کثرتگرایی روشی در علوم انسانی اسلامی از منظر آیتالله مصباحیزدی
Article data in English (انگلیسی)
مقدمه
كثرتگرايي روشي بهمعناي پذيرش و كاربست قاعدهمند روشهاي مختلف و متناسب علمي در تحقيقات علمي است. اين كثرتگرايي را در دو نوع روش، يكي روش تحقيق و ديگري در روش شناخت ميتوان پي گرفت. نوع دوم ناظر به روشهاي عام و معتبر شناخت است كه در فلسفه روش يا فلسفه علم از آن بحث ميشود، اما نوع اول معمولاً در روشهاي خاص هر علم موضوع بحث قرار ميگيرد. طبيعتاً ادراكي كه از روشهاي عام و معتبر شناخت براي ما حاصل ميشود، در قالب ترابط علوم، و وابستگي هر علم به فلسفه علم و فلسفه مضاف آن علم در روشهاي خاص تحقيق آن علم نيز آثار خود را برجاي ميگذارد.
روشهاي عام شناخت كه شامل روشهاي عقلي، نقلي و تجربي ميشود از گذشتههاي دور و در دورههاي مختلف مورد گفتوگو قرار ميگرفته و در هر دوره نيز ممکن است يکي تفوق يافته باشد. مثلاً با حضور سقراط و سپس افلاطون و ارسطو روش عقلي گسترش يافت. در قرون وسطا در اروپا روش نقلي برآمده از مسيحيت غلبه يافت و پس از رنسانس روش تجربي به روش انحصاري علم مبدل شد. در جهان اسلام شرايط به گونهاي ديگر رقم خورد. با ظهور اسلام، علم ابتدا با روش نقلي مطرح شد و رشد کرد. در ذيل روش نقلي و تشويق زياد به علمآموزي و بهرهگيري از عقل و به دليل گسترش ارتباطات ميانفرهنگي و اهداف سياسي بنيعباس، روش عقلي نيز گسترش يافت. در کنار آن روش تجربي نيز كمابيش مورد توجه قرار گرفت.
اما آخرين نزاعهاي جدي درباره روشهاي عام شناخت، با رنساس علمي در اروپا از سر گرفته شد و به حذف روش نقلي و پايان سيطره هزار ساله نقل مسيحي و تضعيف روش عقلي و تأكيد بر روش تجربي بهعنوان روش انحصاري براي علوم مختلف انجاميد. بااينحال تبارشناسي فلسفه روش و زدودن سايههاي قدرت از سر علم، مجالي را براي مشاهده گفتوگوهايي بهپاياننرسيده و موضوعاتی همچنان قابلمناقشه ميگشايد كه ميتواند پيامدهاي مهمي در حوزه علم و روشهاي خاص تحقيق به دنبال داشته باشد.
آيتالله مصباحيزدي بهعنوان يك فيلسوف و با بهرهگيري از ميراث فلسفه اسلامي به بحث درباره كثرتگرايي روشي در حوزه فلسفه علم و بخشي از آن يعني فلسفه روش پرداختهاند و در اين نوشتار از همين منظر و با لحاظ ديدگاههاي ایشان به گفتوگو وارد ميشويم و البته اين بحث را در ذيل بخشي از علوم كه دغدغه ماست؛ يعني علوم انساني آن هم وقتي بخواهيم علوم انساني را با قيد اسلامي در نظر بگيريم، دنبال ميکنيم. بنابراين مسئله مورد توجه در اين تحقيق، کثرتگرايي روشي در علوم انساني اسلامي با توجه به آرا و نظرات آيتالله مصباحيزدي و نيز بررسي جايگاه هر روش از منظر فلسفه علمي و بيان برخي پيامدهاي علمي چنين نگاهي خواهد بود. ناگفته نماند که چون بخشهايي از بحث از سنخ فلسفه علم است، مقيد ساختن مباحث به علوم انساني اسلامي بعضاً غيرضروري است و درخصوص علوم انساني بدون قيد اسلامي نيز قابليت طرح دارد.
روش تحقيق در اين نوشتار تركيبي از روش تحليل محتوا و روش تحليلي منطقي است. تحليل محتوا يک فن پژوهش براي ربط دادن دادهها به مضمون آن به گونهاي معتبر و تکرارپذير است (ر.ك: ويمر و دومينيک، 1394، ص217) و روش تحليلي منطقي به اموري همچون تحليل مباني، ساختار و لوازم منطقي نظريهها ميپردازد و براي اين کار از شيوهها يا مراحل گوناگوني همچون تحليل مفهومي، تحليل گزارهاي، تحليل منطقي، تحليل مباني معرفتي، تحليل لوازم منطقي و غيره استفاده ميشود (ر.ک: فرامرز قراملکي، 1388، ص251-260). برايناساس براي شناسايي ديدگاههاي آيتالله مصباحيزدي درباره كثرتگرايي روشي از بين آثار ايشان، از روش تحليل محتوا و براي دستيابي به لوازم سخن ايشان و انسجامبخشي به محتواي مقاله در راستاي تبیين ديدگاه ايشان درباره مسئله مورد بحث از روش تحليل منطقي استفاده شده است. در آغاز تعريف برخي مفاهيم مرتبط که مبناي کار قرار ميگيرد، بيان ميشود.
1. مفهومشناسي
کثرتگرايي روشي: کثرتگرايي که معادل پلوراليسم است به لحاظ لغوي «گرايش به کثرت» را ميرساند و در خود مفهوم پذيرش و اصالتدهي به تعدد و کثرت را دارد و در عرصههاي مختلف اجتماعي، سياسي، فرهنگي اخلاقي معرفتي، ديني و... کاربرد دارد (ر.ک: بيات و همکاران، 1386، ص142) و ازجمله موارد کاربرد آن در حوزه روش است. در اينجا منظور از کثرتگرايي روشي، پذيرش و كاربست قاعدهمند روشهاي متنوع و متناسب براي انجام تحقيقات علمي است.
علم: علم معاني اصطلاحي متفاوتي دارد (ر.ک: مصباحيزدي، 1398، ص66-67) «اما آنچه در بحث توليد علوم انساني مدنظر است، علم به همان اصطلاح متداولي است که بر شاخههايي از دانش همچون فيزيک، شيمي، زيستشناسي، روانشناسي، جامعهشناسي، اقتصاد، تفسير، قرآن، فقه، تاريخ، اخلاق فلسفه و معرفتشناسي اطلاق ميشود. به نظر ميرسد، وجه جامع اين اصطلاح اين است که به مجموعهاي از مسائل اطلاق ميشود که معمولاً موضوع واحدي دارد، با صرفنظر از پاسخهاي مختلفي که به اين مسائل داده ميشود و روشي که براي اثبات يا حل مسائل آن به کار ميرود و مباني و اهدافي که دارد (جمعي از نويسندگان، 1397، ص20).
علوم انساني: «علوم انساني (در مقابل علوم طبيعي و رياضي) به مجموعه علومي اطلاق ميشود که به شناخت انسان و توصيف و تبيين و تفسير پديدههاي فردي و اجتماعي و جهتبخشي به افعال و انفعالات انساني ميپردازند» (همان، ص23).
علم اسلامي: «در اتصاف علم به اسلامي، کمترين مناسبت کافي است. اين مناسبتها ممکن است، مقاصد، مباني يا منابع باشد، اما منظور ما از علم اسلامي علمي است که افزون بر داشتن مسائل مشترک با اسلام، مباني، اهداف و منابع آن با آموزههاي اسلامي موافق باشد و اگر علمي در يکي از اين سه مورد با اسلام موافق نباشد، اسلامي نخواهد بود» (همان، ص22).
علم ديني: علم ديني اصطلاح نسبتاً جديدي است که پس از رنسانس و بر اثر تحولات علمي و ارائه تعاريف و تلقيهاي جديد از علم و گسترش رشتههاي جديد علمي با مسائل، نظريهها و روشهاي نوين، مورد توجه قرار گرفت. در اين زمينه تاريخي، وقتي از علم ديني سخن ميگوييم، بحث در واقع بر سر رابطه بين علم جديد و دين است. آيتالله مصباح پس از ذکر تعاريف مختلف از علم و دين، علم را مجموعه مسائل با محوريت موضوع واحد ميدانند و منظورشان از دين، اسلام ناب است که هدف اصلي آن نشان دادن راه سعادت به انسانهاست (مصباحيزدي، 1392، ص204).
در نگاه ايشان، علم ديني به طور ويژه در علوم تجويزي که با اراده و اختيار انسان سروکار دارد و بر سعادت ابدي انسان تأثيرگذار است معنادار ميشود و چنين علمي در همه حوزههاي زندگي فردي و اجتماعي حضور دارد. بنابراين شامل بخش تجويزي همه علومي که به نحوي با اعمال اختياري انسان مرتبط هستند ميگردد. اما علوم توصيفي که براي مثال به بيان روابط بين پديده و توصيف آنها از اين جهت ميپردازد و ارتباطي با هدف دين که سعادت انسان است ندارد، ديني و غيرديني ندارند و از زمره علم ديني خارج ميشوند (ر.ک: همان، ص205).
علوم انساني اسلامي: علوم انساني اسلامي در ذيل علم ديني قرار ميگيرد و درواقع با دو قيد آن محدود ميشود؛ يک بار با انساني بودن و بار ديگر با اسلامي بودن. برايناساس «علوم انساني چنانچه در مباني، اهداف و منابع، با اسلام وافق باشند، اسلامي خواهند بود» (جمعي از نويسندگان، 1397، ص24).
2. انواع کثرتگرايي روشي
2-1. کثرتگرايي روشي در روش تحقيق
يک نوع کثرتگرايي، پذيرش و استفاده از روشهاي متعدد در هنگام تحقيق است. يک معناي متداول از اين کثرتگرايي در روش تحقيق، استفاده از روشهاي ترکيبي يا آميخته است که اخيراً در حال گسترش است. اين نوع كثرتگرايي روشي مبتني بر وجود دو رويكرد نظري تبييني و تفسيري در علوم انساني است. هر رويکرد به اقتضاي ويژگيهايي كه براي انسان و جهان اجتماعي ميبيند، روشي را پيش ميکشد. رويکرد تبييني، روش كمّي و رويکرد تفسيري روش كيفي را مطرح ساخت و اما کثرتگرايي روشي به دنبال جمع بين اين دو منظر است و به عبارت ديگر براي جهان اجتماعي دو وجه متفاوت، اما قابل جمع ميبيند كه هر كدام بخشي از واقعيت انساني و اجتماعي است و با کثرتگرايي روشي ميتوان واقعيت را بهتر شناخت. بر اين مبنا به جمع بين روشهاي کمّي و كيفي به گونههاي مختلف رسيدهاند كه اشخاص مختلف درباره آن دستهبنديهاي متفاوتي ارائه دادهاند (براي مثال ر.ک: کرسول، 1398، ص189-212). هدف از اين کثرتگرايي روشي گاه ـ چنانکه گذشت ـ زمينهسازي براي شناخت ابعاد مختلف واقعيت و گاه نيز افزايش اعتبار يافتههاي بهدستآمده است. چون نتايج در هر روش از اعتبار قطعي و يقيني و حتي گاه از اعتبار بالايي برخوردار نيستند، از طريق تکرار آن با روش ديگر، اعتبار يافتهها را بالا ميبرند. اين کثرتگرايي به شيوههاي مختلف و در مقامهاي گوناگون رخ ميدهد. مثلاً ممکن است يک تحقيق را همزمان از دو روش اجرا و بعد نتايج را با هم ترکيب کنند، يا در مرحله اکتشافي از روش کيفي و در گردآوري و تحليل از روش کمّي استفاده کنند و يا تحقيق را به صورت کمّي انجام دهند و در مرحله تشريح نتايج کمّي، از روش کيفي کمک گيرند.
بههرحال شاخهها و دستهبنديهاي بيشتري بر اين کثرتگرايي روشي مطرح است که تفصيل آن را در جاي خود بايد دنبال کرد. اما آنچه در اينجا اهمیت دارد، اينکه اين نوع کثرتگرايي روشي مبتني بر دو رويکرد نظري به انسان و اجتماع شکل گرفته است: يکي انسان و امر اجتماعي را بهمثابه يک امر عيني مادي لحاظ ميکند و به روش کمّي ميرسد و ديگري انسان را موجودي انگيزهمند و معناساز و داراي ذهن و زبان ميداند و به روش کيفي ميرسد. مسئله اينجاست که در صورت وجود نگاه متفاوتتري به انسان، احتمالاً لازم باشد روش يا روشهاي متفاوتي را براي شناخت، پيش نهاد. اين نکته را در ادامه پي ميگيريم.
2-2. کثرتگرايي روشي در فلسفه علم
در بحث از فلسفه علم، مسائل گوناگوني مطرح ميشود. بخشي از اين مسائل، مربوط به روشهاي دستيابي به شناخت معتبر در حوزه آن علم است. در اينباره و ازجمله در حوزه علوم انساني ميتوان مبتني بر پرسش از چيستي انسان و جامعه و حتي در شکل عامتر مبتني بر پرسش از چيستي هستي و انواع وجود بحث را پي گرفت كه آيا اين نحوههاي خاص از وجود، بر نوع روش براي شناسايي آنها اثرگذار است؟ يعني با توجه به ويژگيهاي انسان و جامعه و حتي هستي ما با چه روش يا روشهاي عامي ميتوانيم در علوم مختلف از جمله علوم انساني به شناخت دست يابيم. چنين مسيري عملاً طي شده است. مثلاً تقسيمبندي عالم به دو دسته نومن و فنومن از سوي کانت و بيان ويژگيهاي اين دو، بازتابهاي روششناختي خاص خود را در علوم انساني به دنبال داشته است.
حال اگر با دلايل متقن در کنار لحاظ انسان بهمثابه امر مادي که در رويکرد تبييني و اثباتگرا دنبال ميشود و در کنار ويژگيهايي چون ذهن و زبان براي انسان که بعداً در رويکرد تفهمي يا تفسيري براي انسان لحاظ کردند، به وجود ويژگيهاي غيرمادي مثل روح براي انسان برسيم و حتي وجود برخي امور مجرد و غيرمادي غير از روح انساني را در اين عالم بپذيريم، بلکه تأثير اين امور مجرد بر انسان و نحوه زندگي او را قبول کنيم، در اين صورت ضروري است به دنبال راههايي براي شناخت اين ويژگيهاي انساني و اين روابط باشيم. آيتالله مصباحيزدي بهعنوان فيلسوف از چنين منظري به بحث مينگرند و با استناد به دلايل يقيني بر وجود روح و امور ماورايي و نسبت داشتن اين امور با زندگي انساني، به لزوم توجه به اين امور در علوم انساني ورود پيدا ميکنند و ضرورت بهرهگيري از روشهاي متناسب با هر بعد انساني را مطرح ميسازند. برايناساس توجه به سه نوع روش عام روش شناخت را که در گذشته علم مرسوم بودهاند و امروزه مغفول واقع شدهاند، ضروري ميدانند.
هستي نحوه وجود رويکرد علمي و نظري روش
وجود مادي علوم انساني مدرن تجربي
وجود مادي و مجرد علوم انساني اسلامي کثرتگرايي روشي
انسان وجود مادي (زیستشناسانه و رفتاری) تبييني کمّي
وجود ذهني و زباني تفسيري کيفي
وجود روحاني (افزون بر وجوه پيشين) ديني كمّي، كيفي و نقلي
رابطه بين مبادي انسانشناسي و هستيشناسي با رويکرد نظري و روش
3. مبناي کثرتگرايي روشی
رسيدن به کثرتگرايي روشي از طرق مختلفي ممکن است حاصل شود؛ از درکي که از علم داريم، از ويژگيهايي که براي موضوع و مسائل آن علم لحاظ ميکنيم؛ از هدفي که براي علم دنبال ميکنيم يا حتي از رويکرد نظري که در آن علم مبنا و چشمانداز خود قرار ميدهيم. در اينجا بحث را از اين منظر پي ميگيريم.
1-3. تناسب روش با چيستي علم
توجه به تعريف علم و چيستي آن از نخستین مجاري توجه به روش تحقيق يك علم است و براساس جايگاهي كه روش در تعريف آن دارد ممكن است بتوان نسبت به پذيرش يا عدم پذيرش کثرتگرايي روشي داوري كرد. آيتالله مصباحيزدي در تعريف علم چنانکه در مفاهيم گذشت، روش آن را لحاظ نميکنند و صرفنظر از روش، هر علم را به مجموعه مسائلي که حول موضوع واحدي انسجام يافتهاند تعريف ميکنند. برايناساس روش در ماهيت علم دخالت مستقيمي ندارد و روش بيشتر جنبه ابزاري براي رسيدن به هدف دارد. اين امر زمينه پذيرش روشهاي مختلف را فراهم ميسازد؛ يعني اگر براي موضوع، وجوه و منظرهاي متفاوتي شناسايي کرديم، شناخت اين وجوه را مقيد به روشي خاصي نميکنيم و درواقع نتيجه و دانش حاصلشده براي ما مهم است نه روش دستيابي به آن. آيتالله مصباحيزدي در معاني پنجگانهاي که براي علم برميشمارند، صرفاً در يک معنا که معناي اثباتگرايانۀ آن است و مورد نقد ايشان است، روش را جزء تعريف علم آوردهاند (ر.ک: مصباحيزدي، 1398، ص67). اثباتگرايان به شکل انحصارگرايانه تجربه را بهعنوان روش پذيرفتهاند. مطابق با آن، تنها چيزي علم است که از روش تجربي حاصل گردد. بنابراين اين گروه نميتوانند به کثرتگرايي روشي قائل شوند. از سوي ديگر ايشان در بيان تعاريف علم در جاي ديگر با توجه به معنايي که علم را حقيقت مطابق با واقع و نفسالامر در نظر ميگيرد و با فرض پذيرش چنين تعريفي از علم، درباره کثرتگرايي روشي ميگويند: «اگر علم، مطلق کشف واقع باشد، به اين معناست که روشهاي متعدد دارد و ممکن است با روش تجربي کشف شود يا با روش هاي عقلي، نقلي و تاريخي، وحياني، و يا حتي شهود و علم حضوري. طبق اين تعريف، علم ميتواند متناسب با اين روشها، اسمهاي مختلفي داشته باشد، مانند علم تجربي، علم ديني، علم عرفاني، علم تاريخي، علم فلسفي، و....» (مصباحيزدي، 1392، ص49).
مبحث ديگري كه در ادامه تعريف علم قابل بررسي است، ملاك تمايز علوم از يكديگر است كه درواقع ناظر به هويت هر علم در مقايسه با ديگر علوم است. آيتالله مصباحيزدي سه معيار روش، هدف و موضوع را مطرح ميکنند و بهترين شيوه براي مرزبندي علوم را موضوع آنها ميدانند؛ يعني براي تفکيک علوم از يکديگر نيز بهتر است بببنيم کجا موضوع آنها تغيير ميکند تا بفهميم در حال ورود به علم جديدي هستيم. ايشان اين شيوه تمايز را کاربرديتر و بهتر ميدانند و البته منکر استفاده از معيارهاي ديگر نيستند. ضمن آنکه براي انشعابات علوم نيز پس از تفکيکهاي اوليه براساس موضوع، ميتوان علوم را با معيار هدف يا روش دستهبندي کرد و مثلاً با معيار هدف رياضيات را به رياضيات اقتصاد يا رياضيات فيزيک و يا با معيار روش خداشناسي را به خداشناسي عرفاني و خداشناسي فلسفي تقسيم کرد (ر.ک: مصباحيزدي، 1398، ص77-78).
بهطور خلاصه نوع تعريف علم و نحوه تعيين ملاك براي تمايز علوم زمينه را براي کثرتگرايي روشي ايشان فراهم ميسازد.
2-3. تناسب روش با موضوع
آيتالله مصباحيزدي آنگاه كه به دنبال بيان معياري براي شناخت روش براي مطالعه مسائل يک علم است، به مسئله سنخيت و لزوم تناسب روش با موضوع و مسائل علم ميپردازد:
فيلسوفان روششناسي درباره انواع استدلال و طبقهبندي علوم و نيز درباره اينکه در هر دستهاي از علوم، از چه روشي براي اثبات مسائل آن بايد استفاده کرد، بحث کردهاند. البته اين بحثها سابقه دارد و چيز جديدي نيست. در گذشته، آنها را در منطق طرح ميکردند؛ در منطق ارسطويي چنين چيزي سابقه دارد. در برهان شفا، اشاراتي به اين مسئله هست؛ ولي بعدها به صورت علمي خاص درآمد و «روششناسي» نام گرفت. در اين علم است که بحث ميشود هر علمي به لحاظ ماهيت مسائل آن، روش ويژهاي براي اثبات دارد و هر مسئلهاي را با هر روشي نميتوان اثبات کرد. طبيعت مسئله بايد با روشي که ميخواهيم براي پژوهش درباره آن به کار بگيريم، تناسب داشته باشد. تا طبيعت مسئله روشن نشود، نميتوان درباره روش پژوهش در آن داوري کرد... بايد ماهيت مسائل آن را بررسي کنيم و ببينيم از چه سنخ است. بايد ديد روش حاکم بر اين مسئله، حس است يا عقل يا سليقه و ذوق و يا خوشايند و ناخوشايند مردم (مصباحيزدي، 1389، ص57).
در جاي ديگر ميگويند:
اجمالاً طبيعت مسئله بايد نشان دهد که راهحلش چيست و از چه روشي بايد استفاده کرد. روش پژوهش در فيزيک با روش پژوهش در رياضيات متفاوت است. پژوهش در تاريخ هيچ شباهتي به پژوهش در شيمي ندارد؛ در شيمي براي حل مسائل بايد در آزمايشگاه مواد را با هم ترکيب کرد و از آزمايشها نتيجه گرفت. در اينجا مشاهده و آزمايشهاي عيني لازم است و تغييرات بايد ثبت شود تا بتوان نتيجهگيري کرد. اما آيا در تاريخ هم ميشود آزمايش کرد؟ آيا براي اينکه بدانيم رستم در چه زماني بود، کجا زندگي ميکرد و با چه کساني جنگيده است، بايد به آزمايشگاه مراجعه کنيم؟ اين روش، در تاريخ به کار نميآيد. در تاريخ براي حل مسائل بايد به اسناد و مدارک رجوع کرد. بايد کتابها، سنگنوشتهها، آثار باستاني و... را از زمانهاي مختلف به هم ضميمه کرد تا قضيهاي کشف و مسئلهاي حل شود (همان، ص53).
همچنين درباره تنوع روشها و لزوم استفاده از روشهاي مناسب با موضوع ميگويند:
پرسش اين است که براي اثبات و حل مسائل يک علم، از چه روشي بايد استفاده کرد؟ يک پاسخ کلي که نزديک به بديهي، اين است که روش هر علمي متناسب با سنخ مسائل آن علم است؛ يعني اگر مسئلهاي که ميخواهيم آن را اثبات کنيم حسي باشد، راه اثباتش تجربه حسي است، اگر مسئله تاريخي باشد، راه اثبات آن بررسي اسناد و مدارک تاريخي است؛ و اگر مسئله عقلي محض باشد، راه اثباتش هم عقل است. ازاينرو اين سخن که تنها راه پژوهش در علوم و اثبات مسائل آنها روش تجربي است، مغالطهاي بيش نيست (مصباحيزدي، 1389، ص56).
بر اين مبنا، اگر موضوع يا برخي مسائل يك علم با چند روش قابل بررسي باشد ميتوان از چند روش استفاده کرد و اگر موضوع يا مسائل تغيير کرد، ميطلبد که روش آن نيز تغيير يابد و يا اگر مسائل يک علم سنخهاي متفاوت و يا برخي مسائل آن وجوه يا ابعاد مختلف وجودي داشته باشد، زمينه بلکه ضرورت استفاده از روشهاي مختلف در يک علم يا كثرتگرايي روشي فراهم ميشود.
اگر از منظر وجوه مختلفي که موضوع ميتواند داشته باشد، سراغ موضوعات علوم انساني برويم، بسته به اين كه موضوع را چه قرار دهيم ممکن است ملزم به انتخاب روش خاصي بشويم. چنانکه همينک يکي از معيارها براي انتخاب اينکه روش مطالعه را کمّي يا کيفي انتخاب کنيم، همين امر است. مثلاً اگر در علوم اجتماعي يا جامعهشناسي موضوع را رفتار يا كنشهاي انساني يا قراردادها و توافقات اجتماعي قرار دهيم يا در كل قوانين حاكم بر زندگي اجتماعي را موضوع اين علم بدانيم و حتي قائل شويم كه بخشي از اين قوانين ماورائي و ازجمله سنتهاي الهي است كه به نحوي زندگي بشر را مديريت ميكند. در همه اين حالات براساس مبناي برگزيده آيتالله مصباحيزدي ممكن است به روشهاي متعددي براي مطالعه نيازمند باشيم. ايشان در بحث اصالت جامعه و فرد كه آيا صرفنظر از وجود حقيقي فرد، ميتوان وجودي حقيقي وراي وجود افراد نيز براي جامعه قائل شد، به اين بحث ورود پيدا کردهاند. به طور طبيعي، در صورت پذيرش وجود حقيقي مستقل از فرد براي جامعه، به تناسب اين وجود خاص و آثار خاص آن، روش خاصي نيز براي مطالعه آن ميطلبد. چنانکه اگر وجود مستقلي براي جامعه قائل نشويم، بلکه جامعه را به جمع جبري افراد ارجاع دهيم، پديدههاي اجتماعي را بايد با روشهاي ديگري مطالعه کرد (ر.ک: مصباحيزدي، 1391، ص73-74).
3-3. تناسب روش با رويکرد نظري
در بحث از دو روش كمّي و كيفي گذشت كه دو رويكرد نظري تبييني و تفسيري هريك به سمت استفاده از يكي از اين دو نوع روش جهت يافتند؛ يعني پايبندي به دو رويكرد نظري متفاوت، عملاً معيار و عامل اثرگذار بر نحوه انتخاب دو روش مستقل و متفاوت كمّي و كيفي شده است. اگر رويكرد نظري را معيار انتخاب روش قرار دهيم، پذيرش مثلاً رويكرد تبييني مخصوصاً با لحاظ مباني فلسفي متفاوتي كه در ورای آن قرار دارد، مانع از پذيرش روش كيفي ميگردد و برعكس آن نيز صادق است. گروهي چنين نظري دارند و ازاينرو با روشهاي تركيبي مخالفاند (ر.ک: برايمن، 1389، ص196)؛ اما در اينجا ظاهراً نكته آن است كه هر رويكرد، واقعيت انساني و اجتماعي را به گونه خاصي ميبيند و در عمل هر كدام موضوع متفاوتي كه يكي امر مادي عيني مانند امور فيزيكي باشد و ديگري انسان داراي ذهن و انگيزه و زبان را موضوع مطالعه علوم انساني قرار داده است. برايناساس اين معيار عملاً به معيار پيشين بازميگردد.
حال با اين توضيح، درباره تناسب روش با رويكرد نظري از منظر آيتالله مصباحيزدي، ظاهراً بتوان چنين گفت كه اگر با لحاظ تناسب روش با موضوع كه ايشان به آن قائلاند و همچنين نسبتي كه بين رويكرد نظري و موضوع وجود دارد، به مسئله بنگريم يعني رويكرد نظري را به اقتضائات مسئله يا موضوع برگردانيم كه ماهيت موضوع چنين رويكردي را براي ما ايجاد كرده در اين صورت نسبت روش با رويكرد نظري، قابل پذيرش ميشود. اما درصورتيكه نگاه مستقلي به رويكرد نظري داشته باشيم، و صرفنظر از ويژگيهاي موضوع چون فلان رويكرد نظري را داريم بخواهيم روش خاصي را به موضوع تحميل كنيم، آيتالله مصباحيزدي، با بياني كه در ذيل ميآيد آن را نادرست ميدانند و به عدم تأثير رويكرد يا رهيافت نظري در انتخاب روش قائلاند:
بايد توجه داشت روش يا روشهايي که در يک علم به کار ميروند، ثابتاند و به رويکرد يا رهيافت ما در حل مسائل آن علم بستگي ندارند. بنابراين مسائل يک علم را اگر از ديدگاه اسلام هم بررسي کنيم، روش، تغيير نميکند. اگر ماهيت يک علم و مسائل آن، روش ويژهاي را اقتضا کند، اسلام نميتواند ماهيت روش آن را تغيير دهد. براي نمونه اين مسئله که چرا مردم در يک انتخابات با درصد مشخصي شرکت کردند و در انتخابات ديگر با درصد کمتر يا بيشتر، پديدهاي اجتماعي و از مقوله «هست»هاست و چون مربوط به زندگي انسان است، در بخش طبيعيات واقع ميشود، و طبعاً روش آن هم تجربي است. بايد تجربه کرد، منتها تجربه نيازمند تفسير است. بايد با بهکارگيري مقدمات روانشناسي اجتماعي مشخص کرد چه شرايط عينياي وجود داشته و موضوع انتخاب چه موضوعي بوده است؛ مردم به اين موضوع چقدر رغبت داشتهاند و شرايط ويژه اجتماعي و بينالمللي چه اقتضايي داشته است؛ آنگاه همه اينها را جمع کرده، از برايند آنها پاسخ مسئله را يافت. روش حل اين مسئله اينگونه است و از ديدگاه اسلام و غيراسلام هم فرقي نميکند. طبيعت مسئله چنين اقتضا ميکند. در اينجا پژوهشگر مسلمان نميتواند بگويد: به من وحي شده است که علت شرکت چند درصدي مردم در انتخابات، فلان چيز است. اين روش علمي نيست (مصباحيزدي، 1389، ص58-59).
4-3. تناسب روش با هدف علم
با پذيرش وجوه مختلف براي واقعيت و با هدف توضيح دو بعد نيز ميتوان به كثرتگرايي قائل شد؛ اما بازگشت اين امر در واقع به تفاوت در وجوه موضوع يا تفاوت در موضوع برميگردد.
در ادامه تناسب روش با رويكردهاي نظري، گروهي با نگاه پراگماتيستي و هدفگرايانه، قائل به استفاده توأمان از روشهاي كمّي و كيفي شدند و روشهاي تركيبي كه امروزه رو به گسترش است ازجمله ميتواند چنين مبنايي داشته باشد:
کساني که به لحاظ فلسفي مبناي پراگماتيستي دارند، به سمت روشهاي ترکيبي بدون لحاظ مباني متفاوت نظري اين دو آمدهاند و هرجا ترکيب آنها و به هر ترتبيب سودمند باشد، آن را مجاز ميشمارند بلکه تجويز و تشويق ميکنند (ر.ک: محمدپور، 1390، ص68ـ76).
4. روشهاي عام شناخت
بهطورکلي سه روش عام شناخت که عبارتاند از روش عقلي، روش تجربي و روش شهودي، در بين انديشمندان مطرح شده است، در آثار آيتالله مصباحيزدي نيز وجود دارد (ر.ک: مصباحيزدي، 1389، ص54-55 و153ـ154). به دليل روشني بيشتر دو روش عقلي و تجربي، به توضيح روش شهودي ميپردازيم. روش شهودي نوعي تجربه غيرحسي و دروني است که مستقيم و بدون واسطه ذهن و مفاهيم با نفسالامر امور ارتباط برقرار ميشود و معلوم در نزد عالم حاضر ميشود و در نتيجه شناخت بيواسطه به وجود آن حاصل ميگردد. برخي امور مجرد و غيرمادي تنها از راه شهود و علم حضوري امکان شناخت دارند. شهود وحياني يکي از انواع آن است که پس از دستيابي شخصي «نبي» به آن، امکان انتقال آن به ديگران به وسيله علم حصولي و «روش نقلي» فراهم ميشود. بنابراين روش نقلي از اين مجرا به يکي از روشهاي شناخت مبدل ميشود. روش نقلي در تاريخ و براي انتقال امور تجربي و مثلاً مشاهدتي مربوط به گذشته نيز به کار ميرود. چنانکه تاريخ آکنده از موارد مشاهدتي است که با واسطههايي براي ما نقل شده و علم تاريخ را به وجود آورده است. ناگفته نماند که روش نقلي به يک معنا بخشي از علوم تجربي انساني نيز هست. آنجا که يافتههاي تجربي به گفتار يا نوشتار درميآيد و همينطور بخشي از زندگي اجتماعي شکل مکتوب يا شفاهي دارد و بهعنوان اسناد در اختيار پژوهشگران قرار ميگيرد، در مثل اين موارد، عملاً با پديدهاي به نام روش نقلي مواجه ميشويم و روشي مثل تحليل محتوا براي شناخت آنها استفاده ميشود و يا در کل در ذيل روش اسنادي قرار داده ميشود. بجز کاربرد عملي روش نقلي در علوم انساني، روش شهودي نيز که همان علم حضوري است، در اين علوم داراي کاربرد است؛ يعني بجز امکاني که روش شهودي براي استفاده از روش نقلي ديني فراهم کرده، گسترهاش به گونهاي است که در علوم انساني نيز قابليت کاربرد و بسط دارد. بخشي از گستره علم حضوري عبارتاند از: علم انسان به ذات خود، علم انسان به افعال جوانحي و آثار خود همچون تفكر، تصميم و توجه، علم انسان به قواي ادراكي و تحريكي خود، علم انسان به حالات، انفعالات و كيفيات نفساني خود، همچون غم، شادي، ترس، لذت و نفرت و علم انسان به افكار، انديشهها، صور ذهني، تخيلات و گزارههاي خود (حسينزاده، 1385). از امثال اين مصاديق علم حضوري در هنگام همدلي در روشهاي کيفي و براي شناخت ويژگيهاي زندگي اجتماعي و فردي ميتوان استفاده كرد و سپس براي وارد كردن آنها به دنياي مفاهمه علمي و امكان بهرهگيري عمومي، آنها را به علم حصولي و نقلي تبديل ميكنيم. پس روش شهودي هم در مطالعات ديني و هم انساني قابل استفاده است. چنانکه روش نقلي نيز در دو نوع مطالعه ديني و انساني کاربرد دارد. روش تاريخي و روش تحليل محتوا دو روش علوم انساني است که از نقل استفاده ميکنند.
به هر تقدير آيتالله مصباحيزدي در چنين فضاي کلي مشي دارند و با قائل شدن به اعتبار روشهاي عام شناخت در جايگاهاي خود، استفاده از هريک متناسب با موضوع و جايگاهي که براي آن تعريف شده را مطرح و از انکار نادرست اين روشها مثل انکار پوزيتيويستها نسبت به روش نقلي و عقلي (ر.ک: مصباحيزدي، 1398، ص106) و يا استفاده نابجا از اين سه روش، مثل استفاده از روش نقلي در جايي که محل تجربه است، انتقاد ميکنند.
5. سابقه کثرتگرايي روشي در علوم اسلامي
آيتالله مصباحيزدي ضمن اعتقاد به علوم انساني اسلامي به کثرتگرايي روشي در اين حوزه قائلاند، اما پيش از ورود به اين بحث توجه به اين نکته مناسب است که ايشان به وجود کثرتگرايي روشي در سابقه علوم اسلامي توجه ميدهد و افتوخيزهاي آن و بهرهگيري از روشهاي مختلف به شکل هم عرض و رقيب يا استفاده از هريک متناسب با شرايط خود را در سابقه علوم اسلامي بيان ميکند. ايشان در اينباره و پس از توضيح سه روش بهکاررفته در علوم اسلامي؛ يعني روشهاي تعبدي، عقلي و عرفاني، ميگويند:
لازم به ذکر است که کاربرد اين سه روش و استفاده از آنها براي کشف حقايق دين، در ميان دينپژوهان يکسان نبوده است. برخي از آنان بيشتر بر روش نقلي و تعبدي تأکيد داشتند؛ محدثان، فقيهان و کساني ازايندست معمولاً از اين سبک استفاده ميکردند... و کموبيش دو روش ديگر را يا اصلاً قبول نداشتند و يا آنها را خيلي ناقص و نارسا ميپنداشتند؛ متقابلاً کساني هم مانند فيلسوفان، بهويژه پيروان مشائين، بر استدلالهاي عقلي تکيه ميکردند و از ادله نقلي... صرفاً در مقام مؤيداتي براي استدلالهاي عقلي استفاده ميکردند؛... و بالأخره عارفان بودند که هر دوي اين روشها را ناقص ميدانستند و معتقد بودند که کشف حقيقت، تنها با شهود باطني ممکن است و روشهاي ديگر، يا اعتباري ندارند و يا اگر اعتباري دارند، بسيار محدود و ناقص است... وجود اين گرايشهاي مختلف و طرفداران آنها، گاهي موجب بروز برخوردها و کشمکشهايي بهويژه در بين طرفداران آنها و گاهي نيز در ميان خود صاحبنظران ميشد و بعضاً يکديگر را طرد ميکردند... . بههرحال، اين براي کسي که ميخواست در مسائل هستي و معارف ديني پژوهش کند، معمايي بود؛ بهويژه ازاينروي که در ميان اين سه روش مختلف و احياناً متضاد، کدام را برگزيند و اين، مسئله سادهاي نبود. البته کساني بودند که براي نزديک کردن اين روشها به يکديگر و آشتي برقرار کردن ميان روشها و صاحبنظران... تلاشهايي انجام داده بودند؛... بههرحال اينها روشهاي پژوهش در ديناند و در هر بخش از معارف ديني بايد روش ويژه خودش را به کار برد. مسائل کلام را با روش عقلي و نقلي اثبات ميکنند؛ برخي از اعتقادات را تنها با دليل عقلي ميتوان اثبات کرد، مانند اعتقاد به وجود خدا و اثبات لزوم نبي. براي اثبات وجود خدا نميتوان از ادله تجربي يا نقلي استفاده کرد... البته ممکن است برخي مسائل باشند که روش مضاعف داشته باشند؛ يعني ممکن است از دو راه اثبات شوند (مصباحيزدي، 1389، ص154ـ158).
ايشان در مواضعي به نقش حس و تجربه در علوم اسلامي نيز توجه دادهاند. بخشي از اين مباحث را در علوم انساني اسلامي نيز ميتوان مطرح کرد. براي مثال در تعيين و شناسايي موضوعات مورد مطالعه در علوم اسلامي ازجمله فقه با روش تجربي صورت ميگيرد (مصباحيزدي، 1389، ص60)؛ چنانکه «ابزارهاي حس و عقل براي کسب بسياري از معرفتها ديني به کار ميروند. براي مثال ديدن معجزه انبيا که يکي از راههاي اثبات نبوت آنها است، ديدن يا شنيدن آيات قران کريم و روايات منقول از معصومان يا ديدگاه فقها و اسلامشناسان که از راههاي معمول ما براي کسب بسياري از معرفتهاي ديني است. با ابزارهاي حسي صورت ميپذيرد» (فتحعلي و ديگران، 1390، ص118).
6. جايگاه کثرتگرايي روشي در علوم انساني اسلامي
با لحاظ اينکه ميتوان در يک دستهبندي مباحث ايشان درباره علوم انساني اسلامي را در ذيل دو محور کلي: الف) مبادي علم؛ ب) طرح دو نوع علوم توصيفي (که به هستها ميپردازد) و تجويزي (که به بايدها و نبايدها ميپردازد) مطرح کرد. برهميناساس، کثرتگرايي روشي را نيز در هر کدام از اين بخشها دنبال ميکنيم.
1-6. کثرتگرايي روشي در مبادي علم
آيتالله مصباحيزدي در بحث مبادي علوم و ترابط علوم با يکديگر معتقدند: علوم مختلف عموماً نيازمند يک سلسله مقدمات همچون تعريف برخي مفاهيم اصلي يا اثبات اصل وجود موضوع و يا اصولي براي اثبات رابطه بين محمول و موضوع در گزارههاي خود هستند. درباره برخي از اين اصول عموماً در علم ديگري گفتوگو ميشود (ر.ک: مصباحيزدي، 1384، ص149-150؛ همو، 1398، ص88). دستکم بخشي از اين اصول که به آن اصول موضوعه ميگويند و قرار است در علم مدنظر که مثلاً يکي از علوم انساني استفاده شود، حتماً عقلي خواهند بود. در عين حال اين اصول ميتواند تجربي يا نقلي نيز باشد. بر همين اساس در علوم انساني اسلامي نيز در بخش مبادي، زمينه براي استفاده متناسب از هرکدام از سه روش کلي عقلي، تجربي و نقلي وجود دارد.
اما با لحاظ اينکه اين مبادي خود متنوع است و از تعريف و اثبات وجود موضوع آغاز ميشود و تا مباني معرفتشناختي، روششناختي، هستيشناختي، انسانشناختي و... ادامه مييابد. در هر سطح ممکن است از يکي از اين روشها استفاده شود يا يکي بيشتر قابليت کاربرد داشته باشد. مثلاً شناسايي و تعريف موضوع مثل برخي موضوعات فقهي ممکن است با روش تجربي صورت گيرد يا گاه روش عقلي اين کار را عهدهدار شود. برخي مفاهيم نيز ممکن است به روش نقلي تعريف شوند. مثلاً اين بحث وجود دارد که آيا در سنجش دينداري، تعريف دين و ابعاد و شاخصهاي آن را با لحاظ محتواهاي ديني انجام دهيم يا واقعيات تجربي.
در خصوص مبادي معرفتشناسي، به طور طبيعي عقل بهترين روش خواهد بود. کما اينکه در مبادي هستيشناسي و انسانشناسي از عقل ميتوان استفاده کرد، از روش نقلي نيز ميتوان بهره برد.
اولين گام در توليد علم ديني، و اسلامي کردن علوم، اين است که مباني علوم را با دلايل متقن اثبات کنيم. ادعاي ما اين است که ميتوانيم با دلايل عقلي يقيني منظومهاي از علوم و معارف را ارائه بدهيم که منطقيترين بحثها در آن مطرح شده و به اثبات رسيده باشد و با مباني فکر اسلامي همخواني داشته باشند. ازاينرو ميتوان آن را علم اسلامي يا علم ديني ناميد؛ زيرا اين حقايق همان چيزي است که اسلام ميگويد. اين منظومۀ فکري از اساسيترين نقطه در فکر بشر که معرفتشناسي است، شروع شده، به دنبال آن هستيشناسي، انسانشناسي و ديگر علوم و معارف ميآيند (مصباحيزدي، 1392، ص243).
براي نمونه ايشان درباره امکان بهرهگيري از روش نقلي براي شناخت مباني انسانشناسي ميگويند:
در علوم انساني، شناخت حقيقت انسان، چگونگي رشد و تکامل او، و کمال نهايي انسان از اصول موضوعهاي به حساب ميآيند که بايد در علوم مربوط و با روش مناسب اثبات و تبيين شوند. اين اصول موضوعه ميتوانند از منابع ديني استنباط شوند و مبناي تحقيقات و استدلالها در علوم انساني قرار گيرند. تنها پس از روشن شدن اين مسائل است که ميتوان هدف اقتصاد و رابطه آن با تکامل انسان را مشخص نمود. تا ندانيم انسان چيست و کمال نهايي انسان کدام است، نميتوانيم روشن کنيم که اقتصاد چه نقشي ميتواند در تکامل انسان ايفا نمايد. تا رابطۀ انسان با خدا درک نشود نميتوان پايۀ محکمي براي حقوق عرضه کرد و نظريۀ اسلام را دربارۀ چيستي و منشأ پيدايش حق روشن کرد. اينگونه مسائل که خواه ناخواه با ديدگاههاي ديني و اسلامي تماس دارند، هنگامي از ديدگاه اسلام قابل تبييناند که بر انسانشناسي اسلامي مبتني باشند. مکتبهاي غيراسلامي و ضداسلامي نيز اگر بخواهند ديدگاههاي خود را در علوم انساني به شکلي منطقي و معقول بيان کنند، ميبايد ابتدا ديدگاههاي مکتب خود در عرصۀ انسانشناسي، ماهيت زندگي اجتماعي انسان، و هدف از زندگي را تبيين نمايند و سپس به نظريهپردازي در زمينههاي مختلف علوم انساني بپردازند. در غير اين صورت، هيچيک از نظريات و راهحلهاي آنها بر پايۀ استواري تکيه نخواهد داشت (مصباحيزدي، 1392، ص276-279).
ديگر آنکه به نحو مقدماتي شناخت تجربي موضوعات مورد بحث ضروري است:
براي عينيتر شدن مطلب مثالي ميزنيم: روش علم فقه مراجعه به منابع کتاب و سنت است، گرچه گاهي ميتوان براي برخي از مسائل فقهي، دلايل عقلي اقامه کرد ولي روش رايج علوم نقلي، تاريخي است و يک مسئله براساس اصول کلي موجود در همه علوم نقلي، مانند بررسي اعتبار سند، اعتبار دلالت و اعتبار جهت بررسي ميشود؛ ولي آيا با استفاده ازاينروش ميتوان گفت که فلان حيوان خون جهنده دارد يا نه؛... فقه ميگويد: هر حيواني که داراي خون جهنده باشد ـ با شرايط خاصي، حلالگوشت و خونش نجس است؛ اما هيچگاه نميتواند مشخص کند فلان حيوان خون جهنده دارد يا نه. اين را بايد تجربه کرد؛.... البته اين به آن معنا نيست که ما در فقه از تجربه استفاده ميکنيم. استفاده از تجربه، براي تبيين ماهيت فقه نيست. مسئله فقهي وقتي مطرح ميشود که موضوع و محمول مشخصي داشته باشيم و محمول را بر موضوع بار کرده، بگوييم: موضوع، اين حکم را دارد يا اينکه بايد اين کار را انجام داد يا نبايد انجام داد؛ اما اينکه اين کار چيست، چگونه شناخته ميشود و ابزار شناخت آن کدام است، جزو مقدمات فقه است، نه مسائل فقه. اکنون بسياري از افراد چنين مسائلي را جزو روشها بهشمار ميآورند؛ درحاليکه جزو روش علم و روش پژوهش علم نيستند؛ بلکه ابزارهايياند که ما را به مرز طرح مسئله علم ميرسانند (مصباحيزدي، 1389، ص60ـ61).
2-6. کثرتگرايي روشي در علوم توصيفي
آيتالله مصباحيزدي در بخش توصيفي علوم انساني، به نوعي روش تجربي را روش اصلي و غالب ميدانند؛ يعني آنجا که قرار است ما به توصيف واقعيتهاي انساني و مثلاً نشان دادن رابطه ميان ميزان عمق ارتباطات اجتماعي و تأثير آن بر ميزان يادگيري اجتماعي بپردازيم، مثل جايي است که مندليوف به دنبال تنظيم جدول عناصر در شيمي است، اين موارد حقايقي از اين عالم است که خداوند آن را آفريده و ابزارهايشناختي مثل تجربه را نيز براي دستيابي به آن در اختيار ما گذاشته، ولي دستکم ارتباط مستقيمي به دين ندارد. رسالت انبيا نيز روشن ساختن اين امور براي انسانها نبوده است. مسائل مطرح در علوم انساني توصيفي آنگاه به دين مرتبط ميشود که با سعادت ابدي انسان پيوند بخورد که در علوم تجويزي خود را نشان ميدهد و البته همه گسترههاي زندگي را نيز شامل ميشود. بااينحال اما دين در مواردي و به دلايلي به توصيف جهان خارج پرداخته است. در اين موارد بهرهگيري از روش نقلي براي شناخت و استفاده از اين امور شايسته و حتي گاه بايسته است.
گاهي دين در قالب گزارههايي توصيفي، به بيان مطالبي ميپردازد که نه از جنس مباني معرفت علمياند، و نه جنبۀ ارزشي دارند، بلکه لسان آنها لسان واقعنمايي، پرده برداشتن از رازهاي خلقت، تبيين روابط ميان پديدهها، و چگونگي تغييرات در آنهاست. روشن است که بررسي چنين روابطي و مطالعۀ کيفيت تحول پديدهها در قلمرو علم ميگنجد، و اگر اسلام هم (به هر دليلي) علت پيدايش يک پديده و کيفيت تحول آن را بيان کند، درواقع يک نظريۀ علمي ابراز داشته است. چنين معارفي ميتوانند به تکميل يا تصحيح يافتههاي علمي مدد رسانند (مصباحيزدي، 1392، ص279ـ280و205ـ206).
نکته ديگري که در باب استفاده از نقل در توصيف از منظر ايشان ميتوان پيگيري کرد، جايي است که مباني علوم مثل انسانشناسي ديني بخواهد نسبتش را با علوم انساني توصيفي مشخص و تأثيرش را بر اين توصيفات نشان دهد که در اين صورت با نوع متفاوتي از توصيف واقعيت انساني و اجتماعي مواجه ميشويم و نقل به صورت غيرمستقيم در توصيفات علوم انساني، حاضر و نقشآفرين ميشود. همين نقش را براي روش عقلی و تأثيرش بر توصيفات ميتوان پيگرفت.
3-6. کثرتگرايي روشي در علوم تجويزي
در علوم تجويزي ازآنجاکه با عمل اختياري انسان مرتبط ميشود و اعمال اختياري بر سعادت و شقاوت انسان اثرگذار است؛ بنابراين صرفنظر از نقش تبييني علوم مختلف، هرجا علوم انساني بخواهند درباره عمل اختياري انسان اتخاذ موضع کنند، با دين مرز مشترک مييابند و لازم است براساس نظام ارزشي دين و در چارچوب نظام رفتاري دين، اين موضعگيري صورت پذيرد و اتفاقاً همه حوزههاي فردي و اجتماعي را دربر ميگيرد. در اينجا بهرهگيري از استنباط يک ضرورت است و لازم است نظام ارزشي و نيز نظام رفتاري و رفتارهاي ديني که در چارچوب آن قرار است، رفتار اختياري انسان صورت پذيرد، مورد استنباط قرار گيرد: «دين از لحاظ ارزشي و ارتباط مسائل با سعادت و شقاوت ابدي انسان داوري ميکند و کليات معارف مربوط را در اختيار او قرار ميدهد و تطبيق اين قواعد کلي بر موارد جزيي بايد براساس روش اجتهادي انجام شود» (مصباحيزدي، 1392، ص132).
به بياني دقيقتر ميتوان گفت: هر علم تجويزي از دو گونه اطلاعات استفاده ميکند، يکي بعد توصيفي آن علم يا علوم ديگر که اين بخش ممکن است از روش تجربي یا نقلي حاصل شود و ديگري نظام ارزشي که مبتني بر آن بايد و نبايدها تعيين ميشود و اين بخش در دين از طريق روش نقلي به دست ميآيد و البته روش عقلي نيز که در مثل ساختن قياس و استدلالها در ضمن کار بدان حاجت ميافتد.
ويژگي علوم دستوري آن است که با رفتارهاي انساني سروکار دارند، و براي آنها تعيين تکليف کرده، آنها را به خوب و بد تقسيم ميکنند، و به برخي امر و از برخي ديگر نهي مينمايند. علومي چون اخلاق، حقوق، علوم تربيتي، و مانند آنها زيرمجموعۀ علوم دستوري بهشمار ميروند. اين علوم به ارائۀ برنامه و دستورالعملهايي ميپردازند که براي حل يک مشکل يا رسيدن به هدفي مطلوب لازم تشخيص داده ميشوند. اين برنامهها و دستورات از يک طرف بر يافتههايي تکيه دارد که در علوم توصيفي به دست آمدهاند، و از سوي ديگر متأثر از هدف مطلوبي است که محقق در نظر ميگيرد. اين اهداف و مطلوبيت آنها را نظام ارزشي حاکم بر انديشۀ محقق تعيين ميکند (مصباحيزدي، 1392، ص282).
پس اولاً علوم دستوري به دو بخش يافتههاي توصيفي و نظام ارزشي نياز دارد و ثانياً از جهت بهرهگيري از يک نظام ارزشي، تفاوتي بين جهانبيني مادي يا اسلامي نيست و انديشه محقق آن را تعيين ميکند.
با اين وصف، در خصوص علوم انساني اسلامي، بعد توصيفي يافتهها را ميتوان از دو روش نقلي و تجربي به دست آورد که البته بيشترين يافتهها با روش تجربي صورت ميگيرد و بخشي نيز ميتواند حاصل روش نقلي باشد. دراینمیان، يافتههاي نقلي مرتبط با مبادي علم از اهميت ويژهاي برخوردارند. «آن بخش از گزارههاي توصيفي ديني که به تبيين ويژگيهاي هستي، انسان، و رابطۀ آنها با خداوند ازيکسو، و رابطۀ آنها با سرنوشت ابدي انسان از سوي ديگر ميپردازد، تأثير سرنوشتسازي در علوم دستوري دارند» (همان، ص283).
اما در بخش دوم علوم تجويزي که تجويزات مبتني بر يک نظام ارزشي صورت ميگيرد، به دليل حضور پررنگ اجتماعي دين در حوزههاي مختلف مثل، خانواده، آموزش، ارتباطات اجتماعي، سياست، اقتصاد و... همين نظامهاي ارزش مبناي کار قرار ميگيرد و البته استخراج آنها مبتني بر روش نقلي و استنباطي انجام ميگيرد. آيتالله مصباحيزدي با توجه دادن به تفاوت بين دو نظام ارزشي برآمده از دو نوع جهانبيني اسلامي و مادي، بر لزوم استفاده از نظام ارزشي اسلامي در علوم تجويزي تأکيد ميکنند (همان). اين نکته صرفاً در سطح نظام کلان ارزشي نيز مطرح نميشود، بلکه در خصوص احکام و بايدهاي موردي نيز قابل پيگيري است: «دين در بخشهايي که احکام و بايد و نبايدهاي مشخصي دارد، اين احکام که از راه نقل به دست ميآيد يکي از راههاي تأثير دين در علوم دستوري است» (همان). و در اينباره به حرمت استفاده از شراب براي درمان مثال ميزنند که با فرض آنکه روش تجربي وجود منافعي در شراب را تأييد کند، اما ضررهاي بيشتر معنوي و روح آن که با سعادت و شقاوت انساني ارتباط مییابد سبب ميشود تا با مبناي ديني به سمت چنين تجويزهايي حرکت نکنيم (ر.ک: همان ص284-286).
نکته پاياني آنکه در کنار استفاده از دو روش نقلي و تجربي در دو بخش توصيفي و نظام ارزشي، روش عقلي هميشه دستکم بهعنوان بخشي از استدلال در روشهاي تجربي يا نقلي، در هر دو بخش توصيف و شناسايي نظام ارزشي مددکار خواهد بود.
7. پيامدهاي «سياست علمي»ِ قائل شدن به کثرتگرايي روشي
زمينهسازي براي گسترش دانش: با لحاظ پذيرش روشهاي مختلف و شناخت جايگاه آنها در دانشهاي مختلف و کاربست آنها، زمينه مشاهده واقعيت با روشهاي مختلف و شناخت زواياي گوناگون آن از درون يک علم فراهم ميشود.
پذيرش و به رسميت شناختن علوم مختلف و خدمات متقابل بين علوم: امروزه در محيطهاي علمي ما عملاً روشهاي بهکاررفته در علوم ديگر غير از علم خودي، چندان مورد پذيرش قرار نميگيرد و حتي موضعگيري عليه روشهاي علوم ديگر نسبتاً مرسوم است. مثلاً اهالي علوم انساني نسبت به روش نقلي موضع دارند و يا درک روشني از روش عقلي ندارند و در مقابل قائلان به علوم اسلامي درک روشني از روش تجربي ندارند يا عليه آن موضع دارند. در اين ميان برخي از قائلان به علوم انساني اسلامي که بيشتر منشأ حوزوي دارند عملاً به روش تجربي که بخشي از روش مطرح در علوم انساني اسلامي است، بيتوجه، بيرغبت يا حتي دون شأن خود ميدانند. اما قائل شدن به کثرتگرايي روشي، اولاً زمينه پذيرش عملي روشهاي مختلف در درون يک علم را فراهم ميسازد و ثانياً باعث آشتي علوم مختلفي که تفاوت روشي دارند ميگردد و زمينه ارائه و دريافت خدمات متقابل در بين علوم گوناگون اعم از فلسفه، علوم انساني، علوم اسلامي، و حتي علوم طبيعي و پايه را فراهم ميآورد. چنانکه امروزه بين فلسفه هر علم و خود آن علم ارتباط نزديکي برقرار نيست.
امکان اهتمام به فلسفه مضاف هريک از علوم انساني و نيز اهتمام به علوم انساني اسلامي و گسترش آنها: علوم انساني مدرن بر روش تجربي متکي هستند؛ اما طرح کثرتگرايي روشي و احيای دو روش عقلي و نقلي به دو امر کمک ميکند؛ اولاً چون فلسفه «علوم انساني»ِ مختلف بيشتر از روش عقلي استفاده ميکنند زمينه رشد آن فراهم ميشود. اين در حالي است که جامعه علمي در علوم انساني به دليل انس با روش تجربي، از فلسفه علم خود و روش متناسب با آن حذر ميکند و مانع از توسعه آن ميشود. از سوي ديگر به دليل آنکه کثرتگرايي روشي بر روش نقلي نيز تأکيد دارد، زمينه براي شکلگيري و رشد علوم انساني اسلامي فراهم ميشود.
زمينه براي رشد ميانرشتگي: بعد از يک دوره بحث از تمايز علوم و تقسيم کار در بين علوم مختلف، امروزه تجميع علوم حول مسئلههاي مشخص و در قالب ميانرشتگي باب شده و در ايران نيز از برنامه چهارم توسعه مورد توجه قرار گرفته و عملاً در وزرات علوم دنبال شده است. از لوازم ميانرشتگي، پذيرش و رسميت يافتن علوم مختلف و پذيرش کثرتگرايي روشي چه در علوم مختلف و چه در خود رشتههاي ميانرشتگي است (ر.ک: نبوي، 1395). ديدگاه آيتالله مصباحيزدي چه آنجا که قائل به کثرتگرايي روشي است چه آنجا که قائل به رابطه عموم و خصوص من وجه بين علوم انساني و علوم اسلامي است؛ يعني بخشهايي از علوم انساني را داراي شأنيت اسلامي بودن نميدانند، اين امر زمينه تعامل بين اين دو دسته علوم و پيگيري ميانرشتگي در بين علوم انساني و علوم اسلامي فراهم ميکند؛ يعني با پذيرش تمايز اين دو نوع علم و البته امکان تبادل و خدمات متقابل، ميتوان اين تعامل را در ذيل مفهوم ميانرشتگي دنبال کرد؛ و درواقع ميتوان زاويه جديدي از بحث در حوزه علوم انساني اسلامي را در قالب علوم ميانرشتهاي انساني و اسلامي گشود.
نقد همزمان روششناسي اثباتگرايانه و روششناسي قائلان به قلمرو حداکثري دين: اثباتگراها علم را به دستاوردهاي روش تجربي محدود ميکند و چنين تلقي هماکنون نيز در محيط دانشگاهي کشور وجود دارد و مطابق با آن دين و گزارههاي آن چون با روش تجربه به دست نميآيد حتي اگر مضمون تجربي داشته باشد، اساساً علمي نيست (ر.ک: مصباحيزدي، 1392، ص68-69).
اين در حالي است که «هيچ دليل عقلي و منطقي وجود ندارد که ضرورت انحصار روش هر علم در يک روش را اثبات کند، بلکه اين مسئله امري اعتباري و قراردادي است که مطابق اصطلاح و قراردادهاي زباني قابل جعل و تغيير است. ازاينرو در علومي که موضوع و مسائلشان به گونهاي است که در حيطۀ اهداف و اظهارنظرهاي ديني ميگنجد، و در عين حال قابل بررسي و اثبات از راههاي ديگر هم هست، فرض علم ديني (اسلامي) و غيرديني (غيراسلامي) امکانپذير است؛ چراکه اگر در حل مسائل چنين علمي به روش تجربي، شهودي، يا عقلي بسنده شود و امکان استفاده از منابع ديني نفي گردد، محصول آن علمي غيرديني خواهد بود، ولي اگر منابع ديني نيز در نظر گرفته شده، با استفاده از روش تعبدي نيز به حل مسائل آن اقدام شود، نتيجۀ تحقيقات آن را ميتوان علم ديني ناميد» (مصباحيزدي، 1392، ص223ـ224).
از سوي ديگر روششناسي ديدگاه حداکثري به قلمرو دين را نقد ميکنند. مطابق نظر اين گروه، دين و ظاهر متون ديني پاسخگوي همه نيازهاي بشر در حوزه علوم مختلف است و همه چيز و همه امور علمي را در متون ديني، موجود و قابل شناسايي از طريق نقل ميدانند. اينان هرچند تجربه را نادرست ندانند و اما ايدهآلشان استفاده انحصاري از روش نقلي است و حتي و به تعطيلي مراکز علمي و پژوهشي تجربي حکم ميکنند. آيتالله مصباحيزدي در مقابل دو نگاه حداقلي که به صرف بعد عبادي دين قائلاند و نگاه حداکثري مذکور به گزينه سومي معتقدند که دين به دنبال تبيين و توصيف پديدههاي طبيعي يا انساني نيست، اما آنجا که اين امور قرار است با اراده و اختيار و عمل انساني ارتباط برقرار کند و بر روح و روان او و سعادت يا شقاوت او اثرگذر باشد؛ يعني جايي که محل حضور علوم تجويزي است، اسلام حضور پررنگ و تامي دارد (ر.ک: مصباحيزدي، 1392، ص129ـ132).
به رسميت شناختن علوم تجربي و موضوعات مستقل از دين براي مطالعه: با لحاظ پذيرش تکثر روشي و اينکه به اقتضاي موضوع لازم است از روش خاص خود استفاده کرد، ازجمله در حوزه محسوسات، اوليترين روش، روش تجربي است. بنابراين در مقابل کساني که هر علمي را صرفاً علم ديني ميپندارند و لازمه سخنانشان تعطيلي دانشگاهها و تبديل همه به حوزههاي علميه است، از منظر ايشان بداهت پذيرش علوم تجربي آنجا که به رسالت خود عمل ميکند، روشن است و با توجه به تعريف دين با معيار هدف، که همان رساندن انسان به سعادت است، آن بخش از علوم تجربي که ارتباطي به سعادت انسان ندارد مثل تبيين روابط بين پديدهها علومي مستقل از دين است و ربطي به حوزه دين ندارد.
ازآنجاکه هدف و غايت دين و ارسال رسولان، هدايت انسان به سوي سعادت ابدي است، بيان جزئيات علمي جزء رسالت انبيا و ائمه معصومين نيست و اين امور به ديگر ابزارهاي شناخت واگذار شده است، و فقدان اينگونه امور در دين نقصي براي آن به حساب نميآيد و ازهمينرو مواردي از اين دست که در دين ذکر شده، اندک، بعضاً مجمل و غيرکافي و فقط در راستاي هدف دين و به قدر نياز بوده است. بنابراين تصور امکان استخراج همه علوم از منابع وحياني و بسنده کردن به آن، پنداري نامعقول، غيرمنطقي و غيرعملي است. کساني که علم ديني را منحصر به روش نقلي ميسازند و گويا قرار است، دانشگاهها و آزمايشگاهها تعطيل و با حذف عقل و تجربه، همهچيز را صرفاً از قرآن و روايت استخراج کنيم، تصوري خام از علم ديني دارند. البته دين با وجود آنکه در مقام تبيين پديدهها و روابط ميان آنها نيست، اما در مواردي براي تحقق يک هدف ديني مانند شناخت بهتر صفات الهي همچون خالقيت، حکمت و قدرت خداوندي و يا از روي تفضل به به برخي نکات علمي اشاره کرده است. در اين موارد جا دارد با دقت و وسواس علمي پالايش شده و مورد بهره برداري قرار گيرد (رک: همان، ص189 و 191ـ192).
پذيرش نسبي روش و نظريه غربي و نقد آن: با لحاظ پذيرش روش تجربي و اينکه مقام توصيف و پاسخ به يک سؤال تجربي بين پژوهشگر مسلمان و غيرمسلمان تفاوتي نيست (مصباحيزدي، 1392، ص166). از اين نظر علوم انساني غربي را در سطوحي مانند بهکارگيري روش تجربي و ابزارهاي گردآوري تجربي، در جاي خود درست و معتبر و نتايج آن را قابل استفاده ميدانند. البته به علوم مدرن غربي نگاه انتقادي نيز دارند. اين نگاه انتقادي اولاً از منظر مبادي علم است و اساساً دليل طرح علوم انساني اسلامي را نه انکار علوم غربي، بلکه اصلاح آن ميدانند که بر مباني بعضاً نادرستي بنيان يافته است (ر.ک: همان، ص31-37). مسئله تأثير مباني متافيزيکي در علوم تجربي، در علوم انساني و اجتماعي، جديتر است؛ زيرا بخشي از اين علوم صريحاً بر اصول موضوعهاي مبتني هستند که از فلسفههاي ماديگرا و غيراسلامي عاريت گرفته شدهاند (رک: مصباحيزدي، 1392، ص35) در اينباره معتقدند:
مباني و اصول موضوعهاي که زيربناي تحليلها و تبيينهاي اين علوم را تشکيل ميدهند، منطقاً مستلزم ناديدهگرفتن يا حتي انکار برخ مباني ديني است و پذيرش اين مباني غلط، شخص را ـهرچند به صورت ناآگاهانه ـ به قبول گزارههايي توصيفي يا دستوري سوق ميدهد که به طور صريح يا ضمني با مباني، آموزهها و دستورهای ديني تنافي پيدا ميکند. مثلاً برخي نظريههاي روانشناختي بر اين پيشفرض استوار است که روان انسان چيزي جز برايند و نمودهاي فعل و انفعال مغز و سلسله اعصاب نيست و هر امري به جز آن را خرافه تلقي ميکند (ر.ک: مصباحيزدي، 1392، ص36ـ37).
بجز نگاه انتقادي به مبادي علوم انساني غربي که البته با شدت کمتري در علوم طبيعي هم مطرح است، به علوم دستوري نيز از نظر بهرهگيري از نظام ارزشي مادي نقد دارند:
موضوع علوم انساني، انسان است و علوم انساني دستوري مانند اخلاق، سياست، اقتصاد علمي، و... عمدتاً صبغه ارزشي دارند و قضاوت واقعي درباره اين احکام ارزشي مبتني بر شناخت انسان با تمام ابعاد وجودي اوست. اين در حالي است که علم تجربي نميتواند بيش از بعد مادي انسان را بررسي و اثبات کند... اثبات قطعي هر گونه حکم ارزشي درباره چنين موجودي که داراي بعد غيرمادي است، متوقف بر درک رابطه دو بعد بدن و روح و نيز تشخيص نوع تأثير رفتارها در زندگي بينهايت انسان است. پذيرش اين مباني براي علوم تجربي مدرن که اساس روشها و پيشفرضهاي خود را بر انکار يا ناديده گرفتن چنين جهاني استوار ساختهاند ممکن نيست (مصباحيزدي، 1392، ص38).
نتيجهگيري
به لحاظ تاريخي در جهان غرب تقريباً شاهد سه دوره غلبه روشي هستيم از حدود 500 سال پيش از ميلاد مسيح تا يک هزاره علوم عقلي تسلط داشت. پس از آنکه امپراطور روم شرقي در سال 529م دستور تعطيلي دانشگاهها و بستن مدارس آتن و اسکندريه را صادر کرد، تا حدود يک هزاره ديگر علوم نقلي غلبه يافت و از رنسانس به اين سو، روش تجربي غلبه يافته است؛ اما در جهان اسلام، مسير نسبتاً متفاوتي طي شده و در کليت خود و بهصورت طولي تقريباً سه روش را به همراه داشته، اما به ترتيب غلبه با روش نقلي، روش عقلي و روش تجربي بوده است و جريانهايي نيز براي پيوند بين روشهاي مختلف و کثرتگرايي روشي شکل گرفته است. صدرالمتألهين و تلاشي که براي جمع بين عقل و نقل وشهود داشت از مهمترين آنهاست. آيتالله مصباحيزدي با عنوان يک فيلسوف اسلامي و با بهرهگيري از ميراث اسلامي و آگاهي از ميراث غربي، به دنبال احيای کثرتگرايي روشي در علوم انساني اسلامي است. ايشان، با توجه به ويژگيهاي موضوع و تفاوت در آن قائل به وجود روشهاي مختلف هستند و از همين منظر به ضرورت استفاده از روشهاي متناسب در علوم گوناگون و البته با قائل شدن به ترابط علوم و وجوه مختلف واقعيت، معتقد به استفاده متناسب از هر سه روش عقلي، تجربي و نقلي در علوم انساني اسلامي و در کل در علوم انساني هستند. استفاده از کثرتگرايي روشي چه در مبادي علم و چه در خود علوم اعم از توصيفي و تجويزي موردنظر ايشان است. در علوم توصيفي انساني، روش نخست تجربي است؛ اما بهرهگيري از محتواهاي توصيفي ديني و نقلي نيز توصيه ميشود. عقل نيز هميشه بخشي از استدلالهاست. در روش تجويزي نيز که شامل دو بخش توصيفي و نظام ارزشي است. بخش توصيفي مطابق با آنچه در علوم توصيفي گذشت خواهد بود و در بخش نظام ارزشي، از روش نقلي براي شناخت نظام ارزشي اسلامي استفاده ميکنيم، اما ارزيابي و تصميمگيري نهايي اين بخش نيز با بهرهگيري از عقل انجام ميگيرد. کثرتگرايي روشي به شکل موردنظر پيامدهايي همچون اهتمام به علوم انساني اسلامي، اهتمام به فلسفه علم هر رشته، پذيرش انواع علوم و خدمات متقابل آنها به يکديگر، امکان حرکت به سمت ميانرشتگي چه در کليه علوم و چه در علوم انساني و اسلامي، همچنين نقد برخي رويکردهاي علم ديني يا نقد اثباتگرايي و نيز پذيرش نسبي علوم انساني مدرن و نقد آن را به دنبال دارد.
- برايمن، آلن، 1389، کمّيت و کيفيت در تحقيقات اجتماعي، ترجمة هاشم آقابيگپور، تهران، جامعهشناسان.
- بيات، عبدالرسول و همکاران، 1386، فرهنگ واژهها، چ سوم، قم، مؤسسة انديشه و فرهنگ ديني.
- جمعي از نويسندگان، 1397، مباني علوم انساني اسلامي از ديدگاه علامه مصباحيزدي، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني.
- حسينزاده، محمد، 1385، «علم حضوري (ويژگيها، اقسام و گستره)»، معرفت فلسفي، ش 2، ص105ـ146.
- فتحعلي، محمود و ديگران، 1390، فلسفه تعليم و تربيت اسلامي، زيرنظر محمدتقي مصباحيزدي، تهران، مؤسسة فرهنگي مدرسه برهان.
- فرامرز قراملکي، احد، 1388، روششناسي مطالعات ديني(تحريري نو)، چ پنجم، مشهد، دانشگاه رضوي.
- کرسول، جان دبليو، 1398، روش هاي تحقيق ترکيبي (کمّي و کيفي) کرسول، ترجمة پگاه مطوريپور و ديگران، تهران، حيدري.
- محمدپور، احمد، 1390، روش تحقيق کيفي ضد روش1، تهران، جامعهشناسان.
- مصباحيزدي، محمدتقي، 1384، شرح برهان شفا، تحقيق و نگارش محسن غرويان، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني.
- ـــــ ، 1389، درباره پژوهش، تحقيق و نگارش جواد عابديني، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني.
- ـــــ ، 1391، جامعه و تاريخ از نگاه قرآن، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني.
- ـــــ ، 1392، رابطه علم و دين، تحقيق و نگارش علي مصباح، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني.
- ـــــ ، 1398، آموزش فلسفه، چ پنجم، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني.
- نبوي، سيدعبدالامير، 1395، «مطالعات ميانرشتهاي و تکثر روششناختي، برخي ملاحظات و پيشنهادها»، مطالعات ميانرشتهاي در علوم انساني، دوره هشتم، ش 2، ص57ـ74.
- ويمر، راجر و جوزف دومينيك، 1394، تحقيق در رسانههاي جمعي، ترجمة كاووس سيدامامي، چ چهارم، تهران، سروش