معرفت فرهنگی اجتماعی، سال پانزدهم، شماره اول، پیاپی 57، زمستان 1402، صفحات 25-46

    بررسی زیست‌جهان به‌مثابه بنیاد معنا و فهم کنش از دیدگاه آلفرد شوتز

    نویسندگان:
    حمید پارسانیا / دانشیار دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران / h.parsania@yahoo.com
    سیدحسین شرف الدین / استاد گروه «جامعه‌شناسی» مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی / sharaf@qabas.net
    doi 10.22034/marefatefarhangi.2024.2020545
    چکیده: 
    شوتز در مواجهه با بحران علوم اجتماعی، مفهوم کانونی هوسرل متأخر؛ یعنی «زیست‌جهان» را مبدأ عزیمت خود قرار داد. او با صورت‌بندی مجدد پدیدارشناسی هوسرل و گذر از پدیدارشناسی استعلایی به پدیدارشناسی تجربی و دنیوی، زیست‌جهان را به‌مثابه امر داده‌شده در زندگی روزمره فرض کرد و آن را چارچوب مرجع تفسیر معنا و فهم کنش قرار داد. در این زمینه کوشید با غنی‌سازی مفهوم «کنش» وبر از طریق اختراع مفهوم «طرح» (project) زمینه انتقال از کنشگر آگاه تکین به کنشگری را که در جامعه و در بستر زیست‌جهان اقدام به کنش می‌کند، فراهم ‌سازد. برایند این اقدامات، ارائه تفسیری متفاوت از «معنا» و «کنش» از تفسیر نظریات شناختی کنش است. شوتز با آنکه آگاهی کنشگر را نقطه عزیمت خود قرار ‌داده و به مسائلی که مشخصه نظریه کنش است، ‌پرداخته، اما کنش را تعبیه‌شده در محیط فرهنگی آن در نظر گرفته و به نقشه‌ها و طرح‌های فرهنگی در تعریف کنش اهمیت زیادی داده است. این جستار با روش «توصیفی‌ـ تحلیلی»، در حد امکان به شرح، توضیح و نقد این مسئله همت گمارده است.
    Article data in English (انگلیسی)
    Title: 
    Investigating the Lifeworld as the Foundation of Meaning and Understanding of Action from Alfred Schutz's Point of View
    Abstract: 
    Facing the crisis of social sciences, Schutz chose the central concept of late Husserl, i.e. lifeworld, as his starting point. By reformulating Husserl's phenomenology and moving from transcendental phenomenology to empirical and mundane phenomenology, he considered lifeworld as a given in everyday life and made it the reference framework for interpreting meaning and understanding action. By enriching Weber's concept of "action" through developing the concept of "project", he tried to provide the ground for the transition from a single conscious actor to an actor who acts in society and lifeworld. The result of these actions is presenting an interpretation of "meaning" and "action" that is different from the interpretation of cognitive theories of action. Schutz made the awareness of the actor his starting point and addressed the issues that are characteristic of the theory of action, but he considered action as embedded in its cultural environment and gave great importance to cultural plans in the definition of action. Using the descriptive-analytical method, this research tries to describe, explain and criticize this issue.
    References: 
    متن کامل مقاله: 


    مقدمه
    مفهوم «زيست‌جهان» (lifeworld) در واپسين اثر هوسرل در کتاب بحران علوم اروپايي و پديدارشناسي استعلايي (هوسرل، 1970) به‌مثابه راه‌حل بحران علوم اروپايي مطرح ‌شده است. هوسرل از طريق تأسيس فلسفه به‌منزله علم متقن، در تلاش براي پي‌افکني بنيادي براي علوم به‌صورت مطلق و علوم انساني به‌صورت خاص بود. او بنياد فلسفه و علوم و بنياد هر نوع عینیت (ابژکتيوته) را در تجربه بي‌واسطه آگاهي که ذات آن زندگي است، مي‌ديد و با اصطلاح «زيست‌جهان» به آن ارجاع مي‌داد. 
    به عبارت دیگر از ديد او، حقيقت علمي در تحليل نهايي جز در «در تجربه» ماقبل حملي سوژه علم بنياد نمي‌شود (ليوتار، 1384، ص68). هوسرل نشان مي‌دهد که علم با جهان صوري، آرمانی و برساختي سروکار دارد که بر پايه آنها جهان محسوس را توضيح مي‌دهد؛‌ اما نقطه عزيمت پديدارشناسي در مقام علم متقن، نه برساخت‌ها، بلکه امر بي‌واسطه‌اي است که علم نظام خود را بر پايه آن می‌سازد و پايه همه تجربه‌هاست.
    هوسرل فرصت بسط نظر خود در قلمرو علوم انساني و اجتماعي را نيافت و اين کار مرهون تلاش‌هاي شاگرد او آلفرد شوتز است. مسئله اساسي شوتز اين بود که چگونه جهان اجتماعي به طرز معناداري ساخته مي‌شود و تحليل علمي اين فرايندهاي معناسازي چگونه ممکن است؟ او پديدارشناسي را روشی مناسب براي تحليل اين مسئله مي‌دانست؛ اما پديدارشناسي به سبک استعلايي آن ـ همان‌گونه که هوسرل توسعه داده بودـ مناسب هدف شوتز نبود. ازاین‌رو شوتز به صورت‌بندی مجدد آن دست يازيد. 
    بدين‌سان وي چارچوب کلي پديدارشناسي هوسرل را حفظ کرد و طرح‌هاي اساسي هوسرل (همچون التفاتي بودن آگاهي، بيناذهنيت و زيست‌جهان) را به‌صراحت در تحليل‌هاي خود به‌کار گرفت، اما به جنبه‌هاي استعلايي انديشه هوسرل کمتر توجه نمود. او کوشید به پديدارشناسي هوسرل جنبه تجربي و دنيوي بدهد. در حالي ‌که هوسرل به دنبال بررسي اجزای سازنده آگاهي بر بنياد «اگو»/ من استعلايي بود و زيست‌جهان نيز بنياد استعلايي داشت، اما شوتز با آنکه توجه کافي به «من» استعلايي داشت، ولی در عمل، پديدارشناسي را به توصيف ساختارهاي جهان زندگي روزمره تبديل نمود. 
    شوتز زيست‌جهان و مفاهيم همبافت آن را نه به‌عنوان مسئله فلسفي که در ساختارهاي استعلايي مکان و مقام دارد، بلکه به‌صورت امر داده‌شده در زندگي روزمره و به‌صورت بديهي فرض‌شده تحليل کرد. مي‌توان گفت: دغدغه اساسي شوتز را بررسي ساخت‌هاي تغييرناپذير زيست‌جهان با توجه به مسائل خاص علوم اجتماعي در مقابل علوم طبيعي، شکل مي‌داد (شوتس ايشل، 1391، ص166). 
    شوتز براي دوري جستن از تحليل‌هاي استعلايي هوسرل، رويکرد طبيعي اتخاذ کرده و «اپوخه» (تعلیق) هوسرلي را که بر اساس آن نگرش طبيعي نسبت به جهان به تعليق درمي‌آمد، واژگون ساخت و نوع ديگري از تعلیق را جايگزين آن کرد؛  تعلیقی که زمينه‌ساز روش‌شناسي علوم اجتماعي‌ـ تجربي است. در نگرش طبيعي، باور فرد به وجود واقعيت جهان خارج و موضوعات اشیای (ابژه‌هاي) موجود در آن به حالت تعليق درنمي‌آيد، بلکه به‌عکس شک درباره وجود آنها به تعليق درآمده است و اين احتمال که جهان و اشيای موجود در آن مي‌تواند به‌گونه‌اي ديگر باشد، غير از آنچه براي او ظاهر شده است، در پرانتز قرار مي‌گيرد (شوتز و لوکمان، 1973، ص27). 
    امکان تحقق جامعه‌شناسي پديدارشناختي از طريق دو امر صورت پذيرفت: 
    اقدام نخست ـ‌چنان ‌که اشاره شد ـ صورت‌بندی مجدد پديدارشناسي هوسرل توسط شوتز بود که از اين طريق، گذر از آگاهي سوژه‌محور و استعلايي هوسرل به آگاهي گفت‌وگويي و بنيان بين‌الاذهاني جهان روزمره فراهم آمد؛ يعني گذر از پديدارشناسي استعلايي به پديدارشناسي تجربي و دنيوي. 
    دومين حرکت غني‌سازي مفهوم «کنش» وبر از طريق اختراع مفهوم طرح «project» بود. تحليل اين مفهوم زمينه انتقال از کنشگر آگاه تکين به کنشگري را که در جامعه و در بستر زيست‌جهان اقدام به کنش مي‌کند، فراهم مي‌سازد. همچنين به‌وسيله آن، ادغام رويکرد نظري کنش با چارچوب مرجع پديدارشناسي ممکن مي‌شود (ريستو، 2011، ص234). 
    شوتز در کارهاي خود، از جمله در پديدارشناسي جهان اجتماعي مي‌کوشد نظريه «کنش» وبر (به‌مثابه نماينده نظريه شناختي کنش) را در رويکرد پديدارشناختي ادغام نماید و تبيين نوي از معنا و کنش ارائه دهد. اين جستار ضمن ارائه شرحي روشن از مفهوم «زيست‌جهان» در چارچوب شبکه مفاهيم همبافت آن، به نقش آن در چيستي معنا، فهم و تبيين کنش پرداخته است. نقد شوتز از مفهوم «کنش» وبر آغازگاه بحث است. توضيح مفهوم «زيست‌جهان» نقطه مياني است که چارچوب مرجعی جديد براي تحليل مسئله را فراهم مي‌آورد. تبيين معنا و کنش مبتني بر منظر زيست‌جهان بخش نهايي نوشتار را شکل مي‌دهد.
    1. نقد شوتز از مفهوم «کنش» وبر
    آنچه وبر را در سنت کلاسيك جامعه‌شناسي برجسته ساخته و او را در رديف بزرگاني همچون مارکس قرار داده، تحليل فردگرايانه او از واقعيت اجتماعي و پيوند زدن جامعه‌شناسي به کنش اجتماعي است. وبر بنياد تحليل خود از پديده‌هاي اجتماعي را کنش اجتماعي قرار مي‌دهد و با اين کار انواع روابط اجتماعي و ساختار‌هاي اجتماعي يا به تعبير شوتز «جهان روح ابژکتيو» را به ابتدايي‌ترين اشکال کنش افراد تقليل مي‌دهد. وبر خود تصريح مي‌کند: 
    جامعه‌شناسي تفسيري فرد و کنش او را واحد اساسي، يعني «اتم» آن به حساب می‌آورد... کلاً در جامعه‌شناسي مفاهيمي مانند «دولت»، «اتحاديه»، «فئوداليسم» و نظير اينها مقولات معيّني از کنش متقابل انساني را مشخص مي‌کند. بنابراين وظيفه جامعه‌شناسي است که اين مفاهيم را به کنش‌ قابل ‌فهم، يعني بدون استثنا به کنش‌هاي متقابل تک‌تک افراد شرکت‌کننده تقليل دهد (وبر، 1976، ص55). 
    از ديد شوتز اين کار وبر در نوع خود از حيث ریشه‌ای (راديکال) بودن، بي‌سابقه يا کم‌سابقه است. در ظاهر، وبر در رمزگشايي دنياي اجتماعي تمرکز اصلي را بر فهم معنا و مقصود نهفته در کنش انساني مي‌گذارد. ازاین‌رو در تعريف خود از «جامعه‌شناسي»، آن را نه علم به واقعيت‌هاي اجتماعي، بلکه علم به کنش اجتماعي تعريف مي‌نمايد: «جامعه‌شناسي علمي است که در جست‌وجوي تفسير کنش اجتماعي و از آن طريق فراهم نمودن يک تبيين علّي براي توالي و تأثيرات آن است» (وبر، 1976، ص4). 
    از ديد وبر «معنا» آن مفهوم بنياديني است که به وسيله آن کنش از رفتار تمايز داده مي‌شود. «کنش» عبارت از رفتار انساني است که عامل يا عاملان معناي ذهني را به آن نسبت می‌دهند. کنش زماني اجتماعي است که معنايي که از سوي کنشگر يا کنشگران قصد مي‌شود، با رفتار ديگري مرتبط و بر اساس آن جهت‌گيري شود (همان). 
    البته رفتار ديگري مي‌تواند شامل حالت انفعال ديگري (عدم فعاليت) و به لحاظ زماني شامل رفتار حال، گذشته و آينده ديگري باشد. بدين‌سان، شوتز نقطه عزيمت خود را قصد و آگاهي فاعل قرار داده است و از يک الگوی تک‌منطقي در باب کنش آغاز مي‌کند و براي اينکه الگوی قصد، بنياد و غايتمند کنش را مناسب وضعيت هم‌کنشي (کنش اجتماعي) سازد، جهت‌گيري به رفتار فاعل ديگر يا عاملان ديگر را در آن لحاظ مي‌کند. 
    شوتز تعريف وبر از «جامعه‌شناسي» را به‌مثابه آغازگاه ممکن بر‌گزيده و در آثار خود، از جمله در پديدارشناسي جهان اجتماعي به‌صراحت به آن ارجاع مي‌دهد. اما از ديد او، مفهوم «جامعه‌شناسي تفسيري» وبر حامل مفروضات ضمني است که وبر بدان‌ها توجه جدي نکرده و علاقه چنداني به شفاف‌سازي پيش‌فرض‌هاي فلسفي و حتي مفاهيم اوليه‌اش نداشته است. 
    وبر وقتي به مؤلفه‌هاي بنيادين و عناصر غير قابل ‌تقليل پديده اجتماعي (کنش اجتماعي) مي‌رسد، تحليل را قطع مي‌کند؛ اما اين کار اشتباه است؛ زيرا فهم او از رفتار معنادار فرد ـ به‌عنوان طرح کليدي جامعه‌شناسي تفسيري‌ـ به‌ هيچ ‌وجه اصل و بنيادي را آن‌گونه که او مي‌پندارد، تعريف نمي‌کند. به‌عکس، کار او برچسب‌ زدن به يک منطقه بسيار پيچيده و منشعب است که بررسي بيشتر نياز دارد (شوتز، 1967، ص7). ازاين‌رو، تنها از خلال تحليل بنيادي عناصر اصلي و بنيادين کنش اجتماعي مي‌توان بنياد قابل‌ اعتمادي براي توسعه آينده علوم اجتماعي فراهم کرد. شوتز برخي از نارسايي‌هاي تحليل وبر را اين‌گونه فهرست مي‌کند:
    وبر تمايزي بين کنش به‌مثابه چيزي که در حال انجام لحاظ مي‌شود و رفتار انجام‌شده، بين معناي توليدکننده يک ابژه فرهنگي و بين معناي ابژه توليدشده، بين معناي کنش خود من و معناي کنش ديگري، بين تجربة خود من و تجربة يکي ديگر، بين درک من از خودم و درکم از شخص ديگر نمي‌گذارد. وبر نمي‌پرسد که يک معنا براي کنشگر چگونه شکل مي‌گيرد و يا اين معنا چه تعديلاتي را براي شريک‌هاي او در جهان اجتماعي و يا براي يک ناظر غير مشارکت‌کننده از سر مي‌گذراند. او نمي‌کوشد رابطه منحصر به ‌فرد و بنيادين موجود بين خود و ديگرـ خود را شناسايي کند؛ رابطه‌اي که وضوح آن براي درک دقيق آنچه بناست شخص ديگر بشناسد، اساسي است. به‌يقين، وبر بين معنای سوبژکتیو قصدشدة يک کنش و بین معناي ابژکتیو قابل شناخت آن تمايز مي‌گذارد؛ اما تمايزي بيش از اين را در اين خط تشخيص نمي‌دهد (همان، ص8).
    مسائلي از اين ‌دست و پرسش‌هاي ديگر، از جمله درباره محدوده کنش و چگونگي تعيين يک کنش به لحاظ آغاز و پايان و ابهام معناي ذهني و چيستي انگيزه کنشگر و مانند آن شوتز را بر آن داشت که چيستي کنش را از نو موضوع بررسي تأملي قرار دهد.
    نقد شوتز از وبر نه‌تنها وجه سلبي، بلکه ايجابي نيز دارد. شوتز با وبر در اين نظر موافق است که کنش از طريق معنا تعريف مي‌شود. ازاین‌رو اولين گام ايجابي شوتز در اين مسير آن است که مفهوم خود از معنا را توضيح داده، بر بنياد آن مفهوم‌پردازي وبر از جامعه‌شناسي تفسيري را توسعه دهد. او بر اساس اصول پديدارشناسي به توسعه مفهوم خود از معنا پرداخت و آن را دستمايه تحليل جهان اجتماعي قرار داد. مي‌توان گفت: «پديدار‌شناسي» در رويکرد اجتماعي عبارت از تحليل ساخت «شکل‌بندي‌هاي معنايي» است که در فرايند‌هاي ادراک و خلق معنا ساخته مي‌شوند. 
    تحليل شوتز از «معنا» و «کنش» و جهان اجتماعي و در نهايت، علم اجتماعي بر مفهوم بنيادين «زيست‌جهان» و البته مفاهيم همبسته با آن، همچون «بيناذهنيت»، و «ذخيره دانش» استوار است.
    2. زيست‌جهان
    «زندگي» و «جهان» دو عنصر اساسي مفهوم «زيست‌جهان» است. در پديدار‌شناسي، روح زيستن به آگاهي و فرهنگ بستگي دارد. بنابراین زندگي يعني: آگاهي. آگاهي در قلب پديدارشناسي جاي دارد و مي‌درخشد. آگهي نه مجموعه تصورات و نه يک وحدت خودانگيختة شرط‌گونه است که کانت در نظر مي‌گرفت، بلکه آگهي جريان مجموعه کنش‌هاي التفاتي است که در پويندشان با يکديگر جهان آشکار مي‌شود و اين پشت‌هم آمدن افعال التفاتي براي آشکار شدن جهان را هوسرل «زندگي» و «تجربه زندگي» می‌داند. 
    تجربه زندگي که از دل آن جهان معنادار مي‌شود و آن چيزي که در اينجا معنادار و آشکار مي‌شود زيست‌جهان انساني است که با مفهوم علمي و گاليله‌اي از جهان تفاوت دارد. جهان علمي همان است که نظريات علمي آن را بازنمايي مي‌کند که بر زيست‌جهان بنا شده است و آن را مفروض مي‌گيرد و مورد بحث قرار نمي‌دهد؛ اما علم به تدریج اين سنگ‌بناي خود را فراموش کرده است (هوسرل، 1970، ص131). 
    جهان‌ افق فراگير هرگونه ادراک و کنش و دستاوردهاي انساني است. هر امر محسوسي در افق مکاني و زماني به فهم درمي‌آيد و جهان آن افق کلي است که افق‌هاي جزئي را فراگرفته و بنياد بنيادهاست و علوم امروزی نمي‌تواند آن را به موضوع خود تبدیل کند. در مجموع، «زيست‌جهان» جهاني است که زندگي روزمره در آن جاري است. اين جهان که در حيات روزمره به ما داده مي‌شود، پيش از علم و بيرون از آن است. در اين جهان، اشيا با کيفيت درونی و نسبي خود بر ما آشکار مي‌شوند. بنابراين، تمام تجربه‌هاي ما به‌مثابه موجودات تاريخي بر زمينه زيست‌جهان جريان مي‌يابد.
    شوتز و اخلاف او به «زيست‌جهان» هوسرل ‌که به‌مثابه پايگاه استعلايي تجربه روزمره در نظر گرفته مي‌شود، چرخشي از نوعي نظريه کنش دادند و کوشيدند عمومي‌ترين ويژگي‌هاي آن را در ارتباط با مسائل علوم اجتماعي کشف نمایند و آنها را توضيح دهند. شوتز در آثار خود، از جمله در دست‌نوشته‌هايي که پس از مرگش توسط لوکمان تکميل و با عنوان ساختار زيست‌جهان منتشر شد، زيست‌جهان را در بافت‌هاي گوناگون و در پيوند با مفاهيم ديگر و بيش از همه در پيوند و با محوريت «جهان زندگي روزمره» ـ‌که بخش بزرگي از زيست‌جهان را دربر مي‌گيردـ موضوع بحث قرار داده است. ازاين‌رو، براي ساخت انگاره ما از مفهوم «زيست‌جهان» در نگاه شوتز و اتباع او لازم است به مهم‌ترين اوصاف و کاربردهاي آن نزد آنان اشاره شود:
    1-2. اوصاف زيست‌جهان
    1. زيست‌جهان عالم پيشيني است و از قبل به ما داده ‌شده است. جهان زندگي پيش از علم براي ما ظهور دارد و بشر با آن مأنوس است. زيست‌جهان افق امکان‌هاي آدمي است و هر کنشي که انجام مي‌دهد، در افق آن رخدادپذير است.
    2. زيست‌جهان عالم بديهي، با افقی هميشه حاضر و قلمرو بداهت‌هاي اوليه و بنيادين است. ازاین‌رو عالمی گم‌شده و غايب از نظر نيست. علوم از همين بداهت بنيادين جوشيده است و بر آن تکيه دارد. به تعبير هوسرل، «زيست‌جهان قلمرو بداهت‌هاي اوليه است» (هوسرل، 1970، ص127) که به نحو بديهي داده‌شده و ازاین‌رو خود شيء به نحو حضوري و بي‌واسطه ادراک مي‌شود. اين بداهت‌هاي اوليه و بنيادين در زيست‌جهان ريشه‌ دارند؛ يعني زيست‌جهان «بستر شهود» (هلد، بي‌تا، ص41) است که آگاهي‌ها و کنش‌ها آن را مفروض مي‌گيرند. بدین‌روی، اين جهان همچون افق و چارچوب معنايي پيشين و بديهي براي تفسير وضعيت‌ها و تحديد و تبيين کنش و کنش متقابل عمل مي‌کند؛ چنان‌که هابرماس تأکيد کرده است (هابرماس، 1392، ص520). خاصيت بداهت و غير پرسش‌انگيز بودن زيست‌جهان را بايد به معناي ریشه‌ای (رادیکال) آن درک نمود؛ به اين معنا که زيست‌جهان به‌مثابه زيست‌جهان نمي‌تواند مورد پرسش قرار گيرد. 
    3. به لحاظ قلمرو، اشيا و رويدادهاي مادي (جهان طبيعت) و جهان اجتماعي ـ و بنابراين فرهنگي‌ـ در کنار هم، تماميت زيست‌جهان ما را شکل مي‌دهند. به ‌عبارت ‌ديگر، اشيا و رويدادهاي ماديْ عناصر مهم زيست‌جهان را شکل مي‌دهند؛ اما علاوه بر اين، لايه‌هاي معنايي نيز به زيست‌جهان تعلق دارد که اشيای طبيعي را به اشيای فرهنگي، بدن‌هاي انساني را به همنوعان و حرکات همنوعان را به کنش، اشاره و ارتباط تبديل مي‌کند (شوتز و لوکمان، 1973، ص5).
    4. زيست‌جهان عالم اجتماعي و بين‌الاذهاني است. طبق نظر شوتز مفهوم «جهان» بر اين خصيصه بنيادي زيست‌جهان دلالت مي‌کند: «با قاطعيت مي‌توان گفت که مفهوم "جهان" به‌طورکلي بايد مبتني بر مفهوم "همه" و بنابراين "ديگري" باشد» (شوتز، 1967، ص97). 
    شوتز با اتخاذ رويکرد طبيعي بر اين نظر است که زيست‌جهاني که متعلق تجربه «من» قرار مي‌گيرد، در عين ‌حال به‌گونه‌اي زيسته مي‌شود که به سوژه‌های دیگری نيز تعلق دارد؛ ديگراني که نه‌تنها از نظر جسمي با «من» مشابهت دارند، بلکه همچون «من» از ذهن و آگاهي برخوردارند (شوتز و لوکمان، 1973، ص4). 
    شوتز بر اين نظر است که در نگرش طبيعي نسبت به ديگري، امور ذيل براي انسان به‌صورت پيشيني مفروض و مسلّم است: 
    الف) وجود جسماني افراد ديگر؛ 
    ب) اين وجودات جسماني از آگاهي برخوردارند که درست شبيه آگاهي خود من است. 
    ج) اشيای جهان بيروني که در پيرامون من و همنوعان من وجود دارند، براي من و همنوعانم وجودی يکسان دارند و از نظر معنايي به ‌صورت اساسي معنایي مشابه دارند. 
    د) اينکه من مي‌توانم با همنوعان خود ارتباط و کنش متقابل داشته باشم، اينکه من مي‌توانم خود را به همنوعان خود بشناسانم (که از مفروضات قبلي ناشي مي‌شود) و اينکه يک جهان طبقه‌بندي‌شده اجتماعي و فرهنگي به‌صورت تاريخي به‌مثابه چارچوب مرجع براي من و همنوعانم از قبل داده ‌شده است و ـ‌ در واقع‌ـ به همان روش جهان طبيعي مسلّم و بديهي تلقي مي‌شود. بنابراين، وضعيتي که هر لحظه خودم را در آن مي‌يابم فقط به ميزان کمي توسط خودم ساخته ‌شده است (همان، ص5). 
    بدين‌روی، افراد مي‌توانند نتايج عملکردهايشان را همچون رخدادهاي درون يک جهان بيناذهني بیازمایند و نيز اجازه دهند جدای از روند توليد ذهني، توسط ديگران آزموده شوند.
    تأکيد بر اشتراکي و پيشيني بودن آگاهي زيست‌جهان از يک‌سو يادآور مفهوم «وجدان جمعي» دورکيم است. (ر.ک: دورکيم، 1381، ص77) و از سوي ديگر، درحالي‌‌که دورکيم براي وجدان جمعي هستي مستقل قایل است و هستي اجتماعي (وجدان جمعي) را همچون نيروي بيروني در نظر مي‌گيرد که مبيّن نمودهاي فردي است و محدوديت‌هايي را بر افراد اعمال مي‌کند، شوتز و اتباع او عناصر از پيش سازماندهي‌شده و از پيش داده‌شده زيست‌جهان را همچون عاملی بيروني تعيين‌کننده و محدودکننده بر روي افراد فرض نمي‌کنند، بلکه آنها با استفاده از طرح تعامل‌گرايي نمادين، نگرش خود را در باب زيست‌جهان بر پذيرش، تفسير، تعريف و بازتعريف عناصر زيست‌جهان از سوي کنشگر استوار ساخته‌اند. اين بدان‌معناست که افراد به عناصر زيست‌جهان برچسب‌هاي شخصي مي‌زنند و معناي آنها را به طرز متمايزي تغيير مي‌دهند و بزرگ يا کوچک مي‌کنند (ر.ک: شوتز و لوکمان، 1973، ص6).
    5. زيست‌جهان دارنده افق‌هايی مبهم، اما تعيين‌پذير است. وجه بنيادي زيست‌جهان آن است که زيست‌جهان زمينه‌اي را مي‌سازد که با تغيير افق‌هاي وضعيت حد و مرز زيست‌جهان همچنان حفظ مي‌شود و نمي‌توان از مرز زيست‌جهان فراتر رفت. اين امر ناشي از آفاق مبهم و نامشخص، اما تعين‌پذير زيست‌جهان است. 
    به ‌تصريح شوتز، زيست‌جهان آفاق نامشخص و در عين ‌حال تعين‌پذير دروني و بروني خود را دارد و ازاین‌رو اساساً مبهم است (همان، ص9). کنشگران زندگي روزمره با اين نقص و ابهام ماهوي زيست‌جهان مشکلي ندارند و تا زماني که امور سير آرام و خود به خودي داشته و مسئله غيرمنتظره و لاعلاجي بروز نکند، شک درباره زيست‌جهان تا اطلاع ثانوي به تعليق گذاشته مي‌شود و اعتماد طبيعي به زيست‌جهان همچنان حفظ مي‌شود. در برخورد با مسائل موقتي، زيست‌جهان از حوزه ربط يک وضعيت کنش که مسئله‌دار شده است، همچنان به‌صورت يک واقعيت پرسش‌ناپذير و سايه‌گون بيرون مي‌ماند (همان).
    6. زيست‌جهان عالم عملي است. زيست‌جهان ميدان عمل کنشگر است و نگرش طبيعي انسان نسبت به زيست‌جهان بر اساس علايق عملي‌اش تعريف مي‌شود. زيست‌جهان به‌مثابه ميدان عمل، افراد را به نقش‌ها و وظايفشان آگاه مي‌سازد و اين امکان را فراهم مي‌آورد که افراد در رسيدن به اهداف خويش موفق يا ناکام شوند. عاملان انساني از خردترين تا بزرگ‌ترين اعمالشان با زيست‌جهان و عناصر آن درگيرند. آنها بر اساس طرح و چارچوبي که زيست‌جهان برايشان فراهم مي‌آورد، دست به طراحي و کنش مي‌زنند. 
    نکته مهم در اين تعامل آن است که همان‌گونه که عناصر زيست‌جهان خود را بر کنشگر تحميل مي‌‌‌کند و کنش‌هاي او را در مسير خاص هدايت مي‌نماید. کنشگر نيز با اقدامات خود عناصر زندگي روزمره را تغيير، تعديل، توليد و بازتوليد مي‌کند (ر.ک: همان، ص18و36).
    7. زيست‌جهان عالم تاريخي است. عاملان انساني وقتي چشم به جهان مي‌گشايند خود را در جهاني از پيش تفسيرشده مي‌يابند که عناصر آن به‌وسيله اسلافشان تفسير شده ‌است. افراد در خلال زندگي خود در اين جهان با نظام‌هاي نمادين، از جمله زبان آشنا مي‌شوند که تجسم و عينيت‌يافتگي معاني ذهني، تفسير و سنخ‌بندي‌هاي آدميان و همچنين رسانه بيان آنهاست. بدين‌روی، تجربه افراد از جهان مبتني بر تجربه پيشينيان آنها و نيز تجربيات پيشين خودشان است. اين تجربيات رسوب‌يافته در زيست‌جهان منبع اصلي ذخيره دانشي است که جهان بر بنيان آن تجربه و تفسير مي‌شود.
    8. زيست‌جهان دربر گيرنده واقعيت‌هاي متکثر است. به‌‌طور قطع مي‌توان گفت: واقعيت زندگي روزمره بخش بزرگي از زيست‌جهان را شکل مي‌دهد؛ اما اينکه ميان اين دو يگانگي باشد محل بحث است؛ چنان‌که برخي از اتباع شوتز ـ‌ از جمله برگرـ به اين تمايز توجهي ندارند. اما شوتز علي‌رغم اينکه در تحليل‌هاي خود اهميت زيادي به مفهوم جهان زندگي روزمره داده است و اين مفهوم نقطه مرکزي بحث او از زيست‌جهان را شکل مي‌دهد، با اين‌همه بين اين دو تمايز قایل است و مفهوم زيست‌جهان را فراگير‌تر و کلي‌تر از زندگي روزمره ‌مي‌داند (همان، ص21). 
    تمايز ميان اين دو، در تحليل شوتز از سپهرهاي واقعيت نقش کليدي دارد. سپهر‌هاي واقعيت ساختار وجودشناسانه اشيا نيست، بلکه به تجربه‌هاي ما از شاکله واقعيت مربوط است. آرايش‌هاي واقعيت از طريق ساختار وجودشناسانه‌ ابژه‌های آنها شکل نمي‌گيرد، بلکه از طريق معناي تجربه ما تشکيل مي‌شود. ازاین‌رو سپهر‌هاي واقعيت که ويليام جيمز آنها را «زيرجهان» خوانده بود، در دستگاه نظري شوتز به «قلمرو معنا» تغيير نام داده مي‌شود (همان، ص23). 
    جيمز از ميان واقعيت‌هاي متکثر و يا جهان‌هاي فرعي، براي جهان حسي شأنی برتر از بقيه قایل بود و از آن به عنوان «واقعيت والا» ياد مي‌کرد. شوتز نيز در اين باره با جيمز هم‌نظر است که در ميان واقعيت‌هاي متکثر، واقعيت برتر يا والایی وجود دارد که ديگر واقعیت‌ها را تحت‌الشعاع قرارمي‌دهد. از ديد او، اين واقعيت نه جهان حسي، بلکه «واقعيت جهان روزمره» است. جيمز ادراک حسي را دليل اصلي رجحان عالم اشيای خارجي مي‌دانست، اما شوتز عمل و پيامد آن و جمع‌گرايي را به اولويت ادراکي مي‌افزايد (نابلاچ، 1398، ص52). 
    بر اساس ديدگاه شوتز، واقعيت‌هاي متکثر طيفي از قلمروهاي محدود معنا را دربر مي‌گيرد که از يکديگر به‌صورت ماهوي جدا بوده، با هم تداخل و همپوشاني ندارند و هرکدام سبک وجودي مجزايي دارد که متفاوت از ديگري است.
    شوتز شاخصه‌هاي توصيف و تحديد واقعيت‌هاي متکثر يا شيوه شناختي را این‌گونه ذکر کرده است: 
    یکم‌ـ تکانه مشخص خودآگاهي؛ 
    دوم‌ـ يک تعلیق مشخص؛ 
    سوم‌ـ شکل متداول خودانگيختگي؛ 
    چهارم‌ـ شکل مشخصی از تجربه خود؛ 
    پنجم‌ـ شکل مشخص اجتماعي بودن؛ 
    ششم‌ـ منظر زماني مشخص (ر.ک: شوتز، 1962a، ص231-230). 
    بر اساس اين شاخص‌ها، ويژگي‌هاي زندگي روزمره که از ديگر قلمروهاي معنا و يا سبک‌هاي شناختي متمايز مي‌شود، عبارتند از: 
    یک. کشش خاص خودآگاهي موسوم به «هوشياري» که از توجه کامل نشئت مي‌گيرد. 
    دو. شکل خاصي از تعلیق موسوم به «اپوخه نگرش طبيعي» که در آن شک درباره وجود جهان بيروني و اشيای موجود در آن به تعليق برده مي‌شود. احتمال اينکه جهان به گونه ديگري باشد غير از آنچه براي من در زندگي روزمره ظاهر مي‌شود در پرانتز گذاشته مي‌شود. 
    سه. شکل متداولی از خودانگيختگي موسوم به «عمل» (يک خودانگيختگي معنادار براساس يک طرح)؛ 
    چهار. شکل خاصي از تجربه کردن خود (خود عامل به‌مثابه همه ـ خود)؛ 
    پنج. قسم خاصي از اجتماعي بودن (جهان بيناذهني ارتباطات و کنش جمعي)؛ 
    شش. منظر زماني خاص (زمان متعارف) (شوتز و لوکمان، 1973، ص36).
    مهم‌ترين قلمروهاي معنا يا سبک‌هاي واقعيت در بررسي‌هاي شوتز عبارتند از: جهان روزمره متعلق به حوزه ادراکي عقل سليم (واقعيت برتر)، جهان علوم، جهان هنر، جهان رؤيا، جهان مذهبي، و جهان خيالی (شوتز، 1962 a، ص238). کنشگران ميان اين قلمروها درحرکت هستند و اغلب درون واقعيت زندگي روزمره به‌سر مي‌برند و گويا واقعيت زندگي روزمره آنها را از همه‌سو فراگرفته است. 
    انتقال از يک ساحت واقعيت به ديگري همراه با تغيير منطق رفتار و انديشه است؛ به اين معنا که بر هرکدام از اين جهان‌ها، ملاک‌هاي خاصی در باب واقعيت حاکم است. به همين سبب، مردم در انتقال از جهان زندگي روزمره به جهان هنر يا مذهب ـ به تعبير شوتز، «جهش» ـ (به معناي کي ير کگاردي آن) را تجربه مي‌کنند که با تجربه شوک همراه است. چنين گذري در نمایش زنده با بالارفتن پرده‌ رخ مي‌دهد؛ زیرا چشم‌ها به واقعيتي دوخته مي‌شوند که متفاوت از واقعيت زندگي روزمره است و نظم شناختي آن با ساختار معنايي جهان روزمره تناسبي ندارد. با پايين آمدن پرده، تماشاگر به واقعيت زندگي روزمره برمي‌گردد. در قلمروهاي ديگری، همچون تجربه مذهبي نيز وضع به همين منوال است. اما آنچه در اين ميان اهميت دارد آن است که زندگي روزمره، حتي زماني که جهش‌هايي رخ مي‌دهد، همچنان پايگاه اعلايش را حفظ مي‌کند. در واقع زندگي روزمره انواع اوليه ما از تجربه واقعيت را به‌دست مي‌دهد.
    2-3. ساختارهاي زيست‌جهان
    1-2-3. ساختار مکاني زيست‌جهان
    زيست‌جهان ساختار مکاني، زماني و اجتماعي دارد. البته اين تفکيک‌ها صرفاً جنبه تحليلي دارد، وگرنه در واقعيت اين ساختارها باهم متداخل‌ هستند.
    به لحاظ نظم مکاني، زيست‌جهان به سه دامنه «بالفعل در دسترس»، «تجديدپذير»، و «بالقوه در دسترس» قابل تقسيم است. 
    بخش اول جهان به‌صورت «بالفعل در دسترس» آن بخش از جهان است که بي‌واسطه تجربه مي‌شود و کنشگر به‌صورت مستقيم با آن درگير است و بر روي آن عمل مي‌کند. اين قسمت از جهان، اساسي‌ترين بخش زيست‌جهان را تشکيل مي‌دهد و بيش از دو بخش ديگر مورد علاقة فرد به‌مثابه کنشگر آگاه است. «اين‌جاي» جسم من (وضعيت مکاني که بالفعل در آن قرار دارم) مرکز جهت‌گيري کنشگر نسبت به فضا را تشکيل می‌دهد و نقطه صفر در دستگاه مختصات به‌حساب مي‌آيد. بدين‌ترتيب، محتواي اين بخش از جهان دائماً در معرض دگرگوني است که حرکت سازواره فرد موجب آن مي‌شود. حرکت افراد موجب مي‌شود لايه‌هاي نزديک به دور و دور به نزديک تغيير يابد.
    بخش دوم زيست‌جهان آن قسمتي است که قبلاً در دسترس فرد بوده و اکنون در دسترس او نيست؛ اما به‌صورت بالقوه تجديدپذير است.
    بخش سوم زيست‌جهان بخشي است که تا کنون به ‌هيچ ‌وجه در دسترس من نبوده است، ولي مي‌تواند در دسترس من قرار گيرد. از اين بخش به «جهاني بالقوه در دسترس» تعبير شده است.
    دسترس‌پذير ساختن بخش‌هايي از جهان که قبلاً تجربه نشده نه‌تنها به‌تبع درجات ذهني احتمال، بلکه همچنين نسبت به توانايي‌هاي افراد از لحاظ فني متفاوت است. موقعيت فرد در زمان و جامعه خاص، بخشي از اين عوامل است (ر.ک: شوتز و لوکمان، 1973، ص38-40). روشن است که توسعه فناوري جهش کيفي در محدوده تجربه ايجاد کرده است.
    2-2-3. ساختار زماني زيست‌جهان
    در تحليل پديدارشناسانه هوسرل از زيست‌جهان بر تمايز سطوح متفاوت زمان (همچون، زمان جهان يا زمان عيني و زمان ذهني) تأکيد مي‌شود. نظم زماني زيست‌جهان به شکل پيچيده‌اي با سطوح گوناگون زمان درگير است. ما در زندگي روزمره، همچنان‌که درگير زمان عيني (يعني زمان جهان) هستيم، با زمان دروني نيز زندگي مي‌کنيم. زمان جهان از سطح زندگي دروني ما فراتر مي‌رود و به ‌صورت مستقيم و دروني قابل دريافت نيست؛ اما با اين‌همه واقعيت خود را بر ما تحميل مي‌کند. زمان تقويمي و سنجش‌پذير، تاريخي و کيهانيِ از پيش بديهي فرض‌شده، خود را بر ما تحميل مي‌کند و نظم تقويمي خاصي را بر زندگي ما حاکم مي‌سازد (همان، ص45-47).
    ساختار زماني مخصوص زيست‌جهان که به‌طور بين‌الاذهاني مشترک است، از محل تلاقي زمان دروني (ديرند) با زمان جهان و يا زمان تقويمي ـ‌که از آن در جامعه ساخته ‌شده و بر توالي‌هاي زماني طبيعت استوار است‌ـ ساخته مي‌شود. بدين‌روی ما در زندگي روزمره به‌طور همزمان با همه ابعاد زمان درگيريم؛ اما چون ميان سطوح مختلف سير زمان همخواني و همزماني وجود ندارد، ما با پديده‌هايي همچون «انتظار» روبه‌رو مي‌شويم که در آن ما با ساختار زماني مواجه هستيم که بر ما تحميل مي‌گردد (همان، ص47). 
    زمانمندي زيست‌جهان سه جنبه مهم دارد: جريان ثابت زمانمندي؛ محدوديت؛ و تاريخي بودن موقعيت. زندگي روزمره از مشخصة «زمانمندي واقعي و بادوام» برخوردار است که خود را از طريق قانون ساختاري توالي منظم وقايع (اول چيزهاي اول) در زندگي روزمره ظاهر مي‌سازد. دانش‌آموز براي اينکه در امتحانی معيّن شرکت کند، اول بايد آموزش لازم را ببيند. نظم مبتني بر توالي رخدادهاي زيست‌جهان که به ‌صورت واقعي در برابر ما ظاهر مي‌شود، محدوديت را بر طرح‌ها و اقدامات ما تحميل مي‌کند. ما ناگزيريم امکان تحقق طرح‌هاي خود را در چارچوب و محدوده‌اي که ساختار زيست‌جهان بر ما تحميل مي‌نمايد، تنظيم نماييم. در کل، سرنوشت ما از طريق ساختار زماني زيست‌جهان احاطه‌ شده است و ما نمي‌توانيم توالي‌هاي منظمي را که از اين طريق بر ما تحميل مي‌شود، وارونه سازيم (ر.ک: همان، ص47-51). 
    نهايت اينکه ساختار زماني زيست‌جهانْ تاريخيتي را فراهم مي‌آورد که موقعيت افراد را در زندگي روزمره معيّن مي‌کند؛ به اين صورت که ـ مثلاًـ مشخص مي‌سازد هر فرد در چه موقعيت تاريخي به دنيا آمده و چه موقعي به مدرسه رفته و چه زماني به‌عنوان يک صاحب حرفه کارش را آغاز کرده است. نه‌تنها ساختار زماني زيست‌جهان توالي‌هاي از پيش نظم‌يافته را بر دستور کار روزانه افراد تحميل مي‌کند، بلکه تمام زندگينامه افراد را درون مختصات زماني خاص قرار مي‌دهد و افراد تنها از طريق چارچوب زماني مقررشده نسبت به خود آگاهي مي‌يابند و عمل مي‌کنند (برگر و لوکمان، 1387، ص44-45). 
    3-2-3. ساختار اجتماعي زيست‌جهان
    شوتز مبتني بر ساخت‌هاي زماني‌ـ مکاني زيست‌جهان، ساخت اجتماعي زيست‌جهان را به جهان‌هاي چهارگانه ذيل تفکيک کرده است:
    1-3-2-3. جهان اجتماعي اطراف (umwelt)
    جهان اجتماعي اطراف جهان اجتماعي مبتني بر تجربه مستقيم است که در آن کنشگران اجتماع زماني ـ مکاني دارند و با یکدیگر در ارتباط مستقيم هستند. نوع رابطه در آن از سنخ «روابط مايي» با «جهت‌گيري» تويي است، که در خلال آن «من» و «تو» از سوي دو طرف به‌مثابه «ما» به‌صورت حاضر تجربه‌ مي‌شوند. رابطه مايي ناب همان رابطه چهره به چهره است که افراد به بدن و حالات چهره ديگري به‌صورت مستقيم به‌منزله ميدان بيان حالات ذهني ديگري دسترسي دارند و از ابزار حيث التفاتي فعال در جهت تفسير و بازتفسير کنش ديگري برخوردارند و دانش کنشگران از ديگري دائم در معرض دگرگوني قرار مي‌گيرند. روابط مايي هسته اوليه و اساسي جهان اجتماعي را مي‌سازد و اشکال ديگر ارتباط و همچنين قلمروهاي ديگر اجتماعي، از جمله جهان معاصران بر آن بنا مي‌شوند (شوتز، 1967، ص163). 
    2-3-2-3. جهان انسان درکنار دنياي اجتماعي معاصر (Mitwelt) 
    دنياي اجتماعي معاصر جهان تجربه غير مستقيم است و کنشگران با يکديگر در وضعيت ارتباط مستقيم و همزمان نيستند، بلکه به‌صورت غير مستقيم با هم ارتباط دارند. در اين جهان به‌جاي کنشگران واقعي، سنخ‌ها و نمونه‌هاي کلي وجود دارد و دانش کنشگران از ديگري غير مستقيم و محدود به نمونه‌هاي کلي از طريق تجربه ذهني است. اين جهان لايه‌بندي شده است که سطوح متفاوت آن با درجه ناشناختگي مشخص مي‌شود. از مناطق و نمونه‌هايی آغاز مي‌شود که تقريباً مي‌توان آنها را ديد و به مناطقي ختم مي‌گردد که مطابق تعريف، براي هميشه ناشناس و دسترس‌ناپذير هستند (همان، ص180-181). 
    سنخ رابطه در اين جهان «روابط آن‌هايي» است که با «جهت‌گيري آن‌هايي» و غير «تويي» مشخص مي‌شود (همان، ص183). ارتباط و کنش تحت سلطه سنخ‌بندي‌هاي آرماني و غيرشخصي و ناشناخته است و از طريق سنخ‌هايی مانند آن کارمند پُست که نامه‌ها را طبقه‌بندي مي‌کند، مشخص مي‌شود.
    3-3-2-3. جهان گذشتگان (Vorwelt)
    اين جهان به گذشتگان تعلق دارند که جهانشان به پايان رسيده و هيچ افق بازي براي آينده ندارند. از طريق نشانه‌ها، آثار و سوابق تاريخي به‌جاي مانده از گذشتگان مي‌توان با آنها ارتباط داشت. سنخ ارتباط با گذشتگان يکسره متفاوت از الگو‌هاي ارتباطي جهان‌هاي اطراف و معاصران است.
    4-3-2-3. جهان آيندگان (folgwelt)
    اين جهان براي شوتز اهميت فرعي دارد. جهان اخلاف جهان يکسره آزاد و نامتعيّن است و تجربه افراد از آن فقط از طريق نمونه‌سازي‌هاي بسيار کلي و ناشناس اتفاق مي‌افتد.
    4. چيستي معنا و فهم کنش بر مبناي زيست‌جهان
    از ديد شوتز منظر وبري در باب چيستي معنا پرابهام و مواجه با مسائلي است که وبر آنها را لاينحل رها کرده است که ‌مي‌بايست از نو و از منظر جديد بررسي گردد. به نظر وي، پديدارشناسي به‌طور خاص چنان سرشار است که قابليت تبيين معناي نهايي را داراست.
    1-4. چيستي معنا
    شوتز با الهام‌گيري از برگسون و هوسرل به نقش تجربة زمان (تجربة زيسته) در معنا توجه نمود و نشان داد که معناي ذهني «کنش» با زمان دروني کنشگر پيوند ناگسستني دارد و با صراحت اظهار داشت که «مشکل معنا، مشکل زمان است» (تادا، 2018، ص4). برگسون بر اين نظر بود که زمان نقش اساسي در معنا و انگيزه زندگي دارد؛ بدين‌معنا که زمان همچنان‌که نقش اساسي در معنا دارد، منشأ ارادة آزاد انسان نيز هست و با ايجاد شکل‌هاي جديد زندگي، توسعه مداوم زندگي انسان را ممکن مي‌سازد (کاپلستون، 1388، ص220-224). 
    هوسرل نيز بر اين باور بود که کنش ذهني معنابخشي در زمان دروني انجام مي‌شود. مطابق نظر هوسرل، تجربه آگاهانه زندگي زمينة کاملاً از پيش داده‌شده براي «من» (اگو) است و معناي التفاتي ابژه‌های بیرونی هميشه در جريان چنين تجربيات زنده‌اي به‌دست مي‌آيد (براي تفصيل بيشتر، ر.ک: زهاوي، 1398، ص174-178). 
    شوتز اهميت تجربه زمان در معنا را پذيرفت. او ابتدا نظر برگسون (ذهن به‌مثابه جريان زمانيِ آگاهي) را پذيرفت و سپس به‌وسيله تصور هوسرل از ماهيت التفاتي آگاهي، پيدايش معنا را از نو صورت‌بندي نمود.
    معنا در تجربه قرار ندارد، بلکه تجربه‌هايي بامعنا هستند که به‌صورت «بازانديشانه» (reflectively) فهميده شده باشند. «معنا» روشي است که در آن «‌من» به تجربه خود توجه مي‌کند. معنا در توجه «من» به سمت آن بخشي از جريان آگاهي خود که قبلاً جريان يافته و تمام ‌شده، نهفته است (شوتز، 1967، ص69).
    شوتز بعدها معنا را نتيجه فرايند اعمال تفسيري دانست: 
    معنا کيفيت معيّني از تجربة زيسته نيست که به‌صورت متمايز در جريان آگاهي ظاهر مي‌شود (يعني واقعیت‌‌هايي که درون آن تشکيل شده)، بلکه نتيجه تفسيرهاي تجربيات زيستة گذشته من است که از يک حال واقعي و يک طرح مرجع واقعاً معتبر به‌صورت بازانديشانه به‌دست مي‌آيد. تا زماني که من درگير تجربيات زنده باشم و به سمت اشيایي که در آنها در نظر گرفته ‌شده است، سوق پيدا کنم، اين تجربيات براي من معنايي ندارند... بنابراين فقط در تفسير است که رفتار من براي خودم معنادار مي‌شود (شوتز و لوکمان، 1973، ص16). 
    بر اين اساس زيست‌جهان و تجربه‌هاي ما در زندگي روزمره منبع طرح تفسيري است که در چارچوب آن امور معنادار مي‌شوند.
    2-4. فهم و تبيين «کنش»
    شوتز ضمن تعريف «معنا» به سبک هوسرل، همين رويکرد را در تعريف «کنش» نيز به‌کار بست. شوتز فرق‌گذاري وبر ميان «رفتار»(behavior)  و «کنش» (action) را به‌وسيله معناي ذهني که عامل به رفتار خود مرتبط مي‌سازد، پرابهام دانست. ازاين‌رو، در پي آن برآمد که اين رويکرد نظري در باب کنش را با بهره‌گيري از چارچوب پديدارشناسي هوسرل بر اساس خودآگاهي و ساختار زماني تجربه زيسته انساني از نو صورت‌بندي نمايد.
    کنش درست همچون معنا، با زمان تعريف مي‌شود و ماهيت کنش را ساختار زماني ويژه آن تعيين مي‌کند. شوتز بين اطلاقات کنش تمايز قایل مي‌شود. از يک نگاه، اين اصطلاح براي اشاره به عملي انجام‌شده و طرحي تحقق‌يافته به‌کار برده مي‌شود؛ اما از منظری ديگر، کنش به فرايند در حال انجام و توالي مداوم از اقدامات براي تحقق طرحي اطلاق مي‌شود. شوتز براي صراحت‌بخشي اين تمايز، اوّلي را «act»  و دومي را «action» نامید. بدين‌سان از ديد او، کنش، هم به‌مثابه فرايند در حال انجام و ناتمام يک طرح در زمان و هم به فرايند تحقق‌يافته و طرح تمام‌شده و نتيجه کنش اطلاق مي‌شود (شوتز، 1967، ص39؛ همو، 1996،‌ ص57). 
    به سبب وجود اين تفاوت، ما با معناي دوگانه‌ای از «کنش» سروکار داريم. معناي «کنش» در حال تحقق (معناي ذهني) و با معناي آن پس از انجام و تحقق آن (معناي عيني) باهم فرق مي‌کند. مفسر در مقام تفسيرگر کنش ديگري، بايد بين اين دو جنبه تمايز قایل شود. تفسيرگر به معناي ذهني شخص ديگر به‌صورت مستقيم دسترسي ندارد. معناي ذهني ديگري در قالب حرکات بدني او يا ايجاد تغييرات بيروني که به‌وسيله حرکات بدني ايجاد مي‌شود (يعني نشانه‌ها) براي مفسر دسترس‌پذير است؛ اما اينکه اين نشانه‌ها به‌عنوان کنش در حال انجام (action) شخص ديگر يا کنش انجام‌شده و پايان‌يافته (act) او تفسير شود، بسته به اين است که توجه مفسر به‌ کار ديگري به‌مثابه امري در حال تحقق و رخ دادن يا به‌منزله امر عينت‌يافته و نتيجه حاصل‌شده از کنش، متمرکز باشد (شوتز، 1967، ص39). برخلاف کنش تحقق‌يافته (act) که مستقل از ذهن عامل و زمان دروني در نظر گرفته مي‌شود، کنش (action) به ذهن کنشگر وابسته است و قوام آن به زمان دروني بستگی دارد.
    در ميان تجربيات متنوع انسان، کنش (action) ساختار زماني خاصی دارد که از ديد شوتز صورت ويژه آن «آينده به‌مثابه گذشته پيش‌بيني‌شده» است. مشخصة اين ساختار، داشتن طرح (project) براي آينده است. ازاين‌رو، مفهوم «project» (طرح) مفهوم مرکزي در تعريف «کنش» است و به‌وسيله آن «کنش» از «رفتار خودانگيخته و فوري» متمايز مي‌شود. کنش برخوردار از درونماية طرحي از وضعيت است که پيش‌بيني مي‌شود در آينده تحقق پيدا کند. کنش به لحاظ دستورالعمل زباني در چارچوب «زمان آينده کامل» تعريف مي‌شود. تصوری اينچنين از وضعيت، نيازمند استفاده از تخيل است: «در واقع، طرح‌ريزي کنش، خيال‌پردازي کنش است» (شوتز، 1967، ص59) که در آن کنشگر به‌صورت بازتابي به کنش تحقق‌يافته يا همان نتيجه کنش التفات نموده، آن را در آينده به نحو شهودي و دروني بازنمايي مي‌کند، به‌گونه‌ای ‌که گويا تحقق ‌يافته است. 
    مطابق بيان شوتز، کنشگر بايد در خيال خويش، خود را در آينده قرار دهد که در آن کنش تحقق‌ يافته و نتيجه حاصل ‌شده است (شوتز،‌ 1996، ص57). فهم دقيق مفهوم «طرح» که متضمن مفهوم مهم ديگر، يعني «پيش‌بيني» است، کليد فهم منظر متفاوت شوتز در باب کنش است. حال مسئله اين است که «طرح» چيست؟ و پيش‌بيني از آينده بر بنياد چه اموري صورت مي‌پذيرد؟
    شوتز در مقاله مشهوري درباره ترسياس، مسئله چگونگي آگاهي‌يافتن از آينده و امکان آن را بررسي کرده است. شوتز البته به مسئله از منظر ترسياس نمي‌نگرد که شخصيت غيبگوي اساطير يوناني است و آينده‌گويي او متأثر از پيش‌انگاره‌هاي ماورايي و تجربه‌هاي فرازميني است، بلکه او به اين فرد اسطوره‌اي بسان يک فرصت مي‌نگرد که به او اين امکان را مي‌دهد که انديشه يک کنشگر عادي را که در جهان روزمره زندگي مي‌کند و اتفاقات عملي و رخدادهاي آينده را پيش‌بيني مي‌کند، مورد بحث و بررسي قرار ‌دهد. او بر آن است که از طريق اين نمونه نامتعارف و در تقابل قرار دادن شيوه نگرش او به آينده با نگرش کنشگر عادي در جهان زندگي روزمره، زمينة توصيف ويژگي‌هاي خاص شيوه‌هاي فکري افراد عادي را که در خلال زيستن در زيست‌جهان مشترک با ديگر افراد پديده‌هاي آتي پيش‌بيني مي‌کند، فراهم آورد.
    ترسياس به قلمروي از واقعيت و به تعبير شوتز، به قلمروي از معنا و يا زيرجهاني تعلق دارد که قواعد زندگي روزمره بر آن حاکم نيست و بدين‌روی، غيبگويي او مبتني بر تجربيات گذشته و انتظارات و چشم‌اندازهاي آينده او نيست. همچنين علايق او در پيشگويي‌اش دخالت ندارد و دانش او درباره حوادث آينده، منحصر به خود اوست و بين‌الاذهاني و مشترک نيست. اما کنشگر در زندگي روزمره در قلمروي از واقعيت قرار دارد که قواعد خاصي بر آن حاکم است. پيش‌بيني در زندگي روزمره بر اساس تجربيات حال و گذشته و انتظارات آينده و بر بنياد ذخيره دانشي برآمده از اين تجربيات صورت مي‌پذيرد. اين تجربيات انحصاري نيست، بلکه حالت بين‌الاذهاني دارد. تجربيات حال و گذشته کنشگر به‌صورت جداشده و دور از دسترس ديگران نیست، بلکه در ارتباط با تجربيات ديگران و ـ‌دست‌‌کم‌ـ به بررسي مجدد و آزمايش آنها توسط تجربيات حال و گذشته ديگران اشاره دارد. 
    ‌علاوه براین، پيش‌بيني کنشگر در زندگي روزمره متأثر از علايق اوست. آينده‌اي که فرد در زندگي روزمره پيش‌بيني مي‌کند به دنياي زندگي او و فرزندانش تبديل خواهد شد. پيش‌بيني در جهان زندگي روزمره، مرتبط با واقعياتي است که افراد به‌صورت روزانه با آنها درگيرند. افراد از ميان رخدادهاي قابل ‌تصور آينده، آنچه را دوست دارند انتخاب مي‌کنند. آنها نه‌تنها آينده را تصور مي‌کنند، بلکه می‌کوشند که آن را به وجود آورند وـ‌دست‌کم‌ـ با اقدامات خويش آن را به سمتي که خود‌شان مي‌خواهند سوق دهند (ر.ک: شوتز، 1996، ص51-52). 
    با توجه به اين نکات، دورنماي کلي آنچه مفهوم «پروژه» (project) ‌بر آن دلالت دارد، مشخص مي‌شود. طرح‌ريزي کنش همانند هر پيش‌بيني ديگری به ذخيره دانش در دسترس کنشگر در زمان طرح‌ريزي کنش به‌مثابه چارچوب مرجع، ارجاع مي‌يابد. عمل طرح‌ريزي کنش در افق زمان حال اتفاق مي‌افتد و شوتز به پيروي از ويليام جيمز آن را «زمان حال عجيب» (specious present) می‌نامد (همان، ص54). 
    تحليل ابعاد اين زمان روشن‌کننده چگونگي طرح‌ريزي کنش است. زمان حال صرفاً لحظه‌ و نقطه‌اي تعيين‌کننده بين گذشته و آينده نيست، بلکه به گذشته و آينده نيز مربوط مي‌شود و به‌صورت کلي کارکرد اساسي آن پيوند دادن انتظارات به خاطرات و تجربيات گذشته است. تجربه‌اي که به زمان حال تعلق دارد، هم شامل گذشته و هم شامل آينده است. با گذشته از طريق ذخيره سازمان‌يافته دانش موجود و به‌وسيله آن به تجربيات گذشته ـ‌که ذخيره دانش به‌وسيله آن‌ها شکل يافته‌ـ مرتبط است و از طريق پيش‌يازي‌ها و انتظاراتي که ذاتي هر تجربه واقعي است، به آينده ربط مي‌يابد.
    چون تجربيات گذشته کنشگر و همچنین تجربيات گذشته همنوعان او درون ذخيره دانش او حفظ مي‌شوند و هر لحظه به‌صورت انباشتي از اطلاعات طبقه‌بندي‌شده در اختيار او قرار مي‌گيرند، بدین‌روی طرح‌ريزي کنش و پيش‌بيني آينده بر مبناي تجربيات گذشته بنا نهاده مي‌شود. به گفته شوتز، کنشگر پيش‌بيني خود را از کنشي که در آينده کامل رخ خواهد داد، بر اساس تجارب اعمالي که در گذشته انجام شده است، بنا مي‌نهد؛ اعمالي که نوعاً مشابه با آن کنش پيش‌بيني ‌شده‌اند (همان، ص58).
    به‌صورت کلي، ذخيره دانش در دسترس انسان چارچوب مرجع تفسير هر تجربه‌ای است. در زندگي روزمره هر تجربه نوظهوری به‌مثابه تجربه آشنا يا غريبه به ذخيره دانش در دسترس فرد ارجاع داده مي‌شود و به‌صورت تجربه آشنا يا غريب دسته‌بندي مي‌شود. آشنايي با تجربه نوظهور، به مشابهت نوعي آن با تجربه‌هاي پيشين شناخته‌شده بستگی دارد. تجربه غريب که مشابهت نوعي با تجربه پيشين ندارد، براي تفسير نيازمند تجزيه ‌و تحليل است تا در آن عناصر و يا مفاهيمي يافت شوند که با چيزي که از پيش براي ما آشناست، ارجاع يابد و يا اينکه ذخيره دانش موجود از نو سازمان‌بندي و بازتفسير شود تا به طرحي تبديل گردد که قابليت اعمال بر تجربه غريب را داشته باشد و اگر از هيچ راهي توفيق نيابيم، آنگاه آن را به‌صورت بيگانه در ذهن خود نگه مي‌داريم (همان، ص53). 
    نکته مهم ديگري که در اينجا لازم است بدان اشاره شود، در زيست‌جهان روزمره، شناخت ما از امور و اشيای موجود و همچنان رخدادهاي آينده بر مبناي «سنخ‌بندي» و در ذيل انواع قرار دادن و همچنين ایده‌آل‌‌سازي صورت مي‌پذيرد. اين امور، خود عناصري ضروري از ذخيره دانش ما هستند. شوتز با اقتباس از هوسرل که معتقد است ایده‌آل‌‌سازي و صورت‌بندی کردن منحصر در قلمرو تفکر علمي نيست، بلکه آگاهي ما به نگرش طبيعي را نيز فرامي‌گيرد، به دو ایده‌آل‌‌سازي مهم که فرض بنياني تمام انديشه‌هاي ما را شکل مي‌دهد، اشاره مي‌کند. اين دو اصل عبارتند از: ایده‌آل «و الا آخر» که در يک همبستگي ذهني با ایده‌آل «من مي‌توانم اعمال موفق گذشته خود را تکرار کنم» قرار دارد. اوّلي بر اين امر دلالت مي‌کند که آنچه تاکنون خود را به‌عنوان «دانش بسنده» اثبات کرده، در آينده نيز کافي خواهد بود تا زماني که نمونه معارض و مخالف آن ظهور نکند. دومي هم به توانايي ما به تکرار تجاربي که در ذخيره دانش ما رسوب يافته‌ تا زمان ظهور تجربه متقابل اشاره دارد. 
    اين دو اصل بر فرض مخرج مشترکي اشاره دارند و آن اين است که «من اطمينان دارم ساختار اساسي جهان تغيير نخواهد کرد» و با فرض ثبات ساختار جهان، انواع سبک‌هاي تجربه اين جهان همچنان معتبر خواهد بود و ذخيره دانش اعتبار بنيادين خود را حفظ خواهد کرد و همچنان مرجع تفسير رخدادهاي نوظهور و به‌مثابه طرحي براي پيش‌بيني رخدادهاي آينده به‌کار خواهد رفت (شوتز و لوکمان، 1973، ص7-8). 
    ازاین‌رو مي‌توان گفت: کنش‌ توسط گذشته هدايت مي‌شود و بر اساس ادعاي شوتز، آينده نه‌تنها تحت هدايت گذشته است، بلکه در جريان خودآگاهي، به‌مثابه انتقال امر گذشته به زماني ديگر قرار دارد. کنش برآمده از آگاهي پيشيني است که مطابق دانش کنوني من، کنش پيش‌بيني ‌شده ـ‌دست‌کم‌ـ در جاي خود امکان‌پذير خواهد بود و اگر کنش در زمان گذشته اتفاق مي‌افتاد ابزار و اهدافش ـ‌دست‌کم‌ـ در جاي خود در دسترس بود (شوتز، 1962b، ص73).
    حاصل اينکه «کنش» عبارت از «اجرای عمل  (act)طرح‌ريزي‌شده است» (شوتز، 1967، ص61) و طرح‌ريزي يک کنشْ پيش‌بيني کنش تحقق‌يافته‌اي است که از طريق اين کنش، در زمان آينده کامل انجام مي‌شود. چون ذخيره دانش در دسترس به‌مثابه بعد معرفتي زيست‌جهان بنياد طرح‌ريزي ما از کنش است، مي‌توان گفت: زيست‌جهان ـ‌در واقع‌ـ چارچوب مرجع طرح‌ريزي ما از کنش است.
    محور تحليل شوتز و اتباع او از کنش، آگاهي است که توليد معنا می‌کند. اما اين آگاهي فردي نيست، بلکه به روش‌هاي گوناگون اجتماعي حاصل مي‌آيد. کنش‌هاي انساني تا حد کمي متأثر از آگاهي خالص فردي است. ازاین‌رو اليا شرور با استناد به شوتز گفته است: «اعمال معنادار را نبايد فقط در حوزه آگاهي سوژه جست‌وجو کرد» (کنوبلاخ 1394، ص179). بدين‌سان، تعریف شوتز از مفهوم «کنش‌» بسيار گسرده‌تر از مفهوم ديگر نظريه‌هاي کنش مانند نظريه «انتخاب عقلاني» افرادي همچون الستر (1989)، کلمن (1190)، آبل (2000)، وبر (1922)، و پارسونز اولیه (1973) است؛ زيرا در چارچوب پديدارشناختي، طراحي کنش علاوه بر انگيزه و هدف فردي، با چارچوب‌هاي شناختي و طرح‌هاي عملي ـ‌که بخشي از ذخيره دانش روزمره است‌ـ نیز تعيين مي‌شود. در اين چارچوب کنش به‌مثابه چيزي درک مي‌شود که در محيط فرهنگي خويش تعبيه شده و از «کارکردگرايي ساختاري» پارسونز متأخر (1951) و نظريه «ساخت‌گرايي» لويي اشتراوس (1958)، سوسور و بارت (1964) متفاوت است. 
    با اين ‌حال، در اين رويکرد، تأکيد بر محيط فرهنگي موجب نمي‌شود که کنش به‌مثابه تابعي از زيرمجموعه همه کنشگران تفسسير شود، بلکه به‌منزله امري تغييرپذير و درباره هر کنشگر تا حدي متفاوت تفسير مي‌شود. بنابراين جامعه‌شناسي پديدارشناختي با يک مفهوم فرهنگي حساس در جامعه یه گونه‌ای عمل مي‌کند که بسيار فراتر از مفهوم عقلاني «کنش» است (ريستو، 2011، ص234-235). 
    5. جمع‌بندي و نقد
    بر بنيان تحليل فوق، جامعه‌شناسي پديدارشناختي مبتني بر «زيست‌جهان» شوتز در تفسير معنا، در مقایسه با نظريات شناختي کنش (مانند نظريه وبر) از جامعيت و کليت بيشتري برخوردار است. تحليل پديدارشناسي اجتماعي از معنا را مي‌توان در مقياس پنج مرحله‌اي ذيل نشان داد:
    1. خودانگيختگي‌هاي غيرارادي؛ انعکاس‌هاي فيزيولوژيکي صرف (از قبيل سرخ شدن صورت و تکان زانو) که صرفاً واقعيت تجربي دارند و نمي‌توان آنها را به‌صورت بازتابي درک کرد.
    2. رفتار‌ها و اعمال التفاتي منفعل؛
    3. معناي ذهني؛ اعمال التفاتي فعال که انعکاس‌دهنده رفتارهاي التفاتي منفعل در زندگی روزمره هستند.
    4. معناي ذهني به‌مثابه معناي طرح‌ريزي‌شده؛ انگيزه‌هاي کنش و طرح‌ها از يک‌سو و بازشناسي بازتابي آنها در بافت زندگي روزمره از سوي ديگر؛
    5. تحليل نظري معنا؛ نظريه «کنش»، جامعه‌شناسي پديدارشناختي و غيره. معنا در بافت نظريه‌هاي علمي (شوتز، 1962a، ص210-212؛ ريستو، 2011، ص‌237).
    دقت در مقياس فوق نشان مي‌دهد که برنامه پديدارشناسي اجتماعي در تفسير معنا نسبت به نظريه‌هاي شناختي و قصدبنياد کنش (از قبيل نظريه وبر) جامع‌تر و گسترده‌تر است. عمده مشکل نظريات شناختي کنش سوگيري شناختي آنهاست که معنا را عملاً به سطح چهار به بعد محدود مي‌کند. علاوه بر اين، درک محدود از معنا بر اساس الگوی طرح انگيزشي و ذهني، بخش عمده‌ای از محدوده معنا را تحليل‌نشده رها مي‌کند. علاوه بر اين، نظريات مزبور با طرح «کنش عقلاني» به‌مثابه نمونه آرماني در تفسير معنا که الگویي ارائه ‌شده در زمينة علمي (سطح پنج) است، عملاً سطح چهار را بر اساس مفاهيم برآمده از سطح پنج تحليل مي‌کند. 
    اين بدان معناست که نظريات شناختي کنش علاوه بر جهت‌گيري شناختي در تفسير معنا، سو‌گيري عقلاني نيز دارد و در مقابل، جامعه‌شناسي پديدارشناختي سطح سه را به‌مثابه نقطه شروع خود برمي‌گزيند و اين ظرفيت بيشتري به اين نظريه در تحليل معنا مي‌دهد تا منطقه وسيع‌تري از رفتارها را به‌منزله رفتار معنادار توصيف نمايد. بدين‌روی اين نظريه علاوه بر تحليل کنش‌هاي طرحدار و انگيزه‌مند سطح چهار، می‌تواند رفتارهاي سطح دو را نيز پوشش دهد؛ سطحي از رفتارها که بسياري از نظريه‌پردازان شناختي کنش در تحليل آنها ناتوانند و وبر مجبور شده است اين باقي‌مانده‌ها را با عنوان «کنش سنتي و عاطفي» دسته‌بندي نمايد و به گفته برخي (هابرماس، 1392، ص284؛ وينچ، 1958، ص48) سخن او در اين باره در مواضع متعدد، ناهمسان و پرابهام است.
    1-5. ارزيابي
    مجال محدود نوشتار امکان نقد تفصيلي را برنمي‌تابد. ازاین‌رو از نقدهاي مبنايي مربوط به ‌کل رويکرد پديدارشناسي صرف‌نظر شد و فقط به چند نمونه از کاستي‌هاي اين رويکرد در چيستي معنا و فهم کنش فهرست‌وار اشاره مي‌کنيم:
    1-1-5. منشأيابي معنا در زيست‌جهان
    وبر منشأ معنا را ذهن فاعل مي‌داند. اما شوتز با گذر از ذهن فردي، معنا را در زيست‌جهان ریشه‌يابي مي‌کند. از ديد او، معنا از تفسير بازانديشانه تجربه زيسته نشئت مي‌گیرد؛ تفسيري که از موضع يک‌زمان واقعي بر پايه ‌يک چارچوب مرجع معتبر (زيست‌جهان) صورت مي‌پذيرد. پديدارشناسي اجتماعي درگام نخست، معاني را صرفاً طبيعي و دنيوي و در بافت جهان زندگي روزمره تعريف مي‌کند. در گام بعد، با اتخاذ نوعي نگاه برساخت‌گرايانه نسبت به واقعيت و معنا، از رويکرد واقع‌گرایانه ـ ‌ولو در حد واقعيت مادي و طبيعي‌ـ دور مي‌شود. 
    اما از منظر متافيزيکي حکمت اسلامي، معاني نفس‌الامر دارند و انسان به روش‌هاي گوناگون ـ‌از جمله صيرورت جوهري خود‌ـ با آنها اتحاد می‌يابد و بدين‌سان معاني از جهان اول (عالم نفس‌الامر) به سپهر نفس انساني، يعني جهان دوم (جهان ذهني فاعل شناسا) وارد مي‌شود. معاني پس از تصرف اذهان افراد، به‌ تدریج از طريق سازوکار‌هاي خاص وارد زندگي مشترک افراد (جهان سوم) می‌شود و هويت جمعي و بين‌الاذهاني مي‌یابد. توطن معاني در جهان سوم، موجب پديد آمدن اموري همچون باورها، نهادها و ساختارهاي اجتماعي مي‌شود (پارسانيا 1392، ص125و194-196). 
    2-1-5. محدوديت در فهم و تبيين کنش
    پديدارشناسي اجتماعي به علت توجه به بافت فرهنگي کنش، در مقايسه با ديدگاه‌هاي شناختي کنش که صرفاً بر آگاهي و انگيزه فردي کارگزار کنش‌ تأکيد مي‌کند، يک گام به جلو برداشته و از روايت به شدت ذهن‌گرایانه دور شده است. با اين‌همه، اين منظر با تقليل جهان اجتماعي‌ـ فرهنگي به حالات ذهني کنشگران (يعني هم‌ارز قرار دادن فرهنگ با آگاهي کنشگر) از چارچوب کلي سوبژکتیویستی فراتر نمي‌رود و تأکيد اصلي آن همچنان بر «تجربه سوبژکتیو» کنشگر حفظ مي‌شود. چنین موضعی اين ديد‌گاه را با برخی محدوديت‌ها مواجه مي‌سازد و مشخصاً در تبيين انواعی از کنش که نقش ساختارهاي اجتماعي در آنها برجسته است، ناتوان مي‌ماند و جامعه‌شناس را از آنچه علايق اصلي جامعه‌شناسي است، محروم مي‌سازد. 
    برای نمونه، در باب «تبيين کنش‌هاي الگويافته طبقات خاص» ـ‌ مثلاً، در باب پرسش مارکس که «چرا ارادة سرمايه‌دار امريکايي با ارادة سرمايه‌دار انگليسي تفاوت دارد؟» (مارکس و انگلس،‌1960، ص33) ـ نمي‌توان از اين منظر پاسخ مناسب داد؛ زيرا تحليل اين نوع پرسش‌‌ها نيازمند فرارفتن از اراده کنشگر و ساختار ذهنی کنش و نيازمند شناسايي ويژگي‌هاي زمينه اجتماعي وسيع‌تر و ويژگي‌هاي کلي سازمان اجتماعي است که موجب برانگيختن انگيزه انواع خاصي از کنش‌ها در طبقات خاصي از کنشگران مي‌شود. 
    منظر متافيزيکي حکمت اسلامي، به‌ویژه رويکرد وجودي حکمت متعاليه با مباني خاص خود، وجوه ديگري از محدوديت‌هاي اين ديدگاه در فهم کنش را آشکار مي‌سازد. سيلان و نا‌متناهي بودن حقيقت ذات انسان به حکمت متعاليه اين امکان را مي‌دهد که تشکيک را در مرتبه صفات و افعال انسان نيز توسعه دهد. بر اين ‌اساس، کنش انسان که بر شالوده آگاهي و انتخاب انساني نهاده مي‌شود، به‌تبع شناخت انسان، حقيقتی ذومراتب است. 
    ‌کنش‌هاي آگاهانه و باقصد انسان در يک دسته‌بندي کلي، به دو قسم «عقلاني» و «غير عقلاني» تقسيم مي‌شوند. «کنش‌ غير عقلاني» کنشي است که از انسان در مرتبه حيوان ناشي مي‌شود. «کنش عقلاني» کنشي است که از انسان باريافته در سپهر عقل سرمي‌زند. کنش عقلاني بر اساس عقلانيت متعالي حکمت متعاليه کنشي است که مبادي بينشي آن را ـ‌ نه وهم و خيال، بلکه‌ـ تصديقات عقلي نفس‌الامري و مبادي گرايشي آن را ـ‌ نه شهوت و غضب، بلکه‌ـ محبت و قرب الهي شکل مي‌دهد. برحسب اينکه انسان در سفر عقلي خود در چه مرتبه‌ای از مراتب عقل قرار داشته باشد، کنش عقلاني او نيز متفاوت خواهد بود.
    منظر تشکيکي حکمت متعاليه به انسان، آنگاه ‌که انسان را در مناسبات و روابط انساني درگير لحاظ مي‌کند و کنش را در قالب کنش اجتماعي در نظر مي‌آورد، به تبع گروه‌بندي جديد از انسان (انسان وحشي، انسان اجتماعي، انسان عدالت‌محور و انسان متمدن بالفطره) گونه‌شناسي جديدی از کنش انسان ارائه مي‌دهد: «کنش حيواني»، «کنش معطوف به هدف»، «کنش معطوف به عقلانيت فطري»، و «کنش مبتني بر محبت، احسان و ايثار» (ر.ک: جوادي آملي، 1381، ص383-394). اين‌گونه دسته‌بندي متفاوت، امکان فهم و تبيين عميق‌تري از کنش انساني به‌دست مي‌دهد، به‌ویژه اينکه منظر متافيزيکي حکمت اسلامي تبيين مبتني بر علل فاعلي و غايي را درکنار ساير تبيين‌ها به رسميت مي‌شناسد. 
    نتيجه‌گيري 
    جامعه‌شناسي پديدارشناختي در منازعه ميان سوبژکتیویست‌های فردگرا و ابژکتویست‌هاي ساختارگرا راهي ميانه برگزيده است؛ به اين صورت هم آگاهي کنشگر را نقطه عزيمت خود قرار داده و به مسائلي ‌پرداخته که مشخصه نظريه «کنش» است و هم کنش را تعبيه‌شده در محيط فرهنگي آن در نظر مي‌گيرد و هم به نقشه‌ها و طرح‌هاي فرهنگي در تعريف «کنش» اهميت زيادي مي‌دهد. اين رويکرد علي‌رغم اينکه از محدوديت‌هاي روايت به شدت سوبژکتیویستی دور مي‌شود، اما با تقليل جهان اجتماعي ـ فرهنگي با حالات ذهني کنشگران، يعني هم‌ارز قرار دادن فرهنگ با آگاهي کنشگر، از چارچوب کلي سوبژکتیویستی فرانمي‌رود. بنياد سوبژکتیویستی همراه با نگاه دنيوي و طبيعي، اين رويکرد را با محدوديت‌هايی مواجه مي‌سازد. ناديده گرفتن نقش ساختارها در فهم و تبيين کنش، مرجع‌يابي معنا در زيست‌جهان، تقليل کنش به کنش انسان طبيعي و تقليل عقلانيت به عقلانيت عرفي محدوديت‌هايي است که به‌صراحت در آن قابل رديابي است. 
     

    References: 
    • برگر، پیتر ال و توماس لوکمان، 1387، ساخت اجتماعی واقعیت، ترجمة فریبرز مجیدی، تهران، علمی فرهنگی.
    • پارسانیا، حمید، 1392، جهان‌های اجتماعی، قم، کتاب فردا.
    • جوادی آملی، عبدالله، 1381، شریعت در آینه معرفت، قم، اسراء.
    • دورکیم، امیل، 1381، صور بنیانی حیات دینی، ترجمة باقر پرهام، تهران، مرکز.
    • زهاوی، دان، 1398، پدیدارشناسی هوسرل، ترجمة مهدی صاحب کار و ایمان واقفی، تهران، روزبهان.
    • شوتس ایشل، رینر، 1391، مبانی جامعه‌شناسی ارتباطات، ترجمة کرامت‌الله راسخ، تهران، نشر نی.
    • کاپلستون، فردریک، 1388، تاریخ فلسفه، ترجمة عبدالحسین نیک‌گهر و سیدمحمود یوسف ثانی، تهران، علمی فرهنگی.
    • کنوبلاخ، هوبرت، 1394، «توماس لاکمن» در دیرک، کسلر، نظریه‌های روز جامعه‌شناسی، تهران، آگه.
    • لیوتار، ژان فرانسوا، 1384، پدیده‌شناسی، ترجمة عبدالکریم رشیدیان، تهران، نشر نی.
    • نابلاچ، هوبرت، 1398، «پیش‌بینی خیال و نوآوری: به‌سوی نظریه کنش خلاق مبتنی بر شوتز»، در مایکل باربر، یوخن درهر، تعامل میان پدیدارشناسی، علوم اجتماعی هنرها، ترجمة زهرا عبدالله، تهران، پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات.
    • هابرماس، یورگن، 1392، نظریه کنش ارتباطی، ترجمة کمال پولادی، تهران، مرکز.
    • هلد، کلاوس، بی‌تا، پدیدارشناسی زیست‌جهان هوسرل، ترجمة علی نجات غلامی، بی‌جا.
    • Husserl, Edmund, 1970, The Crisis of European Sciences and Transcendental Phenomenology, Translated by David Carr, Evanston: Northwestern University Press.
    • Marx, Karel and Engels, Frederick,1960, Selected work, Moscow, progress publishers.
    • Risto, Heiskala, 2011, "he Meaning of Meaning in Sociology" Journal for the Theory of Social Behaviour (Blackwell) 41: 231- 245.
    • Schutz, Alfred and Luckmann,Thomas,1973, The Structures of the oflifworld, Trns, Richard M, H. Zaner and Engelhardt, J r. London: Northwestern University Press, 1973.
    • Schutz, Alfred, 1962 a, "On Multiple Realities1" In Collected Papers: The Problem of Social Reality,ed, M. Natanson, 207- 259, The Hague: Martinus Nijhoff.
    • Schutz, Alfred,1962 b, "Choosing among project of action" In Collected Papers1,ed, M. Natason, HAGUE: Nijhof.
    • Schutz, Alfred,1967, ThePhenomenology of theSocialWorld, Trans, Gorge Walsh, and Frederick Lehnert,NorthwesternUniversity Press.
    • Schutz, Alfred,1996, Teiresias or our Knowledge of future Events, in Collected Papers,Volume IV, edited by Helmut Wagner, and George Psathas, 51- 65, K1uwer.
    • Tada, Mitsuhiro, 2018, Time as sociology’s basic concept: A perspective from Schutz, Alfred’s phenomenological sociology and Niklas Luhmann’s social systems theory, in Time & Society, 1-18.
    • Weber, Max, 1958, From Maxweber: Essays in Sociology,Trns, H. H. Gerth and C. Wright Mills, New York, Oxford University Press.
    • Weber, Max1976, economy and society,Trans, Ephraim Fischoff, and Hans Gert, berkeley: university of California Press, 1978.
    • Winch, p. 1958, the Idea of a Social Science and its Relation to Philosophy.london: Routledge.
    شیوه ارجاع به این مقاله: RIS Mendeley BibTeX APA MLA HARVARD VANCOUVER

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    پارسانیا، حمید، شرف الدین، سیدحسین.(1402) بررسی زیست‌جهان به‌مثابه بنیاد معنا و فهم کنش از دیدگاه آلفرد شوتز. فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 15(1)، 25-46 https://doi.org/10.22034/marefatefarhangi.2024.2020545

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    حمید پارسانیا؛ سیدحسین شرف الدین."بررسی زیست‌جهان به‌مثابه بنیاد معنا و فهم کنش از دیدگاه آلفرد شوتز". فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 15، 1، 1402، 25-46

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    پارسانیا، حمید، شرف الدین، سیدحسین.(1402) 'بررسی زیست‌جهان به‌مثابه بنیاد معنا و فهم کنش از دیدگاه آلفرد شوتز'، فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 15(1), pp. 25-46

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    پارسانیا، حمید، شرف الدین، سیدحسین. بررسی زیست‌جهان به‌مثابه بنیاد معنا و فهم کنش از دیدگاه آلفرد شوتز. معرفت فرهنگی اجتماعی، 15, 1402؛ 15(1): 25-46