualitative Social Research, v. 6, N. 3, http://www. qualitative- research. net/ index. php/ fqs/ article/ view/ 19/41.
    • _____ , 2011, ‘The Sociology of Knowledge Approach to Discourse(SKAD)’, Human Studies, v. 34, p 43–65.
    • _____ , 2012, ‘Entering Discourses: A New Agenda for Qualitative Research and Sociology of Knowledge’, Qualitative Sociology Review, v. 8, p 46-75.
    • Leipold. S, & Winkel. G, 2013, Discursive agency: Towards an actor-centred analysis of political discourses, 1st International Conference on Public Policy.
    • Mannheim. K, & Kecskemeti. P, 1924, Essays on the Sociology of Knowledge, New York: Harcourt, Brace & World.
    • Scheler, M. F, 1970, On the Positivistic Philosophy of the History of Knowledge and its Law of Three Stages, in Curtis & Petras, The Sociology of Knowledge: a Reader, New York: Praeger.
    • _____ , 1980, Problems of a Sociology of Knowledge, London: RKP.
    • _____ , 1992, On Feeling, Knowing, and Valuing, Chicago: University of Chicago Press.
    شیوه ارجاع به این مقاله: RIS Mendeley BibTeX APA MLA HARVARD VANCOUVER

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    توکل، محمد، منوری، نوح.(1395) کاربرد نظریه گفتمان در جامعه شناسی معرفت. فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 7(3)، 73-94

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    محمد توکل؛ نوح منوری."کاربرد نظریه گفتمان در جامعه شناسی معرفت". فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 7، 3، 1395، 73-94

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    توکل، محمد، منوری، نوح.(1395) 'کاربرد نظریه گفتمان در جامعه شناسی معرفت'، فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 7(3), pp. 73-94

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    توکل، محمد، منوری، نوح. کاربرد نظریه گفتمان در جامعه شناسی معرفت. معرفت فرهنگی اجتماعی، 7, 1395؛ 7(3): 73-94