معرفت فرهنگی اجتماعی، سال یازدهم، شماره چهارم، پیاپی 44، پاییز 1399، صفحات 103-120

    ایدئالیسم و نقش آن در تکوین نظریه‌ی تکامل اجتماعی ماکس وبر

    نوع مقاله: 
    پژوهشی
    نویسندگان:
    سیدحسین شرف الدین / دانشیار گروه جامعه شناسی مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی ره / sharaf@qabas.net
    ✍️ حسین اسدی / دکترای جامعه شناسی فرهنگی / hosseinasadimm1361@gmail.com
    چکیده: 
    تغییرات و تحولات جوامع انسانی، واقعیت آشکاری است که از دیرباز مورد توجه اندیشمندان اجتماعی بوده است. در خصوص روند و خط سیر تغییرات جوامع با رویکرد پویاشناسانه، تاکنون سه الگوی تکاملی، دوری و انحطاطی مطرح شده است. الگوی تکاملی مدعی است که همه یا بخش های بنیادین یک جامعه در گذر زمان، طی گذار از مراحلی رشد و ترقی می کند. نوشتار حاضر درصدد پاسخ به این سؤال است که موضع ایدئالیستی ماکس وبر، چه نقشی در تکوین نظریه‌ی تکامل اجتماعی وی داشته است؟ روش این مطالعه در مقام گردآوری اطلاعات، اسنادی، و در مقام تجزیه و پردازش، توصیفی، تحلیلی و استنباطی است. یافته های پژوهش نشان می دهد که ایده‌ی ذهن گرایی (ایدئالیسم) سه نقش در تکوین نظریه‌ی تکامل اجتماعی وبر داشته است: اول، تکامل اجتماعی به مثابه‌ی فرایندی به هم پیوسته از صیرورت و تطور صورت بندی های اجتماعی، بستری فراهم می سازد که در آن، هم انسان ها و هم صورت های اجتماعی به درجاتی از پیشرفت و ترقی دست می یابند؛ دوم، از میان عوامل متعدد تأثیرگذار بر تکامل اجتماعی، نقش باورها و ارزش ها به عنوان عوامل غیرمادی، برجسته تر از سایر عوامل است؛ سوم، امور انسانی نیز همانند امور طبیعی، مشمول اصل علیت اند. بااین حال به تفسیر وبر، علیت در امور انسانی امری احتمالی است.
    Article data in English (انگلیسی)
    Title: 
    Idealism and Its Role in the Development of Max Weber's Theory of Social Evolution
    Abstract: 
    The changes and transformations of human societies are an obvious fact that has long been considered by social thinkers. Using the dynamic approach, so far three models of evolution, distance and degeneration have been proposed regarding the trend of changes in societies. The model of evolution claims that all or main parts of a society grow and develop over time through stages. The present paper seeks to answer the question: what role did Max Weber's idealistic position play in the development of his theory of social evolution? The method used in this study is documentative in terms of data collection, and descriptive, analytical and inferential in terms of analysis. Findings show that the idea of subjectivism (idealism) has played three roles in the development of Weber's theory of social evolution: First, social evolution as a continuous process of evolution of social formations provides a context in which both human beings and social forms achieve some degrees of progress and advancement; Second, among many factors influencing social development, the role of beliefs and values as immaterial factors is more prominent than the other factors; Third, human affairs, like natural affairs, are subject to the principle of causality. However, according to Weber, causality in human affairs is a matter of probability.
    References: 
    متن کامل مقاله: 


    مقدمه
    دگرگونی و تغییرات جوامع در طول تاریخ به‌عنوان حقیقتی آشکار از دیرباز به‌ویژه از حیث چرایی، چگونگی و جهت‌گیری غایی، مورد توجه اندیشمندان و متفکران علوم اجتماعی بوده است. تغییرات و تحولات جوامع را از دو منظر ایستا و پویا می‌توان مورد مطالعه قرار داد. در منظر اول، تغییرات و دگرگونی‌های جوامع به‌صورت جزئی، مستقل و کوتاه‌مدت در نظر گرفته می‌شود و از ویژگی‌ها، علل پیدایش و پیامدهای آن بحث می‌شود. در منظر دوم، تغییرات و دگرگونی‌های جوامع به‌صورت کلی، به‌هم‌پیوسته و بلندمدت در نظر گرفته شده، از علل، مراحل و غایت آنها سخن گفته می‌شود. در این رویکرد، تغییرات جوامع با همة مظاهر گوناگون و جلوه‌های متفاوتی که در طول تاریخ داشته‌‌ است، به‌مثابة جریان یا فرایندی واحد فرض می‌شود که صورت‌ها و وضعیت‌های مختلفی پذیرفته است (والش، 1363، ص 13) و از خصوصیات، ویژگی‌ها و نظم حاکم بر این تحولات و روند آنها بحث می‌شود. در این‌ صورت، تغییرات جوامع نه به‌صورت مستقل و جزئی، بلکه به‌صورت مجموعة به‌هم‌پیوسته‌ای از تغییرات در نظر گرفته می‌شود که هر مرحله و وضعیتی از این پیوستار، در عین وابستگی به مراحل قبل، زمینة پیدایش تغییرات بعدی را فراهم می‌سازد. این رویکرد دوم عمدتاً مورد علاقة جامعه‌شناسان اولیه، همچون اسپنسر، دورکیم، مارکس، زیمل و وبر قرار گرفته است؛ اگرچه در میان جامعه‌شناسان معاصر نیز طرفدارانی دارد (روشه،1370، ص 8). مطالعة تغییرات جوامع با رویکرد دوم، همواره با این پرسش مواجه بوده که آیا بر روند تحولات پیوستة‌ جوامع، نظمی حاکم است؛ به‌گونه‌ای‌که بتوان از روند آن، تغییرات الگویی منسجم و نظام‌مند استنباط کرد یا اینکه کاملاً بی‌نظم و بی‌قاعده است یا از روند آن نظم و قاعده مشخصی نمی‌توان به‌دست داد؛ طبق این رویکرد، مراحل و دوره‌های مختلف اجتماعی که در روند تحولات از پی یکدیگر می‌آیند، در بخش‌های مختلف جامعه، همچون علم، فناوري، ساختارها و روابط اجتماعی، همواره تأثیراتی افزایشی یا کاهشی به‌دنبال داشته‌اند و به‌طورکلی جامعه در بخش‌های متعدد خود، همواره بدون نظم و الگوی مشخصی طی طریق کرده و روندی تصادفی و پیش‌بینی‌ناپذير را تجربه می‌کند. اندیشمندانی که به حاکمیت نظم بر روند پیوستاری تغییرات جوامع معتقدند، تا کنون سه الگوی کلی برای این نظم ترسیم کرده‌اند: اول، الگوی تکاملی که معتقد است این نظم جهت و سیر صعودی داشته و جوامع در طول تاریخ در مسیر پیشرفت و ترقی تدریجی پیش رفته‌اند. دوم، الگوی دوری یا چرخشی که معتقد است سیر تغییرات جوامع سیکلی و دورانی بوده و پس از یک دورة رونق و صعود، مجدداً دوره‌ای از نزول و پسرفت را تجربه کرده و به جای اول خود بازگشته‌اند. سوم، الگوی انحطاطی که معتقد است سیر تغییرات جوامع همواره به‌سمت انحطاط و عقب‌گرد فرهنگی (ارزشی) بوده است. درهرحال، این حقیقت عینی و آشکار که برخی از بخش‌های جامعه، همچون علم (به‌ویژه علوم تجربی، علم به تاریخ و علم به خود یاخودآگاهی) (کار، 1350، ص 49)، فناوري، ساختارها و نهادهای اجتماعی، همواره در طول تاریخ روندی روبه‌پیشرفت و ترقی داشته‌اند، باعث شده است تا الگوی تکاملی تحولات جوامع تحت عنوان تکامل اجتماعی، از سوی بسیاری از اندیشمندان صراحتاً و تلویحاً مورد توجه قرار گیرد. درهرحال، نظریه‌های تکامل‌گرا، به‌طورکلی به پیشرفت و ترقی وضعیت آتی جامعه نسبت‌به وضعیت موجود آن اشاره دارند. گفتنی است که دیدگاه‌های اندیشمندان مختلف در تبیین چیستی، چرایی، چگونگی و شاخص‌های تکامل اجتماعی، با یکدیگر تفاوت‌هایی دارند. به بیان دیگر، نظریه‌های تکامل اجتماعی با مفروض پنداشتن روند به‌هم‌پیوسته و زنجیره‌وار تغییرات اجتماعی به‌عنوان یک جریان واحد و روبه‌پیشرفت، از عوامل ایجادکننده و غایت چنین جریان روبه‌رشدی سخن می‌گویند. پاسخ به این سه مسئله (چیستی، چرایی و غایت)، ارتباط تنگاتنگی با نوع نگرش این اندیشمندان به چیستی تکامل اجتماعی دارد. هر یک از اندیشمندان این حوزه، با توجه به مفروضات و تعلقات پارادایمی خود، پاسخ‌های متفاوتی به این سه پرسش بنیادی داده‌اند.
    ماکس وبر، یکی از چند جامعه‌شناس کلاسیک است که با طرح دیدگاه‌ تفهّمی در مطالعه و فهم زندگی اجتماعی انسان‌ها و ارائة روش‌شناسی مناسب آن، موفق به ماندگار ساختن دیدگاه‌های خود در جامعه‌شناسی شده است. جایگاه ایدئالیسم در جامعه‌شناسی تفهمی وبر، متأثر از فلسفة ایدئالیسم آلمانی (کانت و هگل)، جایگاهی کانونی دارد. ایدئالیسم یا ذهن‌گرایی، یعنی اعتقاد به اینکه روح و ذهن، حقیقت انسان را تشکیل می‌دهد و این جنبه بر جنبه‌های مادی وجود او تقدم دارد. این جنبه را می‌توان با برخی ویژگی‌های به‌هم‌آمیخته،‌ همانند آگاهی، انگیزه و اراده توصیف كرد. این تلقی به‌نوبة‌خود تحولی در نگرش وبر به انسان و جامعه ایجاد کرده است که آثار آن را می‌توان در نوع تفسیری که وی از چیستی تکامل اجتماعی، عامل تکامل اجتماعی و غایت تکامل اجتماعی ارائه کرده است، مشاهده نمود. در نوشتار حاضر سعی داریم با توجه به ایدة ذهن‌گرایی در علوم اجتماعی، دیدگاه وبر را در خصوص چیستی، چرایی و غایت تکامل اجتماعی بررسی كنیم. گفتنی است که هرچند وبر به‌صراحت از مفهوم تکامل اجتماعی سخن نگفته است و حتی برخی، از آموزة قفس آهنین وی خلاف آن را نتیجه گرفته‌اند، اما این ایده را می‌توان از فحوای برخی مواضع وی استنباط نمود (وبر، 1385، ص 21). بااین‌حال به باور نگارندگان، مباحث تاریخی و جامعه‌شناختی وبر امکان و ظرفیت لازم جهت استنباط یک نظریة تکاملی را داراست. صحت این ادعا را می توان با آراي وبرشناسان و تفسیر بزرگان جامعه‌شناسی از اندیشه‌های وبر تأیید نمود (آرون، 1386، ص 643؛ کالبرک، 1383، ص 46ـ52؛ کرایب، 1386، 382؛ ریتزر، 1374، ص 34، کوزر، 1379، ص 300، کالینز، 1386، ص 30ـ41).
    1. مفهوم تکامل
    واژة تکامل یا تطور (Evolution) به‌طورکلی اشاره به این دارد که همه یا اجزایی از یک پدیده، دستخوش تحولات پیاپی و فزاینده گردد و به‌تدریج با گذر از مراحل مختلف، به درجاتی از رشد و ترقی نایل آید. از دید برخی لغت‌شناسان، این واژه بر فرایند تغییری دلالت دارد که از طریق آن، چیزِ جدیدی به‌صورت مستمر به‌وجود آید؛ به‌گونه‌ای‌که در هویت یا فردیت جوهر اولیه خدشه‌ای وارد نشود (جولیوس گولد و کولب، 1376، ص 258). در مفهوم تکامل، سه مقولة محوری را می‌توان شناسایی کرد:
    اول اینکه وصف تکامل در مورد پدیده‌هایی به‌کار می‌رود که تحولاتی را از سرگذرانده و وجودی سیال داشته باشند. این تحول و سیلان، اغلب با مفاهیمی همچون برآمدن، نوبه‌نو شدن و شکفتنِ نوع یا مرحله‌ای برآمده از درون نوع یا مراحل قبلی توضیح داده می‌شود. بنابراین، تکامل در مورد پدیده‌های ثابت و بدون تغییر یا در مورد تغییرات سطحی به‌کار برده نمی‌شود.
    دوم اینکه در مفهوم تکامل، حفظ و بقای جوهر ثابت، ملحوظ است؛ به این معنا که باید بتوان عنصر و مؤلفه‌ای در پدیده شناسایی کرد که به‌‌‌رغم صیرورت و تحولات بنیادی پدیده، در همة مراحل حضور داشته باشد. این عنصر، لزوماً امری عینی نیست؛ بلکه بيشتر تحلیلی است و توسط محقق کشف و صورت‌بندی می‌شود.
    سوم اینکه ارتقا و پیشرفت در آن به‌وقوع پیوندد؛ به این معنا که پدیدة مذکور، ضمن عبور از تحولات پیاپی و پذیرش صورت‌ها و مراحل متعاقب، مستمراً بر ظرفیت‌ها، اندوخته‌ها و داشته‌های خود ـ که اغلب با مفاهیمی همانند پیچیدگی، تمایز، کارآمدی و ارتقا ارزیابی می‌شوند ـ بیفزاید. ازاین‌رو، تکامل از جهت‌دار بودن روند تحولات و دگرگونی‌های پدیده حکایت می‌کند. به‌اعتقاد برخی اندیشمندان، واژة «تطور» معادل مناسب‌تری برای Evolution است. از نظر ایشان، تطور صرفاً به برآمدن نوع یا مرحله‌ای از نوع یا مرحلة دیگر اشاره دارد و از این جهت، دلالتی بر جهت‌دار بودن روند تحولات ندارد (سروش،1361، ص 59- 137؛ توسلی، 1376، ص 83). البته در تلقی تکامل‌گرایان زیستی همچون داروین، واژة Evolution متضمن تکامل، ارتقا و پیشرفت ملاحظه شده است (خاتمی، 1396، ص 31-33)؛ چه اینکه جامعه‌شناسان کلاسیک نیز همچون کنت، مارکس، دورکیم و وبر به‌دنبال اثبات نوعی پیشرفت و ترقی در مراحل آتی جامعه نسبت‌به مراحل ماقبل آن بوده‌اند.
    2. چيستی تکامل اجتماعی
    به‌طورکلی، از دید نظریه‌های تکاملی، جوامع انسانی در طول تاریخ و تا کنون از چندین مرحله گذر کرده‌اند و هر مرحله، از مرحله و مراحل پیش از خود ناشی شده است. مراحل متأخر، در مقایسه با مراحل قبل، در مرتبة بالاتری از رشد و کمال جای می‌گیرند و در ضمن این تحولات، دستاوردها و اندوخته‌های مرحلة پیشین نیز حفظ شده است (وبر و همكاران، 1379، ص 1). نظریة تکامل اجتماعی وبر دارای سطوح، ابعاد، مؤلفه‌ها و پیش‌فرض‌های خاصی است و دریافت روشن و عمیق آن، از یک سو وابسته به درک جهت‌گیری‌ متفاوت آن با نظریه‌های تغییرات اجتماعی، و از سوی دیگر مشروط به درک جهت‌گیری متفاوت آن با سایر نظریه‌های تکاملی است. در این نوشتار سعی شده است در حد امکان، به این تفاوت‌ها توجه داده شود.
    نظریه‌پردازان تکامل‌‌اندیش کار خود را با دو پیش‌فرض درخصوص چگونگی هستی جامعه (چه به‌عنوان وجودی مستقل و چه به‌عنوان مجموعه‌ای از فرایندهای درهم‌پیچیدة زندگی اجتماعی) آغاز می‌کنند:
    اول اینکه جامعه را پدیده‌ای پویا و متحول و نه ثابت و ایستا در نظر می‌گیرند. به‌عبارتی، جامعه به‌مثابة موجودیتی سیال در نظر گرفته می‌شود که دائماً در حال صیرورت و شدن است. «صیرورت و شدن»، نه به حدوث تغییرات سطحی و ظاهری در خصوصیات و ویژگی‌های جامعه، بلکه به آن دسته از تغییرات و دگرگونی‌های بنیادینی اشاره دارد که در نتیجة آن، نظم حاکم بر ارکان جامعه فرو ریزد و نظمی جدید با ویژگی‌ها و آثار متفاوت جایگزین آن گردد. بدیهی است که این نوع تحولات، عمدتاً در بلند‌مدت رخ مي‌دهند و قابلیت بررسی تاریخی دارند (روشه، 1370، ص 20). به بیان دیگر، صیرورت و شدنِ مستمر جامعه، صرفاً بسط و تداوم مراحل و صورت‌های پیشین نیست. این روند، در ضمن، با گسست‌هایی همراه است و در نتیجة آن، ویژگی‌ها، احوال و آثاری در جامعه نمایان می‌شود که در گذشته وجود نداشته است. برخی تکامل‌گرایان، در مقام تشبیه، جامعه را همانند ماشینی در نظر می‌گیرند که به‌صورت پیاپی و مستمر در حال دگرگونی بنیادی و ساخت‌یابی مستمر است. در این‌ فرض، ما با ماشین عجیبی روبه‌رو هستیم که در فرایند پیشروی، ماهیت خود را تغییر می‌دهد: این ماشین ممکن است به‌عنوان یک چرخ دستی ابتدایی شروع به حرکت کند؛ ولی بعداً به ارابة اسب‌کش، واگن ‌باری، فورد مدل تی تبدیل شود و سپس در لحظه‌ای از زمین کنده شده، به نیروی رانش جت تبدیل ‌شود (کرایب، 1386، ص 309). به این اعتبار، نظریه‌های تکاملی برخلاف دیدگاه‌های ایستاشناسانه ـ که به‌دنبال تبیین علل نظم اجتماعی و ثبات جامعه به‌عنوان یک کل هستند ـ تأکید اصلی‌شان بر پویایی اجتماعی است و درصدند تا مشخصات، ویژگی‌ها و نظم بنیادین حاکم بر روند تحولات این موجود را بررسی كنند (آرون، 1386، ص 111). گفتنی است که ویژگی ایستایی و پویایی، نه به دو نوع پدیدة متمایز، که در حقیقت به دو جنبة متمایز از یک پدیده اشاره دارند (کوزر، 1379، ص 32). این رویکرد به صیرورت جوامع را نباید با رویکردهای مبتنی بر صیرورت تاریخی و تبارشناسانه ـ که از سوی برخی اندیشمندان، به‌ویژه پست‌مدرن‌هايي همچون فوکو، در راستای فهم و تبیین تغییرات اجتماعی ارائه شده است ـ یکسان پنداشت. به اعتقاد این دسته از اندیشمندان، جوامع در طول تاریخ از مراحل و دوره‌هایی همچون سنت، مدرن و پسا‌مدرن گذر می‌کنند. این مراحل کاملاً با یکدیگر متباین‌اند و وجه مشترکی میان آنها یافت نمی‌شود (پوپر، 1350، ص 132) و به همین دلیل، سنجش پویایی‌های تکاملی جوامع را میسر نمی‌دانند (آگبرن و نیم‌کف، 1380، ص 457). از دید ایشان، تحولات جوامع به‌مثابة زنجیره‌ای از تحولات بنیادین نگریسته می‌شود که طی آن، یک جامعه در حال فروپاشی است و جامعة دیگری با خصوصیات، ویژگی‌ها و آثارِ نوظهور در حال شکل‌گیری است و نسبت این دو جامعه با یکدیگر، نه پیوستگی که گسست است؛ یعنی هیچ وجه اشتراک و تشابهی میان آنها وجود ندارد. این نوع نگرش به صیرورت جوامع، نتایجی روش‌شناختی نیز برای قائلان آن جهت مطالعة جوامع به‌همراه داشته است. از دید آنها، برای شناخت نظم کنونی جوامع و مؤلفه‌های برسازندة آنها باید وضعیت‌های گذشته و پیشین جوامع شناخته شود و فهم نظم کنونی جوامع بدون شناخت گذشتة آنها امکان‌پذیر نخواهد بود. از این منظر، نظریة آنها به ایستاشناسی میل پیدا می‌کند. به عبارتی، این اندیشمندان به وجود عنصر و مؤلفة ثابتی در طول تحولات و صیرورت یک پدیده قائل نیستند و اگر بر صیرورت تاریخی پدیده نیز تأکید می‌کنند، صرفاً برای فهم نظم کنونی و عناصر برسازندة آن است. درحالی‌که در دیدگاه تکاملی، به صیرورت جوامع، هرچند صیرورت همراه با گسست‌، توجه می‌شود. با وجود این، در سطحی عمیق‌تر و بنیادی‌تر عنصر و مؤلفة‌ ثابتی در طول تحولات و مراحل مختلف لحاظ می‌شود. ملاحظة چنین عنصر ثابتی باعث می‌شود تا مراحل و دوره‌های مختلف تاریخی، نه همچون واقعیت‌های مجزا و بی‌ارتباط با یکدیگر، که به صورت پدیده‌هایی مرتبط و به‌هم‌پیوسته در نظر گرفته شوند. ازاین‌رو نسبت میان دو جامعه از دید ایشان، هم گسست و هم تداوم است. به این اعتبار، نظریه‌های تکاملی، نظم موجود در تحولات اجتماعی و قوانین حاکم بر آنها را بدون تأکید بر یک زمان معین مورد توجه و بررسی قرار می‌دهند.
    دوم اینکه روند صیرورت و شدن جامعه، صعودی است؛ یعنی جامعه در فرایند صیرورت و شدن، از یک حالت بالقوه (ساده، بسیط و همگن)، به یک حالت بالفعل (پیچیده، مرکب و ناهمگن) انتقال و ارتقا می‌یابد. این فرض به‌عنوان وجه تمایز نظریه‌های تکاملی، از نظریه‌های دوری و انحطاطی در نظر گرفته می‌شود. گفتنی است که صیرورت جامعه از حالت بالقوه به وضعیت بالفعل، نه آنی و دفعی، بلکه در ضمن زنجیره‌ای از تحولات و دگرگونی‌های به‌هم‌پیوسته و تدریجی به‌وقوع می‌پیوندد؛ و همان‌گونه‌که اشاره شد، ماهیت جامعه در طول این تحولات، یکسان و یکنواخت باقی نمانده و با گسست‌هایی همراه است. صیرورت جامعه در این فرایند، به‌صورت سلسله مراحلی به‌هم‌پیوسته تحقق می‌یابد که در آن، هر مرحله ویژگی‌های متفاوتی از مرحلة قبل دارد.
    مفهوم «مرحله» در این تحلیل، اشاره به دوره‌های زمانی-مکانی خاصی دارد که جامعه طی آن،‌ از خصوصیات، ویژگی‌ها و نظمی تقریباً یکسان برخوردار است. ازاین‌رو، نظریه‌پردازان تکاملی به مراحلی معتقدند که جوامع به‌تدریج و با گذر از آنها سیر تکاملی خود را می‌پیماید. برای نمونه، مراحل سه‌گانة تکامل ذهن کنت (کوزر، 1379، ص 28)، مراحل پنج‌گانة شیوة تولید مارکس (همان، ص 93)، مراحل دوگانة همبستگی مکانیکی و ارگانیکی دورکیم (گیدنز، 1363، ص 22) و مراحل چهارگانة کنش اجتماعی وبر (آرون، 1386، ص 566) را می‌توان از جمله مراحل تکاملی‌اي ذکر کرد که جوامع انسانی به‌تدریج و با گذر از هر یک، به درجاتی از تکامل خود دست می‌یابند. روشن است که مفهوم مرحله، مفهومی تحلیلی و به‌تعبیر وبر، سنخ آرمانی است که برای ساخت دادن، شناخت و ادراک واقعیت طرح شده است و حکایت‌گر یک امر واقعی در جهان عینی نیست؛ اگرچه کاملاً هم بی‌ارتباط با واقع نیست. «سنخ آرمانی، حاصل تأکید یک‌جانبه بر یک یا چند دیدگاه است و از طریق ترکیب کردن شمار زیادی از پدیده‌های منفرد انضمامی به‌دست می‌آید که در واقعیت پراکنده، و منفصل و کم‌وبیش موجود و گاهی ناموجودند و بر مبنای همان دیدگاه مذکور، در یک برساختة تحلیلی واحد، مرتب می‌شوند. این برساختة ذهنی، به مفهوم خالص خود، در عالم واقع و به‌‌صورت تجربی هیچ‌جا یافت نمی‌شود و از این نظر، یک یوتوپیاست» (وبر، 1382، ص 141). اینکه هر مرحله چگونه صورت‌بندی می‌شود و بر چه مفاهیمی تأکید دارد، به دیدگاه اندیشمند مربوط و به دستگاه نظری او بستگی دارد؛ برای مثال، مارکس در توضیح سلسله تحولاتی که به جامعة مدرن/ سرمایه‌داری ختم مي‌شود، شیوة تولید را مبنا قرار داده است؛ درحالی‌که وبر در این مسئله، به نوع تغییرات واقع‌شده در شیوة زندگی و رفتار انسان‌ها استناد می‌جوید (توفیق، 1391). به بیان دیگر، وبر به‌دلیل تأکیدی که بر ذهن‌گرایی و ایدئالیسم دارد، مفاهیمی همچون ذهن، قصد، هدف و معنا‌داری کنش را برجسته مي‌كند و سعی دارد روند تحولات و صیرورت جامعه در طول تاریخ را بر اساس این دسته از مفاهیم، تفسیر و مرحله‌بندی کند. از این جهت، نظریة تکامل اجتماعی وبر در نسبت با ایدة ذهن‌گرایی و جایگاهی که این ایده در منظومة فکری وی دارد، قابل فهم است. وبر همچنین تحت تأثیر فلسفة ایدئالیسم آلمانی معتقد است که این «روح» یا «معنا» است و نه ماده و داده‌های حسی، که حقیقت اصلی انسان را شکل می‌دهد (هیوز، 1369، ص 163). این دیدگاه دقیقاً در مقابل دیدگاه مارکس قرار دارد که معتقد بود «روح»، «معنا» و «افکار»، چیزی جز بازتاب‌های منافع مادی و اقتصادی نیستند و این منافع مادی است که دنیای ذهنی انسان‌ها را تعیین مي‌كند و شکل می‌دهد (ریتزر، 1374، ص 32). بنابراین، روح یا حیات درونی انسان‌ها که با سه ویژگی درهم‌آمیختة آگاهی، انگیزه و اراده (پالمر، 1389، ص 311) توصیف می‌شود، نقش تعیین‌کننده‌ای در کنش‌های فردی و اجتماعی انسان‌ دارد؛ و به همین دلیل است که رویکرد ياد شده، بر عاملیت انسان و تفهم معنای درونی برای شناخت و تفسیر پدیده‌های اجتماعی تأکید دارد. مطابق این دیدگاه، در پَس هرکنش انسانی، آگاهی‌ ذهنی، قصد و اراده نهفته است. ازاین‌رو برای شناخت کنش انسان‌ها، نخست باید دنیای ذهنی و ارزشی کنشگران را درك كرد (دیلینی، 1387، ص 203). بر این اساس، در صورتی ما می‌توانیم رفتار فیزیکی یک کنشگر را درک کنیم که بتوانیم معنایی را که او به این رفتار فیزیکی نسبت داده است، فهم کنیم؛ به بیان دیگر، بتوانیم قصد و انگیزه‌ای را که او را به انجام این رفتار فیزیکی در این لحظة خاص و در این شرایط ويژه وادار کرده‌ است، فهم کنیم (وبر، 1374، ص 8). بنابراین از دید وبر، زمانی می‌توان به شناختی صحیح از فرایند یک کنش نائل شد، که ابتدا عمل فیزیکی (وسیله) و انگیزه‌های روان‌شناختی (هدف) نهفته در آن، به‌صورت توأمان، به‌درستی و از دیدگاه فاعل کنش فهم شود و سپس رابطة میان آنها به‌صورت هم‌زمان و به‌شکلی معنادار، تفسیر علّی گردد (وبر، 1374، ص 13). روشن است که این دیدگاه وبر،‌ بر پیش‌فرضی مبتنی است و آن اینکه کنش‌ انسان‌ها (به‌استثنای کودکان و افراد مجنون و بیمار)، اعم از فردی و اجتماعی، کنشی فی‌نفسه معقول و ناشی از استعداد تعقل بشر است (آرون، 1386، ص 545). به بیان دیگر، وبر فهم معنای کنش اجتماعی انسان‌ها را به وجود استعداد روان‌شناختی عقلانیت در حیات درونی انسان‌ها منوط و مشروط کرده است. وبر براي اثبات مدعای خویش در برابر انسان‌شناسی قرن نوزدهمی فرانسه استدلال می‌کند که انسان «عقلانیت» خود را با نهضت روشنگری به‌دست نیاورده و او هیچ‌گاه در دوران‌های گذشته، ناتوان از کنش عقلانی نبوده‌ است. بالاتر اینکه، حتی کنش‌های روزانة انسان ابتدایی را نیز می‌توان از نظر ذهنی، دارای عقلانیت هدف ـ وسیله‌ای تفسیرکرد (کالبرک، 1383، ص 46). بنابراین، وبر تلاش دارد فرایند شکل‌گیری کنش اجتماعی افراد را بر اساس توانایی روان‌شناختی تعقل که در کنش‌های انسانی موجود است، به‌گونه‌ای علّی تبیین كند و مشخص سازد که این توانایی (عقلانیت) چگونه اثر خود را در انتخاب انگیزة‌ روان‌شناختی (هدف) و روش‌ تحصیل این هدف معین، یعنی کنش فیزیکی (وسیله) نمایان می‌‌سازد. وبر بر همین اساس، جامعه‌شناسی را علمی می‌داند که «کنش اجتماعی را درکِ تفسیری می‌کند و به یافتن تعبیری علّی از ماهیت و آثار آن می‌پردازد» (وبر، 1374، ص 3). این دیدگاه، در مقابل دیدگاه کسانی همچون کنت، اسپنسر و دورکیم قرار دارد که می‌کوشند تا از انسان الگويي مکانیکی ارائه دهند و رفتار اجتماعی انسان‌ را نه ناشی از آگاهی و ارادة آنها، که متأثر از نیروهای اجتماعی خارج از افراد می‌دانند (ایمان، 1391، ص 84). گفتنی است که تأکید وبر بر معنای ذهنی کنشگر نباید موجب شود تا شیوة عمل وی، همانند تاریخ‌نگارانی که به‌دنبال تبیین علّیِ وقایع منفردِ مهم هستند، تفسیر شود؛ چراكه وبر سعی دارد نظم‌های تکرارشونده و الگوهای منظم نهفته در زندگی اجتماعی انسان‌ها را از خلال معانی ذهنی ایشان استنباط کند (وبر، 1374، ص 33ـ34). وجود این خصیصه موجب می‌شود تا کنش انسانی و کنش اجتماعی افراد، معنادار ‌شود؛ تا در نتیجة آن، شناخت کنش افراد برای یکدیگر ممکن گردد و نیز مطالعة نظام‌مند و علمی کنش اجتماعی انسان‌ها برای محققان امکان یابد. وبر قابلیت روان‌شناختی تعقل در انسان را به چهار نوع گونه‌شناسی کرده است:
    1. عقل نظری: عبارت است از مهار آگاهانة واقعيت؛ البته نه از طريق كنش، بلكه از طريق ساختن مفاهيم انتزاعىِ داراى دقت فزاينده؛
    2. عقل عملی: عبارت است از هر نوع شيوة زندگى كه فعاليت‌های دنيايى را با لحاظ منافع فردى و در وجه صرفاً عملگرايانه و خودخواهانه‌اش مى‌نگرد و داورى مى‌كند؛
    3. عقل ذاتی: عقل ذاتى از اين حیث كه كنش را مستقيماً به‌سوى الگو هدايت مى‌كند، مشابه عقل عملى است؛ بااین‌حال اين هدايتگرى، نه بر پاية روش‌های ممکن برای حل مسائل روزمره از طريق محاسبة محض وسيله ـ هدف، بلكه در ارتباط با یک «اصل ارزشى» موجود در گذشته و حال يا بالقوه موجود، صورت مى‌گيرد (به بیان دیگر، عقل ذاتی، نوعی عقلانیت معطوف به ارزش است)؛
    ۴. عقل ابزاری یا صوری: عقل ابزاری نیز در کارکرد، همانند عقل عملی است؛ با این تفاوت که محاسبه و حل مسائل روزمرة مبتنی بر عقلانیت هدف‌ـ‌‌وسیله، نه با لحاظ منافع شخصی، بلکه با ارجاع به قواعد، قوانين و مقرراتى كه كاربرد و مشروعیت عام دارند، صورت می‌پذیرد (کالبرک، 1383، ص 48ـ51). وبر ضمن تأکید بر عقلانیت صوری به‌عنوان مبنای کار خود، در تعریف آن می‌نویسد: «دست یافتن روشمند به هدفی مشخص و عملی که به‌کمک محاسبه و ابزارهای مناسب حاصل می‌شود» (وبر، 1387، ص 332)؛ و برای آن سه ویژگی ذکر می‌کند: 1. وسایل ضروری جهت رسیدن به یک هدف معین؛ 2. پیامدهای اجتناب‌ناپذیر استفاده از این وسایل؛ 3. رقابت ارزیابی‌های متعدد بر سر نتایج عملی‌شان (وبر، 1382، ص 43). وبر در ادامه بر پایة عقلانیت صوری، چهار نوع کنش اجتماعی معنادار را شناسایی می‌کند (آرون، 1386، ص 543 و کینلاک، 1393، ص 155ـ156). این انواع عبارت‌اند از: الف) کنش عقلانی معطوف به هدف، که در آن، فاعلِ کنش هدف روشنی را در نظر دارد و همة وسايل لازم را برای رسیدن به آن به‌کار می‌بندد؛ ب) کنش عقلانی معطوف به ارزش، که فاعل کنش آن را برای رسیدن به هدفی که خود آن را پذیرفته است و مطلوب می‌داند، انتخاب شده است؛ ج) کنش انفعالی یا عاطفی، که فاعل کنش آن را بی‌واسطه و تحت تأثیر حال وجدانی یا خُلق خود انجام می‌دهد؛ د) کنش سنتی، که از عادت‌ها، عرف‌ها یا باورهایی که طبیعت ثانوی فاعل شده‌اند، ناشی می‌شود (آرون، 1386، ص 540‌‌‌ ـ541). تفاوت این چهار نوع کنش معنا‌دار اجتماعی، در درجة معناداری‌شان و در نتیجه در درجة عقلانیت آنهاست (کرایب، 1386، ص 98). 
    وبر همچنین در راستای تبیین ایدة تکامل اجتماعی مورد نظرش، چهار مرحله و دورة تاریخی را متناظر با چهار نوع کنش معنا‌دار اجتماعی فوق شناسایی کرده و آنها را بر اساس دو مولفة عقلانیت صوری و زمینه‌های فرهنگی‌ـ‌‌‌ ‌‌اجتماعی تحقق آن، بر روی پیوستاری زمانی‌‌ـ‌ ‌مکانی جای داده است. هر یک از این مراحل، بر اساس نظمِ مشخص و با خصوصیات ویژه‌ای شناخته می‌شوند. این مراحل به‌ترتیب عبارت‌اند از:
    ۱. مرحلة سنت. در این مرحله، مشروعیت بر نگره‌های مذهبی مبتنی است و در آن، روابط مشترک، انجمن‌ها اجباری و تشکل‌ها از نوع سیاسی‌اند. نظارت نیز بر مبنای انضباط شخصی صورت می‌گیرد؛
    ۲. مرحلة عاطفه. در این مرحله، کنش اجتماعی بر مبنای وفاداری عاطفی جهت مي‌يابد و صورت می‌يابد و دارای ماهیت اشتراکی است. در این مرحله، همچنین انجمن‌ها داوطلبانه و تشکل‌ها انقلابی‌اند و کنترل بر مبنای قدرت صورت می‌گیرد؛
    ۳. مرحلة کنش عقلانی معطوف به ارزش. در این مرحله، کنش‌های اجتماعی بر اساس ارزش‌های دینی و معنوی مشروعیت می‌یابند. در آن، روابط به‌صورت پیوسته، انجمن‌ها اجباری و تشکل‌ها دین‌سالارانه‌اند و نظارت بر مبنای انضباط شخصی صورت می‌گیرد؛
    ۴. مرحلة کنش عقلانی معطوف به هدف. در این مرحله، کنش‌های اجتماعی افراد بر اساس منافع شخصی صورت می‌گیرد. روابط در آن، پیوسته، انجمن‌ها اجباری‌ و تشکل‌ها سیاسی‌اند و کنترل بر مبنای قدرت شکل می‌گیرد (کینلاک، ص 151ـ152).
    هر مرحله از مراحل فوق، با مرتبه‌ای از عقلانیت به‌عنوان استعدادی درونی، و ارزش‌ها و هنجارهای فراگیر و عمومی‌‌شدة متناسب با آن مرتبه از عقلانیت، شناخته می‌شود. به‌عبارتی، در هر مرحله، کنش اجتماعی انسان‌ها بر اساس عقلانیت صوری و گزینش وسایل و اهداف از سوی کنشگران صورت می‌پذیرد. بااین‌حال، این گزینش با ارجاع به قواعد، مقررات و قوانینی (ارزش‌ها و هنجارها) که فراگیر و عمومی شده‌اند، صورت می‌گیرد (ریتزر، 1374، ص 34). در مورد این مرحله‌بندی، توجه به دو نکته ضروری است: نخست اینکه مرحله‌بندی فوق، از نوع تیپ آرمانی است و نمی‌توان آنها را دقیقاً به همین صورت در تاریخ حیات بشر شناسایی کرد؛ دوم اینکه هر مرحله آمیزه‌ای از چند نوع کنش اجتماعی ناب است یا در بینابین چند نوع و در حالت گذار قرار دارد (وبر، ۱۳۸۷، ص ۳۴۰). ازاین‌رو این مرحله‌بندی بیشتر ناظر به کنش اجتماعی غالب و مسلط است؛ چه محتمل است که در دورة سنت، کنش عقلانی معطوف به هدف نیز از کنشگران صادر شود؛ چه اینکه در دورة عقلانیت معطوف به هدف، امکان انجام کنش سنتی یا عاطفی محتمل است.
    لازم به ذکر است، دسته‌بندی‌های مختلفی که وبر با توجه به مفاهیمی همچون مشروعیت، روابط، انجمن‌ها، تشکل و نظارت صورت داده است (رجوع کنید به وبر، 1374)، مبنای تعیین دوره‌های تاریخی قرار نمی‌گیرد. وبر، به‌واقع درصدد است تا با کمک این مفاهیم، صورت‌بندی‌ها و شیوه‌های زندگی اجتماعی را در بخش‌ها و نهادهای مختلف اجتماعی، همانند اقتصاد، حقوق، علم و خانواده به‌شکل روشنی توضیح دهد. مطابق این دیدگاه، عقلانیتْ عنصری غیرمادی و برخاسته از روح انسانی است که نه وابسته به مجموعه‌های جامعه‌ای، فرهنگی و تاریخی، بلکه به‌مثابة نوعی ویژگی‌ انسان‌شناختی در ورای تاریخ در نظر گرفته شده است (کالبرک، 1383، ص 46). عقلانیت از این حیث، عنصر ثابتی است که در همة مراحل حضور دارد و یکی از ارکان مقوّم نظریه‌های تکامل اجتماعی محسوب می‌شود.
    وبر، برخلاف دیدگاه تکاملی مارکس که سعی داشت وجهی از هستی مادی‌ـ‌‌اجتماعی انسان، یعنی شیوة تولید را مبنای نظریة تکاملی خود قرار دهد، درصدد است تا وجهی از هستی غیرمادی‌ـ‌اجتماعی انسان، یعنی عقلانیت به‌عنوان استعدادی سیال و جمعی و نه به‌عنوان خصیصه‌ای فردی یا محصول فعل و انفعالات مغزی یک فرد (محمدی، 1382، ص 13 و 19) را مبنای نظریة تکاملی خود قرار دهد. ازاین‌رو، وبر به‌عنوان یک اندیشمند تکامل‌گرا ‌ـ ‌به‌معنای تکامل روح، نه تکامل داروینی‌ـ سعی دارد روند تکاملی جوامع را بر اساس عقلانیت توضیح دهد؛ عقلانیتی که در پرتو آن، نظام‌ باورها و ارزش‌ها به‌طور فزاینده‌ای جهان‌شمول و پیچیده می‌شوند (کرایب، 1386، ص 382 و 384). 
    یکی از وجوه مهم نظریة تکامل اجتماعی وبر را باید در نوع نسبتی که وی میان مراحل مختلف اجتماعی در جریان صیرورت و دگرگونی زندگی اجتماعی انسان‌ها ملاحظه می‌کند، جست‌وجو کرد. از دید وبر، نسبت بین مراحل، هم گسست و هم تداوم است. اگر در اثر تحول زندگی اجتماعی، مرحله‌ای با خصوصیات و ویژگی‌های خاص در عرصه‌های مختلف اجتماعی و نهادی، همانند اقتصاد، حقوق، علم و خانواده فروریزد و مرحلة جدیدی با خصوصیات و ویژگی‌های متفاوت شکل ‌گیرد، «گسست» واقع شده است؛ و اگر این ویژگی‌ها و خصوصیات جدید، همچنان بر بنیان عقلانیتی که در مراحل قبل نیز حضور داشته است‌، سرشته شده باشند، «تداوم» واقع شده است. وبر همچنین بر دو مؤلفة عقلانیت و زمینه‌های فرهنگی‌ـ‌اجتماعی تحقق آن، تأکید دارد. بر این اساس، نظریة تکامل اجتماعی وی، نظریه‌ای دارای خصیصة عام‌گرایی و خاص‌گرایی تلقی می‌شود. عام بودن آن به‌دلیل تأکید وبر بر تکامل ویژگی‌ روان‌شناختی عقلانیت، به‌عنوان خصیصه‌ای سیال و مشترک بین همة انسان‌هاست. ازاین‌رو، سیر تکاملی آن را می‌توان در همة جوامع با فرهنگ‌های مختلف پیگیری كرد (کالبرک، 1389، ص 47). خاص بودن آن نيز به این دلیل است که وبر بر خلاف اسپنسر، دورکیم و مارکس که سعی داشتند الگوی تکامل اجتماعی مورد نظر خود را به همة جوامع تعمیم دهند، الگوی تکامل سنخ‌های چهارگانة کنش اجتماعی در قالب مراحل تاریخی چهارگانه ـ به‌ترتیب ذکر شده‌ـ و در جهت رشد فزایندة عقلانیت صوری را تنها مختص اروپای غربی می‌داند (وبر، 1385، ص 32ـ33). ازاین‌رو، سیر پیش‌روندة عقلانیت در جوامع دیگر با فرهنگ‌های مختلف، به گونه‌‌های دیگری قابل ترسیم است. بر این اساس، بنیان نظریة‌ وبر در این سؤال متبلور است که چرا نهادهای اجتماعی در جهان غرب در یک روند پویای تاریخی، بیش‌ازپیش عقلانی شده‌اند؛ درحالی‌که در دیگر نقاط جهان، موانع نیرومندی از بروز چنین تحولی جلوگیری ‌کرده است؟ (آرون، 1386، ص 643؛ ریتزر، 1374، ص 33ـ34).
    ازاین‌رو وبر علاوه بر تکامل زندگی اجتماعی و مکانیسم‌های تحقق آن، به تحولات حیات درونی انسان‌ها در کنار تحولات زندگی اجتماعی نیز دل‌مشغول بود. وبر همچنین برخلاف تکامل‌گرایانی همچون اسپنسر و دورکیم ـ که تکامل اجتماعی را صرفاً به فرایندی از صیرورت و تحول تک‌سویة واقعیت‌های اجتماعی تفسیر می‌کردند‌ـ تکامل اجتماعی را به فرایندی از صیرورت و تحول دوسویة انسان‌ (روح انسانی) و ساختارهای اجتماعی تفسیر می‌کند که طی آن، هم ظرفیت‌های درونی انسان‌ها و هم ساختارهای اجتماعی به درجاتی از پیشرفت و تحول نائل می‌شوند. به بیان دیگر، وبر برخلاف اسپنسر و دورکیم، که تکامل اجتماعی را به‌مثابة نوعی پویایی اجتماعی، بدون مشارکت و دخالت عوامل انسانی‌ در نظر می‌گیرند (فروند، 1368، ص 96)، تکامل اجتماعی را به‌مثابة فرایندهایی از ارتباطات متقابل میان استعدادهای درونی انسان‌ها و صورت‌های اجتماعی در نظر می‌گیرد (دیلینی، 1387، ص 211). ازاین‌رو انسان‌ها در این فرایند، به‌گونه‌ای آگاهانه و ارادی هم استعدادهای درونی خود را شکوفا می‌سازند و هم به‌تبع تکامل استعدادهای خود، صورت‌های اجتماعی را تکامل می‌بخشند.
    همچنین در رابطه با نظریة تکاملی وبر، توجه به دو نکته حائز اهمیت به‌نظر می‌رسد: اول اینکه غالب اندیشمندان تکامل‌گرا، روند صیرورت و تغییرات تکاملی جوامع را با تکیه بر برخی مفروضات اثبات‌نشده، مثل جبری بودن، تک‌خطی بودن و یکسانی الگوی تکامل در همة جوامع مطرح کرده‌اند (غفاری و ابراهیمی لویه، 1391، ص 68). مخالفان و منتقدان نظریه‌های تکاملی نیز عمدتاً همین تلقی‌ها و مفروضات را مورد خدشه قرار داده‌اند (کرایب، 1386، ص 362). وبر نیز همة این پیش‌فرض‌ها را نقد كرده است (فروند، 1386، ص 15 و 34).
    دوم اینکه نظریه‌های تکاملی از دو جهت متضمن نوعی ارزش داوری‌اند: الف) درغالب این نظریه‌ها، ویژگی «ارتقا و پیشرفت»، به‌معنای بهتر بودن و برتری صورت‌ها و مراحل بعدی جامعه نسبت‌به صورت‌ها و مراحل قبلی آن تلقی و تفسیر شده است. وبر در این خصوص، صرفاً بر ویژگی تخصصی شدن و افزایش کارآمدی صورت‌های بعدی جامعه نسبت‌به صورت‌های قبلی ـ که به‌لحاظ ارزشی خنثی هستند‌ـ تأکید دارد (وبر، 1382، ص ‌55ـ56). ب) همان‌گونه‌که در بحث غایت تکامل اجتماعی اشاره خواهد شد، برخی از اندیشمندان تکامل‌گرا، تکامل اجتماعی را علاوه بر ابعاد ساختاری، به‌ابعاد ارزشی نیز بسط داده‌اند؛ درحالی‌که وبر روند تکامل اجتماعی را صرفاً به ابعاد ساختاری جامعه با شاخص پیچیدگی و تخصصی شدن فزاینده محدود کرده و به تکامل ارزشی جامعه، یعنی پیشرفت و کمال جامعه در اموری همچون ارزش‌ها و هنجارهای اخلاقی، قدسی و انسانی، التفاتی ندارد (فروند، 1368، ص 24). ازاین‌رو از دید وبر: 
    تکامل اجتماعی فرایندی به‌هم‌پیوسته‌ از صیرورت و تحول مراحل و صورت‌بندی‌های مختلف اجتماعی است که در اثر آن، هم انسان‌ها و هم صورت‌های اجتماعی در فرایندی از تأثیر و تأثرات متقابل، در طی مراحلی به درجاتی از پیشرفت و ترقی نائل می‌شوند؛ نسبت این مراحل در ساحت ظرفیت‌های حیات درونی انسان‌ها به‌صورت تداوم (افزوده شدن مستمر بر ظرفیت‌های عقلانی انسان ضمن حفظ جوهر اولیه) و در ساحت صورت‌های اجتماعی به‌صورت گسست (فروپاشی نظم سابق و شکل‌گیری نظم جدید با خصوصیات و ویژگی‌های انحصاری) محقق می‌شود.
    3. عامل محوری تکامل اجتماعی
    وبر علیت را به احتمال وقوع رخدادی مقارن یا متعاقب رخدادی دیگر تفسیر می‌کند (دیلینی، 1387، ص 211). گاه به‌اشتباه چنین تصور می‌شود که وبر با کاربرد مفهوم علیت در امور انسانی مخالف است؛ درحالی‌که وبر، هم به علیت تاریخی و هم به علیت جامعه‌شناختی با تعریف خاص اعتقاد دارد (کوزر، 1379، ص 308). از دید وبر، صیرورت و تحول جامعه در مراحل چهارگانة ذكر شده، به‌صورت تصادفی و اتفاقی رخ نمي‌دهد و همواره عوامل متعددی در این گذار مؤثر بوده‌اند که باید با رویکرد چند‌علتی به شناسایی و توضیح آنها پرداخت. از دید وی، در تبیین رویدادها و تحولات اجتماعی نباید و نمی‌توان صرفاً بر یک عامل تأکید کرد. بی‌شک، در وقوع تحولات اجتماعی عوامل متعددی دخالت دارند که ممکن است از میان آنها یکی نقش تعیین‌کننده و برجسته‌تری داشته باشد. وبر تحت تأثیر ایدة ذهن‌گرایی (فلسفة ایدئالیسم) از میان عوامل متعدد تأثیرگذار در تحولات تکاملی جامعه، نقش تعیین‌کننده‌ای برای باورها و ارزش‌ها به‌عنوان عوامل غیرمادی قائل است و سعی دارد دیدگاه خود را در ضمن بحث از نقش اخلاق پروتستانی در بروز و ظهور روح سرمایه‌داری اثبات و تأیید كند (وبر، 1385، ص 59). بر این اساس، وبر به‌دلیل تأکید بر ذهن‌گرایی، سعی دارد نشان دهد که عامل تعیین‌کنندة تحولات اجتماعی، ایده‌ها و اندیشه‌هايند؛ اگرچه عوامل دیگری نیز در این راستا نقش دارند (کرایب، 1386، ص 55). به بیان دیگر، دیدگاه وبر در برجسته‌سازی نقش ایده‌ها در کنار سایر عوامل مؤثر در تحولات اجتماعی، در مقابل دیدگاه مارکس قرار دارد که به‌صورت انحصاری بر عوامل مادی، روابط اقتصادی و شیوة تولید به‌عنوان عوامل تعیین‌کنندة تحولات اجتماعی تأکید می‌کرد (وبر، 1385، ص 192). از دید وبر، مارکس برای درک تحولات اجتماعی (زنجیرة علّی خاصي که از زیرساخت اقتصادی به روساخت سیاسی ـ فرهنگی امتداد دارد)، مدلی بسیار ساده ارائه کرده است. وی در مقابل، معتقد است که عوامل مؤثر بر تحولات اجتماعی، اگرچه بر یکدیگر تأثیر و تأثر متقابل دارند، اما هر كدام استقلال نسبی نیز دارند (کوزر، 1379، ص 312). به بیان دیگر، وبر سعی دارد نشان دهد که ایده‌های ذهنی و ساختارهای اجتماعی از جنبه‌ها و جهات مختلف با یکدیگر در ارتباط‌اند و روابط علّی دو‌سویه‌‌ای میان آنها برقرار است (دیلینی، 1387، ص 212). 
    وبر به‌اقتضای موضع ذهن‌گرایی و با اعتقاد به اینکه باورهای دینی در قالب ارزش‌ها و هنجارها نقش برجسته‌ای در تحولات اجتماعی دارند، به بررسی تحولات اروپای غربی و روند شکل‌گیری نظام سرمایه‌داری می‌پردازد (وبر، 1385، ص 115). وبر در همین ارتباط، تأثیر مذهب پروتستان با روایت کالوین را در پدید آمدن روح سرمایه‌داری توضیح مي‌دهد و ربط علّی میان پارساگرایی (پیوریتنیسم) و پیش‌فرض‌های روان‌شناختی و فرهنگی «روح» حاکم بر سرمایه‌داری مدرن را نتیجه می‌گیرد (دیلینی، 1387، ص 217). به بیان دیگر، وبر درصدد بر‌آمد تا نوع رابطة میان یک اخلاق مذهبی خاص و نوع خاصی از روحیه یا طرز فکر سرمایه‌داری را بررسی كند (پارکین، 1389، ص 56). وبر در ابتدا انواع گوناگونی از سرمایه‌داری را برمی‌شمرد و ادعا می‌کند که هر یک را می‌توان دارای روح متناسب و خاص خود فرض کرد (همان). بااین‌حال، سرمایه‌داری مورد تحلیل وبر، نوعی سرمایه‌داری دارای سازمان عقلانی سرمایه‌دارانة آزاد است که درجست‌وجوی به حداکثر رساندن منافع خود، به‌گونه‌ای عقلانی و سنجیده عمل می‌کند (وبر، 1385، ص 28ـ30). وبر سپس پروتستانتیسم و شاخه‌های مختلف آن را که به آموزة سرنوشتِ مقدّر معتقدند، معرفی می‌کند و نتیجه می‌گیرد که این کالونیسم است که به‌دلیل دارا بودن مؤلفه‌هایی همچون سخت‌کوشی، صرفه‌جویی، گردآوری ثروت بدون مصرف تجملی و مباهات به توفیق اقتصادی، در ایجاد روحیة سرمایه‌داری نقش داشته است (دیلینی، 1387، ص 217ـ219). وبر در نهایت به این نتیجه می‌رسد که تعلیمات کالونیستی، نیرویی فعال و تعیین‌کننده در خلق روحیة سرمایه‌داری به‌شمار می‌آید (پارکین، 1389، ص 59). ازاین‌رو می‌توان ادعا کرد که ارزش‌ها و هنجارهای برآمده از مذهب کالونیسم (معرِّف دورة عقلانیت معطوف به ارزش) در شکل‌گیری ارزش‌ها و هنجارهای نوین در قالب روح سرمایه‌داری جدید (معرِّف دورة عقلانیت معطوف به هدف) قویاً مؤثر بوده است.
    4. غايت تکامل اجتماعی
    روند تحولات تکاملی جامعه به دو صورت قابل بررسی است: اول یافتن پاسخ برای این سؤال ‌که آیا جامعه از ابتدا تا کنون همواره در مسیر تکاملی طی طریق کرده است؟ دوم یافتن پاسخ برای این سؤال ‌که آیا جامعه در آینده نیز سیر تکاملی مفروض را ادامه خواهد داد؟ پاسخ به سؤال دوم، یعنی روند تکاملی جوامع در آینده، که همواره با سؤالات و ابهامات متعددی همراه است، مورد نظر این بخش است. به بیان دیگر، در این بخش به این نتیجه خواهیم رسید که روند تکاملی تحولات جامعه که از گذشته شروع شده و تا کنون نیز ادامه یافته‌ است، در آینده نیز امتداد خواهد یافت. 
    بررسی غایت سیر تکاملی جوامع، از دو منظر قابل بررسی است: اول، امکان یا عدم امکان اثبات علمی روند تحولات تکاملی جامعه در آینده است. از دید برخی اندیشمندان، حتی اگر بپذیریم که روند تحولات جوامع از گذشته تا کنون، رو به پیشرفت و تکامل بی‌وقفه بوده است، از نظر علمی نمی‌توان نتیجه گرفت که سیر آیندة تحولات جوامع نیز همچنان تکاملی خواهد بود. به بیان دیگر، پیشرفتی که تا کنون در جوامع به ظهور رسیده، حداکثر مبیّن یک «میل» است، نه یک قانون. «میل»ها تنها مبیّن وضعیت گذشتة پدیده‌ها هستند، نه آیندة آنها (سروش، 1361، ص 123ـ128). این اشکال حاصل نقد پوپر بر تاریخی‌گری است. مخالفت وی با تاریخی‌گری، ادعای هر نوع پیش‌بینی دربارة تحـولات آتـی تـاریخ بـر اسـاس وضعیت گذشـتة آن را مـورد انتقـاد قـرار می‌دهد. این اشکال متوجه پروژة فکری مارکس است که سعی داشت روند تحولات جوامع در آینده را به‌صورت قطعی و تفصیلی پیش‌بینی کند. از دید وبر، امور انسانی نیز مشمول اصل علیت‌اند؛ یعنی می‌توان کنش‌های اجتماعی انسان را در چهارچوب یک نظم علّی و معلولی تبیین کرد؛ چه اگر فرض ما این باشد که سازمان‌ های اجتماعی و جامعه به‌عنوان مجموعه‌ای از افراد به‌طور تصادفی کنش‌هایی را انجام می‌دهند، در آن صورت هیچ تحقیق علمی دربارة آنها نمی‌توان انجام داد. آنچه تحقیق علمی را ممکن می‌سازد و کنش انسان‌ها را پیش‌بینی‌پذیر می‌کند، این فرض است که انسان‌ها به‌گونه‌ای عقلانی (هدف‌ـ‌‌‌وسیله) اقدام به کنش می‌کنند و جهان را به‌شیوه‌ای منسجم سازمان می‌دهند (کرایب، 1386، ص 96). وبر بر همین اساس تلاش می‌کند تا نقش علّی باورهای دینی در خلق روحیة سرمایه‌داری را تبیین کند. بااین‌حال، وی علیت را بر حسب احتمال [ونه ضرورت] توضیح می‌دهد (کوزر، 1379، ص 308). بر این اساس می‌توان گفت که باورهای دینی ياد شده زمینه و شرایطی به‌وجود آوردند که احتمال ظهور روحیة سرمایه‌داری در آن افزایش یافت. ازاین‌رو بحث دربارة رابطه علّی میان یک وضعیت معین و یک رویداد معین، در تلقی وبر، به این معناست که وضعیت مذکور، پیدایش رویداد مورد نظر را نه لزوماً اجتناب‌ناپذیر، بلکه محتمل می‌سازد. البته درجة احتمال در این رابطه، برحسب اوضاع و احوال مختلف پدیده‌ها متفاوت است (آرون، ۱۳۸۶، ص ۵۵۹). اتخاذ چنین رویکردی به موضوع علیّت در پدیده‌های انسانی، ناشی از موضع ذهن‌گرایی وبر است. مطابق این ایده، انسان‌ها متأثر از ماهیت غیرمادی خود، موجوداتی خلاق و دارای ارادة آزادند و ازاین‌رو نمی‌توان آنها را همانند موجودات طبیعی تابع یک نظم علّی و معلولی دقیق و تخلف‌ناپذیر در نظر گرفت (پالمر، 1389، ص 311). گفتنی است که اعتقاد به علیّت احتمالی، به‌معنای نفی هرگونه پیش‌بینی وضعیت آیندة جوامع از سوی وبر نیست؛ چه به اعتقاد وی، سیر فزاینده عقلانیت و توسعة دیوان‌سالاری به‌نحوی انعطاف‌ناپذیر همچنان ادامه خواهد یافت. با وجود این، روند مذکور به‌تنهایی برای پیش‌بینی قطعی و تفصیلی سیر تحولات جوامع در آینده کفایت نمی‌کند (آرون، 1386، ص 587). جالب اینکه وبر به‌رغم اعتقاد به علیت احتمالی، رشد فزایندة عقلانیت صوری در قالب دیوان‌سالاری و اقتدار حقوقی‌ـ‌عقلانی را در فرهنگ غرب به‌دلیل شرایط و اقتضائات خاص آن، گریزناپذیر و حتمی می‌داند.
    دوم، از جهت تعیین قلمرو عرصه‌ها و بخش‌هایی از جامعه است که در آنها تکامل به‌وقوع خواهد پیوست. نظریه‌های تکاملی، روند تحولات تکاملی جوامع را به‌مثابة جریان و حرکتی امتدادی در نظر می‌گیرند که از نقطه‌ای آغاز مي‌شود و پس از پیمودن مراحلی، در نهایت به مقصد و غایتی معین وصول می‌یابد. بااین‌حال، مرحلة غایی و ویژگی‌های غایت مفروض برای جوامع در این روند، از دید طرفداران نظریة تکاملی، متفاوت است. به بیان دیگر، نظریه‌های تکاملی هرچند در اصل روند پیشرفت و ترقی بی‌وقفة جوامع انسانی اشتراک نظر دارند، اما در تعیین قلمرو عرصه‌هایی که جوامع در آنها تکامل می‌یابند و نیز در غایت این سیر، اختلاف نظر دارند.
    مطابق آنچه بیان شد، از دید وبر، تکامل جامعه صرفاً در رشد عقلانیت صوری جریان دارد. این عقلانیت به‌موازات رشد، به سایر عرصه‌ها و بخش‌های جامعه نیز تسری و گسترش می‌یابد (کوزر، 1379، ص 316). ازاین‌رو با نفوذ و گسترش عقلانیت صوری در بخش‌های مختلف جامعه، همچون نظام علمی، حقوقی و اقتصادی، شاهد تخصصی شدن، پیچیدگی و کارآمدی فزایندة آنها در روند تکاملی جامعه خواهیم بود. بدیهی است که موضع وبر در خصوص سیر جوامع به‌سوی عقلانیت صوری فزاینده، هیچ‌گاه به‌معنای رشد عدالت توزیعی، برابری و صلح که از پیامدهای رشد عقلانیت ذاتی هستند، نیست (فروند، 1368، ص 24). وبر به‌مقتضای این ایده که بحث دربارة ارزش‌ها از حیطة علم تجربی خارج است و اساساً با روش‌های علمی نمی‌توان دربارة آنها داوری کرد، معتقد است که روند رشد عقلانیت ذاتی در جوامع را نمی‌توان با روش‌های علمی رایج پیگیری کرد (وبر، 1376، ص 98). این موضع وبر به تکامل جوامع، در مقابل دیدگاه مارکس قرار دارد که معتقد بود جوامع علاوه بر تخصصی شدن و افزایش کارایی در بخش‌های مختلف، از نظر جنبه‌های انسانی همچون رهایی‌بخشی و عدالت نیز تکامل خواهند یافت. مطابق دیدگاه وبر، سیر بی‌وقفة جوامع مدرن به‌سوی عقلانیت فزاینده، نه‌تنها ملازمه‌ای با جنبه‌های رهایی‌بخشی انسان‌ها ندارد، که به احتمال زیاد، تهدیدی نیز برای آنها تلقی می‌شود (کوزر، 1379، ص 317). بر این اساس، ایدة تکاملی وبر مبنی بر رشد فزایندة عقلانیت صوری و تخصصی شدن عرصه‌های مختلف حیات، منافاتی با آموزة قفس آهنین وی در پایان تاریخ ندارد. رهایی کامل از این قفس آهنین، تنها با رشد متوازن گونه‌های عقلانیت و اصالت دادن به عقلانیت ذاتی در مقابل عقلانیت صوری و ابزاری است.
    همچنین از دید وبر، تکامل جوامع از حیث عقلانیت صوری و رشد فزایندة این نوع عقلانیت، پیامدهایی داشته و خواهد داشت که به دو مورد از مهم‌ترین آنها اشاره می‌شود: 1. افسون‌زدایی از جهان یا فرایند از میان رفتن تدریجی افسون‌ها تحت تأثیر عقلانی شدن فزایندة جامعه (کرایب، 1386، ص 101). از دید وبر، افسون‌زدایی و عقلانی شدن، دو روی یک سکه و دو وجه متناظر از فرایند صیرورت و تحول اجتماعی‌اند که با یکدیگر نسبت معکوس دارند؛ به این معنا که در طول تاریخ، هرچه بر جنبه‌های عقلانی کنش‌های انسانی افزوده شده، از وجوه و جنبه‌های افسونی و جادوگونة آنها کاسته شده است؛ 2. زوال تدریجی آزادی و اسارت انسان در قفس آهنین بروکراسی. به‌باور وبر، رشد فزایندة عقلانیت صوری، به شکل‌گیری فزایندة بروکراسی به‌عنوان نوع آرمانی عقلانیت صوری در جوامع رشدیافته منجر می‌شود (گیدنز، 1377، ص 761ـ762). جامعه در این مرحله از رشد خود، به میزان زیادی تجزیه‌شده، سازمان‌یافته، نظارت‌شده و غیرشخصی (بروکراتیک) می‌گردد (کینلاک، 1393، ص 152). اين وضعیت،‌ اگرچه موجب افزايش کارايي و کارآمدی و خلاقیت فزایندة بخش‌های مختلف مي‌شود، اما بازتاب آن در ابعاد مختلف زندگی انسان، موجب محدود شدن، بلکه زوال تدریجی آزادي‌های فردي می‌شود. ازاین‌رو جهان بوروکراتیزه‌شده، به‌مثابة قفس آهنینی می‌ماند که انسان گرفتار در آن، ناگزیر بخش قابل توجهی از آزادی‌های خویش را از دست می‌دهد. مجدداً تأکید می‌شود که میان ایدة تکاملی وبر در تلقی این نوشتار با آموزة قفس آهنین وی در پایان تاریخ، منافاتی نیست. این نتیجة تنازلی و انحطاطی، محصول جدایی عقلانیت ذاتی از عقلانیت صوری، و فربهی و تسلط عقلانیت صوری بر ابعاد مختلف حیات انسانی و اجتماعی در جامعة مدرن است. 
    نتيجه‌گيری
    1. واژة تکامل مفهومی است که دارای سه مؤلفة اصلی است: اول اینکه بر تحول بنیادی دلالت دارد؛ ازاین‌رو در مورد پدیده‌هایی به‌کار می‌رود که تحولات بنیادی را تجربه کرده‌اند و موجودیت سیال دارند. دوم اینکه بر وجود و بقای مستمر نوعی جوهر اولیه دلالت دارد. بنابراین، صرفاً در مورد پدیده‌هایی به‌کار می‌رود که علی‌رغم صیرورت و تحول بنیادین، از عنصر و مؤلفه‌ای ثابت برخوردار باشند که در همة مراحل تحول پدیده همچنان حضور داشته باشد. سوم اینکه بر ارتقا و پیشرفت نسبی دلالت دارد. بنابراین در مورد پدیده‌هایی به‌کار می‌رود که در ضمن تحولات پیاپی، مستمراً بر ظرفیت‌ها، اندوخته‌ها و داشته‌های آنها افزوده شده باشد.
    2. تکامل اجتماعی از دیدگاه وبر، فرایند/ فرایندهای به‌هم‌پیوسته‌‌ای از صیرورت و تحول مراحل و صورت‌بندی‌های مختلف اجتماعی است که در نتیجة آن، هم انسان‌ها و هم صورت‌بندی‌های اجتماعی در فرایندی از تأثیر و تأثرات متقابل، و در ضمنِ مراحلی متوالی به درجاتی از پیشرفت و ترقی می‌رسند. نسبت این مراحل در ساحت ظرفیت‌های حیات درونی انسان‌ها به‌صورت تداوم (افزایش تدریجی و مداوم ظرفیت‌های عقلانی انسان ضمن حفظ جوهر اولیه) و در ساحت صورت‌های اجتماعی به‌صورت گسست (فروپاشی نظم سابق و شکل‌گیری نظم جدید با خصوصیات و ویژگی‌های انحصاری) محقق می‌شود.
    3. وبر از میان عوامل متعدد تأثیرگذار بر تکامل اجتماعی، بر نقش باورها و ارزش‌ها به‌عنوان عناصر فرهنگی و غیرمادی تحت تأثیر ایدة ذهن‌گرایی خود تأکید کرده است. وبر این ادعای خود یعنی نقش باورهای دینی در تکامل اجتماعی را با بحث دربارة نقش اخلاقیات پروتستانی در بروز و ظهور روح سرمایه‌داری، اثبات و تأیید کرده است.
    4. به‌اعتقاد وبر، امور انسانی همانند امور طبیعی مشمول اصل و قانون علیت‌اند؛ با این تفاوت که علیت در امور انسانی، امری احتمالی [و نه ضروری] است. بر این اساس، غایت تکامل اجتماعی نیز صرفاً به‌صورت احتمالی و اجمالی قابل پیش‌بینی است، نه به‌صورت قطعی و تفصیلی. از دید وبر، غایت تکاملی برای جوامع غربی به‌دلیل رشد فزایندة عقلانیت صوری و تمهید سایر شرایط،‌ به‌صورت تقریباً اجتناب‌ناپذیری قابل پیش‌بینی است.
    5. ایدة تکاملی بودن روند رشد جوامع انسانی در فرایند تاریخی، به‌ویژه جوامع اروپایی در عصر غلبة سرمایه‌داری مدرن در پرتو رشد فزایندة عقلانیت صوری، منافاتی با اسارت غایی انسان در قفس آهنین خود‌ساخته، یعنی بورکراسی فزاینده به‌عنوان مظهر تمام‌عیار عقلانیت ابزاری، ندارد. 
     

    References: 
    • پارکین، فرانک، 1389، ماکس وبر، چ دوم، ترجمة شهاز مسمی‌پرست، تهران، ققنوس.
    • پالمر ریچارد، 1389، علم هرمنوتیک: نظریه تأویل در فلسفه‌های شلایرماخر، دیلتای، هایدگر، گادامر، چ پنجم، ترجمة محمد‌سعید حنایی کاشانی، تهران، هرمس.
    • پوپر،کارل، 1350، فقر تاریخی‌گری، ترجمة احمد آرام، تهران، خوارزمی.
    • توسلی، غلامعباس، 1376، نظریه‌های جامعه‌شناسی، چ ششم، تهران، سمت.
    • توفیق، ابراهیم، 1391، گفت‌وگو با دکتر ابراهیم توفیق دربارة جامعه‌شناسی تاریخي ایران:http://iranianstudies.org/fa/
    • خاتمی، محمود، 1396، مدخل فلسفه تکامل زیستی، تهران، علم.
    • دیلینی، تیم، 1387، نظریه‌های کلاسیک جامعه‌شناسی، ترجمة بهرنگ صدیقی و وحید طلوعی، تهران، نی.
    • روشه، گی، 1370، تغییرات اجتماعی، چ سوم، ترجمة منصور وثوقی، تهران، نی.
    • ریتزر، جورج، 1374، نظریه‌های جامعه‌شناسی در دوران معاصر، چ دوم، ترجمة محسن ثلاثی، تهران، علمی.
    • سروش، عبدالکریم، 1361، دانش و ارزش: پژوهشی در ارتباط علم و اخلاق، چ هشتم، تهران، یاران.
    • غفاری، غلامرضا و عادل ابراهیمی لویه، 1391، تغییرات اجتماعی، تهران، دانشگاه پیام نور.
    • فروند، ژولین، 1368، جامعه‌شناسی ماکس وبر، چ دوم، ترجمة عبدالحسین نیک‌گهر، تهران، رایزن.
    • کار ادوارد، هالت، 1350، تاریخ چیست، ترجمة حسن کامشاد، تهران، خوارزمی.
    • کارگر، رحیم، 1383، آینده جهان، قم، بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود.
    • کالبرک، اشتفان، 1383، «انواع عقلانیت از دیدگاه ماکس وبر؛ بنیادهایی برای تحلیل فرایندهای عقلانی شدن در تاریخ»، معرفت، ش 80، ص 45-63.
    • کالینز، رندال، 1386، «نظریه تطورگرایی در جامعه‌شناسی»، محمد‌جواد محسنی، معرفت، ش 116، ص 25-47.
    • کرایب، یان، 1386، نظریة اجتماعی کلاسیک، چ سوم، ترجمة شهناز مسمی‌پرست، تهران، آگه.
    • کلانتری، عبدالحسین، 1386، «معنا در جامعه‌شناسی و مطالعات فرهنگی»، علوم اجتماعی، سال چهارم، ص 125-101.
    • کوزر، لوئیس، 1379، زندگی و اندیشه بزرگان جامعه‌شناسی، چ هشتم، ترجمة محسن ثلاثی، تهران، علمی.
    • کینلاک، گراهام سی، 1393، نظرية جامعه‌شناختی تکوین دیدگاه‌ها و پارادایم‌های اصلی آن، ترجمة غلامرضا جمشیدیها و سید‌رحیم تیموری‌، تهران، جامعه‌شناسان.
    • گولد، جولیوس، و ویلیام ل. کولب، 1376، فرهنگ علوم اجتماعی، ویراستار محمد‌جواد زاهدانی مازندرانی، تهران، مازیار.
    • گیدنز، آنتونی، 1363، دورکیم، ترجمة یوسف اباذری، تهران، خوارزمی.
    • ـــــ ، 1377، جامعه‌شناسی، چ چهارم، ترجمة منوچهر صبوری، تهران، نی.
    • محمدی، رحیم، 1382، درآمدی بر جامعه‌شناسی عقلانیت، تهران، باز.
    • والش، دبلیو.اچ، 1363، مقدمه‌ای بر فلسفه تاریخ، ترجمة ضیاء‌الدین علایی طباطبایی، تهران، امیرکبیر.
    • وبر، مارکس، 1376، دانشمند و سیاستمدار، چ دوم، ترجمة احمد نقیب‌زاده، تهران، دانشگاه تهران.
    • ـــــ ، 1374، اقتصاد و جامعه، ترجمة عباس منوچهری، مهرداد ترابی‌نژاد و مصطفی عمادزاده، تهران، مولی.
    • ـــــ ، 1382، روش‌شناسی علوم اجتماعی، ترجمة حسن چاوشیان، تهران، مرکز.
    • ـــــ ، 1385، اخلاق پروتستانی و روح سرمایه‌داری، چ سوم، ترجمة عبدالکریم رشیدیان و پریسا منوچهری کاشانی، تهران، علمی و فرهنگی.
    • ـــــ ، 1387، دین، قدرت، جامعه، چ سوم، ترجمة احمد تدین، تهران، هرمس.
    • وبر، ماکس و همكاران، 1379، عقلانیت و آزادی، ترجمة ید‌الله موقن و احمد تدین، تهران، هرمس.
    • هیوز، استیوارت، 1369، آگاهی و جامعه، ترجمة عزت‌الله فولادوند، تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی.
    • آرون، ریمون، 1386، مراحل اساسی سیر اندیشه در جامعه‌شناسی، چ هشتم، ترجمة باقر پرهام، تهران، علمی و فرهنگی.
    • آگ‌برن ویلیام فیلدینگ و نیم‌کف، 1380، زمینة جامعه‌شناسی، چ سیزدهم، ا. ح. آریان‌پور، تهران، گستره.
    • ایمان، محمدتقی، 1391، فلسفه روش تحقیق در علوم انسانی، قم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه.
    شیوه ارجاع به این مقاله: RIS Mendeley BibTeX APA MLA HARVARD VANCOUVER

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    شرف الدین، سیدحسین، اسدی، حسین.(1399) ایدئالیسم و نقش آن در تکوین نظریه‌ی تکامل اجتماعی ماکس وبر. فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 11(4)، 103-120

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    سیدحسین شرف الدین؛ حسین اسدی."ایدئالیسم و نقش آن در تکوین نظریه‌ی تکامل اجتماعی ماکس وبر". فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 11، 4، 1399، 103-120

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    شرف الدین، سیدحسین، اسدی، حسین.(1399) 'ایدئالیسم و نقش آن در تکوین نظریه‌ی تکامل اجتماعی ماکس وبر'، فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 11(4), pp. 103-120

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    شرف الدین، سیدحسین، اسدی، حسین. ایدئالیسم و نقش آن در تکوین نظریه‌ی تکامل اجتماعی ماکس وبر. معرفت فرهنگی اجتماعی، 11, 1399؛ 11(4): 103-120