معضلات دنیای مدرن از نظر ماکس وبر
Article data in English (انگلیسی)
مقدمه
برخلاف انتظار، دنياي مدرن آنگونه كه انسانها در ابتدا توقع داشتند به پيش نرفت؛ دنياي جديد و پيشرفته با مشكلات و آسيبهايي همراه بوده كه در كانون توجه بسياري قرار گرفته است. بررسي ديدگاههاي مختلف در مورد معضلات دنياي مدرن كاري بس دشوار و طاقتفرسايي است كه در يك مقاله امكان آن فراهم نيست. لذا در اين نوشتار ديدگاه وبر در مورد معضلات و تنگناهاي دنياي مدرن تحليل و بررسي ميشود. بنابراين، پرسش اين نوشتار آن است كه از نظر وبر ريشة معضلات دنياي جديد كداماند؟ از نظر وبر براي فهم معضلات دنياي مدرن، بايد مهمترين خصوصيت آن را شناخت. از ديدگاه او ويژگي اصلي دوران مدرن «خردورزي»، «عقلانيت» و مهمتر از همه «وهمزدايي از جهان» است. «خردورزي و عقلانيت و مهمتر از ايندو، "وهمزدايي از جهان" ويژگيهايي هستند كه سرنوشت جامعة زمانه را ترسيم ميكنند». مطابق عبارت مذكور، در مقام تحليل و تعريف ميتوان «خردورزي»، «عقلانيشدن» و «افسونزدايي از جهان» را از همديگر تفكيك كرد، ولي درواقع آنها سه منظر از يك واقعيتاند. به بيان ديگر، خردورزي و افسونزدايي ثمرة عقلانيت مدرن است نه چيزي غير از آن. بر همين اساس، محور اين نوشتار «عقلانيت» است. تلقي درست از عقلانيت در آراي وبر تا حد زيادي ما را در فهم معضلات دنياي جديد كمك خواهد كرد. آنچه ضرورت اين سنخ نوشتار را مدلل ميسازد اين است كه افرادي چون وبر كه در متن دنياي جديد زيستهاند، بهخوبي مشكلات و معضلات آن را درك نموده و به نقد آن پرداختهاند. فهم معضلات دنياي مدرن از منظر افرادي كه خود زماني مدافع آن بودهاند، به ما كمك ميكند كه كوركورانه همان راهي را نرويم كه ديگران از رفتن آن پيشماناند. اين نوشتار در حد خود، كار جديدي است و نويسنده در بررسي خود به سابقهاي دست نيافته است. اين نوشتار با استفاده از روش استدلالي و با استفاده از تكنيك تحليل متن به فرجام رسيده است.
معناي عقلانيت
به منظور مشخص شدن عقلانيت در انديشة وبر ابتدا معاني عقلانيت و مهمترين خصوصيت عقلانيت مدرن بررسي ميشود. مراجعه به آراي وبر نشان ميدهد كه وي از صور مختلف عقلانيت بحث كرده است. وي عقلانيت را به شكل خاصي محدود نكرده است؛ اگرچه در تحليل نهايي همة آنها با يكديگر پيوند جداييناپذير دارند. از نظر وبر عقلانيت يك امر كاملاً نسبي است؛ يك باور يا يك كنش از يك منظر ممكن است عقلاني و از منظر ديگر غيرعقلاني باشد. براي مثال، جذبة عارفانه از يك منظر عقلاني و از منظر ديگر كاملاً غيرعقلاني است. نهتنها گرايشهاي ديني بلكه عقلاني بودن حيات اقتصادي، فني، تحقيقات علمي، آموزشهاي نظامي، قانوني و مديريت بسته به هدف ممكن است از يك منظر عقلاني و از منظر ديگر كاملاً غيرعقلاني باشد. تعاريف متعدد از عقلانيت ارائه شده است، اما معناي اصلي عقلانيت در نظر وبر عبارت است از: «تسلط فزاينده بر واقعيت و دست يافتن روشمند به هدفي مشخص و عملي به كمك محاسبه و ابزارهاي مناسب». مهمترين پرسش كه در اينجا مطرح ميشود آن است كه اين نوع عقلانيت چگونه آغاز شد؟ جوامع مدرن چگونه به اين نوع عقلانيت دست يافتهاند؟ به منظور پاسخ دادن به اين پرسش فرايند عقلاني شدن بررسي ميشود.
فرايند عقلاني شدن جهان
درك درست فرايند عقلاني شدن و شكلگيري تمدن تجدد ارتباط وثيق با ديدگاه وبر در مورد تحولات عمدة تاريخ دارد. طبق قرائت معروف، محرك اصلي تاريخ گسترش عقلانيت و خروج انسان از سلطة جهل و خرافات است. البته ميتوان تفسير ديگري نيز از ديدگاه وبر ارائه نمود. مطابق اين تفسير عامل اصلي حركت تاريخ، تضاد انسان با محيط يا تضاد با شرايط هستي انساني است. اين برداشت ملهم از تعريف وبر از عقلانيت است. از نظر وبر عقلانيت اعم از عملي و نظري عبارت است از: «تسلطِ نظريِ فرايند بر واقعيت، از طريق مفاهيم متزايداً دقيق و انتزاعي و تحصيلِ روشمندِ هدف مفروض و معينِ عملي، بهوسيلة محاسبة متزايداً دقيق ابزارهايِ باكفايت».
مطابق تعريف مذكور كاركرد يا غايت عقلانيت، ايجاد امكان براي پاسخگويي به نيازها يا مشكلاتِ ناشي از ناسازگاري و تضاد شرايط هستي انساني و محيط پيراموني يا مانعيت آنها براي دستيابي به خواستهها و مقاصد انساني است. بنابر اين تلقي، انسان در ادوار مختلف تاريخ براي حل معضلات خود از ابزارهاي مختلف استفاده كرده است. در يك دوران از جادو، در دوران ديگر از دين و درنهايت از عقلانيت بهره جسته است. از نظر وبر دو اتفاق عمده در تاريخ رخ داد تا عقلانيت مدرن به منصة ظهور برسد. مراحل مذكور تمايز دين از جادو و متولد شدن عقلانيت در دامن دين است. از نظر او نخستين گام عقلاني شدن مرحلة تفكيك دين از جادو است. به عقيدة وبر و ديگر جامعهشناسان دين، انسانها در سپيدهدم تاريخ با استفاده از جادو و ابزارهاي جادويي و با توسل به دمونها (demon) نيازهاي بنيادي زندگيشان را تأمين ميكردند. ولي به مرور از اين مرحله عبور كردند و به دامن دين چنگ انداختند. عبور از مرحلة جادو و چنگ زدن به دامن دين، نخستين مرحلة عقلاني شدن تاريخ است. عبور از دمونها به خدايان، نخستين مرحلة عقلاني شدن بود كه با ظهور اديان رخ داد. در فرايند حركت جهان به سمت عقلاني شدن، دين نهتنها در برابر جادو قد علم نمود، بلكه از درون مدام به بازسازي باورهاي خود نيز مبادرت ورزيد. عالمان دين همواره در پي آن بودند كه باورهاي ديني را عقلاني كنند. اين امر زمينة شكلگيري عقلانيت مدرن را فراهم آورد. يعني دومين مرحلة عقلاني شدن از اين طريق فعليت يافت. مرحلهاي كه براساس علم، اقتصاد و سياست انجام شد. وبر در كتاب جامعهشناسي دين و در كتاب اخلاق پروتستان و روح سرمايهداري به اين مطلب اشاره نموده است. براي نمونه، او ميگويد: «يكي از عناصر پايهاي روح سرمايهداري جديد، بلكه روحية كل فرهنگ جديد، يعني سلوك عقلاني مبتني بر ايدة تكليف، از روحية رياضتگري مسيحي سر برون آورد».
در مورد ديگر نيز وبر تصريح كرده كه عقلانيت مدرن، محصول تلاشهاي حاملان دين و تفكر عقلاني سكولار بوده است:
اين فرايند تاريخي بزرگ (عقلاني شدن) در توسعة اديان، يعني برچيده شدن كامل بساط جادوگري در دنيا توسط پيامبران عبري باستان، به همراه تفكر علمي يونانيان كه همة ابزارهاي جادويي براي رستگاري را بهعنوان خرافات و معصيت باطل كرده بود، در اينجا به پايان منطقي خودش رسيد. پيوريتنهاي اصيل حتي تشريفات مذهبي كفن و دفن را كنار گذاشته و عزيزترين افراد خانواده خود را بدون مراسم مذهبي دفن ميكردند تا مبادا خرافات و اعتقادات جادويي در ايمان آنها رخنه كند.
از نظر وبر نقش اديان در بسط عقلانيت يكسان نبوده است؛ چنانكه كاتوليكها كمتر از پيوريتنها در عقلاني نمودن زندگي و جادوزدايي نقش آفريدهاند. نتيجة سخن پيشگفته اين است كه از نظر وبر انسان در حل مسائل زندگي خود در هر مرحله از ابزارهاي عقلاني متناسب با آن شرايط استفاده نموده است. در نخستين مرحله معرفت جادويي حاكم بوده كه بهتدريج به دين تبديل شده و از متن معرفت ديني معرفت علمي و عقلاني مدرن پديد آمده است. از نظر وبر تفاوت جادو و دين با عقلانيت مدرن در اين است كه جادو و دين عقلاني نيست، بلكه تفاوت در تلقيشان از عقلانيت است؛ آنچه اين دو نوع عقلانيت را از همديگر متمايز ميسازد اين است كه عقلانيت جادو و دين به دنبال تبيين روابط عادي و معمول يا مكرر روزمره نيستند، بلكه در پي فهم پديدههاي استثنايي و نامنظماند. از منظر جادو و دين، علتها يا وسايل مطلوب، آنهايي هستند كه برخلافِ امور روزمره و معمول، واجد ويژگيهاي استثنايي و خصلتهاي متمايز از واقعيات عادياند، ولي علم به تبيين پديدههاي معمول ميپردازد.
ساحتهاي عقلاني شدن
پاسونز ساحتهاي عقلاني شدن از نظر وبر را به سه عرصه تفكيك نموده است كه عبارتاند از:
1. عقلاني شدن معرفت و شناختها
در نخستين مرحله تلقي و تصور انسان از خود، جهان، خدا و ديگر امور متافيزيكي عقلاني ميشود. برداشتهاي مفهومي انسان از خود و جهان است كه جهتگيري بشر را دربارة جهان مشخص ميكند و به آن مشروعيت ميبخشد، به هدفهاي او معنا ميدهد و نظام امور اخلاقي او را بيان ميكند. در حقيقت مقصود از عقلاني شدن انديشهها اين است كه اولاً انسان نگاه استقلالي به عالم ماده داشته باشد و در تحليل حوادث و پديدههاي طبيعي و انساني هيچگاه به چيزي بيرون از طبيعت ارجاع ندهد؛ گويي طبيعت در نگهداشتن، گرداندن، مديريت، توليد خود، ايجاد حوادث و ساير امور، خودكفاست و به چيزي بيرون از خود نياز ندارد؛ ثانياً انسان تمام آگاهي و شناخت خود را به همين عالم محصور نمايد و از ماسواي آن غفلت ورزد. وقتيكه عالم از مبدأ و منتهاي خود بريده لحاظ شد، آنچه در درجة نخست اهميت مييابد، تبيين وضعيت موجود و چگونگي اشيا است. سرآغاز عقلاني شدن انديشهها را بايد در فلسفة يونانيان و عقلانيت نظري نهفته در آن جستوجو نمود؛ زيرا در پي رواج تبيين عقلاني عالم، بهتدريج ارائة تفسير ديني و الهي از جهان برچيده شد. اين نوع تفكر در پي ظهور انديشة علمي جديد و عقلانيت نو، بهويژه در پي ظهور عقلانيت ابزاري، به اوج خود رسيد. بنابراين، عقلاني شدن انديشهها در قالب نگاه علمي و عقلاني به جهان طبيعي و انساني و كنار گذاشتن هر چيز غير از آن تحقق مييابد. به بيان مختصر، عقلاني شدن انديشه يعني جايگزيني تدريجي آگاهي و معرفت جادويي و ديني با معارف تجربي، عقلاني و ابزارانگارانه.
2. عقلاني شدن نظام هنجاري و معنايي جامعه
سطح ديگري كه عقلانيت در آن نفوذ نموده، نظام هنجاري يا نظم حاكم بر جامعه است. مقصود از اين سطح يا بعد از عقلانيت، نظام معنايي و غايتشناختي جامعه است؛ نظامي كه سمت و سوي رفتارهاي اجتماعي و فردي افراد را مشخص ميكند و به مسائل بنيادي و معضلات وجودي او پاسخ ميدهد. از نظر وبر صرفاً جريانهاي سكولار در عقلاني شدن نظم اجتماعي و معنايي جامعه اثرگذار نبودهاند، بلكه خود اديان نيز در عقلاني نمودن نظام معنايي جامعه اثر بسزايي داشتهاند. به باور وبر اساساً هدف اصلي پيامبران و منجيان اديانِ رستگاري، عقلاني نمودن كل روش زندگي است. مقصود از اديان رستگاري آن ادياني است كه در پي رهايي از رنجاند. هرقدر جوهر اين رنج متعاليتر و درونيتر و اصوليتر تصور شود، كل زندگي عقلانيتر ميشود؛ زيرا در اين حالت، فراهم آوردن يك مأمن دائم براي افراد در مقابل رنج اهميت بيشتري دارد. وبر مفهوم رستگاري را نيز با موضوع عقلاني شدن حيات پيوند داده است. «مفهوم رستگاري به ذات خود مفهوم بسيار كهن است، به شرط آنكه آن را رهايي از اندوه و گرسنگي و خشكسالي و بيماري، و سرانجام رهايي از رنج و مرگ بدانيم. با وجود اين، رستگاري تنها در جايي اهميت يافت كه «تصوري» نظاميافته و عقلاني «از جهان» ارائه كرد و نمايندۀ موضع خاصي در قبال جهان شد؛ چون معنا و نيز كيفيت دلخواه و روانشناختي رستگاري به تصويري از جهان و اختيار كردن موضعي در قبال آن بستگي داشت». از نظر وبر اوج عقلاني شدن نظام معنايي، تجدد است. نظام معنايي و نظم زندگي در دامن دين پرورش يافت ولي بعد از رسيدن به سن بلوغ به مادر خود پشت كرد و استقلال خود را اعلان نمود. درنتيجه مصائب و مشكلات جديدي آفريد كه خود از حل آن ناتوان ماند؛ چيزي كه وبر از آن به قفس آهنين تعبير كرده است.
3. عقلاني شدن تعهدات انگيزشي
تصورات انسان از جهان نهتنها بر الگوهاي اجتماعي و رفتاري اثرگذار است، بلكه بر انواع تعهدات انگيزشي و سطوح مختلف آن نيز اثر ميگذارد. تعهدات انگيزشي در بُعد نظري بهمعناي اعتقاد به معتبر بودن شناختهاي عقلاني و در بعد عملي، بهمعناي عمل نمودن براساس شناخت عقلاني است. بنابراين، عقلاني شدن تعهدات در مرحلة نخست به نظاممند شدن كل طرح زندگي و برداشت انسان از كائنات دلالت دارد؛ در قدم بعد از نحوة رفتار انسان در داخل همين چارچوب مشخص شده، حكايت دارد.
به بيان ديگر، جوهر عقلاني شدن تعهدات انگيزشي پذيرفته شدن عقل بهعنوان راهنمايي زندگي است. اين، مهمترين اتفاقي است كه در عقلاني شدن انگيزهها رخ ميدهد؛ زيرا عقلاني شدن انگيزهها در معقولترين چهرهاش به اين استدلال تمسك مينمايد كه عقل ميتواند خوبي و بدي اعمال را كشف كند و انگيزههاي خوب و بد را در اختيار ما قرار بدهد و ديگر به خدا و دين حاجت نيست و اگر به عقلِ تنها اكتفا و اتكا كنيم زندگيما آباد خواهد بود و زياني متوجه ما نخواهد شد؛ چه عمل ما با خواست دين يا جادو منطبق باشد و چه نباشد؛ لذا سامان يافتن زندگي بر پاية عقل هيچ زياني در پي نخواهد داشت. بنابراين، عقلاني شدن انگيزهها يعني اتكا به عقل در تمام امور دنيوي و حيات اينجهاني خود. درنتيجه دين و توسل به امور ماوراي طبيعه خواه بهمثابة راهي براي شناخت جهان يا بهعنوان پشتوانهاي عاطفي شخصي رو به افول ميگذارد و قلمرو آن محدود ميشود؛ زيرا عمل ديني در مورد امور دنيايي بهمثابة مهمترين هدف زندگي واجد اهميت چنداني نيست.
از نظر وبر عقلاني شدن معرفت و شناختها مهمترين بخش فرايند عقلاني شدن است كه هزاران سال تمدن غرب با آن مواجه بوده و امروز معمولاً با نگرش بسيار منفي ارزيابي ميشود. مقصود وبر از عقلاني شدن دانش و معرفت، افزايش فزايندة دانش دربارة شرايط زندگي نيست؛ زيرا علم و آگاهي گذشتگان نسبت به شرايط و ابزار زندگيشان بيشتر از ما بوده است. بنابراين، معناي عقلاني شدن دانش چيزي جز «وهمزدايي از جهان و نفي هر نوع نيروي اسرارآميز و غيرقابل محاسبه از جهان» نيست. از آنجا كه در گذشته جهان در سلطة نيروهاي مرموزي چون ارواح بود، از ابزارهايي مانند جادو و سحر استفاده ميشد. ولي پس از وهمزدايي از جهان ابزارهاي فني و روشهاي محاسبه جاي ابزارهاي كهن را گرفته است.
به بيان ديگر، از نظر وبر مهمترين مصداق عقلاني شدن معرفت، علم جديد و قرار گرفتن تبيين علمي و عقلي به جاي تبيينهاي اسطورهاي است؛ يعني نظاممند نمودن جهانبينيها و اسلوببندي عقايد و باورهاي مذهبي و رد و انكار افسانه و خرافات و موهومات است. اين سنخ عقلاني شدن از طريق برنامۀ انتقاد از خود با هدف غلبه بر تناقضات و جهت دادن به كنش به سوي فعاليتهاي دنيوي صورت ميگيرد. از همين رو، از نظر وبر عقلانيت حاكم بر علم با عقلانيت ديني سازگار نيست و نخستين پيششرط زندگي مبتني بر دين، رهايي از عقلانيت و ذهنگرايي علم است. آنچه بيش از همه به اين تعارض شدت بخشيده اين است كه تعارض علم و دين به صورت مشخص در جايي برجسته ميشود كه دانش عقلاني و تجربي بهطور مستمر از جهان افسونزدايي ميكند.
پيامدهاي عقلاني شدن
يكي از مباحث درخور بررسي در انديشة وبر، توجه به پيامدهاي عقلاني شدن است. از نظر وبر عقلاني شدن جهان پيامدهايي داشته كه به برخي آنها اشاره ميشود:
1. افسونزدايي از جهان
كليترين و فراگيرترين موفقيت عقلاني شدن، افسونزدايي از جهان است؛ افسوني كه رابطة انسان و جهان را در گذشته فراگرفته بود. پس از زدودن اين افسون، بايد در جستوجوي معناي جديد براي زندگي باشيم. از همين رو، وبر بهدنبال فهم معناي علم بهعنوان عامل محتمل معنابخشي به زندگي بود. به دليل سلطة عقلاني شدن، تمام اهداف انساني معناي عيني خود را از دست دادهاند و در وضعيت فعلي اهداف زندگي به شيوۀ جديد در دسترس ذهنيت انسان هستند. افسونزدايي از جهان كه جستوجوي معنا را برميانگيزد، نشاندهندۀ توهمزدايي فراگير است. فرصت مثبتي كه به مدد افسونزدايي از جهان به دست آمد، تأييد «معقول و سنجيدۀ» زندگي روزمره و «مقتضيات» آن است؛ چنانكه خود وبر ميگويد:
زندگي ما مثل زندگي انسانهاي عهد باستان است؛ يعني دوراني كه هنوز دنياي انسان از طلسم خدايان و نيروهاي اهريمني رها نشده بود. تنها تفاوت در اين است كه زندگي ما معناي ديگري دارد. يونانيها گاه در مقابل آفروديت و گاه در مقابل آپولر قرباني ميدادند، و هر كسي در مقابل شهر خودش هم قرباني ميداد. ما هم هنوز همين كار را ميكنيم، تنها تفاوت در جوهر انساني انسانيت است كه از همۀ پوششهاي رمزآلود اما ذاتاً اصيل عاري شده و همة توهمها نسبت به آن فروريخته است.
نكتة مهمي كه وبر به آن توجه كرده، همسو شدن دين با دنياي جديد و تن دادن به اقتضائات آن است. در وضعيت مدرن حوزههاي مختلف زندگي شكل گرفته است كه با دستورهاي دين سازگار نيست. تضاد وضعيت موجود سبب شده است كه دين تا حد زيادي از دعاوي آغازين خود دست بكشد و به اقتضائات دنياي جديد تن بدهد. «خردگرايي پرشكوه ناظر بر رفتار اخلاقي و روشمند، كه در همة رسالتهاي مذهبي ديده ميشود، «آن يگانه چيزي را كه نيازمند آن هستيم» جايگزين چندخدايي نموده است. مسيحيت در رويارويي با واقعيتهاي زندگي دروني و بيروني ناگزير شد به داوريهاي نسبي و سازشهايي تن دهد كه همۀ ما با مطالعة تاريخ مسيحيت از آنها آگاهي مييابيم. امروز امور عادي زندگي روزمره مذهب را به مبارزه ميطلبد. بسياري از خدايان قديمي از گورهاي خود برخاستهاند. آنها وهمزدايي شدهاند و درنتيجه به شكل نيروهاي غيرشخصي درآمدهاند و ميخواهند بر زندگي ما مسلط شوند و بار ديگر مبارزۀ جاودانة خود را با يكديگر از سر گيرند». اين سخن وبر درحقيقت دورة ميانة فرايند سكولاريزاسيون را توضيح ميدهد. از نظر او در ابتدا خدايان و نيروهاي اسرارآميز طبيعت حالت شخصي داشت و در متن هر موجودي قرار داشت. در مرحلة بعد به امور غيرشخصي ارتقا يافت و درنهايت به موجود فراشخصي تبديل شد. معناي ديگري كه از عبارت وبر استنباط ميشود اين است كه از نظر او عقلانيت ممكن است نتواند اصل اعتقاد به خدا را از بين ببرد، ولي از خدا افسونزدايي ميكند. خدا ديگر موجودي خارج از فهم و عقل انسان نيست، بلكه موجودي است كه تمام خصوصيات او با عقل درك ميشود.
2. نسبيتگرايي و متكثر شدن زيستجهان
چنانكه بيان شد، از نظر وبر جهان به سمت عقلانيشدن پيش ميرود و به موازات گسترش قلمرو عقلاني، دين به قلمرو غيرعقلاني رانده ميشود. در پي عقلاني شدن برداشت انسان از جهان و شيوۀ زندگي در عصر مدرن، قلمرو حيات به دو بخش عقلاني و غيرعقلاني تفكيك شد؛ در نتيجه نفوذ دين در زندگي انسان بهتدريج كاهش يافت و دين به قلمرو غيرعقلاني رانده شد و نظام معنايي عقلاني بر زندگي انسان مسلط شد. درنتيجة افسونزدايي غاييترين و متعاليترين ارزشها از زندگي عمومي كنار نهاده شده و به حوزة استعلايي و زندگي عرفاني و به زندگي خصوصي رانده شده است. ديگر حالتهاي معنوي ديني كه در گذشته در سراسر جمعيتهاي بزرگ انساني همچون آتش شعله ميكشيد و مردم را به هم پيوند ميداد، جز در حالتهاي خاص و موقعيتهاي خصوصي ديده نميشود. درحقيقت عقلاني شدن سبب شده كه سايهبان مقدسي كه در جهان سنت بخشهاي مختلف زندگي را دربرميگرفت از بين برود و جهان اجتماعي به حوزههاي متكثر و مستقل تبديل شود. به بيان ديگر، در پي عقلاني شدن اولاً در اذهان و نهادهاي اجتماعي بين مقدس و نامقدس تمايز بنيادي پديد ميآيد. سازمان اجتماعي ديگر كاملاً در فعاليتها و حرفههاي مذهبي درگير نيست. به اندازهاي كه قدرت سياسي از قدرت مذهبي متمايز ميشود، جامعه نيز خصلت غيرديني مييابد. سپهر كار و زندگي غيرمقدس كاملاً از نماز، دعا و رابطه با نظم فوق طبيعي فاصله ميگيرد. اين فاصله گرفتن و تمايز در نهادها نيز تجلي مييابد و سبب ميشود كه آنها دلالت ضمن ديني خود را از دست بدهند؛ ثانياً علاقهمندي به امور دنيوي يا دنيوي شدن در جامعة سكولار صورت تعددگرايي مذهبي و اخلاقي به خود ميگيرد. در جامعة سكولار از وحدت اخلاقي و ديني بهمثابة خواص جامعة ديني خبري نيست. در سطح ديني و اخلاقي روحية انتقادي و آزادي تفكر، تنوع انتخاب شخصي، بخشي شدن تعلقات ديني و تعدد ايستارهاي اخلاقي متنوع و گاهي متفاوت را به همراه دارد؛ چيزي كه باعث ميشود فرهنگ جامعة مدرن، وحدت و انسجام فرهنگي جامعة ديني را نداشته باشد. در اين جامعه آيينهاي متفاوتي ميتوان يافت؛ رفتارهايي كه از ارزشها و اخلاقهاي متفاوت ملهم است، سبب ايجاد «خردهفرهنگهايي» ميشود كه در اين نوع جامعه بهخصوص قابل ملاحظه است.
به بيان ديگر، از نظر وبر در پي متكثر شدن جهان اجتماعي و بروز نهادهاي مستقل يكپارچگي تصور ابتدايي از جهان، كه براساس آن همهچيز ماهيتي جادويي داشت، اكنون دو پاره شده است: در يكسو شناخت عقلاني و تسلط بر طبيعت، و در سوي ديگر تجربههاي رازورزانه و عارفانه قرار دارد. محتواي بيانناشدني چنين تجربههايي تنها پديدههاي ماورايي هستند كه در جهان ما باقي ماندهاند؛ جهاني كه از وجود خدايان زدوده شده است. درحقيقت، ماوراي همچنان قلمروي غيرمادي و متافيزيكي باقي ميماند و در اين قلمرو است كه انسانها صميمانه به روي تقدس آغوش ميگشايند. در هر جا كه چنين نتيجهاي بدون هيچ پس ماندهاي از گذشته حاصل آمده باشد، فرد ميتواند تنها در مقام يك فرد براي رستگاري خود بكوشد. در هر جا كه فرد كوشيده است تصور خود از جهان را عقلاني كند، يعني آن را جهاني به شمار آورد كه قوانين غيرشخصي بر آن فرمان ميرانند، اين پديده همراه با عقلگرايي خردورزانه ظهور كرده است. بسيار طبيعي است كه اين پديده در ميان اديان و اخلاقيات برآمده از آنها ثمرۀ تلاش خردورزان فرهيختهاي است كه همة توان خود را براي «درك شناختي» جهان و معناي آن صرف كردهاند.
وبر در مورد ديگر نيز تصريح ميكند كه زندگي ما در دنياي مدرن به قلمروهاي مختلف تجزيه شده كه هر قلمرو تابع قوانين متفاوت و مختص به خود است. از همين رو، او از ضعف داوري عقل و علم در دنياي مدرن سخن ميراند و معتقد است كه علم ذاتاً توان داوري در مورد خوب و بد را ندارد؛ چون در جهان حوزههاي ارزشي مختلفي وجود دارد كه با يكديگر در تضاد آشتيناپذير قرار دارند. در وضعيت موجود يك معيار عام و فراگير براي تشخيص خوب از بد، مقدس از نامقدس و زيبا از زشت وجود ندارد. اگر در گذشته يك چيز خوب بود، مقدس، زيبا و حقيقت هم بود، ولي در حال حاضر نهتنها ديگر چنين تلازمي در كار نيست، بلكه ممكن است عكس آن صادق باشد؛ ممكن است حقيقت بودن يك چيز بهسبب زشتي، بدي و نامقدسي آن باشد. ممكن است چيزي زيبا باشد ولي خوب و مقدس نباشد، بلكه چهبسا علت زيبايي دقيقاً در همان جنبههايي نهفته باشد كه خوب يا مقدس نيستند. همۀ اينها نشانههاي بسيار ابتدايي مبارزة خدايان آيينها و ارزشهاي مختلفاند.
مطلب مهمي كه بايد بدان توجه شود اين است كه در خدمت يك نظام ارزشي درآمدن و قبول يك نظام معنايي، خارج از توان عقل و علم است. عقلانيت نميتواند به ما توصيه نمايد كه در اختيار كدام خدا باشيم؛ چون «زندگي اين خدايان و مبارزۀ آنها تحت سيطرۀ سرنوشت است نه علم»؛ تنها كمكي كه عقلانيت مدرن به ما ميتواند بكند اين است كه به ما بگويد در اين يا آن نظام الوهيت چيست. علم و عقلانيت ديگر نميتواند به ما بگويد كه در خدمت كدام نظام ارزشي باشيم. بسته به ديدگاه غايي هر فرد، تنها يكي از اين نظامها خدايي و ديگر نظامها شيطاني است. «فرد بايد تصميم بگيرد كه براي او كدام خدايي و كدام شيطاني است».
نكتة ديگر اينكه تعارض و درگيري نظامهاي ارزشي ـ يا به تعبير وبر خدايان ـ موقتي و كوتاهمدت نيست، بلكه همواره نظامهاي ارزشي با يكديگر در تعارض و كشمكش است؛ كشمكش و نزاع خدايان بهسبب مسائل سطحي و جزئي نيست، بلكه از تمايزات جوهري و ماهوي آنها نشئت ميگيرد؛ از همينرو، تا زندگي هست مبارزۀ بيوقفۀ خدايان نيز دوام دارد. به بيان روشنتر، «تمام نگرشهاي ما دربارۀ زندگي درنهايت آشتيناپذيرند، و به همين دليل مبارزۀ آنها هرگز به نتيجة نهايي نخواهد رسيد. بنابراين بايد دست به انتخاب سرنوشتساز زد».
بايد توجه شود كه از نظر وبر، قبول هر نظام ارزشي، حتي نظام ارزشي عقلاني متجدد بر يك امر غيرعقلاني استوار است؛ چون مبناي انتخاب هر فرد ملاكهاي شخصي است نه يك مبناي عقلاني عام. «روشهاي مهم و متفاوتي كه به عقلاني شدن زندگي منتهي ميشوند، به پيشفرضهاي غيرعقلاني متكي هستند كه بهعنوان امور "بديهي" پذيرفته شدهاند». به بيان ديگر، خود عقلاني شدن، محصول امر عقلاني نيست، بلكه زادۀ يك امر غيرعقلاني است؛ عقلانيت همواره براي بيرون راندن جادو و دين از حيات انساني از آن امور كمك ميطلبيده است. «عناصر غيرعقلاني كه در عقلاني كردن واقعيت دخيل هستند، كانونهايي بودهاند كه خردورزي در تلاش خستگيناپذير خود براي در اختيار گرفتن ارزشهاي ماوراي طبيعي بهناچار به آنها پناه برده است. هرچه جهان از غيرعقلانيگري تهيتر به نظر برسد، مسئلة فوق شدت بيشتري مييابد».
3. شكل گرفتن قفس آهنين
در آغاز اين بحث توجه به ارتباط عقلانيت و آزادي فردي در ديدگاه وبر لازم است. از نظر وبر عقلانيت نهتنها مخل آزادي فردي نيست بلكه بالاترين سطح آزادي را فراهم ساخته است؛ چون كنشهاي انسان را قاعدهمند و پيشبينيپذير نموده است. بنابراين، عقلانيت از اين حيث مسئلهزا نيست، بلكه از دو جهت ديگر مسئلهساز است؛ البته اين دو جنبه مكمل هماند. جنبة نخست مشكل جوهري و ذاتي عقلانيت است. يعني عقلانيت بهعنوان مبناي نظم نميتواند معقولات خود را توجيه نمايد؛ چون تنها ارتباط بين وسيله و هدف را بررسي ميكند و به مباني كنش و اهداف كاري ندارد. اين همان چيزي است كه لوويت مينويسد: «واقعيتِ ابتدايي و تعيينكننده است: هر نمونهاي از عقلاني شدن، بنيادي ناگريز محكوم به ايجاد عدم عقلانيت است».
عقلانيت بهمعناي دستيابي به بهترين يا مطلوبترين شيوة عمل كه تنها به اعتبار اهداف يا ارزشها ميتواند ارزشمند يا نامطلوب تلقي شود، فينفسه، ارزشمند تلقي شود و نتيجهاش، اعطايِ ارزشِ اهداف به وسايل است. كسب پولِ هرچه بيشتر، قدرتِ هرچه بيشتر و لذتِ هرچه بيشتر، هدفِ عقلانيتِ فني است. عقلانيت، راه تحقق اين اهداف است، اما نميتواند معقوليتِ فينفسة اين اهداف را توجيه كند. بهعلاوه، اين اصل كه عقلانيت براي تحقق اهداف انساني، مطلوبترين شيوه و روش است نيز مسئلهاي است كه چنين عقلانيتي، خودش قدرت توجيه و اثباتش را ندارد. اين حقيقت، يعني عدم امكانِ استدلالِ عقلي در مورد ارزشها و اهداف، اساساً ويژگي بنيادينِ فرايندِ عقلاني شدن از نظر وبر است.
اما عقلانيت از وجه ديگري نيز مسئلهساز است. اين مسئلة اخير به پيامدهاي شكلگيري نظام عقلانيِ تجدد بر آزادي انسان يا سركوبگريِ اين عقلانيت مربوط ميشود؛ چيزي كه وبر با تعبير «قفس آهنين» آن را بهاجمال بيان كرده است. برخلاف تلقي لوويت اين دو مسئله يكي نيست؛ زيرا مسئلة اول، از آغاز، در بطن عقلانيت وجود داشته يا ذات آن است، اما مسئلة دوم ناشي از استقلاليابيِ عقلانيت و خودبنياديِ آن است. يعني مسئلة دوم، پيامد و نتيجة تبديل عقلانيت به منطقِ نظمِ اجتماعي و كنش انساني در جهان تجدد است؛ زيرا گسترش عقلانيت، بر تمام عرصههاي زندگي اجتماعي، موجب شكلگيري نظامي از وابستگيهاي گوناگون، سرسپردگي و تبعيت عام انسان از «ابزارها» شد. ديگر هر فردي ناگزير در اين يا آن «مؤسسه»، چه در اقتصاد چه در علم، ادغام ميشود. عامل شكلگيري قفس آهنين اين است كه از دل عقلانيت، يك فرايند غيرعقلاني پديد آمد؛ چنانكه خود عقلانيت محصول يك امر غيرعقلاني بود. غيرعقلانيت ناشي از عقلانيت، عبارت است از تبديل شدن وسايل به اهداف. آنچه در ابتدا وسيلة نيل به هدف بود به جاي هدف نشست و خصلت وسيله بودن آن كاملاً به فراموشي سپرده شد. اين واژگوني وجه تمايز كل فرهنگ مدرن است؛ تمدني كه ترتيبات، نهادها و فعاليتهايش آن چنان عقلاني شده كه ديگر بر انسان مسلط شده است. مخلوق بر خالق مسلط شده است. اين معناي «قفس آهنين وبر» است؛ وضعيتي كه در آن، سازمان عقلاني شرايط مطلق زندگي، از خود، قاعدۀ غيرعقلاني خودسرانۀ سازمان را توليد ميكند. در ابتدا اشياي مادي و تعلقات اينجهاني مانند رداي سبكي بود كه شخص قديس بر دوش ميگرفت و هر وقت ميتوانست، آن را بهدور ميافكند، ولي به حكم سرنوشت رداي قديس به قفس پولادين تبديل شد. در اين وضعيت ديگر روحيۀ رياضتگري ديني از قفس پريده و سرمايهداري مدرن ديگر نيازي به حمايت روحيه ديني ندارد. آنچه در گذشته به قصد تكليف انجام ميشد، ديگر صبغة اخلاقي و ديني ندارد، بلكه از روي اجبار و الزام انجام ميشود؛ چون سرمايهداري بهعنوان يك نظم عيني در برابر ما قد علم كرده كه افراد در داخل آن متولد ميشوند و ملزماند كه مانند ديگر نظمهاي تغييرناپذير در داخل آن زندگي كنند؛ وضعيتي كه وبر از آن به مرحلة «متخصصان بيروح» و «احساسهاي بدون قلب» تعبير ميكند. اين جملات وبر نشاندهندة اوج پيشرفت تمدن فرهنگي در جهان مدرن است.
وبر دربارة وضعيت موجود و گرفتار شدن انسانها در قفس آهنين اظهار نوميدي نموده و دو راه حل براي فرار از وضعيت موجود مطرح كرده است. راه حل نخست وي درانداختن طرح نو و آغاز جديد يا شروع مجدد تاريخ با ظهور پيامبر جديد است: «هيچ كس نميداند كه در آينده چه فردي در اين قفس زندگي خواهد كرد، يا اينكه در پايان اين توسعة عظيم، پيامبران جديدي ظهور خواهند كرد، يا عقايد و آرمانهاي قديم دوباره پديدار خواهد گشت؟» روشن است كه در اين راه حل انسان هيچ نقشي ندارد و بايد خود را به دست تقدير بسپارد و انتظار بكشد كه ببيند سرنوشت او چگونه رقم ميخورد. راه حل دوم كه ميتوان از مجموع سخان وبر استنباط نمود، متوسل شدن به دامن رهبران كاريزماتيك و قهرمانان تاريخ است. در غير اين صورت بايد با وضع موجود خود را وفق داد تا دستي از غيب برآيد و سرنوشت ما و زمانة ما را رقم بزند.
4. بيمعنا شدن زندگي
يكي از پيامدهاي مهم عقلاني شدن و افسونزدايي از جهان، بيمعنا شدن زندگي و دشوار شدن تحمل رنج و مشكلات زندگي است. به بيان ديگر، از نظر وبر و تولستوي دنياي جديد دنياي عاري از معنا است؛ چون پيشرفت فزايندة خرد و علم مرگ را به رويداد بيمعنا تبديل نموده است. چون مرگ بيمعنا است، زندگي متمدنانه هم بيمعنا است.
از نظر وبر در مراحل آغازين تكامل تاريخ و در زمان كمفروغ بودن عقل، جادو و دين بهراحتي مسئلة رنج را حل ميكرده، ولي با گسترش عقلانيت، حل معضل رنج نيز رفتهرفته دشوارتر شده است. دليل اين امر هم آن است كه در پي رشد فزايندة عقلانيت جمعيتهاي بيشتري در معرض تجربههاي مخل معنا قرار ميگيرد و تفسير مردم از درد، رنج، ناملايمات، و بيعدالتيها عميقتر و دقيقتر شده است؛ به نحوي كه ديگر توان اقناعي تفسيرهاي سطحي و ابتدايي جادو و اديان ابتدايي از دشواريهاي زندگي به تحليل رفته است. ديگر بيمعنايي حوادث ناگوار صرفاً به اين علت نيست كه مغاير منافع و علايق مردماند، بلكه دليل «بيمعني» بودن آنها اين است كه اصلاً نبايد رخ ميدادند نه اينكه مطابق ميل آنها نيست. در اينجا بيش از همه مسئلة رنج و بدبختي مطرح است، نه صرفاً به اين علت كه پديدههايي وجود دارند كه در قالب اصطلاحات بدبختي و شر تعريف ميشوند، بلكه به اين دليل كه كساني كه رنج ميبرند از لحاظ اخلاقي مستوجب و مستحق آن نيستند؛ يعني انسانهاي درستكار بيشتر در معرض بدبختي قرار ميگيرند و به جاي ثواب عقاب ميبينند. گاه افرادي به عذاب و رنج گرفتار ميشوند كه به صورت كامل احكام اخلاقي و قانوني را رعايت ميكنند و مستحق عذاب نيستند؛ چنانكه خود وبر مينويسد: «همراه با عقلانيت فزاينده برداشتهاي انسان از جهان، نياز به تفسير اخلاقي از معناي گسترش سعادت در ميان مردم افزايش يافت. هرچه تأملات ديني و اخلاقي دربارۀ جهان فزوني مييافت و هرچه مفاهيم ابتدايي ناظر به جادوگري بيشتر منسوخ ميشد، عادلانه پنداشتن رنج با دشواري بيشتري مواجه ميشد. چه بسيار مواقع مصيبت بر كساني وارد ميشد كه سزاوار آن نبودند؛ و چهبسا كه «بدها» پيروز ميشدند، نه «خوبها»؛ حتي آنكه ملاك خوبي و بدي را طبقه حاكم تعيين ميكرد نه «اخلاقيات بردگي»».
مطلب بسيار مهم ديگري كه وبر بيان ميدارد اين است كه اگرچه به دليل گسترش عقلانيت چالش جدي ميان دين و عقلانيت در حل معضل رنج پديد ميآيد، عقل قدرت حل مسئلة رنج را ندارد؛ زيرا عقل نميتواند توجيهات اخلاقي براي آن فراهم آورد؛ چون مسئلة معنا، امر عقلاني نيست. از همينرو، مطابق ديدگاه وبر در جامعة مدرن انسان بدون كاشانه و سرپناه است؛ زيرا عقلانيت مدرن دين را از عرصة حيات بشر كنار نهاده و آن را به قلمروهاي غيرعقلاني رانده است، ولي خود نتوانسته مشكلات بنيادي او را حل كند و به زندگياش معنا بخشد. بر همين اساس، وبر در دنياي مدرن هم نياز به دين را بهعنوان يك معضل وجودي مطرح نمود؛ نيازي كه اگر درست پاسخ داده نشود، معناي زندگي آسيب ميبيند. او در عصري ميزيست كه دين فاقد اعتبار اجتماعي شده بود و ديگر از منظر مخالفان قادر به معنا بخشيدن به حيات بشر نبود. به همين دليل تلاش گسترده براي نشاندن علم به جاي دين انجام شد تا اين خلأ معنايي ترميم شود. اما وبر با اين جريان مقابله كرد. او بهشدت به كساني كه در دانشگاهها يا به نام علم ميكوشيدند به چنين اقدامي دست بزنند ميتازد و همكاران دانشگاهي خود را از اينكه نقش پيامبران را بازي كنند برحذر ميدارد و ميگويد: «عرضة نبوت دروغين دانشگاهي براي پنهان كردن اين واقعيت بنيادين از انسانهاي ديندار كه محكوم به زندگي در عصري بدون خدا و پيامبر هستند و به آنها يك پيامبري بدلي عرضه نماييم، به علائق دروني او هيچ خدمتي نكردهايم. و به نظر من تماميت وجود ديني او عليه ما خواهد شوريد».
ناتواني علم در معنابخشي به زندگي نتيجة تغيير فهم ما از معنا و حقيقت علم است. ديگر علم «راه به سوي هستي حقيقي»، «راه به سوي طبيعت حقيقي»، «راه به سوي خداي حقيقي» و «راه به سوي سعادت حقيقي» نيست؛ بنابراين، علم اساساً فاقد معنا است؛ چون به پرسشهاي بنيادي ما پاسخ نميدهد. اگر در گذشته از علم بهمثابة راه رسيدن به خدا و درك معناي كائنات استفاده ميشد، در دنياي جديد امر كاملاً برعكس شده است. در وضعيت مدرن مهمترين دستاورد علم جديد اين است كه ريشة اعتقاد به معنادار بودن كائنات را خشكانده است؛ چون در تبيين مسائل خود به علل خارج از طبيعت استناد نميكند و در آن چيزي به اسم معجزه يا وحي پذيرفته نميشود و تمام پديدهها تنها براساس علل طبيعي و تجربي تحليل و تبيين ميشوند.
بالاتر از آن، علم مدرن اساساً به دنبال چنين پاسخهايي نيست؛ وظيفة علم تنظيم زندگي از طريق محاسبۀ اهداف بيروني و فعاليتهاي زندگي، ارائة روشهاي انديشيدن، ابزارهاي انديشيدن و آموختن انديشيدن و درنهايت روشنگري يا رسيدن به وضوح است. به بيان ديگر، نبايد ميان علم، الهيات و فلسفه بهمثابة سه نظام معرفتي خلط نمود. از نظر وبر كار علم كشف حقيقت، كار الهيات بسط ارزشهاي الهي و كار فلسفه تأمل در ماهيت هستي است: «امروز علم رشتهاي است كه در رشتههاي خاصي سازماندهي شده تا به شناخت حقايق وابسته به هم كمك نمايد و از آنها تصوير روشن به دست دهد. علم موهبتي الهي نيست كه به فرزانگان و پيامبراني تعلق داشته باشد كه اشاعهدهندۀ ارزشهاي مقدس و الهاماتاند؛ علم از نوع تأملات فلسفه و حكما دربارۀ معناي كائنات نيز نيست». وبر در تبيين مقصود خود، به مختصات بيشتر الهيات اشاره نموده است. از نظر وي تبيين خردمندانة مقدسات، تبيين معناي جهان، هدايت زندگي به سمت رستگاري، اعتقاد به مقدس بودن برخي از اعمال و حالات ذهني، از مختصات الهيات است. از نظر وي اين خصوصيات فراتر از علم است؛ پيشفرضهاي الهيات اساساً از سنخ «آگاهي» مرسوم نيست، بلكه نوع دارايي است.
وبر دربارة وظيفة فلسفه نيز چنين مينويسد: «رشتههاي فلسفه ميتوانند بيش از اين پيش بروند و "معناي" ارزيابيها را كاملاً روشن كنند؛ يعني ميتوانند ساختار غايي و معنادار آنها و پيامدهاي معنادار آنها، يا به عبارت ديگر، "جايگاه" اين ارزيابيها را در ميان ديگر ارزيابيهاي غايي ممكن نشان دهند و حيطۀ معناداري آنها را تعيين كنند». همينطور از نظر وي فلسفه ميتواند انسان را در تصميمگيري ياري رساند و به انجام دادن كاري امر يا از آن نهي كند؛ ولي علم چنين تواني ندارد؛ علم هرگز نميتواند به كسي بگويد كه چه بايد كرد يا خواهان انجام چه كاري بايد بود، ولي ميتواند بگويد كه به چه كاري توانا است.
برخلاف الهيات و فلسفه، علم از هر نوع پيشفرضي فارغ است. علم در صورتي بيطرفي خود را حفظ نموده است كه مانع دخالت تعهدات مذهبي خود شود؛ برخلاف فرد مؤمن كه به «معجزه» و «وحي» اعتقاد دارد، لازمة بيطرف ماندن علم اين است كه چيزي دربارۀ «معجزه» يا «وحي» نداند. انديشة اصلي علم فارغ از پيشفرض اين است كه به فرد مؤمن بقبولاند كه تبيين و توضيح مسائل، امور ماوراي طبيعي و اعتقادات ديني خود را دخالت ندهد و آنها را صرفاً براساس عوامل مادي و شيوة عملي تبيين نمايد. مؤمن ميتواند، بيآنكه از عقيدۀ خود دست بكشد، اين كار را انجام دهد.
با توجه به اينكه معنادادن به زندگي با امور ماورايي در ارتباط است و علم توان فرارفتن از امور اينجهاني را ندارد، علم قدرت حل معناي زندگي را نيز ندارد؛ عالمان به اتكاي علمشان نميتوانند به زندگي معنا ببخشند و بايد پذيرفت كه «نبوت دانشگاهي ... تنها مسلكهايي افراطي و جزمي به بار خواهد آورد، نه يك اجتماع ديني واقعي». لذا وبر براي رهايي از حيرت و اضطراب زندگي در جهان معاصر، برگشت مجدد به دين يا تحمل وضعيت موجود را توصيه ميكند.
مطلب بسيار مهم ديگري را كه وبر به آن اشاره نموده، بيمعنايي فرهنگ مدرن است؛ زيرا گناه عامل اصلي اختلال معنا، و جزء فرهنگ مدرن است. فرهنگ مدرن، ذاتاً معصيتآلود است. مسئلة ديگري كه فرهنگ مدرن نتوانسته آن را حل كند مرگ است. از اين جهت نيز فرهنگ مدرن بيمعنا است. «كمال صرفاً اينجهاني خويشتن يك انسان فرهيخته، و درنتيجه ارزش غايياي كه به نظر ميرسد فرهنگ به آن قابل تحويل است، براي تفكر ديني بيمعنا مينمايد. و علت آن هم اين است كه در تفكر ديني مرگ، در صورتي كه از ديدگاهي اينجهاني نگريسته شود، آشكارا بيمعني خواهد بود. و تحت همين شرايط "فرهنگي"، مرگ بيمعني بر بيمعني بودن خود زندگي قاطعانه مهر تأييد ميزند». در وضعيت مدرن، كل «فرهنگ» همچون رهايي انسان از چرخۀ از پيش تعيين شدۀ حيات طبيعي جلوه ميكند. به همين دليل، هرقدر كه فرهنگ پيشرفت ميكند، به همان اندازه بهنوعي به بيمعنايي هرچه مخربتر منجر ميشود. پيشرفت ارزشهاي فرهنگي به نيرويي تبديل شده است كه در خدمت اهداف بيارزش و در عين حال متناقض و نافي يكديگر درآمده است. در فرهنگ مدرن، بهعنوان كانون نقص و بيعدالتي و رنج و گناه و بيهودگي روزبهروز معنا و هدف زندگي از بين ميرود؛ چون به گناه آلوده شده است و تفكيك آن هم تقويت فرايند بيمعنايي را تقويت ميكند. جهاني كه از منظر ديني داراي معنا است، در وضعيت مدرن پارهپاره و ارزشزدايي شده است. اين ارزشزدايي از تعارض تقاضاهاي اخلاقي و واقعيت و از تعارض اخلاق عقلاني و ارزشهاي تا حد اخلاقي و تا حد غيراخلاقي، سرچشمه ميگيرد.
نتيجهگيري
1. معضلات فرهنگ مدرن محصول رشد و گسترش عقلانيت مدرن است. عقلانيت مدرن اساساً عقلانيت ابزاري يا وسيله و هدف است؛ عقلانيتي كه صرفاً به بررسي وسيله و هدف پرداخته و از توجه به مباني و اهداف غفلت ميورزد. اين عقلانيت در ذات خود سكولار است.
2. از نظر وبر عقلانيت مدرن در دامن دين متولد شده و در تاريخ غرب گسترش يافته است. منتها اين عقلانيت پس از رشد از دين فاصله گرفته و برضد آن اقدام نموده است. از همينرو، مشكلاتي در تمدن جديد پديد آمده است.
3. عقلانيت در فرهنگ مدرن در سه ساحت نفوذ كرده است. اين سه ساحت عبارتاند از: عرصة دانش، ساحت نظام معنايي، و ساحت انگيزه و تعهد يا رفتار. از ميان اين سه ساحت ساحت معرفت و دانش از همه مهمتر است.
4. آنچه ديدگاه وبر را ممتاز نموده، نگاه انتقادي وي نسبت به فرهنگ مدرن است. از نظر وي عقلانيت به دليل فاصله گرفتن از مبدأ خود آسيبهايي در زندگي مدرن پديد آورده است. افسونزدايي، نسبيتگرايي، بيمعنا شدن زندگي، و گرفتار شدن انسان در قفس آهنين مهمترين آسيبهاي زندگي مدرن است.
- پارسونز، تالكوت، ساختهاي منطقي «جامعه شناسي دين» ماكس وبر، ترجمه يدالله موقن و احمد تدين، در: عقلانيت و آزادي، تهران، هرمس، 1379.
- ريتزر، جورج، نظريه جامعه شناسي در دوران معاصر، ترجمه محسن ثلاثي، تهران، علمي، 1380.
- سروش، عبدالكريم، سنت و سكولاريسم، تهران، موسسه فرهنگي صراط، 1381.
- لوويت، كارل، ماكس وبر و كارل ماركس، ترجمه شهناز مسميپرست، تهران، ققنوس، 1385.
- وبر، ماكس، روششناسي علوم اجتماعي، ترجمه حسن چاوشيان، تهران، مركز، 1382.
- ـــــ، دين، قدرت، جامعه، ترجمه احمد تدين، تهران، هرمس، 1384.
- ـــــ، اخلاق پروتستان و روح سرمايه داري، ترجمه عبدالمعبود انصاري، تهران، سمت، 1373.
- Max, weber,The sociology of religion, Beacon Press, 1963.