واکاوی نقش مبانی در تولید علم دینی
Article data in English (انگلیسی)
مقدمه
رابطة علم و دین از مباحث مهم فلسفی است که دیدگاههای مختلفی دربارة آن مطرح شده است. برخی بر اساس تلقی جدید از علم بهمعنای مجموعه نظریههای برگرفته از یافتههای تجربی که با مشاهده و آزمایش بهدست میآید، علم و دین را متعارض از یکدیگر دانستهاند. این تعریف از علم بر مبنای معرفتشناسی خاصی است که ملاک صدق و کذب گزارههای علمی را آزمون و تجربه میداند؛. ازاينرو، با ادعای عدم معرفتزا بودن گزارههای دینی و انحصار معرفت در گزارههای تجربی و متعارض بودن علم و دین، امکان تولید علم دینی را رد میکند (سروش، 1376، ص156). در مقابل این نظریه، دیدگاههای تمایز، تکمیل و تعامل علم و دین مطرح شده است (باربور، 1374، ص151-180؛ مایکل پترسون و دیگران، 1379، ص366-378). قائلین به تعامل علم و دین، امکان تولید علم دینی بر مبنای معارف دینی را مطرح میکنند. در میان موافقان، تقریرهای مختلفی دربارة روش تولید آن مطرح است که در یک تقسیمبندی کلی، این روشها به دو قسم «تهذیب» و «تأسیس»، تقسیم میشوند. روش تهذیب، ضمن حفظ چهارچوب کلی علم مدرن با پذیرش گزارههای علمی موافق دین، به تصحیح، تکمیل و در نهایت، توجیه گزارههای متعارض با دین میپردازد؛ اما روش تأسیس با دو رویکرد اصلي «فرامبنا» و «مبناگرا» درصدد تولید علم دینی است. فرامبناگرایان با تأکید بر اینکه علم صرفاً یک فرایند ذهنی نیست، بلکه حاصل گرایش در اهداف و اغراض انسان نیز هست و فرد نیز متأثر از شرایط روانی و انگیزه و باورهای خود میباشد، برای تولید علم دینی، نهادینه شدن دین در عالِم را تجویز میکنند؛ اما مبناگرایان معتقدند كه برای تولید علم دینی باید مبانی آن علم، دینی شود.
ازاينرو، علم مؤلفههای مختلفی از جمله موضوع، مسائل، روش و هدف دارد که اسلامیسازی آن مستلزم تغییر در این مؤلفهها، از جمله در مبانی آن علم است. اتخاذ هر مبنا، استلزامات خاص خود را میطلبد و اثری متناسب در تولید علم دارد. اولین گام در تولید علم دینی، پرداختن به مبانی آن علم است. با پایهریزی علوم، بهويژه علوم انسانی، بر مبنای متون و مبانی دینی در مراحل تولید، اعم از پیشفرضها، استخراج فرضیه و ابداع نظریهها، ميتوان بر فرایند سیاستگذاری و برنامهریزی علمی و تولید علم تأثیرگذار بود (مصباح یزدی،1393، الف، ص19- 25). بنابراین برای دینیسازی علم باید از مبانی آن شروع کرد. به نظر میرسد، ضعف مبانی فلسفی، عدم ابتنا یا عدم کاربست آن مبانی در علوم موجود، به نحوی که نتوان تفسیر و تحلیل کافی از هستی و معرفت به آن، انسان و ارزشها ارائة داد، موجب ناکارآمدی علوم و اهداف متوقع از آن است. بر این اساس، برای فهم و ارائه معنای صحیح از علم دینی و بهطور خاص علم اسلامی و تولید و تدوین آن، نیاز به معرفتشناسی، هستیشناسی، انسانشناسی و ارزششناسی دینی است و بدون ابتنا به این مبانی، تولید علم دینی ممکن نیست.
هدف از هر علمی اثبات محمولات مسائل برای موضوع آن است. اثبات این محمولات برای موضوعات، نیازمند مقدماتی است که یا بدیهیاند یا در علم دیگری اثبات شدهاند. به عبارت دیگر، اثبات گزارههای علمی مبتنی بر اصول موضوعه و متعارفهای است که مبانی آن علم را تشکیل میدهند. بنابراین، نظریهپردازی در هر علم، بدون توجه به مبانی آن علم میسر نخواهد بود. بنابراين، علم زمانی اسلامی و ديني خواهد بود که بر اصول و معارف اسلامی مبتنی باشد. تولید علم دینی، در سایة مبانی و اصولی امکانپذیر است که این مبانی، برگرفته از متون و آموزههای دینی باشد.
ازاينرو اين پژوهش با رويكرد تحليلي و بررسي اسنادي، در پي پاسخ به اين پرسش است كه مباني چه نقشي در توليد علم ديني دارند؛ و هدف آن، تبيين نقش مباني در توليد علم، بهويژه علم ديني است.
1. مفهومشناسي پژوهش
1-1. مبنا
در منابع فلسفی و منطقی، بیشتر، از کلمة «مبادی» بهجای «مبانی» استفاده شده و رابطة آن با موضوع و مسائل علم بررسی گرديده است (رک: صدرالدین شیرازی، 1362، ص 638؛ مطهری، 1364، ج3، ص 19؛ مصباح یزدی، 1391، الف، ص 335). در هر علمی بهعنوان مجموعه¬ای از مسائل که حول موضوع واحد بحث می¬کنند، اثبات محمول برای موضوع، نیازمند مقدماتی است که می¬تواند به صورت برهان مطرح شود. در این صورت، این برهان و مقدمات آن، «مبادی» آن علم شمرده ميشوند. در اصطلاح منطقدانان، منظور از مبادی علم، حدود و مقدماتی است که بهصورت بدیهی یا نظری در اثبات مسائل آن علم بهکار می¬رود: «أن مبادئ العلوم حدود و مقدمات واجب قبولها في أول العقل، أو بالحس و التجربه، أو بقياس بديهي في العقل. و بعد هذا أصول موضوعه مشكوك فيها و لكن لايخالفها رأي المتعلم، و مصادرات» (ابن¬سینا، 1404 الف، ص113).
هر علمي داراي دو مبادي تصوریه و تصدیقیه است: مبادي تصوري شامل تعریف، موضوع علم و موضوع و محمول مسائل علم است. مبادي تصديقيه، در اثبات محمولات مسائل علم برای موضوع آن بهکار می¬رود؛ يعني قواعد و اصولی هستند که برهان از آن قواعد و اصول تشکیل می¬شود (جوادی آملی، 1388، الف، ص69 ). مبادی تصدیقیه بهنوبةخود به دو نوع اصول متعارفه و اصول موضوعه تقسیم می-شوند. اصول متعارفه قضایايی بدیهیاند که به علم خاصی اختصاص ندارند و ثبوت محمول برای موضوع در آنها نیازمند حد وسط نیست؛ ازاینرو جزء مسائل هیچ علمی قرار نمی¬گیرند؛ اما اصول موضوعه قضایايی نظریاند که اثبات آنها در علم دیگری غیر از علم مزبور صورت گرفته است و در این علم بهعنوان پیشفرض پذیرفته شدهاند (طباطبایی، 1387، ج 2، ص211؛ مصباح یزدی، 1391 الف، ص335). بنابراین می¬توان گفت: تعریفات و اصول متعارفه و اصول موضوعة هر علمی، مبادی آن علم نامیده می-شوند (مطهری، 1364، ج3، ص18).
2-1. علم
در اصطلاحات گوناگون، علم در معانی مختلفی استعمال شده است (نبویان، 1393، ص181-183). علم، گاهي مختص آگاهیهای حصولی است و منظور از آن، حصول صورت شیء در عقل است (حلی، 1412، ص 182)؛ این معنا نیز در علم منطق کاربرد دارد؛. گاهی نیز بهمعنای مجموعه قضایای کلی است که محور خاصی داشته باشد و با روش تجربی بحث كند (نصر، 1393، ص167). در این صورت، علم شامل مجموعه گزارههایی خواهد شد که با روشهای حسی و تجربی بهدست آمده باشد. گاهی نیز علم عبارت است از: یک سلسله مسائلی که در زمینة معین و اطراف موضوع معینی گفتوگو میکند و بین مسائل آن رابطة خاصی وجود دارد که آنها را به یکدیگر پيوند ميدهد و از مسائل علوم دیگر جدا میکند (مطهری ،1364، ج1، ص40). این همان معنایی است که از علم در بحث علم دینی و در این پژوهش اراده شده است؛ یعنی علم بهمعنای رشتة علمی؛ مجموعه قضایایی است که از طریق وحدت موضوع یا هدف یا شیوة واحد، در یک نظام قرار میگیرند (مصباح یزدی، 1389، ص 19).
3-1. دین
دین مجموعهای از عقاید، قوانین و مقرراتي است که هم به اصول بینشی بشر نظر دارد و هم دربارة اصول گرایشی وی سخن میگوید و هم اخلاق و شئون زندگی او را پوشش ميدهد. به دیگر سخن، دین مجموعه عقاید، اخلاق، قوانین و مقرراتی است که برای ادارة امور جامعة انسانی و پرورش انسانها، از طریق وحی و عقل در اختیار آنان قرار داده میشود (جوادی آملی، 1372، ص111). دین همچنين مجموعهای از باورها، ارزشها و احکام عملی است که از سوی خداوند متعال برای کمال و سعادت اخروی بشر نازل شده است (مصباح یزدی، 1393، الف، ص100). در بیان علامه طباطبایی نيز دین به دو معنای عام و خاص تعریف شده است: در معنای عام، دین همان روش زندگی است (طباطبایی، 1387، ص 39). به بیانی دیگر، از نظر منطق قرآن، دین یک روش اجتماعی است که انسان اجتماعی بهمنظور تأمین سعادت زندگی اتخاذ كرده است و نظر به اینکه انسان محدود به این جهان پیش از مرگ نیست و یک حیات مستمر دارد، بنابراین دین، هم مشتمل بر قوانین و مقرراتی است که با اعمال آن، سعادت و خوشبختی دنیوی انسان تأمین میشود و هم مشتمل بر یک سلسله عقاید و اخلاق و عبادات است که سعادت آخرت را تضمین میکند (همو، 1388 الف، ج 1، ص126)؛ اما در معنای خاص، دین عقاید و یک سلسله دستورهای عملی و اخلاقی است که پیامبران از طرف خداوند برای راهنمایی و هدایت بشر آوردهاند (همو، 1387، الف، ص31).
4-1. علم دینی
بنا بر تعريف «علم» و «دين»، علم دینی علمی است که برآمده از مبانی و منابع معرفتی اسلام و در جهت تحقق اهداف و غایات انسانی و اجتماعی دین باشد. به عبارتی، علم دینی علمی است متشکل از مجموعه گزاره¬های اخباری و توصیفی و آموزههای توصیه¬ای و تجویزی که ضمن دارا بودن ملاک¬های علم (انکشاف از واقع تکوینی، تشریعی و تنزیلی)، واجد معیار و ملاک¬های دینی نیز باشد (علی تبار فیروزجایی، 1395).
بنابراین، علمی دینی است که مبانی خداشناختی، جهانشناختی، معرفتشناختی و انسانشناختی آن دینی باشد. بر این اساس، علمی که مبتنی بر توحید باشد، علم دینی است (طباطبایی، 1363، ص68). همچنین علمی که سعادت دنیوی و اخروی را تأمین کند، علم دینی خواهد بود؛ چراکه دین روش زندگی اجتماعی است که انسان اجتماعی براي تأمین سعادت زندگی اتخاذ میکند. این روش، هم مشتمل بر یک سلسله قوانین و مقرراتی است که با اعمال آنها سعادت دنیوی انسان تأمین میشود و هم مشتمل بر یک سلسله عقاید و اخلاق و عبادات است که سعادت اخروی را تأمین میکند (همو، 1388، الف، ص126).
2. نقش مباني در توليد علم ديني
براي تبيين اين مهم، بايد نقش هر يك از مباني معرفتشناختي، هستيشناختي، انسانشناختي و ارزششناختي به تفصيل در شكلگيري علم ديني بررسي شود.
1-2. مبنای معرفتشناختی
معرفتشناسی دانشی است که به بررسی جنبههای مختلف معرفت یا علم، ارزشیابی انواع آن و تعیین ملاک صحت و خطای آن میپردازد (مصباح یزدی، 1378،ج 1، ص153). ازآنجاکه بررسی مسائل علم در معرفتشناسی اختصاص به نوع خاصی از آن ندارد، همان معنای مطلق علم و آگاهی بهعنوان موضوع معرفتشناسی اراده میشود (همان، ص152). مبانی معرفتشناسانه از مهمترین مبانی و مقدم بر آنهاست؛ چراکه نوع نگاه به هستی و انسان و ارزشها در گرو پاسخ به این پرسش است که اصولاً امکان درک واقع و خارج از خود برای انسان میسر است یا نه و آیا می¬توان معرفتی یقینی کسب کرد یا خیر؟ همچنین، انتخاب روش معرفت و تعریف مفاهیم و پدیدهها، لازمة تعریف موضوع مبانی دیگر، از جمله هستی، انسان و ارزش و بیان مسائل آنهاست.
رویکردهای کلان معرفتشناسي در انديشة سكولار و غربي - كه اساس و بنيان جامعهشناسی بر آن مبتني است - بر پاية رویکردهاي اثباتی، تفسیری و انتقادی قرار دارند و هر سه رويكرد، به دليل مبادی معرفتی این جهانی خود، در نفی روش عقلی و شهودی در کسب معرفت اجتماعی مشترکاند. نفي لایههای پنهان و ملکوتی جهان هستی، محدود كردن انسان در ابعاد مادی و قطع ارتباط کنشهای اجتماعی با ساير ابعاد هستی، بنیانهای نظری اين انديشه را شکل میدهد.
رویکرد تبیینی، که از مبانی پوزیتویستی بهره میبرد، به همسانی پدیدههای انسانی و طبیعی معتقد است و الگوی طبیعی را برای مطالعة کنشاجتماعی انسان برمیگزیند و اساساً روش غیرتجربی را علمی نمیشناسد: «کسانی که از ابزار معرفتی عقلانی و وحیانی برای شناخت عالم استفاده کنند، از معرفت علمی بهرهای ندارد» (پارسانيا، 1391، ص76). رویکرد تفهمی، هرچند در نگاه به ماهیت موضوع جامعهشناسی، از رویکرد تبیینی فاصله گرفته و به موضوع علم اجتماعی بهمثابة پدیدة طبیعی نگاه نکرده، بلکه معناداری کنش انسانی را مطرح كرده است، اما همچون رویکرد تبیینی، کنشهای اجتماعی را با روش تجربي مطالعه ميكند. رویکرد انتقادی نیز اگرچه خود را بهروش تجربی محدود نميكند، ولی معرفت غیرتجربی را تنها در عقل عرفی جستوجو میکند (گلستاني، بيتا، ص157).
اما مبانی معرفتشناسي در انديشة ديني و نيز رويكرد علامه طباطبايي، روش شناخت پدیدههای اجتماعی را از روشهای علم اجتماعی مدرن متمایز میسازد. موضوع علم اجتماعی کنش اجتماعی است و نوع نگاه به انسان اجتماعی و عناصر مؤثر بر این کنش و پیامدهای اجتماعی آن، نوع روش مطالعة آن را مشخص میکند. بر اساس آنچه در مباني انديشة ديني گذشت، فطری بودن زندگی اجتماعی و غایات وجودی انسان در زندگی اجتماعی، لایهبندی جهان هستی و عدم انحصار واقعیت در سطح مادی، ارتباط انسان با سایر مراتب هستی و قانونمندی حاکم بر زندگی اجتماعی، روش تلفیقی تجربی، عقلی و نقلی را برای کسب معرفت اجتماعی اجتنابناپذیر میسازد. به همين دليل، روشهای موجود در رویکردهای مختلف جامعهشناسی، تنها صورت ظاهری و جلوههای محسوس حیات اجتماعی را مطالعه ميكنند و معرفتی واقعنما از حیات اجتماعی به انسان عرضه نمیکنند و از جهان اجتماعی و سازوکار ارتباط بین کنش انسانی و پیامدهای آن شناخت ناقص و نادرست در اختیار انسان قرار میدهند (همان، ص138). البته کنشهای انسان در عرصة زندگی اجتماعی، از اموری هستند که بخشی از آن در قلمرو روش تجربي حس قرار میگیرند و لذا استفاده از روش تجربی در مسائل اجتماعی، ضرورتی انکارناپذیر است و حس و روش تجربي، یکی از منابع معرفت بوده و در رسیدن به واقعیت خارجی مؤثر است (طباطبايي، بيتا، ص7-136).
اما روش تجربي در کسب معرفت اجتماعی، بهدليل وجود عناصر تأثیرگذار بر زندگی اجتماعی، از درک آن عناصر در خارج از قلمرو تجربي ناتوان است. ازاينرو نیاز به وحی در شناخت رابطة بین کنشها و غایات وجودی انسان، اجتنابناپذير است و منبع معرفتی دیگری بنام وحی نیاز است تا با روشهای متناسب با آن، قوانین مورد نیاز بهدست آید و در اختیار جامعة انسانی قرار گیرد. بنابراين، نیاز به وحی در کشف رابطة بین کنشهای اجتماعی و بازتابهای ملکوتی آن - که سنتهای اجتماعی الهی را رقم میزند - نمونهای از جامعهشناسی تبیینی است. انسان بر اساس منظومة معرفتی وحیانی، جزئی از نظام هستی است و بین کنشهای او، بهویژه کنشهای اجتماعی او و جهان هستی ارتباط تکوینی وجود دارد؛ به این معنا که نظام تکوینی، منفعل محض در برابر کنشهای انسان اجتماعی نیست و آگاهانه در برابر رفتار او واکنش نشان میدهد. از این رابطة تکوینی در فرهنگ ديني، به قانونمندی اجتماعی یاد میشود. شناخت این رابطه و کشف قانونمندی اجتماعی حاکم بر جهان اجتماعی، با روش تجربی و حتی عقلی امکانپذیر نیست (ر.ك: گلستاني، 1398، ص 139). براي نمونه، تأثیر برخی عوامل غیرمعرفتی در شکلگیری برخی کنشهای اجتماعی و بهطورخاص کجرویهای اجتماعی، از جمله اين قوانين جامعهشناختي است. مثل رابطة بين ايمان، تقوا و پرهيزگاري افراد جامعه و نزول رحمت و بركات الهي از آسمان و زمين (مائده: 65؛ اعراف: 96). این¬گونه قوانین، در چهارچوب روشهای تجربی قابل شناسایی نيستند. بنابراین، ضرورت وجود روش وحیانی را میتوان هم در تنظیم مناسبات اجتماعی يافت و هم در تبیین آن. بر اين اساس، علامه بر پاية انسانشناسی ديني و وحیانی و شناخت ابعاد وجودی انسان و عناصر مؤثر بر کنشهای او، برخی متغیرهای اجتماعی را تحلیل میکند. براي نمونه، ایشان با تکیه بر نظریة استخدام، ناهمنوایی و وجود اختلافات اجتماعی، ضرورت حاکمیت قوانین اجتماعی (ر.ك: طباطبايي، 1425،ج 4، ص107؛ ج 2، ص111؛ ج 12، ص199) و وجود کنترل اجتماعی را توجیه ميکند (همان، ج 1، ص 184؛ ج 19،ص 199) یا با تحلیل شاکله و نحوة ارتباط آن با جامعه، رابطة عاملیت و ساختار را تبیین مینمايد. همچنين ايشان در تبیین نظریة قشربندی قرآنی، با اشاره به نابرابری غیرطبیعی موجود در حیات بشری و نقش فاصلة طبقاتی در ایجاد نفرت و اختلاف اجتماعی، سعی ميكند این مسئله را در نظام سرمایهداری و کمونیستی نشان دهد. علامه از یک سو، نظام اجتماعی مبتنی بر سرمایهداری را عامل اصلي و فزایندة فاصلة طبقاتی معرفی نموده و ضمن تحلیل آثار سوء این نظام قشربندی، از آن بهعنوان زمینة اجتماعی شکلگیری نظام کمونیستی یاد کرده است (ر.ك: همان، ج 4، ص110؛ ج2 ، ص384). همچنين در تبیین اجتماعی تعدد زوجات، ضمن اشاره به ضرورتهای اجتماعی وجود این حکم فطری، آثار سوء ترک آن را نیز بیان كرده و در تحلیل مصداقی این مسئله، فساد و فحشا در جامعة غرب را بررسی نموده است (همان، ج 4،ص 185).
نظریههای علمی بر اصولی معرفتشناختی استوار است که پذیرش آنها، نهتنها در اتخاذ نظریهها و راهحل¬های علوم مؤثر است، بلکه مبانی دیگر این علوم، از جمله هستیشناسی، انسانشناسی و ارزششناسی علوم را تحتتأثیر قرار می¬دهد. براي نمونه، پذیرش رویکرد تجربه¬گرا در معرفتشناسی، منجر به نگاه مادی به عالم می¬شود؛ در نتیجه، هستیشناسی و انسانشناسی خاصی را مطرح میکند که در آن، جهان منحصر در عالم ماده و انسان نیز منحصر در بعد مادی است. این نگاه بهنوبةخود،در شکل¬گیری فرضیهها و نظریههای علمی و ارائة راهحلها و نظریهها و در نهایت، دستیابی به نتایج مؤثر است.
از مباحث معرفتشناختی مطرح در علم دینی، ابزار و روش و بهتبع، منابع علم و امکان و روش دستیابی به معرفت یقینی است که منشأ اختلاف بین موافقان و مخالفان علم دینی است. در معرفتشناسی دینی، برای کسب معرفت، با منابع و ابزار گوناگونی روبهرو هستیم که بهتناسب موضوع و مسائل علم، از تنوع برخوردار است؛ اعم از وحی (ابن سینا، 1375، ص80؛ صدرالدین شیرازی، 1981، ج 1، ص412؛ طباطبایی، 1374، ج 19، ص46)، عقل (ابن سینا، 1363، ص103؛ شیرازی ، 1981، ج 2، ص366 ؛ طباطبایی، بیتا، ب، ص249)، کشف و شهود، و حس و تجربه (ابن سینا ،1404 ق ب، ص23؛ صدرالدین شیرازی (با حاشيه علامه طباطبائى)، 1981، ج1، ص284)؛ و بهتبع آنها، روش علوم نیز متنوع و گوناگون میشود.
با مراجعه به این ابزار، بهویژه وحی - که از جمله منابع معرفت است - می¬توان گزاره¬های یقینی را استخراج کرد و علم دینی را شکل داد؛ اعم از اینکه وحی مقام گردآوری علم دینی باشد یا داور گزاره¬ها و مسائل علم دینی یا اینکه وحی مبانی علم دینی را بیان کرده باشد. برای نمونه، در علم فقه و تفسیر، وحی نقش گردآوری برای این علوم دارد و شاید بتوان در علوم دیگری مانند روان¬شناسی و جامعه¬شناسی نیز همین امر را دستكم نسبتبه برخی یا بسیاری از مسائل آن در نظر گرفت. ازاینرو ادعای کفایت روش تجربی برای علم، ادعایی بدون دلیل است و حتی خود علم را هم غیرمعتبر میکند.
همچنین در بررسی یک موضوع، ممکن است ابعاد وسیع و علتهای فرامادی آن، از دید علوم تجربی مخفی باشد و منابع دینی آن ابعاد را در اختیار پژوهشگر قرار دهد که با ضمیمة علل، مقدمات و اطلاعات پیشین، زوایای بیشتری از مسئله روشن شود. بر اساس مبانی معرفتشناختی دینی نيز که حصول معرفت یقینی را ممکن می¬داند (ابن سینا، 1404 ق ب، ص53؛ صدر الدین شیرازی، 198، ج1، ص90؛ طباطبایی،1394، ج1، ص13-16) و معرفت حاصل از وحی نیز یکی از آنهاست (طباطبایی ،1374، ج19، ص46)، می¬توان برای نمونه، علوم انسانیاي تولید کرد که مسائل آن یقینی باشند؛ چنانكه علم منطق، معرفت¬شناسی و فلسفه اینگونه هستند؛ یعنی یا تمام مسائل آنها یا دستكم برخی از گزاره¬های آنها یقینی هستند. برخلاف علوم موجود تجربی، طبیعی و انسانی که نمی¬توانند یقینی باشند. پس آموزههای دینی بهعنوان گزارههای ناظر به واقع، میتوانند در عرصة شناخت و تولید علم مورد توجه قرار گیرند.
2-2. مبانی هستیشناختی
هستیشناسی، دانشی است که به بررسی حقیقت وجود یا هستی و مباحث کلی مربوط به آن میپردازد و بهاصطلاح از احوال موجود بما هو موجود بحث می¬کند. هستیشناسی بهمعنای دانشی که دربارة هستی بحث میکند، شاخهای از فلسفه بهمعنای عام است که شامل همة علوم ریاضیات، طبیعیات، الهیات و حکمت عملی می¬شده است (طباطبایی، 1374، ج1، ص11).
باورهای هستیشناختی عالمان علم، در شکل¬گیری علوم مؤثر است. دانشمندان هر رشتة علمی بر اساس زیرساختهای فکری خود با موضوعات و مسائل مختلف علم مواجه می¬شوند و گرچه ادعای عدم پیشداوری در علوم را دارند، عملاً وامدار پیشفرضهای فکری خود هستند. کسانی که برای جهان نقطة آغاز و علتالعلل و برای انسان زندگی ابدی قائل¬اند، روش زندگی متفاوتی نسبتبه منکران آن دارند. ازاینرو در فعالیت¬های علمی و اقتصادی، سیاسی و تربیتی و... روش خاصی را انتخاب می¬کنند. این روش در فعالتهای علمی انسان نیز تأثیرگذار است و از آغاز شکل¬گیری یک فرضیة علمی تا تبیین و توجیه و اثبات آن پیش می¬رود. به عبارت ديگر، رویکردهاي متفاوت به جهان هستی، انعکاس متفاوتی در تحلیل کنشاجتماعی دارد؛ چراكه نگرش مادیگرایانه به جهان و انحصار آن در صورت ملکی و عدم پذیرش پیوند نظاموار بین جهان هستي و رفتارهاي آدمي، بهویژه رفتارهاي اجتماعی او، شناخت و معرفت اجتماعی متفاوتی را نسبتبه نگرش توحیدی به جهان هستي، پديد ميآورد. ازاينرو علم سكولار و ديني، دو مصداق متفاوت این دو نوع نگرش به جهان هستياند كه دو نوع علم را با مباني متفاوت بهدنبال دارند.
منظور از مبانی هستیشناختی علم دینی، گزارههایی از هستیشناسی است که در مسائل، اصول و اهداف علم دینی مؤثر است. در نگاه دینی، برای تبیین پدیدهها بنا بر نظام علّی و معلولی و عینالربطی معلول نسبتبه علت، علت فاعلی و ایجادی و علت غایی نیز مورد توجه قرار میگیرد و صرفاً به علت مادی و طبیعی پدیدهها پرداخته نمیشود. در تبیین یک پدیده، هرچه بيشتر به علل سابقه ولاحقه و طبیعی و غیرطبیعی احاطه داشته باشیم، تبیین کاملتر و بهتری از پدیده ارائه خواهد شد. در اين نگرش، جهان معروض عنایت و مشیت الهی است و نظام جهان صرفاً مجموعهای از تأثیر و تأثر نیروهای طبیعی نیست و علل طبیعی بر همة حوادث حکمفرما نیست؛ درحالیکه علم جدید با غفلت از علتهای حقیقی، صرفاً به علت اعدادی اشیا و در نهایت به علت مادی اشیا می¬پردازد و از علت حقیقی هستی¬بخش و صوری و غایی کاملاً غافل است. این امر، از یک سو موجب ناقص دیدن پدیده¬ها ميگردد؛ و از سوی دیگر، نتایجی که از آن گرفته می¬شود، ناقص است. همچنين با انحصار علت به اعدادی و مادی، نتایج باطل منحصره نیز بهدست خواهد آمد. ازاينرو علم جدید با حذف علت غایی، از یک سو هرگونه تصرفی مطابق میل خود انسان در عالم طبیعت و هرگونه تغییری در آن را جایز دانسته که این امر موجب آسیب به طبیعت شده است. تخريب لایة اُزن و جنگلها، دریاها، و آلودگی هوا، بروز انواع بیماریهای نوپدید و...، بخشی از اين آسيبهايند. از سوی دیگر، چنین نگاه نادرستی منجر به جزءنگری در نگاه علم مدرن شده است؛ یعنی صرفاً یک جزء خاص از یک موجود – بدون توجه به ارتباط آن با اجزای دیگر آن موجود و نیز با موجودات دیگر- در نظر گرفته می¬شود. در نتیجه، موجب بروز آسیب¬های جدی به اجزای دیگر و موجودات دیگر میگردد.
ویژگی نگرش هستیشناسانة ديني در علم دینی این است که جهان را منحصر در عالم مادی نمیبیند و ماده تنها واقعیت بنیادین جهان نيست؛ برخلاف علم سکولار، که جهان را مادی میبیند و همه چیز را قابل تحویل به مناسبات و معادلات ریاضی و کمی ميداند و، جنبههای غیرمادی جهان را خارج از موضوع علم تلقی میکند. همچنين این نگرش با نفی غیرماده، بعد غیرمادی انسان را نیز در حد ذهن تقلیل میدهد. در نتیجه، معرفت علمی را معرفتی عینی و غیرشخصی، اما معرفت دینی را معرفتی عمیقاً شخصی و ذهنی میداند. با این تحليل بايد گفت: مهمترین بخش واقعیت، از دید علم جدید پنهان مانده است؛ زیرا محدودة شناخت بشر، به پدیدههای عالم مادی منحصر میشود؛ اما بر اساس نگاه هستیشناختی ديني، عالم وجود مشکک و از مراتب سهگانه تشکیل شده است که هر يک نسبتبه مرتبة پایینتر علیت دارد و هر مرتبهای معلول عالم مافوق است. عالم ماده نازلترین مرتبة واقعیت ذومراتب است. شناخت معلول بدون شناخت علت آن، پدیدة شناختی ناقص است. بنابراین، علم متکی بر هستیشناسی که قائل به این نظام تشکیکی است، کاملتر خواهد بود. ذهن عالم دینی، درصدد شناخت سطوح بالاتر هستی است که در متون دینی با تعابیری مانند: عالم غیب یا عالم ملائکه یاد شده است (بقره: 3؛ حج: 75). وحی و جهان آخرت از مصادیق غیب دانسته شدهاند (طباطبایی، 1374، ج1، ص73)؛ درحالیکه محدودة شناخت دانشمند طبیعی از عالم ماده بالاتر نمیرود. وجود عوالم دیگر غیر از عالم بسیار محدود مادی و ارتباط تکوینی عوالم مافوق نسبتبه عالم ماده، موجب می¬شود که در داوری نسبتبه عالم ماده، به آن عوالم و به تأثیرات آن عوالم بر پدیده¬های عالم ماده توجه جدی صورت گيرد؛، در غیراین صورت، داوری درستی دربارة تحقق پدیدههای این عالم نخواهیم داشت.
از سوی ديگر، علم ديني مبتني بر مبانی هستیشناختي ديني، مبتنی بر بینشی است که نظام عالم را دارای غرض و هدف میداند و این جهان سیّال در جهت تکامل بهسوی آن هدف، که در معاد تأمین خواهد شد، در حرکت است. به بیان علامه، طبق آیات قرآن، وضع خلقت آسمانها و زمين و موجودات در آنها - كه يكى از آنها انسان است - چنين است که خداى تعالى آنچه را خلق كرده، عبث و بيهوده نبوده؛، بلكه براى اين خلق كرده است كه به حد كمالش برساند و دوباره بهسوى خودش برگرداند؛ چنانكه فرمود: «أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً، وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لاتُرْجَعُونَ» (مؤمنون:16) و نيز فرمود: «وَ أَنَّ إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى» (نجم: 42؛ طباطبایی، 1374، ج2، ص277). در اين انديشه، عالم دينی هدف از علم را خود علم نمیداند؛ بلکه علم را در خدمت این حقیقت و هدایت میداند. علم وسیلهای در جهت هدایت و کمال است؛ هرچند که نیازهای مادی را نیز برآورده می¬کند؛ برخلاف علوم مدرن، که با حصر نگاه به عالم ماده و جزءنگری در عالم ماده، از ارائة راهحل سعادت¬آفرین، حتی برای زندگی محدود مادی انسانها نیز عاجز است.
بنابراين ميتوان تفاوت اين دو نوع هستيشناسي را در توليد دو نوع علم ديني دانست؛ اما علم سکولار، با توجه به مباني هستيشناختي خاص خود، محور پژوهش خود را تحلیل رفتاری انسان با قطع نظر از ابعاد ملکوتی ساختار وجودی انسان و نوع تأثیر آن در معرفت اجتماعی قرار میدهد و جهان هستی را در ابعاد مادي و ظاهری آن محدود میكند و هيچ رابطة معناداری بین انسان، نظام هستی و نوع رفتار اجتماعي او برقرار نميداند. این حلقة مفقوده، ناشی از نوع مباني هستيشناختي سكولار انسان است كه موجب ميشود حتي روش مطالعة جامعه و تاریخ بهشیوة صرفاً تجربی و كاملاً مادينگرانه صورت گيرد و در نتیجه، معرفت ناقصی از مسائل اجتماعی و قانونمندی حاکم بر جامعه و تاریخ و عوامل مؤثر بر دگرگونیهاي اجتماعی بهدست آيد.
اين در حالي است كه علم ديني وحياني، بر هستیشناسی توحیدی مبتني است و برخلاف نگاه پوزیتویستی، هستی دارای چهرة ظاهری و باطنی یا ملکی و ملکوتی است و ارتباط معناداری بین همة اجزای عالم وجود دارد. «در واقع، قرآن کریم نگاه جزیرهای به انسان و جهان ندارد؛ بلکه همه را کل بههمپیوستهای میبیند که منطق یگانهای بر همة آن حاکم است. جایگاه انسان نیز در پیوند با سایر منظومة هستی تعریف میشود و کنش او بهويژه کنشهای اجتماعی او، در نوع تعامل هستی اثرگذار است» (گلستاني، بيتا، ص110). علامه طباطبایی، اين نوع نگاه سيستمي و نظاموار به هستیشناسی انديشة ديني را اینگونه بیان میکند:
همة اجزا و اطراف عالم، همانند اجزا و اطراف بدن انسان - در صحت و سقم و استقامت آنان در صدور افعالشان- به یکدیگر مرتبطاند. این تأثیر و تأثری که در آثار و خواص اجزا و اطراف عالم جریان دارد، شامل همة آنها میشود. همة این اجزا – همان-گونهکه قرآن شریف بیان كرده است بهسوی خدای سبحان و آن هدفی که برایشان مقدر شده، در حرکتاند. بنابراین، هر¬گاه در برخی از این اجزای عالم – بهویژه اجزای برجستة آن- اختلالی ایجاد شود و به ضعف گراید، از راه مستقیمش منحرف ميشود و آثار فسادش در دیگر اجزا نیز نمایان میگردد (طباطبايي، 1425،ج 8 ، ص196-195).
از آثار ديگر اين دو نوع نگاه و نيز نگرش سيستمي به جهان هستي و تعامل انسان، جهان هستی و قانونمندی اجتماعی، نوع هستیشناختی دیگری بهنام ادراک و شعور عالم قابل شناسایی است. علامه همة موجودات را دارای ادراک و شعور میداند که آگاهانه به تسبیح خدای سبحان مشغولاند. ایشان در تفسیر گرانسنگ الميزان (اسراء: 44)، که به بيان تسبیح همة موجودات ميپردازد، در نقد دیدگاه ماديگرايانه و کسانی که شعور پدیدههای هستی و تسبیح زبانی آن را انکار میکنند، مینویسد:
هر یک از موجودات بهمیزان بهرهمندیشان از وجود، بهرهای از علم دارد. البته این بدان معنا نیست که همة موجودات از جهت بهرهمندی از علم، با هم برابر یا جنس و نوع علمشان یکی است یا هرچه از علم نزد انسان است، نزد آنها نیز باشد یا هر آنچه انسان میفهمد، آنها نیز بفهمند. از مؤیدات علم داشتن موجودات عالم، آیات ذیل است که از سخن گفتن اعضای انسان حکایت میکند: «قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا قالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذِي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْءٍ» (فصلت:21)؛ و آنها به پوستهايشان مىگويند: چرا بر ضد ما گواهى داديد؟ پوستهاى تن آنها جواب مىدهند: همان خدايى كه هر موجودى را به نطق درآورده، ما را گويا ساخته است» و آية «فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ» (فصلت:11). سپس خداوند متعال ارادة آفرينش آسمان فرمود؛ درحاليكه آسمان بهصورت دود. بود پس به آسمان و زمين گفت: بهوجود آييد و شكل گيريد؛ خواه از روى اطاعت و خواه از روى اكراه. آنها گفتند: ما از روى طاعت مىآييم» ( طباطبايي، 1425،ج 13،ص110).
از ديگر لوازم اين نوع نگرش به جهان هستي ميتوان به شناخت قانونمندی اجتماعي حاکم بر جامعه و وجود و پذيرش روش غیرتجربی در شناخت مسائل اجتماعی اشاره كرد؛ چرا كه انسان جزئی از منظومة هستی است و در تعامل و ارتباط مستقيم با ساير اجزای هستی قرار دارد. جهان هستی نيز با توجه به ادراکی که دارد، در برابر رفتارهاي انسان واكنش نشان ميدهد. براي نمونه، مطابق آیات مختلف قرآن کریم، هرگاه انسان مطابق سرشت خدادادي خويش اهل ايمان و عمل به آموزهها و معارف ديني باشد، رحمت و بركات الهي بر او و جامعة خويش نازل خواهد شد: «وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ...» (ر.ك: اعراف: 96 ؛ مائده: 66 ؛ نوح:10-12؛ جن: 16)؛ و اگر مردمى كه در شهرها و آباديها زندگى دارند، ايمان بياورند و تقوا پيشه كنند، بركات آسمان و زمين را بر آنها مىگشاييم. ولى [آنها حقايق را] تكذيب كردند. ما هم آن را به كيفر اعمالشان مجازات كرديم (ر.ك: گلستانی، بيتا، ص113).
علامه در همين زمينه مینویسد: هرگاه امتی از راه مستقیم فطرت منحرف شود؛ انحرافی که او را از سعادت انسانی که بهعنوان غایت مسیر زندگیاش، مقرر شده است، باز میدارد، در این صورت، دیگر اجزای طبیعی که مرتبط به اوست نیز اختلال مييابند و آثار سوء این انحراف و اختلال، به خود این امت برمیگردد. در اینجاست که اختلالات در جامعه¬شان، از قبیل فساد اخلاق، قساوت قلب، از بین رفتن عواطف، و هجوم بلایای طبیعی، مثل نباریدن باران، خشکسالی، عدم نزول برکات، سیل، طوفان، صاعقه، زلزله و خسوف بهوجود میآید (طباطبايي،1425، ج 8 ،ص196 و ج 6، ص 38؛ به نقل از گلستاني، بي تا، ص113).
لازم به يادآوري است كه قرآن کریم قانونمندی زندگی اجتماعی را در دو بخش سنت و غیرسنت مطرح میکند. سنتهای اجتماعی قرآن کریم مصداق علت تامهاند؛ بنابراین قطعی و ثابتاند و با صفت تبدیلناپذیر و تغییرناپذیر شناخته میشوند: « فَهَلْ يَنظرُونَ إِلا سنَّت الأَوَّلِينَ فَلَن تجِدَ لِسنَّتِ اللَّهِ تَبْدِيلاً وَ لَن تجِدَ لِسنَّتِ اللَّهِ تحْوِيلاً» (فاطر: 43)؛ اما قانونمندی اجتماعی غیرسنت، از سنخ علیت ناقصهاند. این دسته از قوانین، هرچند از رابطة علّی و معلولی حاکم بر رفتار اجتماعی انسان بحث میکنند، اما این رابطه از سنخ سبب و مقتضی و شرط است. آیات متعدد قرآن کریم بر اینگونه قانونمندی اجتماعی دلالت دارد که به برخی از آن اشاره میشود. براي نمونه، ميتوان به «رابطة بین نماز و پیشگیری از فساد و انحراف» (عنكبوت: 45)؛ «رابطة بین قصاص و حیات اجتماعی جامعه» (بقره: 179) و «رابطة بین حجاب و امنیت اجتماعی زنان» (احزاب: 59) اشاره كرد.
افزون بر پيامدهاي فوق در تفاوت دو نوع جهانبيني، در بحث قانونمندی اجتماعی نيز بايد لوازمي را پذيرفت: اولاً با توجه به سنتهای اجتماعی الهی، روش مطالعة پیامدهای کنش اجتماعی به روش تجربی محدود نمیشود و روش تلفیقی عقلی و نقلی و تجربی برای شناخت پدیدههای اجتماعی، توجیه عقلانی مییابد؛ ثانياً علم اجتماعی به علم دلیل کاوِ قاعدهمحور محدود نمیشود و رویکرد علتمحور در مطالعات اجتماعی در کنار سایر رویکردها ضرورت مییابد (ر.ك: گلستاني، بيتا،ص111).
3-2. مباني انسانشناختي
انسانشناسی از مهمترین مبادی معرفتی، بهویژه در حوزة علوم اجتماعی است که کنشهای اجتماعی و پیامد آن را موضوع مطالعهاش قرار میدهد. نگاه اومانیستی به انسان، وجه بارز انسانشناسی علم مدرن است. در تفکر اومانیستی، انسان معیار همه چیز و ملاک ¬نهایی تمام زندگی است و همة امور بر اساس او سنجش و ارزیابی میشوند. اموری چون قانون، عدالت، خوبی، زیبایی، درستی و نادرستی، همه بر اساس قواعد بشری، بدون اعتقاد به خدا یا کتاب مقدس، ارزیابی میشوند (حسنی، 1393، ص50). از نظر اومانیستها، منشأ منبع ارزش اخلاقی، خود انسان و تجربیات اوست و نباید در امور ماوراءطبیعی بهدنبال منبع ارزشها گشت. ازاینرو نسبت به قوانین و دستورهای برآمده از دین انتقاد جدی دارند (همان،ص47). رشد علمی و صنعتی جامعة غرب بستر مناسبی را بر اين نهادینه ساختن این تفکر فراهم آورده بود. علم اجتماعی از این خاستگاه فرهنگی و ذخیرة معرفتی بهره برده و بنیانهایش را بر آن بنا کرده است. ازاینرو، در نظریه¬پردازی اجتماعی و ارائة راهحل برای مشکلات اجتماعی، نیازی به وحی احساس نميكند و تنها به عقل خودبنیاد اکتفا مینماید.
يكي از پایههای مهم در هویت علم دینی، انسانشناسي است. موضوع علوم انسانی، انسان است. ازآنجاکه انسان بهعنوان مدرِک در تمامی علوم و بهعنوان موضوع در علوم انسانی است، شناخت انسان در تولید علم دینی ضروري است؛ چراکه هدف اندیشمندان علوم گوناگون، در نهایت تأمین سعادت و رفاه و پیشرفت انسان است و نوع نگاه به انسان و نیازهای او، اندیشهها و راهبردهای خاصی را ارائه ميدهد که در جهتگیری علم و اهداف آن مؤثر است. اگر انسان موجودی صرفاً مادی تلقی شود، ناگزير شیوة ترغیب و انگیزش او نیز مبنا و غایت مادی خواهد داشت. اگر موجودی مرکب از بعد مادی و بعد مجرد تعبیر شود، مسلماً تعامل با او در مبنا و غایت، ساحتهای گستردهتری پیدا خواهد کرد (مصباح یزدی،1376، ص39–46).
در باب انسانشناسی، مسائل گوناگونی از جمله ماهیت و حقیقت انسان و نیازهای او مطرح است. فلسفة اسلامی با بیان ابعاد وجودی انسان و تأکید بر تکامل او و نیازمندیهای او، بینش و هدفی متفاوت برای علم مطرح میکند که در اينجا به بیان بخشی از آن میپردازیم.
1. انسان موجودی مرکب از دو بعد جسم و نفس است. آیات قرآن نیز بیانگر این است که نفس انسان مجرد و غیرمادی است؛ چراکه تغییر نمیکند؛ درحالیکه جسم در حال تغییر است. روح، حاکم بر بدن و علت صدور تمام افعال آن است؛ یعنی عامل اصلی همة افعال و پذیرندة انفعالات، مانند درد و لذت، روح انسان است، نه بدن او. در نتیجه، هویت انسان به روح اوست، نه بدنش و باید به تمایلات روح انسان توجه اصیل شود.
2. با توجه به تجرد نفس، مرگ به آن اِسناد داده نمیشود؛ بلكه منظور از مرگ، قطع علاقة نفس از بدن است.
3. هر موجودی داراي کمال مخصوص به خود است. نفس نیز کمال مخصوص و متناسب با اقتضاي ذاتش دارد.
4. این کمال نفس، در حیات مادی قابل دسترسی نیست؛ زیرا جسم، فناپذیر است. پس نفس، زندگی غیرمادی دارد. انسان وجودی باقی دارد و ابدی و نامتناهی است و کیفیت آن زندگی ابدی با رفتارهای اختیاری او در این زندگی محدود دنیوی شکل خواهد گرفت. لازمة رسیدن به کمال اخروی و مخصوص نفس، اتخاذ روشی است که تأمینکنندة سعادتی باشد که جامع حیات فردی و اجتماعی و دنیوی و اخروی انسان است. با توجه به محدودیت تجربه و عقل در دسترسی به نفس و شناخت آن و تشخیص اثر اخروی عمل در سعادت و کمال نفس و نقص نفس در داوریهای خود، انسان از تهیة چنین قانون و برنامة جامعی عاجز است. وجود راهنما و هادی که بیانگر این قوانین است، ضروری است؛ چراکه بدون توجه به هادی و انبیا نمیتوان نیازهای دقیق روح را شناخت و با بیان دستورالعملهای درست، انسان را به تکامل حقیقی¬اش رهنمون شد؛ بلکه سعادت حقیقی او وقتی تأمین خواهد شد که خود را منطبق با آموزههای ديني بداند.
5. در نگاه اسلامی، انسان موجودی مرکب از جسم و نفس است. در این تلقی، فصلی فراحیوانی در ماهیت انسان اخذ شده است که در دیدگاه مشهور فیلسوفان، همان تفکر عقلانی یا ویژگی «نطق» است که برگرفته از بعد مجرد انسان است. حقیقت انسان نیز همین روح الهی اوست. اوصافی که در قرآن در ارتباط با این حقیقت انسان بیان شده اوصافی از قبیل کرامت ذاتی، خلیفة اللهی، حمل امانت الهی و.. است (طباطبایی،1374،ج13، ص19). در مقابل، اوصافی مثل هلوع، عجول، ستیزهجو، ظلوم و...، مرتبط با حقیقت جسمانی اويند (همان، ج2، ص117).
این مبنا، در عناصر و مؤلفههای مختلف علم تأثیرگذار است. بر اساس این مبنا، موضوع علوم انسانی، موجود زندة دارای روح ملکوتی با گرایش به قرب الهی است و غایت و هدف این علوم، زمینهسازی برای تحقق انسان متعالی خواهد بود. وقتی موضوع و هدف علوم متعالی شود، مسائل علوم نیز متناسب با آن شکل خواهد گرفت. از جمله مسائل علوم انسانی، فهم و تفسیر خود انسان و رفتارهای اوست که این نیز تابع مبانی انسانشناختی است.
علوم انسانی از قبیل حقوق، اقتصاد، سیاست و... مسائل آنها، با شناخت انسان ارتباط دارند. مسائل هر علمی در ارتباط با نیازها و روابط او مشخصمیشود و لازمة شناخت نیازها و روابط و استعدادهای انسان، شناخت حقیقت انسان است. همچنين برنامههایی که از سوی دین برای سعادت و هدایت انسان ارائه شدهاند، همگی مبتنی بر این حقیقتاند که انسان حقیقتی متکامل دارد و دارای استعدادهایی است که این دستورات آنها را بالفعل میکند.
بر اساس تلقی دینی، انسان حقیقتی بینهایت و بهتبع آن، سعادت و کمالی جاودانه و برتر از زندگی دنیوی دارد؛ اما بر اساس نگرش مادی، انسان عمری محدود به عالم ماده و در نتیجه، سعادت اینجهانی دارد. این تلقی، در اثبات غایت و معاد نیز تأثیرگذار است. هدفدار بودن، زندگی انسان را توجیه میکند؛ زیرا انسان اگر همین بدن باشد که بعد از مرگ متلاشی میشود، فرض اینکه بار دیگر همین انسان زنده شود، فرض نامعقولی است؛ زیرا انسانی که بعد زنده میشود، وجود دیگری خواهد داشت؛، پس تنها فرض درست دربارة معاد این است که انسان وقتی میمیرد، روحش باقی بماند تا دوباره به بدن برگردد (مصباح یزدی، 1393، ص4). نفی بعد روحانی و معنوی انسان، که جنبة معنوی و الهی دارد، منجر به تنزل انسان تا حد حیوان و فراموشی سایر ابعاد وجود آدمی میشود. نیچه معتقد است: «انسان سراسر تن است و روح و عقل، واژههایی برای بخشی از این تن هستند» (نیچه،1377، ص61). این اعتقاد، خود منجر به کنار گذاشتن لوازم کمال و سعادت بُعد روحانی و نفسانی انسان میشود. با نفی کمالات معنوی و لوازم آن، هیچ غایت و کمالی غیر از زندگی مادی برای انسان مادی ترسیم نمیشود. در این صورت، نیاز به هادی و راهنما برای رسیدن به کمالات اخروی بیثمر ميگردد و در نهایت، با نفی زندگی اخروی و عدم نیاز به برنامة الهی و هادی، سعادت انسان در همین زندگی دنیوی خلاصه میشود و دیگر نمیتوان از تکلیف انسان سخن گفت؛ و بجای آن، حقخواهی و حقگرایی جایگزین میشود. در این صورت، این انسان و خواستههای اوست که اصالت خواهد داشت. بنابراین، پیامد نفی بعد روحانی انسان، انسانمداری و اومانیسم است.
این نوع انسانشناسی در روش و منطق علم نیز تاثیرگذار است و بر اساس آن، منطق علوم تکساحتی نيست؛ بلکه از روشهای مختلفی نظیر روش عقلی، نقلی و شهودی بهره خواهد گرفت. دامنة معرفت منوط به نوع نگرش ما به انسان است. اگر انسان را تکبعدی ببینیم، ابزار معرفت او نیز تکساحتی خواهد بود. اگر انسان موجودی مادی تلقی شود، در اینصورت روشهای عقلی، شهودی و وحی در معرفتشناسی او جایگاهی نخواهد داشت (همان). البته متقابلاً در انسانشناسی دینی، برای شناخت انسان، از روشهای معرفتی مختلف مانند عقل، تجربه و وحی استفاده میشود و اساساً بهترین روش برای شناخت حقیقت انسان در انسانشناسی دینی، وحی است؛. زیرا خداوند متعال بهعنوان آفرینندة انسان، به ذات او واقف است؛ اما انسانشناسی سکولار، صرفاً با روش تجربی به بررسی انسان میپردازد.
در بعد عملی نیز ارزشها وارد زندگی انسان و بهتبع آن، علم خواهند شد؛ زیرا مفاهیم ارزشی در نگاه مادی و در علم مدرن، بدون توجه به مبدأ و معاد و هدف خلقت، بی¬معنا خواهند بود. تا وقتی حقیقت انسان شناخته نشود، معیارهای صحیح اخلاق نیکو و تشخیص آنها از اخلاق نکوهیده و کمالاتی که ممکن است با اخلاق پسندیده بهدست آیند، معلوم نمیشوند (مصباح یزدی،1393، ص2). براي مثال، کسانی که انسانشناسي خود را بر اساس نظریة تکامل انواع داروین بنا مینهند، کمک به همنوع را بهعنوان یک ارزش اخلاقی مایة شگفتی میدانند؛ چراکه کمک به ضعیف را مایة کند شدن فرایند محو ضعیف و در نتیجه، مخرب برای نسل بشر میدانند (قراملکی، 1373، ص51).
4-2. مبانی ارزششناسی
یکی از ابعاد حیات اجتماعي انسان، بعد عملی زندگی اوست که بایدها و نبایدها بخشی از این بعد زندگی است و وجود آنها در زندگی آدمی، امری عام و همیشگی است؛ چراکه انسانها بر اساس بایدها و نبایدهایی که تابع احساسات و نیازهای آنهاست، عمل میکنند. این نیازها و احساسات، غایات خاصی را میطلبند که به زندگی انسان معنا میدهند و بهتبع آن، نظام ارزشی خاصی را در زندگی مطرح میکنند. این احساسات و نیازها متأثر از مبانی ارزشي و باورهای هر فردند و از آن تبعیت میکنند. بنابراین، ارزشها و رفتارهای انسان از مبانی فکری او سرچشمه میگیرند. به عبارت ديگر، ارزشها در همة عرصههاي زندگي بشري، از جمله در حوزة علم، اعم از علوم کاربردی و نظری، حضور دارند. ارتباط ارزشها با برخی علوم، مانند علم اخلاق، روشن و مستقیم است و در برخی علوم دیگر، از طریق تأثیر در تعیین اهداف و اصول کاربردی علوم است. بدینسان، اگر نگرش ارزشی در علم متفاوت شود، علوم متفاوتی نیز بهدست خواهد آمد.
از نظر علامه، نوع جهانبینی حاکم بر فرهنگ جامعه، در تعيين نیازهای واقعی و غیرواقعی و اعتباریات اجتماعی متناسب با آن مؤثر است. جامعهای که انسان را در ابعاد مادی و زندگی او را به حیات دنیوی محدود میسازد و عوامل مؤثر در عالم تکوین را تنها در عوامل مادی خلاصه میکند، طبیعی است که قوانین و اعتباریات زندگی انسانها را طوری تنظیم میکند که آنها را تنها به لذتهای محسوس و کمالات مادی برساند. در مقابل، کسانی که به مبدأ و معاد باور دارند، قوانین زندگی اجتماعی را در راستای تأمین سعادت دنیوی و اخروی تنظیم میکنند. بنابراین، شکلهای زندگی اجتماعی در اثر اختلاف نسبتبه جهان و انسان، متفاوت خواهند بود (طباطبايي،1425، ج16، ص 192-191). افزون بر اين، اعتباريات اجتماعي و ارزشها در آداب و سنن و ارزشهای اجتماعی در فرهنگها و حتی خردهفرهنگهاي گوناگون به گونههای مختلف ظهور یافته است. ازاینرو، چهبسا شیوة عملی در یک جامعه تحسین شود و جامعهای دیگر همان را تقبیح كند و حتی درون خردهفرهنگهاي ذيل یک فرهنگ نیز چنین اختلافاتي نیز وجود دارد (همان، ج8،ص54). ایشان به نمونههایی از این گوناگونی اعتباریات اجتماعی در فرهنگهای مختلف اشاره كرده است. براي مثال، تفاوت ارزشهای خانوادگی در جوامع شهری و بدوی و ارزش بیشتر فرزند پسر نسبت به دختر در جامعه بدوی نسبتبه جامعة شهری (همان، ج3، ص104) یا تفاوت سعادت اجتماعی و ملاکهای افتخار در جوامع مختلف را مصداق آن میشمرد (همان، ج 4، ص353).
جهان هستي داراي سطوح و لايههاي مختلفي است. عمیقترین لایة آن، مبادی معرفتی، یعنی باورها و ارزشهای اجتماعی است. این مسئله، علوم اجتماعی متعددی را برای شناخت مسائل اجتماعی جوامع مختلف و در نتیجه، تعمیمیافتگی مدعیات برخی نظریههای اجتماعی را که بر محور مسئلة اجتماعی خاص شکل گرفتهاند مخدوش میسازد. به همين دليل، علم اجتماعی مدرن، که متناسب با اقتضائات جهان اجتماعی غرب و باورها و ارزشهای آن شکل گرفته است، نمیتواند معرفتی واقعبینانه از جهانهای اجتماعی غیرغربی، بهویژه جهان اجتماعی جوامع اسلامی ارائه دهد. علاوه بر اين، وجود مصالح واقعی در حیات اجتماعی در کنار نیازهای ثابت انسان اجتماعی، زمینة مقایسه و سنجش فرهنگها و داوری بین آنها و نیز امکان نقد فرهنگهایی را که ناهمسان با نیازهای ثابت و واقعی شکل گرفتهاند فراهم میسازد. از سوی دیگر، ناکافی بودن و ناکارآمدی جامعهشناسی پوزیتویستی و نیز ضرورت وجود رویکرد انتقادی در علوم اجتماعی و شکلگیری علوم اجتماعی هنجاری آشکار میشود. البته با توجه به نیازهای واقعی انسان و اشتراک نوع انسانها در این نیازهای مشترک فطری، تحقق نظام ارزشی واحد در گسترة جامعة جهانی امکانپذیر است و جهانی شدن دین اسلام، از همین منظر قابل توجیه است. همچنين با توجه به نیازهای ثابت و متغیر اجتماعی، خطای روششناختی نظریههای جامعهشناختی دربارة دین، از جمله نظریة عرفی شدن دین، که تنها بر جنبههای متغیر زندگی اجتماعی تأکید دارد، َآشکار میشود (ر.ك: گلستاني،1398، ص147).
برای فهم جايگاه ارزشهاي در زندگي بشر و نيز ميزان تأثیر علوم از مبانی ارزشی، لازم است ماهیت ارزشها از جنبة معرفتشناختی تبیین گردد و مشخص شود كه منظور از «ارزش» چیست؟
موضوع گزارههای ارزشی، انسان، فعل او و صفات و ملکات نفسانی است. محمول این گزارهها، مفاهیم مختلفی مثل «باید و نباید»، «درست و نادرست» و «حسن و قبیح» است. با بررسی معانی این محمولات، به رابطة آنها با ارزش پی میبریم (مصباح، 1378، ص27و28). مبحث ارزششناسی، ارتباط وثیقی با معرفتشناسی دارد. مفاهیم «باید و نباید»، «درست و نادرست» و «حسن و قبح» و...از مفاهیم اعتباری هستند که به شیء نسبت داده میشوند و اعتباریات نیز از سنخ تصدیقات است و ازآنجاکه کاربرد عملی دارند، «اعتباریات عملی» نامیده میشوند (طباطبایی، 1387، ص123).
حُسن بهعنوان یک مفهوم ارزشی به شیئی نسبت داده میشود که مطلوب کمال نهایی است و یا کاری است که نتیجة آن، رسیدن یا نزدیک شدن به آن کمال مورد نظر است. در مقابل، اگر چیزی انسان را از هدف مطلوب دور کند، قبیح است؛ مثلاً اگر کاری در جهت هدف و مطلوب اخلاقی باشد، متصف به حسن اخلاقی است و اگر از هدف اخلاقی دور کند، قبح اخلاقی دارد. حال اگر این کار برای رسیدن به آن هدف، ضروری و لازم باشد، «باید» به آن تعلق میگیرد؛ و بالعکس، اگر ترک آن برای رسیدن به هدف ضروری است، «نباید» به آن تعلق ميگيرد؛ و اگر نتیجه چنین کاری با هدف، مطلوب مطابقت داشته باشد، «درست» نامیده میشود؛ وگرنه «نادرست» است (مصباح يزدي، 1378، ص33).
بنابراين و با توجه به آنچه در باب ارزشها گذشت، بايد گفت: دين ميتواند در توليد علم، هدفگذاري و داوري نقش داشته باشد. در خصوص توليد علم ديني و نقش دين در مقام داوري بايد گفت: اينكه امروزه در علم اقتصاد، نظريهای مطرح ميشود که منجر به ربا و سرمایهداری مفرط و اکل مال به باطل میشود، ارزشها و اعتبارات دینی بهعنوان داور، چنین نظریههایی را باطل اعلام میکند. در نتیجه، علوم انسانی اعتباری جدیدی بر اساس دین شکل خواهد گرفت. همچنین دین با ارائه هدف نهایی و ارزش و مطلوب نهایی انسان، جهتگیری صحیحی به علوم بشر ميدهد؛ برخلاف هدفگذاری سکولار و غیردینی، که قدرتطلبی و تسلط بر عالم و در نتیجه، آزاد بودن هرگونه تصرف در عالم را مطرح ميكند. براساس این هدف¬گذاری، طبیعتاً علوم خاصی تولید خواهند شد و با تغییر هدف انسان از قدرتطلبی و ابزار قرار دادن علوم برای اعمال قدرت و رسیدن به مطامع و منافع و لذتگرایی مادی، به هدف درست حقیقت¬طلبی و بهدنبال سعادت حقیقی بودن و کمال مطلق خواهی و تقرب الی الله، علومی غیر از علوم فعلی تولید خواهند شد. بنابراین، ارزشهای دینی هم در هدفگذاری علوم دخالت دارند. براي نمونه، اگر قرار نیست که انسان ظالمانه بر جهان مسلط شود و روحیة استکباری خود را سیطره دهد، تولید دانشی که به بمب اتم بينجامد، بيوجه خواهد بود؛ چرا انسان باید هر سال بودجه¬های گسترده¬ای براي دستیابی به دانشی هزینه کند که ثمرة آن تولید ابزار انفجاری با قدرت انفجاری بیشتر باشد؟ اینها دانشهایی است که بر اساس هدف قدرتطلبی و سلطهجویی – یعنی هدف علم مدرن- تولید میشوند؛ اما در نظام انديشهاي ديني كه هدف تمام فعالیتهای نظری و عملی انسان کسب رضایت الهی و تقرب الی الله باشد، آیا بشر نیازمند چنین دانشهایی است؟
نتيجهگيري
بر اساس آنچه گذشت، نتايج زير بهدست ميآيد:
1. علم در مبحث علم دینی، بهمعنای سلسله مسائلی است که در زمینة معین و دربارة موضوع معین بحث میکند و بین مسائل آن رابطة خاصی وجود دارد. دین در معنای عام خود، بهمعنای روش زندگیاي است که هم مشتمل بر یک سلسله قوانین و مقرراتی است که انجام آنها سعادت دنیوی را تأمین می¬کند و هم مشتمل بر یک سلسله عقاید، اخلاق و اعمال عبادی است که سعادت اخروی را تضمين ميکند.
2. از جمله عناصر و مؤلفههای مؤثر در تولید علم دیني، مبانی آن است. مراد از مبانی، اصول و پیشفرضهایی است که در شکلگیری علم نقش دارند و محقق با مسلّم گرفتن آنها، بهسراغ مسائل مطرح در هر علمی میرود. این مبانی اگر برگرفته از آموزههای دینی باشد، علم ماهیتاً دینی خواهد بود. ازاینرو مبانی معرفتشناختی، هستیشناختی، انسانشناختی و ارزششناختی، از جملة این مبانیاند كه در توليد علم ديني نقش برجسته دارند.
3. علم و دین هر دو در عرصة توصیف و تبیین واقعیت¬ها و تجویز بایدها و نبایدها حضور دارند و با یکدیگر در تعاملاند. از آنجا که آموزههای دینی برخاسته از دادههای وحیانی و مبرّا از خطا و هوا و هوس و انگیزههای بشریاند، علم ديني نیز کاملتر و برای رهنمون کردن انسان به سعادت مؤثر خواهد بود.
4. از نظر علامه طباطبايي، نوع نگاه به انسان اجتماعی و عناصر مؤثر بر این کنش و پیامدهای اجتماعی آن، نوع روش مطالعة آن را مشخص میکند. فطری بودن زندگی اجتماعی و غایات وجودی انسان در زندگی اجتماعی، لایهبندی جهان هستی و عدم انحصار واقعیت در سطح مادی، ارتباط انسان با سایر مراتب هستی و قانونمندی حاکم بر زندگی اجتماعی، روش تلفیقی تجربی، عقلی و نقلی را برای کسب معرفت اجتماعی اجتنابناپذیر میسازد. بنابراين، نیاز به وحی در کشف رابطة بین کنشهای اجتماعی و بازتابهای ملکوتی آن - که سنتهای اجتماعی الهی را رقم میزند - نمونهای از جامعهشناسی تبیینی است. براي نمونه، تأثیر عوامل غیرمعرفتی در شکلگیری کجرویهای اجتماعی، از جملة اين قوانين جامعهشناختي است؛ مثل رابطة بين ايمان، تقوا و پرهيزگاري افراد جامعه و نزول رحمت و بركات الهي از آسمان و زمين.
5. برخلاف علم سكولار، علم ديني وحياني، بر هستیشناسی توحیدی مبتني است و هستی دارای چهرة ظاهری و باطنی یا ملکی و ملکوتی است و ارتباط معناداری بین همة اجزای عالم وجود دارد. از آثار اين دو نوع نگرش سيستمي به جهان هستي و تعامل انسان، جهان هستی و قانونمندی اجتماعی، ادراک و شعور عالم است. علامه همة موجودات را دارای ادراک و شعور میداند که آگاهانه به تسبیح خدای سبحان مشغولاند. ازاينرو مطابق آیات مختلف قرآن، هرگاه انسان مطابق سرشت خدادادي خويش، اهل ايمان و عمل به آموزهها و معارف ديني باشد، رحمت و بركات الهي بر او و جامعة خويش نازل خواهد شد.
6. در انسانشناسی نيز دامنة معرفت منوط به نوع نگرش ما به انسان است. در انسانشناسی دینی، برای شناخت انسان، از روشهای معرفتی مختلف، مانند عقل، تجربه و وحی استفاده میشود و اساساً بهترین روش برای شناخت حقیقت انسان در انسانشناسی دینی، وحی است. تا وقتی حقیقت انسان شناخته نشود، معیارهای صحیح اخلاق نیکو و تشخیصآنها از اخلاق نکوهیده و کمالاتی که ممکن است با اخلاق پسندیده بهدست آید، معلوم نمیشود.
7. موضوع گزارههای ارزشی، انسان، فعل او و صفات و ملکات نفسانی است. محمول این گزارهها، مفاهیم مختلفی مثل «باید و نباید»، «درست و نادرست» و «حسن و قبیح» است. دين در توليد علم، هدفگذاري و داوري نقش دارد و با ارائة هدف نهایی و ارزش و مطلوب نهایی انسان، جهتگیری صحیحی به علوم بشر ميدهد. بر اين اساس، اگر قرار نیست انسان ظالمانه بر جهان مسلط شود و روحیة استکباری خود را سیطره دهد، تولید دانشی که به بمب اتم بينجامد، غيرموجه خواهد بود؛. زيرا در نظام انديشة ديني، هدف همة فعالیتهای نظری و عملی انسان کسب رضایت الهی و تقرب الی الله است. به همین دلیل، علم در نگاه دینی، به علم ضار و نافع تقسیم میشود.
- ابنسینا، حسینبنعبدالله ، 1404 قالف، الشفا(المنطق)، قم، مکتبه آیتالله مرعشی.
- ـــــ ، 1404 قب، الشفا (الهیات)، قم، مکتبه آیتالله مرعشی.
- ـــــ ، 1363، المبدأ و المعاد، تهران، مؤسسة مطالعات اسلامی.
- ـــــ ، 1375، الاشارات و التنبیهات، قم، نشر البلاغه.
- پارسانیا، حمید، 1391، جهانهای اجتماعی، قم، کتاب فردا.
- باربور، ایان، 1374، علم و دین، ترجمة بهاءالدین خرمشاهی، چ دوم، تهران، مرکز نشر دانشگاهی.
- پترسون، مایکل و دیگران، 1379، عقل و اعتقاد دینی، ترجمة احمد نراقی و ابراهیم سلطانی، چ هفتم، تهران، طرح نو.
- جوادی آملی، عبدالله،1372، شریعت در آیینه معرفت، قم، اسرا.
- ـــــ ، 1388الف، اسلام و محیط زیست، محقق عباس رحیمیان، قم، اسرا.
- حسنی، سیدعلی، 1393، تأثیر اومانیسم بر بزرگان نهضت پروتستان و پیشگامان الیهات لیبرال، قم، مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی
- حلی، حسنبنیوسف، 1412ق، القواعد الجلیه فی شرح الرساله الشمسیه، قم، مؤسسه النشر الاسلامی.
- سروش، عبدالکریم، 1376، درسهابی در فلسفه علم الاجتماع، تهران، نی.
- صدرالدین شیرازی، محمدبنابراهیم، 1981م، الحکمه المتعالیه فی الاسفار العقلیه الاربعه (با حاشيه علامه طباطبائى)، 9جلد، چ سوم، بيروت، دار احياء التراث العربي.
- طباطبایی، محمدحسین، 1374، المیزان فی تفسیر القرآن، قم، جامعه مدرسین حوزه علمیه.
- ـــــ ، 1363، اعجاز قرآن، تهران، رجا.
- ـــــ ،1387الف، مجموعه رسائل، قم، بوستان کتاب.
- ـــــ ، 1388الف ، بررسیهای اسلامی، قم، بوستان کتاب.
- ـــــ ، بیتاب، نهایه الحکمه، قم، مؤسسه النشر الاسلامی التابعه لجماعه المدرسین.
- ـــــ ، 1394، نهایه الحکمه، تصحیح و تعلیق غلامرضا فیاضی، قم، مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی.
- ـــــ ، 1425ق، المیزان فی تفسیر القرآن، تمام مجلدات، قم، مؤسسه النشر الاسلامی.
- ـــــ ، بي تا، اصول فلسفه و روش رئالیسم، ج 1و2و3، قم، دفتر انتشارات اسلامی.
- گلستاني، صادق، 1398، روششناسی تفسیر اجتماعی المیزان، مرکز بین المللی ترجمه و نشر المصطفی العالميه.
- ـــــ ، بي تا، مبانی انسانشناختی علم اجتماعی اسلامی با تاکید بر نظریه فطرت، در دست انتشار.
- نبویان، محمود، 1393، جستارهایی درباب دین و دنیای مدرن، قم، مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی.
- نصر، حسین ،1393، نیاز به علم مقدس، ترجمه حسن میانداری، تهران، کتاب طه.
- فرامرز قراملکی، احد، 1373، موضوع علم و دین در خلقت انسان، تهران، مؤسسة فرهنگی آرایه.
- نیچه، فردریش،1377، اینک آن انسان، ترجمة بهروز صفدری، تهران، پیکار.
- مطهری، مرتضی، 1364، اصول فلسفه و روش رئالیسم، تهران، صدرا.
- مصباح یزدی، محمدتقی،1387، آموزش فلسفه، تهران، سازمان تبلیغات اسلامی.
- ـــــ ، 1389، جستارهایی در فلسفه علوم انسانی از دیدگاه آیت الله مصباح یزدی، قم، مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی.
- ـــــ ، 1391الف، شرح برهان شفا، قم، مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی.
- ـــــ ،1393الف، رابطه علم و دین، قم، مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی.
- ـــــ ، 1376، پیش نیازهای مدیریت اسلامی، قم، مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی.
- علیتبار فیروزجایی، رمضان، 1395، «معیار علم دینی با تأکید بر علوم انسانی اسلامی (از منظر علامه طباطبایی)، قبسات، ش 81، ص 29ـ55.