مبانی انسانشناسی سبک زندگی زن مدرن
Article data in English (انگلیسی)
مقدمه
تمام جوامع بشري در طول تاريخ براساس جهانبينيهاي مختلف، سبکهاي متفاوتي از زندگي را پديد آوردهاند و از الگوهاي رفتاري متناسب با شاخصهاي فرهنگي خود برخوردار بودهاند. سبک زندگي، بخش متغير و جاري فرهنگ است که همواره در چارچوب بخش ثابت فرهنگ، يعني ارزشها، آرمانها و باورهاي نهادينهشده در جامعه پديد ميآيد. همچنين ميان سبک زندگي و مباني حاکم بر آن، نوعي رابطه رفتوبرگشتي وجود دارد؛ همانطورکه تغيير در مباني، موجب شکلگيري نوع خاصي از سبک زندگي ميشود، تغيير در سبک زندگي نيز بهمرور زمان منجر به پذيرش جهانبيني خاصي ميگردد. بههمينعلت افراد با پذيرش سبک خاصي از زندگي، بدون توجه به مباني فلسفي و نظري پشتيبان آن، بهتدريج جهانبيني و افکارشان را متناسب با آن شکل ميدهند.
جوامع مدرن نيز متناسب با اقتضائات خاص خود، الگوهاي خاصي را براي زندگي و رفتار ارائه کرده است که خاستگاه آن، فرهنگ سکولار غرب است که با تشديد فرايند جهانيشدن، اين نوع سبک زندگي و به دنبال آن افکار و جهانبيني پشتيبان آن در جوامع ديگر نيز در حال گسترش است. روشن است که پذيرش منفعلانه اينگونه الگوهاي رفتاري براي جوامع مسلمان، که خود در پرتو آموزههاي اسلامي توانايي تعريف و ترسيم سبک زندگي ديني را دارند، شايسته نيست و اين جوامع بايد متناسب با اقتضائات فرهنگ ديني خود، به سبک زندگي اسلامي روي آورند. لذا مواجهه برنامهريزيشده با پديده سبک زندگي مدرن، امري حياتي است.
حال با توجه به وجود رابطه ديالکتيکي ميان سبک زندگي و مباني آن، اگر روشن شود که هريک از شاخصههاي سبک زندگي انسان مدرن، براساس چه نوع مبانياي شکل گرفته است، ميتوان مواجهه مناسبتر و منطقيتري با آن داشت؛ لذا اين پژوهش به دنبال کشف اين مسئله است که سبک زندگي مدرن براساس چه نوع مباني انسانشناسانهاي پديد آمده است. اما با توجه به اينکه زنان جايگاهي مهم در تحکيم بنيان خانواده و نقش محوري در تربيت فرزند و نسل آينده جامعه دارند، سبک زندگي آنان و بررسي ابعاد خاص آن اهميتي مضاعف مييابد. لذا اين پژوهش بررسي سبک زندگي زنان را بهطورخاص مورد اهتمام خود قرار داده است.
بدين منظور ابتدا، کيفيت و شاخصههاي سبک زندگي زن مدرن شناسايي شده و سپس گزارشي از مباني انسانشناسي غرب ارائه شده و در ادامه سعي در کشف ارتباط ميان آنان شده است؛ بهطوريکه مشخص شود پذيرش و جريان هريک از اين مباني به چه نحو موجب شکلگيري هريک از شاخصههاي سبک زندگي زن مدرن ميشود.
1. پيشينة بحث
کتاب سبک زندگي (چني، 1382) ازجمله پژوهشهايي است که به موضوع سبک زندگي به طور مبنايي پرداخته است. نويسنده در اين کتاب ادعا ميکند که پديده جديدي تحت عنوان سبک زندگي مدرن شکل گرفته که شاخصه جوامع جديد است و معيار هويتيابي انسان مدرن قرار گرفته است. وي طي فصلهاي مختلف کتاب به اثبات اين ادعا و کيفيت اين ارتباط ميپردازد؛ هرچند مضمون اين کتاب با موضوع اين پژوهش مرتبط است؛ اما هدف اصلي کار شناسايي و واکاوي مبانياي که موجب ارتباط ميان سبک زندگي و هويت بوده، نميباشد؛ ازاينجهت با کاري که در اين پژوهش به دنبال آن هستيم، متمايز است.
از ديگر کتب مرتبط با اين پژوهش، کتاب دين و سبک زندگي (مهدويکني، 1387) است که نويسنده در ابتدا به تعريف مبسوطي از سبک زندگي و شاخصههاي آن در ادبيات علوم اجتماعي پرداخته است؛ وي در ادامه با استفاده از روش پيمايش، سعي در بررسي ارتباط ميان دين و الگوي سبک زندگي و کشف سبک زندگي موجود در هيئات مذهبي نموده است. چنانکه مشخص است، اين کار از سنخ کارهاي علوم اجتماعي بوده و فاقد تأمل فلسفي و نگاه انتقادي نسبت به مفهوم سبک زندگي است. در اين تحقيق از سبک زندگي بهمثابه ابزاري مفهومي براي سنجش جامعه استفاده شده است؛ درحاليکه قصد ما شناسايي مباني نظرياي است که پديده سبک زندگي را بهشکل نوين آن هدايت کرده است.
درباره مسئله مباني سبک زندگي اسلامي نيز پژوهشهايي صورت گرفته است؛ از جمله کتاب مباني سبک زندگي اسلامي (فعالي، 1397)، که هرچند پديده سبک زندگي را از زاويه زيرساختها و مباني جهتدهنده آن مدنظر قرار ميدهد؛ اما بيشتر مرتبط با آموزههاي تجويزي اسلام است تا بررسي واقعيت عيني سبک زندگي مسلمانان. اين پژوهش نيز پديده سبک زندگي را از منظر مباني مدنظر قرار ميدهد؛ اما درصدد کشف رابطه ميان مباني انسانشناسي غرب و سبک زندگي عيني زنان جامعه مدرن است تا زمينه را براي مواجههاي منطقي در برابر سبک زندگياي که مدرنيته براي زنان جامعه ما به سوغات آورده، فراهم آورد.
کتاب زن بودن (گرانت، 1401)، نيز به طور خاص به چگونگي زندگي زنان جامعهي مدرن معاصر و دور شدن آنان از فطرت طبيعي خود پرداخته است. نويسنده در اين كتاب با تأکيد بر نقش ابزاري زن در كشورهاي سرمايهداري، جريانهاي فمينيستي و شعارهاي انقلاب جنسي را نقد ميکند و سعي ميکند تأثير اين جريانها بر روح و روان زن و فروپاشي خانوادهها را نشان دهد. اين اثر هرچند در تبيين شاخصه سبک زندگي زن مدرن بهخوبي عمل کرده، اما بيشتر رويکردي روانشناختي داشته و توجهي به مباني نظري و فلسفياي که موجب پديد آمدن اين وضعيت شده نداشته است. درحاليکه اين مقاله به دنبال اين امر است.
در نهايت ميتوان گفت که در رابطه با موضوع انسانشناسي و همچنين پيرامون مسئله سبک زندگي و زندگي روزمره زنان مدرن، پژوهشهاي فراواني تدوين شده است؛ اما مشخصاً مباني انسانشناسي سبک زندگي زن مدرن مورد بررسي قرار نگرفته است.
2. چارچوب نظري
اين مقاله بر اين مبناي نظري استوار است که واقعيت اجتماعي داراي سطوحي مختلف بوده که با يکديگر رابطه متقابل دارند:
ـ سطحي که در نگاه اول قابل مشاهده است (مانند شاخصههاي ظاهري سبک زندگي از قبيل نوع مصرف، اوقات فراغت و...)؛
ـ سطحي که کمتر آشکار است و بايد کشف شود (مانند زمينههاي اجتماعي)؛
ـ سطح شالودهاي و مبنايي که نوعي قدرت تبيينکنندگي نسبت به لايههاي رويين دارد (كرايب، 1391، ص 183).
بهعبارتديگر هر نوع مبناي هستيشناسي، معرفتشناسي و انسانشناسي و... (سطوح مبنايي) نظريه مختص به خود را به وجود ميآورد (ر.ک: كرايب و بنتون، 1389، ص 37ـ63) و در ادامه، هر نوع نظريه علمي از طريق نظامات اجتماعي و ساختارها (زمينههاي اجتماعي) در زندگي ما جاري شده و تبديل به نوعي از سبک زندگي (واقعيت ملموس و قابل مشاهده) ميشود (ر. ک: پارسانيا، 1392الف).
بنابراين هر نظريه علمي از بنيانهاي فلسفي و معرفتي خاصي ناشي ميشود و به اقتضاي آن نظريه، روش کاربردي خاصي نيز به وجود ميآيد، سپس به اقتضاي ساختار دروني آن نظريه، موضوعات خاصي به عنوان عوامل مسلط در تحقق پديدهها معرفي ميشوند و حوزههايي که از آن عوامل سخن ميگويد را برجسته ميکند. بنابراين نظريه علمي هم از جهت مفاهيم و گزارهها، هم از جهت ساختار دروني و منطقي و هم از جهت معرفي عامل يا عواملي به عنوان علت يا علل اصلي، متأثر از مباني و بنيانهاي فلسفي خاصي است (پارسانيا و طالعي اردكاني، 1392).
انسان اين توانايي را دارد که به سمت هريک از اين مباني و بنيانهاي فلسفي حرکت کرده و به آنها علم پيدا کند، و از ميان آنها دست به انتخاب زده و با آن متحد شود و براساس اين اتحاد هويت و حقيقت نفس خودش را بسازد. زماني که گروهي از انسانها به يک معناي واحد علم پيدا کنند و آن را بپذيرند، با يکديگر ترکيب و متحد ميشوند، به تدريج جامعه مخصوص به خودشان را تشکيل ميدهند؛ و تحت اشراف آن مفهوم به عملکردي هماهنگ و خاص هدايت ميشوند، و سبک زندگي آنها تحت تأثير آن معنا جهت مييابد. معاني عميق هر فرهنگ در حکم هسته مرکزي آن فرهنگ است، و کنشها، هنجارها، نمادها، سازمانها و ساختارها و تغيير و تحولات دروني آنها، متناسب با آنها به وجود ميآيد. بنابراين وجود تنوع در سبکهاي زندگي محقق شده، نشانگر تفاوت معاني است که هسته فرهنگ را شکل داده است و افراد يک فرهنگ با آن متحد شدهاند (پارسانيا، 1392ب، 1392، ص 144).
بنابراين سبک زندگي زن مدرن نيز در عالم واقع داراي چند سطح است؛ يکي سطح ظاهري قابلرؤيت و ديگري لايههاي زيريني که جهتدهنده آن هستند. هدف ما کشف لايههاي زيرين انسانشناسانه مربوط به سبک زندگي زن مدرن است. اين نگاه به ما اين امکان را ميدهد که با هر حادثه و سطحي، به طور يکسان برخورد نکنيم و مصالح خود را به گونهاي متناسب سازماندهي و طبقهبندي کنيم؛ چراکه برخورد با همه جنبهها در يک سطح امکانپذير نيست.
3. روش
در اين پژوهش از شيوه تحليلي ـ منطقي استفاده شده است که مبتني بر بهکارگيري ابزارهاي منطقي و رهيافت تحليلي است، و به تحليل مباني، ساختار و لوازم منطقي نظريهها و پديدهها ميپردازد و با تحليل منطقي و تأکيد بر حجت منطقي و نه مشاهده تجربي به شناخت ميانجامد. اين روش شامل دو مرحله عملياتي است نخست فهم و سپس نقد (فرامرزقراملکي، 1385، ص 257ـ259).
يکي از طرق فهم و نقد هر نظريه و پديدهاي تحليل مباني معرفتي آن است، هر گزارهاي بر مقدمات و مباني معرفتشناختي، اصول وجودشناختي، مبادي انسانشناختي مختلفي استوار است (همان، ص 266).
بنابراين با توجه به آنکه سبک زندگي و کنشگري افراد در زندگي روزمره متناسب با مجموعهاي از نظريات و الگوهاي ساختاري شکل گرفته، و اين نظريات خود مبتني بر يکسري مباني عميق و جهانبيني نظاممند است. به منظور فهم صحيح از سبک زندگي زن مدرن و مواجه درست با آن با روش کتابخانهاي و فيشبرداري به منابع و متون موجود مراجعه شده، و در مرحله اول سبک زندگي زن مدرن و شاخصههاي آن مورد فهم و بررسي قرار گرفته و پس از آن با استفاده از دلالتهاي عقلي، مباني انسانشناسي مدرن استخراج شده و در آخر به اثبات فلسفي وجود رابطه ميان سبک زندگي و مباني انسانشناسي آن پرداخته شده است.
4. بررسي شاخصههاي سبک زندگي مدرن
«سبک زندگي» در معناي کلي و تحتاللفظي آن به معناي «راه و روش و الگوي زندگي» است. اين مقاله نيز مبتني بر همين معناست؛ ولي اين واژه در ادبيات علوم اجتماعي بار معنايي بيش از صرف شيوه زندگي دارد و شاخصههايي که براي آن مطرح ميشود، گوياي وضعيت زندگي روزمره انسان مدرن است. بنابراين مفهوم جديد سبک زندگي در ارتباط مستقيم با تحول انديشه و اجتماع در غرب، فهم ميشود (فاضلي، 1382، ص 61ـ64) در اين تعريف، سبک زندگي بهطور دقيق به معناي شيوه مدرن زندگي کردن تعريف ميشود، و معادل پديدهاي ذاتاً مدرن و در قالب عقلانيت ابزاري تعريف ميشود و آن را به مصاديقي مانند مصرف و اوقات فراغت گره ميزنند؛ به تعبيري «آن را شکل اجتماعي نويني ميدانند که تنها در متن تغييرات فرهنگي مدرن و در نتيجه سير تحولات جامعه غربي و رشد فرهنگ مصرفگرايي قابل درک است» (اباذري و چاوشيان، 1381، به نقل از: گيدنز، 1994؛ بورديو، 1984؛ فدرستون، 1987و1991؛ لش و يوري، 1987). در نتيجه ميتوان لفظ سبک زندگي در فارسي را يک مشترک لفظي دانست؛ درحاليکه در فضاي تخصصي علوم اجتماعي، معادل life style و به معناي شيوه مدرن زندگي کردن است؛ در فضاي غالب کشور به معناي مطلق شيوه زندگي است که اعم از سبک زندگي مدرن و يا ديني ميباشد. اين دو تعريف در تقابل و تضاد با يکديگر نيستند؛ بلکه به نوعي تعريف به اعم «سبک زندگي به معناي شيوه عام زندگي بشر که سبک زندگي مدرن نيز يکي از انواع آن است» و تعريف به اخص «سبک زندگي را معادل شيوه زندگي مدرن گرفتن» ميباشد؛ در هيچيک از اين دو معنا وجود رابطه ميان شيوه زندگي و مباني خاص ـ که فرض اصلي مقاله است ـ انکار نميشود. نکته دوم آنکه هرچند فرضيه اصلي اين نوشتار بر معناي کلي سبک زندگي استوار است؛ ولي ما در اينجا به دنبال بررسي مباني سبک زندگي مدرن هستيم که اين الگوي زندگي، با نظريات اختصاصي life style تطابق دارد؛ بنابراين ميتوان براي دريافت شاخصههاي سبک زندگي مدرن از نظريات سبک زندگي که در ادبيات علوم اجتماعي مطرح است، استفاده کرد. درواقع سبک زندگي، کيفيت مدرن زندگي کردن را توصيف و تبيين ميکند.
انسان مدرن بر اثر فقدان حضور تفاوتهاي طبيعي مرسوم در جوامع سنتي و تعاريفي که دين و سنت از انسان و کيستي افراد ارائه ميداد، براي معرفي خود و خطوط و نقوش کلي تمايز ساختيافته طبقاتي، به افادهفروشيها و مصرف نمادين توسل ميجويد و سعي دارد تا بدينوسيله براي خود ساختار و الگويي از زندگي پديد آورد. انديشمندان براي توصيف و تمايز اين نوع جديد از الگويابي، از سنجه سبک زندگي استفاده کردند که همچون چارچوبهايي است که عدمقطعيتهاي نوظهور را کنترل ميکند و در متن و زمينه خاص مدرنيته قابل درک است (چني، 1382، ص 10ـ22). بهعبارتديگر با نبود شاخصههاي هويتيابي سنتي، انسان مدرن به منظور يافتن فرديت برتر (هويت) و شناساندن آن به ديگران، شکل و صورتهايي را براساس ذوق و سليقه خود انتخاب و مصرف ميکند. اين صورتها، الگوي بههمپيوستهاي را شکل ميدهند که همان سبک زندگي نام گرفته است (مهدويكني، 1387، ص 205، به نقل از: زيمل).
درواقع پديده سبک زندگي مدرن، همان روشهايي است که طبقات و گروههاي همرتبه «اقتصادي و يا منزلتي» از نوعي زندگي پديد ميآورند تا معرف الگوي فرهنگي رفتار و مجموعه باورها و جهانبيني متمايز آنان باشد. بههمين دليل سبک زندگي مدرن با مفهوم مصرف گره خورده است. بنابراين يکي از شاخصههاي سبک زندگي مدرن آن است که بيش از آنکه بر توليد استوار باشد (چنانکه مارکس ميگفت) بر الگوهاي مصرف استوار است (فاضلي، 1382، ص 28، به نقل از: وبر).
نکته اينجاست که در جامعه مدرن، افراد در انتخابهاي مصرفي خود با تنوع غامضي از انتخابهاي ممکن روبهرو هستند و اين انتخابها بر اصولي خاص و مبنايي ثابت استوار نيست؛ در نتيجه کاملاً سيال و منعطف و مبتني بر گزينشهاي سليقهاي و ذوقي است؛ به نحوي که براساس شرايط زودگذر و مصرف کالاهاي مد روز، جهت و شکل مييابد. در نتيجه از ديگر ويژگيهاي اين نوع سبک زندگي، بازتابندگي آن است (گيدنز، 1392، ص 119ـ123).
بنابراين سبک زندگي، فعاليتهاي نظاممندي است که اصليترين شاخصه آن انتخابهاي فرهنگي افراد در عرصههاي مصرف و فراغت است و هدفش فقط رفع نيازهاي جاري انسان مدرن نيست؛ بلكه روايت خاصي را هم كه وي براي هويت شخصي خويش به آن نياز دارد و برگزيده است، در برابر ديگران مجسم ميسازد، ميان اقشار مختلف تمايز ايجاد ميکند و به صورت نمادين به فرد هويت ميبخشد (همان، ص 45، به نقل از: بورديو).
اکنون با توجه به شناخت و تبييني که از مفهوم انسان (زن مدرن) و سبک زندگي مدرن ارائه شد، زمينه مناسبتري فراهم گرديد تا شرحي از مباني انسانشناسانه مرتبط با بحث ارائه شده و در نهايت به واکاوي و اثبات ارتباط ميان سبک زندگي زن مدرن با نظام معنايي انسانشناسانه غرب بپردازيم.
5. مباني انسانشناسي
در واكاوي ماهيت انسان ميتوان تعاريف انسان را به دو دسته كلي تقسيم كرد:
الف) پارهاي از تعاريف که با معيار سكولار همسو و نزديكترند، بيشتر به بعد مادي انسان توجه دارند و آن را اصل قرار ميدهند؛
ب) تعاريفي که مبتني بر مباني ديني هستند.
در تلقي ديني از انسان، فصل فراحيواني در ماهيت او اخذ شده است؛ برخي اين فصل را در قدرت تعقل و نطق آدمي و برخي ديگر نيز در توانايي حرکت بشر بهسوي خدا و تکامل او ميدانند؛ ويژگي و فرايندي که در ديگر حيوانات وجود ندارد. اين ماهيت و فطرت ويژه، در نوع انسان مشترک بوده، معرف نحوه خاص وجود اوست (جوادي آملي، 1384، ص 150).
در دسته دوم تعاريف، ركن اصلي انسان را ويژگي حيوانيت او تشكيل ميدهد. انسان در اين نگاه، حيواني تكامليافته است كه ساختار ظاهري و فكري او در طول ساليان متمادي در پي اصل هماهنگسازي با محيط طبيعي تغيير كرده، به صورت كنوني درآمده است. چنين تعريفي مبتني بر تفكر مادي و همچنين نظريه تكامل داروين است (عليتبار فيروزجايي ، 1392، به نقل از: كاپلستون، 1366، ج 9، ص 221 ؛ كبير، 1391، ج 1، ص 38 به بعد؛ استراوس، 1365، ص 58؛ رجبي، 1385، ص 42 به بعد).
بنابراين در نگاه غرب، انسان بهعنوان حيواني ابزارساز (در رويکردهاي مارکسيستي) و يا حيواني نمادساز (در ديدگاههاي تفسيري و انتقادي) يا حيواني آشپز آنگونه که اشتراوس ميگويد، يا... مطرح ميشود که هر دو رويکرد داراي مبدائي دارويني بوده و غايت او نيز ايندنيايي است.
1ـ5. مباني انسانشناسي سبک زندگي مدرن
در اين بخش به بررسي مباني انسانشناسانه مرتبط با سبک زندگي زن مدرن پرداخته خواهد شد که شامل سه بخش اومانيسم، تطورگرايي و انسان فرهنگي است.
1ـ1ـ5. اومانيسم
اومانيسم دريافت تازه و مهمي از شأن انسان بهعنوان موجودي معقول و جدا از مقدرات الهياتي مطرح کرد که براي رسيدن به عزت و كرامت، ناگزير بود که آموزههاي دين را نفي کرده و در مقابل به اثبات اصالت خويش بپردازد. يعني همان اعتقاد به مرکزيت انسان در هستي، بدون درنظرگرفتن حضور و دخالت خداوند و عالم ديگر است. با اين رويکرد انديشمندان غرب يا منکر خدا شدند، يا اگر وجود خداوند را ميپذيرفتند، امکان شناخت آن را براي بشر انکار کرده، بحثوجدل پيرامون آن را نيز بيفايده ميدانستند؛ در نتيجه مدعي شدند که انسان فقط بايد براي انسان زندگي كند؛ زيرا انسان چه بخواهد، چه نخواهد، در دنيا فرو افكنده شده، بايد خود را حفظ كند و در اين مسير بر طبيعت استيلا و حاکميت يابد تا بتواند به حداکثر رفاه و سعادت زميني برسد. آنان معتقد بودند که انسان به معناي واقعي، خودش خالق خودش است، و بايد معيارهاي خودش را به وجود آورد، و هدفهاي خودش را تعيين كند، و خودش راه را بهسوي آنها بگشايد (ديويس، 1378، ص 167).
درواقع غرب پس از انکار آموزههاي ديني، درگير بحثها و اختلافنظرهاي بسياري درباره هستيشناسي و وجود شد؛ و در عموم اين رويکردها، انسان جديد، خود را محور و مدار فهم و تبيين کائنات قرار ميداد؛ به اين معنا که اگر جهاني وجود دارد، برحسب اين واقعيت است که منِ انسان وجود دارم. دکارت ازجمله شخصيتهاي مؤثر معاصر غرب، با جمله معروف خود که «من ميانديشم؛ پس هستم»، اين اصل را پايهگذاري کرد که تنها امر غيرقابل ترديد، «منِ متفکر» است؛ که وجود دارد و ميانديشد. سير اين انديشه بهتدريج اين ايده را شکل داد که ماهيت جهان «ابژه» را نميتوان مستقل از تجربه انسان، آنطور که هست، دقيقاً شناخت. اين فرايند بعدها تا آنجا پيش رفت که گروهي از متفکران مدرن قائل شدند، که جهان هستي همان چيزي است که انسان ميانديشد.
بنابراين در انسانشناسي سكولار، انسان محور هستي قلمداد ميشود. اين اصل كه به انسانمحوري يا «اومانيسم» معروف است، از جمله اصول مهم سکولاريسم است.
2ـ1ـ5. تطورگرايي
با کنار گذاشتن اعتقادات الهياتي مربوط به منشأ انسان، انديشه روشنگري راه را براي ظهور انديشه انسانشناسانه تطوري آماده ميساخت (فکوهي، 1388، ص 106)؛ يعني طبقهبندي سلسلهمراتبي نژادها براساس خصوصيات بيولوژيک و باور به نابرابري طبيعي انسانها با احتساب برتري طبيعي انسان «مرد» سفيدپوست اروپايي.
اين نظريه با پيروي از نظريات داروينيسم و تنازع بقا (که در علوم طبيعي آن زمان شايع بود) همخواني داشته، معتقد به يک سير پيشرونده در عقل و قواي فکري انسان در طول يک خط تاريخي بود؛ تمدنها و اقوام مختلف را در نقاط و رتبههاي مختلف اين خط فرضي معرفي کرده، تمدن غرب را ممتاز جلوه ميداد؛ به نحوي که مدعي بود ديگر تمدنها بايد براي پيشرفت، خود را به تمدن برسانند و به انسان غربي شبيه شوند. اين انديشه درواقع خودمحوربيني انسان مدرن سفيدپوست را توجيه ميکرد؛ همچنين پيوند عميقي ميان اين نظريات انسانشناسي و استعمار وجود داشت؛ زيرا استعمار بدينطريق ميتوانست پروژه خود را بهعنوان يک پروژه تمدنساز و عمراني معرفي کند (ر. ك: همان، ص 114ـ127).
منطق پشتيبان اين فرضيه انسانشناسي، درحقيقت همان علم تجربي مدرن بود که مدعي حقيقتجويي و برتري بود، تحولات گسترده جوامع اروپايي (ازجمله اختراعات، پيشرفت تکنولوژيک، افزايش جمعيت و اکتشافات بزرگ استعماري) نيز نشانه حقانيت و درستي آن شناخته ميشد؛ اما با آشکار شدن معايب و کاستيهاي موجود در مباني علم تجربي مدرن، نظريات انسانشناسانه ديگري نيز مطرح شد. عمده اين نظريات با انکار نگاه تطورگرايانه، حول محور به رسميت شناختن فرهنگهاي مختلف انساني طرح گرديد که به انسانشناسي فرهنگي معروف شدند؛ بدينترتيب که هر جامعه و فرهنگي، شخصيت و انسان خاصي را بهوجود ميآورد که جهانبيني، ارزشها و برتريهاي خاص خود را دارد و ميان اين انسانها و فرهنگهايشان تفاوتي وجود ندارد.
3ـ1ـ5 انسان فرهنگي
براساس اين الگوي نظري جديد، کودک نورسيده انسان، هنوز «هستي» نيست؛ بلکه «هستشوندهاي» است که بايد در محيط پرورشي خاصي (که مراقبانش فراهم ميآورند، يعني همان فرهنگ و جامعه) به هستي فراخوانده شود. نظم جاري امور با پروراندن مفهوم معيني از هستي و تفکيک آن از ناهستي، به ايجاد نوعي قالب مشخص براي شخصيت و وجود او ياري ميرسانند (گيدنز، 1392، ص 65). درواقع انسان مدرن براساس مباني فرهنگي و نظام ارزشي خود، هستياي مييابد که مدار تعريف واقعيت براي اوست.
با توجه به نسبيگرايي معرفتي تفکرات جديد غرب، معيار داوري براي قضاوت ميان اين فرهنگها و در ادامه، براي انسانهاي حاصل از اين فرهنگها وجود ندارد؛ پس هيچ مزيت و ارجحيتي رتبي ميان هيچ انساني وجود ندارد. در اين نگاه، انسان درحقيقت محور و مركز خويشتن و همه اشيا و همچنين آفريننده همه ارزشها و حتي ملاك تشخيص خير و شر است و وراي انسان و عمل او، هيچ ارزش، اخلاق و فضيلتي وجود ندارد (عليتبار فيروزجايي، 1392).
بدينترتيب غرب از دوره روشنگري به بعد با قرار دادن انسان در مرکز شناخت و حتي ساخت واقعيتهاي اجتماعي و طبيعي، زمينه نسبيگرايي را در کل انديشه مدرن پديد آورد. ديدگاه غالب فمينيسم نيز که در دامان همين مباني رشد کرده بود، مبتني بر برساخت بودن جهان اجتماعي و حتي جهان طبيعي حول محور انديشه و ذهنيت انسان است (محمدپور، 1392، ص 293).
با توجه به اين نگاه انسانشناسانه، موضعگيري و تحليلهاي نظري مدرن و بهويژه فمينيستي از زن و مرد بودن و سپس تأثير آن بر سبک زندگي، بيشتر قابل درک ميگردد.
نکته ديگر آن است که اين آموزه انسانشناسي را نيز ميتوان ذيل ديدگاه تطوري جانمايي کرد؛ زيرا اين انديشه نيز بُعد غيرحيواني براي انسان قائل نيست و انسان را حيواني ميداند که در يک روند به اين نقطه رسيده است؛ اين در حالي است که «روح» و «فطرت» بهعنوان عنصر و گوهرِ اصلي وجود انسان، او را از ساير موجودات متمايز ميکند؛ يعني گرچه در نگاه انسانشناسي فرهنگي به نوعي وجود انسان بر ماهيت او مقدم دانسته شده است و ازاينجهت از نگاههاي ديگر مادي تمايز ويژهاي دارد، ولي بههرحال انسان را موجودي متمايز از ساير حيوانات نميداند و غير از نگاه دارويني توجيهي براي برتري او نسبت به ساير حيوانات ندارد.
درحاليکه در انسانشناسي قرآني علاوه بر اينکه وجود مادي انسان بر ماهيتش مقدم است، اين نکته نيز وجود دارد که انسان حيوان تکامليافته نيست، بلکه انسان موجودي است که تا حدي تعينش به اراده خود او بازميگردد؛ يعني انسان هم ميتواند مسيري براي خود برگزيند که او را همچون خوک يا گرگ و به تعبير قرآن «شر البرية» (بينه: 6) بسازد، هم ميتواند در مسيري حرکت کند که اشرف از ملائکه شده و بهبيان قرآن «خير البرية» (بينه: 7) گردد. البته بايد به اين نکته نيز توجه داشت که اين تعين و هستيسازي ارادي انسان نسبت به خودش، اگر بدون توجه به آن آرمان و حقيقت اصيل (که جهتگيري اصلي انسان را مشخص ميکند) باشد، دچار نسبيگرايي شده و باطل است؛ ولي چون انساني که چنين ظرفيت بينهايتي در او قرار داده شده است، آرماني مشخص دارد که جهت تعين و تشخص او را مشخص ميکند؛ هم ظرفيت انسان در تعينبخشي به خودش پذيرفته شده، هم نسبيگرايي از بين ميرود (ر.ک: سوزنچي، 1399الف).
2ـ5. انسانشناسي زن مدرن
با پديد آمدن تحولات سياسي و اجتماعي جديد و آزاديخواهانه در غرب، و با امکان حضور گروه بيشتري از زنان در بازار کار، و آموزش عاليتر، فعالان حوزه زنان و بهطور خاص فمينيستها سعي کردهاند تا از درون مباني فکري و فلسفي مدرن و با استفاده از آنها براي خود نظريهسازي کنند. بهعبارتديگر آنان بيشتر از آنکه نظريههاي جديدي را ابداع کرده باشند، کوشيدهاند تا نظريات مدرن را اين بار با مرکزيت زن، بازخواني و بازنويسي کنند (صادقي فسائي، 1389)؛ نظرياتي که بعدها به صورت يک باور در جامعه نفوذ کرد و مايه هويتيابي زن جامعه غربي شد.
چيستي و مختصات زن مدرن خود يکي از ارکان مبنايي است که چرايي و چگونگي سبک زندگي زنان جامعه مدرن را تبيين مينمايد؛ زيرا تعريفي که يک زن از زنانگي خود ارائه ميدهد، تأثيري مستقيم بر سبک زندگي انتخابي او دارد.
مهمترين مسئله فلسفي فمينيسم در مورد عالم واقع آن است که زنانگي بهعنوان يک واقعيت در عالم، چيست و چگونه اين وضعيت پديد آمده است. آنان سعي دارند تا پاسخ اين پرسش را براساس فلسفه و نظريات تمدني غرب بيان کنند (باقري، 1382، ص 78). فمينيستها ضمن پذيرش تعاريف کلي انديشه مدرن درباره چيستي انسان و زن، اختلاف ديدگاههايي نيز در رابطه با اين موضوع دارند. اين اختلاف به پارادايم مرجع آنان در درون انديشه مدرن بازميگردد؛ در اينجا ضمن ارائه چند ديدگاه مطرح درباره چيستي زن از نظر آنان، سعي در ارائه چشماندازي کلي از تعريف زن مدرن خواهيم داشت.
1ـ2ـ5. نظريه تفاوتهاي جنسي «ماهيت ويژه زنانه»
اين ديدگاه قائل به وجود ماهيتي ويژه براي زنان بوده و معتقد است که زندگي روحي زنان در شکل کلي خود، با حيات روحي مردان متفاوت است. زنان از لحاظ ارزشها و منافع بنيادين خود، شيوه داوري ارزشي، خلاقيت ادبي، و تجربه زندگي و ساخت واقعيت اجتماعي، بينش و برداشتي متفاوت از مردان دارند (ريتزر، 1389، ص 470). آنان غالباً تحت تأثير فرويد با برداشتي زيستشناختي، ساختار شخصيتي متفاوت زن و مرد را به تفاوتهاي تناسلي نسبت داده، آن را عامل تفاوت و بعضاً بدبختي آنان ميدانند و خواهان گسترش فناوريهاي لقاح مصنوعياند. برخي نيز در اين زمينه رويکردي زيستي ـ فرهنگي اتخاذ کردهاند. اين تفکر با نشان دادن شواهدي از تأثير فرهنگي در باورهاي جنسيتي انسان، وضع جنسيتي او را امري كاملاً برساخته معرفي ميكند (باقري، 1382، ص 81ـ86).
اين رويکرد گرچه در يک دوره کاملاً منسوخ شد، ولي مجدداً شدت گرفته است. با پيشرفتهاي علمي بهويژه در زمينه علوم شناختي، وجود تفاوتهاي واقعي روانشناختي بين زن و مرد دوباره بهطور جدي مطرح شد؛ چنانكه شاهد شكلگيري موجي از فمينيستهاي سابق هستيم كه به سبب توجه به همين تفاوتها، با تأكيد شديد بر احياي خانواده سنتي براي شكوفايي زنانگي، منتقد شديد فمينيسم شدهاند (سوزنچي، 1399ب، به نقل از: لئونارد، 2002).
2ـ2ـ5. انکار وجود زن: زنبودن يا زنشدن
برخي فمينيستها معتقدند که مفهوم زن به ماهيتي مجعول اشاره دارد. اين رويکرد با توجه به ديگر مباني هستيشناختي و معرفتشناختي مدرن، ديدگاه شايع و غالب ادبيات علمي معاصر غرب و فمينيسم را تشکيل ميدهد. سيمون دوبوار در کتاب جنس دوم تحت تأثير انديشههاي ژان پل سارتر، معتقد است که جوهرهاي تغييرناپذيري كه ويژگيهايي چون زنانگي را تعيين ميكند، وجود ندارد. کسي زن به دنيا نميآيد؛ بلکه بر اثر روابط و جامعه زن ميشود (تانگ، 1391، ص 319ـ325).
اين ايده تحت عنوان موج دوم فمينيسم، زيرمجموعه انسانشناسي فرهنگي است و در نتيجه به تأثير فرهنگ بر انسان و نسبيتگرايي حاصل از آن معتقد است. با توجه به اين مبناي نظري، فمينيستها «بهعنوان نماينده ادبيات علمي غرب پيرامون زنان» بيان ميدارند که بايد ميان مشخصات بيولوژيک جنسها و خصوصيت فرهنگي ـ که تحت عنوان جنسيت مطرح ميشود ـ فرق گذاشت. در نگاه آنان زنانگي بيش از يک موقعيت بيولوژيک بيشتر حاصل موقعيت اجتماعي ـ فرهنگي است و خصلت قراردادي دارد، نه ضرورتي طبيعي (فکوهي، 1388، ص 232).
بنابراين براساس اين رويکرد، نابرابريهاي جنسي موجود در جامعه از سازمان جامعه و فرهنگ سرچشمه ميگيرد و از هيچگونه تفاوت زيستشناختي يا شخصيتي ميان زنان و مردان ناشي نميشود؛ هرچند ممکن است افراد انساني از نظر استعدادها و ويژگيهايشان با يکديگر تا اندازهاي تفاوت داشته باشند؛ اما هيچگونه الگوي تفاوت طبيعي مهمي وجود ندارد که دو جنس را از يکديگر متمايز کند (ريتزر، 1389، ص 473).
جامعه چون بهغلط زنان را از نظر فکري و جسمي ذاتاً ضعيفتر از مردان ميدانسته، آنان را از دانشگاه، بازار کار و صحنه عمومي کنار ميگذارد. همراهي اين قضيه با قوانين تبعيضآميز و ساختارهاي اجتماعي و سياسي معيوب عليه زنان، سرنوشتهاي اجتماعي متفاوتي را براي دو جنس رقم ميزند که ميتوان با آموزش و ارائه امکانات مساوي، اين تفاوتها را از بين برد (ابوت و والاس، 1380، ص 247). براساس اين رويکرد، پاسخ به اين پرسش که «مذکر و مؤنث چيست؟»، بداهت خود را از دست داده است. ديگر ذات مذكر وجود ندارد؛ بلكه فقط تعريفهاي تاريخي، يعني نسخپذير و نسبي يافت ميشود. ديگر نميتوان براي تفاوت پايگاه زن و مرد به بنيادي طبيعي در تقسيم جنسها متوسل شد (ريتزر، 1389، ص 474).
3ـ2ـ5. بازسازي مفهوم ماهيت کلي آدمي
نظريه غالب در ميان فمينيستها به پيروي از فلسفه حاکم بر مدرنيته اخير، قائل به عدم وجود ماهيتي ذاتي و ثابت براي انسان و از جمله زن است. اما جريان متأخرتري تحت عنوان موج سوم فمينيست پديد آمده که دوباره بحث از وجود ماهيتهاي خاص از جمله ماهيت زنانه ميکند؛ زيرا رهاندن افراد از وضع موجود و دعوت آنان به وضعي متفاوت و مطلوب، نيازمند تصوري از ماهيتي اصيل و مشترک است؛ زيرا با نسبيتي که مطرح شده، ديگر وجود وحدتبخشي به نام زن وجود نخواهد داشت تا بتوان براساس آن اقدامات عملي و رهاييبخش انجام داد (کرايب و بنتون، 1389، ص 294).
اما با توجه به تحولات فلسفي جديد در غرب و تأکيد بر نسبيت فرهنگي و عدم ذاتگرايي، اين ادعا به معناي پذيرش ماهيتي ثابت و اساسي براي انسانها نيست؛ بلکه به معناي تعيين فرضيههاي کارآمدي است که به کمک آن ميتوان وضع انسان را قابلفهم کرد؛ هرچند که نبايد اين فرضيهها ثابت و بدون تغيير در نظر گرفته شوند. درواقع بايد ديدگاههاي پيشين در اين مورد را با توجه به نظريات متأخر فلسفي بازسازي کرد؛ به نحوي که امکان تغيير و تحول در عناصر ماهيت زائل نشود (باقري، 1382، ص 87ـ92). بنابراين طبق اين رويکرد انسان ماهيتي مشخص و کلي دارد، اما اين ماهيت در طول تاريخ و در جوامع مختلف متحول ميشود. البته اين ايده بيشتر جنبه آکادميک دارد و هنوز نفوذ و تأثير اجتماعي آن در زندگي روزمره کم است.
6. بررسي ارتباط سبک زندگي زن مدرن با مباني انسانشناسي غرب
1ـ6. هويتيابي براساس مصرف
با پذيرش اومانيسم در غرب و مرکزيت يافتن انسان در عالم، مسيرهاي وجودياي که پيشازاين، هويت و کيستي انسان را تعريف ميکرد، از جمله دين و سنت، نامعتبر و مخدوش اعلام شد. اين ايده در کنار مباني متأخر انسانشناسانه غرب (انسانشناسي فرهنگي)، که انسان را فاقد ذات و به تعبيري فطرت مشترک انساني ميدانست، موجب شکلگيري مسئله جديدي در انسان مدرن شد. آن مسئله اين بود: «من کيستم؟».
انساني که تعريفي اصيل از جوهره خود نداشته باشد، دچار سرگرداني شده، براي ايجاد شخصيت و حس چهکسي بودن خود را در آيينه ديگران ميبيند. در اين شرايط حتي آگاهي يک انسان از خويش، بازتاب افکار ديگران درباره اوست. در نتيجه وي براي رسيدن به حس هويت و چهکسي بودن و تکوين خود، نياز به جلبتوجه و تمرکز بر ظاهر دارد (کوزر، 1389، ص 410).
براي انسان مدرن کسب حداقلي از احترامبهنفس، يعني داشتن حس شخصيت، از طريق آگاهي سطحي ديگران ممکن است؛ لذا افراد براي معرفي خود نياز به راهحلهاي متفاوت و سريع دارند. مصرف نمايشي گزينهاي بود که تمدن مدرن براي اين مسئله ارائه داد؛ زيرا مردم با انتخابهاي مصرفي خود ميتوانستند ذوق و سليقه و درنهايت تمايز و طبقه اقتصادي و فرهنگي خود را در شرايط جديد به عرصه نمايش گذاشته و ازاينطريق براي خود هويت کسب کنند. درحقيقت افادهفروشي و قريحه بهکاررفته در مصرف، جزو تحولات بههمپيوسته عصر نوين است که در برابر سقوط تمايزهاي مبتني بر نظم سنتي پديد آمده است. بهتعبيرديگر هر فرد و گروهي سعي دارد تا با مصرف کالاهايي خاص، هويت خود را به رخ بکشد (چني، 1382، ص 87).
مجموعه انتخابهاي مصرفي که روايتي از هويت فرد ارائه ميدهد در ادامه منجر به شکلگيري نوع مشخصاً مدرني از طبقهبندي اجتماعي شد که سبک زندگي (Lifestyle) نام گرفت؛ زيرا نحوه و جزئيات مصرف روزانه افراد براساس منابع و امتيازات آنهاست که در ميان اقشار متعدد براي فرد، تمايز ايجاد کرده و منزلت آنان را نشان ميدهد (ر.ک: اباذري و چاوشيان، 1381). بنابراين به دليل باز بودن زندگي اجتماعي مدرن، کثرت زمينههاي کنش و تعدد مراجع اقتدار پذيرفتهشده، انتخاب سبک زندگي براي ساختن هويت خويش و درپيشگرفتن فعاليت روزانه، بسيار اهميت مييابد (چني، 1382، ص 147). انسان مدرن مجبور است هويت خود را در انواع انتخابهاي خود جستوجو کند؛ همانطورکه انتخابهاي افراد در خوراک، پوشاک، فراغت و... سيال و متغير است، هويت حاصل از آن نيز براي اين افراد متحرک و سيال است (ر.ک: گيدنز، 1392، ص 105ـ120).
نمودار فرايند شکلگيري هويت براساس مصرف
1ـ1ـ6. تأثير هويتيابي مدرن بر سبک زندگي زنانه
کارکرد نمايشي و تمايزآفرين مصرف، آنگاه اهميت بيشتري مييابد که به اين نکته توجه داشته باشيم که در وضعيت جديد زنان در ميان گروههاي جامعه، بهويژه در مقايسه با مردان از نظر هويتيابي با چالشهاي بيشتري روبهرو هستند؛ زيرا براساس ديدگاه غالب فمينيستي که مبتني بر انسانشناسي فرهنگي است، مفهوم زن، ماهيتي مجعول است و کسي زن به دنيا نميآيد؛ بلکه فرد بر اثر روابط جامعه، زن ميشود و ديگر نميتوان به منظور درک تفاوت پايگاه زن و مرد به بنيادي طبيعي در تقسيم جنسها متوسل شد (تانگ، 1391، ص 319ـ325).
اين در حالي است که تا پيش از اين جنسيت و نقشهاي وابسته به آن منبع هويتيابي مهمي براي زنان محسوب ميشد. براي مثال: زنان در جوامع سنتي براي تعريف خود بيشتر به خصيصههاي خانوادگي يا همسرانشان وابسته بودند؛ مثلاً ازدواج يکي از طرق مهم براي يافتن نامونشان و پيوندهاي عميق بود؛ اما امروزه بهواسطه سستشدن وابستگيهاي محلي و خانوادگي، و عدم امکان نشان دادن تمايزهاي نسبي و خانوادگي، ديگر شانس چنين هويت و شخصيتيابياي نيز براي زنان از دست رفته، يا نقشهاي جنسيتي نظير والدگري، خويشاوندي و... فاقد ارزش و تهي از معنايي واقعي شده، به امري قراردادي تنزل يافته است.
در نتيجه زنان براي يافتن هويت و تمايز، بيشتر سردرگم شدهاند؛ لذا آنان بيشازحد بايد تلاش کنند تا بر ويژگيهاي منحصربهفرد و شخصي خود، مانند کنترل بدن، تنوع پوششي و آرايشي، موفقيتهاي شغلي و تحصيلي و رعايت مد سرمايهگذاري کنند. براي مثال بدن که از ميان همه ظواهر، مستقيمترين و در دسترسترين وجهي است که ميتواند حامل و نمايشگر تفاوتهاي شيوه زندگي و شکلهاي هويت باشد، بهصورتي افراطي مورد توجه زنان قرار گرفت. اين همان چيزي است که جسم را در عصر حاضر و در تمدن غربي به يک اصل تبديل کرده است (ايلخاني پورنادري و شجاعي باغيني، 1389، ص 26). لذا ما شاهد استقبال پرشور زنان از باشگاههاي بدنسازي، عملهاي جراحي زيبايي و آرايشهاي غليظ هستيم؛ زيرا مصرف نمايشي براي زنان فرصتي براي تمايز و ابراز هويت فردي بهوجود ميآورد.
2ـ6. سبک زندگي مبتني بر سليقه
براساس مباني فلسفي غرب هستي و واقعيت براي هر انساني براساس نظام ارزشي و مباني فرهنگياش مشخص ميشود، و همچنين فراروايتي که ميان اين انسانها و تعاريفشان از واقعيت داوري کند، وجود ندارد. اين نسبيت معنايي و عدم اطمينانخاطر بهتدريج موجب رها شدن کنشگر ميشود؛ زيرا ساختارها و تابلوهاي راهنمايي که طرز کار و جهت حرکت افراد را در جوامع سنتي و يا حتي تجدد اوليه تعيين ميکردند، بياعتبار شده، يا ديگر علامت يا دستورالعملي روي آن نقش نبسته است. در نتيجه تمام نظامهاي معرفتي که اينهمه در زندگي روزمره نفوذ دارند، فقط ارائهدهنده امکاناتي متعددند، نه دستورالعملها و نسخههايي ثابت و تضمينشده براي عمل (گيدنز، 1392، ص 119ـ123).
برخلاف فرهنگِ مبتني بر سنت (مذهب) که آداب و رسوم جاافتاده و اعتقادات مذهبي زندگي را در محدوده کانالهاي ازپيشتعيينشده قرار ميدهد، انسان مدرن مجبور است در لحظه و با توجه به شرايط روز و ذوق و سليقه شخصي، از ميان امکانات متعدد خود انتخاب کند. مجموع همين انتخابهاست که سبک زندگي او را ميسازد. در نتيجه سبک زندگي وي بازتابي از شرايط روز است؛ زيرا بر هيچ اصول ثابتي استوار نيست (همان، ص 121).
درواقع انسان مدرن انتخاب ديگري جز زيستني حسابگرانه و گزينشهاي ذوقي و گذرا در برابر امکاناتي وسيع ندارد. اينجاست که کيفيت سبک زندگي مدرن و اجتنابناپذير بودن آن به طور ملموستر قابلفهم ميشود؛ يعني نوعي سبک زندگي که در پرتو ماهيت متحرک هويت شخصي براساس انتخابهاي مصرفي و عملکردهاي روزمره بنا ميشود. در نتيجه در برابر تغييرات احتمالي باز و پذيرا بوده و اين روند منجربه متغير و سيالبودن آن ميشود (همان، ص 51).
1ـ2ـ6. تأثير محوريتيافتن سليقه بر سبک زندگي زن مدرن
سبک زندگي سيال و بازتابي موجب ميشود که هيچ مسير ازپيشتعيينشدهاي براي تصميمات و انتخابهاي فرد وجود نداشته باشد؛ در نتيجه همه چيز در لحظه و مبتني بر سليقه شخصي انتخاب ميشود؛ اما زنان به دليل مخدوششدن هويت و نقشهاي جنسيتي، که سابقاً تأثير مهمي در تشخصشان داشت، دچار سياليت مضاعفي شدند. باور به نقشهاي جنسيتي، بر باور هويتهاي جنسي متفاوت مردانه و زنانه مبتني است. بهعبارتديگر نقشهاي جنسيتي جنبههاي رفتاري هويت جنسياند؛ بنابراين هويت فرد با بنمايههاي طبيعي و رواني، و کارکردهاي متفاوت دو جنس، منشأ تفاوت در نقشها ميشد (علاسوند، 1391، ج 1، ص 89ـ90). در نتيجه زن مدرن ميکوشد تا تقسيم کار جنسي، وجود دو عرصه عمومي و خصوصي و تعلقدادن زنان به عرصه خصوصي را از بين ببرد و مانع جامعهپذير کردن کودکان (بهنحويکه در بزرگسالي نقش متناسب با جنسيتشان را ايفا کنند) شود. بهاينترتيب احتمال بروز هر نوعي از زندگي براي آنان ممکن است و سبک زندگي آرماني، آنگونه ميشود که هر فردي هر نوعي از سبک زندگي را که ميپسندد، برگزيند؛ خواه اين نوع زندگي در خانه شوهر تعريف شود، خواه در زندگي مجردي با روابط جنسي منعطفتر. بدينترتيب شانس بروز هر نوع تعريفي از خود، براي دختران و زنان مدرن محتمل است. زنان در اين رويکرد، اخلاق مسلط امريکايي اعماز جهتگيري اصلاحطلبانه، توسل به ارزشهاي فردگرايي، قدرت انتخاب، و آزادي و برابري در فرصتها را ميپذيرند. اين نوع زندگي در تحقق آرمانهاي اساسي فرهنگ امريکايي مؤثر است (ريتزر، 1389، ص 477).
3ـ6. سبک زندگي، بازتابي از جريان قدرت
يکي ديگر از مباني انسانشناسي غرب، تطورگرايي است؛ هرچند که ديگر بهشکل خام و اوليهاش وجود ندارد؛ اما زماني که انسان بدون ملاحظۀ بعد معنوي و ذاتي و فاقد هدفي فراتر از اين دنيا در نظر گرفته شود و بهغير از ذهنيت انسان، حقيقت و امر واقع ثابت ديگري برايش پذيرفته نشود؛ آنگاه هر کس بتواند قدرت ظاهري بيشتري به دست آورد (مردانگي، سفيدپوستي، ثروتمندي و...) موقعيت، اهداف و ارزشهايش به عنوان كانون مركزي معنا و اصل پذيرفته شده و ديگران با چشمپوشي از ارزشها و وجود خاص خود، خواهان اثبات شباهت با او و بهدستآوردن ارزشهايش ميشوند (ر.ک: پارسانيا، 1392ب، ص 177-180).
هر کس بتواند در اطلاعات دست ببرد، ميتواند امور مدنظر خود را (که همان ارزشهاي نمادين خود باشد) ممتاز جلوه دهد. بنابراين گروهي که منابع قدرت را در اختيار دارند، مانند رسانهها، سيستم آموزشوپرورش و... ذائقه و سليقه موردنظر خود را بهعنوان امري زيباشناختي و برتر مطرح کرده، براي خود حس تمايز و شخصيت انساني ايجاد نموده يا به دنبال منافع اقتصادي و... توده جامعه را بهسمت دلخواه خويش هدايت ميکند (چني، 1382، ص 108).
بنابراين اين آزادي در انتخاب بيحدوحصر نيست، بلکه نظام نظري و آموزشي جامعه مدرن ازيکسو و نظام سرمايهداري و ساختارهاي حاکم بر آن، از سوي ديگر به صورت غيرمستقيم با مباني و جهتگيريهاي خاص خود، افراد جامعه را به سمتي خاص هدايت ميکنند. براي مثال زنان در الگوي مصرف خود تا جايي آزادند که نظام سرمايهداري براي آنان کالا توليد کرده و رسانهها آن کالاها را بهعنوان گزينهاي مطلوب تبليغ کنند؛ يعني تا جايي آزادند که صنايع فرهنگي دست آنها را باز گذاشته است (همان، ص 169).
4ـ6. محوريت يافتن نقشهاي مردانه و انکار ارزشهاي زنانه در نتيجه تطورگرايي
حال اگر اين مبناي انسانشناسانه غرب را که معتقد است تفاوت ذاتي ميان زنان و مردان وجود ندارد و هر دو جنس در همه جهات اعم از ويژگيهاي ذهني و خصيصههاي رواني يا تعريفشان از موفقيت، شبيه يکديگرند (ر.ک: هام، 1383، ص 181؛ مشيرزاده، 1381، ص 252) در کنار اين واقعيت که مردان در طول تاريخ داراي قدرت بيشتري بودند و در نتيجه ارزشهاي آنان در جامعه اصل قرار گرفته و ارزشهاي زنانه در درجه دوم و فرعي محسوب شدند و هويت مردانه، هويتي مطلوب و اصلي، و هويت زنانه درجه دوم و فرعي شناخته شده است (دوبوار، 1380، ص 172) قرار دهيم، آنگاه اين امر موجب ميشود از زنان انتظار رود که خود را به آنچه در جامعه مطلوبتر و ارزشمندتر است، شبيه کنند. بنابراين موفق بودن براي آنان يعني چيزي شبيه به مرد شدن و در موقعيت او قرار گرفتن. دراينصورت زنان بايد تلاش کنند تا تفاوتهاي موجود را (که به اعتقاد خودشان کاملاً حاصل جبر تاريخ و ظلم ساختاري عليه زنان «و نه تفاوتهاي طبيعي» است) جبران کنند و به کپي کمرنگي از مردان شبيه شوند.
با توجه به اين ايده، مقالاتي براي زنان نوشته و به آنان توصيه ميشود که براي موفقيت چگونه لباس بپوشند، در دنياي مردان چگونه کار خويش را جلو ببرند، در ملأعام گريه نکنند، به ورزشهاي سنگين و رزمي علاقه نشان دهند، مستقل و خودکفا باشند و...؛ بنابراين بهمرور شايد آنچه را بهترين ويژگي زنان (يعني عطوفت و ارتباط خانوادگي، نه حرفهاي و با توجه به منفعت) باشد، از خاطر آنان و جامعه بزدايد (تانگ، 1391، ص 64). بيترديد اين فرايند در زندگي زنانه اختلال ايجاد ميکند؛ براي مثال عموم زنان برخلاف بسياري از مردان، بيش از قدرتمند بودن به صميميت و مورد پذيرش واقعشدن، نياز دارند؛ فرايندي که در رقابتهاي شغلي امروزي عکس آن رخ ميدهد و فشار روحي مضاعفي را بر زنان تحميل ميکند.
نتيجهگيري
انديشه غرب در امتداد انديشه اومانيستي خود، به اين جهانبيني رسيد که بالاتر از ذهنيت و فرهنگ انساني، امر مطلق و ثابتي وجود ندارد. در نتيجه وجود هويتهاي جوهري و ذاتي نظير هويت جنسي بداهت خود را از دست داد و بهعنوان امري مجعول مورد ترديد قرار گرفت. بنابراين افراد به منظور معرفي خويشتن و کسب هويت و تمايز، به قضاوت ديگران و ويژگيهاي ظاهري و مصرف نمايشي متکي شدند که مجموعه اين انتخابهاي مصرفي و نمايشي، سبک زندگي انسان مدرن را ميسازد. همچنين ازآنجاکه نظام ارزشي ثابت و خيروشر مطلقي وجود ندارد، اين انتخابهاي مصرفي نيز (که مبناي هويتيابي انسان مدرن است) از هيچگونه الگوي ازپيشتعيينشدهاي پيروي نکرده، بر محور سليقه شخصي هدايت ميشود. در نتيجه بهراحتي تحت تأثير شرايط روز و جريانهاي غالب مد و... اغوا شده، تغيير ميکند و بهراحتي توسط صنعت فرهنگ و رسانهها تحت کنترل اصحاب قدرت و سرمايه قرار ميگيرد.
اما در اين ميان زنان دچار مخاطره شديدتري هستند؛ زيرا از سويي در جوامع سنتي زنان کمتر براساس شاخصهها و تواناييهاي فردي و بيشتر با وابستگيهاي خانوادگي شناخته ميشدند که با مدرن شدن، اين پايگاهِ تعريفي خود را از دست دادند و دچار خلأ شديدتري گرديدند؛ از سوي ديگر در جامعه مدرن با برتري نقشها و ارزشهاي مردانه مواجه ميشوند؛ در نتيجه درصدد برميآيند تا با ناديدهانگاري ويژگيهاي خاص خود، شباهتي کمرنگ به مردان يابند و بهاينترتيب تحت فشار مضاعفي قرار ميگيرند.
- اباذري يوسف و حسن چاوشيان، 1381، «از طبقه اجتماعي تا سبک زندگي؛ رويکردهاي نوين در تحليل جامعهشناختي هويت اجتماعي»، نامه علوم اجتماعي، ش 20، ص 3ـ28.
- ابوت، پاملا و کلر والاس، 1380، جامعهشناسي زنان، ترجمة منيژه نجم عراقي، تهران، نشر ني.
- ايلخاني پورنادري، علي و محمدمهدي شجاعي باغيني، 1389، پوشش و حجاب رويکردي جامعهشناختي، تهران، پژوهشکده مطالعات فرهنگي اجتماعي.
- باقري، خسرو، 1382، مباني فلسفي فمينيسم، تهران، وزارت علوم تحقيقات و فناوري.
- پارسانيا، حميد، 1392الف، «نظريه و فرهنگ: روششناسي بنيادين تکوين نظريه علمي»، راهبرد فرهنگ، ش 23، ص 7ـ28.
- ـــــ ، 1392ب، جهانهاي اجتماعي، قم، کتاب فردا.
- ـــــ و محمد طالعي اردکاني، ۱۳۹۲، «روششناسي بنيادين و روششناسي کاربردي در علوم اجتماعي با تأکيد بر رويکرد رئاليسم و نوميناليسم»، معرفت فرهنگي اجتماعي، سال چهارم، ش 2، ص 73ـ96.
- تانگ، رزمري، 1391، نقد و نظر درآمدي جامع بر نظريههاي فمنيستي، ترجمة منيژه نجم عراقي، تهران، نشر ني.
- جوادي آملي، عبدالله، 1384، فطرت در قرآن، قم، اسراء.
- چني، ديويد، 1382، سبک زندگي، ترجمة حسن چاوشيان، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي.
- دوبوار، سيمون، 1380، جنس دوم، ترجمة قاسم صنعوي، تهران، توس.
- ديويس، توني، 1378، اومانيسم، ترجمة عباس مخبري، تهران، نشر مركز.
- ريتزر، جورج، 1389، نظريه جامعهشناسي در دوران معاصر، ترجمة محسن ثلاثي، چ پانزدهم، تهران، علمي و فرهنگي.
- سوزنچي، حسين، 1399الف، «فطرت بهمثابه يک نظريه انسانشناختي رقيب براي علوم انساني مدرن»، آيين حکمت، ش 44، ص 7ـ38.
- ـــــ ، 1399ب، «جنسيت و فطرت؛ گامي به سوي يک نظريه جنسي اسلامي»، مطالعات جنسيت و خانواده، سال هشتم، ش 1، ص 131ـ153.
- صادقي فسائي، سهيلا، 1389، «ضرورت نظريهپردازي در حوزه مسائل زنان از تحقيق تا نظريه»، مطالعات راهبردي زنان، سال سيزدهم، ش 50، ص 185-228.
- علاسوند، فريبا، 1391، زن در اسلام، تهران، دفتر مطالعات و تحقيقات زنان.
- عليتبار فيروزجايي، رمضان، 1392، «بررسي تطبيقي مباني انسانشناختي علم ديني و علم سكولار»، قبسات، ش 71، ص 47ـ72.
- فاضلي، محمد، 1382، مصرف و سبک زندگي، تهران، پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات.
- فرامرزقراملکي، احد، 1385، روششناسي مطالعات ديني، مشهد، دانشگاه علوم اسلامي رضوي.
- فعالي، محمدتقي، 1397، مباني سبک زندگي اسلامي، تهران، تيماس.
- فکوهي، ناصر، 1388، تاريخ انديشه و نظريههاي انسانشناسي، چ ششم، تهران، نشر ني.
- کوزر، لوئيس، 1389، زندگي و انديشه بزرگان جامعهشناسي، ترجمة محسن ثلاثي، چ شانزدهم، تهران، علمي و فرهنگي.
- كرايب، يان، 1391، نظريه اجتماعي مدرن (از پارسونز تا هابرماس)، ترجمة عباس مخبر، چ هفتم، تهران، آگه.
- ـــــ و تد بنتون، 1389، فلسفه علوم اجتماعي، ترجمة شهناز مسميپرست و محمود متحد، تهران، آگه.
- گرانت، توني، ۱۴۰۱، زن بودن، ترجمة فروزان گنجيزاده، تهران، ورجاوند.
- گيدنز، آنتوني، 1392، تجدد و تشخص، ترجمة ناصر موفقيان، چ هشتم، تهران، نشر ني.
- محمدپور، احمد، 1392، ضد روش، چ دوم تهران، جامعهشناسان
- مشيرزاده، حميرا، 1381، از جنبش تا نظريۀ اجتماعي: تاريخ دو قرن فمينيسم، تهران، شيرازه.
- مهدويکني، محمدسعيد، 1387، دين و سبک زندگي؛ مطالعه موردي شرکتکنندگان در جلسه مذهبي، چ دوم، تهران، دانشگاه امام صادق.
- هام، مگي، 1383، فرهنگ نظريههاي فمينيستي، ترجمة نوشين احمدي خراساني و فرح قرهداغي، تهران، توسعه.