روششناسی بنیادین نظریه فرهنگی پیتر.ال.برگر
Article data in English (انگلیسی)
1. مقدمه
پرداختن به برگر از اهميت ویژهای برخوردار است. وي امروزه در زمرة جامعهشناسان برجسته غربي و داراي يک نظام فکري منسجم است؛ بهگونهايکه همة انديشههاي متأخر او، بر پايه کتاب ساخت اجتماعي واقعيت، يعني بنيان فکري و فلسفي او، شکل گرفته و همة تحليلها و نظريات وي، از بنيادهاي فلسفي و روششناختي پديدارشناسانه الهام ميگيرد. برگر، منشأ تحولات و نگرشهايي جديد در جامعهشناسي است. وي آراي بسيار گسترده و مکتوبات و ادبيات بسيار وسيعي دارد. صرفنظر از داوري ما نسبت به دیدگاههای برگر، اين نوع پايبندي به بنيانهاي فکري و فلسفي، تقريباً در همة آثار و انديشهها ميتواند الگويي براي پژوهشگراني باشد که در حوزههاي علمي معرفتي قلم ميزنند.
در این پژوهش، از روش روششناسی بنیادین بهره ميبريم؛ زیرا این روش ما را در شناسایی مجموعهاي از مبادی و اصول موضوعهای که نظریه فرهنگی برگر، بر اساس آنها شکل گرفته، یاری میرساند و پيامدهاي منطقي مبادي و اصول موضوعه را نسبت حوزة معرفتی برگر بیان میکند. درصورتيكه نظريه او از مبادي اعلان شده عدول كرده باشد، خطاهاي روششناختي آن را نیز بيان ميكند. علاوهبراین، این روش زمينه نقدهاي مبنايي آن را نیز فراهم میآورد (پارسانیا، 1392). در این مقاله، بر اساس این روش، ابتدا مباني غيرمعرفتي و معرفتي، كه در تكوين نظريه فرهنگي برگر تأثيرگذار هستند، تبيين ميشود. سپس، مراحل شکلگیری نظرية فرهنگي برگر بر اساس مباني مذکور مورد بررسی قرار میگیرد. سرانجام، اين نوع روششناسی، با رویکرد اسلامی مورد ارزيابي اجمالي قرار ميگيرد.
2. چارچوب نظري؛ روششناسی بنیادین
روششناسی بنیادین، چارچوب و مسیری را برای تکوین علم پدید میآورد که از آن با عنوان «روششناسی بنیادین» میتوان یاد کرد. این روش، ناظر به روشی است که نظریه در مسیر آن تولید میشود (پارسانیا، 1392). يك نظريه براي آنکه در جامعة علمي به صورت يك نظريه علمي مطرح شود، به برخي از عوامل و زمینههاي اجتماعي و فردي نيازمند است. نظريه، همواره از طريق افراد به عرصة حيات جمعي وارد ميشود. به همين دليل، زمينههاي فردي دانشمندان نيز در پيدايش و ظهور نظريه دخالت دارد. ازاینرو، برای ورود به بحث اصلی مقاله، لازم است چارچوب این روش، که در قالب دو زمینه مهم معرفتی و غیرمعرفتی تبیین شده است، از لحاظ مفهومی تعریف شود سپس، بر اساس همین چارچوب، نظریه فرهنگی برگر روششناسی شود.
1-2. زمینههاي وجودي معرفتي
هر نظريه به حسب ذات و نفسالامر خود، از يك مجموعه لوازم و روابط منطقي برخوردار است و مبتني بر برخي اصول موضوعه و مبادي هستيشناختي، معرفتشناختي و انسانشناختي است. ازاینرو، نظریه بر اساس روش خاصي، كه متأثر از آن مبادي است، شكل ميگيرد و ملزومات منطقي خاص خود را نيز داراست. ازاینگونه عوامل، كه ربط منطقي نيز با نظريه دارند، با عنوان «عوامل و زمینههاي معرفتي» ياد میشود. زمينههاي معرفتي شامل مبادي، رويكردها و مكاتب میشود. تحقق زمينههاي فوق، شرط لازم براي پديد آمدن مفاهيم و ساختار معرفتي نظريه است (پارسانیا، 1392، ص 7).
2-2. زمینههاي وجودي غیرمعرفتی
مبادی وجودی غیرمعرفتی با آنکه به شیوههای منطقی شناخته میشوند، ربطی منطقی با نظریات علمی ندارند (همان). هر نظريهای در جهان علمي، علاوه بر زمينههاي معرفتي، از زمينههاي وجودي ديگري كه بيشتر جنبة انگيزشي و غيرمعرفتي دارند، نيز بهره ميبرد و بلكه تأثیر این زمینهها، كمتر از زمینههای معرفتي نيست. زمینههاي وجودي غيرمعرفتي را ميتوان اینگونه دستهبندی كرد:
الف. عوامل فردي: به این معنا که تكوين يك نظريه، به زمینههاي شخصيتي نظریهپرداز بازمیگردد. مانند نبوغ، انگیزههای شخصي، زمینههاي خانوادگي، تجربيات زيستي و خصوصيات رواني.
ب. عوامل اجتماعي: عواملی که خود بر عوامل وجودي فردي تأثيرگذارند. مانند عوامل اقتصادي، سياسي، نظامي، ايدئولوژيكی (همان).
3. روششناسی نظريه فرهنگي برگر
بر اساس چارچوب مذکور، در ادامه زمینههای معرفتی و غیرمعرفتی نظریه فرهنگی برگر، مورد واکاوی قرار میگیرد.
1-3. زمینههاي غیرمعرفتی
همچنانکه گذشت، در این بخش به عوامل فردی و اجتماعی، که در زمینههای غیرمعرفتی در نظریه برگر اثرگذار بودهاند، اشاره میشود.
1-1-3. عوامل فردی
برگر، یکی از جامعهشناسان برجسته غربي بهشمار میرود که داراي يک نظام فکري منسجم است. او در سال 1929 در وین اتریش، پا به عرصه وجود گذاشته است و مدت كوتاهي پس از جنگ جهاني دوم، برای ادامه تحصیلات به ایالات متحده آمريكا مهاجرت میکند. پس از اتمام دورة لیسانس در رشتة هنر از کالج واگنر، رشتة جامعهشناسی را برای ادامه تحصیل انتخاب میکند و در سال 1949، وارد مدرسه جدید تحقیقات اجتماعی در نیویورک میشود. او در سالهای 1950 و 1952، فوقلیسانس و دکتری خود را در آنجا به پایان میرساند (حسنزاده، 1385، ص 2-4). وی از 1956 تا 1958 استادیار دانشگاه کارولینای شمالی در ایالات متحده آمریکا و از 1958 تا 1963، استاد مدرسه الهیات هارتفود میشود. او در اثر همین فعالیتهای علمی و ارائه نظریات سازنده از چند دانشگاه، همچون دانشگاه ژنو و مونیخ، دکترای افتخاری دریافت میکند. از سال 1981 استاد جامعهشناسی و الهیات دانشگاه بوستون میشود و از 1985 به اینسو، در همان دانشگاه ریاست دانشکده مطالعات فرهنگ اقتصادی را بر عهده میگیرد (برگر، 1393الف، ص 7). برگر در سال 1992، جایزة مانز اسپربر را از سوی دولت اتریش، به دليل کمکهای قابل توجه او به حوزة فرهنگ، دریافت کرد (https://www.bu.edu). برگر مؤسسه فرهنگ، دین و امور جهانی را در سال 1985 در بوستون تأسیس کرد و برنامههای فکری و سیاسی مؤسسه را ساختار بخشید. این مرکز جهانی برای تحقیق، تحصیل و بورس تحصیلی در مورد دین و امور جهان بود (برگر، 2011، ص 5). برگر، یک محافظهکار مسیحی لوتری بود که کارش در الهیات، سکولاریزاسیون و مدرنیته بود. رویکرد او به جامعهشناسی نیز انسانگرایانه بود (همان). اما این فعالیتهای علمی و تغییر رشته (از هنر به جامعهشناسی) و تمرکز در حوزه جامعهشناسی، بيانگر یک تحول اساسی فکری است. شاید همین تحول فکری بود که جایگاه علمی او را رقم زد. فعالیت اساسی برگر از سال 1961، به بعد شروع میشود؛ زیرا اولین آثار او که حاصل سالها مطالعه، تدریس و تحصیل است، در همین سال منتشر شد. با ورود به دانشکده تحقیقات اجتماعی، تحت تأثیر پارادایم غالب بر علوم جدید، ازجمله جامعهشناسی قرار میگیرد. در نهایت، نظریة عرفی شدن را ارائه میدهد و مصرانه از آن دفاع میکند. اما همینکه تجربه سفر به کشورهای جهان سوم و حضور جدی دین در این جوامع را مشاهده میکند، زمینههای تردید در اندیشههای وي به وجود میآید (یوسفزاده، 1388، ص 38-40). این چرخش فکری او (1990)، که بیشتر تحت تأثیر سفرهای برونمرزی و آشنایی با تفکرات الهیاتی شخصیتهایی مثل شلایرماخر بود، سبب شد تا نظریات دوره اول او قوت و اعتبار خودشان را از دست بدهند؛ زیرا با افول سکولاریسم و وارد شدن دین در زندگی فردی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی، نظریة فرهنگی او نیز دستخوش تغییراتی شد. بنابراین، تجربه زیسته او، در کشورهای مختلف مسیر تکوین نظریههای او را نیز دچار تغییر میکند. هرچند نظریه فرهنگی او حاصل دورة اول فکری برگر میباشد.
بنابراين، میتوان گفت: برگر در دورة حیات خود، دو دورة فکری متفاوت داشته است: الف. دورة فکری دهة 60 كه با رويكرد معرفتشناسانه، به طرح نظرية سكولاريسم و بحران مذهب میپردازد. ب. دورة فکری دهة 90، كه پس از مشاهدة تأثیر مذهب در انقلابها، بهویژه انقلاب اسلامي ايران، در نظريات خود تعديل و افول سكولاريسم را مطرح میکند و از بازگشت دین، به حوزههای فردی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی بحث میکند. بر اساس این تجربه زیسته برگر، میتوان گفت: او هم یک جامعهشناس (در دورة اول فکری) است و هم یک متأله (در دورة دوم فکری). شاید همین ترکیب معرفتی او، عامل تحول اندیشهای او بوده باشد.
2-1-3. عوامل اجتماعی
مهمترین کار برگر در دورة اول فکری خود، که منجر به صورتبندی نظریه جامعهشناسی وی شد، نگارش کتاب ساخت اجتماعی واقعیت و دعوت به جامعهشناسی است. او در کتاب ساخت اجتماعی واقعیت، بین دو پارادیم جدا افتادة جامعهشناسی پیوند برقرار کرده است. یکی از آن پارادیمها، جامعه را یک امر عینی میداند که در این صورت، معرفتی صحیح خواهد بود که با شیوههای عینی و رئالیستی ثابت شود. پارادیم دیگر، جامعه را امری ذهنی و سوبژکتیو میداند که طبیعتاً روشهای معرفت ایدئالیستی را به دنبال دارد. برگر، با پیوند این دو پارادیم، جامعه را هم امری عینی میداند و هم امری ذهنی، که تبیین اینها در بخش برونیسازی و عینیسازی نظریه فرهنگی از نظر خواهد گذشت. یکی دیگر از کلیدیترین آثار او، یعنی کتابی که برگر را به شهرت رساند، اثری که اوج دوران سیاه مککارتیزم، یعنی جریان تحقیق و تفحص درباره کمونیسم در حوزههای مختلف، در آمریکا نوشته شد، کتاب دعوت به جامعهشناسی بود. دورانی که نه فقط روشنفکران چپ که هنرمندان، دانشمندان که حتی برخی از نظامیان در معرض تاختوتاز سرکوبگرانه مککارتیزم قرار گرفتند. او در این کتاب، با بیپروایی نظریات جامعهشناختی روز آمریکا را مورد نقد قرار میدهد و فرضهای پذیرفته شدة جهان را به چالش میکشد. وي نشان میدهد که چگونه جامعه کار درونیسازی و برونیسازی، که در بخش مراحل شکلگیری نظریه فرهنگی این مقاله به آنها پرداخته شده، انجام میدهد. او در اینکتاب، برای اثبات نظریههای خود به سراغ دیدگاههای چهرههای بزرگی چون دروکیم، ماکس وبر، زیمل و دیگران میرود. ازاینرو، جامعهشناسی را به علوم انسانی و حتی فلسفه پیوند میزند. هر دوی این کتابها که تحولی در عرصه جامعهشناسی بود، عمدتاً تحت تأثير فضاي حاكم بر جوامع علمي اروپايي و آمريكايي تدوین شده است.
2-3. زمینههاي معرفتي
در این بخش، به برخي اصول موضوعه و مبادي هستيشناختي، معرفتشناختی برگر که اساس نظریه او را شکل میدهد، ميپردازيم.
1-2-3. مبانی هستیشناختی
هستيشناسي برگر، مبتني بر نوعی نسبيگرايي است. از نظر او، دستيابي به هر نوع قطعيت در جهانی که همه چیز در آن در حرکت دائمی است، دشوار است (برگر و همكاران، 1378، ص 78-89). به اين معنا که واقعيتها و برساختهها، به هيچ معناي مطلقي «حقيقي» نيستند، بلکه تعريفی سيال دارند که در خلال تعاملهاي انساني و اجتماعي ساخته ميشوند. به عبارت دیگر، واقعيت اجتماعي با این نوع نگاه به هستی، حاصل توافقهاي نمادين – کنشي و معنايي است. برایناساس، برگر در هستیشناسی، دیدگاه سکولاری دارد و انسان را تکساحتي و محدود به این دنیا فرض میکند. ازاینرو، فرهنگ را برساخته بشر دانسته، معتقد است: انسان، فرهنگ را میآفریند (جلالیمقدم، 1379، ص 184). در همین راستا، در کتاب ساخت اجتماعی واقعیت نشان میدهد که مردم چگونه در کنش متقابل با یکدیگر، حقایقی را که باور دارند، به وجود میآورند. او استدلال میکند که افراد، برخی عقاید را سودمند مییابند و عقایدی را که سودمند نیستند، رد میکنند یا نادیده میگیرند (شارون، 1385، ص 136). اما این نوع هستيشناسي، که بريده از ماوراء طبيعت است، قادر نيست چتر معنا و نظم را در طبيعت و جامعه بشري بگستراند.
2-2-3. مبانی انسانشناختی
انسانشناسي برگر، زيربناي همة انديشههاي او را شکل ميدهد. اگر نظرية برگر با ديگران متفاوت است، به خاطر انسانشناسي اوست و اگر انسانشناسي او به خوبی تبيين شود، به اندیشه او در باب فرهنگ نیز میتوان دست يافت. از نظر او، انسان برخلاف موجودات دیگر، در بدو تولد موجودی ناتمام و رشد نایافته است. به دلیل همین بیثباتی نهادی و انعطاف، باید از طریق ساختن جهانی نظمدار، محیطی با ثبات دستوپا کند. او در بحث برونیسازی فرهنگ، به همین نکته اشاره میکند. برگر معتقد است: هیچ ساختار قابل اعتمادی برای هیچ سیستم اعتقادی در دنیای مدرن وجود ندارد. مردم خودشان را بدون هیچ لنگر برای درک خود از واقعیت انتخاب میکنند. او این حالت را «ذهن بیخانمان» مینامد. او این حالت را محصول دنیای مدرن میداند (برگر، 1974، ص 3).
بنابراین، از نظر او انسانیت برحسب جامعه و فرهنگ تغییر میپذیرد و هیچگونه ذات یا سرشت انسانی، به مفهوم بنیاد جوهری، از لحاظ زیستی ثابتی که تغییرپذیری شکلبندیهای اجتماعی- فرهنگی را تعیین کند، وجود ندارد. قالبی که این انسانیت در آن شکل میگیرد، معلول همان شکلبندیهای اجتماعی- فرهنگی و وابسته به تنوعات مختلف است (برگر، 1375، ص 75). به تعبیر خود برگر، آدمی به محض اينکه به ملاحظه پدیدههایی بپردازد که اختصاصی انسان هستند، به قلمرو اجتماعیات وارد میشود. انسانیت خاص آدمی و اجتماعی بودن او، به طرز جداییناپذیری در هم بافته شدهاند (همان، ص 78). او همچنین بر این باور است که جهان اجتماعي، به دست افراد و در كنش متقابل ساخته میشود. انسانها، به اشياء و رويدادها معنا میدهند. برگر تلاش كرده تا انسانهاي واقعيِ زنده و كنشگر را دوباره به صحنه انديشه اجتماعي بازگرداند. تز اصلي او اين بود كه افراد در تعاملات خود، از طريق فعالیتهای زباني و نمادینشان، جهانهای اجتماعي را خلق میکنند تا بدینوسیله، به وجود ذاتاً بیشکل و تعيّن نيافته آدمي هدف و انسجام بخشند (برگر، 1387، ص 54). در نگاه برگر، انسان کنشگری فعال است که در تعامل و رابطة مستقیم محیط و شرایط زندگی قرار دارد و درون شبکهای از معانی، باورها و ساختهای زبانی زندگی میکند (برگر، 1393 ب، ص 16).
3-2-3. مبانی معرفتشناختی
به نظر میرسد، برگر در دورة اول فکری بر اساس دیدگاه سکولار، در معرفتشناسی نیز دچار خطا شده و عرف را کانون توجه نظریهاش قرار داده است. او بیش از حد به عرف توجه نموده، از منابع معرفتی دیگر غفلت کرده است. برگر معانی مشترک، پذیرفته و عرف عام را شالودة سازمان اجتماعی میداند و توجه اصلی او، بیشتر به معانی کلی مشترک و صریحی است که از معانی متعلق به عرف عام پدید میآیند (کرایب، 1390، ص 123). همین توجه بیش از اندازة ایشان به «عرف»، موجب شده تا منابع معرفتی دیگر (مثل نقل و وحی) را نادیده بگیرد. زمانی که مرجعیت و اعتبار مراتب عالی عقل، دستخوش تردید و یا انکار قرار گرفته باشد، عوامل تعیینکننده عرف، به محدوده عوامل اجتماعی و سیاسی تقلیل مییابد. در این حال، همین عوامل گزارههای بنیادینی را که در حکم تاروپود عقل و علم ابزاری هستند، تعین میبخشند (پارسانیا، 1390، ص 63). به عبارت دیگر، از نظر برگر فرایند عرفیشدن با ظاهر شدن منابع و مراجع رقیب در کنار مرجعیت دینی آغاز و تا سلب هرگونه مشروعیت غیربشری، از حیات انسانی ادامه مییابد. در جامعه عرفی شده، تنها و آخرین مرجع مشروعیتبخش، خود جامعه و فردفرد اعضای آن است که بر اساس مصالح و منافع جاریه و دائماً متغیر تعیین میگردد (شجاعیزند، 1380، ص 246). برگر از جمله جامعهشناسانی است که در مهمترین آثار خود، عمدتاً بر بحثهای عرفیشدن متمرکز شده است (همان، ص 155).
در دورة دوم فکری، بیداری دینی که در کشورهایی مثل ایران اتفاق افتاد، سبب شد چرخشی اساسی در نظریه عرفیشدن و سکولاریزم وي پدیدار شود. وي به این نتیجه رسيد که انسان به لحاظ زیستی، درپی گستراندن سایبان مقدس بر عرصه گیتی است. بنابراین، این عرفیگرایی و مرجعیت عرف، سبب شده فرهنگ معاصر، دنیوی شده و پاسخگوی نیازهای انسانی نباشد (برگر، 1380، ص 28). او در این دوره، عرفیشدن و انکار معنای ماورائی را از عوامل بحران معنا در جوامع امروزی بهشمار میآورد. وي بر این باور است که علل بحران معنای مدرن، فرایندهای مدرنیزاسیون، تکثرگرایی، بخصوص با توجه به جوامع اروپایی، عرفیشدن است (برگر و لاکمن، 1395، ص 11). برگر همچنین اذعان میکند که من تحت تأثیر ناتوانی جهانبینی سکولار، به پرسشهای عمیقتر وضعیت بشری قرار گرفتم. پرسشهایی چون از کجا، آیا و چرا. به نظر میرسد، این پرسشها ازبیننرفتنی باشند و دینهای تقلبی سکولاریسم، تنها به صورتی کاملاً سطحی به آنها پاسخ میدهند (بروس، 2001، ص 96).
4-2-3. انديشههاي تأثیرگذار
برگر در اندیشه فرهنگی خود، از اندیشمندان متعددی بهره برده است. در این بخش، به اندیشههایی که در تکوین زمینههای معرفتی نظریه برگر اثرگذار بودهاند و به نوعی در تحولات فکری برگر نقش اثرگذاری داشتهاند، ميپردازيم. همچنانکه به اعتراف خودِ برگر و هم به استناد آنچه از آثار و انديشههاي وي استفاده ميشود، او از انديشهها شخصيتهاي بسياري تأثیر پذيرفته است که در اينجا به مهمترین آنها اشاره میشود.
مارکس
برگر در بحث «ازخودبيگانگي» و نيز «فرايند ديالکتيک» بین برونیسازی، عینیسازی و درونیسازی فرهنگ از کارل مارکس تأثیر پذيرفته است. بررسی فصل «دین و ازخودبیگانگی» کتاب سایبان مقدس شاهد این مدعاست. برگر به پیروی از مارکس معتقد بود: انسانها سرشت خود را از طریق اعمال اجتماعیشان میسازند. این خصلت انعطافپذیر و نامقدر سرشت بشری، شکل و هدف خود را از فرایندهای اجتماعی میگیرد. با وجود این، ممکن است انسان از جهان اجتماعیای که خود خلق کرده است، بیگانه شود. بیگانگی، برخلاف نظر مارکس، وضعیتی نیست که آدمی زیر سلطة جهانی واقعی از ابژهها (مانند کالا) قرار بگیرد، بلکه خصلت تقریباً طبیعی و گریزناپذیر جهانهای اجتماعیای است که انسان خلق میکند، و خصیصهای شبیه ابژه دارد. بر اساس همین مبنا، برگر در نظریه فرهنگی خود، فرایند عینیسازی را مطرح میکند که در بخش مراحل شکلگیری فرهنگ در این مقاله، به آن پرداخته میشود. او بر این باور است که سرچشمه نهادها بهمنزلة نتیجه توافق جاری میان افراد، فراموش شده است. بهگونهايکه جهان اجتماعی، بهمثابة نظم منسجم عینی تجربه میشود. بیگانگی، یا آنچه برگر «شیانگاری» میخواند، زمانی رخ میدهد که تصور شود نظم نهادی حیات خود را مستقل از نیازها و مقاصد انسانها در پیش گرفته است؛ هنگامی که جامعه چیزی جدای از پدیدآورندگانش و کنترلکنندة رفتار انسانها تلقی شود. شیانگاری نتیجة اجتنابناپذیر پویش نسلها است. زمانیکه نسل جدید، بر اساس نظم اجتماعی از پیش موجود و مسلم فرض شده، اجتماعی میشود، جهان اجتماعی امری طبیعی تلقی خواهد شد. اجتماعی شدن را فرایندی میخواند که از طریق آن، جهان عینی نهادهای اجتماعی به واقعیت ذهنی بسیار مهمی بدل میشود. در نتیجه، جهان نهادی ساختة اجتماع، توسط فرد و بهمثابة نظمی عینی و طبیعی درونی میشود. برگر، در راستای رویکرد مارکسیستی بر این باور بود که شیانگاری، هرگز بهطور کامل موفق نخواهد بود؛ زیرا انسانها کنترل ساختههای اجتماعیشان را دوباره به دست میگیرند و مجدداً به شکل عاملانی فعال و خلاق در میآیند. به عبارت دیگر، نسلهای مختلف تجربهها، ارزشها و امیدهای گوناگونی دارند. اختلافات میان نسلها موجب میشود که نسل جوانتر، مشروعیت و ضرورت نظم نهادی موجود را به چالش بکشد (سیدمن، 1386، ص 114). بهطورکلی، برگر در بحث ازخودبیگانگی و شیانگاری، که در قالب دیالکتیک مطرح شده، تحت تأثیر مارکس بوده است. او در نظریة فرهنگی خود، دیالکتیک بین ذهن و عین را در سه فرایند برونیسازی، عینیسازی و درونیسازی مطرح میکند.
دورکیم
برگر تلقي واقعيتهاي اجتماعي، بهمنزلة اشياء را مديون اميل دورکيم است: «دورکيم به ما ميگويد: نخستين و بنياديترين قاعده اين است که حقايق اجتماعي را بهمنزلة اشيا تلقي کنيم» (برگر و لاکمن، 1375، ص 29). برگر نیز مانند دورکیم، بر یگانه بودن جامعه سفارش میکند؛ یعنی بر این باورند که جامعه با انبوهی از واقعیتهای دگرگونیناپذیر در برابر ما قرار دارد. به عبارت دیگر، معتقدند: واقعیتهای اجتماعی مانند اشیاء هستند که همچون پدیدههای موجود در طبیعت در بیرون از ذهن ما قرار دارند (برگر، 1393 الف، ص 111). برگر بر این باور است که اگر نظر دورکیم را دنبال کنیم، جامعه مانند واقعیتی عینی در برابر ما قرار میگیرد و همة زوایای زندگی ما را دربر میگیرد. هر کاری که انجام میدهیم، از پیش تعیین میشود، از زبان گرفته تا آیینها، از باورهای مذهبی گرفته تا احتمال خودکشی. به عبارت بهتر، جامعه چونان شیئ و واقعیتی، بهویژه زورمندانه، در برابر ماست. نهادهای آن چارچوب کنشهای ما را تعیین میکنند و حتی چشمداشتهای ما را پدید میآورند. جامعه، تا زمانی به ما خدمات میدهد که پا را از گلیمی که برایمان بافتهاند، فراتر نگذاریم وگرنه با سازههای کنترلکننده، ما را وادار به پذیرش میکند (همان). به طور خلاصه، باید گفت: از نظر دورکیم، جامعه پیش از آغاز زندگی هریک از ما وجود داشته و پس از مرگ ما نیز وجود خواهد داشت. برگر در بخش برونیسازی و عینیسازی تحت تأثیر این اندیشه دورکیم قرار دارد.
وبر
نگاه برگر به جهان و معناداری آن و نقش دین در نظم اجتماعی و عرفی شدن، تا حد زیادی تحت تأثیر اندیشههای وبر قرار گرفته است. کتاب سایبان مقدس او، گویای این تأثیر است. به تصریح خود برگر، تأثيرپذيري او از ماکسوبر بسيار گستردهتر از ديگران است: «من در سنت جامعهشناختياي تربيت يافتهام که ماکسوبر آن را شکل داد» (یوسفزاده، 1389، ص 46). وبر برخلاف دورکیم، که بر بیرونی بودن، عینیت و ویژگی شیگونه واقعیت اجتماعی تأکید داشت بر معانی، نیتها و تفسیرهای کنشگران در هر موقعیت اجتماعی پافشاری میکند. از نظر او، توجه به تفسیر معانی از سوی کنشگران برای درک جامعهشناسی مهم است. در دیدگاه وبر، هر موقعیت اجتماعی با بافتی از معناهایی که شماری از شرکتکنندگان در موقعیت به آن میدهند، پایدار میماند. این معناها، ممکن است از سوی سنت و توافق همگان تعیین گردد. وبر، در نظریه فرهمندی امکان در هم شکستن «دنیای مسلم انگاشته شده» در جامعه را ترسیم کرده است (برگر، 1393 الف، ص 147). بر اساس نظر او، فرهمندی معانی تازهای را جانشین معانی کهن میسازد و انگارههای هستی آدمی را از بنیاد بازتعریف میکند. ازاینرو، انسانها توانایی دگرگونی نظامهای اجتماعی را دارند و میتوانند با معنابخشی متفاوت، ساختارهای اجتماعی را نیز تغییر دهد. برخلاف دورکیم که میگفت: جامعه واقعیت عینی است و ما را به زور وادار میسازد و حتی میآفریند، وبر معتقد است: کنشهای معنادار ما میتواند به پیدایش جامعه و شاید به دگرگونی آن کمک کند. برگر، هر دوی این دو دیدگاه را میپذیرد و معتقد است: هیچ پارادوکسی بین دیدگاه وبر و دورکیم وجود ندارد؛ زیرا هم جامعه میتواند نقش تعیینکنندهای در زیست ما داشته باشد و هم میتوان جامعه را تعیین کرد. برگر، در اولین مرحلة شکلگیری فرهنگ، که از طریق برونیسازی معانی ذهنی انجام میگیرد، تحت تأثیر این دیدگاه وبر میباشد.
هربرتمید
برگر در پیشفرضهای روانشناختی، برای تحلیل درونی کردن واقعیتهای اجتماعی تحت تأثیر هربرتمید است (برگر و لاکمن، 1375، ص 27). او در بحث درونیسازی، به اجتماعی شدن انسان و مراحل آن میپردازد. در جریان اجتماعی شدنِ کودک، دنیای اجتماعی در هستی او درونی میشود و هرگاه بزرگسال وارد یک گروه اجتماعی تازهای میشود، همین فرایند رخ میهد. مید معتقد است: کودک هنگامی که میآموزد جامعه چیست، در مییابد که خودِ او کیست. به گفتة مید، کودک نخست میآموزد که ادای نقش دیگران را در آورد، سپس یاد میگیرد که به درستی نقش خود را بازی کند و این فرایند یادگیری، تنها در کنش متقابل با دیگران، خواه پدر و مادر و خواه هر کس دیگر که کودک را بزرگ میکند، رخ میدهد. به اعتقاد مید، کودک نخست نقش کسانی را بازی میکند که مید آن را «دیگران مهم» مینامد؛ یعنی کسانی که از نزدیک و دوستانه با او سروکار دارند و نگرش آنان در پا گرفتن مفهوم خویشتن در نزد او سرنوشتساز است. سپس میآموزد نقشهایی را بازی کند که چشمداشت جامعه از او، به آن نقش بستگی دارد. مید این انتزاع سطح بالا، در پاسخ به جامعه را «دیگری تعمیم یافته» مینامد. چشمداشت جامعه، تنها هنگامی پدیدار میشود که کودک بتواند مفهوم روشنی از خویشتن بسازد. خود و جامعه در تجربه کودک، دو روی یک سکهاند. به عبارت دیگر، هویت چیزی نیست که ناگهان به آدم داده شود، بلکه در روند شناخت اجتماعی شکل میگیرد (برگر، 1393 الف، ص 119). مباحث برگر، در درونیسازی با عنوان اجتماعیشدن اولیه و ثانویه، از همین نگاه مید نشئت گرفته است.
شلایرماخر
برگر در مباحث الهیاتی و دینی، به شدت تحت تأثیر فردريک شلايرماخر، متکلم مشهور آلماني و پروتستانمشرب، قرار گرفته است. او در کتابهای شایعه فرشتگان در سال 1969، وظیفه بدعتآمیز در سال 1979، روی دیگر خداوند در سال 1981 و کتاب عظمت بزرگ در سال 1992، استدلالهایش را به نفع رویکرد استقرایی شلایرماخر، به الهیات و گفتوگوی درون دینی تکرار میکند (حاجیانی، 1390، ص 194). برگر میگوید: من خودم را یک مسیحی میدانم؛ منتها در خطی حرکت میکنم که شلایرماخر آن را ترسیم کرد؛ یعنی الهیات لیبرال پروتستان. من از اوائل دهه 1960، خود را در این مسیر یافتهام (برگر، 1979، ص 8). برگر همانند شلایرماخر، گوهر دین را تجربه میداند و معتقد است: اساس دین، نه شناخت نظری و نه فعالیت عملی همچون کنشهای اخلاقی، بلکه نوع خاصی از تجربه است. او با همین دیدگاه تجربی به دین، نظریه فرهنگی خود را تدوین و ارائه کرده است.
آلفرد شوتس
از دیگر شخصیتهای مهمی که برگر تحت تأثیر اندیشههای او قرار گرفته است، آلفرد شوتس است. برگر در مهمترين اثر خود که با همکاري توماس لاکمن نوشته است، ميگويد: «ما بصيرت بنيادين خود را در مورد ضرورت تعريف مجدد [جامعهشناسي معرفت] مديون آلفرد شوتس هستيم» (برگر و لاکمن، 1375، ص 27). برگر، به دنبال مفاهیم و مفروضاتی بود که بتواند با آنها به ماهیت زندگی روزمره پی ببرد. او با کمک گرفتن از فلسفة پدیدارشناسی ادمودند هوسرل و آلفرد شوتس گسترهای از مفاهیم بنیادین همچون آگاهی نیتمند، واقعیتهای چندبُعدی، ایستار عملی، میان ذهنیت، و... را به کار گرفت. قصد او این بود که زندگی روزمره را در قالب دستاورد توافقی، سیال و بیثبات انسانها، در تعامل با یکدیگر ترسیم کند (سیدمن، 1386، ص 113). برگر در توصیف کنشهای متقابل رودررو، که به پیروی از شوتس، آنها را روابط مایی میخواند، بر این تأکید دارد که این روابط مستلزم یک نوع تبادل متقابل و بیمیانجی معنا است. در روابط مایی بسیار کمتر از روابط آنهایی، که دیگران ناشناخته را دربر میگیرد، نمونهسازی وجود دارد. به عبارت دیگر، در روابط مایی، آدمها به جای ارتباط برقرار کردن با مردم، بر مبنای دستورالعملهای فرهنگی، به شیوههای شخصیتری با دیگران ارتباط برقرار میکنند. ازآنجاکه روابط مایی، کمتر تحت تسلط نمونهسازیها است، کنشگران در این روابط، آزادی عمل بیشتری برای تفاهم با یکدیگر دارند. همین که از روابط رو در رو و بیمیانجی، به عرصه روابط با کسانی پا میگذاریم که به ما چندان نزدیک نیستند و حتی بیگانهاند، احتمال نمونهسازی بیشتر و احتمال تفاهم میان اشخاص کمتر میشود. به عبارت دیگر، روابط ما با دیگران در حوزه روابط آنهایی، بیش از پیش غیرشخصی و قالبی میشود (ریتزر، 1384، ص 360). این مباحث، در نظریه برگر با عنوان (نمونهسازی) تبیین خواهد شد. لازم به يادآوري است که روش حاکم بر مطالعات برگر، روش پدیدارشناسی است که در این روش نیز او بیش از همه تحت تأثیر شوتس بوده است.
سرانجام، برگر ضمن مرتبط ساختن این اندیشمندان به یکدیگر، میخواهد به شیوهای تلفیقی خصلت دوگانه جامعه را برحسب واقعیتعینی و معنایذهنی مورد بررسی قرار دهد (همان، ص 359). او دیدگاه دورکیم را با اختلاط با دو دیدگاه دیگر تغییر داد: یکی آنکه دیدگاه و چشمانداز دیالکتیکی مارکس را بر آن افزود و دیگر آنکه، از ماکسوبر آموخت که باید به معانی ذهنی کنش اجتماعی توجه کند. همچنین، در پیشفرضهای مربوط به حوزة روانشناسی اجتماعی، از جورج هربرتمید تأثیر پذیرفت (علیزاده و همکاران، 1390، ص 330). بنابراین، مهمترین کسانی که در شکلگیری تفکر جامعهشناختی برگر تأثیر داشتند، آلفرد شوتس، کارل مارکس، امیل دورکیم، ماکسوبر و جورج هربرتمید بودند. محتوای کتاب برگر نیز خود شاهدی بر این مسئله است که ایشان تحت تأثیر جامعهشناسان و متفکران پیشگفته بوده است (همان). مهمترین کسانی که در شکلگیری تفکر الهیاتی تأثیر داشتند، شلایرماخر و... بود.
در اينجا به اصل نظریه فرهنگی برگر، که بر اساس این مبانی معرفتی و غیرمعرفتی شکل گرفته، اشاره میشود و مسیر تکوین نظریه بر اساس این مبانی تبیین میشود.
4. مراحل شکلگیری فرهنگ
بر اساس رويكرد معرفتشناسانه برگر، که معتقد است جهان اجتماعي به دست افراد و در كنش متقابل ساخته میشود و انسانها، به اشياء و رويدادها معنا میدهند، فرهنگ نيز ساختة دست بشر و فاقد نظام معنايي الهي است. ازاینرو، فرهنگ در اندیشه او، بهمثابة «معرفت زندگی روزمره» است که طی سه فرایند، به صورت دیالکتیک، تولید میشود. آنها عبارتند از: برونیسازی (externalization)، عینیسازی (objectivation) و درونیسازی (internalization). در واقع، فرهنگ از فرايند ديالكتيكي اين مؤلفهها ساخته میشود. افراد جامعه، با برونيكردن فعالیتهای برخاسته از اجتماع و سپس، دستيابي به برخي نمونهسازیهای مشترك در بين خود، به فرهنگ شكل عيني میدهند. در ادمه، هریک از این فرایندها تبیین میشوند.
1-4. برونیسازی
منظور برگر از «برونیسازی»، فرایند مستمری است که طی آن انسان فرآوردههای اجتماعی میسازد. نظم اجتماعی، محصولی انسانی است. به بیان دقیقتر، برونیسازی نتیجة مستمر سازندگی انسان است. آدمی در جریان برونیسازی مستمر خویش، آن را به وجود میآورد. برگر، با الهام از نظریات گلن، برونیسازی را ضرورتی انسانشناختی میداند. هستی آدمی، در حوزة بستهای از درون بودگی راکد محال است. آدمی باید پیوسته از طریق فعالیت و عمل، به خود وجودی بیرونی بخشد (برگر و لاكمن، 1375، ص 80). بیرونیشدن، سرریز افعال جسمانی و ذهنی آدمی در جهان است. بهواسطة بیرونیشدن است که نهادهای اجتماعی و حتی خودِ جامعه، محصولی انسانی است. بهواسطة عینیشدن، جامعه به واقعیتی یگانه و بیهمتا بدل میشود و بهواسطة درونیشدن، آدمی محصول جامعه است (سیدمن، 1386، ص 113).
برگر، بر اساس ساختار زيستي ناقص آدمي و متأثر از انديشمندان قبل از خود، معتقد است: انسان براي ساختن جهان خود، دائم خود را بيرون میریزد. انسان معاني خود را بر واقعیتها حمل میکند. اصطلاحي كه او در اين مورد به كار میبرد، «بيرونريزي» يا همان برونیسازی است. آنچه از نظم و معنا در جهان وجود دارد، يكسره عبارت از همه معاني دروني خود انسان است كه بر اساس تجربه زيستي خودش، آنها را بر واقعیتها حمل كرده است. به بيان روشنتر، هر محصول انساني، صورت شکلگرفته معاني ذهني اوست. به اعتقاد برگر، آنگونه كه ما انسان را بهطور تجربي میشناسیم، نمیتواند به صورتي فهميده شود كه از ريزش مداوم خود در جهان جدا باشد (برگر، 1967، ص 4). شاهد گوياي اين امر، از ديد برگر زبان است. زبان واقعيتي است كه محصول انساني است. از طريق تجربه مشترك، انسانها مفاهيم ذهني خود را بهصورت زبان درآوردهاند. برايناساس، مفاهيم ذهني قابليت و استعداد بروز و ظهور دارد. انسان، آنها را در جهان خارج آشكار میسازد. اين مفاهيم، خود را در ساختههایی بروز میدهند كه بهعنوان عنصرهاي تشکیلدهنده جهاني مشترك، در دسترس همه افراد قرار دارند. مثلاً، كيفيت ذهني خشم در موقعيت چهره به چهره بين دو نفر، با نشانههای گوناگون بدني آشكار میشود- تغيير حالت صورت، كيفيت عمومي بدن و حرکتهای خاص دستها و پاها - انسان معناي ذهني خود را، كه خشم است، به اینگونه ظاهر میکند. به عقيدة برگر، يكي از توفيقات جامعهشناسی، رسيدن به همين نتيجه است كه همهچیز، به فعاليت «بيرونريزي» انسان برمیگردد. ماده و اساس آن، چيزي كه جامعه و شکلهای آن را میسازد، معاني انسان است كه در فعاليت او بيروني میشود (برگر، 1967، ص 8). همه نهادهاي اجتماعي (مثل خانواده، اقتصاد، سياست و...)، در تحلیلهای جامعهشناسانه به جوهر زيرين آنها، كه معاني انساني است، تقليل داده میشوند. ازاینرو، اين مقولات نمیتوانند فینفسه و مستقل از فعاليت انسان وجود داشته باشند. پس، براي اينكه چنين مقولاتي هستي داشته باشند، انسان همواره مشغول فعاليت بيرونريزي است. او مجبور است تا دائم نظم خود را بر تجربه اعمال كند. انسان در روند فعاليت بيرونريزي، جهاني را میسازد كه تنها در آن میتواند جاي گيرد و خود را تحقق بخشد. به گفتة برگر، انسان نهتنها جهان را توليد میکند، بلكه خودش را هم توليد میکند (همان، ص 5). بنابراين، اگر ساختن جهان يك فعاليت جمعي را میطلبد و چنانکه فرايند شكل گرفتن «خود»، ضمن ساختن جهان به وجود میآید، پس «خود» يا «خويشتن» اساساً ساختاري اجتماعي دارد و در تجربه اجتماعي به ظهور میرسد. چنانکه برگر گفته است: خود سازندگي انسان هميشه و به الزام يك مقوله جمعي است... انسانيت خاص آدمي و اجتماعي بودن او، به طرز جداییناپذیری درهم بافته شدهاند (برگر و لاكمن، 1375، ص 78). مجموعه محصولاتي كه انسان از اين طريق پديد میآورد، «فرهنگ» نام دارد. به نظر برگر، فرهنگ مشتمل بر كل محصولات انساني است كه برخي از آنها مادي و برخي غیرمادیاند (برگر، 1967، ص 6). در اين صورت، جامعه چيزي جز بخشي از فرهنگ غیرمادی نيست. جامعه آن چيزي است كه روابط دائم انسان را با اطرافيان او میسازد. به نظر برگر، مقصود از ساختن فرهنگ، مهيا ساختن ساختارهاي محكم براي حيات انساني است كه از لحاظ زيستي، فاقد آن است. گرچه جامعه بخشي از فرهنگ غيرمادي فرهنگ است، اما در درون جامعه است كه فرهنگ از ثبات برخوردار میشود. همين امر، به اعتقاد برگر موجب میشود كه جامعه شرط ضروري فرهنگ باشد. سرانجام اينكه، انسان براي خود جهان اجتماعي معناداري میسازد كه برگر آن را «ناموس» مینامد (برگر، 1967، ص 6). چنين جهاني، به زندگي فرد معنا میدهد و هويت انساني در ساختن چنين جهاني شكل میگیرد. مهمترین جنبة چنين جهاني، سپر بودن در برابر بینظمی است. انساني كه از چنين جهاني جدا شود، در معرض خطر آشوب و بیمعنایی است. انسانها كه با يكديگر و بهگونهای جمعي جهان معناداري را ساختهاند، اكنون نمیتوانند از آن کنارهگیری كنند (علمي و حسنزاده، 1386). برگر، از طریق فرایند نهادسازی به تشریح منظور خود از برونیسازی میپردازد که در اينجا به آن اشاره میگردد.
نهادسازی: نهادها به نوبة خود فعالیتهای آدمی هستند که در اثر تکرار، الگویی قالبریزی شده و ابتدا شکل عادت به خود میگیرند. هرگونه کنش انسانی مستعد آن است که به صورت عادت درآید. کنشی که پیدرپی تکرار شود، به الگویی تبدیل میگردد که از آن پس، میتوان آن را با تلاش کمتری بازتولید کرد و خود کنشگر هم به الگو بودن آن واقف خواهد شد (جلائیپور، 1387، ص 145). نهادیشدن، زمانی اتفاق میافتد که «نمونهسازی» متقابل «کنشهای عادیشده» از جانب تیپهای کنشگران موجود باشد. نمونهسازیهای کنشهای عادی شدهای که برسازنده نهادها هستند، همواره نمونهسازیهایی مشترکند و در دسترس همة اعضای یک گروه اجتماعی قرار دارند؛ خود نهاد نیز مظهر اعلای کنشگران منفرد و کنشهای منفرد است (برگر و لاكمن، 1375، ص 82). بنابراین، فرهنگ که همان معرفت زندگی روزمره است، ابتدا توسط کنشگران نمونهسازی و سپس، نهادسازی میشود تا شکل برونی به خود بگیرد. اهمیتی که برگر و لاکمن، برای نمونهسازیها قائل میشوند، با تعریفی آشکار میشود که آنها از ساختارهای اجتماعی کردند، آنها ساختارهای اجتماعی را بهعنوان «مجموعهای از این نمونهسازیها و الگوهای تکرارشونده کنش متقابل، که به وسیله همین نمونهسازیها استقرار مییابند»، تعریف میکنند. آنها در توصیف کنشهای متقابل رودررو، به پیروی از شوتس آنها را «روابط مایی» میخواندند. ازآنجاکه روابط مایی، کمتر تحت تسلط نمونهسازیها است، کنشگران در این روابط، آزادی عمل بیشتری برای تفاهم با یکدیگر دارند. به عبارت دیگر، روابط ما با دیگران در حوزه روابط آنهایی، بیشازپیش غیرشخصی و قالبی میشود (ریتزر، 1384، ص 360). بر اساس تعریفی که برگر از فرهنگ دارد، میتوان گفت: هر نهادی دارای مجموعه دانشی است که به صورت تجویزشده انتقال مییابد و برای کنشهای متناسب با آن نهاد، قواعدی به دست میدهد. چنین دانشی، اصلیترین نیروی محرک کنش نهادی شده است. این دانش (فرهنگ)، قلمروهای نهادیشده کنش را تعریف میکند و همة موقعیتهایی را مشخص میسازد که در چارچوب این قلمروها جای میگیرند. این همان دانشی است که طی فرایند جامعهپذیری آموخته میشود و فرد بهواسطة آن توانایی مییابد ساختارهای عینی جهان اجتماعی را در آگاهی فردی خود درونی سازد. دانش به این معنا، هستة اصلی دیالکتیک بنیادین جامعه و تنظیمکننده کانالهایی است که فرایند «برونیسازی»، بهواسطة آنها به جهان عینی شکل میبخشد. چنین دانشی، از دستگاههای شناختی مبتنی بر زبان، به جهان عینیت میبخشد؛ یعنی جهان را به ابژههایی قابل شناخت تبدیل میکند. این دانش، طی فرایند جامعهپذیری دوباره بهمثابة حقیقتی عینی و معتبر درونی میشود (جلائیپور، 1387، ص 155).
2-4. عینیسازی
آنچه در فرایند فرهنگ و معرفت زندگی روزمره، پس از برونیسازی رخ میدهد، فرایند «عینیسازی» است. برگر تأکید میکند که برونیسازی و عینیسازی، همچون عوامل مهم در یک روند دیالکتیکی مستمر بهشمار میرود. «روندی که بهوسیلة آن فراوردههای برونیشده فعالیت انسان، رنگ عینیت به خود میگیرند، روند عینیسازی است». جهان نهادی، فعالیت عینیشده انسان است. فرایندی که طی آن، دستاوردها و نتایج بیرونی فعالیت انسان خصلت عینی پیدا میکنند، «عینیتیابی» نام دارد. جهان نهادی و اساساً هریک از نهادها، چیزی نیستند جز فعالیت انسانی عینیتیافته. به عبارت دیگر، اگرچه جهان اجتماعی در تجربه انسانی بهمثابة امری عینی جلوهگر میشود، اما چنین نیست که مستقل از فعالیتی که آن را تولید کرده است، منزلتی هستیشناختی داشته باشد (جلائیپور، 1387، ص 151). برگر، از طریق مفهوم توجیهگری به تشریح منظور خود از عینیسازی درجه دوم میپردازد.
توجیهگری: عینیسازی «درجه دوم» معانی، بهترین عبارتی است که توجیهگری، بهعنوان یک فرایند را، توصیف میکند. توجیهگری، موجب ایجاد معانی تازهای میشود که به کار یگانهسازی معنیهایی میآیند که قبلاً به فرایندهای نهادی گوناگون پیوسته بودند. نقش توجیهگری این است که تجلیات عینی «درجه اولی» را که به صورت نهادی درآمدهاند، از لحاظ عینی قابل استفاده سازد و از نظر ذهنی، موجه و قابل قبول جلوه دهد (برگر و لاكمن، 1375، ص 129). توجیهگری، نهتنها به فرد میگوید که چرا باید عملی را انجام دهد و عمل دیگری را انجام ندهد، بلکه به او میگوید که چیزها چرا اینچنین هستند. به عبارت دیگر، در مشروعسازی نهادها، «شناخت» بر «ارزشها» تقدم دارد (همان، ص 131).
3-4. درونیسازی
برگر، درونیسازی را در یک فرایند سه مرحلهای تشریح میکند: پرورش اجتماعی اولیه، ثانوی، حفظ و تبدیل واقعیت ذهنی. او در بحث درونیسازی، همچنان متأثر از دیدگاههای انسانشناسی است، بهگونهایکه گرایش به اجتماعی شدن را از بدو تولد همراه انسان میداند.
فرد نه به صورت عضو جامعه، بلکه با نوعی گرایش و استعداد جامعهپذیری زاده میشود و در شمار یکی از اعضای جامعه درمیآید. بنابراین، در زندگی هر فرد گونهای توالی وجود دارد که مشارکت در دیالکتیک اجتماعی در جریان آن به وی القا میشود. نقطه آغاز این فرایند، درونی گردانیدن است. به بیان دقیقتر، درونی گردانیدن در این مفهوم کلی پایهای است، اولاً، برای درک همنوع خویش؛ ثانیاً، برای فهمیدن جهان بهمنزلة واقعیتی بامعنی و اجتماعی (برگر و لاكمن، 1375، ص 178).
برگر لازمة درک همنوعان و فهم جهان بهمنزلة واقعیتی بامعنی را مستلزم وارد شدن فرد به جهانی که دیگران هم در آن به سر میبرند، میداند: در شکل پیچیده درونیگردانیدن، من نهتنها به جریانهای زودگذر ذهنی شخص دیگر «پی میبرم»، بلکه جهانی که او در آن به سر میبرد نیز «میفهمم» و آن جهان از آنِ خود من میشود. این امر، مستلزم آن است که او و من، به نحوی نهچندان زودگذر، در زمان و در چشماندازی جامع که توالیهای موقعیتها را در ذهن بهطور مشترک به یکدیگر پیوند میدهد، شریک باشیم. در این حال، نوعی همانندی دوجانبه پایدار میان ما پدید میآید. ما نهتنها در جهانی واحد زندگی میکنیم، بلکه در هستی یکدیگر نیز شرکت میجوییم (همان). برگر معتقد است: فرد هنگامی عضو جامعه میشود که به این درجه از درونی ساختن نائل شده باشد. در اندیشة برگر، شخصی که معانی یک جامعه را درونی میکند، صرفاً دارنده این مفاهیم نیست، بلکه آنها را ابراز هم میکند (حاجیانی، 1390، ص 187). به اعتقاد برگر، مهمترین مفاهیم فرهنگی یک جامعه زمانی حفظ میشوند که بیشتر اعضای جامعه آنها را درونی کنند. از نظر برگر، این درونیسازی در یک فرایند سه مرحلهای انجام میشود که نخستین گام آن پرورش اجتماعی اولیه است.
1-3-4. پرورش اجتماعی اولیه
پرورش اجتماعي، همان نخستین مرحله اجتماعی شدن فرد است که در کودکی صورت میبندد و فرد از آن طریق، به صورت عضو جامعه درمیآید. هر فرد در ساختار اجتماعی عینیی زاده میشود که در درون آن، با اشخاص مهم و صاحب نفوذی که مسئولیت پرورش اجتماعی او را بر عهده دارند، رؤیاروی هم قرار میگیرد. این اشخاص مهم و صاحب نفوذ، بر فرد تحمیل میگردند. تشخیصها و تعریفهایی که آنان از موقعیت او دارند برای وی بهعنوان واقعیتی عینی مطرح میشوند. ازاینرو، فرد نهتنها در یک ساختار عینی اجتماعی، بلکه در یک جهان عینی اجتماعی نیز تولد مییابد (همان، ص 179).
در پرورش اجتماعی اولیه، نخستین دنیای فرد ساخته میشود. ازاینرو، دنیای کودکی، از لحاظ واقعیت درخشانش، نهتنها موجب اطمینان به شخصیت مربیان میشود، بلکه موجب اطمینان به تعاریف آنان از موقعیت میگردد. دنیای کودکی به نحوی سنگین و تردیدناپذیر واقعی است (همان، ص 186). پرورش اجتماعی اولیه، هنگامی به پایان میرسد که مفهوم «دیگران تعمیمیافته» و (هر آنچه ملازم با آن است)، در آگاهی فرد استقرار یافته باشد. فرد در این مرحله، یکی از اعضای اثربخش جامعه بهشمار میرود و از نظر ذهنی، صاحب یک «نفس» و یک «جهان» است (همان، ص 188).
2-3-4. پرورش اجتماعی ثانوی
پرورش اجتماعی ثانوی، عبارت است از: درونی ساختن «خردهجهانها»ی نهادی یا مبتنی بر نهادها. بنابراین، گستره و سرشت آن، برحسب پیچیدگی تقسیم کار و توزیع اجتماعی دانش- که ملازم با آن است- تعیین میشود. پرورش اجتماعی ثانوی، عبارت است از: کسب دانش خاص برای ایفای نقش. لازمة پرورش اجتماعی ثانوی، فراگیری واژگان مربوط به نقشهای خاص است که یکی از معانی آن، همانا درونی گردانیدن حوزههای معناشناسانهای است که به تعبیر و تفسیرهای راهوار و رفتار عادی در زمینهای نهادی شکل و سازمان میبخشد (برگر و لاكمن، 1967، ص 157).
3-3-4. حفظ و تبدیل واقعیت ذهنی
مسئلة دیگری که در تداوم پرورش اجتماعی و فرایند درونیسازی حائز اهمیت است، حفظ و تبدیل واقعیت میباشد. ازآنجاکه پرورش اجتماعی، هرگز کامل نیست و مضمونها و محتویاتی که در ضمن آن به صورت درونی درمیآیند، در معرض خطرات مداوم واقعیت ذهنی آنها قرار دارند، هر جامعة قابل زنده ماندن، باید شیوههایی برای حفظ واقعیت پدید آورد تا درجهای از تقارن و تناسب میان واقعیت عینی و ذهنی را حفظ کند (برگر و لاكمن، 1375، ص 200).
مهمترین وسیلة حفظ واقعیت، گفتوگو است. میتوان بر زندگی روزمره فرد، برحسب محصول کار دستگاه مکالمهای نظر انداخت که واقعیت ذهنی، او را پیوسته حفظ میکند، تغییر میدهد و از نو میسازد. البته گفتوگو، عمدتاً بدینمعنی است که مردم با یکدیگر سخن میگویند. این معنی با هالة پررنگ ارتباطی غیرکلامی، که گرداگرد سخن را احاطه میکند، منافاتی ندارد. بااینحال، سخن در کل دستگاه مکالمه، مقام ممتازی دارد (همان، ص 207).
برای آنکه واقعیت ذهنی به نحوی مؤثر حفظ شود، دستگاه مکالمه باید پیوسته و همساز باشد. گسیختگیهایی که در پیوستگی یا همسازی پدید میآیند، بنابر ماهیت امر، خطری برای واقعیت ذهنی مورد نظر بهشمار میروند (همان، ص 209).
جمعبندی و نتیجهگیری
در این پژوهش، ابتدا به تبيين روششناسی بنیادینِ ناظرِ به روش، که نظریه در مسیر آن تولید میشود، پرداخته شد. سپس، مباني غیرمعرفتی و معرفتي كه در تكوين نظريه فرهنگي برگر تأثيرگذار بودند، تبيين شدند. در مباني معرفتي، زمینه و خاستگاه فکری برگر را نمیتوان بدون در نظر گرفتن نگرشهای خاص کسانی مثل مارکس در بررسی اندیشه و هستی اجتماعی انسان (هستی اجتماعی انسان تعیینکننده آگاهی اوست)، پدیدارشناسی آلفرد شوتس، روش تفهمی و نگاه تفسیرگرای ماکس وبر، و نیز روانشناسی اجتماعی هربرتمید تجزیهوتحلیل کرد. همین زمینههای فکری، موجب شده تا ایشان در تحلیل کنشها از روش ترکیبی استفاده کند. بر اساس رویکرد پدیدارشناختی، برگر فرهنگ را معرفت زندگی روزمره تعریف میکند و معتقد است: سه فرایند برونیسازی، عینیسازی و درونیسازی، به صورت دیالکتیکی فرهنگ را شکل میدهد. فرهنگ از اين طريق توليد، حفظ و يا دگرگون میشود. در اين راستا، به توضيح هريك از اين مراحل پرداخته شد. هرچند مراحل مختلفی که برگر در شکلگیری فرهنگ (با توجه به تأثیر پذیریش از جامعهشناسان مختلف) مطرح میکند، به طرق مختلفی در تحلیلها اجتماعی قابل استفاده است، اما با رویکردی دینی و اسلامی، نمیتوان از آن بهعنوان یک نظریه فرهنگی جامع یاد کرد؛ زیرا توجه به همه مراحل شکلگیری فرهنگ، گویای این مطلب است که برگر در ارائه نظریه فرهنگی نگاه سکولاری دارد و همة مراحل فرهنگ را بدون توجه به ماوراء تبیین میکند؛ چراکه ایشان تحت تأثیر نگاه الهیاتی شلایرماخر قرار داشت. شلایرماخر معتقد بود: دین نه حاصل تجربه انسانهای برگزیده، بلکه پیامد تجربهای است که بهطور بالقوه در درون همه انسانها وجود دارد. برگر نیز تحت تأثیر این اندیشه شلایرماخر بر این باور بود که روش شلایرماخر، استقرائی است و هرکس درپی بازسازی وضعیت دین در دنیای کنونی است، باید راه او را در حجیت بخشیدن به تجربه دنبال کند (برگر، 1979، ص 65). طبیعی است با این نگاه تنزل یافته به دین، نمیتوان یک نظریه جامع فرهنگی ارائه داد؛ زیرا این دین نیز با این خوانش ساخته دست بشر است. همین ساختگی بودن، سبب میشود تا نظریه او ظرفیت لازم برای تبیین واقعیتهای اجتماعی را نداشته باشد. او تلاش دارد تا به فرهنگ منشأ اجتماعی بدهد و تلویحاً هرگونه منشأ ماوراء طبیعی و الهی را برای آن نفی میکند و آن را فرآورده بشری معرفی میکند. وقتی که چنین شد، طبیعی است که فرهنگِ دست ساختة بشر، ثبات لازم را نخواهد داشت. او برای مهار این بیثباتی در نظریه فرهنگی خود، اجتماعی شدن را مطرح میکند. وي بر این باور است که به وسیله اجتماعی شدن، فرهنگ عینی شده، ثبوت پیدا میکند و افراد، دیگر نمیتوانند در برابر قوانین اجتماعی مقاومت کنند. اما به نظر میرسد اجتماعی شدن، بدون مشروعیت که ایشان با مفهوم توجیهپذیری بدان پرداختند، نمیتواند نظم اجتماعی را تضمین کند؛ زیرا مهمترین عنصر مشروعیتبخش، دین ماورائی (نه دین ساخته بشر) است که در این نظریه فرهنگی، مورد غفلت قرار گرفته است. معرفتشناسي و هستیشناسی بريده از ماوراء طبيعت، قادر نيست چتر معنا و نظم را در طبيعت و جامعه بشري بگستراند؛ زیرا در نگاه سکولار و دنیوی، ارزشهای متعالی اموری خیالی هستند که تنها در ظرف وهم و پندار آدمیان شکل میگیرند. در این دیدگاه، مبدأ حقیقی امور متعالی، چیزی جز ابعاد طبیعی وجود انسان و گرایشهای مادی و دنیوی وجود او نیست، اما در نگاه دینی، احکام مزبور ریشه در حقیقت و واقعیتی متعالی و فراطبیعی دارند. این حقیقت متعالی، مخلوق پندار و ذهن نیست، بلکه ذهن و ادراک انسان با سلوک و تربیت به ساحت خود راه یافته، آن را ادراک و کشف میکند (پارسانیا، 1389، ص 39). همچنین، بر مبنای روششناسی بنیادین روشن شد که چرخش فکری برگر از نگاه سکولار به دیدگاهی الهیاتی و افول سکولاریستی، موجب شده همة نظریات قبلی او که با چارچوب سکولار ارائه شده بودند، اعتبار و قوت خودشان را از دست بدهند.
- برگر، پيتر. ال و همكاران، 1378، ذهن بيخانمان: نوسازي و آگاهي، ترجمة محمد ساوجي، تهران، نشر نی.
- برگر، پيتر. ال و و توماس لاکمن، 1375، ساخت اجتماعي واقعيت، ترجمة فريبرز مجيدي، تهران، علمی و فرهنگی.
- ـــــ ، 1395، مدرنیته، تکثرگرایی و بحران معنا، ترجمة یونس خسروی و احمدرضا اشرفی، تهران، جامعهشناسان.
- ـــــ ، 1387، ساخت اجتماعي واقعيت: رسالهای در جامعهشناسی شناخت، ترجمة فريبرز مجيدي، چ دوم، تهران، علمی و فرهنگی.
- برگر، پیتر. ال، 1380، افول سکولاریزم: دین خیزشگر و سیاست جهانی، ترجمة افشار امیری، تهران، پنگان.
- ـــــ ، 1393 الف، دعوت به جامعهشناسی نگاهی انسانگرایانه، ترجمة رضا فاضل، تهران، نشر ثالث.
- ـــــ ، 1393 ب، اجبار به بدعت، ترجمة فرهام فرید والا، قم، نشر ادیان.
- پارسانیا، حمید، 1389، هستی و هبوط (انسان در اسلام)، چ چهارم، قم، نشر معارف.
- ـــــ ، 1390، روششناسی انتقادی حکمت صدرایی، قم، کتاب فردا.
- ـــــ ، 1392، «نظریه و فرهنگ: روششناسی بنيادين تكوين نظریههای علمي»، راهبرد فرهنگ، ش 23، ص 7-28.
- جلالیمقدم، مسعود، 1379، درآمدی به جامعهشناسی دین و آراء جامعهشناسان بزرگ دین، تهران، نشر مرکز.
- جلائیپور، حمیدرضا و جمال محمدی، 1387، نظریههای متأخر جامعهشناسی، تهران، نشر نی.
- حاجیانی، ابراهیم، 1390، تأملات جامعهشناختی درباره عرفی شدن (نظریههای عرفی شدن از فراز تا فرود)، تهران، جهاد دانشگاهی.
- حسنزاده، مهدی، 1385، نقد و بررسی دینشناسی پیتر ال برگر، پایاننامه دکتری، تهران، دانشگاه تهران.
- ریتزر، جورج، 1384، نظریه جامعهشناسی در دوران معاصر، ترجمة محسن ثلاثی، تهران، علمی و فرهنگي.
- سیدمن، استیون، 1386، کشاکش آرا در جامعهشناسی، ترجمة هادی جلیلی، تهران، نشر نی.
- شارون، جوئل، 1385، ده پرسش از دیدگاه جامعهشناسی، ترجمة منوچهر صبوری، چ پنجم، تهران، نشر نی.
- شجاعیزند، علیرضا، 1380، دین، جامعه و عرفی شدن؛ جستارهایی در جامعهشناسی دین، تهران، نشر مرکز.
- علمي، قربان و مهدي حسنزاده، 1386، «منشأ دين از ديدگاه پيتر ال. برگر»، مقالات و بررسیها، دفتر 83، ص 67-86.
- علیزاده، عبدالرضا و همكاران، 1390، جامعهشناسی معرفت، جستاری در تبیین رابطه ساخت و کنش اجتماعی و معرفتهای بشری، چ چهارم، قم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه.
- کرایب، یان، 1390، نظریههای مدرن در جامعهشناسی؛ از پارسنز تا هابرماس، ترجمة محبوبه مهاجر، تهران، سروش.
- یوسفزاده، حسن، 1388، بررسی تحول آرای پیتر برگر دربارة دین و عرفی شدن، قم، مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی.
- ـــــ ، 1389، «نگاهي انتقادي بر رويکرد پديدارشناسانه پيتر برگر درباره دين و نظم اجتماعي»، معرفت فرهنگی اجتماعی، سال اول، ش 2، ص 83-108.
- Berger, P, L, 1979, The Heretical Imperative Contemporary Possibilites of Religious Afftrmation, London, Collins.
- ـــــ , 1967, The sacred canopy: Elements of a sociological Theory of Rrligion, Garden city: Doubleday.
- ـــــ , 1974, The Homelessness of the Mind, Garden City, NY: Doubleday.
- ـــــ , 2011, Adventures of an Accidental Sociologist: How to Explain the World Without Becoming a Bore, Amherst, Prometheus.
- Berger, P. L, & Thomas Luckmann, 1967, The Social Construction of Reality: A Treatise in the Sociology of Knowledge.
- Bruce, Steve, 2001, The Curious Case of the Unnecessary Recantation: Berger and Secularization, in Woodhead, Linda et al.(eds). Peter Berger and the study of Religion, London and New York, Routledge.
- https://www.bu.edu/religion/people/faculty/bios/berger.