معرفت فرهنگی اجتماعی، سال نهم، شماره اول، پیاپی 33، زمستان 1396، صفحات 59-80

    مفهوم مدرن زمان و ماهیت علم اجتماعی ماکس وبر

    نوع مقاله: 
    پژوهشی
    نویسندگان:
    ✍️ مهدی سلطانی / دانشجوی دکتری فلسفة علوم اجتماعی دانشگاه باقرالعلوم / m.soltani@bou.ac.ir
    حمید پارسانیا / دانشیار دانشگاه تهران / h.parsania@yahoo.com
    چکیده: 
    مفهوم «زمان» در فضای مدرن، به صورت امرِ غیرفطری و اکتسابی مطرح می شود که موجب وحدت و کثرت امور می شود. زمان از نظر کانت، به معنای زمان فیزیکی – ریاضی، در نظر هگل به معنای زمان روحی – تاریخی مطرح است. وبر نیز معنای جدیدی از زمان را برای ترسیم هویت علم اجتماعی مطرح نمود. در این مقاله، بحث از هویت زمانِ وبری و ماهیت علم اجتماعی در پرتو آن، مدنظر قرار گرفته است. روش این پژوهش، توصیفی – تحلیلی است. یافته های پژوهش حاکی از این است که: متعلق علم هماره واقعیت است؛ و واقعیت کل منفرد و شخصی بوده و امر جهان شمول نیست. واقعیت بر اساس فرایند تحول تاریخی؛ و در شرایط کافی تحقق یافته است. واقعیت، لحظه ای است که به واسطه قرابت گزینشی، بین اموری همچون اَشکال و صورت ها اجتماعی با افکار و ایده ها به همدیگر پیوند یافته، پاره ای از امور به واسطه ربط ارزشی برای انسان مدرن معنادار می شوند که معلول آن، روح سرمایه داری است.
    Article data in English (انگلیسی)
    Title: 
    Modern Concept of Time and Nature of Social Science of Max Weber
    Abstract: 
    In modern time, the concept of "time" is considered as a non-innate and acquisitive matter, which causes unity and plurality. Kant considers time as a physical-mathematical matter, but Hegel considers it as a spiritual- historical one. Weber proposed a new meaning for the time to illustrate the identity of social science. Using a descriptive-analytical method, this paper, discuss the identity of time and the nature of social science from Weber's point of view. The findings of the research show that, the science's bound is always reality which is a single and individual whole, not a universal matter. The reality, realizes based on a historical metamorphosis process; and insufficient conditions. The reality is the moment that the social forms and phase with thoughts and ideas are linked together by a selective proximity, and some matters, due to the relevance value, become significant for the modern man, whose effect is the spirit of capitalism
    References: 
    متن کامل مقاله: 


    مقدمه
    مفهوم «زمان» از یونان باستان تا عصر مدرن، فراز و فرودهای مختلف و متنوعی را به خود دیده است. کانت، جزء پیشگامان بسیار مهم در تفکر فلسفی راجع به مفهوم زمان است. در کتاب نقد عقل محض، زمان به صورت پیشینی در فلسفه کانت، عهده‌دار وحدت و کثرت امور است (ر.ك: كانت، 1996)، برخلاف فلسفة قرون وسطا که جوهر عامل وحدت است.
    زمان، صورتِ خودتأثیری است؛ صورتی که تحتِ آن «من» بر خود تأثیر می‌گذارد (دلوز، 1396، ص 42) و تغییر امور به ‌واسطه زمان رقم می‌خورد. در فلسفة مدرن، «این زمان است که امکان تعین و تشخص امور را مهیا می‌سازد» (هایدگر، 1384، ص 97). ازاين‌رو، زمانِ فیزیکی – ریاضی، امکان تعین و تشخص را در نقد خرد محض ایجاد می‌کند. انسان می‌تواند به واسطه زمانِ ریاضی – فیزیکی، به تعین و تشخص امور طبیعی دست یابد.
    پس از کانت و در ابتدای قرن نوزدهم، هگل تحولی مهم در مفهوم زمان ایجاد كرد. وی به جای مفهومِ زمان فیزیکی – ریاضی، زمان روحی – تاریخی را طرح کرد که در مقابل شناخت طبیعت، توجه به درون را مطرح نمود (دیلتای، 1389، ص 189).
    در فضای پساهگلی، تفکر متافیزیکی مسیر طولانی را طی نمود تا به نیچه در انتهای قرن نوزدهم رسید. نیچه سرانجام در تبارشناسی اخلاق، به نقد «من» استعلایی کانت و «من» مطلق هگل ‌پرداخت و مرگ خدای هگل و نیز مرگ ضرورت استعلایی کانت را اعلام كرد (ر.ک: نیچه، 1377). در نهایت، مفهوم زمانِ زندگی در اوایل قرن بیستم مطرح گرديد. چنانچه عبارت هایدگر را که زمان امکان تعین و تشخص امور را فراهم می‌آورد، به این نتیجه‌گیری اضافه کنیم، می‌توان به ماهیت امور در زمانِ ریاضی – فیزیکی، یا زمانِ روحی - تاریخی یا زمانِ زندگی دست یافت.
    از جمله اموری که می‌توان در ذیل مباحث فوق، مورد بررسی قرار داد، ماهیت علم اجتماعی است. برای مثال، ماکس را می‌توان در زمره نظریه ماتریالیسم دیالکتیکی، دورکیم را در نظریه اثبات‌گرایی و وبر را در علم اجتماعی فرهنگی – تاریخی قرار داد. این سه اندیشمند، تکوین دانش اجتماعی خویش را در نسبتی که با زمانِ فیزیکی – ریاضی و یا زمان وجودی – تاریخی – اقتصادی و یا زمان زندگی – تاریخی برقرار کرده‌اند، تدوین نمودند. وبر، با تأثیرپذیری از این فضا، علم اجتماعی خویش را به لحاظ موضوع، روش، غایت و مسائل، در ذیل علم فرهنگ سامان بخشید. در این مقاله، سؤال اصلی این است كه ماکس وبر چه معنایی از زمان را برای تعین و تشخص‌بخشی به ماهیت و موضوع علم اجتماعی خود طرح نموده است؟
    هم‌ افق با کانت در توضیح معنای سنجش خرد محض، سنجش عبارت است از: تصمیم دربارة امکان یا امتناع یک متافیزیک، به‌سان کلی و تعیین سرچشمه‌ها، حوزه‌ها و مرزهای این متافیزیک، که باید سراسر بر پایة اصل‌ها صورت گیرد (کانت، 1996، A XII). به عبارت دیگر، صحبت کردن از امکان یا امتناع علم یا متافیزیک، تصمیمی است برای تعیین سرچشمه‌ها، حوزه‌ها و مرزهای این علم، آنچه که این امور را در فضای مدرن رقم می‌زند، مفهوم «زمان» است. ازآنجاکه تطورات مفهومی زمان در فضای اندیشه‌ای مدرن شکل گرفته است، معنایی از علم اجتماعی نیز در زمینه تدارک دیده شده است. در اینجا معنای وبری از زمان مدنظر می‌باشد.
    علم اجتماعی و علم فرهنگ
    وبر در برخی از مقاله‌های خود، تلاش دارد تا علم اجتماعی (sozialwissenschaft) را از فلسفه اجتماعی، در معنای متداول، جدا ساخته و در مقوله علم فرهنگ (Kulturwissenschaft) قرار دهد. وی معتقد است: تفاوت ماهوی بین علم فرهنگ و علم طبیعت و نیز علم اجتماعی و سیاست اجتماعی وجود دارد.
    تفاوت علوم فرهنگی از علوم طبیعی، این است که علوم طبیعی به دنبال اعتبار عام و جهانی گزاره‌های خویش است. به همین دلیل، قانون واجد اهمیت و ارزشِ شناختی است؛ و یافتن قانون در این نوع از علوم، به‌معنای یافتن توالی‌های منظم است. در علوم فرهنگی، شناخت امر عام و جهانی، به خودی‌خود فاقد ارزش است. یافتن رابطه علّی در زندگی روزمره، که به طور منظم تکرار می‌شود، هدف شناخت نیست، بلکه وسیله آن است (وبر، 1395، ص 126-127). علم اجتماعی، که در زمرة علم فرهنگ قرار دارد، به دنبال یافتن قانون یا توالی‌های منظم امور نیست. این نوع از تصویر علوم طبیعی، بر بنیاد زمانِ ریاضی کانت در نقد خرد محض می‌باشد.
    علم اجتماعی عبارت است از: «علم به واقعیت» (وبر، 1992، ص 170)؛ و «واقعیت»، متعلق علم اجتماعی است. «واقعیت در زندگی و حیات احاطه شده است؛ و فهم در کیفیت ویژه آن» (همان)؛ و نه در کلیت و عام‌بودگی‌اش، علم اجتماعی است.
    علم اجتماعی از يك سو، به دنبال فهم روابط و دلالت فرهنگی پدیدار شخصی و منفرد در صورت‌بندی کنونی‌اش؛ و از سوی دیگر، فهم سبب و علت تاریخی‌شان، عللی که شامل همچنین بودن؛ و هم شامل علل گونة دیگر نبودن، است (همان، ص 170–171)؛ به عبارت دیگر، علم اجتماعی علاوه بر فهم، به دنبال تبیین علت تاریخی نیز است. لذا باید این سؤال مد نظر باشد که اصل، جهت کافی چگونه شکل‌دهنده واقعیت است؛ یعنی علت‌هایی که آن را بدین‌گونه و نه گونة دیگر رقم زده‌اند. وبر هم‌سخن با پیشینیان خویش، این اصل را به لحاظ وجودی و شناختی از همدیگر تفکیک می‌سازد.
    وظایف علم اجتماعی
    وبر وظیفه‌های متعددی برای علم اجتماعی به تصویر می‌کشد تا بتواند حدود ماهیت علم اجتماعی خویش را ترسیم كند. وی معتقد است: که در مواجهه با عین شخصی و منفرد، تکثر بی‌پایانی از جلوه‌های آنها وجود دارد، به گونه‌ای که چنانچه تبیین علّی آنها کنار گذاشته شود، نمی‌توان توصیف جامعی از همه مؤلفه‌های شخصی و منفرد این پدیدار شخصی و منفرد به عمل آورد. تمامی تفکر شناختی، که دربارة واقعیت نامحدود به عمل می‌آید، با این فرض ضمنی همراه است که فقط بخش محدودی از این واقعیت، مورد پژوهش قرار می‌گیرد و صرفاً این بخش مهم و ارزشِ شناخته شدن را دارد. سؤالی که در این مورد مطرح مي‌شود، این است که معیار آن چیست؟ اغلب گمان مي‌كنند آنچه ارزشِ شناخته شدن را دارد، تکرار منظم روابط معین علّی است و جنبه اساسی واقعیت، در قانون‌هایی نهفته است که روابط علّی معینی را تشکیل می‌دهند؛ یعنی چنانچه با استقراء جامع تاریخی، اعتبار جهانی این قانون نشان داده شود، شمار زیادی از موارد مشابه، طبق قاعده‌ای که بدین‌گونه حاصل شده است، به نظم درمی‌آیند. عناصری از وقایع شخصی و منفرد، که هنوز قابل تبیین نباشند، بازمانده‌های تدوین نشده‌ای هستند که در تکمیل آتی نظام قانون‌ها، باید مورد توجه قرار گیرند؛ و یا چنین عناصری را اتفاقی و به لحاظ علمی بی‌اهمیت قلمداد کرد (وبر، 1395، ص 116-117). وبر برای توضیح بیشتر این امر از نجوم مثال می‌زند.
    دانش نجوم، دستگاهی از قوانین نیست، بلکه قوانین پیش‌فرض انگاشته‌ای دارد که از رشته‌های دیگری، مثل مکانیک اخذ کرده است. این دانش، خود را درگیر این مسئله می‌سازد که نتیجه منفرد و شخصی عملکرد قوانین مکانیکی، در چارچوب صورت فلکی منحصر به فرد و شخصی چیست؟ زیرا این صورت‌های فلکی منفرد و شخصی‌اند که برای دانشمند نجوم اهمیت دارد. هر منظومه منفرد و شخصی، که در این علم تبیین یا پیش‌بینی می‌شود، از نظر علّی صرفاً به منزله پیامد منظومه دیگری می‌تواند تبیین شود که آن نیز به همان اندازه منفرد و شخصی بوده، مسبوق بر آن می‌باشد. فرض وجود وضعیت کیهانی اولیه‌ای که نسبت به وضعیت کیهانی فعلی، فاقد خصوصیت فردی بوده و یا کمتر خصوصیت فردی داشته باشد، طبعاً اندیشه بی‌معنایی است (همان، ص 118–119).
    وبر، برای روشن‌تر شدن ویژگی‌های علم اجتماعی مد نظر خود، سؤالی مطرح می‌کند مبني بر اينکه آیا با کاوش در قوانین و توالی‌های تکرارشونده، می‌توان به هدف دانش اقتصادی – اجتماعی؛ یعنی شناخت به واقعیت با توجه به دلالت فرهنگی و مناسبات علّی آن، نائل آمد؟
    در پاسخ، وی مي‌گويد: چنانچه همة روابط مشاهده شده یا قابل تصور زندگی جمعی انسانی را به چند عامل بنیانی غایی، از طریق روان‌شناسی تجزیه شود و تحلیل و طبقه‌بندی جامعی از آنها ارائه شود، قوانین قطعی و دقیقی برای رفتار آنها فرمول‌بندی شود، نتایجی از این‌گونه، دلالتی برای دانش و شناخت از فرهنگ لحظه تاریخی معین، یا هر بُعد منفرد و شخصی از این فرهنگ مثل رشد و تحول و نیز معنای فرهنگی سرمایه‌داری به دست نمی‌دهد (همان، ص 120). هدف علم اجتماعی، دانش و شناخت واقعیت و یا فرهنگ لحظه تاریخی معین، که به صورت منفرد و شخصی شکل گرفته است، می‌باشد. ازاين‌رو، واقعیت، کلِّ منفرد و شخصی است که در لحظة تاریخی معین و که در شرایط علیت کافی و نه ضروری، تحقق یافته است و هدف علم اجتماعی، شناخت واقعیت است که کلِّ منفرد و شخصی است و نه کلِّ عام، جهان‌شمول و تکرارشونده.
    وی معتقد است: در هیچ حالی، واقعیت زندگی از قوانین و عوامل استنتاج‌پذیر نیست، دلیل واقعی این استنتاج‌ناپذیری اين است که شناخت و معرفت به واقعیت، بر اين نكته تأكيد دارد که عامل‌های (فرضیه‌ای) مذکور، با چه منظومه‌ای آرایش یافته و پدیدار فرهنگی ایجاد کرده‌اند که به لحاظ تاریخی، اهمیت و معنا یافته‌اند. چنانچه بخواهیم که این منظومه منفرد و شخصی را تبیین علّی نماییم، باید از منظومه‌های دیگری مدد بجويیم که همان‌قدر منفرد و شخصی‌اند و بر مبنای آنها و به کمک قانون‌های (فرضیه‌ای) مذکور، منظومه اول را تبیین نماییم. تعیین این قوانین و عوامل (فرضیه‌‌ای‌)، صرفاً اولین کار از کارهای بسیاری است که باید انجام داد تا به نوع مطلوب معرفت و شناخت دست یافت (همان، ص 120-121). البته در نگاه وی،‌ تعیین این قوانین و عوامل، ابزار اکتشافی‌اند و نه از نوع آن مفاهیمی که در پایان به دست می‌آید. ازآنجاکه ابزار اکتشافی در ابتدای پژوهش مطرح می‌شود و نه در پایان، وی این ابزار را اولین کار برای رسیدن به معرفت و شناخت مطلوب عنوان می‌كند.
    وظیفه دیگری که وبر برای رسیدن به علم اجتماعی مدنظر خود مطرح می‌کند، عبارت است از: ترسیم تحلیلی و نظام‌مند از منظومه منفرد و شخصی عامل‌های فوق، در لحظه تاریخی معین و نیز تحلیل تأثیرات معنادار این عامل‌ها بر یکدیگر، که تحت تعین زمینه تاریخی خود هستند. بخصوص معقول گرداندن شالوده و نوع این معناداری. این وظیفه، با بهره‌گیری از تحلیل‌های مقدماتی لازم انجام می‌گیرد. وظیفه دیگر این است که گذشته‌های دور، تا حد امکان کاویده شده تا سوابق خصوصیات منفرد و شخصی این منظومه‌ها، که دستخوش تحول تاریخی بوده و امروزه اهمیت و معنا یافته‌اند، تفهم شود. سپس، به کمک منظومه‌هایی که مسبوق به آنها بوده و البته همان‌قدر منفرد و شخصی‌اند، تبیین تاریخی آنها انجام گیرد. در نهایت، آخرین وظیفه قابل تصور، پیش‌بینی منظومه‌های ممکن آینده است. انجام این وظایف، وابسته به وجود مفاهیم روشن و دانستن قوانین ارزش زیادی، در مقام ابزارهای اکتشافی دارد؛ اما فقط در همین مقام (همان، ص 121).
    مناسبات علم اجتماعی و ایده ارزشی
    اهمیت و معناداری حصه‌ای از پدیدارهای فرهنگی، برای علوم فرهنگی و علم اجتماعی مهم است، اما پایه و اساس این اهمیت و معناداری را نمی‌توان به کمک دستگاهی از قوانین تحلیلی استنتاج کرده و معقول دانست؛ زیرا پیش‌فرض معناداری و اهمیت پدیدار فرهنگی، وجود ایدة ارزشی در نسبت با آنها است. مفهوم «فرهنگ»، مفهومی ارزشی است. واقعیت تجربی، هنگامی به فرهنگ تبدیل می‌شود که به ایده ارزشی مرتبط شود. فرهنگ صرفاً شامل بخش‌هایی از واقعیت است که به دلیل ارتباط و نسبت با ارزش‌ها، واجد اهمیت و معناداری شود. پیش‌فرض پژوهش درباره هر موضوع، وقوف به معناداری آن است (همان، ص 122). ازاين‌رو، اندیشیدن به واقعیت، بر اساس ارزش‌هایی که معنایی بدان می‌دهند و برگزیدن و نظم‌بخشیدن به چنین پدیدار‌هایی با توجه به دلالت فرهنگی آنها، امری است کاملاً متفاوت با تحلیل واقعیت بر اساس قوانین و مفاهیم عام (همان). بنابراین، در علم فرهنگ، بخش‌هایی از فرهنگ، به دليل وجود ربط ارزشی، واجد معناداری و داراي اهمیت است. به همین دلیل، پیش‌فرض معناداری در علم فرهنگ و نیز علم اجتماعی وجود دارد و علم اجتماعی نمی‌تواند بدون پیش‌فرض باشد. ازاين‌رو، معناداری با قوانین تحلیلی متناظر نیست. 
    ربط ارزشی و نسبی‌گرایی ارزشی
    وبر، بحث‌هایی راجع به مفهوم ربط ارزشی و تمایز آن با حکم ارزشی ارائه کرده است. وی تأکید مي‌كند که گزینش پدیده‌های مورد بررسی، برای تحقق مسائل علم اجتماعی، به ‌واسطه ربط ارزشی صورت می‌گیرد. وی خاطرنشان می‌کند که ربط به ارزش‌ها، صرفاً به‌معنای تفسیر فلسفی علاقه علمی خاصی است که تعیین‌کننده انتخاب یک موضوع مشخص و مسائل تحلیل تجربی است (همان، ص 47). وبر، با تمایز بین ربط ارزشی و حکم ارزشی، معتقد است: حکم ارزشی یا قضاوت ارزشی عبارت است از: ارزیابی‌های عملی از نقطه‌نظر دیدگاه‌های اخلاقی، فرهنگی و غیره، درباره مطلوب یا نامطلوب بودن پدیدارهایی است که مورد قضاوت قرار می‌گیرند. مگر اینکه به صراحت یا به طور ضمنی، تعریف دیگری برای آن آورده شود (همان، ص 18 و 32). این تمایزگذاری بین قضاوت ارزشی و ربط ارزشی، به اين دليل که واقعیت‌ها، با وجود اینکه سرشت‌شان گرانبار از ارزش است، با ارزیابی‌های ارزشی منطقاً متفاوت‌اند و نباید یکسان شمرده شوند.
    لازم به يادآوري است که بحث از حکم ارزشی، متعلق به علم ارزش‌شناسی است و بحث ربط ارزشی وبر، در حیطه روش‌شناسی قرار دارد و نه ارزش‌شناسی.
    وی معتقد است: نمی‌توان همچون اشمولر، ارزش‌های فرهنگی را با احکام اخلاقی یکسان دانست؛ زير ارزش‌های فرهنگی، به لحاظ خاصی، اجباری‌اند، هر چند با هر نوعی از اخلاق، تضادی سازش‌ناپذیر داشته باشند. همچنین‌، تصور وجود اخلاق نافیِ تمام ارزش‌های فرهنگی و در عین حال، عاری از تناقضات درونی امکان‌پذیر است. لذا این دو حیطه ارزشی با هم یکسان نیستند (همان، ص 38). وبر، در تلاش است تا علم اجتماعی را از ذیل علم اخلاق جدا سازد و بر بنیان ارزش‌های فرهنگی ترسیم نماید، این کار وی در راستای عبور از متافیزیک است.
    در خصوص تضاد یا تناقضاتی که بین حیطه‌های ارزشی وجود دارد، باید گفت: چندخدایی، شایسته‌ترین طرز فکر متافیزیکی است که می‌توان در اینجا اتخاذ کرد. آنچه مهم است مواجهه‌ای است که نه تنها با مسئله گزینه‌های ارزشی، بلکه با مسئله مبارزه سازش‌ناپذیر مرگ و زندگی، همانند آنچه که بین خدا و اهریمن در می‌گیرد. در این آوردگاه، مصالحه یا نسبی‌اندیشی امکان‌پذیر نیست. وی، در نهایت بیان می‌کند که میوة درخت معرفت، در این دریافت نهفته است که هر فعالیت داراي اهمیت و در نهایت کل زندگی، چنانچه خواهان آن نباشیم که مثل واقعه‌ای طبیعی، که به خودی خود می‌گذرد، بدان نظر داشته باشیم، بلکه در پی هدایت آگاهانه آن باشیم، مجموعه‌ای از تصمیمات نهایی است که نفس، به‌معنای افلاطونی، از طریق آن، تقدیر خویش یعنی معنای فعالیت‌ها و موجودیت خود را برمی‌گزیند (همان، ص 42). ازاين‌رو، محکوم است تا بداند که معنای جهان را خود می‌آفریند و از سوی دیگر، باید توجه كرد که حاصلِ شناخت تجربی روز‌افزون، هرگز نمی‌تواند جهان‌بینی‌ها باشد. همچنين اینکه والاترین آرمان‌ها، که نیرومند‌ترین قوة محرکه‌اند، صرفاً در پیکار با آرمان‌های دیگر شکل می‌گیرند و تقدس یکسانی بین این دو نوع آرمان، برای هر یک از طرفداران آنها وجود دارد. مذاهب و فرقه‌های جزم‌اندیش، فقط می‌توانند محتوای ارزش‌های فرهنگی را به احکام اخلاقی مطلقاً معتبر ارتقاء دهند (همان، ص 96). در غیبت پیامبران و اجتماع‌های بزرگ دینی، چیزی جز مبارزه میان خدایان، آرمان‌ها، ارزش‌ها و جهان‌بینی‌های بسیار، ولی به یکسان معتبر، وجود ندارد (لوویت، 1385، ص 83). بنابراین، انسان تقدیر خویش، و معنای فعالیت‌ها و هستی خود را انتخاب و می‌آفریند؛ و معانی، محصول شناخت تجربی نیست، بلکه برساخت انسانی است. معانی، محصول آرمان‌هایی است که برای صاحبانش واجد نیروی محرکه و تقدس است و از اعتبار مطلقی برخوردار نیست. ازاين‌رو، انسان در جهانی با ارزش‌های محلی و منطقه‌ای قرار دارد که اعتبار مطلق و جهانی ندارد و صرفاً برای صاحبان آن ارزش‌ها مقدس‌اند. این ارزش‌ها و آرمان‌ها، در تضاد با ارزش‌های دیگر شکل گرفته‌، و صرفاً بر پایه ایمان و انتخاب قرار دارند. قضاوت درباره آنها، مربوط به ایمان و حکم ارزشی است، نه ربط ارزشی.
    در اینجا شاهد حضور پررنگ ایدة مرگ خدای نیچه هستیم که وجود هرگونه ارزش مطلق و جهان‌شمول را نفی می‌كند. انسان در واقعیتی سکولار و فاقد ارزش عینی و مطلق، پرتاب شده است که «ساختِ نوعیِ مثالی مبتنی بر انسانی است که به طرزی خاص فارغ از توهمات است و جهانی، که به لحاظ عینی بی‌معنا و معقول و در این حد، مؤکداً واقع‌گرایانه شده است، او را مجبور کرده است به خودش متکی شود» (همان، ص 89). ازاين‌رو، این انسان مجبور است که خود مبادرت به ساختن معنای جوهری و زمینه معنا کند. ابتدای امر، او باید رابطه خود را با واقعیت به مثابه واقعیتِ خودش تعریف و متعین سازد و در چارچوب نظری و عملی، معنا را خلق کند. در این جهان، وجود پیش‌داوری‌های متعال رخت بربسته است (همان، ص 90)؛ و به تعبیر وبر، انسان در جهان افسون‌زدا و معقول شده زندگی می‌کند.
    بنابراين، علم اجتماعی از جمله مقوله علم فرهنگ است. این نوع علوم، واجد ارزش است که در مسئله ارزش، حکم ارزشی و ربط ارزشی از همدیگر تفکیک‌پذیرند. ارزش‌ها نیز واجد اعتبار عینی و جهان‌شمول نیستند. از سوی ديگر، مسائل علم اجتماعی به واسطه ربط ارزشی، پدیدارها را گزینش می‌کند. این‌چنین گزینشی، به واسطه ارزش‌های که در مصاف و پیکار با ارزش‌های دیگر شکل یافته‌اند. بنابراین، علم اجتماعی در ضمن ارزش‌هایی شکل می‌گیرد که اعتبار عینی و مطلق ندارند. لذا امر منفرد و شخصی‌اند؛ و نه عام و جهان‌شمول. ازاین‌رو، قرار نیست که گزارش و روایت از امور منفرد و شخصی، به یک قضیه حقیقیه با سور کلی تبدیل شود و منجر به شکل‌گیری قضایای جهان‌شمول شود، بلکه به جای آن، امر منفرد و شخصی، تبدیل به قضایای جزئیه می‌شود که سور آنها، «بعض» است؛ و نه «هر»؛ زيرا چنانچه بحث کمیت در قضایای کانتی را به یاد آوریم، قضیه به لحاظ کمیت به امر شخصی،‌ جزئی و کلی تقسیم می‌شود. آنچه که اینجا نفی می‌شود، امر کلی و قضایای کلیه است، نه اینکه قضایای جزئیه. ازاین‌رو، از امر منفرد و شخصی، به قضایای جزئیه می‌رسیم و نه قضایای کلی.
    نسبت دانش و ربط ارزشی
    وبر، با تفکیک حکم ارزشی از ربط ارزشی، معتقد است: فرهنگ و آنچه که علایق ارزشی گفته می‌شود، جهت‌گیری کارهای علمی صرفاً تجربی را تعیین می‌کند و با تحلیل احکام ارزشی، می‌توان این علایق ارزش‌گذار را روشن‌تر و تمایز‌یافته‌تر ساخت (همان، ص 48). چنین علایقی بعد از تمایز و وضوح لازم، به صورت ربط ارزشی در نظر گرفته می‌شود تا بتوان، مسئله روش‌شناسی را به انجام رساند؛ چون مسئله اساسی روش‌شناسی، در نگاه وبر، ربط ارزشی است.
    آنچه مورد وبر است، تفکیک روش‌شناسی و به تبع آن، ربط ارزشی از حکم ارزشی است، لذا آنچه که روش‌شناسی حق بيان آن را دارد، این است که دسته‌ای از مسائل، به لحاظ منطقی، متفاوت از دستة دیگر است. سخن دیگر روش‌شناسی، بررسی و معنادار كردن دسته‌ای از این مسائل تجربی، با وسایلی است که علوم تجربی در اختیار دارند. اما به کار بردن همین شیوه در مورد دستة دیگر، یعنی مسائل ارزشی، کاملاً غیرممکن است. بازخوانی آثار و نوشته‌های مربوط به تاریخ، به روشنی نشان می‌دهد که تاریخ‌نویس‌ها، زمانی که به ارزیابی ارزشی می‌پردازند، بی‌شک از تحلیل علّی بازمی‌مانده و در انجام مهم‌ترین رسالت خود، یعنی تفهم، ناکام می‌مانند (همان، ص 63).
    ازاين‌رو، یکی از مهم‌ترین احکام ارزشی از نظر وبر، مفهوم پیشرفت است. وی برای این مفهوم، ابعاد ارزش‌گذارانه‌ای را مطرح می‌کند، اما معتقد است: در بیشتر موارد، حکم ارزشی نیز راجع به آن وجود دارد (وبر، 1395، ص 55). مفهوم «پیشرفت»، صرف‌نظر از ارزیابی ارزش‌گذارانه آن، از نظر وسایلی که برای دستیابی به یک هدف مورد استفاده قرار می‌گیرد، دارای معنای تکنیکی و عقلانی است. سود جستن از این مفهوم، در چنین معنایی، بررسی آن در حوزة تحلیلِ تجربی آن است (همان، ص 64). ازاین‌رو، وی، براي توضیح بیشتر راجع به این مفهوم، به آثار ویندلباند مراجعه کرده و نقطة شروعی از آنجا طرح می‌کند. هدف وبر اين است که به‌واسطه ارائه این تحلیل، بتواند علم اجتماعی را از ذیل فلسفه، به‌معنای متافیزیک در قرن هجدهم و نوزدهم بیرون آورد و بر بنیان دیگری یعنی فلسفه در معنای دیگری تدوین كند.
    ویندلباند، در اثر خود تاریخ فلسفه، شرایط کاربرد عملی مفهوم خاصی از پیشرفت را تعیین می‌کند. وی، موضوع کار خود را چنین تعریف می‌کند: فرایندی که طی آن انسان اروپایی نظریات خود را درباره جهان به صورت پیکره‌ای از مفاهیم علمی درمی‌آورد. این مفهوم پیشرفت، هر چند که هرگز استفاده از آن برای همه تاریخ فلسفه‌ها، با فرض تشابه در ربط ارزشی فرهنگ، اجباری نیست، نه تنها در تاریخ فلسفه، بلکه در تاریخ، هرگونه فعالیت علمی دیگری به کار می‌رود (همان، ص 64–65).
    وبر با تحلیل مفهوم «پیشرفت»، مدعی است که علایق ارزشی، که در نوع خاصی از معنای پیشرفت وجود دارد، مورد نظر می‌باشد و نه معانی دیگر. به همین منظور، به تحلیل بیشتر مفهوم عقلانی در رشته‌های تجربی می‌پردازد.
    آنچه که برای پژوهشگر، در عرصه موضوع‌های تجربی مربوط می‌شود، موجودیت آن است و نه اعتبارشان. اعتبار منطقی روش‌های موجود در علوم، تابع قرارداد فرهنگ معینی است که در آنجا اعتبار دارد و نه در جای دیگر (همان، ص 72-73). وبر، تصریح دارد که همه علوم بر بنیاد فرهنگ است. از نظر وی حتی دانش درباره قطعی‌ترین گزاره‌های علوم نظری، مثل علوم دقیقه طبیعی و یا ریاضیات، درست به اندازه احکام مربوط به تزکیه نفس، محصول فرهنگ است (همان، ص 94)، ازآنجاکه اعتبار هنجاری قضیه‌های منطقی و ریاضی، پایه مقدم بر تجربه تمام علوم تجربی است، علوم تجربی نیز وابسته به اعتبار و قرارداد فرهنگ خاص مي‌باشد و اعتبار جهان ‌شمول نخواهد داشت.
    بنابراین، از نظر وبر، لازم است تغییر مسیر از حقیقت‌هایی که به لحاظ هنجاری معتبرند، به عقایدی که از نظر قراردادی اعتبار دارند، صورت گیرد، کارکرد آن نیز در علم اجتماعی دنبال شود. علم اجتماعی، به دنبال تفهم رفتار انسان است که به وسیله این تفهم، بتوان به تبیین آن نائل آمد. وبر، نوع خاصی از تفهم، يعني تفهم عقلانی را دنبال می‌کند. وی بیان می‌كند که ابزارهایی که در روش تبیین تفسیری و تفهمی به کار می‌رود، دارای درستی هنجاری نیستند، بلکه جزء عادات عرفی پژوهشگر، در طرز اندیشیدن است. از سوی دیگر، توانایی او در ایجاد حس همدلی با طرز فکرهای متفاوت از طرز فکر خود است، که طبق عادات فکری خود، او از نظر هنجاری خطا محسوب می‌شوند. این واقعیت که تفکر نادرست به اندازه تفکر درست قابل فهم است، ثابت می‌کند که در اینجا نوعی اعتبار وجود دارد که از نظر هنجاری درست است؛ زيرا می‌تواند تبیین تفهمی را امکان‌پذیر سازد. این چنین تبیینی، به این دلیل نیست که قضیه‌های منطقاً درست به آن افزوده شده است، بلکه مقصود اين است که پژوهشگر برای اينکه قادر به فهم یک محاسبه نادرست یا گفتار منطقی نادرست و تحلیل پیامدهای آن باشد، نه تنها باید استفاده از روش‌های درست محاسبه، یا به‌کارگیری تفکر منطقی را در آنها بیازماید، بلکه باید با رجوع به محاسبه و منطق درست، نکاتی را آشکار سازد که در آنها، محاسبه یا گفتار منطقی مورد بحث، از آنچه تحلیل‌گر از نظر هنجاری درست می‌پندارد، انحراف دارد. ازاین‌رو، به جای اینکه معنای پیشرفت به‌عنوان افزودن تعداد قضیه‌های درست باشد و به جای آنکه مسیر مستقیم را درپیش بگیرد، به زبان اقتصاد، بهره‌ورترین راه میان‌بر را دنبال کند و آن، عبور از میان خطاها و خلط مسائل است؛ زيرا پژوهشگر به جنبه‌هایی از دانش مورد پژوهش اهمیت مي‌دهد که از نظر محقق، از آنچه که درست است، منحرف شده است؛ و مقصود از اهمیت دادن، آن است که جنبه‌های مورد بحث، ویژگی خاصی دارند که از نظر محقق یا به طور مستقیم دارای ربط ارزشی است و یا با دیگر پدیده‌های دارای ربط ارزشی، پیوند علّی – معلولی دارند. وی بیان می‌كند، تا زمانی که ارزش حقیقت، ارزشِ هدایت‌کننده باشد، قاعدتاً همین وضعیت وجود خواهد داشت (همان، ص 74–75). وبر برای عبور از ویندلباند، یعنی عبور از ارزش حقیقتِ هدایت‌کننده، وضعیت موجود را از زاویه دیگری مطرح می‌كند.
    وضعیت موجود، همواره این‌گونه نیست که کنشگر در وضعیت ذهنی عقلانی قرار داشته باشد، وسایل و اهداف به صورت مشخص و متمایز، بر اساس ارزش حقیقت ترسیم شده باشد، بلکه کنشگر ماشین تفکر صرفاً عقلانی و بریء از خطا نیست. در این مورد، برساخته‌های مفهومی عقلانی، در مقام ابزاری برای اسناد علّی درست، می‌توانند سودمند بوده و از ارزش اکتشافی برخوردار باشند. برساخته‌های مفهومی مثالی از رفتار عقلانی بی‌خطا و دقیق، که در نظریه اقتصاد محض یافت می‌شوند، دقیقاً همین اهمیت را دارند. وبر این‌گونه برساخته‌های مفهومی را «برساخته‌های مفهومی منطقی» می‌نامد و برای آن، انواع گوناگونی را مطرح می‌سازد. اما آنچه که اهمیت دارد،‌ این است که پژوهشگر از نوع‌های مثالی، که با درستی هنجاری طراحی شده‌اند، استفاده می‌کند. اما از نظر منطقی، درستی هنجاری آنها ضرورتی ندارد. کارکرد آنها این است که در پژوهش‌های تجربی، بتوان این نوع مفاهیم را با واقعیت‌های تجربی مقایسه کرد، تا تفاوت‌ها و تشابه‌ها تعیین شود تا از رهگذر آن، بتوان واقعیت‌ها را با صریح‌ترین مفاهیم قابل درک توصیف کرد و به صورت علّی به تبیین تفسیری آنها نائل آمد. مفاهیم عقلانی حقوقی، در تاریخ حقوق به همین نیاز پاسخ می‌دهند، نظریه‌های محاسبه عقلانی، هزینه‌ها و درآمدها همین خدمت را به تحلیل رفتار واقعی واحدهای منفرد اقتصادی در نظام اقتصادی مبتنی بر سود انجام می‌دهند (همان، ص 76–78). در اینجا، وبر تلاش دارد تا از ذیل ارزشِ حقیقت عبور کرده و در فضای بیرون از متافیزیک قرار گیرد؛ چون ارزشِ حقیقت در ذیل متافیزیک قرار دارد. نوع مثالی وبر در لحظه مرگ خدای نیچه قرار دارد و نوع مثالی برای انسانی است که در این وضعیت، پرتاب شده است. لذا این انسان، به جای ارزش حقیقت، که در ذیل متافیزیک قرار دارد، نوع مثالی را که خود شکل داده است، استفاده می‌کند تا واقعیت را معنادار سازد. به جای اینکه وبر، در معنای متافیزیکی از پیشرفت بایستد، در بیرون از آن، در فضای نوع مثالی می‌ایستد که واقعیت را شکل ‌داده، و معنادار می‌سازد. در اینجا وبر، از ذیل ارزش حقیقت عبور می‌کند، نامعقولیتِِ واقعیت را به طور ضمني اذعان می‌کند؛ چون در ذیل ارزش حقیقت، واقعیت معقول شکل می‌گیرد. اما با عبور از ارزش حقیقت، نامعقولیتِ واقعیت به وجود می‌آید. بنابراین، روح سرمایه‌داری، که تحقق قفس آهنین است، را تفهم کرد.
    بنابراین، مفهوم ربط ارزشی وبر، در فضای مرگ خدای نیچه، که مرگ هرگونه ضرورت مطلق و جهان‌شمول است، قرار دارد. ارزش‌هایی که انسان خود انتخاب کرده و بر اساس آن، واقعیت منفرد و شخصی و نه واقعیت جهان‌شمول و مطلق، را ایجاد می‌کند. 
    هویت مفاهیم در انگارة علم اجتماعی وبر
    وبر معتقد است: مفاهیم در علم اجتماعی مدنظر وی، مثل مفهوم «پیشرفت» در نگاه ویندلباند، در انتها شکل نمی‌گیرند. هدف علوم فرهنگی، «برساختن دستگاه بسته‌ای از مفاهیم که واقعیت به صورت طبقه‌بندی‌های همیشه و همه جا معتبر درون آن جای گیرد و دوباره از آن استنتاج شود»، نیست (همان، ص 132). علمِ نظام‌مندِ فرهنگ، بدین‌معنا که مجموعه‌ای از مسائل معین و به لحاظ عینی معتبر، به صورتی كه نظام‌مند تثبیت شود، بی‌معنا است (همان، ص 133). اما وبر معنای دیگری از نظام‌مندی را مدنظر دارد که در بحث مفهوم «منظومه» بدان اشاره خواهد شد.
    برساخته‌های مفهومی عقلانیِ اقتصاد محض، برساخته‌های نظری‌اند که به تنهایی، معرفتی نسبت به واقعیت به ارمغان نمی‌آورند، بلکه می‌توانند در کسب چنین معرفتی کمک‌هایی را مبذول دارند. از سوی ديگر، در اقتصاد محض، علاوه بر صورت‌بندی مفهومی الگوهای صرفاً نوع مثالی، که ارزش اکتشافی دارند، مسائل دیگری نیز وجود دارد. برای مثال، مطالعه تأثیر علّی وقایع اقتصادی، بر کلّ گستره پدیدارهای اجتماعی، از این دسته مسائل‌اند. لذا یکی دیگر از مسائل موجود در اقتصاد، تحلیل راه‌های گوناگون تأثیرگذاری وقایع اجتماعی غیراقتصادی بر وقایع اقتصادی است. در میان وقایع اجتماعیِ غیراقتصادی، ساختارها و کنش‌های سیاسی، بخصوص دولت و نظام قانونی تحت ضمانت دولت، دارای اهمیت اساسی است (همان، ص 80–81). واقعیت، امر معقولی نیست که در ذیل سازة مفهومی اقتصاد محض بتوان آن را توضیح داد، بلکه این برساخته‌های مفهومی، الگو و ابزارهای اکتشافی‌اند تا بتوان واقعیتِ نامعقول را معنادار ساخت. این معناداری، به‌واسطه ارزش‌ها و ایده‌های ارزشی است که جهت‌دهنده سازه‌های مفهومی برساخته انسانی است. ازاین‌رو، برساخته‌های مفهومی یعنی نوع مثالی، که ابزار اکتشافی‌اند، در انتها شکل نمی‌گیرد، بلکه در ابتدای امر قرار دارند تا جهاتی از واقعیت را معنادار سازند.
    قضاوت دربارة اعتبار ارزش‌هایی که نحوة رفتار انسان را تعیین و به زندگی وی معنا و اهمیت می‌دهد، امری مربوط به ایمان است. از سوی ديگر، ویژگی اقتصادی – اجتماعی بودن یک واقعه، که آن را جزء علم اجتماعی قرار می‌دهد، چیزی نیست که به طور عینی متعلق بدان باشد، بلکه جهت‌گیری علاقه‌های شناختی انسان، آن را تعریف می‌کند. این ویژگی اقتصادی – اجتماعی بودن، می‌تواند برخاسته از دلالت فرهنگی خاصی باشد که در حالت معینی، به یک واقعه خاص نسبت داده می‌شود (همان، ص 93 و 105). ازاين‌رو، علاقه‌های شناختی و نظام نیازهای انسانی، مجموعه‌ای از ارزش‌ها را شکل می‌دهند که موجب جهت‌گیری علم اجتماعی می‌شوند.
    فرهنگ و چگونگی جهت‌یافتن مفاهیم علم اجتماعی
    وبر تأکید مي‌كند که تحلیل علمی مطلقاً عینی، از فرهنگ یا پدیدارهای اجتماعی وجود ندارد؛ و در مواجهه با پدیدارهای زندگی، با چندگانگی و تکثر بی‌پایانی روبرو هستیم که صرفاً بخشی از این واقعیت مورد پژوهش علمی قرار می‌گیرد. ملاک و معیار انتخاب این بخش، تکرارپذیری منظم روابط معین علّی نیست، بلکه اهمیت و معناداری است که بر اساس ربط ارزشی صورت می‌گیرد (همان، ص 115–120).
    این امر، به واسطه کارهای چهارگانه‌ای زير تحقق می‌یابد. اول، تعیین عامل‌های فرضیه‌ای با توجه به منظومه‌ای که شکل داده و پدیدار فرهنگی را ایجاد نموده که به لحاظ تاریخی اهمیت و معنادار شده است. البته برای تبیین علّی این منظومه منفرد و شخصی، باید از منظومه‌های منفرد و شخصي دیگری، بر مبنای آنها و به کمک قانون‌های فرضیه‌ای فوق، منظومه مدنظر تبیین شود. دوم، تحلیل منظومه منفرد و شخصی، از عامل‌های فوق در لحظه تاریخی معین و نیز تحلیل تأثیرهای معنادار این عامل‌ها، بر یکدیگر که تحت تعین زمینه تاریخی خود قرار دارند و معقول گرداندن شالوده و نوع معناداری‌شان. سوم، کاوش در گذشته‌های دور، تا سوابق خصوصیات منفرد و شخصی این منظومه‌ها، که دستخوش تحول تاریخی بوده و امروزه اهمیت و معنادار‌اند، درك شود. سپس به کمک منظومه‌هایی که مسبوق بر آنها هستند و البته همان‌قدر منفردند، تبیین تاریخی آنها انجام پذیرد. چهارم، وظیفة قابل تصور، پیش‌بینی منظومه‌های ممکن آینده است (همان، ص 121).
    انجام این وظایف، وابسته به وجود مفاهیم روشن و نیز دانستن قوانین فرضیه‌ای، که در مقام ابزارهای اکتشافی قرار دارند، می‌باشد. اهمیت و معنای منظومه‌ای از پدیدارهای فرهنگ و نیز اساس این اهمیت و معنا را نمی‌توان به کمک دستگاهی از قوانین تحلیلی، هرچند کامل استنتاج کرد و معقول گردانید؛ زیرا پیش‌فرض معناداری و اهمیت وقایع فرهنگی، سوگیری ارزشی به سمت آنها است. مفهوم فرهنگ، مفهومی ارزشی است و واقعیت زمانی به فرهنگ تبدیل می‌شود که به ایده‌های ارزشی ربط داشته باشد. فرهنگ، صرفاً شامل بخش‌هایی از واقعیت است که به دلیل ربط ارزشی داراي اهمیت و معناداری است. لذا فقط بخش کوچکی از واقعیت، رنگ علایق مشروط به ارزش را خورده و فقط همین بخش مهم تلقی می‌شود. به این دلیل که روابطی را آشکار می‌سازند که به دلیل پیوند با ارزش‌ها، واجد اهمیت می‌شوند. بنابراین، آنجا که این دلیل مصداق یابد، شناختن خصوصیات منفرد و شخصی، بخش مذکور ارزشمند خواهد بود. در نتیجه، پیش‌فرض پژوهش دربارة موضوع، وقوف به معناداری است. معناداری با قوانین متناظر نیست و هر چه قوانین عام‌تر باشند، این تناظر کمتر خواهد بود. اندیشیدن به واقعیت، بر اساس ارزش‌هایی که معنایی بدان می‌دهند و برگزیدن و نظم بخشیدن به چنین پدیدارهایی با توجه به دلالت فرهنگی آنها، امری کاملاً متفاوت با تحلیل واقعیت بر اساس قوانین و مفاهیم عام است. خصوصیات نوعیِ مبادله چیزی است که مورد توجه حقوق‌دانان است؛ اما این انسان به تجزیه‌وتحلیل دلالت فرهنگی این واقعیت تاریخی معین علاقه‌مند است. لذا مفاهیمی که از کاوش خصوصیات عام پدیدارهای جمعی انسانی به دست می‌آیند، قطعاً مفید خواهند بود. اما فایده زمانی مهم تلقی مي‌شود که به جنبه‌های معنادار فرهنگ مدرن مرتبط باشد، از آنها به‌عنوان ابزار تبیینی و اکتشافی استفاده خواهد شد (همان، ص 121-123). بدون پیش‌فرض نمی‌توان به این سؤال پاسخ داد که چه چیزی باید موضوع مفهوم‌سازی عام قرار گیرد، بلکه با ارجاع به دلالت فرهنگی، بخش‌های خاصی از چندگانگی بی‌پایان واقعیت، می‌توان پاسخ این پرسش را داد. ازاین‌رو، برای شناخت پدیدار تاریخی، که مقصود از تاریخی بودن، معنادار بودن پدیدار در فردیت خود است، پیش‌فرض معناداری مهم می‌باشد؛ بدون پیش‌فرض، گسترده‌ترین دانش ممکن درباره قوانین در برابر این پرسش عاجز می‌ماند که تبیین علّی یک واقعیت منفرد و شخصی، چگونه امکان‌پذیر است؟ نوع و تعداد علت‌های مؤثر بر هر واقعه معین، همیشه نامحدود است. لذا علم اجتماعی بدون پیش‌فرض شکل نمی‌گیرد. این غیر از جامعه‌شناسی است که داعیه‌اش، علم بدون پیش‌فرض است. اهمیت و معناداری، بخشی از واقعیت را که به ارزش‌های فرهنگی مرتبط است و به اصطلاح ربط ارزشی دارد، تعین می‌بخشد. لذا در انگارة بی‌معنایی واقعیت، نوع مثالی که به واسطه ایده‌های ارزشی شکل گرفته است، حدودی از واقعیت را متعین ساخته و معنایی را تکوین می‌کند.
    مقصود از علیت، در جایی که فردیت یک پدیدار مورد توجه است، به‌معنای قوانین عام نیست، بلکه به‌معنای مناسبات علّی مشخص است. لذا مسئله این نیست که یک رخداد، به منزله نماینده یک مقوله عام تحت آن مقوله درآید، بلکه مسئله تبیین این رخداد، به منزله پیامد یک منظومه منفرد و شخصی مطرح است. ازاین‌رو، برای تبیین علّی یک پدیدار فرهنگی، که یک فرد تاریخی است، دستیابی به دانش قوانین علّی، نه هدف تحقیق، بلکه وسیله تحقیق است. ارزش این روش برای علم اجتماعی، وابسته به این است که تا چه حد هدف مذکور، یعنی تبیین رخداد معین، به منزله پیامد یک منظومه منفرد و شخصی، برآورده شود (همان، ص 125).
    بنابراین، پیش‌فرض معناداری از ضروریات علم اجتماعی است که در زمره علم فرهنگ قرار دارد. این پیش‌فرض، عبارت است از: اهمیت و معناداری است که بر اساس جهت‌گیری ارزشی شکل می‌گیرد که امری فرهنگی است. لذا گزینش و نظم بخشیدن به پدیدارهای بی‌پایان واقعیت، با توجه به دلالت فرهنگی آنها صورت می‌گیرد و قوانین نیز جنبه ابزار اکتشافی و مقدماتی برای این امر را دارند.
    امروزه علم و دانش، رسالتی است بر مبنای تخصص و در خدمت آگاهی یافتن از خویش و شناخت روابط عینی. علم و دانش، دیگر عطیه یا الهامی نیست که فرزانه یا پیامبری برای نجات روح دریافت کند. همچنين علم و دانش جزء انفکاک‌ناپذیر تأمل و تفکر حکما و فلاسفه نیست که به دنبال معنای جهان‌اند. این وضعیت اجتناب‌ناپذیر، وضعیت تاریخ انسان مدرن است که در صورت صداقت نمی‌تواند از آن روی گرداند (وبر، 1390، ص 135). این وضعیت، وضعیت مرگ خدای نیچه است که انسان در جهان بی‌معنا زندگی می‌کند که خود بدان معنا می‌بخشد، در جدالی از ایده‌های ارزش‌گذار که بر پایه ایمان و انتخاب شخص استوار است.
    صیرورت ارزش‌ها
    علم اجتماعیِ مورد نظر وبر، در زمره علم فرهنگ قرار دارد و هدف علم فرهنگ نیز تثبیت نظام‌مند مجموعه‌ای از مسائل معین و به لحاظ عینی معتبر نیست. بخش‌هایی از واقعیت که با ارزش‌ها ربط و انتساب دارند، معنادار و اهمیت یافته و اساس علم را شکل می‌دهند.
    از سوی ديگر، تضاد و تناقضاتی بین حیطه‌های ارزشی وجود دارد و ترجیحی بین ارزش‌ها به لحاظ اعتبار وجود ندارد. انسانی که میوه درخت معرفت را چشیده است، می‌داند که کل زندگی و واقعیت، مجموعه‌ای از تصمیم‌های نهایی است که نفس از طریق آن، تقدیر خویش را بر می‌گزیند و محکوم است که بداند معنای جهان را خود می‌آفریند. والاترین آرمان‌ها، که قوه محرکه انسانی است، در مصاف با آرمان‌های دیگر شکل می‌گیرند. لذا سلطه اجتماعی در مبارزه میان ارزش‌های متکثر تحقق می‌یابد (وبر، 1395، ص 96). وبر، اذعان دارد که زندگی چیزی جز نبرد ابدی بین خدایان مختلف نیست؛ یعنی زندگی چیزی جز ناسازگاری و عدم تجانس، بین نقطه‌نظرهای متفاوت نیست. این نبرد صلحی در پی ندارد. لذا باید انسان جانب یکی از طرف‌ها را بگیرد (وبر، 1390، ص 134).
    انسان در واقعیتی پرتاب شده است که به دست خود شکل داده است و بخش‌هایی از آنها را به واسطه ربط ارزشی معنادار می‌سازد که ارزش‌ها نیز در پیکار با یکدیگر شکل می‌گیرند. هیچ ترجیحی به لحاظ اعتبار، نسبت به یکدیگر ندارند؛ چون در وضعیت نیچه‌ای قرار دارد و ارزش‌ها، جهان شمول نیستند. ازاين‌رو، پیکار ارزش‌ها و آرمان‌ها، موجب می‌شود تا تحولاتی در ارزش‌ها و آرمان‌ها صورت گیرد. اين امر خود منجر به شکل‌گیری وضعیت جدید می‌شود، این وضعیت جدید، به تصمیم و اراده جدید انسانی در اتخاذ ایدة ارزشی جدید وابسته است. ازاین‌رو، وی در مصاف اخلاق مسئولیت و اخلاق تکلیف‌مدار، در جهان به شدت عقلانی و افسون‌زدایی شده، اخلاق مسئولیت را ترجیح می‌دهد.
    چگونگی انتخاب موضوع تحقیق و نیز گستره یا ژرفای مطلوب، برای نفوذ در شبکه بی‌پایان علّی، توسط ایده‌های ارزش‌گذارانه‌ای تعیین می‌شود که پژوهشگر و عصر او را در سیطره خود دارند. ازاین‌رو، وبر اظهار می‌دارد که جریان پایان‌ناپذیر وقایع بی‌شمار، تا ابدیت جاری است. آن دسته از مسایل فرهنگی، که انسان‌ها را وادار به پذیرش صورت‌های جدید و متفاوت می‌کند؛ و نیز حد و مرزهای آن بخش از جریان بی‌پایان وقایع، که برای آنها معنایی داشته و فرد تاریخی‌اند، همواره دستخوش دگرگونی است (وبر، 1395، ص 132-133). پس با دگرگونی در ایده‌های ارزشگذار، تفسیر تبیینی بخش‌هایی از واقعیت نیز دگرگون می‌شود. البته وبر دائماً تذکر می‌دهد که شیوه استفاده از آنها، خودسرانه نیست. پژوهشگر در اینجا نیز مقید به قواعد اندیشه است. تحول، دگرگونی و صیرورت در ایده‌ها، منجر به تحول در علوم فرهنگی می‌شود. چنانچه صیرورت ارزش‌ها را در نگاه وبر بپذیریم، وی همچون هگل، معتقد به صیرورت ایده‌ها خواهد بود. اما صیرورت ایده‌ها در نظر هگل، در روح مطلق شکل می‌گیرد و در نظر وبر، به دلیل مرگ مطلق هگل به واسطه نیچه، این صیرورت در روح مطلق نیست.
    نکته‌ای که باید بدان توجه داشت،‌ این است که چگونه صیرورت ارزش‌ها و انسجام آنها، در کنار هم، منجر به تشکیل کل می‌شود تا وضعیت جدید و واقعیت نوینی آفریده شود. وبر از مفاهیم امکان عینی، علیت کافی و منظومه استفاده می‌کند که در ادامه بدان می‌پردازیم.
    قرابت گزینشی، امکان عینی و مفهوم منظومه
    وبر، بین سه مفهوم قرابت گزینشی، امکان عینی و کلّ به‌معنای منظومه، صورت‌بندی مفهومی ارائه نموده است. توضیح این امر، مقدماتی لازم است.
    قرابت گزینشی
    وبر هم‌نظر با نیچه اظهار می‌دارد که واقعیت در مرگ مطلقِ هگل و ضرورت استعلاییِ کانت شکل می‌گیرد. اینکه تحلیل بدون پیش‌فرض واقعیت، گرفتار شدن در آشوبگاه و هاویه‌ای از احکام وجودی درباره رویدادهای منفرد بی‌شمار است، نظم بخشیدن به این مسئله، صرفاً زمانی ممكن است که بخشی از واقعیت بیرونی، که برای انسان جالب و معنادار به لحاظ ارزش‌های فرهنگی‌شان که تعیین‌کننده چگونگی برخوردشان با واقعیت است، ربط داشته باشد. ارزش‌ها نيز در پیکار با یکدیگر قرار دارند. همچنين، اینکه «معرفت ما به واقعیت‌هایی مربوط است که به صورت مقوله‌ای شکل گرفته‌اند و... علیت مقوله‌ای از مقوله‌های فکر ما است (همان، ص 272). از سوی ديگر، تمایز بین جهت یا دلیل وجودی از دلیل یا جهت‌شناختی (همان، ص 197)، به این نتیجه می‌رساند که واقعیت، به لحاظ وجودی با لحاظ منطقی – روشی جداگانه مدنظر قرار گیرد. در اینجا، به جنبه وجودی مي‌پردازيم و بحث روش، به مجال دیگری واگذار می‌شود.
    در کنار مباحث فوق، وبر مفهوم دیگری به نام قرابت گزینشی اضافه می‌کند. اهمیت این اصطلاح به اين جهت است که در برابر اصطلاح‌های دیالکتیک هگل، ماتریالیسم دیالکتیکی مارکس و غیره می‌باشد؛ و مبتنی بر عدم پذیرش تمامیت، ضرورت و مطلق‌انگاری مناسبات اجتماعی و تاریخی در دستگاه نظری – فکری وبری است (آشتیانی، 1383، ص 127). وبر، به دنبال توضیح این ادعا است که چگونه اندیشه‌ها به صورت نیروهای مؤثر در تاریخ شکل می‌گیرند (وبر، 1374، ص 83)، وی به‌عنوان یک نوکانتی، مدعی است که این نیروها؛ یعنی اَشکال و صورت‌های اجتماعی – تاریخی و اخلاق پروتستان، به صورت علّیت کافی، واقعیت و وضعیت موجود را ایجاد کرده‌اند؛ و نه به صورت علّی – معلولی متداول.
    چنانچه همچون مارکس، جنبة علّی ماده‌گرایانه جایگزین شود؛ و یا چنانچه تفسیر روحی یک جانبه از فرهنگ و تاریخ ارائه شود، هیچ‌يک خدمتی به حقیقت تاریخی نمی‌کنند (همان، ص 157). روح سرمایه‌داری، به‌عنوان رویداد منفرد تاریخی عبارت است از: مجموعة عناصری که در واقعیت تاریخی، انسان مدرن آنها را از نظر اهمیت فرهنگی‌ای که دارند، در یک کل جمع می‌کند (همان، ص 49). روح سرمایه‌داری، برای حاکمیت خویش، ناگزیر است با دنیایی از نیروهای متخاصم مقابله کند. اما منشأ آن، به زعم ماتریالیسم تاریخی، مبتنی بر اقتصاد به‌عنوان زیربنا نیست (همان، ص 56). در نتیجه، روح سرمایه‌داری در تخاصم با ارزش‌های دیگر شکل گرفته است. در نگاه وبر، واقعیت از میان تخاصم ارزش‌ها شکل می‌گیرد. البته ارزش‌ها به‌عنوان نیروهای علّی یک‌جانبه مدنظر نیست، بلکه در تعاطی نیروهای دیگر قرار گرفته است.
    ازاین‌رو، مرکز توجه برنامه‌های اخلاقی اصلاح‌طلب‌های دینی – اخلاقی، رستگاری روح بود. این نیروی دینی – اخلاقی، در کنار عوامل متعدد تاریخی دیگر، در شکل دادن به شبکه در حال توسعه فرهنگ جدید؛ یعنی سرمایه‌داری و وضعیت اکنون انسان مدرن، نقش مهمی ایفا كرده است. از سوی دیگر، وبر قصد ندارد تا روح سرمایه‌داری را معلول نهضت اصلاح دینی بداند، بلکه در یک قرابت گزینشی بین بنیان مادی و اَشکال سازمان اجتماعی – سیاسی و افکار رایج در دوران نهضت اصلاح دینی، منجر به تکوین واقعیت منفرد و شخصی، شده است. واقعیت به مثابه کلّی که انسان مدرن در لحظه حال در آن واقع شده است (وبر، 1374، ص 82–84). بنابراین، ارزش حقیقتِ هدایت‌کننده ویندلباند، به صورت ضروری نبوده که لحظه حال را رقم زده است. لذا کنشگر ماشین تفکر صرفاً عقلانی مصون از خطا نیست، بلکه نتایج ناخواسته‌ای وجود دارند که روح سرمایه‌داری را در یک وضعیت علّی کافی رقم زده‌اند.
    این نوع تعاطی، تعامل و تشارک دو سویه، همچون کنش و واکنش در قوانین فیزیک نیست. وبر تصریح دارد که شکل و صورت سرمایه‌داری، با روح جاری در آن ارتباط دارند. ولی «این ارتباط الزاماً ارتباطی با وابستگی متقابل نیست» (همان، ص 63)، هر يک از این دو، می‌تواند به طور جداگانه اتفاق افتاده باشد. وبر مواردی را برای تصدیق این امر مطرح می‌سازد (وبر، 1395، ص 63). از سوي ديگر، می‌توان مدعی شد که رابطه ذاتی بین عقاید مذهبی و سلوک اقتصادی نیست (همان، ص 67). ازاين‌رو، اینان در ساحت‌های مجزا حرکت می‌کنند و در شکل آغازین‌شان حتی قابل مقایسه با یکدیگر نیز نیستند (آراتو، 1385، ص 97). اما قرابت خویشاوندی بین این دو، در یک لحظه به واسطه علیت کافی، به همدیگر چفت شده و واقعیت منفرد و شخصی، یعنی بورژوازی غربی، را رقم زده‌اند. این نوع تعامل از نوع قرابت گزینشی، ریشه‌ای در بحث اصل جهت کافی شوپنهاور دارد که باید به آن مراجعه کرد (شوپنهاور، 1392، ص 40-50).
    امکان عینی
    وبر تمایلی ندارد تا ذیل دیالکتیک هگل یا مارکس بماند. لذا بحث‌هایی راجع به اراده آزاد مطرح مي‌كند که در اينجا بررسي مي‌شود.
    وبر مدعی است که اراده آزاد، ربطی به اثبات غیرمعقولیتِ تاریخ ندارد و مه‌یر، این امر را بدین‌خاطر انجام داده است که مهم‌ترین و والاترین وظیفه تاریخ را داوری ارزشی می‌داند. اما چنانچه وظیفه تاریخ تبیین علّی رویدادهای انسانی باشد، این امور از همدیگر قابل تفکیک بوده، ربطی به غیرمعقولیت تاریخ نخواهد داشت (وبر، 1395، ص 186–189). وبر صورت‌بندی مفهومی بین رابطه عام یا کلی با جزئی را مختص مِه‌یر نمی‌داند، بلکه معتقد است: این نوع صورت‌بندی پایه برداشت عامیانة بسیاری از مورخان مدرن است (همان، ص 191-193). ازآنجاکه وبر، وجود این امر عام را در تاریخ، به دلیل انگارة مرگ خدا در نیچه، یعنی مرگ مطلق و ضرورت هگل و کانت، برنمی‌تابد، قواعد و قوانین را ابزار اکتشافی می‌داند که برای فهم امر تاریخی منفرد و شخصی به کار می‌آید. این مفاهیم، آن چیزی نیست که در پایان شکل می‌گیرد، بلکه در ابتدای امر و به صورت ابزار اکتشافی است.
    وجه دیگر قرابت گزینشی، چیزی است که وبر در بین اتفاق یا رخداد و اراده آزاد با علیت کافی می‌بیند. هدف وی اين است که پیوند بین امور، نه به سان پیوند علّی بر مبنای فیزیک – ریاضی است؛ و نه به دلیل پیوندی که وسائل مشخص با هدف مشخص برقرار می‌شود، بلکه بین کنش و نتایجی که بر آن مترتب می‌شود، نامعقولیتی وجود دارد که این امر به دلیل ترتب نتایج ناخواسته بر کنش است. ازاين‌رو، ترتب امور بر همدیگر، به‌واسطه معقولیتی که از ناحیه‌های مختلف فوق، قابل اثبات باشد، نیست. در نتیجه، وی نامعقولیتی برای تاریخ، به‌معنای فوق، قائل است.
    هر چند وبر، خودانگیختگی برای انتخاب و گزینش انسانی قائل است، اما چنانچه عبارت‌های وی در اخلاق پروتستان را، مبنی بر اینکه انسان در زمان حاضر در حالت مکانیکی و بدون انگیزه‌های پیشین، در قفس آهنین گرفتار است (ر.ک: وبر، 1374)، در کنار این مسئله، که امروزه این امکان وجود دارد که پیش‌بینی منظومه‌های ممکن در آینده وجود دارد (وبر، 1395، ص 121) قرار داده شود، می‌توان به این نتیجه رسید که امکان گزینش و انتخاب ایده‌های ارزش‌گذار، برای رقم زدن آینده‌ای دیگر ممکن خواهد بود. هر چند پیش‌بینی آن غیرممکن است؛ زيرا پیامدهایی که بر کنش مترتب می‌شود، همه ‌آنها را نمی‌توان در زمان حاضر پیش‌بینی کرد؛ زيرا زمان حاضر،  نه «علت تاریخی شده [است] بلکه فرد تاریخی نیز نگشته است» (همان، ص 232). ازاين‌رو، زمان حاضر می‌تواند پایه‌ای برای تحقق امکان عینی و شرایط کافی برای تحقق آینده‌ای دیگر قرار گیرد.
    وی معنا و هدفِ نقدِ علمی آرمان‌ها و داوری‌های ارزشی را برای عبور از شرایط موجود مفيد دانسته و اظهار می‌دارد که تحلیل علمی، مسئله مناسب‌بودن وسایل معین، برای رسیدن به هدف معین را مشخص می‌سازد. به این ترتیب، می‌توان به صورت غیرمستقیم با توجه به شرایط موجود و بر مبنای وضعیت تاریخی در زمان حاضر، معناداری و یا بی‌معنایی خود هدف، به واسطه مناسب یا نامناسب بودن وسایل رسیدن به هدف، را در عمل نقد کرد. در نتیجه، فرد کنشگر می‌تواند نتایج خواسته یا ناخواسته کنش خود را تحلیل کند. کنشگر صاحب اراده نیز بر مبنای جهان‌بینی و شخصیت خود،‌ ارزش‌های موجود را سنجیده، از بین آنها دست به انتخاب بزند. بنابراین، نائل آمدن به تفهم معقول به ایده‌ها، که در عمل زیربنای اهداف‌اند و مساعی انسان‌ها برای آنهاست، از مهم‌ترین وظایف همة علومی است که زندگی فرهنگی را مطالعه می‌کنند. علم اجتماعی، که در زمرة علم فرهنگ قرار دارد، می‌تواند در این زمينه کمک‌های مهمی داشته باشد. وی این تفسیر را از وظایف «فلسفه اجتماعی» می‌داند. کار دیگری که در این زمینه می‌توان انجام داد و جزء قلمرو برخورد علمی در مواجهه با داوری‌های ارزشی قرار می‌گیرد، ایجاد زمینه‌ای برای داوری انتقادی دربارة اهداف مطلوب و آرمان‌های زیربنایی را فراهم می‌آورد. این انتقاد، به کنشگر صاحب اراده در شناخت اصول موضوعه‌ای که منشأ اهداف مطلوب وی هستند، یاری کند. در نتیجه، وضوح بخشیدن به این معیارهای غایی، که در داوری‌های ارزشی بیان می‌شوند، بیشترین کاری است که در بررسی علمی داوری‌های ارزشی می‌تواند بدون ورود به قلمرو نظرورزی فلسفی انجام داد (همان، ص 90-92). لذا این تفسیر جدیدی است که از فلسفه اجتماعی ارائه می‌کند و با معنای فلسفه اجتماعی، که در ابتدای مقاله مطرح شد، تفاوت دارد.
    مقصود از تاریخیت نیز در آراء وبر، نسبت پدیدارهای اقتصادی – فرهنگی به علل خاص، اعم از اقتصادی و غیراقتصادی، است (همان، ص 107).
    وبر، در ضمن طرح بحث‌های مه‌یر، قرابت گزینشی بین رخداد و اراده آزاد استنباط می‌کند. وي معتقد است: این امر بدان رهنمود خواهد ساخت که مه‌یر غیرعقلانیتی برای رویدادهای تاریخی اثبات می‌کند (همان، ص 180). مقصود از اتفاق و رخداد، اتفاق مطلق نیست که شناخت‌ناپذیری بر آن حاکم است. برای مثال،‌ ریختن تاس، بلکه مقصود از آن، اتفاق نسبی است که به‌معنای رابطه‌ای منطقی بین مجموعه علت‌هایی که به صورت مجزا تصور می‌شوند. گرچه همیشه به درستی فرمول‌بندی نمی‌شوند (همان، ص 178). در ریختن تاس، شیوة فیزیکی پرتاب‌کننده هیچ تأثیر قابل بیان در یک قاعده، در شانس‌های آوردن عدد معینی ندارد و شانس‌های هر یک از وجوه شش‌گانه تاس، برای قرار گرفتن در بالا، با هر سبک پرتابی، برابر است. از سوی ديگر، گزاره عامی وجود دارد که اظهار می‌دارد، چنانچه مرکز ثقل تاس دستکاری شود، شانس مساعدی برای وجه خاصی از این تاسِ دستکاری شده به وجود می‌آید. صرف‌نظر از دیگر تعیین‌کننده‌های واقعی که در این پرتاب حاضرند. می‌توان این شانس مساعد و این امکان عینی، را از طریق تکرار پرتاب‌ها به تعداد زیاد به عدد بیان کرد. شانس مساعد یا امکان عینی که به واسطه گزاره‌های تجربی عام یا فراوانی‌های تجربی تعیین می‌شود، در حوزة علیت انضمامی، که شامل تاریخ نیز می‌شود، مصادیق مشابه زیادی دارد. با این حال، می‌توان میزان نسبی مساعدت قاعده عام با نتیجه مدنظر را برآورد کرد، این کار از طریق مقایسه انجام می‌شود که عبارت است از: ملاحظه شرایط دیگری که عملکرد متفاوتی دارند، چگونه به این نتیجه مساعدت می‌کنند. 
    واقعیت به‌مثابه کلّ منظومه‌ای
    می‌توان گفت: لحظه حال، لحظه شدن است و به‌واسطه علیت فیزیکی شکل نگرفته است، بلکه به‌واسطه قرابت گزینشی بین شرايط مختلف ایجاد شده است. لحظه حال نیز معلول شرایط کافی است. مقصود از اصطلاح «کافی» در اینجا، مقابل ضرورت و جبر است. وبر نیز به دلیل استفاده از بحث‌های جرم‌شناسی، خواهان رسیدن به مفهوم علیت در فیزیک نیست، بلکه مقصود از آن، شکل‌یافتن مواد تاریخی، در شرایط قرابت گزینشی در لحظه حال است.
    امور در کنش و واکنش با یکدیگر قرار ندارند. لذا کلّي که در اینجا شکل می‌گیرد، کلّ سیستمی– مشارکتی یا ارگانیکی، در یک ضرورت منطقی کانتی یا هگلی شکل یافته نیست، بلکه در امکان عینی و در قرابت گزینشی تکوین یافته است. رویدادها، در مرگ ضرورت هگل و کانت؛ یعنی مرگ خدای نیچه، وضعیت و واقعیتی رقم خورده است. اما مطابق آنچه که هگل نیز قائل است که «حقیقت، کلّ است» (هگل، 1390، ص 69)، کلّ در اینجا به‌معنای کلِّ جهان‌شمول نیست، بلکه کلِّ منفرد و شخصی است. واقعیت به مثابه کلّ، امر منفرد و شخصی است، و نه جهان‌شمول و عامّ. 
    منظومه غیر از سیستم در متافیزیک است؛ اعم از متافیزیک کانتی و هگلی. سیستم در متافیزیک عبارت است از: «کلّي که ... مطابق با اصلی واحد به هم پیوسته است» (کانت، 1996، A XIX). در انگاره مرگ خدای نیچه، که انگاره مرگ ضرورت هگلی و کانتی است، نمی‌توان همة پدیدارها را بر روی اصل واحد به هم‌ پیوند داد؛ زيرا اساساً چنین اصلی وجود ندارد. لذا می‌توان گفت: امر جهان‌شمولی وجود ندارد. ازاین‌رو، علم اجتماعی در مقابل جامعه‌شناسی است؛ زيرا جامعه‌شناسی، بر منطق جهان‌شمول مبتني است. علم اجتماعی، در زمره علم فرهنگ قرار دارد که به دنبال امر جهان شمول نیست؛ زیرا در منطق وبر، امر جهان‌شمول وجود ندارد، علم اجتماعی و نیز علم فرهنگ، به سان علم نجوم به دنبال امر منفرد و شخصی است؛ و نه امر جهان شمول و عامّ. لذا در علم فرهنگ و علم اجتماعی، با تکثر اصول مواجه‌ایم و بنیاد بر اصل واحد نیست. مرگ جامعه‌شناسی، به‌معنای مرگ امر جهان‌شمول در نظریه‌های اجتماعی است؛ نه مرگ مطلق نظریه اجتماعی، بلکه نظریه اجتماعی که وبر در پی آن است، امر جهان‌شمول نیست. لذا نظریه اجتماعی در ذیل علم اجتماعی و نه جامعه‌شناسی به واسطه وبر در حال ظهور و بروز است. امر منفرد، که به واسطه ربط ارزشی در علاقه تاریخی مورخ وحدت می‌یابد؛ و این کار وحدت‌بخشیدن به قسمی از رویدادهای بی‌شمار است؛ نه اینکه به مفاهیم تام و تمامی دست یابیم که در یک جهان‌شمولی و عامّیتی قرار دارند.
    علم اجتماعی وبر، به دنبال نظام فکری به رویدادهای معین است و نه فلسفة اجتماعی در معنای اول، که در ذیل تفکر متافیزیکی و ته‌نشست‌هایش در آراء متفکران باقی مانده است. همان‌طور که نشان داده شد، علم اجتماعی در پی داوری‌های ارزشی نیست، هر چند به‌واسطه تحلیل داوری‌های ارزشی، که در فلسفه اجتماعی است، به ربط ارزشی، که در علم اجتماعی وبری اهمیت دارد، نائل می‌آییم.
    واقعیت و زمان
    زندگی، بر پایه ارزش‌ها قرار دارد که آنها نیز بر بنیاد نیروی حیات استوار است. «با واقعیت گنگ و غیرعقلانی‌اش و با گنجینه معانی ممکن‌اش، نامتناهی است ... پرتوی که از والاترین اندیشه و تصورات ارزش‌گذار ساطع است، همیشه بر پاره کوچک و در حال تغییری از جریان متلاطم وقایعی می‌تابد که در بستر زمان جاری‌اند» (وبر، 1395، ص 170). ازآنجايي‌كه اصل زندگی بیرون از اصل جهت کافی است، اما جهت و دلیل شناختی و نیز جهت و دلیل وجودی – تحققی، به ‌واسطه اصل جهت کافی متعین می‌شوند. لذا صرفاً بر پاره‌ای از جریان‌های در حال تغییر زندگی، پرتوافشانی فوق صورت می‌گیرد و قسمی کوچک، از بی‌شمار جریان‌های زندگی در طور شکار می‌شود.
    ازآنجاکه هر چه به ‌واسطه اصل جهت وجودی – تحققی در لحظه حال تکوین می‌شود، واقعیت در نگاه وبر، لحظه‌ای است که به‌واسطه قرابت گزینشی، بین اموری همچون اَشکال و صورت‌ها اجتماعی، با افکار و ایده‌ها به همدیگر پیوند یافته و پاره‌ای از امور، به واسطة ربط ارزشی برای انسان مدرن معنادار می‌شوند. این پیوند یافتگی امور، به واسطه مفهوم جدیدی از زمانِ وبر تحقق می‌یابد که نه در زمانِ فیزیکی – ریاضی تحلیل استعلایی کانتی است و نه در ایده‌ها و مفاهیم منطق هگلی است و نه در هستی اجتماعی مارکس است، بلکه در قرابت گزینشی بین صورت‌های اجتماعی و افکار و ایده‌ها، که در شرایط کافی، علیتی را رقم می‌زند که معلول آن، روح سرمایه‌داری است. روحی که معلول علیت کافی است، و نه ضرورت کانتی یا هگلی یا مارکسیستی.
    این مفهوم از زمان، نه همچون زمان کانتی مجموعه‌ای از آنات همگن در بنیاد ریاضی است؛ نه همچون زمان هگلی است که جمع‌یافتگی و تناوردگی آنات گذشته باشد که رو به سوی آینده دارد. البته چنانچه در گام‌های میانی قرار داشته باشیم؛ و الا در گام نهایی، همة گذشته در لحظه حال یعنی مدرنیته جمع است. در مفهوم وبری زمان، امور ناهمگن نه به صورت کل متافیزیکی و جهان‌شمول بر اساس اصل واحد، بلکه بر روی اصول متعدد در لحظه حال، وحدتی را نه بر بنیان واحد، رقم می‌زند.
    بنابراین، خصلتی که مفهوم زمان وبری دارد، این است که واقعیت، امر منفرد و شخصی نیست که متعلَّق خرد هگلی باشد که در یک رفع و آوفهبن به صورت تناورده، یا تکاملی شکل گرفته باشد. از سوی ديگر، لحظه حال یعنی مدرنیته، در انتهای تاریخ نیست، بلکه امکان رفتن از طوری به طور دیگر وجود دارد و مدرنیته نیز طوری است که در یک فرایند طولانی شکل گرفته است. این‌گونه نبوده که خردی جهانی حکم‌فرما باشد تا اکنون را رقم بزند، بلکه امور در یک قرابت گزینشی، در فرایند طولانی اکنون را رقم زده‌اند. اکنون محصول زمان در بنیاد ریاضی نیست؛ چون اساساً چنین بنیاد استعلایی وجود ندارد، بلکه حتی ریاضیات نیز محصول فرهنگ خاص است و امر جهان‌شمول نیست.
    زمان در اندیشه هگلی، امور را به نحو تناورده و تکاملی پیش می‌برد و واقعیتی که تحقق می‌بخشد، متعلَّق خرد می‌باشد. اما وبر اندیشه تکامل هگلی را برنمی‌تابد و واقعیت را متعلق خرد جهان‌شمول هگلی نمی‌داند.
    مفهوم کلّ در انگاره کانتی یا هگلی، ازآنجاکه در بنیان متافیزیکی است، بر اصل واحد استوار است. اما کل در انگاره وبری، یعنی منظومه، بر اصل واحد تکوین نیافته است و اصالتاً متکثر است. ازاین‌رو، مفهوم زمان کانتی یا هگلی، معنایی از زمان است که امور را بر بنیاد واحد تقویم می‌سازد. اما معنای وبری زمان بر بنیان واحد تعین نیافته است. لذا با وجود آنکه کانت و هگل فضای مفهومی را برای وبر مهیا نموده‌اند، وبر در صورت‌بندی مفهومی خود به دنبال نظام علمی خویش می‌باشد.
    از نظر وبر، معرفت و شناخت واقعیت با توجه به‌معنای فرهنگی و روابط علّی آن، به ‌واسطه چند عامل غایی بنیانی صورت نمی‌گیرد، بلكه دلالت‌ها و معانی است که از فرهنگ لحظه تاریخی معین، یا هر بُعد منفرد و شخصی از این فرهنگ، مثل رشد، تحول و معنای فرهنگی سرمایه‌داری می‌تواند داشته باشد. لذا در هیچ حالی، واقعیت از قانون‌های عام استنتاج‌پذیر نیست، دلیل استنتاج‌ناپذیری اين است که تفکر نظری درباره واقعیت متوجه این است که عامل‌های فرضیه‌ای فوق، در چه منظومه‌ای آرایش یافته‌اند و چه پدیدار فرهنگی ایجاد کرده‌اند که به لحاظ تاریخی برای انسان مدرن، اهمیت و معنا دارد. چنانچه گذشته‌های دور مورد کنکاش قرار گیرد، برای اين است تا سوابق خصوصیات منفرد و شخصی این منظومه، که دستخوش تحول و تغییر تاریخی بوده و در زمان حاضر اهمیت و معنا دارند، یافته شود. سپس، به کمک منظومه‌هایی که مسبوق به آنها بوده، البته به همان میزان منفرد و شخصی‌اند، تبیین تاریخی آنها انجام گیرد (همان، ص 121).
    آنچه که در لحظه حال تحقق می‌یابد، واقعیت به‌سان منظومه منفرد و شخصی است. آنچه که از این واقعیت تحقق یافته در اکنون، برای وبر معنادار می‌شود، لحظه تحقق قفس آهنین است و نه آزادی. هر چند که برای کانت، لحظه خروج از نابالغی است؛ و برای هگل، لحظه تحقق آزادی است. ازآنجاکه آزادی با عقلانیت مساوق است، لحظه حال وبر، لحظه معقولیت نیست، بلکه نامعقولیت است؛ زیرا اساساً آزادی نیست، بلکه قفس آهنین است.
    می‌توان گفت: «واو» در عنوان کار وبر یعنی «اخلاق پروتستان و روح سرمایه‌داری»، به‌معنای صیرورتی است که در اخلاق پروتستان و نتایج ناخواستة آن شکل گرفت که روح سرمایه‌داری به‌مثابه کلِّ منفرد تاریخی تحقق یافت.
    نتیجه‌گیری
    علم اجتماعی مدرن، بر مدار مفهوم مدرن زمان شکل گرفته است. البته این معنای وبر از زمان، با معانی دیگر فیلسوفان از زمان، تفاوت‌هایی دارد. مفهوم زمان، عهده‌دار تشخص و تعین‌بخشی علم اجتماعی است. توجه به این مفهوم برای ترسیم نحوه‌ی شکل‌گیری ماهیت و موضوع علم اجتماعی اهمیت دارد. متعلق علم، هماره واقعیت است. واقعیت کلّ منفرد و شخصی بوده و امر جهان‌شمول نیست. واقعیت بر اساس فرایند تحول تاریخی و نه به صورت مفهوم پیشرفت و بالضروه، بلکه در شرایط کافی تحقق یافته است، قسمی از امور که به واسطه ربط ارزشی برای انسان معنادار شده است. این معناداری در مرگ ضرورت کانتی و هگلی یعنی لحظة مرگ خدای نیچه، به‌واسطه انسان شکل می‌گیرد. واقعیت در نگاه وبر، لحظه‌ای است که به ‌واسطه قرابت گزینشی بین اموری همچون اَشکال و صورت‌ها اجتماعی، با افکار و ایده‌ها به همدیگر پیوند یافته و پاره‌ای از امور به واسطه ربط ارزشی برای انسان مدرن معنادار می‌شوند. 
     

    References: 
    • آراتو، اندرو، 1385، تفکر نوکانتی: حلقه مفقوده نظریه انتقادی، ترجمة امید مهرگان، تهران، گام‌نو.
    • آشتیانی، منوچهر، 1383، ماکس وبر و جامعه‌شناسی شناخت، تهران، قطره.
    • دلوز، ژیل، 1396، انسان و زمان‌آگاهی مدرن درس‌گفتارهای ژیل دلوز درباره کانت، ترجمة اصغر واعظی، تهران، هرمس.
    • دیلتای، ویلهلم، 1389، تشکل جهان تاریخی در علوم انسانی، ترجمة منوچهر صانعی دره‌بیدی، تهران، ققنوس.
    • شوپنهاور، آرتور، 1392، ریشة چهارگان اصل دلیل کافی، ترجمة رضا ولی‌یاری، تهران، مرکز.
    • لوویت، کارل، 1385، ماکس وبر و کارل مارکس، ترجمة شهناز مسمی‌پرست، تهران، ققنوس.
    • نیچه، فریدریش ویلهلم، 1377، تبارشناسی اخلاق، ترجمة داریوش آشوری، تهران، آگاه.
    • وبر، مارکس، 1395، روش‌شناسی علوم اجتماعی، ترجمة حسن چاوشیان، تهران، مرکز.
    • ـــــ ، 1390، دانشمند و سیاستمدار، مقدمه رمون آرون، ترجمة احمد نقیب‌زاده، تهران، علم.
    • ـــــ ، 1374، اخلاق پروتستان و روح سرمایه‌داری، ترجمة عبدالمعبود انصاری، تهران، سمت.
    • هایدگر، مارتین، 1384، «مفهوم زمان در علم تاریخ» در مفهوم زمان، ترجمة نادر پورنقشبند و همکاران،‌ آبادان، پرسش.
    • هگل، گئورگ ویلهلم فردریش، 1390، پدیدارشناسی جان، ترجمة باقر پرهام، تهران، کندوکاو.
    • Immanuel.Kant, 1996, Critique of Pure Reason, Tr. Pluhar Werner, Indianapolis: Hackett.
    • Max Weber, 1992, Gesammelte Aufsätze zur Wissenschaftslehre, Tübingen, Verlag von J. C. B. Mohr (Paul Siebeck).
    شیوه ارجاع به این مقاله: RIS Mendeley BibTeX APA MLA HARVARD VANCOUVER

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    سلطانی، مهدی، پارسانیا، حمید.(1396) مفهوم مدرن زمان و ماهیت علم اجتماعی ماکس وبر. فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 9(1)، 59-80

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    مهدی سلطانی؛ حمید پارسانیا."مفهوم مدرن زمان و ماهیت علم اجتماعی ماکس وبر". فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 9، 1، 1396، 59-80

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    سلطانی، مهدی، پارسانیا، حمید.(1396) 'مفهوم مدرن زمان و ماهیت علم اجتماعی ماکس وبر'، فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 9(1), pp. 59-80

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    سلطانی، مهدی، پارسانیا، حمید. مفهوم مدرن زمان و ماهیت علم اجتماعی ماکس وبر. معرفت فرهنگی اجتماعی، 9, 1396؛ 9(1): 59-80