معرفت فرهنگی اجتماعی، سال دوم، شماره اول، پیاپی 5، زمستان 1389، صفحات 103-122

    تأثیر ارزش‌ها بر علوم انسانی

    نوع مقاله: 
    پژوهشی
    نویسندگان:
    مجتبی مصباح / استاديار مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني / M-mesbah@Qabas.net
    چکیده: 
    عموماً ارزش ها بیانگر امور شایسته و بایسته تلقّی می شوند، نه امور موجود و محقق. اما آنچه از علم انتظار می رود بیان حقایق و واقعیت های موجود است. بر این اساس، در حوزة علوم انسانی نیز ممکن است چنین به نظر برسد که باید تنها از پدیده های انسانی و روابط واقعی موجود میان آنها با مبادی و نتایج شان سخن گفت. در این صورت، چگونه میان ارزش ها با علوم انسانی ممکن است نسبتی ایجابی برقرار شود؟ این نوشتار، در پی آن است که نشان دهد برخی از علوم انسانی، مانند اخلاق، اساساً ماهیتی ارزشی دارند و سایر علوم انسانی نیز در تعیین غایت و اهداف، و تحدید اصول کاربردی، از ارزش ها متأثرند و ارزش های مورد قبول عالمان علوم انسانی، به طور آگاهانه یا ناآگاهانه در این علوم تأثیر می گذارند. و بدین جهت، چنانچه به عنوان محقق علوم انسانی، نگرش ارزشی متفاوتی داشته باشیم، باید به علوم انسانی متفاوتی نیز ملتزم باشیم.
    Article data in English (انگلیسی)
    Title: 
    The Effects of Values on Human Sciences
    Abstract: 
    Values generally refers to what one ought to do, not to what exists. However, science is expected to explain existing realities and truths. Accordingly, it seems suitable to discuss nothing other than human phenomena and the real relation between them along with their principles and results in the realm of human sciences. The question that arises here is: how can a positive and causative relation be established between values and human sciences? The present paper tries to prove that some human sciences, such as ethics, essentially has a value nature, that other human sciences are influenced by values in determining the aims, and limiting the applied principles, and that the values accepted by the scholars of human sciences consciously or unconsciously exert influence on these sciences. Therefore, as researchers of human sciences, having different value attitudes, we have to comply with the different human sciences, as well.
    References: 
    متن کامل مقاله: 


    مقدمه
    دربارة دخالت و تأثير ارزش در علوم به طور كلي، و در علوم انساني، به طور خاص، مباحث متنوعي مطرح شده است: برخي از اين مباحث جنبة معرفت‌شناختي دارد، برخي مربوط به رعايت قواعد اخلاقي در حوزة تعليم و تعلم و تحقيق و پژوهش است و در اخلاق كاربردي مورد بحث و بررسي قرار مي‌گيرد. برخي نيز مربوط به اين است كه مسائل خود اين علوم تا چه اندازه ممكن است تحت تأثير مباني ارزشي مورد قبول عالمان اين علوم قرار گيرند. در صورتي كه مباني ارزشي در استنتاج نتايج علمي بتوانند دخيل باشند، آيا اين دخالت و تأثير مطلوب است و بايد وجود داشته باشد، يا نامطلوب است و بايد از آن پرهيز كرد، يا صرف نظر از مطلوب يا نامطلوب بودن، امري اجتناب ناپذير است و بايد به پيامدهاي آن توجه داشت. 
    در اين مقال، پس از تعريف واژگان كليدي، با اشاره به ديدگاه‌هاي موجود درباره تأثير ارزش در علوم انساني، انواع تأثير قابل فرض براي اين تأثير را دسته‌بندي كرده، با تعيين محل بحث، ديدگاه خود را در اين باره بيان خواهيم كرد. در پايان، به بيان نمونه‌هايي از تأثير ارزش در علوم انساني خواهيم پرداخت.
    مفهوم‌شناسي
    ابتدا لازم است مقصود خود را از «ارزش» و «علوم انساني» مشخص كنيم تا در بحث از تأثير يا عدم تأثير ارزش در علوم انساني، موضوع بحث روشن شود.
    ارزش
    واژه «ارزش» در علوم مختلف همچون، اقتصاد، اخلاق، حقوق، سياست، جامعه‌شناسي، روان‌شناسي، منطق، معرفت‌شناسي، هنر و زيبايي‌شناسي به كار مي‌رود. ازآنجا كه اين كاربردهاي متنوع به علوم و دانش‌هاي مختلف مربوط است، برخي محققان در رشته‌هاي مربوط، به‌مناسبت كاربردهايي كه اين واژه در آن دانش خاص دارد، به تحليل «ارزش» پرداخته‌اند. به‌طور مثال، آدام اسميت،   اقتصاددان مشهور قرن هيجدهم، موضوع ارزش را در مقام يكي از مباحث نظريه اقتصادي خود مورد بررسي قرار داد.  پس از وي، فيلسوفاني، از قبيل لوتز ، ريچل  و نيچه  اين مفهوم را در معنايي بسيار وسيع‌تر مورد توجه قرار داده، آن را در درجة اول اهميت در تفكر خود قرار دادند.  در قرن نوزدهم، با توجه به طرح گسترده اين مسائل در علوم مختلف، اين تصور پديد آمد كه گويا همه اين كاربردها به خانواده‌اي واحد تعلق دارند و با اين واژه، به‌جاي آنكه از آنچه بوده، هست يا خواهد بود گزارش دهند، دربارة آنچه بايد باشد يا نبايد باشد، سخن مي‌گويند. بدين ترتيب، رشته‌اي خاص به‌نام «ارزش‌شناسي»  شكل گرفت. اين رشته، كه شاخه‌اي از فلسفه عملي است، به تبيين و بررسي حقيقت ارزش‌ به‌طور كلي، انواع ارزش، تحليل ارزش‌ها، معاني، ويژگي‌ها، سرچشمه‌ها، ملاك‌ها و معيارهاي اندازه‌گيري، و جايگاه معرفتي آنها مي‌پردازد.  يكي از محققان غربي، با مطالعه حدود چهار هزار اثر منتشر شده در موضوع ارزش، حدود يك‌صد و چهل تعريف در سخنان عالمان علوم مختلف براي «ارزش» يافته است. 
    علي رغم كاربردهاي متنوع اين واژه، شايد بتوان وجه مشترك جامعي در موارد كاربرد يافت و آن را به عنوان هسته اصلي معنايي اين واژه معرفي كرد. به نظر مي‌رسد، در همه كاربردها نوعي مطلوبيت ملاك ارزش‌مند دانستن چيزي است. در نتيجه، مي‌توان ارزش را معادل مطلوبيت دانست. البته امر واحد ممكن است از دو جهت مختلف مطلوب و نامطلوب باشد، چنانكه ممكن است درجه مطلوبيت آن از جهات گوناگون متفاوت باشد، يا يك مفهوم ارزشي، در دو دانش متفاوت به دو لحاظ مختلف به كار رود. براي مثال، چه بسا نوعي فعاليت اقتصادي سودآور، از جهت اقتصادي مطلوب و ارزش‌مند باشد، و با اين حال، مستلزم زير پا گذاردن برخي قواعد اخلاقي بوده، از جهت اخلاقي نامطلوب و ضدارزش تلقّي شود. همچنين ممكن است ارزش هنري يك اثر باستاني، بسيار بيشتر از ارزش اقتصادي آن باشد. نيز ارزش صدق به لحاظ منطقي به گزاره‌اي قابل اطلاق است كه با واقعيت مطابق باشد، در حالي كه صدق اخلاقي وصف سخني است كه با اعتقاد گويندة آن سخن مطابق باشد.
    بدين ترتيب، هنگامي كه از تأثير ارزش‌ها در علوم انساني سخن مي‌گوييم، بايد تعيين كنيم كه مقصود ما كدام ارزش‌ها است. البته مي‌توان دربارة تأثير همه انواع ارزش در اين علوم سخن گفت. اما به نظر مي‌رسد، آنچه بيشتر شايسته توجه و مورد نياز است، ارزش‌هايي است كه بي‌واسطه بر افعال اختياري ما اطلاق مي‌شوند، نه ارزش‌هايي همچون صدق و كذب منطقي كه وصف گزاره‌ها قرار مي‌گيرند، يا ارزش‌هاي معرفت‌شناختي، مانند يقين، ظن و شك، كه باورهاي ما بدانها متصف مي‌شوند. البته حوزة افعال اختياري بسيار وسيع است و بدين جهت، ارزش‌هاي اخلاقي، حقوقي، سياسي، اجتماعي و اقتصادي، همگي در اين حوزه قرار مي‌گيرند. اما مي‌توان ارزش‌هاي اخلاقي را عام‌ترين ارزش‌ها در حوزة امور اختياري دانست؛ چرا كه ساير ارزش‌ها در اين حوزه با اهداف خاص و محدود سنجيده مي‌شوند. اما ارزش‌هاي اخلاقي با توجه به عام‌ترين هدفي كه در زندگي برمي‌گزينيم، انتخاب مي‌گردند. از اين‌رو، همة فعاليت‌هاي حقوقي، سياسي، اجتماعي و اقتصادي، نهايتاً به لحاظ اخلاقي قابل ارزيابي هستند.
    بنابراين، در اين مقاله، مقصود ما از «ارزش»، ارزش اخلاقي به معناي وسيع آن است كه همة رفتارهاي اختياري از جهت عام‌ترين هدف مطلوب در زندگي را در بر مي‌گيرد.
    علوم انساني
    درباره «علوم انساني»  يا آنچه گاه معادل اين علوم تلقّي مي‌شود ـ مانند علوم فرهنگي،   علوم رفتاري،   علوم روحي،  علم توصيف افكار،   علوم دستوري و هنجاري،  علوم اجتماعي  و علم عقلي  ـ تعاريف گوناگوني ارائه شده است. برخي آن را شاخه‌اي از دانش مي‌دانند كه موضوع آن انسان و فرهنگ است. برخي آنها را مجموعه‌اي از علومي دانسته‌اند كه موضوع تحقيق آنها فعاليت‌هاي مختلف بشر است؛ فعاليت‌هايي كه شامل روابط افراد بشر با يكديگر، روابط افراد با اشيا و نيز آثار و نهادها و مناسبات ناشي از اين روابط مي‌شود.  بعضي ديگر در تعريف خود، علاوه بر موضوع اين علوم به ديدگاه خود درباره روش تحقيق در اين علوم نيز اشاره كرده، آنها را دانش‌هايي دانسته‌اند كه با روش‌هاي تحليلي يا نقادانه به ارزش‌ها يا «تجليات انساني»  مي‌پردازند. مقصود از تجليات انساني، گفتارها، رفتارها و ساير مظاهري است كه از انسان بروز مي‌يابند. علاوه بر تعاريف گوناگون، تلقّي صاحب‌نظران درباره اينكه چه علومي را بايد در زمره علوم انساني محسوب كرد نيز متفاوت است و در طول تاريخ نيز، برداشت يكساني از اين علوم وجود نداشته است. براي پرهيز از تطويل بحث، در اينجا تنها مقصود خود را از علوم انساني بيان مي‌كنيم. بررسي تفصيلي تعاريف و مقايسه مصطلحات رايج در اين باره و مصاديق اين علوم را به جاي ديگر وامي‌گذاريم. در اين مقاله، مقصود ما از «علوم انساني»، علومي هستند كه به مطالعه و بررسي مظاهر فردي يا اجتماعي انسان، از آن جهت كه انسان است مي‌پردازند و هدف از تكوين آنها يافتن راه وصول به غايت مطلوب در زندگي است.
    توضيح آنكه گرچه همه دانش‌ها و علوم گوناگون با هدف و انگيزه عمومي كسب و گسترش آگاهي انسان از امور مختلف پديد مي‌آيند، عموماً اين شناخت مقدمه‌اي است در خدمت اهدافي ديگر كه مقصود نهايي انسان دست‌يابي به آنها است. براي مثال، كسب قدرت، افتخار، رفاه، خدمت به ديگران و رضايت خداوند، از اهداف و انگيزه‌هايي هستند كه وراي هدف و انگيزه كسب دانش، بسياري از دانشمندان و محققان را به تحقيق و توليد علم سوق مي‌دهند. در واقع، مطلوبيت شناخت و آگاهي معمولاً وابسته به مطلوبيت اموري است مانند آنچه گفتيم. به هر حال، آنچه نهايتاً هدف و انگيزه فرد از فعاليت‌هاي مختلف و از جمله، تحقيق، پژوهش و توليد علم است، غايت مطلوب اوست. اين غايت مطلوب مي‌تواند در گزينش رشته‌ها و شاخه‌هايي خاص از علوم و موضوعاتي خاص براي تحقيق، و در نتيجه، در نحوة بسط و گسترش علوم گوناگون مؤثر باشد. اين تأثير، گاه تنها در همين حد است كه كدام علوم يا چه بخش‌هايي از آنها تكوين يابند. اما برخي از علوم تكوين يافته به گونه‌اي هستند كه مي‌توان از آنها براي دست‌يابي به اهداف غايي گوناگون بهره برد. براي مثال، علوم طبيعي مي‌توانند براي همه غايات پيش‌گفته مفيد باشند، اما خود اين علوم نشان نمي‌دهند كه چگونه مي‌توان از اين علوم براي دست‌يابي به آن غايات استفاده كرد. در واقع، اين علوم نسبت به غايات مزبور خنثي هستند و مقتضي يكي از آنها نيستند. و بدين جهت، با همه آنها سازگارند. 
    اما برخي علوم، اساساً در پي شناخت راه‌هاي عملي وصول به غايات پيش گفته هستند و به معناي خاص، علوم ارزشي و عملي ناميده مي‌شوند. در اينجاست كه با تعدّد غايات، علوم عملي مزبور متعدد مي‌شوند. اخلاق هنجاري از جمله اين علوم است كه حاوي گزاره‌هايي براي نشان دادن راه‌هاي مناسب وصول به غايت مورد نظر و توصيه‌هايي عملي در اين باره است. 
    دسته سوم، علومي هستند كه از جهتي به دسته اول شبيه‌اند و از جهتي به دسته دوم. و در واقع، واسطه‌اي ميان اين دو دسته از علوم محسوب مي‌شوند. در اين علوم، محققان به دنبال مطالعه و بررسي روابط و آثار انساني انسان‌ها هستند. اما هدف از اين مطالعات، يافتن راه درست زندگي و توصيه آن به انسان در حوزه‌هاي مختلف است. به عبارت ديگر، مقصود از تكوين اين علوم، شناخت واقعيت‌هايي درباره انسان است كه بتوان با كمك آنها به غايت مطلوب رسيد. اين علوم هم حاوي گزاره‌هايي درباره توصيف پديده‌هايي درباره انسان هستند و هم مشتمل بر گزاره‌هايي تجويزي براي نشان دادن نحوة استفاده از اين واقعيت‌ها براي تحقق غايت مطلوب. مقصود ما از «علوم انساني» در اين نوشتار، دو دسته اخير از علوم است.
    ممكن است كسي مدعي شود كه علوم دسته سوم، تنها واجد گزاره‌هايي از نوع توصيفي هستند و هرچند اين علوم با هدف و انگيزه دست‌يابي به غايتي خاص تكوين يابند و مقتضي گزاره‌هايي تجويزي و توصيه‌اي نيز باشند، اما گزاره‌هاي تجويزي مزبور جزء علوم ياد شده نيستند و از اين جهت، اين علوم مانند علوم دسته نخست‌اند، كه صرفاً بيانگر واقعيت‌هايي هستند و مي‌توان از آنها براي دست‌يابي به غايات مختلف استفاده كرد. اما حقيقت آن است كه هرچند بكوشيم گزاره‌هاي تجويزي را از اين علوم جدا كنيم، بايد توجه كنيم كه گزاره‌هاي توصيفي در اين علوم رابطه پديده‌هاي انساني را با هدفي بيان مي‌كنند و با اين پيش‌فرض، مورد تحقيق قرار مي‌گيرند كه دست‌يابي به آن هدف، ارزش‌مند است. بنابراين، تفاوت اين علوم با دسته نخست، آن است كه در اين علوم، داوري‌هاي ارزشي فرد محقق درباره اهداف مطلوب انساني، به خود اين علوم جهت مي‌دهد، و از اين جهت، با علوم طبيعي متفاوت است. براي مثال، فيزيكدان، در مطالعات فيزيكي خود، نيازمند ارزش‌گذاري براي روابط پديده‌هاي فيزيكي نيست. به همين جهت، رابطه نيرو، جرم و شتاب جسم را بدون ارزش‌گذاري بررسي مي‌كند. اما عالم اقتصاد، با اين پيش‌فرض، كه كسب ثروت و توسعه آن مطلوب و ارزش‌مند است، به تحقيق درباره نحوة دست‌يابي به اين هدف مي‌پردازد و عوامل، موانع و روش‌هاي آن را مطالعه و بررسي مي‌كند. چنانچه اين هدف، مطلوب و ارزش‌مند نبود، اساساً توليد علم اقتصاد دليل و توجيهي نداشت.
    بدين ترتيب، هرچند فيزيك و شيمي نيز به نوعي به انسان مربوط هستند، اما به اهدافي كه براي انسان مطلوب و ارزش‌مند تلقّي مي‌شوند اختصاص ندارند. به عبارت ديگر، به انسان از آن جهت كه انسان است مربوط نمي‌شوند. اما دانش‌هايي مانند فيزيولوژي و پزشكي با شاخه‌هاي گوناگون آنها را، كه ارتباط نزديك‌تري با انسان دارند، از آن جهت كه به بررسي پديده‌هاي انساني مي‌پردازند، ممكن است جزو علوم انساني محسوب كنيم، اما با توجه به اينكه ويژگي‌هاي طبيعي انسان نيز همچون اجسام و اشياي مادي، قابل مطالعه و بررسي است، و از اين جهت، علوم مزبور به علوم طبيعي نزديك‌اند و ويژگي‌هاي انساني انسان مربوط به بعد روحي اوست، عموماً آنها را از دايره علوم انساني خارج مي‌دانند. همچنين عموماً «ادبيات و هنر» را از آن جهت كه بيان كنندة فرهنگ انساني هستند و «تاريخ» را از آن جهت كه نمايان‌گر حوادث گذشته در زندگي انسان است، در زمرة «علوم انساني» مي‌شمارند. ممكن است تصور شود كه اين علوم تنها توصيفي هستند. اما بايد توجه داشت كه ادبيات و هنر واجد محتوايي ارزشي هستند و سبك و محتواي خود را ترويج مي‌كنند و از اين جهت، متضمن تجويز و توصيه‌اند. همچنين علم تاريخ، مقدمه‌اي براي تحليل تاريخ و ارزيابي حوادث تاريخي است و مقصود از آن، يافتن قدرت پيش‌بيني حوادث براي عبرت آموزي و پيش‌گيري از حوادث ناگوار و الگوبرداري از شخصيت‌هاي تاريخي مثبت و ارزش‌مند است. بنابراين، علوم مزبور نيز واجد يا مقتضي گزاره‌هايي تجويزي هستند و نسبت به غايات مطلوب عالمان آنها خنثي نيستند. چنانكه اخلاق توصيفي نيز مقدمه‌اي براي داوري، الگوبرداري و تربيت اخلاقي است و هرچند بتوان آن را علمي جداگانه و فاقد گزاره‌هاي تجويزي محسوب كرد، اما مقتضي تجويز و توصيه است و كسي كه به اين توصيف مي‌پردازد، افزون بر شناخت نوعي واقعيت، هدفي تربيتي را دنبال مي‌كند.
    بدين ترتيب، مي‌توان گفت علوم انساني در برابر علوم طبيعي قرار مي‌گيرند و شامل دانش‌هايي همچون اخلاق، حقوق، سياست، فلسفه، اقتصاد، روان‌شناسي، جامعه‌شناسي، مديريت، علوم تربيتي، تاريخ، ادبيات و هنر مي‌شوند.
    اشاره به مهم‌ترين ديدگاه‌ها درباره رابطه ارزش‌ها و علوم انساني
    اميل دوركيم (1858 ـ 1917 م.) جامعه‌شناس معروف بر آن بود كه جامعه‌شناسي به عنوان يك علم، نبايد خود را به قضاوت‌هاي ارزشي آلوده كند.  ماكس وبر (1864 ـ 1920 م) نيز بر تفكيك بي قيد و شرط واقعيت‌هاي تجربي از ارزيابي اين واقعيت‌ها تأكيد داشت.  در واقع، كساني مانند دوركيم و وبر، با پذيرفتن امكان تأثير و دخالت ارزش‌ها در حوزة علوم انساني، و امكان جلوگيري از اين تأثير، و با نامطلوب دانستن آن، بر لزوم جلوگيري از دخالت ارزش‌داوري‌ها در حوزة اين علوم تأكيد مي‌ورزيدند.
    در مقابل، برخي تفكيك ميان ارزش‌ها و واقعيات را از جهت تأثير گذاري دسته اول بر دسته دوم، ناممكن مي‌دانند. ايشان براي اثبات مدعاي خود اشاره مي‌كنند كه عالمان علوم انساني، كار خود را بر پاية پذيرش ارزش‌مند بودن اموري همچون دانش و صداقت بنا نهاده‌اند. همچنين قضاوت درباره درست يا نادرست بودن روش يا نتيجه تحقيق، خود قضاوتي ارزشي است كه گريزي از آن نيست. ارزش‌هاي پذيرفته شده آنها، همچنين در انتخاب موضوع تحقيق، در بكارگيري روش علمي براي تحقيق در بسياري از موضوعات مربوط به روابط انساني و در كافي يا ناكافي دانستن شواهدي كه بر فرضيه‌هاي علمي خود مي‌يابند مؤثر است. چنانكه داوري‌هاي ارزشي آنها در تفسير و تبيين يافته‌هاي علمي و نيز در انتشار نتايج تحقيقات‌شان تأثير مي‌گذارد. همچنين دانشمندان اين علوم، هنگامي كه سرمايه گذاري مؤسسه‌اي را در تحقيقات خود مي‌پذيرند، ارزش‌هاي حاكم بر آن مؤسسه و اولويت‌هاي آن را مي‌پذيرند. بدين ترتيب، از ديدگاه اين افراد، ارزش‌ها در كار عالمان علوم انساني به طور طبيعي تأثير مي‌گذارد و صرف نظر از آنكه اين امر را مطلوب يا نامطلوب بدانيم، بايد توجه داشتيم كه اين تأثير امري واقعي و اجتناب ناپذير است. بنابراين، توصيه به اجتناب و پرهيز از آن، امري بيهوده است.
    مدافعان امكان و لزوم تفكيك علوم انساني از ارزش‌ها، با تأكيد بر انفكاك قلمرو واقعيت‌ها از ارزش‌ها و عدم ارتباط منطقي اين دو حوزه، در برابر اين گونه ايرادها پاسخ مي‌دهند كه اين ارزش‌ها پيشا علمي و خارج از حوزة خود علم هستند. منظور از عاري از ارزش بودن علوم انساني، اين گونه تأثيرات نيست. ايشان مي‌پذيرند كه برخي از دانشمندان با تخطي از قواعد اخلاقي، در توليد و نشر علوم دچار انحراف شده يا ديگران را به انحراف كشانده‌اند، اما معتقدند كسي كه استانداردهاي اخلاق حرفه‌اي را رعايت كند، نبايد در توليد، استنتاج و انتشار دستاوردهاي علمي از روش علم عدول كرده، قضاوت‌هاي ارزشي خود را در آنها دخالت دهد. بدين ترتيب، عاري از ارزش بودن علوم انساني، امري تجويزي است، نه توصيفي. بدين ترتيب، ايشان مي‌پذيرند كه در مواردي، ارزش‌ها در علوم انساني تأثير گذارده‌اند. اما چنان نيست كه نتوان مانع اين تأثير شد و از آنجا كه كار علم، كشف حقايق است، نه ارزش‌گذاري آنها، اين تأثير نامطلوب است و بايد از دخالت ارزش‌داوري‌ها در كار علمي جلوگيري كرد.
    رابطه ارزش و واقع
    پيش از آنكه دربارة تأثير ارزش‌ها بر علوم انساني قضاوتي داشته باشيم، مناسب است به رابطه ارزش‌ها با واقعيت‌ها اشاره كنيم. برخي چنين مي‌پندارند كه حوزة ارزش‌ها و واقعيت‌ها، دو حوزة كاملاً جداگانه‌اند و هيچ ارتباط منطقي ميان اين دو حوزه وجود ندارد. از ديدگاه ايشان، البته ممكن است كساني به اشتباه اين دو حوزه را با يكديگر مخلوط كنند و از يكي به ديگري پل بزنند. و براي مثال، از گزاره‌ها و علوم ناظر به توصيف واقعيت‌ها، گزاره‌ها و علومي را كه ناظر به بيان ارزش‌ها و هنجارهاست و متضمن خوب و بد، و بايد و نبايد است نتيجه بگيرند. اما از آنجا كه اين ارتباط منطقاً ناممكن است، اين كار به لحاظ منطقي مغالطه است و بايد از آن پرهيز كرد. اكنون اگر بپذيريم كه علوم انساني علومي توصيفي و بيان‌گر واقعيت‌هايي درباره انسان هستند، از ديدگاه مزبور دربارة عدم ارتباط منطقي ميان ارزش و واقع، چنين نتيجه گرفته مي‌شود كه گرچه امكان تأثير و دخالت ارزش‌ها در علوم انساني وجود دارد، اين امر نوعي مغالطه است كه بايد براي دست‌يابي به نتايج علمي درست و معتبر از آن پرهيز كرد.
    در لازم به يادآوري است كه صرف نظر از آنكه علوم انساني را علومي صرفاً توصيفي بدانيم، يا آنها را علومي دستوري و هنجاري به حساب آوريم ـ چنانكه در برخي تعاريف براي علوم انساني به هنجاري بودن آنها تصريح شده و برخي اساساً به جاي علوم انساني، از تعبير علوم هنجاري استفاده مي‌كنند ـ به نظر ما، همه ارزش‌ها بي‌ارتباط با واقعيت‌ها نيستند، بلكه بسياري از ارزش‌ها نوعي از واقعيت‌ها هستند و با واقعيت‌هاي ديگر نيز منطقاً ارتباط دارند. براي مثال، ارزش‌هاي اخلاقي، از رابطة واقعي ميان افعال اختياري انسان با آرمان اخلاقي انسان انتزاع شده، آن را توصيف و حكايت مي‌كنند و بر اساس آنكه اين آرمان، مبتني بر واقعيت‌هاي مربوط به جهان و انسان به درستي انتخاب شده و افعال مزبور در دست‌يابي به آن آرمان تأثير مثبت دارند يا خير، قابل ارزيابي عيني هستند. از اين رو، گزاره‌هاي اخلاقي از برخي گزاره‌هاي واقع‌نما به طور منطقي استنتاج مي‌شوند و نيز از آنها مي‌توان در استنتاج برخي گزاره‌هاي واقع‌نماي ديگر استفاده كرد.
    انواع تأثير قابل فرض براي ارزش‌ها در علوم انساني
    با توجه به آنچه در ديدگاه‌هاي مربوط به تأثير ارزش‌ها در علوم انساني بيان شد، به نظر مي‌رسد براي تأثير و دخالت ارزش‌ها در كار دانشمندان علوم انساني مي‌توان انحاي گوناگوني را فرض كرد. بر شماري انواع اين تأثيرها، مي‌تواند براي اظهار نظر در نزاع پيش گفته مفيد باشد. در اينجا مهم‌ترين موارد قابل فرض براي تأثير و دخالت ارزش‌ها در حوزة علوم انساني را برشماريم. در اين مرحله، درباره پذيرش يا عدم پذيرش تأثيرهاي ياد شده اظهار نظر نمي‌كنيم. داوري در اين باره را به مرحله بعد وامي‌گذاريم. گرچه شمارش انواع تأثير ارزش‌ها در علوم انساني، مبتني بر استقرا است و نمي‌توان آنها را عقلاً در موراد زير منحصر دانست، اما مي‌توان مهم‌ترين موارد تأثير مزبور را در پنج دسته زير خلاصه كرد:
    1. تأثير ارزش‌ها در اصل توليد يا انتشار علم يا بخشي از آن؛
    2. تأثير ارزش‌ها در فرايند فهم علم؛
    3. تأثير ارزش‌ها در داوري درباره علم؛
    4. تأثير ارزش‌ها در انتخاب اهداف و غايات علم؛
    5. تأثير ارزش‌ها در استنتاج اصول توصيه‌گر؛
    براي تأثير نوع نخست مي‌توان به نمونه‌هاي زير اشاره كرد:
    1ـ1. ارزش‌مند دانستن دانش و معرفت، موجب توليد علم مي‌گردد. پذيرفتن همين ارزش است كه عالمان علوم مختلف، از جمله دانشمندان علوم انساني را بر آن مي‌دارد تا با فائق آمدن بر دشواري‌ها و موانع، به توليد علم بپردازند، درباره آن بحث كنند، مقاله و كتاب بنگارند و از انتقادها به منظور تكميل و پيشرفت علم استقبال كنند.
    2ـ1. درجه ارزشي كه دانشمند براي معرفت‌هاي مختلف مي‌پذيرد، مي‌تواند در كنار انگيزه‌هاي ديگر، او را به سوي ترجيح دادن و اولويت قائل شدن براي تحقيق در موضوعي خاص و توليد علم در آن موضوع سوق دهد.
    3ـ1. ارزش‌مند دانستن صداقت و پايبندي به نتايج حاصل از تحقيق، مي‌تواند محققان را به پذيرفتن نتايج تحقيق و تسليم شدن در برابر حقيقت وادار كند و به آنها اين توان را ببخشد كه در برابر انگيزه‌هاي مزاحم و پيشنهادهاي وسوسه انگيز به زانو در نيايند و حقيقت را حتي به بهاي آبروي خود نفروشند. چنانكه ترجيح دادن برخي ارزش‌هاي ديگر، مانند مصالح اجتماعي و جلوگيري از سوء استفاده زر سالاران و زورمندان از نتايج علم، ممكن است دانشمند را از انتشار نتايج تحقيق خود منصرف سازد يا او را به انكار حقيقت وادار كند.
    4ـ1. ارزش‌هاي مورد قبول فرد ممكن است وي را وادار كنند كه از انجام دادن برخي تحقيقات چشم بپوشد؛ زيرا بررسي روابط انساني ممكن است از ديد وي همواره به لحاظ اخلاقي پسنديده نباشد. شايد محقق بدان جهت كه تحقيق در برخي امور را از مصاديق اموري ناشايست همچون عيب‌جويي، تفتيش عقايد يا كشف اسرار ديگران بداند، از انجام دادن تحقيقات در آن حوزه منصرف شود.
    براي تأثير نوع دوم، مي‌توان نمونه‌هاي زير را برشمرد:
    1ـ2. تمايلات و دل‌بستگي‌هاي دانشمند به ارزش‌هاي مورد قبول وي و نيز نفرت و انزجار او از آنچه وي ضدارزش تلقّي مي‌كند، مي‌تواند در فهم و استنباط علمي او مؤثر باشد. شايد محقق علوم انساني علي رغم آنكه روش علمي مؤيد آن است كه استفاده بانوان از حجاب به سلامت رواني جامعه كمك مي‌كند، بدان جهت كه از پيش، ديدگاهي منفي نسبت به حجاب اتخاذ كرده است، نخواهد آن را بپذيرد و آگاهانه يا ناخودآگاه وجود چنين رابطه‌اي را انكار كند. ارزش‌هاي مورد قبول دانشمند، همچنين مي‌توانند در كافي يا ناكافي دانستن شواهد براي تأييد يا تضعيف يك فرضيه تأثير بگذارند؛ زيرا درجه احتمالي كه دانشمند براي صدق فرضيه خود مي‌دهد ممكن است تحت تأثير عواملي رواني، مانند خواسته‌ها و تمايلات او قرار گيرد و ارزش‌هاي مورد قبول فرد، به نوبة خود در شكل گيري اين عوامل رواني تأثير دارند. شايد لنين  (1870 ـ 1924 م) بدان جهت كه جامعه بي‌طبقه را جامعه‌اي مطلوب و آرماني مي‌پنداشت، شواهد تاريخي موجود را براي تحقق قريب الوقوع آن كافي مي‌دانست؛ چيزي كه براي مخالفان وي حتي واجد كم‌ترين درجه اعتبار براي تأييد اين نظريه نبود.
    2ـ2. هرمنوتيك فلسفي،   مقتضي آن است كه پيش‌ساختارهاي ذهني، پيش دانسته‌ها و پيش داوري‌هاي صاحب معرفت در معرفت او تأثيري قهري داشته باشند. به عبارت ديگر، از اين منظر، پيش‏داورى يا پيش‏دانسته نه‏تنها مانع فهم نيست، بلكه براى حصول فهم ضرورى است و افق ذهنى مفسّر نقشى بنيادين در حصول فهم دارد. بدين ترتيب، هرچند دانشمند بخواهد فارغ از داوري‌هاي ارزشي و صرفاً بر اساس قواعد منطقي و روش‌شناسي علم پيش برود، نمي‌تواند خود را از تأثير پيش داوري‌هاي خود مصون بدارد و فهم او به طور طبيعي مقهور ارزش‌هاي مورد قبول او خواهد بود. بنابراين، اين تأثير تنها مربوط به برداشت محقق از متون و فهم عبارات نيست، بلكه در فرايند فهم به طور كلي سريان دارد و تفسير و تحليل دانشمند از پديده‌هاي عيني و تجربي را نيز شامل مي‌شود. 
    براي تأثير نوع سوم مي‌توان به نمونه‌هاي زير اشاره كرد:
    1ـ3. ممكن است محقق استفاده از برخي روش‌هاي علمي را به لحاظ اخلاقي ناپسند بداند. اين امر صرف نظر از آنكه خود او يا ديگري از اين روش استفاده كند، نوعي داوري اخلاقي درباره روش‌هاي به كار گرفته شده در تحقيقات علمي است.
    2ـ3. اممكن است محقق درباره نتايج حاصل از علمْ داوري اخلاقي خاصي داشته باشد. اين داوري ممكن است درباره نتايجي باشد كه خود بدانها دست يافته يا ديگر دانشمندان آنها را با بررسي‌هاي علمي يافته‌اند و البته پس از پذيرش واقعي بودن آن نتايج است.
    موارد زير نيز تأثير نوع چهارم را نشان مي‌دهند:
    1ـ4. ارزش‌ها به معناي مورد نظر در اين بحث، جهت دهنده به مجموع امور اختياري، و به تبع، تعيين كننده غايت مورد نظر از علوم، از جمله، علوم انساني هستند؛ زيرا، تحقيق، پژوهش و توليد علم از جمله رفتارهاي اختياري انسان هستند كه براي نيل به هدفي در زندگي برگزيده مي‌شوند. براي مثال، اينكه غايت علم اقتصاد توسعه ثروت باشد، يا رفاه جامعه، يا فراهم كردن زمينه بهتر براي عبادت خدا و تقرب به او، وابسته به اين است كه آرمان اخلاقي عالم و محقق اقتصاد چيست.
    2ـ4. اهداف كلي، متوسط و قريب  علوم تابع غايت مورد نظر از آن علم هستند. اگر غايت اقتصاد، توسعه ثروت باشد، هدف يك بنگاه اقتصادي، يا هدف اقتصادي در برنامه‌هاي كوتاه مدت و بلندمدت كشور نيز به هيچ ارزش ديگري مقيد نخواهد بود. اگر غايت اموري همچون رفاه همگاني يا زمينه‌سازي براي عبادت و تقرب به خداوند باشد، اين قيد در همه اهداف كلي، متوسط و قريب نيز بايد لحاظ گردد.
    در مثال زير نمونه‌اي از تأثير نوع پنجم نشان داده شده است:
    4ـ1. در علومي كه توصيه‌هاي عملي دارند، اصول عملي بر اساس ارزش‌هاي غايي تعيين مي‌شوند. در هر اصل، محدودة ارزش عمل بر اساس اهداف غايي، كلي، متوسط يا قريب تعيين مي‌شود. براي مثال، چنانچه غايت اقتصادْ توسعه ثروت باشد، اصل حاكم بر اقتصاد، توسعه ثروت است، هرچند به بهاي پايمال كردن حقوق ديگران تمام شود، يا خداوند به نحوة تحصيل آن ثروتْ راضي نباشد. اما چنانچه غايت اقتصادْ رفاه جامعه باشد، اصل حاكم در تمام اقتصاد، اولويت دادن به تأمين رفاه جامعه است و چنانكه گفتيم با اين نگاه، هدف كلي اقتصادْ توسعه ثروت براي تأمين رفاه جامعه است و همه اهداف متوسط و قريب نيز به اين قيد مقيد هستند. در نتيجه، اصولي در اين اقتصاد معتبرند كه با اولويت داشتن تأمين رفاه جامعه بر ديگر اهداف اقتصادي سازگار باشد. به همين ترتيب، با غايت دانستن تقرب به خداوند، اصل حاكم بر اقتصاد، قرب به خداوند و رضايت الاهي خواهد بود و همه اصول ديگر در اقتصاد در صورتي معتبرند كه با اين اصل حاكم سازگار باشند.
    ارزيابي انواع تأثير ارزش‌ها در علوم انساني
    دربارة نوع اول تأثيرهاي ياد شده، بايد گفت كه اين تأثير گذاري هم امكان پذير است و هم به طور عادي اين تأثير صورت مي‌گيرد. اما در بسياري از ارزش‌ها، مانند ارزش معرفت و صداقت، اولاً به طور معمول، ارزشي عام و مورد قبول همگان است و در نتيجه، موجب اختلاف نمي‌شود، و ثانياً، به علوم انساني اختصاص ندارد. در اين مورد، سخن كساني كه اين تأثير را پيشا علمي و از موضوع بحث خارج دانسته‌اند به همين معنا قابل قبول است. اما برخي ارزش‌ها ممكن است مانع انجام برخي تحقيقات يا انتشار آنها باشند. اين ارزش‌ها ممكن است عمومي و همگاني نباشند و از اين جهت، ميان عالمان علوم درباره آنها اختلاف نظر وجود داشته باشد. هرچند اينك در صدد داوري درباره اين گونه ارزش‌ها نيستيم، اما به نظر مي‌رسد چنين تأثيري موجب اختلاف در علوم انساني توليد شده نمي‌گردد، بلكه موجب مي‌شود كه برخي محققان و عالمان علوم انساني در موضوعاتي خاص به تحقيق نپردازند، يا برخي نتايج تحقيق خود را منتشر نكنند. البته عموماً هيچ محقق و عالمي در هيچ رشته‌اي عملاً به بررسي همه موضوعات يا انتشار آنها نمي‌پردازد. اين امر موجب تعدد علوم توليد شده نمي‌گردد.
    تأثير نوع دوم، تأثيري معرفتي است و حوزة بحث و بررسي آن، دانش معرفت‌شناسي مي‌باشد. مقصود از «بررسي تأثير تمايلات»، پيش دانسته‌ها، پيش فرض‌ها و پيش داوري‌ها در فرايند فهم، و نيز بررسي دلايل ديدگاه هرمنوتيك فلسفي و نقد و بررسي آنها نيست. در اينجا تنها اشاره مي‌كنيم كه از ديدگاه معرفت‌شناسانه مورد قبول ما، گرچه امكان تأثير امور مذكور در فرايند فهم وجود دارد و چه بسا در مواردي نيز اين تأثير منجر به تفاوت فهم‌ها شود، اما اين تأثير ضروري و اجتناب ناپذير نيست، بلكه با توجه به اينكه مي‌تواند مانع فهم واقعيت‌ها به عنوان هدف از كسب معرفت باشد، تأثيري نامطلوب است و بايد از آن اجتناب كرد؛ و ديدگاه هرمنوتيك فلسفي نيز به نسبيت عام معرفت مي‌انجامد و قابل قبول نيست. بدين ترتيب، در اين نوع تأثير نيز سخن كساني كه از لزوم عاري بودن علوم انساني از داوري‌هاي ارزشي دفاع مي‌كنند، قابل قبول است.
    تأثير نوع سوم، تأثيري ممكن است. بدين معنا كه ممكن است محقق دربارة اجزاي مختلف علم، و از جمله درباره روش‌ها و نتايج تحقيقات علمي، داوري‌هاي ارزشي نيز داشته باشد. چنانكه گفتيم، در اين نوع تأثير، مقصود دخالت كردن داوري‌هاي ارزشي در تغيير روش‌ها و نتايج نيست، بلكه مقصود آن است كه محقق صرف نظر از آنكه اجزاي مختلف علم، مانند روش‌ها يا نتايج را به لحاظ علمي مي‌پذيرد، به دلايل اخلاقي خاص، آنها را ناپسند مي‌شمارد. روشن است كه با اين فرض، اين داوري‌ها، فارغ از آنكه درست يا نادرست باشند، تأثيري در تكوين علم ندارند و اختلاف در اين داوري‌ها نيز موجب اختلاف در علوم انساني حاصل نخواهد بود. تنها مي‌توان گفت چنين داوري‌هايي، داوري‌هايي درباره علم هستند و بدين جهت، نبايد آنها را بخشي از خود علم حاصل محسوب كرد. بدين معنا، سخن كساني كه معتقدند علوم انساني نبايد از ارزش‌ها گران‌بار باشند، قابل قبول است.
    اما درباره تأثير نوع چهارم بايد گفت: همه علوم و از جمله علوم انساني، حاصل تلاش انسان‌ها هستند و نوعي فعاليت اختياري محسوب مي‌شوند. بدين جهت، داراي غايتي خاص هستند. هرچند خود محقق و صاحب معرفت بدان التفات و توجه آگاهانه نداشته باشد و غايت مورد نظر وي، همان گونه كه به ساير فعاليت‌هاي او جهت مي‌دهد، به علوم توليدي وي نيز مي‌تواند جهت ببخشد. كسي كه هدف غايي او در زندگي لذت است، از توليد علوم انساني نيز نهايتاً همين هدف را مطلوب مي‌داند. ساير اهداف، مانند شناخت واقعيت‌ها، براي وي تنها وسيله‌اي براي دست‌يابي به لذت‌هاي بيشتر محسوب مي‌شوند. همچنين كسي كه نهايتاً در صدد كسب رضايت خداوند است، با توليد علوم انساني و گسترش و انتشار آن، نيز نهايتاً اين هدف را شايسته پي‌گيري مي‌داند.
    البته تأثير مزبور امكان پذير است؛ بدين معنا كه ممكن است محقق با توجه به غايت ارزشمندي كه براي زندگي قائل است، به توليد علوم انساني جهت ببخشد. چنانكه ممكن است بدون لحاظ آن غايت، به اين كار بپردازد. اما صرف اين تأثيرْ، توجيه كننده اختلاف در علوم توليد شده نيست؛ زيرا ممكن است غايت مطلوب توليد كنندگان برخي علوم در اهداف كلي، متوسط و قريب آن علوم تأثيري نداشته باشد. براي مثال، گرچه هدف غايي فيزيكدانان از پرداختن به علم فيزيك مي‌تواند متفاوت باشد، اين امر به خودي خود و صرف نظر از تأثيرات ديگري كه برشمرديم، در ديگر اهداف علم فيزيك تأثيري ندارد. اما مدعاي ما اين است كه هدف غايي در همه اهداف علوم انساني تأثيرگذار است. براي اثبات اين مدعا، ابتدا علوم انساني را به دو دسته تقسيم مي‌كنيم. دسته اول، علومي مانند علم اخلاق هستند كه به معناي خاصي كه از ارزش در نظر گرفتيم، ماهيتي ارزشي دارند. و دسته دوم، علومي را شامل مي‌شوند كه چنين ماهيتي ندارند، مانند علوم تربيتي، اقتصاد، مديريت، روان‌شناسي و جامعه‌شناسي.
    درستي مدعاي مزبور درباره دسته نخست، روشن است؛ زيرا، تمامي اهداف در علوم ارزشي متأثر از هدف غايي هستند. بنابراين، نيازي نيست ثابت شود كه ارزش‌داوري‌هاي اخلاقي عالمان اخلاق،   در علم اخلاقي كه توليد مي‌كنند مؤثر است و با تفاوت اهداف غايي مورد نظر آنها، علوم اخلاق توليد شده متفاوت خواهند بود.
    دربارة دسته دوم از علوم انساني، بايد خاطر نشان كرد كه با توجه به تعريف، اين علوم نيز ناظر به حوزه‌هايي از اعمال اختياري انسان هستند و روابط طبيعي ميان اجزاي بدن انسان يا ارتباط طبيعي انسان با موجودات ديگر را بيان نمي‌كنند. به همين لحاظ، از علوم طبيعي مانند فيزيولوژي و پزشكي متمايز مي‌شوند. بدين ترتيب، هدف غايي مورد نظر محقق و صاحب معرفت، در ترسيم هدف كلي، و نيز اهداف متوسط و قريب اجزاي اين علومْ مؤثر است، بدين معنا كه مقتضاي پذيرش هر غايت مطلوب، موجب آن مي‌شود كه دست‌يابي به اهدافي خاص را در هريك از اين علومْ ارزش‌مند و مطلوب بدانيم. براي مثال، از آثار التزام به غايتْ شمردن ثروت، اين است كه هدف عام اقتصاد را توسعه ثروت بدون هيچ گونه قيد و شرطي بدانيم. و غايتْ دانستن رفاه عمومي جامعه، مستلزم آن است كه هدف اقتصاد را به رفاه عمومي مقيد كنيم. چنانكه غايت دانستن قرب به خداوند، مستلزم آن است كه هدف اقتصاد را به زمينه‌سازي براي تقرب به خداوند مقيد كنيم. در واقع، مقيد شدن هدف عام اين علوم، بر خلاف علوم طبيعي، به ماهيت عملي اين علوم باز مي‌گردد؛ زيرا در اين علوم، هدف عام تنها شناخت نوعي واقعيت نيست، بلكه در هريك هدف عام، شناخت بخشي از واقعيت‌هاي انساني براي وصول به غايتي خاص از راه عمل اختياري است. روشن است كه با تأثير ارزش‌ها در هدف عام علوم انساني، اهداف متوسط و قريب نيز از ارزش‌ها تأثير مي‌پذيرند. به عبارت ديگر، در اقتصادي كه بر آرمانْ دانستنِ ثروت بنا نهاده شود، هدف از هر فعاليت اقتصادي خرد و كلان، صرفاً كسب ثروت است. در مقابل، در اقتصاد مبتني بر آرمانْ دانستنِ رفاه عمومي، هدف از همه فعاليت‌هاي اقتصادي آن است كه ثروتي براي توسعه رفاه عمومي حاصل آيد و در اقتصادي، كه غايت آن قرب الاهي است، هدف غايي از همه فعاليت‌هاي اقتصادي تقرب جستن به خداوند متعال است.
    با توجه به آنچه گذشت، تأثير نوع چهارم، نه تنها امكان پذير است، بلكه بايد گفت ارزش‌هاي غايي مورد قبول محقق، آگاهانه يا ناآگاهانه، در تعيين اهداف او در علوم انساني تأثير مي‌گذارند. البته ممكن است محقق در عين ارزش‌مند دانستن غايتي خاص، در علوم انساني، اهداف را به غاياتي ديگر مقيد كند. اما اين امر، بيانگر عدم باور عميق وي به ارزش‌هاي مزبور و نوعي ناسازگاري در باور و انديشه محقق است، به طوري كه ناآگاهانه ارزش‌هاي مغاير را نيز پذيرفته است. براي مثال، ممكن است محقق در عين قبول ارزش‌هاي اسلامي و غايت دانستن تقرب به خداوند، علوم انساني غربي را كه بر پايه ارزش‌مند دانستن غايي اموري همچون لذت و رفاه مادي شخصي يا جمعي مبتني است، معتبر بداند. بدين ترتيب، توجه به تأثير ارزش‌هاي مورد قبول در اتخاذ اهداف علوم انساني، ايجاب مي‌كند كه با اتخاذ هدف غايي درست، علوم انساني موجود بر اساس آن ارزيابي شوند، و در بسياري موارد، چاره‌اي جز بازسازي اين علوم بر پايه ارزش‌هاي معتبر و درست نيست. از آنجا كه اسلام درباره غايت زندگي انسان ديدگاهي مشخص دارد، يكي از جهات تفاوت علوم انساني اسلامي، با علوم انساني غيراسلامي، از جهت تأثير ارزش‌هاي اسلامي در تعيين اهداف غايي، كلي، متوسط و قريب براي علوم انساني اسلامي است.
    آنچه درباره تأثير نوع چهارم گفتيم، به تبعْ موجب تأثير نوع پنجم در علوم انساني نيز مي‌شود؛ زيرا اصول توصيه‌گر، مربوط به عمل هستند و بار ارزشي دارند. بدين ترتيب، بسته به آنكه غايت و آرمان نهايي و اهداف عام، متوسط و قريب در هريك از علوم انساني چه باشند، اصول توصيه‌گر در اين علوم نيز متفاوت خواهند بود. اين اصل، كه براي توسعه اقتصادي يا تعليم و تربيت يا اداره سازمان و مانند آن، بايد از چه عوامل و روش‌هايي استفاده كرد، مقيد به ارزش‌هاي عام‌تري درباره شيوه‌هاي عمل انساني هستند كه به لحاظ اخلاقي ارزش‌گذاري مي‌شوند.
    چنانكه در مبحث رابطه ارزش و واقع اشاره شد، از ديدگاه مورد قبول ما، ارزش‌هاي اخلاقي با واقعيت‌هاي عيني ارتباط منطقي دارند. در واقع، ارزش‌هاي اخلاقي خود بخشي از امور واقع‌اند و گزاره‌هاي اخلاقي بيانگر رابطه ضرورت بالقياس ميان صفات و رفتارهاي اختياري انسان با غايت مطلوب در زندگي هستند. تعيين اين غايت، خود مبتني بر كمال واقعي انسان است. بدين ترتيب، ارزش‌هاي اخلاقي با تعيين غايت مطلوب انسان و راه‌كارهاي تحقق آن، جهت كلي علوم انساني را تعيين مي‌كنند. علاوه بر اين، در استنتاج اهداف هريك از علوم انساني و اصول توصيه‌گر در اين علوم تأثير مي‌گذارند. 
    با توجه به آنچه گذشت، و با توجه به اينكه هدف غايي و ارزش ذاتي از ديدگاه اسلامْ، تقرب به خداوند متعال است، براي اسلامي سازي علوم انساني از جهت تأثيري كه مي‌بايست ارزش‌هاي اسلامي بر اين علوم بگذارند، بايد پس از تعيين اهداف مشترك علوم انساني اسلامي و اصول حاكم بر مجموع اين علوم، اهداف عام، متوسط و قريب هريك از اين علوم و نيز اصول توصيه‌گر در اين علوم، بر پايه هدف غايي و با توجه به اهداف و اصول مشترك اين علوم، تدوين شوند.
    در پايان خاطر نشان مي‌شود كه ما در اين مقاله، تنها تأثير ارزش‌ها بر علوم انساني را بررسي كرديم. بررسي تأثير علوم انساني بر ارزش‌ها نيازمند مجالي ديگر است. لازم به يادآوري است كه ارزش‌هاي اخلاقي، خود مبتني بر مباني گوناگوني مانند مباني معرفت‌شناختي، هستي‌شناختي و انسان‌شناختي هستند. از آنجا كه علومي كه اين مباني در آنها مورد بحث قرار مي‌گيرند از علوم انساني هستند، بايد گفت ارزش‌ها، علاوه بر تأثيري كه در علوم انساني دارند، از اين علوم انساني نيز تأثير مي‌پذيرند.
    نتيجه‌گيري
    بر اساس آنچه گفته شد، نتيجه مي‌گيريم:
    1. ارزش‌ها مي‌توانند در توليد يا انتشار علوم انساني يا بخش‌هايي از آنها، تأثير داشته باشند. اما تأثير اين ارزش‌ها ـ چه همگاني و عمومي باشند و چه مورد اختلاف ـ نه به علوم انساني اختصاص دارد، نه موجب تعدد و تغاير علوم مزبور مي‌شود.
    2. ارزش‌ها گرچه ممكن است در فرايند فهم تأثير داشته و در مواردي، موجب تفاوت فهم‌ها شوند، اما اين تأثير، نه اختصاص به علوم انساني دارد، و نه اجتناب ناپذير است. و با توجه به آنكه مي‌تواند مانع فهم واقعيت‌ها به عنوان هدف از كسب معرفت باشد، تأثيري نامطلوب است و بايد از آن اجتناب كرد.
    3. تأثير ارزش‌ها در داوري درباره روش‌ها يا نتايج علوم انساني، با اينكه امكان‌پذير است، تأثيري درباره علم است، و علاوه بر آنكه به علوم انساني اختصاص ندارد، تأثيري در تكوين علم شمرده نمي‌شود و اختلاف در اين داوري‌ها نيز موجب اختلاف در علوم حاصل نخواهد بود. 
    4. ارزش‌ها كه تابع هدف غايي هستند، در علوم انساني ارزشي، مانند اخلاق، تأثيري روشن دارند و در تعيين اهداف ساير علوم انساني و اصول توصيه‌گر اين علوم نيز تأثير مي‌گذارند، چنانكه اهداف و اصول مشترك علوم انساني را نيز تحت تأثير قرار مي‌دهند. از اين جهت، بايد توجه داشت كه علوم انساني با مباني ارزشي درست سازگار باشند و در بسياري از موارد، چاره‌اي جز بازسازي علوم انساني بر پايه ارزش‌هاي قابل قبول نيست.
    5. از آنجا كه هدف غايي و ارزش ذاتي از ديدگاه اسلام، تقرب به خداوند متعال است، يكي از كارهايي كه براي اسلامي سازي علوم انساني بايد صورت گيرد، اين است كه پس از تعيين اهداف مشترك علوم انساني اسلامي و اصول حاكم بر مجموع اين علوم، اهداف عام، متوسط و قريب هريك از اين علوم و نيز اصول توصيه‌گر در اين علوم، بر پايه هدف غايي و با توجه به اهداف و اصول مشترك اين علوم، تدوين شوند.

     
     

    References: 
    • بُدَن، لويي، تاريخ عقايد اقتصادي، ترجمه هوشنگ نهاوندي، چ پنجم، تهران، مرواريد، 1356.
    • ژيد، شارل، و شارل ريست، تاريخ عقايد اقتصادي، ترجمه كريم سنجابي، چ سوم، تهران، دانشگاه تهران، 1370.
    • فروند، ژولين، نظريه‌هاي مربوط به علوم انساني، ترجمه علي‌محمد كاردان، چ سوم، تهران، مركز نشر دانشگاهي، 1385.
    • وَن دِث، ژان، و الينور اسكار بروگ، «چيستي ارزش»، ترجمه ‌اصغر افتخاري، قبسات، ش 13، ص 110 ـ 125.
    • Durkheim, Emile, The Rules of Sociological Method, ed. Steven Lukes, trans. W.D. Halls, New York: The Free Press, 1982.
    • Weber, Max, The Methodology of the Social Sciences, ed. and trans. E.A. Shils and H.A. Finch, New York: The Free Press, 1949.
    • Frankena, William K., “Value and Valuation” in The Encyclopedia of Philosophy, ed. Paul Edwards, V. 8, p. 229 - 232.
    • Smith, Barry, & Alan Thomas, “Axiology” in Routledge Encyclopedia of Philosophy, ed. Edward Craig, V. 1, p. 608 - 612
    شیوه ارجاع به این مقاله: RIS Mendeley BibTeX APA MLA HARVARD VANCOUVER

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    مصباح، مجتبی.(1389) تأثیر ارزش‌ها بر علوم انسانی. فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 2(1)، 103-122

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    مجتبی مصباح."تأثیر ارزش‌ها بر علوم انسانی". فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 2، 1، 1389، 103-122

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    مصباح، مجتبی.(1389) 'تأثیر ارزش‌ها بر علوم انسانی'، فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 2(1), pp. 103-122

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    مصباح، مجتبی. تأثیر ارزش‌ها بر علوم انسانی. معرفت فرهنگی اجتماعی، 2, 1389؛ 2(1): 103-122