ارزیابی انتقادی رهیافتهای مکتب کنش متقابل نمادین

Article data in English (انگلیسی)
مقدمه
«کنش اجتماعي» يکي از موضوعات اساسي علوم اجتماعي بوده و شايد مهمترين آنها باشد و هرگونه تحليل و نظريهپردازي درباره آن، رويکرد و ديدگاههاي محققان علوم اجتماعي را در ساير عرصههاي علوم اجتماعي مانند فرهنگ، سياست، رسانه، تکنولوژي و غيره تحت تأثير ميدهد؛ چراکه کنش اجتماعي انسان به عنوان منشأ شکلگيري حيات جامعه، مبيّن اراده آدمي در شکل دادن به نظام اجتماعي است. در بررسي و تحليلهاي جامعهشناختي، دو رويکرد کلي تبييني و تفسيري به چشم ميخورد. رويکرد تفسيري نقطه عزيمت خود را نقد و تخطئه رويکرد تبييني در اعمال روشهاي يکسان در مطالعه پديدههاي طبيعي و اجتماعي قرار داد؛ چراکه معتقد است اساساً پديدههاي اجتماعي با پديدههاي طبيعي متفاوتاند و در مطالعه آنها نبايد بسان پديدههاي طبيعي به دنبال کشف علت بلکه بايد به دنبال فهم و تفسير رفتار باشيم. رويکرد تفسيري با الهام از ديدگاههاي فلسفي متفکراني مانند ديلتاي، ويتگنشتاين، هوسرل و جيمز، جامعهشناسان بسياري مانند ماکس وبر، پيتر وينچ، آلفرد شوتس، جورج هربرت ميد، کولي و گافمن را تحت تأثير قرار داد و منجر به ظهور مکاتبي مانند تفهمي، پديدارشناسي و کنش متقابل نمادين در جامعهشناسي شد. بنيانگذار مکتب کنش متقابل نمادين، ميد و شاگرد وي بلومر بودند. مکتب کنش توسط گارفينگل، گافمن، بکر، استرايکد، فاين و ديگران رشد و توسعه يافت (آزادارمکي، 1376، ص 265). اما اين مکتب نيز بهرغم تلاشهاي بسيار نتوانست تحليل جامعي از پديدههاي اجتماعي ارائه نمايد. ازاينرو در پژوهش حاضر مهمترين رهيافتهاي مکتب کنش، يعني رهيافت ميد، گافمن، کولي و روزنبرگ را مورد بررسي انتقادي قرار دادهايم.
1. پيشينة بحث
مقالة «نقد و بررسي نظريه کنش متقابل نمادين» (انواري، 1390)، ضمن بيان کاربردهاي نظريه کنش در حوزه ارتباطات، با استخراج مباني هستيشناختي، انسانشناختي و معرفتشناختي نظريه کنش، سيزده نقد بيان کرده که برخي از آنها از سوي ريتزر و ديگران نيز گفته شده است.
پاياننامة بررسي انتقادي مکتب کنش متقابل نمادين از منظر انديشمندان مسلمان با تأکيد بر آراء علامه طباطبائي (تيموري، 1392)، به چهار دسته نقد هستيشناختي، معرفتشناختي، انسانشناختي و جامعهشناختي، اشاره کرده است.
پژوهش «بررسي و تحليل نظريه کنش متقابل نمادين» (نيازي و همكاران، 1394)، به چند نقد از نقدهاي ريتزر و انواري بسنده كرده است.
پژوهش «بررسي نظريه کنش متقابل نمادين از منظر جامعهشناسي پديدارشناختي» (الياسيفرد و همكاران، 1395)، ضمن بررسي اصول و مدعيات اين نظريه، معتقدند که اين نظريه به نحو افراطي بر مفاهيم زبانکاوانه و نمادين تکيه و هرگونه سوبژکتيويته، عينيت اجتماعي و درک استعلايي را ناممکن ميپندارد.
مقالة «بررسي تحليلي ـ انتقادي آراء و انديشههاي هربرت بلومر» (رضادوست و همكاران، 1397)، تنها به نقدهاي محققان جامعهشناسي مانند ريتزر، هيوبر و مکفايل بسنده كرده است.
در کل بررسي انتقادي مکتب کنش در پژوهشهاي انجامشده، اولويت اول نبوده و از قوت لازم برخوردار نيست؛ ازاينرو در پژوهش حاضر تلاش شده تا مکتب کنش به صورتي جامع مورد ارزيابي انتقادي قرار گيرد.
2. روش تحقيق
در اين پژوهش براساس روش کتابخانهاي با روش تحليلي منطقي که در فهم پسيني و نقد نظريهها به کار ميرود، به منابع اصلي مکتب رجوع کرديم. اين روش، چهار مرحله دارد که عبارتاند از تحليل مفهومي، تحليل گزارهاي در دو سطح ساختار منطقي و زباني، تحليل مباني معرفتي و تحليل لوازم منطقي (فرامرز قراملکي، 1380، ص 247ـ260). بر اين اساس پس از گردآوري اطلاعات، تلاش کرديم مفاهيم (مبادي تصوري) و اصول و بنيادهاي (مبادي تصديقي) نظريه کنش متقابل نمادين را به روايت مهمترين متفکران نظريهپرداز در قالب چهار رهيافت تقرير کنيم و تلاشمان بر اين بوده که مبادي تصوري (مفاهيم) را براساس روش تحليل مفهومي و مبادي تصديقي را به روش توصيفي تحليلي ارائه دهيم و زمينه نقد نظريهها را فراهم آوريم؛ سپس براساس روش انتقادي بهنقد اين رهيافتها بپردازيم.
3. رهيافت جورج هربرت ميد
ميد از مهمترين انديشمندان وابسته به مکتب شيکاگو، و نظريه کنش متقابل نمادين است که با نقد نظريههاي روانشناختي مبتني بر افکار از پيشساخته فردگرايانه، درصدد بود اصول رفتارگرايي روانشناختي را به يکي از بنياديترين قضيه عملگرايان (فراگردهاي ذهني) بسط دهد. ميد معتقد است رفتارگرايي روانشناختي از ابعاد ذهني و خارجي رفتار، چشمپوشي ميکند. ازاينرو وي در بررسي رفتار، هم براي بستر اجتماعي نقش و ارزش قائل است، و هم ميان رفتار انسان و حيوان تفاوت عمده و کيفي قائل است؛ به اين معنا که وقتي محرکي رفتاري را از خود بروز ميدهد، انسان با تجزيه و تحليل و سنجش و تفسير موقعيت دست به واکنش ميزند؛ کاري که حيوان نميتواند از خود بروز دهد (ترنر، 1378، ص 278).
1ـ3. مفاهيم ذهن، خود و نماد
ميد در ترسيم الگوي جامعهشناختي خويش از مفاهيمي مانند ذهن، خود و نماد بهره برد. از منظر ميد، ذهن بشري را نميتوان يک جوهر يا يک شيء يا يک پديده دانست، بلکه بايد آن را به عنوان يک فراگرد اجتماعي تلقي کرد که حاصل مجموعهاي از فرايندهاست. وي ذهن را عامل ارتباط دروني فرد با خويش دانسته، و لذا انسان فاقد ذهن از نظر او قادر به برقراري ارتباط با خود نيست. ذهن است که به انسان اجازه ميدهد به جاي واکنش صرف در برابر محيط، طرحي براي عمل و کنش در برابر آن ارائه دهد. ازاينرو ذهن زماني موجوديت مييابد که فرد بتواند اشيا را به خود معرفي کند و درباره آن با خود به گفتوگو بنشيند (تنهايي، 1377، ص 426).
بنابراين آگاهي را بايد به عنوان يک جريان فکري در نظر گرفت که از رابطه پوياي ميان يک شخص و محيطش و بهويژه محيط اجتماعياش سرچشمه ميگيرد. او چنين برهان ميآورد که پديدههاي ذهني را نميتوان تا حد واکنشهاي شرطي و مکانيسمهاي فيزيولوژيک فروکاست، و نيز نميتوان اين پديدهها را برحسب مفهوم دربسته خويشتن دکارتي درک کرد. نميتوان گفت که تجربه، نخست فردي و سپس اجتماعي است. هر فردي در يک رشته اعمال مشترک و مدام با ديگران درگير است که همانها به ذهن او شکل ميبخشند. آگاهي از قبل وجود ندارد، بلکه طي عمل پديد ميآيد. شرح ميد از چگونگي تکوين آگاهي و خود، از طريق رشد تدريجي قدرت بازي کردن در نقش ديگران از کودکي و نگريستن به اعمال خود از زاويه ديگران، يکي از بزرگترين دستاوردهايش است. ازاينرو ارتباط انساني زماني امکانپذير ميشود که نماد در يک شخص همان واکنشي را برانگيزاند که او خود در ديگري برميانگيزد (کوزر، 1368، ص 446).
در رابطه با مفهوم نماد، ميد معتقد است که يکي از لوازم صدور کنش متقابل از انسان اين است که سلسلهاي از نشانههاي معنادار و مشترک که ريشه در فرهنگ داشته و براي افراد تعريف شده باشد، ميان آنها رد و بدل گردد. براساس تبادل معاني و اطلاعات در قالبهاي نمادين، افراد اقدام به کنش متقابل ميکنند و اساساً ميتوان گفت گوهر کنش متقابل عبارت از ارسال و دريافت نمادها است (ترنر، 1378، ص 126).
2ـ3. شکلگيري خود
خود، مفهومي ديگري است که نقش بنياديني در تبيين انگارههاي ميد ايفا ميکند. به عقيده وي، داشتن خود انسان را به کنشگري خاص تبديل ميکند و کنش او هويتي منحصربهفرد ميبخشد (بلومر، 1969، ص 62). از نگاه ميد، خود به ما کمک ميکند تا برداشتي متمايز و مستقل از موجوديت انسان و شخصيت اجتماعي آن، به عنوان يک موجود کنشگر و اجتماعي داشته باشيم. در توضيح نحوه شکلگيري خود، به اعتقاد ميد هر آدمي معمولاً در دوران کودکي با طي کردن دو مرحلة نمايشي و بازي به خود نائل ميشود. در مرحله نمايشي، کودک از رهگذر تقليد نقشهاي آدمهايي را که براي وي مهماند مانند پدر يا مادر، ياد ميگيرد. لذا وقتي مادر ميرود، کودک عروسکش را به عنوان فرزند خود قرار داده و خود نقش مادر را به عهده ميگيرد. اين مرحله ادراک متنوعي از زندگي اجتماعي به کودک ميبخشد. و چون در اين مرحله يک سري نقشهاي متنوعي را به نمايش ميگذارد، از خودش ادراک بسيار متنوعي را ميپروراند، و خودش را به شيوههاي گوناگون ميبيند؛ همچنانکه آدمهاي متفاوت او را ميبينند. ازاينرو يک کودک ادراک منسجم و يکپارچهاي از خود ندارد (ريتزر، 1374الف، ص 279). کودک براي رسيدن به يک ادراک منسجم از خود بايد وارد مرحله بازي شود. در اين مرحله کودکان توانايي به دست آوردن نظر تعميميافتهتري درباره موقعيت و خود خويش پيدا ميکنند؛ نقش «ديگري تعميميافته» را ياد ميگيرند و شخصيت اجتماعيشان کامل ميشود (کرايب، 1381، ص 111).
به عبارتي لازمه شکلگيري خود، اين است که فرد انساني با موقعيتهاي اجتماعي روبهرو شود و آنها را به طور اجتماعي تجربه کند؛ و چون خود ذاتاً اجتماعي است، هم ميتواند شناسا قرار بگيرد و هم شناخته. «من» يا خود شناسنده بعد فعال «خود»، و «خودم»، همان «خود شناخته است». به همين سبب، از منظر ميد خود از دو عنصر بنيادين تشکيل شده است. يکي فرآوردهها، توقعات و هنجارهاي اجتماعي است که ميد آن را Me تعريف ميکند و حيث اجتماعي «خود» به شمار ميرود، و ديگري I يا قوه برابرسازي، تفسيرسازي و معناسازي بشر است که حيث فردي «خود» است. پس خود در هر کدام از تجربيات اجتماعي به گونهاي در ميان رابطهي جدلي I و Me واقعيت را تفسير و بنابر همان تفسير عمل ميکند (تنهايي، 1377، ص 424).
4. رهيافت نمايشي گافمن
به عقيده گافمن ميان اجراي نقش در تئاتر و انواع «کنشها»يي که ما در اعمال روزمره و کنشهاي متقابلمان انجام ميدهيم، وجوه مشترک بسياري وجوداد دارد. به اين معنا که در هر کنش متقابلي يک صحنه وجود دارد که با پيشصحنه اجراي تئاتري قرينه است. بازيگران تئاتر و نيز زندگي اجتماعي، هر دو به حفظ ظاهر، لباس مناسب پوشيدن و وسايل صحنهآرايي علاقهمندند. وانگهي در هر دو اجرا، يک پشت صحنه وجود دارد که بازيگران ميتوانند به آنجا برگردند، خودشان را براي اجراهاي بعدي آماده سازند، براي مدتي نقشهايشان را وانهند و خودشان شوند (کرايب، 1381، ص 94). براساس رويکرد نمايشگرايانه گافمن، (خود) محصول تعامل نمايشي کنشگر با تماشاگر است.
1ـ4. نقش، تعامل نمايشي و مديريت تأثيرگذاري
براساس رهيافت نمايشي، نقشها يا انتظاراتي که ديگران از رفتار ما در شرايط معين دارند، مانند متن نمايشنامهاي است که قرار است آن را اجرا کنيم (ريتزر، 1374الف، ص 94). کنشگران اميد دارند حس خاصي که هنگام تعامل مورد قبول ديگران واقع خواهد شد، چنان قوي باشد که تماشاگران، کنشگران را مطابق خواست خود کنشگران تعريف کنند. کنشگران همچنين اميدوارند اين امر باعث شود تماشاگران به ميل خويش مطابق خواست آنها عمل کنند. گافمن اين علاقه اصلي را «مديريت تأثير» توصيف ميکند، که شامل تکنيکهاي مورد استفاده کنشگران براي حفظ تأثيراتي خاص در برابر مسائلي که احتمالاً با آن مواجه ميشوند و روشهاي مورد استفاده آنها براي برآمدن از پس اين مسائل است.
2ـ4. فاصله نقش
از جمله مباحث اجتماعي که گافمن بدان پرداخته است، مبحث «فاصله نقش» و «داغ ننگ». مراد وي از «فاصله نقش»، بررسي اينکه فرد تا چه اندازه يک نقش معين را ميپذيرد. به عقيده گافمن، ازآنجاکه نقشهاي فراوان و گوناگوني وجود دارند، آدمها يک نقش معين را کاملاً انجام نميدهند. فاصله نقش به درجه کنارهگيري افراد از نقشهاي محولشان اطلاق ميشود. براي مثال، بزرگسالاني که سوار چرخوفلک ميشوند، تلاش دارند نشان دهند که با اين نقش فاصله دارند؛ لذا خود را بيحال جلوه ميدهند، يا دست به اعمال خطرناک ميزنند تا به حضار نشان دهند که آنها بچه نيستند که ذوق و شوق نشان دهند، و اگر سوار شوند به خاطر کارهاي خاصي است که علاوه بر چرخوفلک سواري انجام ميدهند.
3ـ4. داغ ننگ
در همين راستا گافمن مبحث «داغ ننگ» را در کتابي با همين عنوان مطرح ميکند. از منظر گافمن برچسب داغ ننگ وقتي به وجود ميآيد که بين هويت اجتماعي بالفعل اشخاص با هويت بالقوه اجتماعي شکاف به وجود آيد. در اين صورت شخص احساس ميکند داغي بر پيشانياش خورده و دچار سرخوردگي ميشود. گافمن بر کنش متقابل نمايشي ميان آدمهاي داغخورده و معمولي تأکيد ميورزد. ماهيت اين کنش متقابل بستگي به آن دارد که کداميک از دو نوع داغ بر پيشانياش خورده باشد. درباره داغ بياعتباري، بازيگر فرض را بر اين ميگيرد که حضار تفاوتها را ميدانند و يا برايشان آشکار است (مانند کسي که فلج است). اما در مورد داغ احتمال بياعتباري، حضار تفاوتها را نه ميدانند و نه ميتوانند تصورش کنند (مثال کسي که سابقه همجنسبازي داشته است). کسي که از داغ بياعتبار شدن رنج ميبرد، دغدغهاش در اجراي نمايشياش، تخفيف تنش ناشي از داغ اينکه ديگران قضيه را ميدانند هست. اما کسي که از داغ احتمال بياعتباري رنج ميبرد، مسئله اصلياش سر نگهداري است تا قضيهاش براي حضار همچنان ناشناخته بماند (ريتزر، 1374الف، ص 298).
به نظر ميرسد گافمن به دنبال ارائه ترسيم ديالکتيک از رابطه ميان من فاعلي I و من مفعولي Me که ميد پيش از وي ارائه کرده است، باشد. در اين ترسيم، من مفعولي Me که نماينده انتظارات و توقعات ديگران يا جامعه است نقش مؤثرتري دارد؛ ازاينرو من فاعلي مجبور است در حاشيه من مفعولي قرار گيرد و حالت انفعال داشته باشد. گافمن با ابداع مفهوم «فاصله نقش» و «داغ ننگ» درصدد بيان اين نکته است که انتظارات جامعه و کلاً تأثير جامعه بر فرد غالب بوده و لذا فرد آنجايي که فکر ميکند نقشي که در صحنه اجتماع اختيار کرده از نظر اجتماع پذيرفته نيست، ميکوشد نقشش را با فاصله انجام دهد و درصدد همراه کردن جامعه و متقاعد کردن آن برميآيد؛ يا آنجا که احتمال ميدهد برخي امور فردي خود از ديد جامعه ننگ باشد، ميکوشد آن امور را پنهان کند يا به نوعي به دنبال کاستن از فشار جامعه باشد.
5. رهيافت خودآيينهسان کولي
چارلز هورتون کولي اگرچه در دانشگاه شيکاگو نبود و عضو هيئت علمي دانشگاه ميشيگان بود، اما به لحاظ فکري با مکتب فکري شيکاگو و هربرت ميد همخواني داشت و يکي از انديشمندان تأثيرگذار در شکلگيري مکتب کنش متقابل نمادين به شمار ميرود. کولي آرا و ديدگاههاي متعددي داشت، اما امروز او را بيشتر با مفهوم خودآيينهسان ميشناسند (ريتزر، 1374الف، ص 71).
1ـ5. رويکرد کولي
کولي، بهتبع ويليام جيمز اعتقاد داشت که آگاهي از به هم پيوستن تکههاي افکار پديد نميآيد، بلکه مانند يک نهر جاري است و هريک از حالتهاي آگاهي در بافت کلي رواني جسماني، کارکردي را به عهده دارد. اين مقوله کولي که ما «بر اثر نشست و برخاست با ديگران، تجربه درونيمان را گسترش ميدهيم» درواقع بيانگر ميزان تأثيرپذيري او از جيمز است که معتقد است ذهن يک ساختار ثابت و انعطافناپذير نيست، بلکه به تناسب تجربههاي تازه پيوسته به گستردگي و دگرگوني گرايش دارد (کوزر، 1368، ص 428).
کولي به دنبال آن بود تا آن سد مفهومي را که انديشه دکارتي ميان فرد و جامعهاش برکشيده بود از ميان بردارد، و به جاي آن بگويد که يک فرد مجزا، تجريدي است که به شناخت تجربه درنميآيد، همچنانکه جامعه اگر به عنوان چيزي جدا از افراد در نظر گرفته شود نيز همين وضعيت را دارد. «جامعه» و «افراد» بر دو پديده جداگانه دلالت نميکنند، بلکه جنبههاي جمعي و فردي يک پديده را نشان ميدهند. زماني که از جامعه سخن ميگوييم خصلت عامي از مردم مورد بحث به ذهنمان متبادر ميشود، حال آنکه وقتي از فرد سخن به ميان ميآوريم، جنبه عام مردم را نديده ميگيريم و درباره آنچنان ميانديشيم که گويي هر فردي از ديگري جداست (همان، ص 410).
2ـ5. روش جامعهشناختي کولي
به نظر کولي، ازآنجاکه بررسي کنشهاي انساني بايد معناهايي را دربر گيرد که کنشگران انساني براي موقعيت اجتماعيشان قائلند، ازاينروي اين بررسي بايد از صرف توصيف رفتار انساني فراتر رود؛ و جامعهشناسي انساني اين توانايي را دارد که قوانين رفتاري انسانها را در معاني ذهني افراد کنشگر جستوجو نمايد. اين برخلاف جامعهشناسي حيواني است که نميتوان معناهايي را به فعاليتهايشان نسبت داد. کولي معتقد است عدم بررسي ساختار انگيزشي کنش انساني يعني اينکه ما جامعهشناسي انساني را از باارزشترين وسيله تحقيقي محروم ساختيم (همان، ص 416).
درواقع کولي ميان «دانش مکاني يا مادي» و «دانش شخصي يا اجتماعي» تمايز قائل ميشد و معتقد بود که معرفت اجتماعي از تماس با اذهان انسانهاي ديگر پديد ميآيد. اين تماس فرايندي از احساسات و انديشههاي همانند را به جريان مياندازد و با اشتراک در حالتهاي ذهني ديگران ما را قادر به درک آنان ميسازد (همان، ص 416). کولي معتقد است که اين شناخت بايد از طريق «دروننگري همدلانه» صورت گيرد. تفاوت دانش از يک اسب با دانش از يک انسان در اين نکته است که ما ميتوانيم با استفاده از مکانيسم «تخيل»، انگيزهها و نيات کنش انساني را از ديد پژوهششونده، و نه از ديد خودمان بفهميم. پس دروننگري همدلانه، يعني درک دنياي دروني پژوهششونده از راه ورود در دنياي او. کولي چنين فرايند روششناختياي را نوعي «بصيرت هنرمندانه» مينامد (تنهايي، 1377، ص 407).
3ـ5. جامعه از منظر کولي
به اعتقاد کولي، جامعه يک کل يکپارچه است که هريک از اجزا در مجموعه انداموارهاي جامعه بر اثر عمل متقابل با ديگر افراد امکان حيات پيدا ميکنند. لذا جامعه را ميتوان بافت گسترده و متحولي از فعاليتهاي متقابل اجزا دانست که هميشه رو به سوي پيشرفت انداموارهاي دارد. به نظر ميرسد اين نحوه نگرش کولي به جامعه متأثر از داروين باشد (تنهايي، 1377، ص 409). کولي همواره تأکيد داشت که «زندگي ما چيزي جز يک کل انساني نيست و اگر خواسته باشيم درباره زندگيمان دانش واقعي کسب کنيم بايد آن را اينچنين در نظر آوريم. اگر زندگيمان را از زندگي کل بشر بگسلانيم، درواقع، رشته حياتمان را بريدهايم» (کوزر، 1368، ص 412).
4ـ5. خودآيينهسان
به اعتقاد کولي خود يک شخص از رهگذر نشست و برخاست او با اشخاص ديگر رشد مييابد. به بيان ديگر، خود نخست فردي و سپس اجتماعي نميشود، بلکه از رهگذر يک نوع ارتباط ديالکتيکي شکل ميگيرد. آگاهي يک شخص از خودش، بازتاب افکار ديگران درباره خودش است. پس بههيچروي نميتوان از خودهاي جداگانه سخن گفت. به اعتقاد کولي، خود در يک فراگرد اجتماعي مبتني بر مبادله ارتباطي پديد ميآيد و در آگاهي شخص منعکس ميگردد (همان، ص 411).
سازوكار اين عمل عبارت است از نگاه کردن خود در آيينه ديگران است. همانگونه که ظاهر خود را در آيينه برانداز ميکنيم و ميزان آراستگي يا آشفتگي خود را ارزيابي ميکنيم، در ذهن ديگران نيز برداشتي از ظاهر رفتار، اهداف، کردار، و شخصيتمان داريم که به صور گوناگون از اين برداشتها متأثر ميشويم. تکوين فرايند خودآيينهاي از سه مرحله متمايز ميگذرد: 1. پديداري «خود» به شکل ظاهري به چشم ديگران يا در برابر آيينه «خود ديگران»؛ 2. چگونگي داوري و قضاوت ديگران درباره پديدار شدن «خود» ما؛ 3. پيدايش احساسي در ما در نتيجه ارزيابي ديگران که ميتواند به غرور يا سرشکستگي ما منجر شود. اين سه مرحله بيانگر پديدار شدن، اصلاح، و تکميل «خود» در برابر ديگران است (تنهايي، 1377، ص 412).
5ـ5. گروه نخستين
ازآنجاکه جامعهشناسي کولي کلگرا بوده، لذا تأکيد فراواني بر کليت زندگي اجتماعي داشته است و نسبت به عواملي که در شکلگيري و تقويت پيوندها و روابط اجتماعي و پيوند دادن فرد به جامعه و ادغام وي در ساختمان جامعه و نيز ايجاد نهادهاي اجتماعي نقش اساسي ايفا ميکنند، اهتمام خاصي مبذول داشته است. به همين جهت مفاهيمي همچون مفهوم خودآيينهسان و مفهوم گروه نخستين در منظومه فکري کولي جايگاه خاصي پيدا ميکند. مراد کولي از مفهوم گروه نخستين اشاره تحليلي به آن دسته از گروههاي اجتماعي است که نقش مشارٌاليه را به عهده دارند. به طور مشخص گروههاي نخستين، گروههايي هستند که با همکاري و تعامل رودررو مشخص ميشوند. آنها بيشتر به اين خاطر عنوان گروه نخستين را به خود ميگيرند که در تشکيل ماهيت اجتماعي و آرمانهاي افراد نقش بنياديني دارند.
کولي بر اين نکته تأکيد دارد که وحدت گروه نخستين تنها بر پايه عشق و هماهنگي استوار نيست، بلکه اين وحدت رقابتآميز است و چشموهمچشميهاي شديد را روا ميدارد. کولي در ادامه ميگويد اين سوداهاي رقابتآميز افراد، با همدردي نسبت به همديگر وجهه اجتماعي مييابند و تحت انضباط يک روح مشترک در ميآيند. فرد بلندپروازي دارد، اما هدف اصلي وي از اين بلندپروازيها، خوشايند جلوه کردن در ذهن ديگران است (کوزر، 1368، ص 413).
از منظر کولي مهمترين گروههاي نخستين، خانواده، گروه کودکان همبازي و همسايگان هستند. اين گروهها در جهت پيدايش حس همياري و همکاري در بشر بهترين زمينههاي کلي را فراهم ميآورند؛ چراکه در آنها افراد براي کسب بيشترين منفعت همگاني، از تمايلات فردگرايانهشان چشمپوشي ميکنند و با همدلي و پيوندهاي جهتآميز خود و ديگر اعضا روابطي پايدار برقرار ميسازند. کولي اين پيوستگي گروههاي نخستين و يا جامعه «خودماني» را بهترين محل پرورش صفت انساني ميداند (تنهايي، 1377، ص 412).
در انديشه کولي مفهومهاي خودآيينهسان و گروه نخستين، درهمبافتهاند. حساسيت نسبت به انديشه ديگران، حساسيت در برابر رويکردها، ارزشها و داوريهاي ديگران به عنوان شاخصه يک فرد بالغ را تنها ميتوان در کنشهاي متقابل و نزديک و صميمانه گروههاي نخستين پرورش داد. در همين گروههاي نخستين است که ماهيت انساني پديد ميآيد. انسان با اين ماهيت زاده نميشود. شخص نميتواند اين ماهيت را جز از طريق همياري با ديگران به دست آورد و انزوا آن را به تباهي ميکشاند (کوزر، 1368، ص 414). از منظر پارسونز، کولي به همراه متفکراني مانند فرويد، دورکيم و ميد بزرگترين کشف قرن در علوم انساني را به ثبت رسانيد؛ آنجا که اثبات کرد که اساس زندگي اجتماعي همان «انتظارات و توقعات» رواني اجتماعي است (روشه، 1376، ص 250).
نکتهاي که رهيافت کولي به هنگام تحليل کنش افراد به دنبال آن است، ارائه تصويري منفعل و کاملاً تأثيرپذير از هويت کنشگر در مقابل جامعه و ديگران است، و اين برخلاف رهيافتي که از ميد داشتيم. بنا بر نظر ميد، ما يک من فاعلي يا همان I داريم که نشانه هويت فردي است و نيز يک من مفعولي داريم؛ و کنش در پي رابطه ديالکتيک ميان من فاعلي و من مفعولي (هويت اجتماع يا همان Me) صادر ميشود.
6. رهيافت روزنبرگ
موريس روزنبرگ هرچند از نظريهپردازان متعلق به مکتب کنش متقابل به شمار نميآيد اما به اعتقاد جورج ريتزر، روزنبرگ که به شدت تحت تأثير متفکراني مانند ميد و کولي بوده، آرا و نظرات وي درباره مفهوم خود با نظريه کنش متقابل نمادين سازگار و همسوست. روزنبرگ در تبيين مفهوم «خود» توانست بهتر از ديگر متفکران وابسته به مکتب کنش متقابل نمادين عمل کند (ريتزر، 1374الف، ص 289). روزنبرگ با تفکيک ميان خود و توجه به خود، توجه به خود را به عنوان مسئله و دغدغه فکري خويش قرار داد. به باور وي، خود مفهوم عامتري است که هم شناساست هم شناخته؛ اما برداشت از خود به عنوان شناخته است. روزنبرگ در تعريف برداشت از خود چنين ميگويد: «برداشت از خود، يعني جامعيت انديشهها و احساساتي که فرد در ارجاع به خودش به عنوان يک شناخته عيني دارد» (همان، ص 289).
روزنبرگ ميان محتوا، ساختار، ابعاد و مرزهاي برداشت از خود تمايز قائل ميشود. وي در زمينه محتوا، هويتهاي اجتماعي را از تمايلات فردي متمايز ميداند. هويتهاي اجتماعي عبارتاند از: گروهها، منزلتها يا ردههايي که فرد از نظر اجتماعي خودش را متعلق به آنها تشخيص ميدهد، مانند اينکه خود را به عنوان دموکرات، سياهپوست يا مرد تشخيص بدهد. مراد از تمايلات اينکه فردي که خود را در منزلتي يا موقعيت خاص اجتماعي ميداند، خود را داري تمايلاتي ميبيند و تحت تأثير همين تمايلات رفتار ميکند. اگر خود را ليبرال ميداند، ليبرالمنشانه عمل ميکند و علاوه بر پرداختن به محتواي برداشت از خود، در مورد ساختار آن نيز بحث ميکند. مراد از ساختار همان رابطه ميان هويتها و تمايلات اجتماعي گوناگون فرد است. در کنار ساختار به ابعاد برداشت از خود هم ميپردازد. در تعريف ابعاد گفته ميشود ابعاد به رويکردها و احساساتي راجع است که يک فرد درباره خود خويش دارد. رويکردهاي خود نيز مانند رويکردهاي ديگر، از جهت ابعاد گوناگون چون «محتوا، جهت، شدت، برجستگي، همخواني، استواري، وضوح، صحت، و تحقيقپذيري» تفاوت ميپذيرند (همان، ص 290).
سرانجام روزنبرگ درباره مرزهاي برداشت از خود، بهويژه در مورد امتدادهاي خويشتن به قلمروهاي بسط اين مفهوم بحث ميکند. مرزها شناختههايياند که خارج از کنشگر قرار دارند و سبب ميشوند که او احساس سربلندي يا شرمساري کند. روزنبرگ سپس اين مثال را ميزند: کسي به خاطر اتومبيلي که خودش يا يکي از نزديکانش دارد احساس سربلندي نمايد، و يا به خاطر لباس از مد افتادهاش يا شکست تيم ورزشي دانشکدهاش احساس شرمساري کند (ريتزر، 1374ب، ص 36).
1ـ6. انواع خود
روزنبرگ ميان خود موجود، خود دلخواه و خود وانمودي تمايز قائل ميشود. خود موجود، تصويري است که ما هماکنون از خود داريم؛ خود دلخواه تصويري است از آنچه دوست داريم باشيم؛ خود وانمودي، شيوهاي است که ما در يک موقعيت خودمان را نشان ميدهيم. به باور روزنبرگ مفهوم برداشت از خود، يک رشته انگيزشها و اهداف مطلوبي را نيز براي کنشگر دربر ميگيرد. از جمله انگيزهها که از بقيه برترند، انگيزه احترام به خود يا «ميل به خوب فکر کردن درباره خود است. و انگيزه تداوم خود، يا «ميل محافظت از مفهوم برداشت از خود در برابر دگرگوني و يا حفظ تصويري است که از خود داريم». به هرروي، تحليل مفهومي روزنبرگ از مفهوم برداشت از خود، به انديشه اصلي نظريه کنش متقابل نمادين خدمت شاياني کرده است (ريتزر، 1374ب، ص 290ـ291).
7. نقد و ارزيابي
نقدهاي وارد بر مکتب کنش را ميتوان به نقدهاي روششناختي، معرفتشناختي، انسانشناختي و هستيشناختي دستهبندي نمود.
نظريههاي مکتب کنش متقابل در بررسي کنش بيشتر به فرد پرداخته و از عوامل ديگر تأثيرگذار در شکلگيري کنش مانند، ساختارها و جامعه صحبتي به ميان نياورده است؛ حال آنکه ما نميتوانيم تأثير هنجارها و روابط اجتماعي يا نهادهاي اجتماعي و در کل ساختارهاي اجتماعي پهن دامنه را بر روي کنش ناديده بگيريم. از منظر علامه طباطبائي فرد و جامعه هر کدام وجود حقيقي و اصيل خود را دارد، و ميان اين دو رابطه تأثير و تأثر متقابل وجود دارد، که در اين ميان نقش جامعه از نقش افراد پررنگتر و قويتر است. در اين زمينه علامه مينويسد: «هر جا قوا و خواص اجتماعي با قوا و خواص فردي معارضه کند، قوا و خواص اجتماعي به خاطر اينکه نيرومندتر است بر قوا و خواص فردي غلبه ميکند» (طباطبائي، 1380، ج 4، ص 153).
1ـ7. نقدهاي روششناختي
1ـ1ـ7. عدول از مباني
در همه رهيافتهاي بالا اين نکته روشن است که مکتب کنش متقابل نمادين، فنون علمي متعارف (روشهاي تحقيق متکي بر حس و تجربه) را ناديده گرفته است. عدول نظريه کنش از مباني خود در عدم استفاده از روشهاي حس و تجربه در بررسي، فهم و تفسير کنش اجتماعي اولين نقد روششناختي بر اين مکتب است. ريتزر از قول برخي جامعهشناسان به اين نکته اشاره ميکند که كيفى بودن محتواى آگاهى به معناى آن نيست كه تجلى خارجى آن را نتوان ضبط، طبقهبندى و يا محاسبه كرد. و يا مفاهيمى مانند «خود، من فاعلى و وضعيت» را بهصورت تجربى نمىتوان بررسى كرد (ريتزر، 1374الف، ص 306). به بيان ديگر، تعاملگرايى نمادين، تجربى و عينى نيست؛ يعنى فرد نمىتواند مفاهيم آن را به واحدهاى قابل مشاهده و تحقيق تبديل كند و چون قابل مشاهده و آزمايش نيست، نمىتوان درك كاملى را از رفتار روزمره به دست آورد و در يك جمله، بعضى منتقدان معتقدند: نظريه كنش متقابل نمادين بيشتر فلسفه اجتماعى است تا يك نظريه جامعهشناختى (همان).
2ـ1ـ7. بيتوجهي به نقش عادات، ملکات، عواطف و ضمير ناخودآگاه
رهيافتهاي فوق، هرچند نگاه خردبينانه در تحليل کنش انساني دارند، اما از اهميت عواملي مانند عادات، ملکات، ناخودآگاه و عواطف در شکلگيري کنش سخني به ميان نميآورد؛ حال آنکه خيلي از رفتارهاي انسانها در اثر عادت يا ملکه يا در اثر هيجانات عاطفي صورت ميگيرد و در تفسير اين نوع کنشها نميتوان از انگيزه کنشگر سخني به ميان آورد. در بسياري مواقع رفتار آدمها در اثر انگيزههاي ناپيدا و پنهان در ضمير ناخودآگاه صورت ميگيرد که تنها با تحليل روانکاونه ميتوان به کشف آن نايل آمد. از منظر علامه طباطبائي چنانچه فکر از مجراي عقلي خارج شود و در مجراي احساس و عاطفه بيفتد، بسياري از کارهايي که از نظر عقل فسق و فجور است، از نظر ميلها و احساسات تقوا و جوانمردي شمرده ميشود؛ نظير بسياري از روابطي که بين زنان و مردان اروپا برقرار است (طباطبائي، 1380، ج 4، ص 160ـ161).
2ـ7. نقدهاي معرفتشناختي
1ـ2ـ7. بيتوجهي به معاني حقيقي
براساس رهيافت ميد، کنش انساني براساس معاني شکل ميگيرد؛ با اين توضيح که کنش وقتي صورت ميگيرد که در مرحله قبل معاني خلق و ميان افراد رد و بدل ميشوند، اما خود معاني نيز در فرايندي اجتماعي ساخته و آموخته ميشوند. به همين دليل ميتوان گفت نظريه کنش، معاني را معلول جامعه ميداند (ريتزر، 1374الف، ص 274). ازاينرو ميتوان گفت نظريه کنش منکر معاني واقعياند. به تعبير ديگر معاني زاييدۀ اعتبارند، و در نتيجه برساخته اجتماع خواهند بود. حال آنکه اين سخن راجع به همه معاني قابل تعميم نيست. بنابراين ناديده گرفتن معاني حقيقي يکي از نقدهاي وارد بر نظريهپردازان مکتب کنش است.
هرچند ما در صحنه اجتماع با قواعد و اعتبارات اجتماعي سروکار داريم و اينها مفاهيم اجتماعي و برساخته ذهن انساناند و نفسالامرشان هم همين عرصه اجتماع است، اما پيامدهاي اينها واقعي است. علامه طباطبائي ضمن تاييد اين نکته که صحنه اجتماع صحنه اعتبارات است، تصريح دارد که انسان با الهام از حقايق وجودي واقعي دست به ايجاد اين معاني اعتباري زده تا کنش تحقق پيدا کند، تا از رهگذر اين اعتبار بتواند نيازهاي خود را تأمين نمايد (طباطبائي، بيتا، ج 2، ص 187). براي مثال ازدواج امري اعتباري است، اما پيامدهاي آن اعتباري نيست و آثار و پيامدهاي واقعي دارد. يا طلاق يک معناي اعتباري است، اما پيامدهاي آن مانند فروپاشي خانواده و افزايش فساد يا جرم وجنايت به هيچ وجه اعتباري نيست. علاوه بر آن به اعتقاد اکثر مفسران مسلمان ما حقيقتي به نام تجسم اعمال داريم و اينکه اعمال انسانها گم نميشود، بلکه در جهاني ديگر به نام جهان آخرت تجسم پيدا ميکند (طباطبائي، 1380، ج 1، ص 645).
بنابراين اين نکته علامه طباطبائي که انسان با الهام از حقايق وجودي واقعي اقدام به اعتبارسازي ميکند، بدان معنا خواهد بود که اعتبارات اجتماعي متفرع بر معاني حقيقي خواهند بود، و دقيقاً به همين خاطر است که اعتباريات پيامدهاي واقعي دارند. ازاينرو برخي محققان در تعريف فرهنگ (بخوانيد نظام اعتباري اجتماعي)، آن را صورت تنزليافته معنا به عرصه فهم عمومي و رفتارهاي مشترک و کنشهاي اجتماعي دانستهاند (پارسانيا، 1391، ص 126). به تعبير ديگر، براي معاني حقيقي سه مرتبه ميتوان در نظر گرفت: مرتبه نخست ذات و نفس الامر اين معاني است با مختصاتي کلي و محدود به زمان و مکان خاصي نيستند. مرتبه دوم جايي است که افراد انسانها از رهگذر تفکر، ديالکتيک، تمرين... و بالاخره با حرکت جوهري خود، به آن معاني راه ميبرند، و بر اثر اتحاد عالم و معلوم با آنها متحد ميشوند. البته اتحاد معاني حقيقي با افراد سبب نميشود موطن نخست خود و احکام آن را از دست بدهند و به دنبال وحدتي که فرد با عمل و اراده خود دارد در عرصه عمل و رفتار انسان قرار ميگيرد. در مرتبه سوم معاني حقيقي به توسط افراد به عرصه اجتماع وارد ميشوند و هويت بين الاذهاني و عمومي به خود ميگيرند. در نتيجه اين معاني در متن زندگي و در قالب باورها، عادتها نهادها و کنشهاي اجتماعي نمود و بروز مييابند (همان، ص 125ـ126).
2ـ2ـ7. منحصر کردن معاني در فراگرد کنش متقابل
از منظر برخي متفکرانِ نظريه کنش متقابل نمادين، معنا نه از فراگرد ذهني بلکه از فراگرد کنش متقابل برميخيزد (ريتزر، 1374الف، ص 284). لذا تمام معاني موجود نزد انسان به توسط کنش افراد با يکديگر پديد ميآيند. به عبارتي علت ايجادي معاني نزد افراد همان کنش اجتماعي متقابل نمادين است. به نظر ميرسد لازمه چنين رويکردي اين خواهد بود که رفتار معنادار، معناداري خود را از مناسبات اجتماعي حاکم بر آن ميگيرد و خود ذاتاً اقتضاي هيچ معنايي ندارد. بر اين اساس در يک کنش زباني ميان دو فرد، الفاظ و کلمات در ذات خود و بدون لحاظ ظرف اجتماع و نحوه برداشت فرد مقابل و شيوه واکنش وي خود واژهها هيچ اقتضاءات معنايي ندارند. و حال آنکه به نظر ميرسد خود الفاظ در هر زباني معناي متمايزي دارند، فارغ از التفات مخاطب و واکنش رفتاري او به هنگام شنيدن کلمات. هرچند ناديده گرفتن گوينده و حالات و موقعيت ونيت وي در حين تکلم غفلت از واقعيت زبان و نقش تعيينکننده متکلم در شکلدهي به معنا و پيام عبارات به شمار ميرود.
بههرحال همچنانکه ميتوان نمونههايي نشان داد که افراد در برابر جملات خاصي واکنش رفتاري مشابه از خود نشان ميدهند، و بالتبع آنها (رفتارها) را به عنوان معاني آن عبارات قلمداد کرد، موارد بسياري را نيز ميتوان نشان داد که همان عبارات تمايل به انجام رفتار خاص و مشترکي را برنميانگيزد؛ پس طبق نظريه کنش بايد گفت معناي آن عبارات متنوع و مختلف بايد باشد، در حالي که چنين نيست و در عرف هر زباني اين عبارات معناي خاص و معيني دارند. براي مثال در موارد بسياري، عبارات سياسي يا نطقهاي مبيّن مواضع ايدئولوژيک نميتواند واکنش يکساني را ايجاد نمايد (به علت اينکه مخاطبان داراي گرايشهاي سياسي، اعتقادي و فلسفي متفاوتي هستند)، اما اين اختلاف در واکنش معناي آن عبارات را متفاوت نميسازد، و همگان معناي مشابه و مشترکي را ميفهمند و در عين حال واکنش واحدي نشان نميدهند (واعظي، 1390، ص 81).
3ـ2ـ7. انکار گرايشهاي فطري
علاوه بر آنچه تاکنون گفتيم، اساساً هر کدام از انسانها در درون خود گرايشهاي خاصي مييابد و اين جامعه نيست که اين گرايشها را در اختيار انسانها گذاشته باشد، مثل گرايش به خداپرستي يا گرايش به ازدواج. بديهي است که انسان به چيزي گرايش ميکند که نسبت بدان به نحوي علمي از آن دارد. به تعبير برخي متفکران، وقتي انسان در درون خود احساس نياز به همسر ميکند، چنين نيست که نفهمد آيا ميخواهد از درخت بالا برود يا کره ماه برود يا ميخواهد زن بگيرد؛ بنابراين گرايشهاي فطري يا غريزي ما مسبوق به علم است؛ و انسان تا علم حصولي يا حضوري به چيزي کسب نکند، گرايشي نسبت به آن چيز پيدا نخواهد کرد (مصباح يزدي، 1386، ج 1، ص 44).
4ـ2ـ7. غلبه بعد گرايشي بر بعد معرفتي
براساس رهيافت کولي، انسان از دو عنصر گرايش و آگاهي بهره ميبرد، و در اين ميان بعد گرايش بر بعد آگاهي غلبه دارد؛ به گونهاي که عنصر آگاهي تنها جنبه ابزاري داشته است. براي توضيح بيشتر ميگوييم وقتي فرد از رهگذر ديدن خود در آينه ديگري متوجه ميشود که طرف مقابل از او ناراحت شده است، فرد خودش هم ناراحت ميشود؛ يعني اينکه ملاک درستي و نادرستي رفتار نيست، بلکه ملاک تأييد و عدم تأييد طرف مقابل است. لذا آگاهي تبديل به ابزاري گشت براي اينکه کنشگر بفهمد طرف مقابل ناراحت است. به بيان ديگر آگاهي گرايش فرد را تحريک کرده احساس ناراحتي ميکند و از آن پس در ادامه طوري رفتار ميکند تا حس رضايتمندي را از راه راضي کردن طرف مقابل در خودش ايجاد نمايد؛ بنابراين آگاهي کارکرد خودش را از دست داده است. کارکرد آگاهي اينکه درست و غلط رفتار را به ما نشان دهد؛ اما در اينجا، آگاهي تحت تأثير گرايش قرار گرفته است. ازاينرو بعد شناختي تحت تأثير احساسات و گرايشها به محاق رفته است. هرچند چنين نظريهاي در آيينه برخي رفتارهاي انسانها مصداقيت پيدا ميکند، اما نميتواند تمام کنشهاي انسانها را پوشش دهد؛ پزشکي که داروي تلخي را براي بيمارش تجويز ميکند، براي او مهم نيست که بيمار احساس نارضايتي ميکند. آنچه براي او مهم است، همان تشخيص درست و مطابق با واقع خواهد بود.
5ـ2ـ7. تقليلانگاري معرفت به ساحتهاي اجتماعي
نگاه به هستي از منظر مکتب کنش متقابل نمادين که به نفي حقيقت و نسبيتگرايي منجر ميشود، ما را به اين نکته رهنمون ميسازد که مبناي معرفتشناختي اين مکتب بر تقليل معرفت و حقيقت به ساحتهاي اجتماعي و روابط ميان افراد استوار يافته است. اساساً پراگماتيسم بر آن است که ذهن و عين در رابطهاي متقابل تعينبخش يکديگرند؛ زيرا به اعتقاد پراگماتيستها اشيا حقيقتاً در خود بامعنا نيستند و اين بدان معنا نيست که اشيا يا خصلتهاي آنها بدون تصور ذهني ما در خارج وجود ندارند، بلکه ازآنجاکه پراگماتيسم منفعتگرايي را نقطه عزيمت خود قرار داده است، لذا اهميت معناي هر پديدهاي در رابطه با بهرهگيري افراد از آن معناست. ازاينرو شناخت حقايق درواقع شناخت معاني مهمي است که توسط افراد به کار ميرود. اين نوع نگاه در بزرگان مکتب کنش متقابل نمادين اعم از هربرت ميد، بلومر و کولي در قالب مباني روششناختي آنان بروز و نمود دارد؛ ازاينرو تصريح دارند معاني نه ذاتي اشيا و نه ذهنياند بلکه حاصل کنش متقابل اجتماعياند؛ چنانکه معتقدند اساساً هويت هر فرد يا همان «خود» از رهگذر پويشهاي کنش متقابل اجتماعي شروع به رشد نموده و از همان طريق کامل ميگردد (تنهايي، بيتا، ص 224). التزام به اين معنا به عنوان يک مبنا مکتب کنش را با اشکالات زياد ديگري مواجه ميکند، که در اينجا به مهمترين آنها ميپردازيم:
6ـ2ـ7. انتفاي امکان مطابقت و عدم مطابقت يا عدم امکان ارزيابي
براساس رويکرد فوق، ديگر هيچ آموزهاي از جمله دعاوي مکتب کنش متقابل نمادين را نميتوان مورد ارزيابي قرار داد. به عبارتي ملاکي براي صدق و کذب وجود نخواهد داشت؛ چراکه حقيقتي وراي فهم و تصورات انسان وجود ندارد. در نتيجه، بحث از کشف و نيل به واقعيت محلي از اعراب نخواهد داشت، و نوعي نسبيت حاکم خواهد بود. مکتب کنش متقابل نمادين براساس مباني فلسفه پراگماتيسم ملاک صدق و کذب را در جامعه مبتني بر فهم انساني قرار ميدهد، جدا از اينکه حقيقتي وراي اين فهم انساني و جود داشته باشد. به عبارتي انسان ميشود يک موجود معناساز، بدون آنکه حقيقتي را قائل باشد. لازمهاش اين است که بساط نظريه کشف در علم و معرفت برچيده شود و نوعي نسبيت در معنا و مفهوم بهوجود آيد. نتيجه چنين نگرشي، از بين بردن هرگونه حقيقت مطلقي است که بخواهد مبنا براي يک سري مسائل اجتماعي قرار گيرد. بر اين اساس مکتب پراگماتيسم مفاهيم و گزارههايي را وارد علم ميکند که پوزيتيويسم بدان قائل نيست. براي مثال، دين قابليت ورود در علم را پيدا ميکند؛ البته ديني که براي انسان مفيد باشد. اما از نگاه توحيدي، مفيد يا غيرمفيد بودن و کارآمدي يک نظر يا يک رفتار بر مدار حقيقت است، نه اينکه حقيقت را دائر مدار مفيد بودن و کارآمدي بدانيم (تيموري، 1392، ص 120ـ121).
7ـ2ـ7. يقين روانشناختي به جاي يقين منطقي
براساس رويکرد پراگماتيستي، پرسش از مبدأ و اصل يک عقيده لازم نيست و به جاي آن بايد پرسيد چقدر اين عقيده براي انسان مفيد است. لذا هر عقيدهاي و هر چيزي که منافعي داشته باشد ذهن تصديق ميکند که آن عقيده و شيء درست است. چنين رويکردي معرفت را به ساحت نفع و ضرر شخصي و مادي و روابط اجتماعي تقليل داده، و اين يعني دخالت دادن اراده انسان در متن واقعيت و صدق و کذب قضاياست؛ يعني چيزي صادق است و واقعيت دارد که به نفع فرد باشد. يقيني که بر اين اساس شکل ميگيرد دائرمدار منفعت است؛ لذا جنبه روانشناختي دارد و به خوشايند و بدايند افراد گره خورده است. لازمه اين مطلب، شکاکيت، نسبيت فهم و نسبيت حقيقت خواهد بود (تيموري، 1392، ص 121).
3ـ7. نقدهاي انسانشناختي
1ـ3ـ7. انفعال در برابر اقتضائات جامعه
در رهيافت کولي «خودآيينهسان» و يا رهيافتي که گافمن ارائه کرده است، با انسانهايي روبهروييم که بيشتر در برابر اقتضائات جامعه و فشارهاي آن منفعلاند، و هرچند هم که تلاش مقاومتي از خود بروز ميدهند، اما در کل اين طرف مقابل و جامعه است که بيشترين تأثيرگذاري را دارد. براساس اين دو رهيافت، خويشتن و هويت فرد بر اثر تعامل با افراد ديگر رقم ميخورد. اين نوع نگرش هرچند مصاديقي در ميان انسانها پيدا ميکند، ولي در طول تاريخ نمونههاي بسياري در زمان خود يا در طول تاريخ داريم که برخلاف اقتضائات جامعه رفتار کردند. براي مثال افراد قهرمان و تاريخساز در طول تاريخ داشتيم که در برابر القائات جامعه خويش ايستادگي کردند و برخلاف توقعات جامعه و اطرافيان خويش رفتار کردند؛ مانند پيامبران الهي که همواره رنگ محيط به خود نگرفتند و برخلاف جامعه و محيط هويت خود را تعين بخشيدند. بنابراين اين دو رهيافت نميتوانند اين نوع کنشگري را پوشش دهند. علاوه بر آن، اين پرسش مطرح است که انسان پيش از شکلگيري جامعه و يا در همان مراحل اوليه شکلگيري جامعه آيا خودي نداشت؟ به تعبير ديگر، ما در نظريههاي اين مکتب، با نوعي تضاد و ناهمگوني مواجهيم. از سويي تأکيد بر انگيزه، معنا، موقعيت و نماد تأکيد بر فرد و رويکرد خردبينانه و بيتوجهي به ساختارها و جامعه را تداعي ميکند. اما از سوي ديگر در رهيافتهاي گافمن، کولي و حتي ميد، به نوعي تأثير جامعه و محوريت ساختارهاي پهن دامنه بهنحو برجسته در شکلگيري و تفسير کنش شاهد هستيم. به تعبير ديگر ميزان نقش هرکدام از اين دو دسته در نظريههاي مکتب کنش متقابل نمادين تعيين نشده است.
2ـ3ـ7. انکار بعد غيرمادي انسان
تأثيرپذيري نظريه کنش متقابل نمادين از آبشخورهاي فکري سودگرايي، داروينيسيم، پراگماتيسم و رفتارگرايي بيشک در ترسيم مختصات انسانشناختي اين نظريه نيز سرايت پيدا کرده است. ازاينرو دقت در رهيافتهاي متفکران عمده نظريه، انساني را به تصوير ميکشاند که تفاوت ماهوي با ديگر حيوانات و جانوران ندارد. مهمتر اينکه تنها از بعد مادي برخوردار است و بعد الهي و ماورايي ندارد. در نتيجه تمام کنشهاي وي در چارچوب ماده و عالم اين جهاني خلاصه ميشود؛ حال آنکه انسان علاوه بر بعد مادي، بعد غيرمادي و قدسي داشته و بسياري از کنشهاي وي تنها در آن قالب ميگنجد. در مواردي با کنشهايي مؤمنانه مواجهيم؛ مانند عدالتورزي؛ حتي آنجا که به ضرر خود باشد. يا توبه و انقلاب دروني که سبب ميشود مسير زندگي و جهت کنشگري 180 درجه دستخوش تغيير گردد. اين نوع کنشگري در چارچوب مکتب کنش قابليت تفسير ندارد.
4ـ7. نقد هستيشناختي
1ـ4ـ7. نفي امور مافوق طبيعي
براساس رويکرد مادي مکتب کنش وراي اين جهان مادي جهان ديگري نخواهد بود و عالم هستي محدود به همين عالم طبيعت است. بنابراين تفسير نظريه کنش از انسان و رفتارهاي وي با قطعنظر از عالم ماوراي طبيعت خواهد بود. به بيان ديگر، اين نگرش تأثيرگذاري رفتار انسان بر نظام هستي را منتفي ميداند؛ و حال آنکه طبق آموزههاي ديني احسان و محبت به ديگران و يا ظلم اجتماعي سبب دخالت عوامل غيبي و ايجاد تحولات بزرگ در زندگي فردي و اجتماعي انسان خواهد شد. قرآن کريم ميفرمايد: «وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ وَلَكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْنَاهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ (اعراف: 96). شايد گفته شود که آيه فوق شاهدي بر اينکه عواملي مانند ايمان و تقوا دلالتي بر تأثير عوامل غيبي بر معلول کنش است نه بر عامل کنش. در پاسخ بايد گفت هرچند اين معنا قابل انکار نيست، با اين توضيح ايمان و تقوا يعني به مدد گرفتن و استعانت از خداوند متعال که فعال مايشاء است، امري که ماديگرايان دليل متقني براي نفي آن ندارند. اما علاوه بر اين معنا ميتوان گفت ايمان و تقوامداري درواقع باعث همافزايي قدرت عامل نيز ميشود، آنهم از رهگذر ايجاد داعي و انگيزه مضاعف در درون کنشگر؛ با اين توضيح که ايمان به خدا و تقوا يعني اينکه کنشگر حضور خدا، معيت خدا و پشتيباني خداي رحيم رحمان قادر مستعان را در صحنه کنش احساس نمايد و انگيزهاش براي انجام يا ترک کنش بيشتر شود. طبيعي است در تفسير کنش نيز عامل غيب و ماوراء بايد لحاظ گردد.
نکته مهم آنکه وقوع چنين تحولاتي به لحاظ تاريخي قابل اثبات است. به عبارت ديگر گزارههاي تاريخي از دخالت عوامل ماورايي در ايجاد تحولات اجتماعي به سبب رفتارهاي اجتماعي معين انسانها وجود دارد و براساس روش تاريخي قابل اثبات است. براي مثال تاريخ گزارشي از جنگ تاريخي بدر به ما ميدهد که در طي آن مسلمانان با اينکه به لحاظ مادي و تجهيزات جنگي خيلي در تنگنا و مضيقه بودند ولي به علت داشتن عوامل معنوي مانند: ايمان، صبر و توکل بر خداوند توانستند مشرکان بتپرست را شکست دهند. در دوران معاصر نيز رزمندگان ايراني در دفاع از مقدسات و سرزمين خود با صبر و استقامت و استمداد از ذات مقدس اله با وجود کمي عده و عدد، توانستند در مقابل چهل کشور جهان ايستادگي کنند و متجاوزان بعثي را از سرزمين خود بيرون کنند.
نتيجهگيري
ارزيابيهاي انتقادي فوق بهويژه مواردي همچون عدول از مباني، بيتوجهي به علل کنش اجتماعي (فقدان تبيين علّي)، نپرداختن به ابعاد پنهان کنش اجتماعي و نسبيگرايي ما را به اين نتيجه مهم رهنمون ميسازند که براساس نظريههاي مکتب کنش متقابل نمادين امکان مقايسه کنشها و فرهنگها، امکان بررسي پيامدهاي کنشها و قواعد اعتباري و فرهنگي و بالاخره امکان بررسي درستي و نادرستي اهداف کنش که همان اهداف و مقاصد قواعد اعتباري وجود ندارد. در نتيجه در چارچوب اين مکتب ميتوان گفت امکان اصلاح و تعديل پديدههاي اجتماعي به طور عام و کنشهاي اجتماعي به طور خاص وجود نخواهد داشت، و اين با رسالت علوم اجتماعي در اصلاح و تعديل پديدههاي اجتماعي مغايرت دارد. بنابراين ميتوان مکتب کنش متقابل نمادين را به عنوان مکتب ويژه دوران گذار در نظر گرفت (گذار از پوزيتيويسم) که از سويي جامعهشناسان را بيش از پيش به ناکارآمدي پوزيتيويسم هم در تفسير مقوله آگاهي و هم در رويکرد تبييني آن در رابطه با پديدههاي اجتماعي به طور عام و کنش انساني به طور خاص متوجه ساخت، و از سوي ديگر با توجه به ارزيابيهاي انتقادي پيشگفته، لزوم ارائه نظريه جايگزيني را که بتواند تفسير و تبيين درستي از کنشهاي اجتماعي انسانها را به طور کامل پوشش دهد به اثبات رساند. به نظر ميرسد اين مهم امکانپذير است. البته با رجوع به متفکران مسلمان و ميراث فکري آنان در زمينه اجتماع.
- آزادارمکي، تقي، 1376، نظريههاي جامعهشناسي، تهران، سروش.
- الياسيفرد، اکبر و همکاران، 1395، «بررسي نظريه کنش متقابل نمادين از منظر جامعهشناسي پديدارشناختي»، در: کنفرانس ملي دانش و فناوري روانشناسي، علوم تربيتي و علوم اجتماعي، تهران.
- انواري، محمدرضا، 1390، «نقد و بررسي نظريه کنش متقابل نمادين»، معرفت، ش 167، ص 153ـ172.
- پارسانيا، حميد، 1391، جهانهاي اجتماعي، قم، کتاب فردا.
- ترنر، جاناتان اچ، 1378، مفاهيم و کاربردهاي جامعهشناسي، ترجمة محمد فولادي؛ محمد عزيز بختياري، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني.
- تنهايي، حسين ابوالحسن، 1377، درآمدي بر مکاتب و نظريههاي جامعهشناسي (قسمت دوم)، بيجا، مرنديز.
- ــــ ، بيتا، درآمدي بر نظريههاي جامعهشناسي، تهران، خردمند.
- تيموري، 1392، بررسي انتقادي مکتب کنش متقابل نمادين از منظر انديشمندان مسلمان با تأکيد بر آراء علامه طباطبائي، پاياننامة کارشناسي ارشد، قم، دانشگاه باقرالعلوم.
- رضادوست، کريم و همکاران، 1397، «بررسي تحليلي ـ انتقادي آراء و انديشههاي هربرت بلومر»، آفاق علوم انساني، ش 15، ص 13ـ32.
- روشه، گي، 1376، جامعهشناسي تالکوت پارسونز، ترجمة عبدالحسين نيکگهر، تهران، تهران، تبيان.
- ريتزر، جورج، 1374الف، نظريه جامعهشناسي در دوران معاصر، ترجمة محسن ثلاثي، چ دوم، تهران، علمي و فرهنگي.
- ـــــ ، 1374ب، بنيانهاي جامعهشناسي، ترجمة تقي آزادارمکي، تهران، سيمرغ.
- طباطبائي، سيدمحمدحسين، 1380، تفسير الميزان، ترجمة سيدمحمدباقر همداني، قم، دفتر نشر اسلامي.
- ـــــ ، بيتا، اصول فلسفه و روش رئاليسم، تهران، صدرا.
- فرامرز قراملکي، احد، 1380، روششناسي مطالعات ديني، مشهد، دانشگاه علوم اسلامي رضوي.
- کرايب، يان، 1381، نظرية اجتماعي مدرن از پارسونز تا هابرماس، چ چهارم، تهران، آگاه.
- کوزر، لوئيس، 1368، زندگي و انديشه بزرگان جامعهشناسي، ترجمه محسن ثلاثي تهران، علمي و فرهنگي.
- مصباح يزدي، محمدتقي، 1386، مشکات، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني.
- نيازي، محسن و همکاران، 1394، «بررسي و تحليل نظريه کنش متقابل نمادين»، در: همايش کنفرانس بينالمللي علوم انساني، روانشناسي و علوم اجتماعي، تهران، مركز همايشهاي بينالملي صدا و سيما.
- واعظي، احمد، 1390، نظريه تفسير متن، قم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه.
- Blumer, Herbert, 1969, Sembulic Interacionism Perspective and Method, London, University of California Press.