معرفت فرهنگی اجتماعی، سال سیزدهم، شماره اول، پیاپی 49، زمستان 1400، صفحات 7-20

    فردگرایی و جمع‌گرایی روش‌شناختی در علم اجتماعی از منظر آیت‌الله مصباح‌یزدی

    نوع مقاله: 
    پژوهشی
    نویسندگان:
    صادق گلستانی / استادیار گروه جامعه شناسی مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره) / sadeq.qolestani47@yahoo.com
    چکیده: 
    مقوله روش شناسی از مسائل برجسته فلسفه علوم اجتماعی است و مسئله فردگرایی و جمع گرایی روش شناختی از جمله مسائل پرمناقشه این عرصه می باشد. فیلسوفان اجتماعی را در یک صورت بندی می توان در سه دسته فردگرایی و جمع گرایی روش شناختی و تلفیقی دسته بندی کرد که هریک، مدعیات روش شناختی خود را با شواهدی قرین ساخته اند. مسئله اصلی این پژوهش بررسی دیدگاه آیت الله مصباح در این صورت بندی است. پرسش اصلی این است که مطالعه اندیشه های اجتماعی آیت الله مصباح ما را به کدام یک از آن سه رویکرد رهنمون می سازد. این مقاله که با روش تحلیل محتوای آثار آیت الله مصباح سازمان یافته، بر این مدعاست که به رغم دفاع استاد از اصالت فرد و انکار وجود حقیقی جامعه، آرای ایشان را می توان در رویکرد تلفیقی صورت بندی نمود: به این معنا که ایشان از مسیر فردگرایی و جمع گرایی روش شناختی، تأملات نظری خود را در حوزه جامعه و پدیده های اجتماعی سازمان می دهد. مبادی انسان شناختی شکل گیری جامعه و نقش اراده و اختیار در تکوین شخصیت، مؤید رویکرد فردگرایانه است، اما تحلیل های ساختاری و نقش جامعه در شکوفایی شخصیت، شاهدی بر رویکرد کل گرایانه ایشان شمرده می شود.
    Article data in English (انگلیسی)
    Title: 
    Methodological Individualism and Collectivism in the Social Sciences from the Perspective of Ayatollah Mesbah Yazdi
    Abstract: 
    Methodology is one of the prominent issues in the philosophy of social sciences and the issue of methodological individualism and collectivism is one of the controversial issues as well. Social philosophers in a formulation can be classified into three categories: individualistic, methodological collectivist, and integrated, each of which has substantiated their methodological claims. The main issue of this research is to examine the views of Ayatollah Mesbah in this formulation. The main question is: which of these three approaches is close to Ayatollah Mesbah's social ideas? Using a content analytical method this paper argues that despite the professor's defense of the individual's authenticity and denial of the true existence of society, his views can be formulated in an integrated approach. In other words, he organizes his theoretical reflections in the field of society and social phenomena through methodological individualism and collectivism. His anthropological principles about how society is formed and the role of will and authority in the development of personality, confirm the individualistic approach. But structural analyzes and the role of society in the flourishing of personality in his view show that he has adopted a holistic approach.
    References: 
    متن کامل مقاله: 

    مقدمه
    روش شناخت جامعه و تحليل چرايي تکوين و پيامدهاي رفتارهاي اجتماعي و متعاقب آن، امکان وجود علم اجتماعي از دغدغه‌هاي فلسفه علوم اجتماعي به‌شمار مي‌آيد و تقابل فردگرايي و جمع‌گرايي روش‌شناختي از‌جمله مسائل مناقشه‌انگيز اين حوزه را شکل مي‌دهد. اين نزاع روش‌شناختي بر محور اين پرسش سازمان مي‌گيرد که از کدام مسير مي‌توان و بايد در جهت کسب معرفت اجتماعي اقدام کرد؟ آيا تبيين پديده‌هاي اجتماعي بايد بر روش کل‌گرايانه و بر مدار عوامل ساختاري سازمان يابد يا مي‌توان همه عوامل اجتماعي را به پديده‌هاي روان‌شناختي تحليل برد و از اين منظر به تبيين کنش‌هاي اجتماعي و پيامدهاي آن پرداخت؟
    اين مسئله در امتداد مسئله وجودشناسانه مربوط به فرد و جامعه يا عامليت و ساختار و ويژگي‌هاي هريک از آن دو و نيز رابطه متقابل آن دو مطرح مي‌شود و در واقع آن نزاع روشناختي در امتداد آن اصل و ويژگي‌هاي هستي‌شناختي معطوف به فرد و جامعه سازمان مي‌يابد که اساساً واقعيتي به‌نام جامعه وجود دارد يا نه؟ آيا فقط جامعه واقعيت دارد و فرد را بايد در درون کل و در ضمن جامعه معنا کرد؟ هريک از فرد و جامعه از چه ويژگي‌هاي متمايزی بهره‌ مي‌برند؟
    در پاسخ به پرسش‌هاي يادشده، برخي انديشمندان اجتماعي رويکرد کل‌گرايانه را برگزيدند و در تحليل مسائل جامعه برساختار و عوامل و تحولات کلان تأکيد کرده‌اند. در مقابل فردگرايان، امور اجتماعي را به مسائل روان‌شناختي تحويل برده‌اند و تأملات نظري‌شان را از اين موضع پيگيري کرده‌اند. برخي نيز رويکرد تلفيقي را دنبال کرده‌اند.
    رويکرد جمع‌گرايي که در قالب نظريه‌هاي ساختارگرايانه در جامعه‌شناسي شناخته مي‌شود، واقعيت‌هاي اجتماعي را با تکيه بر عناصر اجتماعي تحليل مي‌کنند و تقليل پديده‌هاي اجتماعي به عناصر روان‌شناختي را برنمي‌تابند. اين رويکرد به هويت مستقل فرد باور ندارد و آن را در ضمن و ذيل جامعه تفسير مي‌کند؛ به اين صورت که افراد را در ارتباط با کل داراي هويت و معنا مي‌داند.
    کل‌گرايان بر اين باورند که يک ساختار و يا يک هويت اجتماعي را بايد بر حسب پديده‌هاي اجتماعي ديگر تبيين کرد (ليتل، 1381، ص311). به گفته دورکيم: «علت موجبه هر واقعه اجتماعي را بايد در ميان وقايع اجتماعي مقدم جست‌وجو کرد نه درميان حالت شعور فرد» (دورکيم، 1355، ص137). برهمين‌اساس وی حتي فردي‌ترين رفتار انسان يعني خودکشي را بر مدار همان نگاه کل‌گرايانه و در چارچوب تقويت و تضعيف هنجارها و همبستگي اجتماعي تحليل مي‌کند.
    از نظر کل‌گرايان هيچ عملي را هرگز نمي‌توان فقط بر پايه انگيزه و بدون رجوع به محيط‌هاي اجتماعي ما و نهادهاي جامعه و نحوه کارکرد آنها، تبيين کرد. بنابراين در تحليل پديده‌هاي اجتماعي، نبايد تحليل رواني يا رفتاري اعمال، اساس کار قرار گيرد؛ بلکه در هر تحليل اجتماعی بايد از مبادي جامعه‌شناختی به‌‌عنوان فرض مقدم آغاز کرد. پس ممکن نيست جامعه‌شناسي يکسره بر تحليل رواني قائم باشد و همه يا دست‌کم بخش بسيار مهمي از آن، مستقل و خود آیین است (پوپر، 1366، ص871؛ ر.ك: راين، 1367، ص201).
    فردگرايان، بر جايگاه و نقش عامليت تأکيد مي‌کنند و وجود مستقل جامعه را برنمي‌تابند و همه عناصر اجتماعي را به ويژگي‌هاي فردي و عناصر روان‌شناختي تحويل مي‌برند و در نتيجه شناخت اجتماعي را از همين مسير امکان‌پذير مي‌دانند. به تعبير ليتل آنان بر اين باورند که تبيين‌ها و توصيف‌هاي اجتماعي، مي‌بايد ريشه در احکام فردي داشته باشند. همه هويات اجتماعي را مي‌توان به افراد تحويل برد. هويت اجتماعي چيزي نيست جز افرادي که نسبت‌هاي گوناگون با هم دارند. دانشگاه چيزي نيست جز افرادي که فعاليت دانشگاهي مي‌کنند؛ يعني استادان، دانشجويان، هيئت امنا، رؤسا و سرايداران. درواقع هويت‌هاي اجتماعي همان‌قدر متکي به افرادند که هويت‌هاي زيست‌شناختي متکي به اتم‌ها و مولکول‌ها هستند (ليتل، 1381، ص311ـ312؛ رک: تريک، 1386، ص339).
    البته در اهميت فراوان عوامل اجتماعي سخني نيست؛ اما ساخت اينها، مصنوع بشر است و بنابراين بايد بر مبناي طبيعت آدمي و مطابق نظريه اصحاب اصالت روان‌شناسي قابل تبيين باشد. مثلاً نهادهاي اقتصادي از ويژگي‌هاي رواني انسان اقتصادي يعني به‌اصطلاح ميل طلب ثروت برمي‌خيزد و ساير نهادهاي اجتماعي نيز به‌دليل ساخت رواني خاص طبيعت انسان، سهم قابل توجه در جامعه مي‌يابند؛ بنابراين منشأ و سير تحول هر سنتي بايد بر پايه طبيعت آدمي تبيين شود (پوپر، 1366، ص872 و 875).
    در مقابل دو رويکرد يادشده که بر انحصارگرايي روش‌شناختي تأکيد دارند، برخي رويکرد تلفيقي را مطرح کرده‎اند و بر اين باورند که پديده‌هاي اجتماعي را مي‌توان در چارچوب منطق تعاملي بين فردگرايي و جمع‌گرايي فهمید. ساختار‌بندي آنتوني گيدنز و نظريه عادت‌واره بورديو مصاديقي از اين ‌رويکرد هستند. هرچند رويکرد تلفيقي نيز با روايت‌هاي مختلف پيگيري شده، ولي همگي بر نفي سلطه يکي از دو رويکرد تأکيد دارند.
    اين رويکرد بر هستي عامليت و ساختار و تأثير متقابل آن دو اذعان دارد. مطابق اين رويکرد افراد، سازنده جامعه هستند و مي‌توانند محيط خود را تغيير دهد؛ درعين‌حال که از آن نيز تأثير مي‌پذيرد و توسط محيط محدود مي‌گردند. به‌عبارت‌ديگر هرچند فرد در دورن جامعه شکوفا مي‌شود، ولي پس از شکوفايي و شگل‌گيري مي‌تواند با ساختار تعامل و کنش متقابل داشته باشد و ضمن تأثير پذيرفتن از آن، بر آن تأثير بگذارد. ساختارها نيز که از مسير کنش‌هاي افراد به ‌وجود مي‌آيند و محصول کنش‌هاي انساني هستند، پس از شکل‌گيري مي‌توانند به‌‌عنوان متغير مستقل، عامليت را تحت تأثير قرار دهند.
    این منظر، دو روش مختلف فردگرايانه و کل‌گرايانه را براي شناخت اجتماعي مي‌طلبد که حاميان رويکرد تلفيقي بر آن تأکيد مي‌کنند. هرچند در تعيين اهميت نقش هريک از آن دو عنصر اختلاف‌نظر دارند.
    بر پایه اين رويکرد، هريک از دو روش فردگرايانه يا کل‌گرايانه به‌تنهايي نمي‌تواند شناخت دقيقي در باب کنش‌هاي اجتماعي در اختيار انسان قرار ‌دهد؛ زيرا در مشاهده و درک برخي زواياي کنش‌هاي اجتماعي ناتوان هستند. فردگرايانه در تبيين جنبه‌هاي نهادين و کل‌گرايان در تبيين جنبه فردي و روان‌شناختي تکوين يک مسئله اجتماعي نقصان دارند؛ ازاين‌رو براي جبران نقيصه، نياز به يکديگر را مي‌طلبند (جيمز کلمن،1377، ص254-255؛ ريتزر، 1374، ص697-698؛ کرايب، 1388، ص38؛ کوزر،1380، ص256؛ تريک، 1386، ص341). 
    قابل ذکر است که بسياري از آثار مربوط به فلسفه اجتماعي که به برخي از آن در نکات پيش‌گفته اشاره شده، مسئله فردگرايي و جمع‌گرايي روش‌شناختي را در متن گفت‌وگوي خود قرار داده‌اند؛ اما در باب انديشه آيت‌الله مصباح، نگارنده اثر مستقلي را در اين باب نيافت و از اين حيث مسئله جديدي به‌ نظر مي‌رسد. البته آثار مختلفي در باب هستي‌شناسي فرد و جامعه در منظومه انديشه اجتماعي آيت‌الله مصباح انتشار يافته‌اند که حيثيتي متمايز از مسئله مورد پژوهش دارند.
    1. عامليت و ساختار
    دو مفهوم عامليت و ساختار، مفاهيم کليدي اين پژوهش هستند و درواقع گفت‌وگو درباره فردگرايي و جمع‌گرايي روش‌شناختي نيز در ذيل بحث جايگاه عامليت و ساختار و نحوه ارتباط آن دو صورت مي‌پذيرد. اين دوگانه، در ادبيات جامعه‌شناسي در ضمن عناوين مختلف ديگري چون فرد و جامعه (تريک، 1386، ص338) و عامل و جامعه (کرايب، 1388، ص38) به ‌کار رفته‌اند. 
    ساختار و عامليت توسط جامعه‌شناسان در معاني مختلف به‌ کار رفته است. برخي آن را براي هرگونه‌ الگوي تکراري رفتار اجتماعي يا به ‌طور مشخص‌تر براي روابط متقابل و منظم بين اجزاي مختلف يک نظام اجتماعي يا يک جامعه به‌کار برده‌اند (لوپژ و اسکات، 1385، ص10). برخي آن را به‌معناي شبکه‌اي از روابط ميان اشخاص يا کنشگران مي‌دانند (گولد و كولب، 1376، ص485). برخي آن را بر قوانين، باورها، هنجارهاي غيررسمي و رسومي که در قالبي شکل‌ يافته است و به رفتن اجتماعي انسان تعين مي‌بخشد اطلاق کرده‌اند (کرون، 1390، ص61).
    عامليت را عموماً به سطح خرد و کنشگران فردي ارجاع مي‌دهند و برخي آن را براي جمع‌هاي کلان‌ کنشگران نيز به ‌کار مي‌برند؛ ازاين‌رو افراد و گروه‌هاي سازمان‌يافته، سازمان‌ها و ملت‌ها را عامليت مي‌نامند و در مقابل ساختار را نيز که معمولاً بر ساختارهاي اجتماعي پهن‌دامنه ارجاع دارد، بر ساختارهاي خرد مثل ساختار موجود در کنش‌هاي متقابل انساني نيز اطلاق مي‌کنند. بنابراين هم عامليت و هم ساختار مي‌توانند به هر دو پديده‌هاي در سطح خرد و کلان ارجاع داشته باشند (ريتزر، 1374، ص699-700).
    از نظر نگارنده با توجه به محتواي آرايي که در باب دو رويکرد فردگرايي و جمع‌گرايي روش‌شناختي مطرح مي‌شود و در اين مقاله نيز بدان اشاره خواهد شد، مراد از عامليت، همان فرد و هويت و توانايي اوست که مي‌تواند در جامعه کنشگري نمايد و موقعيت‌ها و نظام اجتماعي را تحت تأثير قرار دهد و آنها را بازتوليد کند. مفاد ساختار، عبارت است از اجتماع افراد همراه با موقعيت‌ها و نقش‌ها و نوع چينش آن و نيز پيامدهاي اجتماعي آن موقعيت و نقش‌ها که در قالب پديده‌هاي اجتماعي مختلف جلوه‌گري می‌کند و نوع رفتار خاصي را بر کنشگران تحميل مي‌کند؛ بنابراين هنگامي ‌که از رابطه بين عامل و ساختار يا فرد و جامعه سخن گفته مي‌شود، مراد مواجهه اراده روان‌شناختي فرد کنشگر صرف‌نظر از نوع ارتباط او با ديگران و موقعيت و نقش‌ها و نيز پيامدهاي اجتماعي آن با مجموعه افراد در درون شبکه‌اي از مقولات ياد شده است.
    پس از اشاره به برخي ديدگاه‌ه‌هاي نظري مطرح در اين باب اکنون اين پرسش مطرح مي‌شود که تأملات اجتماعي آيت‌الله مصباح‌يزدي در کدام‌يک از رويکرد سه‌گانه ذکرشده قابل بازشناسي است. به‌نظر مي‌رسد ديدگاه ايشان در قلمرو رويکرد تلفيقي قابل ارزيابي است. ادامه اين مباحث بر مدار تبيين اين مسئله سازمان مي‌يابد.
    2. رويکرد تلفيقي آيت‌الله مصباح
    آيت‌الله مصباح در آثار مختلف علمي و به ‌طور خاص کتاب ارزشمند جامعه و تاريخ، به ‌طور عميق و گسترده تأملات نظري خود در باب مسائل اجتماعي را مطرح کرده است. بخش قابل‌توجهي از انديشه‌ورزي اجتماعي‌ ایشان، به مباحث بنيادين انسان‌شناختي و هستي‌شناختي و معرفت‌شناختي اختصاص يافته است. در واقع ساير مباحث ايشان بر مدار آن مباني سازمان گرفته است. در اين مباحث بنيادين، برخي مسائل کليدي اثرگذار در جامعه‌شناسي توصيفي و تجويزي بررسي می‌شود که اصل اجتماعي بودن انسان، هدف زندگي اجتماعي، فطرت مشترک انسان و قانونمندي مشترک مبتني بر آن فطرت، نمونه‌هایی از آن است.
    تحليل محتواي اين مباحث، رويکرد تلفيقي را در روش‌شناسي علم اجتماعي به ‌دست مي‌دهد و منظومه معرفت اجتماعي آيت‌الله مصباح نشانگر آن است که ايشان هرچند بر اصالت فرد تأکيد دارد، اما براساس دو رويکرد فردگرايي و جمع‌گرايي، بررسي‌هاي خود را در باب مسائل اجتماعي پيگيري نموده است. مؤيدات اين واقعيت را در دو بخش فردگرايي و جمع‌گرايي پي ‌مي‌گيريم.
    3. فردگرايي روش‌شناختي
    مؤيدات رويکرد فردگرايي روش‌شناختي در انديشه آيت‌الله مصباح را می‌توان از مسير تثبيت جايگاه عامليت و نقش آن در ايجاد کنش‌ها و ساختارهاي اجتماعي به‌شرح ذيل رصد کرد.
    1-3. اصالت فرد و اعتباري بودن جامعه
    بحث اصالت در معاني مختلف حقوقي و روان‌شناختي و فلسفي مطرح مي‌شود. اصالت به‌معناي فلسفي، جنبه وجودشناختي را مدنظر قرار مي‌دهد و مراد از آن، وجود حقيقي و عينيت خارجي يک چيز است. بحث اصالت فلسفي جامعه به اين پرسش پاسخ مي‌دهد که آيا وراي افراد، واقعيتي به ‌نام جامعه وجود دارد؟ يا اينکه جامعه يک مفهوم اعتباري است که توسط افراد جعل مي‌شود و اجتماع، چيزي جز جمع جبري افراد نيست؟ آيت‌الله مصباح وجود داشتن جامعه را بر مدار ترکيب حقيقي تحليل مي‌کند؛ به اين معنا که وقتي از وجود حقيقي جامعه سخن مي‌گوييم، بايد يک موجود متمايز از افراد داشته باشيم که از ترکيب آن افراد ايجاد شده باشند؛ چنان‌که مي‌نويسد: «حقيقي دانستن هر ترکيب و وحدت، در گرو اثبات وجود صورت نوعيه واحدي است که منشأ آثار حقيقي، غير از مجموع آثار اجزاي مرکب باشد» (مصباح‌يزدي، 1388، الف، ص23). ايشان ضمن بررسي انتقادي ادله مختلف نقلي و عقلي جامعه‌گرايان، ترکيب حقيقي جامعه و در نتيجه وجود مرکب حقيقي به‌نام جامعه را واري افراد نمي‌پذيرد (همان، ص60ـ97) و در امتداد همين ديدگاه، وابستگي جامعه‌شناسي به روان‌شناسي را اجتناب‌ناپذير مي‌داند و اين حکم را نه فقط به جامعه‌شناسي، بلکه به همه علوم اجتماعي و انساني تعميم مي‌دهد و بر اين باور است که ريشة همه امور و شئون اجتماعي و انساني را بايد در روح آدمي باز‌جست که مفاد همان نظريه‌اي است كه «اصالت روان‌شناسي» خوانده مي‌شود (همان، ص70).
    2-3. شخصيت و کنش‌هاي اجتماعي
    جنبه ديگر تأکيد بر وجود عامليت که در امتداد اصالت فرد قابل بررسي است، مقوله شخصيت و فرايند تکوين آن است. رفتار فردي و اجتماعي انسان، تحت تأثير شخصيت او قرار دارد و تيپ‌هاي شخصيتي مختلف، رفتار متناسب با آن را در زندگي خود بروز مي‌دهند.
    مراد از شخصيت، خلق‌وخوي‌ها و صفات پايداري است که رفتار فردي و اجتماعي را امکان‌پذير مي‌سازد. عوامل مختلفي در تکوين آن اثر دارد که روان‌شناسان بر عناصر چهارگانه وراثت و سن و محيط و وجدان اخلاقي تأکيد مي‌کنند. البته وی وجدان اخلاقي را استعدادي متمايز و مستقل از عقل و ساير قواي نفساني نمي‌داند، بلکه آن را زيرمجموعه ادراکات و احکام عملي عقل تعريف مي‌کند (همان، ص171). آيت‌الله مصباح در کنار عوامل يادشده، عوامل ديگري همچون امور فطري و اختيار را مي‌افزايد و نقش آنها را در فرايند تکوين شخصيت ممتاز مي‌شمرد و ساير عوامل را در مرتبه متأخر از نقش تأثير گذار آن عوامل ارزيابي مي‌کند. چنان‌که مي‌نويسد: هيچ‌يک از عوامل يادشده به‌تنهايي و با هم نمي‌توانند تعيين‌کننده اراده آدمي باشند. اراده فرد نه معلول هيچ‌يک از اين عوامل است و نه معلول برايندي از مجموع آنها. اين عوامل، فقط زمينه را براي اعمال اراده و اختيار انسان فراهم مي‌کنند تا وي با توجه به گرايش‌ها و ادراکات و شناخت‌هاي فطري و روحي خود، رفتار آزادانه و خودخواسته صورت دهد و چون شخصيت انساني، حاصل رفتار ارادي و اختياري اوست. بايد گفت که همين امور روحي و باطني است که سهم اصلي و اساسي را در شکل‌گيري و تحول شخصيت دارد (مصباح‌يزدي، 1388 الف، ص186). به بيان ديگر، عوامل فيزيکي و زيستي و اجتماعي تعيين‌کننده افعال اختياري بشر نيست؛ بلکه فقط زمينه‌ساز گزينش و اختيار انسان است. بر همين است مي‌توان گفت شخصيت عبارت است از تأليفي از خلق‌وخوها، معتقدات، عادات و ملکاتي که بر اثر افعال اختياري آدمي حاصل مي‌آيند (مصباح‌يزدي، 1388 الف، ص177).
    3-3. بنيان‌هاي فطري زندگي اجتماعي
    وجوه ديگري که جايگاه عامليت را در حيات اجتماعي تقويت مي‌کنند، بنيان‌هاي فطري زندگي اجتماعي‌اند که در اصل تکوين زندگي اجتماعي و قانونمندي مشترک حاکم بر آن، اثر دارند.
    1-3-3. اصل تکوين
    پرسش از منشأ و غايت زيست اجتماعي، بخشي از پرسش‌های انسان‌شناختي حوزه فلسفه علم اجتماعي را شکل مي‌دهد. آيت‌الله مصباح همچون بسياري از فيلسوفان اجتماع، بخشي از تأملات نظري خود را به تحليل اين مسئله اختصاص داده است. نوع پاسخ به اين پرسش دلالت‌هاي اجتماعي مختلف از‌جمله دلالت‌هاي روش‌شناختي را توليد مي‌کند.
    آيت‌الله مصباح اصل تکوين زندگي اجتماعي را براساس ويژگي‌هاي انسان‌شناختي و فطري؛ همچون غريزه جنسي و عاطفي و نيز شناخت فطري ارزيابي مي‌کند؛ چنان‌که مي‌نويسد: هر فردي ازآنجاکه به لحاظ طبيعي به جنس مخالف گرايش دارد، خواه‌ناخواه به او نزديک مي‌شود، با او معاشرت و مباشرت مي‌کند و زندگي‌اش را با زندگي او پيوند مي‌دهد. البته زندگي خانوادگي، خود شکلي از زندگي اجتماعي است و هسته‌ اوليه و ريشه و اساس زندگي اجتماعي را خانواده تشکيل مي‌دهد (مصباح‌يزدي، 1391الف، ج3، ص31).
    ايشان نقش نياز عاطفي را در فرايند تکوين زندگي اجتماعي اين‌گونه بيان مي‌کند: انسان به ‌طور طبيعي ميل دارد که به انسان‌هاي ديگر نزديک شود و با آنها انس بگيرد و به‌ویژه عواطف خانوادگي، موجب بقا و دوام زندگي خانوادگي مي‌شود (همان). اين ميل فطري ‌چنان مقبول و شديد است که انسان، «مدني بالطبع» معرفي شده و زندگي اجتماعي، جزء طبيعت و فطرت انسان شمرده شده است. البته شدت اين ميل در سنين مختلف، متفاوت است. مثلاً در سنين جواني اين ميل بسيار قوي است؛ درحالي‌که پس از اين مقطع سني و با افزايش سن، کم‌رنگ‌تر مي‌شود (مصباح‌يزدي، 1391ب، ج 2، ص36).
    ديگر عامل تکويني گرايش انسان به زندگي جمعي، عوامل عقلي است که از عوامل ديگر وسيع‌تر و جنبه اختياري آنها بيشتر است. انسان با عقل خود درک مي‌کند که به‌تنهايي قادر به تأمين نيازمندي‌هاي زندگي خويش نيست. هم در تأمين نيازهاي مادي مثل لباس، مسکن و غذا و هم در تأمين نيازهاي معنوي، به همکاري ديگران نياز دارد. تکامل معنوي و تأمين نيازمندي‌هاي مادي انسان در گروه زندگي اجتماعي است؛ ازاين‌رو عقل به ضرورت معاشرت با ديگران و همکاري با آنان در رفع مشکلات زندگي حکم مي‌کند (مصباح‌يزدي، 1391الف، ج3، ص31).
    غايت زيست اجتماعي مسئله مهم ديگري است که جايگاه عامليت را در علم اجتماعي ارتقا مي‌بخشد؛ زيرا شناخت اين مسئله از طريق تحليل مباني انسان‌شناختي به ‌دست مي‌آيد. فهم درست نيازهاي فطري انسان و نسبت اين نياز با زندگي جمعي، جهت‌گيري علم اجتماعي در بعد هنجارها و به ‌عبارتي علم اجتماعي هنجاري را تعين مي‌بخشد. چنان‌که مباني انسان‌شناختي وحياني متناسب با غايت وجودي زيست اجتماعي اعتباريات اجتماعي متفاوتي را نسبت به انسان‌شناسي مادي و اومانيستي تعريف مي‌کند. آيت‌الله مصباح در اين زمینه مي‌نويسد: هدف زندگي انسان و در نهايت هدف نهايي آن، از عقايد و افکار و جهان‌شناسي و انسان‌شناسي او مي‌جوشد (مصباح‌يزدي، 1394، ج 2، ص53) و براساس مباني وحياني، هدف نهايي انسان، رسيدن به سعادت ابدي است. هدف قريب زندگي انسان، دنيوي است و اين هدف قريب، بايد وسيله‌اي باشد براي نيل به هدف اصلي که همان سعادت ابدي و کمال غايي است. تحقق اين هدف در زندگي اجتماعي امکان‌پذير مي‌گردد. درواقع تکامل انسان در پرتو زندگي اجتماعي حاصل مي‌شود و اگر روابط اجتماعي ازهم‌گسيخته شود، بسياري از مصالح آنها تأمين نمي‌شود؛ بنابراين زندگي اجتماعي، مطلوبيت ذاتي ندارد؛ بلکه مطلوب بودن آن از اين جهت است که مي‌تواند زمينه‌ دستيابي بهتر انسان به سعادت نهايي را فراهم آورد (مصباح‌يزدي، 1377، ص148؛ همو، 1393 الف، ص38، 307-308 و314؛ همو،1393 ب، ص43؛ همو، 1388 ب، ص137).
    2-3-3. بنيان فطري قانونمندي اجتماعي
    ساختار وجودي انسان را امور مشترکی تشکيل مي‌دهند که اختصاصي به جغرافيا و فرهنگ خاص ندارد. از اين امور با عنوان امور فطري ياد مي‌شود. اين واقعيات مشترک وجودي، امکان قانونمندي مشترک را در جامعه و تاريخ به‌وجود مي‌آورد. آيت‌الله مصباح تبيين اين واقعيت را چنين بيان مي‌کند: انسان‌ها داراي يک سلسله صفات و حالات ثابت و مشترک‌اند که مي‌تواند منشأ يک رشته قوانين تکويني و تشريعي پايدار و مشترک باشد. هرچند هريک از افراد انساني و نيز هريک از اصناف انساني، ويژگي‌هايي دارند که در هيچ «فرد» و «صنف» ديگري نيست، ولي اين امر مانع از آن نيست که همه «افراد» و نيز همه «اصناف» واجد يک دسته صفات وحالات مشترک باشند که اصطلاحاً «عوارض ذاتيه» انسان نام مي‌گيرند. به ‌عبارت‌ ديگر، ويژگي‌هاي فردي و خصوصيات صنفي انسان‌ها هيچ‌گونه منافاتي با وجود قوانين مشترک زيست‌شناختي، روان‌شناختي و جامعه‌شناختي که در همه آدميان مصداق داشته باشد، ندارد.
    در دو قلمرو زيست‌شناختي و روان‌شناسي (چه روان‌شناسي فردي و چه روان‌شناسي اجتماعي) نه اختلافات تکويني موجود در افراد و اصناف انسان‌ها را دليل بر عدم وجود قوانين مشترک در ميان آنان مي‌گيرند، و نه وجود قوانين مشترک را دستمايه نفي تفاوت‌هاي فردي و صنفي مي‌کنند، بلکه هم وجود قوانين مشترک را مي‌پذيرند و هم وجود تفاوت‌هاي فردي و صنفي را. درحوزه جامعه‌شناسي (چه جامعه‌شناسي ايستا و چه جامعه‌شناسي پويا) نيز بايد از هر دو جانب افراط و تفريط اجتناب کرد. از سويي، نبايد اختلافات تکويني موجود بين گروه‌ها و قشرهاي اجتماعي و جامعه‌ها را گواه عدم وجود قوانين مشترک در ميان آنها گرفت؛ و از سوي ديگر، نبايد وجود قوانين مشترک را دستاويز انکار تفاوت‌هايي کرد که مسلماً در بين گروه‌ها و قشرها و جامعه‌ها موجود است. گروه‌ها و قشرها و جامعه‌هايي که در طول زمان و پهنه زمين پديدار شده‌اند و خواهند شد، به‌رغم وجوه اختلافي که با يکديگر دارند، جهات اشتراکي نيز دارند که قوانين جامعه‌شناختي متکفل بيان آنهاست (مصباح‌يزدي، 1388 الف، ص133-134).
    4. دلالت‌هاي روش‌شناختي
    مطابق دستگاه مفهومي یادشده، عامليت در حوزه زندگي اجتماعي حضور فعال دارد و ساختار را تحت تأثير قرار می‌دهد. ازاين‌رو مطالعه فردي‌گرايي روش‌شناختي جامعه ضرورت مي‌يابد. در اين دستگاه مفهومي، فرد، نه منحل‌شده در جمع است و نه مقهور آن. جامعه همان افراد کثير است و رابطه فرد و جامعه در واقع رابطه فرد و جمع کثيري است که در عين تأثيرپذيري از آن مي‌تواند آن را تحت تأثير قرار دهد؛ چنان‌که آيت‌الله مصباح مسيرهاي مختلفي را براي تأثيرگذاري فرد در جامعه بيان کرده است. بنابراين افراد هستند که مجموعه موقعيت‌ها و نقش‌ها و نهادها و نظام اجتماعي را ايجاد مي‌کنند و درعين‌حال در درون همين نظام، تجربه مي‌اندوزند و ارتباط اجتماعي‌شان را سازمان مي‌دهند و به‌تدريج آن را بازتوليد می‌کنند و جرح و تعديل مي‌نمايند. اين قدرت تأثيرگذاري و آثار مختلف فرد در تکوين جامعه، نشانگر آن است که مي‌توان با روش‌فردگرايي، عناصر اجتماعي را شناسايي کرد و منشأ و پيامدها و فرايند شکل‌گيري را تبيين نمود.
    دلالت‌ روشناختي فردگرايانه در باب تأثير فرد در جامعه از مسير شخصيت، مصداق روشن‌تري دارد. اشاره شده است که رفتارهاي فردي و اجتماعي انسان، تحت تأثير شخصيت‌هاي اجتماعي شکل مي‌گيرد. بنابراين صرف‌نظر از تأثيرگذاري عميق عناصر فطري و اراده و اختيار در تکوين شخصيت که آيت‌الله مصباح بر آن تأکيد می‌ورزد، حتي در فرض دخالت قوي جامعه در تکوين شخصيت و تعين شخصيت توسط جامعه، با توجه به ارتباط متقابل رفتار با شخصيت و بلکه تبعيت رفتار از شخصيت، مي‌توان رفتار فردي و اجتماعي را از مسير تحليل ويژگي‌‌هاي شخصيتي عاملان اجتماعي تبيين نمود. با توجه به بيان یادشده، اتخاذ رويکرد فردگرايي روش‌شناختي و مطالعات روان‌شناختي حيات جمعي واقعيتي انکار‌ناپذير مي‌گردد. به‌ بیان دیگر، تبعيت رفتارهاي انساني از شخصيت، و تفاوت‌هاي رفتاري تيپ‌هاي شخصيتي، شناخت اجتماعي و تحليل کنش‌هاي اجتماعي از مسير شناخت شخصيت افراد و تحليل رفتار فردي و متناسب با تيپ‌هاي شخصيتي اهميت مي‌يابد. برای نمونه تبيين علل شکل‌‌گيري نابرابري‌هاي اجتماعي را مي‌توان با ارجاع به ابعاد فردگرايانه و تيپ‌هاي شخصيتي و نقش اين شخصيت در فرايند بهره‌مندي‌هاي متفاوت از امتيازات اجتماعي و ايجاد فاصله طبقاتي مطالعه کرد؛ چنان‌که علامه طباطبائي منشأ بخشي از نابرابري را تقويت ويژگي آزمندي انسان معرفي کرده است (طباطبائي، 1380، ج2، ص384).
    مطالعه رويکرد فردگرايانه روش‌شناختي در باب منشأ تکويني و اهداف وجودي زيست اجتماعي نيز خود را نمايان مي‌سازد. شناخت اين مسائل از طريق تحليل مباني انسان‌شناختي و درک ويژگي‌هاي فطري انسان به‌ دست مي‌آيد. اساساً گفت‌وگو در اين باب و درک درست آن، تنها با روش‌فردگرايي روش‌شناختي امکان‌پذير است؛ زيرا بدون شناخت مباني انسان‌شناختي و تحليل ابعاد وجودي انسان، نمي‌توان درک روشني از آن ويژگي‌هاي فطري ارائه کرد. اين در حالي است که درک آن ابعاد وجودي، در فهم و تبيين پديده‌هاي اجتماعي اثر دارد. اين مسئله در بخش اهداف وجودي زندگي اجتماعي جلوه نمايان‎تري دارد؛ زيرا نوع نگاه به غرض وجودي زيست اجتماعي و تفسير متفاوت از آن، مي‌تواند بخش تجويزي و هنجاري علم اجتماعي را تعين ببخشد. بنابراين تدوين اهداف زندگي جمعي و ارزش‌ها و هنجارهاي اجتماعي و به‌عبارت‌ديگر تحقق جامعه‌شناسي انتقادي و داوري نسبت به جامعه و فرهنگ‌ها، بدون ملاحظه مباني انسان‌شناختي و تبيين ويژگي‌هاي ‌فطري انسان و نيازهاي وجود و اهداف غايي او امکان‌پذير نيست.
    اما در باب سنت‌ها و قانونمندي‌هاي حاکم بر جامعه و تاريخ نيز رويکرد فردگرايي روش‌شناختي اهميت مي‌يابد؛ زيرا شناخت درست از وجوه اشتراک جوامع در اين قانونمندي‌ها، از طريق تحليل دقيق مباني انسان‌شناختي صورت مي‌پذيرد و نمي‌توان براساس رويکرد کل‌گرايانه و از طريق مطالعه ساختارهاي اجتماعي به فهم آن نائل آمد. بنابراين شناخت قانونمندي مشترک جامعه و تاريخ، مسير ديگر رويکرد فردگرايانه براي شناخت اجتماعي ضروري مي‌سازد.
    پس از بيان جايگاه عامليت و نقش آن در جامعه و اهميت رويکرد فردگرايايي روش‌شناختي در علم اجتماعي، اکنون اين پرسش مطرح مي‌شود که آيا با توجه به وجوه ذکرشده در باب عامليت، به‌ويژه اصالت فرد و اعتباري بودن جامعه، مي‌توان جايگاهي براي جامعه و ساختار تعريف کرد؟ و آيا در چنين فرضي وجود علم اجتماعي امکان‌پذير خواهد بود؟ و آيا رويکرد کل‌گرايانه براي تحليل رفتار اجتماعي و پيامدهاي آن موجه خواهد بود؟ ادامه بحث را در پاسخ به اين پرسش‌ها پي ‌مي‌گيريم.
    5. رويکرد کل‌گرايانه
    رويکرد کل‌گرايانه، نگاه نهادي و ساختاري به پديده‌هاي اجتماعي دارد و شناخت اجتماعي را بر مدار کلان‌نگري و با توجه به عناصر ساختاري دخيل در تکوين کنش‌ها سازمان مي‌دهد. اين رويکرد به ‌طور منطقي وجود علم اجتماعي را مي‌طلبد و به آن ضرورت مي‌بخشد. ضمن آنکه پذيرش نوعي از وجود جامعه را نيز موجه مي‌سازد. ازهمين‌روست که برخي فيلسوفان اجتماعي اساساً مطالعه عناصر اجتماعي از‌جمله قانونمندي اجتماعي را بدون پذيرش اصل وجود جامعه غيرممکن مي‌دانند (مطهري، 1375، ص35).
    به‌‌رغم اعتباري شمردن جامعه توسط علامه مصباح‌يزدي، اما ملاحظه ادبيات نظري ايشان در حوزه‌هاي مختلف اجتماعي، رويکرد کل‌گرايانه را نيز به‌ دست مي‌دهد. درواقع توجه به انديشه‌هاي ايشان در حوزه‌هاي مختلف اجتماعي از قبيل دگرگوني و نابرابري‌ اجتماعي، بر اين واقعيت صحه مي‌گذرد و رويکرد فردگرايانه را براي شناخت جامعه و پديده‌هاي اجتماعي کافي نمي‌داند؛ ازاين‌رو وجود علم اجتماعي و نگاه غيرروان‌شناختي را براي فهم آن پديده‌ها مطرح مي‌سازد.
    وجوه کليدي ديدگاه ايشان را که بر اين واقعيت دلالت دارد مي‌توان به‌شرح ذيل بيان کرد:
    1-5. پذيرش وجود علم اجتماعي
    يکي از مقولاتي که موجه بودن مطالعه روش کل‌گرايانه نسبت به جامعه را در انديشه آيت‌الله مصباح موجه مي‌سازد، پذيرش اصل علم اجتماعي براي مطالعه اموري خارج از حيطه علوم روان‌شناختي توسط ايشان است.
    انکار وجود حقيقي جامعه و اعتباري دانستن آن، مي‌تواند اصل علم اجتماعي را بدون موضوع نشان دهد و نيز وجود مقولات اجتماعي؛ از قبيل قانونمندي حاکم بر جامعه و تاريخ را ناممکن سازد. بنابراين بايد به اين پرسش پاسخ داده شود که چگونه مي‌توان بين اعتباري بودن جامعه و وجود علم اجتماعي جمع کرد؟ چگونه مي‌توان در عين عدم پذيرش موضوع علم اجتماعي، از علمي به‌نام جامعه‌شناسي که معطوف به پديده‌هاي عيني خارجي است سخن گفت؟ و به ‌طور خاص قوانين واقعي حاکم بر جامعه و تاريخ را پذيرفت؟
    علامه مصباح به‌رغم عدم پذيرش اصالت فلسفي جامعه، می‌کوشد وجود دانشي متفاوت با دانش روان‌شناختي، يعني علم اجتماعي و نيز موضوع غيرروان‌شناختي از‌جمله قانونمندي اجتماعي را اثبات کند. ايشان ضمن پذيرش وجود موضوع براي جامعه‌شناسي و به ‌طور خاص قانونمندي اجتماعي، آن را به منشأ انتزاع جامعه مدلل مي‌سازد؛ چنان‌که مي‌نويسد: کساني پندا‌شته‌اند که چون قانون حقيقي بيانگر ارتباط ميان دو امر حقيقي و عيني است؛ لذا تنها در صورت وجود فلسفي جامعه، امکان تحقق دارد؛ ولي حقيقت اين است که مي‌توان به وجود حقيقي جامعه باور نداشت و درعين‌حال به قوانين اجتماعي به‌معناي قوانين حاکم بر ارتباطات متقابل گروه‌ها و قشرهاي مختلف جامعه قائل بود و سرّ مطلب در اين نکته نهفته است که هرچند جامعه، وجود حقيقي ندارد و مفهوم انتزاعي است، ولي منشأ انتزاع اين مفهوم، وجود عيني خارجي دارد و به اعتبار همين منشأ انتزاع موجود در خارج است که قوانين اجتماعي، حقيقي و عيني است (مصباح‌يزدي، 1388 الف، ص113).
    پذيرش علم اجتماعي در مقابل علم روان‌شناختي نشانگر ضروري بودن دانش متفاوتي است که با رويکردي غيرکل‌گرايانه بتواند مسائل اجتماعي را بررسي نمايد. به ‌عبارت‌ ديگر اين مسئله، بدين معناست که در جامعه مسائلي وجود دارد که مسير فردگرايانه روش‌شناختي براي شناخت آن کافي نیست و ازاين‌رو بايد دانش ديگري وجود داشته باشد تا با رويکرد کل‌گرايانه درک بهتري از آن مسائل را فراهم آورد و شناخت بيشتري در اختيار انسان قرار دهد. 
    2-5. بررسي ساختاري مسائل اجتماعي
    اشاره شد که روش کل‌گرايانه در حوزه‌هاي مختلف اجتماعي، به جاي تحليل منشأ روان‌شناختي و کشف علل و انگيزه‌هاي فردي تکوين پديده‌هاي اجتماعي، آن را به عوامل اجتماعي و ساختاري ارجاع مي‌دهد و در امتداد تحولات ديگر عناصر اجتماعي تحليل مي‌کند. آيت‌الله مصباح در بررسي برخي مسائل اجتماعي همين رويکرد را پيگيري مي‌کند که بحث انواع دگرگوني اجتماعي نمونه آن است. ايشان در تقسيم‌بندي انواع دگرگوني به دگرگوني‌هاي کلان در صورت جامعه، درون نهادها و نيز ارتباط بين نهادها اشاره مي‌کند که دگرگوني‌ در گسترش اصل مهاجرت و شهرنشيني به‌عنوان مصاديق تغييرات در صورت يا دگرگوني در درون نهاد حکومت؛ از استبدادي به مردمسالاري و يا انواع مردمسالاري و نيز تأثيرات اين تحولات نهادين در ساير نهادهاي اجتماعي نمونه آن است (مصباح‌يزدي، 1388 الف، ص307ـ324). اين امور همگي از سنخ مقولات ساختاري و غيرروان‌شناختي و مربوط به سطح کلان جامعه است که مطالعه جامعه‌شناختي را مي‌طلبد. برای نمونه صرف‌نظر از مطالعه روان‌شناختي افراد و بررسي ويژگي‌هاي فردي آنان، مي‌توان ويژگي‌هاي نظام اجتماعي مردم‌سالار و استبدادي را در شيوه مديريت جامعه مطالعه کرد و سير اين دگرگوني و نحوه ارتباط بين نهادها و چگونگي وابستگي نهادي و تأثيرات متقابل آنها را بررسي نمود و ويژگي‌هاي رفتاري افراد را نيز در حاشيه اين تحولات نهادين تبيين کرد.
    3-5. جامعه و تکوين شخصيت
    شخصيت به‌‌عنوان منشأ رفتار انساني شناخته مي‌شود و شناخت آن مي‌تواند تحليل رفتارهاي فردي و اجتماعي را امکان‌پذير سازد؛ و همان‌گونه که گفته شده است عوامل مختلفي در تکوين آن اثر دارد و اراده و اختيار و ويژگي‌هاي وجودي نقش ممتازي را در فرايند تکوين آن ايفا مي‌کند. يکي از اين عوامل، جامعه است. جامعه در نگاه آيت‌الله مصباح در بسترسازي شکوفايي آن اثرگذار است؛ لذا جامعه مي‌تواند مانع از شکوفايي برخي ويژگي‌هاي فطري و وراثتي شود يا بخشي از آن ويژگي‌ها را فعال سازد. بنابراين شخصيت‌هاي مختلف در جغرافياي و شرايط اجتماعي فرهنگي مختلف ظهورهاي متفاوتي دارند. آيت‌الله مصباح به‌خوبي اشاره مي‌کند: نوزاداني که از حيث وراثت و فطرت با هم فرق دارند، بر اثر اختلاف محيط‌هايي که در آنها نشو و نما مي‌کنند و تربيت‌هايي که مي‌يابند فرق‌هاي بيشتري ‌پيدا مي‌يابند. برای نمونه محيط خانوادگي و رويارويي‌هاي کودک خردسال با والدين و ساير اطرافيان به‌ویژه در ماه‌ها و سال‌هاي اول زندگي، در تن و روان وي اثرات عميق و وسيعي مي‌گذارد و به شخصيت او رنگي مخصوص مي‌زند و وي را صاحب صفات و ملکاتي مي‌کند که شايد همه عمر او را ترک نگويند. بعدها محيط‌هاي گوناگون ديگر، مانند آموزشگاه‌ها، مدارس و نوع تعليم و تربيت‌ آنها، شغل و حرفه و کارگاه و کارخانه و مؤسسات و باشگاه و احزاب و سياسي و... نيز بر تشکيل و تغيير شخصيت، تأثير فراوان مي‌گذارند (مصباح‌يزدي، 1388 الف، ص164).
    با توجه به تأثير عميق جامعه در فرايند شکل‌گيري شخصيت مي‌توان مطالعه شخصيت‌هاي اجتماعي افراد را از مسير جمع‌گرايي و مطالعه ويژگي‌هاي اجتماعي و نهادي حاکم بر محيط زندگي افراد فهم نمود و ويژگي شخصيتي افراد را براساس جغرافياي زيست اجتماعي‌شان تحليل نمود و متعاقب آن، رفتار اجتماعي مورد انتظار برآمده از اين جغرافيا را تببين کرد. 
    نتيجه‌گيري
    نزاع روش‌شناختي در فهم جامعه و پديده‌هاي اجتماعي از مسائل بنيادين فلسفه علم اجتماعي است. اين نزاع روش‌شناختي در حاشيه نگاه هستي‌شناسانه به عامليت و ساختار و نوع رابطه و امکان هم‌کنشي بين آن دو مطرح مي‌شود. عالمان اجتماعي در سه رويکرد فردگرايانه و جمع‌گرايانه و تلفيقي صورت‌بندي مي‌شوند. تحليل محتواي انديشه‌هاي اجتماعي آيت‌‌الله مصباح، رويکرد تلفيقي را به‌ دست مي‌دهد. تأکيد بر اصالت فرد و نقش اراده و اختيار انسان در تکوين شخصيت انسان و نيز تأثيرات شخصيت در رفتار فردي و اجتماعي، مطالعه روان‌شناختي را براي فهم کنش‌هاي اجتماعي و پيامدهاي آن از مسير تحليل شخصيت موجه مي‌سازد. از سوي ديگر نقش ويژگي‌هاي فطري در تکوين و غرض زيست اجتماعي، جهت ديگر روش فردگرايانه را در علم اجتماعي بااهميت مي‌سازد.
    رويکرد کل‌گرايانه را از مسيرهاي مختلف مي‌توان نشان داد؛ نقش جامعه در تقويت و تضعيف ويژگي‌هاي فطري و تکوين شخصيت، امکان مطالعه کل‌گرايانه را براي درک نحوه پيدايش شخصيت‌هاي مختلف در فرهنگ‌هاي متفاوت نشان مي‌دهد. از سوي ديگر تبيين ساختاري برخي پديده‌هاي اجتماعي؛ از قبيل تحولات نهادين و تأثيرات متقابل نهادهاي اجتماعي و نقش اين تحولات در تغييرات اجتماعي، جهت ديگري است که ما را به رويکرد کل‌گرايانه آيت‌الله مصباح رهنمون مي‌سازد.
     
     

    References: 
    • پوپر، کارل، 1366، جامعه باز و دشمنان آن، تهران، خوارزمي.
    • تريک، راجر، 1386، فهم علم اجتماعي، ترجمة شهناز مسمي‌پرست، تهران، نشر ني.
    • دورکيم، اميل، 1355، قواعد روش، ترجمة علي‌محمد کاردان، تهران، دانشگاه تهران.
    • راين، آلن، 1367، فلسفه علوم اجتماعي، ترجمة عبدالکريم سروش، تهران، علمي و فرهنگي.
    • ریتزر، جورج، نظریه جامعه شناسی در دوران معاصر، ترجمه محسن ثلاثی، تهران، 1374.
    • طباطبائي، سيدمحمدحسين، 1380، الميزان في تفسير القرآن، قم، مؤسسة نشر اسلامي.
    • کرايب، يان، 1388، نظريه‌هاي اجتماعي مدرن، از پارسونز تا هابر ماس، ترجمة عباس مخبر، تهران، آگاه.
    • کرون، جيمز، 1390، جامعه‌شناسي مسايل اجتماعي (چگونه مسايل اجتماعي را حل کنيم)، ترجمة مهرداد نوابخش و فاطمه کرمي، تهران، جامعه‌شناسان.
    • کلمن، جیمز، 1377، بنیادهای نظریه اجتماعی، ترجمه منوچهر صبوری، تهران، نشر نی.
    • کوزر، لوئيس، 1380، زندگي و انديشه بزرگان جامعه‌شناسي، ترجمة محسن ثلاثي، تهران، علمي و فرهنگي.
    • گولد، جوليوس، ويليام ل. کولب، 1376، فرهنگ علوم اجتماعي، تهران، مازيار.
    • لوپژ، خوزه و جان اسکات، 1385، ساخت اجتماعي، ترجمة حسن قاضيان، تهران، نشر ني.
    • ليتل، دانيل، 1381، تبيين در علوم اجتماعي، ترجمة عبدالکريم سروش، تهران، صراط.
    • مصباح يزدى، محمدتقى، 1391الف، اخلاق در قرآن، تحقيق و نگارش محمدحسين اسکندري، قم، مؤسسة آموزشى و پژوهشى امام خمينى‌.
    • ـــــ ، 1394، اخلاق در قرآن، تحقيق و نگارش محمدحسين اسکندري، قم،‌ مؤسسة آموزشى و پژوهشى امام خمينى‌.
    • ـــــ ، 1377، حقوق و سياست در قرآن، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني.
    • ـــــ ، 1388 ب، پيام مولا از بستر شهادت، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني.
    • ـــــ ، 1388 الف، جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن، تهران، شرکت چاپ و نشر بين‌الملل.
    • ـــــ ، 1391ب، پند جاويد، قم،‌ مؤسسة آموزشى و پژوهشى امام خمينى.
    • ـــــ ، 1393الف، انسان‌سازي در قرآن ، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني.
    • ـــــ ، 1393ب، اصلاحات ريشه‌ها و تيشه‌ها، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني.
    • مطهري، مرتضي، 1376، جامعه و تاريخ، تهران، صدرا.
    شیوه ارجاع به این مقاله: RIS Mendeley BibTeX APA MLA HARVARD VANCOUVER

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    گلستانی، صادق.(1400) فردگرایی و جمع‌گرایی روش‌شناختی در علم اجتماعی از منظر آیت‌الله مصباح‌یزدی. فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 13(1)، 7-20

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    صادق گلستانی."فردگرایی و جمع‌گرایی روش‌شناختی در علم اجتماعی از منظر آیت‌الله مصباح‌یزدی". فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 13، 1، 1400، 7-20

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    گلستانی، صادق.(1400) 'فردگرایی و جمع‌گرایی روش‌شناختی در علم اجتماعی از منظر آیت‌الله مصباح‌یزدی'، فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 13(1), pp. 7-20

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    گلستانی، صادق. فردگرایی و جمع‌گرایی روش‌شناختی در علم اجتماعی از منظر آیت‌الله مصباح‌یزدی. معرفت فرهنگی اجتماعی، 13, 1400؛ 13(1): 7-20