سنتگرایی از نظر تا عمل، با تأکید بر سیره عملی شوآن

Article data in English (انگلیسی)
مقدمه
«سنتگرايي» مکتبي است که گفته ميشود مؤسس آن رنه گنون است. فریتیوف شوآن (1907ـ1998؛ Schuon Frithjof)، شاگرد رنه گنون، رهبر معروف سنتگرايان، کتابهايي در اين زمينه دارد که البته عمده رجوع سنتگرايان هم به کتابهاي اوست. در حوزه عمل نيز سنتگرايان و بهویژه سنتگرايان ايراني، میکوشند مکتب خود را مکتبي گوشهنشين، منزوي و مشغول به معنويت و حتي دور از هياهوي سياست معرفي نمايند.
اما سؤالهايي در اين زمينه ذهن را به خود مشغول ميکند که ناشي از تعارضي است که بين نظر و عمل سنتگرايان ديده شده است:
آيا همانگونه که سنتگرايان ميگويند، سنتگرايي فرقهای منزوي و دور از سياست و مشغول به معنويت است؟ و آيا بهواقع شوآن هماني است که کتابها از او مينويسند؟ و آيا واقعاً در عمل، بين سنتگرايي و مدرنيته تقابل است؟
اين سؤالات و سؤالاتي از اين دست موجب شد اين مقاله با بررسي مباني نظري و ظرفيتهاي مخفي اين مباني، زمينهها و پيامدهاي اجتماعي و فرهنگي و همچنين سيره عملي ايشان، بازخواني مجددي از اين مکتب با تأکيد بر فریتیوف شوآن و سیدحسین نصر انجام دهد.
با بررسي کتب موجودِ سنتگرايان در ايران و همچنين گفتوگو با سنتگرايان ايراني جواب سؤالات فوق بهدست نيامد، بلکه سؤالات جديدتري نيز پديدار شد. بدینروی، يک تحقيق ميداني با تأکيد بر دسترسي به منابع دست اول و موثق که بتواند جواب سؤالات مزبور را ارائه دهد، انجام گرفت که خوشبختانه اطلاعات جديدي از اين فرقه و بهویژه شوآن و نصر بهدست آمد. همسر سوم شوآن، جرج ليپتون و ديگر محققان معروف سنتگرايي(از اروپا و آمريکا) افرادي بودند که نگارندگان مستتقيماً با ايشان گفتوگو کرد، بهگونهایکه بيش از 100 رایانامه و چندين تصوير ـ عمدتاً انتشار نيافته ـ يک نامه با امضاي خودش ارسال كرد و يک فيلم ويديويي ضبطشده توسط ناشر انحصاري آثارش با صوت و تصوير خودش، حاصل اين گفتوگوهاست.
نحوه دسترسي به همسر شوآن و جلب اعتماد ايشان نيز چندان سهل نبود. شخصی که در يکي از دانشکدههاي لندن مشغول به تدريس بود و نشانی رایانامه ايشان را در اختيار بنده قرار داد، از امکان ارتباطگيري با ایشان اظهار نااميدي میکرد، اما با صبر و اعتمادسازي، نهتنها محققان مدنظر حاضر به گفتوگو شدند، بلکه خانم موري، همسر سوم شوآن، نيز در بيش از 4 ماه ارتباط مستمر، اطلاعات ذيقيمتي را در گفتوگوهايش ارائه داد.
بررسی مفاهيم بحث
«سنتگرايي»: به وجود يک سنت زنده، پويا و ازلي معتقد است که هرگز از بين نميرود، واحد است و در قالبهای گوناگون متجلي ميشود. اين معنا از «سنت» با سنت به معناي متعارف، يعني آداب، رسوم و عادات بسيار متفاوت است. در اين ديدگاه، سنت وسيله رسيدن انسان به خدا و شامل مباني مابعدالطبيعه يا وجودشناسي، انسانشناسي، اخلاق و خداشناسي است که در قلب هر سنت و سنتگرايي، حکمت خالده وجود دارد (امامجمعه، 1391).
شکل 1. نمودار باطن و ظاهر ادیان از منظر سنت گرایی(الدمدو، 1398، ص 184)
از منظر نصر، سنت، رسم يا عادت يا انتقال قهري افکار و مضامين از نسلي به نسل ديگر نيست، بلکه از «سنت» مجموعه اصولي مراد است که از عالم بالا فرود آمده و در اصل، عبارت است از: يک نوع تجلي خاص ذات الهي، همراه با اطلاق و بهکارگيري اين اصول در مقاطع زماني گوناگون و در شرايط متفاوت براي يک جماعت بشري خاص (نصر، 1385، ص 116). سنتگرايان در تعريف «سنت» از مفاهيم خاصي استفاده ميکنند که شکل (2) بيان مفاهيم کلي اين مکتب است (الدمدو، 1398، ص 184).
از نظر آنها حقيقت، واحد است و در سنتها، آيينها و حتي دينهاي مختلف تجلي پيدا کرده و همه، حتي آيينهاي بشري و بتپرستی مثل هندو نيز جزئي از اين سنت هستند.
شکل 2. رابطة ادیان با یکدیگر و با قلمروی باطن از منظر سنتگرایان
برخي از اين آيينها و رابطه ظاهر و باطن (حقيقت و شريعت) در تصوير ترسيم شده است (الدمدو، 1398، ص 185). مقصود از «سنت چيني» يا «آيين هندو و بودايي» مذاهب و آيينهايي است که حتي جايگاهي در حد دين دارند؛ مانند دين اسلام و مسيحيت. آنان پيروان خود را براساس این آيين، تعليم و تربيت ميکنند.
اين اصول کلي است که سنتگرايان قائل به آن هستند. اما هرکدام به حسب علاقه و حوزه فعاليت خود، بخشي از اين اصول را پررنگ کردند يا سعي در تطبيق اين اصول در بخش خاصي داشتند؛ مانند کوماراسوامي که سعي در تطبيق و پررنگ کردن اصول سنتگرايي در حوزه هنر و بهویژه نقاشي داشت (ر.ك: کوماراسوامي، 1386، ص 65؛ همو، 1384، ص 87).
مباني نظري
1) حکمت خالده يا خِرد جاويدان
ازجمله اصول و مباني که سنتگرايان به آن قائلند «حکمت خالده» يا «حکمت جاويد» و يا «خرد جاويدان» است. سیدحسین نصر (1312ـ ...) در تبيین «حکمت خالده» قائل به اين است که جهانشمول در تفسير سنتي حکمت خالده، تصويرگر عالمي است که در آن، ساحت ظاهر در بازي ورود به ساحت باطنِ دين و کيهان است. درواقع نتيجهاي که فلسفه جاويدان خيال آن را در سر ميپروراند، بر سر سلسلهمراتب وجود کلي است و ـ چنانکه گفتيم ـ بر تمايز ميان ظاهر و باطن، صورت ظاهري و ذات قشر و لب، و يا پديدار و ذات فينفسه مبتني است. درک اين تمايزها براي فهم فلسفه جاودان ضرورت بسيار دارد و جاودانگي و جهانشمولي فلسفه خالده از همين خاستگاه است (نصر، 1384، ص 26ـ29).
منظور از «حکمت جاويد» که بايد وصف «جهانشمول» را نيز به آن افزود، معرفتي است که هميشه بوده و خواهد بود و خصيصه «جهانشمول» آن به معناي وجود داشتن در ميان اقوام و ملل در سرزمينها و اعصار گوناگون و به معناي سروکار داشتن با اصول است (نصر، 1397، ص 103ـ104).
در مجموع ميتوان چهار ويژگي براي حکمت خالده نام برد: جهانشمولي، جنبه الهي، داشتن نگاه الهي به مابعدالطبيعه، و کليد فهم اديان (مهدوي، 1391، ص 168و191).
2) مابعدالطبيعه
از ديگر مباني نظري سنتگرايي ميتوان به اعتقاد به «مابعدالطبيعه» اشاره کرد. از ديدگاه حکمت خالده، مابعدالطبيعه ـ در حقيقت ـ علم الهي و معرفتي است که تزکيه و روشنگري ميدهد و ميتوان گفت: همان عرفان است. ازجمله شاخصههاي مابعدالطبيعه، هستيشناسي سنتهاست که چهار مرتبه دارد: يک. مقام الوهيت (خداي ظهورنيافته)؛ دو. عالم ملکوت (خداي ظهوريافته)؛ سه. غيرمحسوسات (نفس مبدأ حيات)؛ و چهار. محسوسات (ماده و خواص آن) (مهدوي، 1391، ص 167ـ168).
3) وحدت متعالي اديان
«وحدت متعالي» يعني: همه اديان يک هسته واحد دارند و مناسک آنها پوسته و صرفاً ظاهري است. بنابراین يک وحدت متعالي دارند. شوآن از وحدت متعالي اديان به «مطلق نسبي» تعبير مينمود (ر.ک: امام جمعه، 1391). اما او در وحدت متعالي اديان، برخلاف نامش، به دنبال طبقهبندي اديان و سپس مردم، براساس نژاد و رنگ پوست بود و حتي علاوه بر آن، به دنبال «سکولاريزه» کردن اديان هم بود. شوآن «وحدت متعالي اديان» را مطرح ساخت تا بتواند از دل آن، کثرتگرايي (پلوراليسم) را بيرون بياورد. او ميگفت: همه اديان يک جوهره ثابت دارند که از آن به «جاويدن خرد» تعبير ميشود، و اين هسته و بنِ همه اديان است؛ اما احکام و مناسک، همه پوسته و ظاهر آنهاست که نهتنها مهم نيست، بلکه هرکس هرگونه که انجام دهد قابل قبول است و حتي اگرهم انجام هم ندهد، پذيرفته و رستگار است (ر.ک. شوآن، 1393، ص 90).
وي با اين کار به «پلوراليسم» اعتبار بخشيد. اما ـ درواقع ـ علاوه برآن، به دنبال ترويج «سکولاريسم» هم بود و همين انديشه موجب پديد آمدن ظرفيتي براي تعامل با غرب و مدرنيته شد. البته شوآن شروعکننده اين کار نبود. او شاگرد گنون بود؛ همان کسی که اولين بار در اسلام بحث «پلوراليسم» (کثرتگرايي) را وارد کرد؛ مانند آنچه در مسيحيت وارد شده بود. شوآن همان خط و انديشه را گرفت و آن را توسعه داد و نوعي پلوراليسم پيشرفته و بهروزشده را به وجود آورد که تفاوتش با پلوراليسم گنون در اين بود که گنون اديان ديگر را در کنار اسلام و به نوعي اجمالاً در طول اسلام ميپذيرفت. اما شوآن اين طول را تبديل به عرض کرد و گفت: هم اسلام و هم ديگر اديان، همه به يک اندازه حجیت دارند و ما چيزي به نام «دين خاتم» يا «دين کامل» نداريم و همه در يک طراز و در عرض هم هستند. بدینروی، او با اين تفکر، خاتميت اسلام را کاملاً رد کرد. البته او به اين حد از کثرتگرایی نيز قانع نشد و اديان غيرتوحيدي، غيرابراهيمي و حتي دستساز بشر و کاملاً کفرآميز را هم داخل در وحدت متعالي اديان ساخت (مانند بوديسم، هندوئيسم) و آنها را در کنار اسلام و در طراز اسلام قرار داد و معتقد بود: اگر شما مسلمان باشيد يا بودايي، رستگاريد!
شوآن برای تثبيت کثرتگرايي ديني و در کنارش سکولاريسم، نوعي نسبيتگرايي را نيز پايهگذاري کرد که با دادن عنوان «مطلق نسبي» به آن، هدفش پذيرش همه آن چيزي بود که در ظاهر، اسم «معنويت» و «معنويتگرايي» بر روي آن گذاشته میشود، بهگونهايکه حتي شامل فرق انحرافي هم بشود.
او در «مطلق نسبي»، لازمالاجرا بودن تمام مناسک و احکام را زيرسؤال برد و نهتنها آنها را موجب قرب نميدانست، بلکه پوستهاي ميدانست که ظاهر دين را پوشانده و نسبي است. بنابراین هرکس ميتواند به آنچه به آن اعتقاد دارد عمل کند و فرقي هم بين آيين هندو، سرخپوستي و شيعه ناب نیست و هرکس به هر چيزي عمل ميکرد رستگار بود. البته او در ادامه، حتي عمل به اين احکام و مناسک را هم واجب نداست و اگر کسي انجام نميداد مانند کسي بود که انجام داده است و هر دو رستگارند! (شوآن، 1393، ص 100).
در مجموع ميتوان اينگونه نتيجه گرفت که سنتگرايي در برابر بحران فکري مدرن، بر اصول و آموزههاي اديان شرقي بر مفهوممحوري «حکمت جاويدان» تأکيد ميکند. اين جريان با اتخاذ موضعي به شدت انتقادي نسبت به مدرنيته و فلسفه جديد غربي، درصدد احياي خرد قدسي در چارچوب حکمت جاويدان است. اين جريان با رنه گنون در فرانسه آغاز شد و با شوآن در ايالات متحده گسترش يافت (زارع، 1397).
زمينههاي اجتماعي شکلگيري سنتگرايي
الف) فرهنگي
در تحليل بسترهاي فرهنگي شکلگيري سنتگرايي و به لحاظ جريانشناسي فرهنگي پيرامون اروپاي مدرن قرن بيستم، سنتگرايي در واکنش به زيادهروي پيروان «مدرنيسم» در حذف بيقيد و شرط سنتهاي تاريخي و مذهبي شکل گرفته است. سنتگرايي پيش از آنکه در بستر فرهنگ اسلامي رشد و توسعه پيدا کند، ابتدا در دامن سنتگرايي کاتوليك زاده شده و سپس با انديشههاي اديان غيرتوحيدي شرقي، همچون هندوئيسم کامل گرديده است (منصوري و تيموري، 1393).
از ديگر بسترهاي فرهنگي شکلگيري سنتگرايي ميتوان به شکلگيري علم جديد و تأکيد بر قطع ارتباط آن با عالم بالا و به تعبير سنتگرايان، «مابعدالطبيعه» اشاره کرد. زماني که علم جديد به وجود آمد ذهنيتي مطرح شد مبني بر اينکه مستقل از نهاد دين هم بايد دستاوردهايي داشته باشيم. در اواخر قرن ۱۸ و اوايل قرن ۱۹ جريانهايي شکل گرفت که در تقابل با اين ايده عصر روشنگري بود. جريانهايي مثل «رومانتيسم»، بنيادگرايي ديني و سنتگرايي ازجملة آنهاست (موحد ابطحي، 1397).
بدینروی، ميتوان گفت: تجدد و مدرنيته با همه مؤلفههاي فرهنگياش، زمينه و عاملي شد که جريان سنتگرايي بهمثابه منتقدي جدي شکل بگيرد و ضمن رد مدرنيته، خود را جایگزینی جدي برای آن قرار دهد.
ب) اقتصادي
نوسازي حاصل از مدرنيته بهمثابه يکي از مؤلفههاي اصلي اقتصاد، ابتدا از قرن 17م در اروپايي غربي آغاز شد و سپس به ساير کشورهاي اروپايي و قاره آمريکا گسترش يافت (قوام، 1374، ص 55). اما فرايند مدرنيزاسيون که زاييده مدرنيته و تجدد بود، سعي در شکل دادن اين دوقطبي داشت که علت عقبماندگي و رشدنايافتگي اقتصادي برخي کشورها تبعيت آنها از سنت، و پيشرفت آنها به سبب همراهي کامل با مدرنيته است. ريشههاي اين تفکر را ميتوان در آثار کارل مارکس، وبر و دورکيم نيز جستوجو کرد (ر.ک: بهنام، 1375، ص 136).
ج) سياسي
اگرچه سنتگرايي در تعريف مفاهيم و مباني نظري خود، میکوشد گوشهگيري و اشتغال به معنويت را از بنيانهاي خود معرفي کند، اما بستر سياست چیزی نيست که نتواند هيچ اثري در هويتبخشي و ترويج سنتگرايي نداشته باشد. با اين حال رديابي تأثير سياست در سنتگرايي و تعامل با آن و همچنين رديابي اثرات آن، کاري دشوار است؛ زیرا به خاطر انزواطلبي عمدي و راز آلودگي ذاتي سنتگرايي، دستيابي به اين امور دشوار است. بدینروی، براي بررسي اين عامل، علاوه بر منابع دست اول کتابخانهاي، از تحقيقات ميداني و مصاحبه با برخي صاحبنظران خارجي عرصه سنتگرايي، مانند مارک سجويک، رنو فابري، تيتلباوم بنجامين، جرج ليپتون نيز بهره برده شده تا به واکاوي و تحليل اين بستر و زمينه و تأثير آن در سنتگرايي کمک کند.
اگرچه تأسيس سنتگرايي را به رنه گنون منتسب ميکنند، اما ـ درواقع ـ سنتگرايي قبل از او نیز وجود داشته است؛ ازجمله ميتوان به ژوزف دو مايستر (1753ـ1821؛ Joseph de Maistre)، دونوسو کورتس (1809ـ1853؛ Donoso Cortes) و لوئيس دو بونالد (1754ـ1840؛ Louis de Bonald) اشاره کرد. ويژگي اين سه حمايت از سلطنت و مخالفت با انقلاب فرانسه بود که بر ضد سلطنت انجام شده بود. دومايستر جمله معروفي در مخالفت با انقلاب و حمايت از سلطنت پادشاه دارد که عمق اعتقاد او را به اين الگوی حکومتی بيان ميدارد: اين فاجعه، يعني انقلاب فرانسه، فاجعهاي ملي است؛ چون ملي است. پس نقش ملت در آن بسيار مهم است. خوني که از پادشاه (لويي شانزدهم) بر روي زمين ريخت، صدها طوفان از آن بلند خواهد شد و ملت فرانسه بايد بدانند که تاوان آن را خواهند داد و از اين طوفانهایي که از هر قطره خون او ايجاد خواهد شد، جان سالم به در نخواهند برد (لاگارد و میچارد، 2011).
همچنين لوئيس دو بونالد توانست تأثير بسزايي بر انديشههاي محافظهکار و کاتوليک فرانسوي در قرن 19م بر جاي بگذارد.
ورود سنتگرايان به سياست نه اتفاقي، بلکه بهسبب مباني فرهنگي و اجتماعي بود که ايشان قائل به آن بودند. از موضوعاتي که سنتگرايان به آن معتقدند ميتوان به اينها اشاره کرد: 1. بازگشت به ارزشهاي سنتي؛ 2. دادن حقوق به مادراني که سرکار نميروند. 3. استقلال بيشتر از اتحاديه اروپا و ديگر سازمانهاي بينالمللي؛ 4. استقرار نظام تعيين تابعيت فرزند از والدين؛ 5. مخالفت با مردمسالاری (دموکراسي)؛ 6. تقدسگرايي خودبنيان؛ 7. مخالفت با جهانيشدن؛ 8. مخالفت با پناهجويان؛ 9. تمرکز بر ترويج ابرقدرتي و ارباب جهان بودن؛10. محافظهکاري؛ 11. طرفداري از کليسا و مذهب کاتوليک.
البته در جهان امروز بهسبب اصول و مباني مزبور، اقبال اجتماعي و مردميِ فراواني به سنتگرايي در قالب الگوهاي حکومتي و سياسي مطلوب و بهرهمند از حمايت سنتگرايان وجود دارد. رجوع مردم به احزاب راست افراطي و جناح راست محافظهکار کاتوليک در کشورهايي مانند فرانسه، ايتاليا و برزيل نمونههاي از اين اقبال است؛ زیرا شعارهاي اين احزاب قرابت بسياري با مباني سنتگرايي دارد (ر.ك: شلي، 2015).
حتي در اسپانيا نيز که پادشاه آن بهسبب رسوايي پيشآمده در خصوص دريافت رشوه براي راه آهن مکه ـ مدينه و شکار فيل در زمان بحران اقتصادي، چندان جايگاه مناسبي ندارد، اما باز اين الگوی حکومتي به علت داشتن مباني سنتگرايي، مقبول و مورد توجه است. البته اين نکتهاي بود که رنو فابري (Renaud Fabbri) نيز در مصاحبهاش بر آن تأکيد کرد. او ضمن توضيح اين جهتگيري در فرانسه و اسپانيا بيان داشت: حتي امروز در فرانسه ـ و بهطورکلي اروپا ـ سلطنتطلبان (که سنتگرايان حامي آنها هستند) به جناح راست محافظهکار کاتوليک تعلق دارند. اين روزها در اسپانيا نيز راستهاي کاتوليک، با وجود رسوایيهاي مربوط به پادشاه سابق، همچنان براي نجات آن تلاش ميکنند (رایانامه ايميل دريافتي از رنو فابري، 21 سپتامبر 2020).
اما يکي از کشورهايي که اوج استفاده از بستر سياست براي تحقق مباني و آرمانهاي سنتگرايي در آن به وقوع پيوسته، کشور امريکاست. اگرچه در امريکا نظام جمهوري حاکم است، اما حزب «جمهوريخواه» بيشتر به مباني سنتگرايان نزديک است. این حزب با تأکيد بر مباني و بنيانهايي توانسته است تا حد زيادي توجه سنتگرايان را به خود جلب نمايد؛ ازجمله: ناسيوناليستمحوري امريکا، مخالفت با دموکراسي جهاني و سازمانهاي جهاني، مخالفت با مهاجرت، و قدرتپرستي.
در حزب مزبور، ازجمله سنتگرايان امريکايي که توانسته است به مقامهاي بالايي نیز دست پيدا کند، استيو بانون (Steve Bannon)، مشاور سابق ترامپ، است. وی علاوه بر مشاور ترامپ بودن، مدیر راهبردی (استراتژيست) ارشد نيز بود و همانند ديگر سنتگرايان، خود را مليگرا (ناسيوناليست) ميناميد. حتي برخي او را «پدر معنوي ترامپ» نيز مينامند.
براي واکاوي بيشتر، سعي شد با او ارتباط برقرار شود؛ اما چند روز بعد از ارسال نامه به او، وی بازداشت شد و امکان ارتباط مستقیم با او ميسر نگردید؛ ولی نظرات او در سياست، مانند مخالفت با دموکراسي و جهاني شدن، بستن مرزها بر روي مهاجران، شعار «امريکا بايد آمريکا بماند»، مخالفت با مهاجرت به امريکا ـ چه قانوني و چه غيرقانوني ـ که همه توسط ترامپ اجرايي شد، تأثيرات فراواني بر روي امريکا گذاشت. (تارا گلشان، 2016). اين تأثيرات آنچنان زياد و محل مناقشه بود که مقالات زيادي درباره او و کارهايش منتشر شد (نیویورک تایمز، 2017).
کشور ديگري که مناسبات فرهنگي و اجتماعي آن به حدي آماده شد که سياست بتواند بستر مناسبي براي بروز و ظهور سنتگرايي باشد، کشور برزيل است. ورود سنتگرايان به سياست در برزيل، شبيه ورود آنها در روسيه است. سنتگرايان با بيان انديشههاي خود، سياستمداران را جذب خود کردند و با گرفتن مشاغل گوناگون، ازجمله مشاور رئيسجمهور و نخست وزير، توانستند تغييرات مهمي در جامعه براساس اين مباني بهوجود بياورند.
اولاو دو کارواليو (Olavo de Carvalho) سنتگراي معروف برزيلي است که تواست با ارائه مباني خود، بولسونارو (Bolsonaro) رئيسجمهور برزيل را جذب خود کند و ضمن تأثيرگذاري بر او، مباني سنتگرايي در عرصه سياست را در برزيل گسترش دهد. او همچنين توانست حزب راست افراطي برزيل را با انديشههاي خود بازسازي فکري نمايد، به گونهای اين حزب مقبولیت مردمی یافت و رئيسجمهور از اين حزب انتخاب شد. اولاو دو کارواليو معتقد است: نفوذ من بر فرهنگ برزيل بينهايت بيش از نفوذ دولت است. من در حال تغيير تاريخ فرهنگي برزيل هستم. «دولتها ميروند، فرهنگ ميماند» (گفتوگو با اولاو دو کارواليو، 2019).
نکته جالب توجه ـ باز هم ـ ارتباط سنتگراي امريکایي يعني استيو بانون (مشاور سابق ترامپ) با اولاو دو کارواليو برزيلي است. دو هفته پس از مراسم تحليف بولسونارو (رئيسجمهور برزيل) بانون در خانه اولاو در پيترزبورگ با او ديدار کرد و دو ماه بعد، اولاو مهمان افتخاري ضيافتي به ميزباني بانون در «ترامپ هتل» واشنگتن بود؛ جايي که مدیر راهبردی اصلي پيشين کاخ سفيد او را به گروه برگزيدهاي متشکل از ۱۰۰ مهمان محافظهکار معرفي کرد (همان).
د) ورود سنتگرايي به ايران
ورود سنتگرايي به ايران را بايد با حضور نصر مرتبط دانست. او که شاگرد شاخص شوآن بود، پس از تثبيت بنمایههاي معرفتي خود نزد او، به ايران آمد و در دانشگاه تهران فعاليت خود را آغاز کرد. تأسيس «انجمن حکمت و فلسفه ايران»، تأسيس «فلسفه علم» در دانشگاه «صنعتي آريامهر» سابق (دانشگاه صنعتي شريف)، انتشار آثار سنتي و حکمي ايران و نشر مجله جاويدان خرد که نامش برگرفته از يک اصل بنيادين سنتگرايي بود، ازجمله اقداماتي است که وي صورت داد و موجب ورود ترويج سنتگرايي به ايران و ترویج آن شد. اگرچه افراد ديگري نيز مانند جلال همايي، حائري يزدي، محمد شهابي، زرياب خويي و يحيي مهدوي هم بودند که با آثار خود به ترويج سنتگرايي کمک کردند، اما ورود سنتگرايي به معناي خاص آن تنها توسط نصر صورت گرفت.
هـ ) پيامدهاي اجتماعي
پس از آنکه بسترهاي مزبور موجب شکلگيري و در نهايت، بسط سنتگرايي گرديد، سنتگرايي موجب اثرگذاري و پديد آمدن پيامدهاي اجتماعي در ايران و جهان شد. ازجمله پيامدهايی که نمودي واضح داشت، اثرگذاري در معماري بود. معماري به سبب تحولات فکري مدرنيته، به نوعي رنگ تجدد به خود گرفت، بهگونهایکه ديگر شامل اشکال منظم هندسي، تمرکز بر قوس و کره، و استفاده از رنگهاي روشن و آسماني (مانند فيروزهاي) نبود، بلکه اشکال نامنظم و زاويهدار که القاي نوعي خشونت ميکرد و رنگهاي غيرهماهنگی که بينظمي و اعتراض را فرياد ميکشيد، جلوه غالب معماري مدرنيته گرديد.
در اين بين، معماري سنتگرا پا به عرصه وجود گذاشت و در تقابلي جدي با معماري مدرن قرار گرفت. اين تقابل در ايران توسط معمار معروف سنتگرا، نادر اردلان (1317ـ1399) که از شاگردان نصر است، اتفاق افتاد. اردلان که آشنايي با نصر را موجب تحولات عمده در خود ميدانست، نهتنها يک معمار، بلکه يک نظريهپرداز سنتگرا بود که کتاب حس وحدت: نقش سنت در معماري ايراني را بر همين اساس نگاشت و همين موضوع سبب شد که پيامد اجتماعي سنتگرايي در ايران در قالب معماري تحقق يابد و معماري ايراني متأثر از انديشه و تفکر سنتگرايي گردد.
نمونه شاخصي که از معماري سنتگرا در ايران ميتوان به آن اشاره نمود، طراحي و معماري ساختمان «مرکز مطالعات مديريت» است که در بين سالهاي 1351ـ1354 بنا گردید که بعد از انقلاب، پذيراي دانشگاه امام صادق گرديد. اين اثر براساس معماري سنتگرايي که شامل دال مرکزي، بناهاي با ارتفاع کم در اطراف و به صورت دايرهوار و در نهايت کمربند سبز است، از جمله شاخصترين اثراتي است که سنتگرايي در قالب معماري در ايران از خود برجاي گذاشته است.
شکل 3. دانشگاه امام صادق ـ تهران
«مرکز مطالعات مديريت» یا «دانشگاه امام صادق» کنونی تهران اثر نادر اردلان، شاگرد سيدحسين نصر، ازجمله نشانههاي معاري سنتگرايي است که در تصوير مشهود است. اگرچه پس از انقلاب به علت اقتضائات پيشآمده، برخي ساختمانهاي جديد به آن اضافه شد که با معماري اصلي ناهمخوان بود، اما ترکيب پايهاي که شامل دال مرکزي است تا حد زيادي باقي ماند.
اثر ديگري که از حضور سنتگرايان در ايران ميتوان نشان داد، معماري مسجد دانشگاه تهران است. در اين اثر اگرچه سعي شده از مدرنيته نيز نشانههایي باشد، اما محورهاي اصلي معماري سنتگرا که شامل اشکال منظم هندسي (گنبد و ساختمانهاي يکدست اطراف آن)، دال مرکزي، کمربند سبز و مانند آن است، به صورت کامل در نظر گرفته شده است، بهگونهایکه ميتوان آن را يکي از پيامدهاي حضور و ترويج سنتگرايي در ايران برشمرد.
شکل 4. مسجد دانشگاه تهران، معمار: عبدالعزيز فرمانفرمائيان (1299ـ1392)
البته در معماري آن بعدها تغييراتي پديد آمد که قدري از معماري سنتگرا دور بود، اما شاکله و بنيان آن براساس معماري سنتگرا پديد آمد.
پيامد ديگري که از حضور سنتگرايي در ايران ميتوان رصد کرد، تأثيرگذاری بر سياست است. نصر بهمثابه رهبر کنونی سنتگرايان، معتقد است: براساس مباني سنتگرايي، بهترين الگوی حکومت، سلطنت است؛ اما در قالب اسلامي. بدینروی، او معتقد به «سلطنت اسلامي» است. به نظر او اين اعتقاد سنتگرايان ريشه در اصل اسلام دارد و چه شيعه و چه سني معتقد به اين الگوی حکومت هستند:
در طول تاريخ اسلام، نخست نهاد خلافت و سپس نهاد سلطنت در اهل سنت پديدار گشت. تشيع خلافت را در مقام نهادي سياسي نپذيرفت، ولي سلطنت يا پادشاهي را چون شکلي از حکومت که در دوران غيبت حضرت مهدي کمترين نقض را دارد، پذيرفت (رجبي، 1391).
اين اعتقاد سب شد که او براي تحقق «سلطنت اسلامي» تلاش کند، بهگونهایکه با پذيرفتن رياست دفتر فرح در قبل از انقلاب، کوشید بهزعم خود، امام خميني را به شاه نزديک کند:
اين امر را پذيرفتم؛ چراکه پاي آينده کشور در ميان بود، نه اينکه در آن زمانه پرخطر، اين کار را از سر بلندپروازي و ورود به عرصه سياست يا چيزي مانند آن کرده باشم؛ زيرا احساس ميکردم که تنها کسي بودم که ميتوانست چون ميانجي به ايجاد موقعيتي کمک کنم که در آن ـ مثلاً ـ آيتالله خميني با شاه مصالحه کنند و نوعي «حکومت سلطنتي اسلامي» برپا گردد که در آن علما نيز درباره امور مملکتي اظهارنظر کنند، اما ساختار کشور دچار تحول نشود (نصر، 1385ب، ص 187).
اگرچه او در اين کار موفق نبود، اما «سلطنت اسلامي» موضوعی بود که در صورت وقوع ميتوانست پيامد اجتماعي و سياسي عظيمی در ايران به وجود بياورد.
و) سيره عملي
اگرچه در مباني نظري (معرفتشناسي، انسانشناسي و هستيشناسي) بين انديشههاي سنتگرايي و مدرنيته ـ در ظاهر ـ تقابل وجود دارد، اما در عمل و سيره عملي سؤالهايي درباره اين تقابل وجود دارد. از جمله سؤالهايي که تقابل بين سنتگرايي و مدرنيته را در حوزه عمل زيرسؤال ميبرد، رفتار نصر بهعنوان رهبر کنونی سنتگرايان و شاگرد شوآن است. سيدحسين نصر با سقوط شاه براي ادامه زندگي، به امريکا سفر کرد؛ يعني مهد مدرنيته و مکاني که دشمني ديرينه با سنتگرايي دارد! او چرا به يک کشور شرقي نرفت يا کشوري که ـ دستکم ـ سنتگرايي در وجوه گوناگونش در آن جاري است؛ مثل هند، تا با کمک گرفتن از هندوئيسم، به بسط سنتگرايي کمک کرده باشد؟ اين سؤال آغازگر سؤال ديگري نيز هست: آيا فقط اين دوگانگي مختص نصر است و يا شوآن، استاد او، نيز در عمل اينگونه است؟
شوآن اگرچه از همان ابتدا در غرب (متولد سوئيس، تحصيلکرده در فرانسه و آلمان و زندگی 18 ساله پايانی در آمريکا) بود (آیمارد، 2002، ص 5ـ7) و بالتبع، مانند نصر در معرض اين پرسش قرار نميگيرد که چرا شرقِ سنتگرا را رها کرده و به دامن غربِ دشمنِ سنت رفته، اما در زندگي او اتفاقاتی رخ داده که با مباني نظري سنتگرايي او در تضادي آشکار است.
ذکر اين نکته نيز لازم است که در بررسي سيره عملي سنتگرايان و بهویژه شوآن همواره يک مشکل اساسي وجود داشته و آن هم مخفي بودن اين سيره است! مشکلي که حتي موجب ميشود با تلاشهاي اوليه، اصلا ًنتوان به سيره عملي آنها دست يافت. سنتگرايي و سنتگرايان و بهویژه شوآن و حتي نصر، اصرار خاصي بر مخفي نگهداشتن سيره عملي خود دارند؛ الگویی که البته بيشباهت به الگوی تشکيلات فراماسونري نيست. بنابراین براي رسيدن به حقيقت، بهاجبار بايد سراغ افرادي رفت که اولاً در خارج از ايران هستند، و ثانياً توانستهاند از راههايي به گوشهاي از سيره عملي سنتگرايان و شوآن دست پيدا کنند. اين افراد که نام برخي از آنها ذکر شد
مارک سجویک، لیپتون و بنیامین تیتلبورن (Mark Sedgwick & Lipton & Teitelbaum Benjamin)، از امريکا، ايتاليا و انگليس و نیز همچنين همسر سوم شوآن، خانم ماود موري هستند. سؤال اصلي که از اين افراد پرسيده شد، به صورت کلي و در همه ابعاد درباره سيره عملي سنتگرايان بود ـ البته غير از زندگي شخصي ايشان ـ که بتوان در پرتو آن رفتارهاي فرهنگي و اجتماعي سنتگرايان را بازخواني کرد.
شوآن
يک. شوآن در گزارش همسرش
نزديکترين فردي که هماکنون زنده است و پذيرفت که اطلاعات منتشرنشدهای از سيره عملي سنتگرايان و بهویژه شوآن و نصر ارائه دهد همسر سوم شوآن است؛ کسي که مدتی طولاني همراه او بود و البته مدتي هم شاگرد نصر بود. همسر سوم شوآن با نام ماود موری (Maude Murray) کسي است که اکنون در سن قریب 82 سالگي به سر ميبرد و به گفته خودش، پشيمان و حسرتخورده از گذشته است.
او در ابتدا اصلاً تمايلي به صحبت نداشت و بعد از اصرار و ديدن اهداف اين رساله راضي به گفتوگو شد. وي صحبتهاي زيادي کرد، از زندگي شوآن و از اينکه سيره عملي او کاملاً غير از آن چيزي بود که در مباني نظرياش از آنها سخن گفته بود. از پرونده جنسي شوآن در امريکا گفت و اينکه چگونه با تقلب پرونده به نفع او بسته شد!
يکي از انگيزههاي او براي اين کار (علاوه بر نکات مزبور)، نگراني او براي جوانان و از جمله جوانان ايرانی بود که مبادا با نگاه به ظاهر اين فرقه، جذب اين فرقه گردند و به انحراف کشيده شوند.
دو. فساد جنسي شوآن
خانم ماود موري (همسر سوم شوآن) از فساد جنسي شوآن و روابط ناسالمي که با زنان داشت، ميگويد و اينکه زنی شوهر داشت، اما شوآن با او ازدواج کرد. وی میگفت: «بعد که به امريکا آمدم، ميخواستم بدانم همسر او هستم يا صيغهاي؟ گفت که من بايد همسر او شوم، اما این را حتي به شوهر من هم نگفت!»
او سپس ادامه ميدهد: «سرانجام مجبور شدم خودم به شوهرم بگويم! علاوه بر این، در مراکش نيز يک رسوايي عمومي براي شوآن اتفاق افتاد و آن هم اين بود که «شيخ» (يعني شوآن) همسر جوان يک فقير مغربي را که از ازدواجهاي اضافي شوآن اطلاع داشت، در آغوش گرفته بود. 45 سال بعد، فهميدم که او فکر ميکرد بدنش نيز يک مظهر الهي است که شايسته پرستش است!
اما اين تمام فساد جنسي رهبر سنتگرايان نبود. خانم موري داستاني را نقل ميکند که قابل تأمل است:
من و شوهر قانونيام در خانهمان بوديم (...!)که او براي ناهار به خانه ما آمد. شوآن مثل هميشه برهنه بود که البته همه ما به آن عادت کرده بوديم. اما بعد از ناهار، او زانوهاي خود را از هم باز کرد، بنابراين همه ما قسمتهاي خصوصي او را کاملاً ديديم. من مضطرب بودم؛ شوهر قانوني من هم آنجا بود!
او ادامه ميدهد:
او واقعاً به اسلام اعتقاد نداشت، با اينکه اسلام آخرين دين است. خب، او اين واقعيت را ميدانست، اما هيچ تأثيري در او ايجاد نکرد. او اعتقادي به وحي نداشت، فقط به شهود فکري خودش اعتقاد داشت. به طرز عجيبي، او تقوا را ميدانست که چيست؛ اما هيچ احساس اطاعت، خداخواهي يا گناه نداشت.
در نهايت، خانم موري ميگويد:
از کتابها و دروغهايش، هر چيزي را ميشد باور کرد؛ اما او فردي کاملاً جنسي بود! اما او خودش را با عيسي مسيح يکي کرد و همچنين گفت که او «بوديزاتوا» بود. او يک دروغگو بسيار قانعکننده بود (رایانامه دريافتي از خانم موري، ۱ اکتبر 2020).
نکتهاي که در اين الگوی فساد جنسي شوآن بسیار آشکار است، شباهت اين فساد با فساد برخي سران فرقه صوفيه است.
سه. دادگاه شوآن در امريکا به جرم تعرض عليه دختران
در 11 اکتبر 1991، پروندهاي عليه شوآن به جرم تعرض به سه دختر تشکيل شد. ماجرا از اين قرار بود که شوآن در يکي از محافل سنتگرايي که طرفداران اين فرقه جمع شده بودند، به سه دختر تعرض ميکند که اين ماجرا توسط شخصی به پليس گزارش ميشود و دو پرونده تشکيل ميگردد. البته پرونده به سرعت مختومه میشود و معاون دادستان که عليه شوآن اعلام جرم کرده بود، اخراج میگردد و حتي در تلويزيون از شوآن به صورت رسمي عذرخواهي میشود!
خانم موري واقعيت اين ماجرا را براي اولين بار افشا ميکند که چنين تعرضي اتفاق افتاده بود، اما به ما گفتند که شهادت دروغ بدهيم مبنی بر اینکه اصلاً آن دخترها آنجا نبودند و شوآن نيز چنين کاري نکرد. البته خانم موري از اين کار پشيمان ميشود و ميگويد: بعد از آن ديگر دروغ نگفتم:
بله، او مجرم بود. او سه دختر زير سن قانوني، 13، 14 و 15 ساله را كه نيمهبرهنه بودند در آغوش گرفت، زمانی که افراد زيادي حضور داشتند؛ ازجمله من.... . به ما گفته شد که سوگند بخوريم... . پرونده در دادگاه متوقف شد و البته نوعي نفوذ سياسي نيز وجود داشت. اگرچه کتابها و سخنرانيهاي او مقدس به نظر ميرسد، اما زندگي او غيراخلاقي بود، بهويژه در زمینه برهنگي، رابطه جنسي و دروغگويي. با اين حال، او بسياري از احکام مهم ديگر اسلام را هم زير پا گذاشت؛ به این علت اين تصور که او شخصي برتر و بالاتر از قانون بود (رایانامه دريافتي از خانم موري، ۱ اکتبر 2020).
«نفوذ سياسي» کليدواژهاي بود که خانم موري هم به آن اشاره کرد؛ همان چيزي که موجب شد پرونده شوآن به نفع او خاتمه يابد! اما اين نفوذ سياسي به چه هدفی بود و چرا مدرنيته و غرب اين خدمت را به رهبر سنتگرايان ارائه دادند، بهگونهایکه حتي حاضر شدند يکي از خودشان (معاون دادستان) را قرباني کنند، ولی به جايگاه شوآن آسيبي وارد نشود؟
آيا بهخاطر آن نبود که ظرفيتهايي در مباني نظري سنتگرايي وجود دارد که ميتواند بهترين خدمات را به مدرنيته و غرب ارائه دهد؟ مباني نظرياي مانند: «وحدت متعالي اديان» که از دل آن «دين واحد جهاني» بيرون ميآید و خاتميت اسلام بالکل نفي ميشود، و يا «مطلق نسبي» که شريعت و عمل به مناسک را تماماً غير لازم ميداند و توجيهکننده تساهل و تسامح و اباحهگري مدنظر غرب است!
چهار. بازنمايي فساد جنسي شوآن در نقاشيهايش
شوآن نقاش ماهري بود، اما در اين هنرش هم فساد جنسي او جلوهگر بود. او علاوه بر کشيدن زنان به صورت برهنه، خود را هم برهنه با حضرت مريم نقاشي کرد. خانم موري درباره نقاشيهاي او ميگويد: «فساد جنسي او فقط در خودش نبود، او میخواست اين فساد را در نقاشيهايش هم براي همه به نمايش بگذارد و با بيشرمي تمام، آن را به حضرت مريم نيز منتسب کند!»
نقاشيهاي او توسط اعضاي فرقه سنتگرايي مخفي شدند، تا اينکه خانم موري برخي از آنها را براي نگارنده فرستاد و در ذيل آنها، اين توضيح را نوشت:
در اين نقاشي و همه نقاشيهاي ديگر که يک مرد با حضرت مريم وجود دارد، آن مرد همان شوآن است که دقيقاً خودش را با همان شکل و بيني و صورت، کشيده است. او به ما، يعني همسرانش گفت که با (حضرت) مريم رابطه جنسي برقرار کرده و سپس با يکديگر در آسمان پرواز کردهاند!
(خانم موري نقاشيهاي شوآن را با توضيحات فوق براي نويسنده ارسال کرده که در صورت لزوم، قابل مراجعه است).
پنج. گرايشهای سرخپوستي شوآن
اگرچه او رهبر سنتگرايان و بهظاهر مسلمان بود، اما در عمل تمايل و اعتقاد بسياري به فرهنگ سرخپوستي داشت! در فرهنگ سرخپوستي، برهنگي، تمسک به آيينهاي شرکآلود و وهمآميز وجود دارد. شوآن نهتنها به اين فرهنگ تمايل داشت، بلکه برهنه ميشد و حتي زنان خود را نيز برهنه ميکرد و با آنها ميرقصيد و عکس ميگرفت! خانم موري مجموعهاي از عکسها را ارسال کرده که ضمن بيان فساد اخلاقي شوآن، بيانگر تمايل و اعتقاد او به آيين سرخپوستي نيز هست.
همسر سوم او (خانم موري) در ضمن ارسال يکي از تصاوير، اين جمله را نگاشته است: «شوآن به ما همسران گفت كه شاگردانش بايد از سنت او پيروي كنند، نه از سنت محمد [صلیاللهعلیهوآله]!»
خانم موري ميگويد: «او نوعي شورش برهنگي و جنسي عليه اسلام را رهبري ميکرد» (بخش حذفشده از تارنمای خانم موري، رایانامه ارسال شده در 2 اوت 2020).
شش. شوآن و نژادپرستي
سيره عملي او در موارد ديگري نيز خلاف اعتقاد ظاهري و مباني نظرياش بود. او انديشهاي آريايي داشت، نه مسلماني! نژاد برتر را از آنِ آرياييها ميدانست. اين اعتقاد آنچنان برايش مهم بود که حتي نام مبارک پيامبر را هم به «محمد سامي» تغيير داده بود؛ چون سام از آرياييها بود و افتخار پيامبر هم بايد اين باشد که آريايي است! (رایانامه ارسالي از خانم موري، ۲۷ اوت ۲۰۲۰).
البته اين اعتقاد او (نژادپرستي) آنچنان معروف بود که ديگر محققان هم به آن اشاره کردهاند؛ از جمله ميتوان به مقاله جرج ليپتون (Gregory A. Lipton) با عنوان «منزه کردن ابنعربي، آريايي و مذهب گفتمان اصالت ديني شوونيان» اشاره کرد (ليپتون، 2017). اما نکته جالبتر هدفي بود که شوآن در پی بهدست آوردن آن بود و البته نتواست به آن دست یابد. او ميخواست بخشي از اين انديشههاي باطلش را به ابنعربي استناد دهد و بگويد که ابنعربي نيز مثل او فکر ميکند! جرج ليپتون در اين مقاله سعي ميکند باطل بودن اين ادعا را اثبات نمايد.
برای کامل شدن تحقيق و بررسي افکار و سيره عملي شوآن، با جرج ليپتون نيز ارتباط گرفته شد که در جواب يکي از سؤالات اينگونه پاسخ داد:
آنچه براي من روشن است اين است که شوآن هرگز ادب سنتي اسلامي را رعایت نميکرد، چه براي ديگران و چه براي خدا (همانگونه که بهطور کلاسيک در تصوف و کلام آموزش داده شده است). (رایانامه دريافتي از جرج ليپتون، ۶ سپتامبر ۲۰۲۰).
اما چرا شوآن اعتقادات و افکار نژادپرستي داشت؟ همسرش در رایانامه ارسالي، علت اين اعتقاد را پدرش ميداند که از اطرافيان هيتلر بود و مطابق این تفکر، هيتلر برتري نژاد آرايي را اصل ميدانست. این تفکر او نيز حاکم بود:
شوآن (هم) مانند هيتلر افتخار ميكرد مانند رودولف اشتاينر (Rudolf Steine)، فیلسوف اتریشی، اندیشههایی درباره ارتباط روح و تجربه آدمی دارد. پدر شوآن شاگرد رودولف اشتاينر بود و به همين علت بود که او از کودکي درباره تمام کتابهاي مقدس اطلاع داشت. پدر شوآن، بهعنوان يکي از ارادتمندان به اشتاينر، کتابهاي مقدس تمام اديان اصلي را روي ميز و در معرض ديد قرار ميداد (رایانامه ارسالي خانم موري، ۳ سپتامبر ۲۰۲۰).
نژادپرستي او فقط محدود به قوميتها نبود، بلکه به اديان هم سرايت کرده بود، بهگونهایکه او حضرت مريم را از پيامبر هم بالاتر ميدانست؛ زیرا ايشان مادر باکره همه پيامبران بود و پيامبر اکرم فقط پيامبر اعراب بود (رایانامه شوآن، منتشرشده توسط جرج ليپتون در تارنمای خانم موري: https://frithjofschuon.wordpress.com).
در نهايت، اين نژادپرستي او تا آنجا ادامه پيدا کرد که تقسيمبندي اديان را براساس آريايي و نژاد برتر بودن آنها انجام داد: «هيچ خدايي جز من نيست. من بهتر از همه ميدانم، حتي پيامبران. بنابراين من براساس نژاد، اديان را دوباره طبقهبندي کردم» (همان).
البته اين نژادپرستي او و بیاعتقادیاش به اسلام، در اين اواخر توسط برخي محققان نيز فاش شده بود، بهگونهايکه وقتي با رنو فابری (Renaud Fabbri)، محقق عرصه سنتگراي ايتاليا، ارتباط گرفتيم، او نيز دادهها و تحليلهاي ما را تأييد نمود و در تکميل آن گفت: در اسناد خصوصي، شوآن حتي انكار كرد كه طريقه خود را براساس اسلام بنا نهاده است، (بلکه طريقه خود را) بهعنوان يك جنبش تركيبي (دين جديد) براساس تركيب عناصري از اسلام، هندوئيسم (ودانتا) و همچنين تانتريسم و البته سنت هند بومي امريکايي ـ به ميزان کمتري ـ بنا نهاده است.
اساساً شوآن دين خود را آفريد و ادعا کرد که برخي از مظاهر عظيم براي آخرالزمان است. متأسفانه شوآن آنچه را موعظه ميکرد، خودش انجام نميداد. او چندين زنِ بعضي از شاگردانش را به خود جلب کرد! او نهتنها تشريفات مركز هند امريكايي را براي خود در بلومينگتون بهوجود آورد، بلکه همچنين آنچه را «گردهماييهاي اوليه» (رقصهاي برهنه براي کوتاه کردن همه چيز) ميناميد، معرفي نمود. او مانند بسياري از معلمان دروغين، از کاريزمايی خود براي ارضاي خواستههاي جنسي خود استفاده کرد و ادعا نمود اين خواست خداست! (رایانامه دريافتي از رنو فابری، 13 اوت 2020).
نتيجهگيري
سنتگرايي و قابليتهايش هنوز براي همه ـ آنچنانکه لازم است ـ مشخص نشده است. اين مقاله بخشي از رسالت خود را بر بررسي زمينهها، پيامدهاي اجتماعي پيرامون آينده اين فرقه و تأثيراتش بر دين، فرهنگ و جامعه قرار داد.
شوآن و نصر با آماده کردن اين مباني و حجيت بخشيدن به اديان کفرآميز، کوشیدند سنتگرايي را تثبيت کرده، آن را توسعه دهند. در شرايط موجود، بهترين راه براي غرب اين بود که از آنچه مقبول مردم واقع شده بود، براي حجيت بخشيدن به ابزارهايي که ديگر کارآمدي خود را از دست داده بودند، بهره ببرد و سنتگرايي بهمثابه انديشهاي مقبول نزد مردم و روشنفکران، بهویژه بعد از اقبالهاي اجتماعي که به آن شده بود، توانست همان ابزاري باشد که آيينهاي کفرآميز و باطلي که غرب از آنها براي مقابله با اسلام ناب بهره ميبرد، احيا گردد و به آن حجيت بخشیده شود.
بدینروی، برخلاف آنچه تاکنون از سنتگرايي، شوآن و نصر نوشته و شنيده شده است، اين فرقه اگرچه در ظاهر ادعاي مخالفت با مدرنيته ميکند، اما داراي ظرفيتهايي است که تعامل با مدرنيته را بسيار آسان ميکند؛ همانگونه که در عمل و سيره عملي سنتگرايان نيز اين تعامل مشاهده ميشود. اين علاوه بر فساد عريان رهبر بزرگ سنتگرايان است که تمامي ادعاها درباره معنويتگرايي و آسماني بودن اين فرقه را باطل ميکند.
- اردلان، نادر، 1391، حس وحدت: نقش سنت در معماري ايراني، تهران، مؤسسه علم معمار رويال.
- امامجمعه، سيدمهدي، 1391، «سنت و سنتگرايي از ديدگاه فريتيوف شوآن و دکتر سيدحسين نصر»، الهيات تطبيقي، ش 7، ص 23-39.
- بهنام، جمشيد، 1375، ايرانيان و انديشه تجدد، تهران، فرزانروز.
- الدمدو، كنت، 1398، سنتگرايي دين در پرتو فلسفه جاويدان، ترجمة رضا کورنگ بهشتي، تهران، حکمت.
- رجبي، ابوذر، 1391، «تحليل انتقادي نظريه حکومتي سنتگرايان در عصر غيبت»، مطالعات انقلاب اسلامي، ش 30، ص 12ـ24.
- زارع، حامد، 1397، «نشست مواجهه سنتگرايان با علوم انساني»، در: mehrnews.com.
- شوآن، فريتيوف، 1393، چکيده مابعد الطبيعه جامع، ترجمة رضا کورنگ بهشتي و فاطمه صانعي، تهران، حكمت.
- قوام، سيدعبدالعلي، 1374، نقد نظريههاي نوسازي و توسعه سياسي، تهران، دانشگاه شهيد بهشتي.
- کوماراسوامي، آنَنْدَه، 1384، استخاله هنر در طبيعت، ترجمة صالح طباطبايي، تهران، فرهنگستان هنر.
- ـــــ ، 1386، فلسفه هنر مسيحي و شرقي، ترجمة اميرحسين ذکرگو، تهران، فرهنگستان هنر.
- منصوري، سيدامير و محمود تيموري، 1393، «نقد آراي سنتگرايان معاصر در زمينه هنر و معماري اسلامي، با تکيه بر مفهوم سنت در تعريف معماري اسلامي»، فيروزه اسلام، ش 1، ص 34-50.
- موحد ابطحي، محمدتقی، 1397، «نشست مواجهه سنتگرايان با علوم انساني»، در: mehrnews.com.
- مهدوي، منصور، 1391، سنجش سنت، قم، اشراق حکمت.
- نشست مواجهه سنتگرايان با علوم انساني،تهران، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي،1397،mehrnews.ir
- نصر، سيدحسين، 1384، دين و نظم طبيعت، ترجمة محمدحسن فغفوري، تهران، حکمت.
- ـــــ ، 1385الف، اسلام و تنگناهاي انسان متجدد، ترجمة انشاالله رحمتي، تهران، سهروردي.
- ـــــ ، 1385ب، در جستجوي امر قدسي: گفتگوي رامين جهانبگلو با سيدحسين نصر، تهران، نشر ني.
- ـــــ ، 1397، نياز به علم مقدس، ترجمة حسن ميانداري، تهران، کتاب طه.
- Aymard, Jean-Baptiste, 2002, Frithjof Schuon: Life and Teachings, SUNY.
- Lagarde, André & Michard, Laurent, 2011 , Les Grands Auteurs français du programme - Anthologie et Histoire, Christopher Olaf, ed, The True & Only Wealth of Nations.
- Lipton, Gregory A., 2017, De-Sanitizing Ibn ʿArabī: Aryanism and the Schuonian Discourse of Religious Authenticity 1, Macalester College, Department of Religious.
- New York Times, 2017, Bannon’s Views Can Be Traced to a Book That Warns, Winter Is Coming.
- Shelley, Fred M, 2015, Governments around the World: From Democracies to Theocracies, From Democracies to Theocracies, usa, ABC-CLIO.
- Tara Golshan, Steve Bannon, 2016, legal immigration is the real, "problem", vox.com.