معرفت فرهنگی اجتماعی، سال هشتم، شماره چهارم، پیاپی 32، پاییز 1396، صفحات 45-68

    مبانی نظری مفهوم «بازنمایی»؛ با تأکید بر ابعاد معرفت‌شناختی

    نوع مقاله: 
    پژوهشی
    نویسندگان:
    نعمت الله کرم اللهی / دانشيار گروه جامعه‌شناسي دانشگاه باقرالعلوم / n.karamollahi@gmail.com
    ✍️ محمد حسنی / دانشجوي دکتري فرهنگ و ارتباطات دانشگاه باقرالعلوم / hassany0057@yahoo.com
    چکیده: 
    این نوشتار، جستاری در مفهوم «بازنمایی» است. ازاین رو، ضمن مرور عقبه تاریخی موضوع، دیدگاه های معاصر که منصرف در کارکرد رسانه های تکنولوژیک است، تبیین می شوند. بازنمایی، فرایندی است که از یک سو، مرتبط با عالم عینیات خارجی و از سوی دیگر، کنشی است که فاعل بازنما از طریق میانجی به مخاطب ارائه می کند. فرایند بازنمایی در این معنا، در گذر از سه جهان «بود»، «نمود» و «بازنمود» شکل می گیرد. لذا مسئله این نوشتار، بحث نظری در باب بازنمایی و کاوش تئوریک درباره‌ی گذر از این سه جهان است که به روش تحلیلی- عقلی و با هدف روشن شدن لایه های مباحث نظری شناخت شناسانه انجام می شود. در این فرایند، ابتدا در ارتباط با جهان «بود»، «مفهوم» شکل می گیرد. سپس، مفاهیم در جهان «نمود»، تنظیم، دسته بندی و بازآرایی می شوند. سرانجام، از مجرای ابزار بیانی به عالم «بازنمود» عرضه می شوند. حاصل اینکه، بازنمایی یک امر بیرونی، از فرایندی چندمرحله ای می گذرد که هریک، از ساختار، حدود، ایده، اراده پیش ساخته و یا پیش فهم، اشباع شده اند و انتقال صرف و بدون خدشه مفاهیم عینی به مخاطب را زیر سؤال می برند.
    Article data in English (انگلیسی)
    Title: 
    The Theoretical Foundations of the Concept of "Representation"; with Emphasis on Epistemological Dimensions
    Abstract: 
    This paper is an inquiry into the concept of "representation." Therefore, while reviewing the historical background of the subject, it explains the contemporary views regarding the function of technological media. Representation is a process related to the world of external objects on the one hand, and an activity represented by the agent to the audience through a mediator on the other hand. The process of representation, in this sense, is formed by passing through the three worlds of "being", "presenting" and "representing". Therefore, this paper deals with a theoretical discussion of representation and passage through these three worlds. It is conducted using an analytical-rational method and aims to shed lights on the layers of epistemological -theoretical discussions. In this process, first the " concept" is formed in relation to the of world of “being”. Then, concepts are adjusted, categorized and rearranged in the world of “presentation” and finally, they are transferred to the "representation" world through the expression device. The result is that the representation of an external issue passes through a multi-stage process which is saturated with structure, scope, idea, pre-determined will or preconception, and questions the mere and undisturbed transfer of objective concepts to the audience.  
    References: 
    متن کامل مقاله: 


    مقدمه
    «بازنمايي»، يکي از مفاهيم بنيادين در مطالعات فرهنگي، به ويژه مطالعات رسانه‌اي است که سررشته‌اي مهم براي تبيين نسبت مطالعات مذکور با ابعاد نظري- فلسفي است. بازنمايي کاربردهاي بسياري در حوزه‌هاي فلسفه، روان‌شناسي، رسانه، ارتباطات، هنر، مردم‌شناسي، هرمنوتيک و سياست دارد. ازاين‌رو، تلقي‌هاي مختلفي نيز يافته است. امروزه بحث بازنمايي، به واسطة بسط رسانه‌هاي تکنولوژيک و نقش همه‌گيري که در ميانجي‌گري ميان جهان بيرون و اذهان ايفا مي‌کنند، اهميت ويژه پيدا کرده است. از اين منظر، رسانه‌هاي جمعي ميانجي ميان انسان و واقعيت بيروني‌اند. جهان را بر مبناي علايق کارورزان، جهت‌گيري‌هاي سازماني و نهادي رسانه و نيز اقتضائات فني و تکنيکال، بازتوليد مي‌کنند. در ادوار گوناگون تاريخي، واقعيت و بيان آن از طريق ميانجي‌هايي محقق مي‌شده که انديشمندان دربارة نقش اين ميانجي‌‌‌‌‌ها، آراء مختلف داشته‌اند. گاهي، به ميانجي به‌عنوان ابزار بازتاب عيني نگاه مي‌کردند. گاه حدود عقل، اصالت سوژه و فاعل شناسا را در بازنمايي جهان بيروني برجسته ساخته‌اند. گاه زبان و تکنولوژي‌هاي ارتباطي و جهان برساختة آنها را در مرکزيت بازنمايي قرار داده‌اند. مسئلة اين است که بازنمايي در حوزة حدود، امکان‌‌‌‌، عدم امکان، ملاحظات و لوازمي که در بيان جهان بيروني بر آن مترتب است، بر بنيان‌هاي نظري و صيرورتي تئوريک متکي است که بايد مورد مداقه قرار گيرند. تنها در اين صورت بازنمايي بازشناخته مي‌شود؛ بدين‌معني که بازنمايي از سه ايستگاه عبور مي‌کند؛ يک فعل واحد نيست، فرايندي است و بازشناسي و شناخت دقيق آن، مستلزم التفات به اين فرايند سه مرحله‌اي است.
    در التفات به رسانه‌هاي تکنولوژيک، واژة «بازنمايي»، معطوف به کارکردي بنيادين و مهم است که تحت عنوان توليد يا بازتوليد «تصويري از جهان» مي‌شناسيم. تأمل در اين مقوله (تصوير جهان)، از انديشه‌هاي فلسفي يونانيان تا کانت و از كانت تا نيچه و هايدگر و در دوره معاصر، از ويتکنشتاين تا مطالعات ارتباطاتي هال و گربنر کشيده شده است. آنچه در اينجا بيشتر موضوعيت دارد، ميانجي معرفتي- شناختي و بياني ميان دوگانه‌هاي «جهان بود» و «جهان بازنمود» است، البته جهاني ديگر را هم بايد ميان اين دو جهان در نظر داشت و آن «جهان نمود» است. اين نوشتار، به بررسي ابعاد نظري اين مؤلفه‌‌‌‌‌ها و ارتباط آنها با هم اهتمام دارد.
    بازنمايي در تلقي پيشامدرن
    «تقليد» از منظر يونانيان
    معمولاً اولين گام‌هايي که در اين حوزه مورد بررسي قرار مي‌گيرند، آراء متفکران يونان باستان است. هنرمندان و صنعت‌گران يونان باستان، جهان را تقليد مي‌کرده‌اند. «بنا به نظرية ارسطو، انسان ذاتاً مقلد و محاكى (حكايت‌گر) است و چون از اشياى طبيعى تقليد كند و با بيانى هنرمندانه حكايت كند، هنر پديد مى‌آيد» (سازگارنژاد، 1381، ص 96). اين تلقي در يونان، ذيل اصطلاح «ميمسيس» يا تقليد بسط يافته است. در اين انديشه، ذهن و عين بايستي هرچه بيشتر شبيه باشند. اين تأکيد بر شباهت در ميمسيس، در ذيل جهان‌شناسي خاص يوناني است. «غايت اين نوع رفتار، نزديکي و قرابت ذهن و عين و ايجاد شباهت ميان آن دو است؛ بدين‌معنا که ذهن مي‌کوشد از طريق تقليد با موضوع خود، ارتباطي بريء از سلطه و خشونت ايجاد کند» (فرهادپور، 1375). البته ظهور دوگانة سوژه- ابژه، متعلق به دوره مدرن است. اساساً يونانيان جهان را به معناي امروزين، ابژه و خود را فاعل‌شناسا نمي‌ديدند. در تقليد يوناني، موضوع خارجي در مرکز توجه است؛ زيرا در انديشة آن دوره، اين جهان زنده است که منبع معناست و با انسان سخن مي‌کند و انسان در برابر آن منفعل است، نه مانند دوره جديد که فاعل شناسا معنا را بر جهان مي‌افکند. افلاطون و به ويژه ارسطو، «ميمسيس» را فعل مرکزي هنر، و کار هنرمند را تقليد طبيعت مي‌دانستند. منبع اصلي ارزش در اين انديشه، جهان بيروني است. در اين تقليد، هنرمند و ذهنيات و حدود شناختي و انتزاعيات او، موضوعيت ندارند، بلکه اين شيء خارجي است که در اين بازآفريني، اهميت برجسته‌ دارد (ظهور جان‌گرايي Animism سرآغاز ورود واقعيت انتزاعي و ظهور خط هيروگليف مصريان، مصداق بارز آن است. در اين خط «به عوض بازتوليد ابژه يا موضوع، آن را نشاني مي‌دادند») (همان، ص 266-267).
    ويژگي شاخص نگرش اسطوره‌اي به جهان، زنده‌انگاري و انسان‌انگاري طبيعت است. تمام کائنات همچون موجودي صاحب روح و جاندار تصور مي‌شوند که رويشان به انسان است... انسان روزگار اساطير در عالمي پر از شور زندگي، هيچ حادثه و واقعيتي را تصادفي نمي‌داند و شعوري پنهان را در پَس همه پديده‌ها مشاهده مي‌کند... اين اراده فراانساني، باعث شرافت يافتن حيات زمين و اجرام آسماني بر انسان مي‌شود. بر اساس شرافت اين شعور، سلسله‌مراتبي در هستي پديد مي‌آيد که انسان و زيستگاه او جايگاه فروتري مي‌يابد (روزبهاني و همكاران، 1394).
    در جهان‌بيني اسطوره‌اي، انسان همواره خود را تحت تدبير نفوسي والاتر از نفس خويش مي‌بيند که ادارة هستي را بر عهده دارند. ازاين‌رو، جايي براي حيرت و سرگرداني باقي نمي‌ماند، مگر ارادۀ زمين و آسمان برخلاف ارادۀ انسان شود. گرچه در اين شرايط، انس و آرامش برقرارشدۀ ميان انسان و جهان برهم مي‌خورد و او دچار حيرت موقتي مي‌شود، سرانجام در برابر قدرت آسمان سر تسليم فرود آورده، و خود را مقهور اراده اين موجودات نيمه‌خدايي مي‌بيند. تراژدي، در چنين شرايطي متولد مي‌شود که انسان اسطورهاي خود را مقهور ارادۀ لابشرط خدايان مي‌بيند (همان).
    در انديشة افلاطون، اصالت با عالم مثل است. آنچه ما به طور معمول تجربه مي‌کنيم، توهم يا مجموعه‌اي از نمونه‌هاي صرف، نظير بازتاب‌هايي در آينه، يا سايه‌هايي بر ديوار است و عالم واقعي، عالم مثل است (هرست‌هاوس، 1384، ص 28). او انسان‌ها را زندانيان يک غار توصيف مي‌کند که همة آنچه مي‌توانند ببينند، سايه‌هاي خودشان و اشياء پشت سرشان است که به سبب تابش نور آتش بر ديوار، نقش مي‌بندند. جهان، تصوير عالم مُثل مي‌شود که در قالب شکل- ايده‌ها، به وسيلة ذهن و «صرفاً به شکل ناقصي از روي ساختار مثالي ساخته شده ‌است» (گيلت، 1992، ص 2). در ديدگاه افلاطون، جهان مُثل اصالت دارد و جهان متعارف و پديداري در مقابل آن است. جهان مثل در انديشه او، همان جهان «بود» است و جهان پديداري و تصوير متعارف انسان از جهان، جهان «نمود» است. بدين‌ترتيب، «جهان بازنمود» (ميمسيس)، به واسطة جهان «نمود»، يک لاية ديگر هم از جهان «بود» فاصله‌دارتر مي‌شود. به همين دليل، بازنمايي در انديشة افلاطون اصالت ندارد. در مجموع، ميانجي‌گري ميان جهان بود و بازنمود در يونان، بر عهدة مفهوم «تقليد» بوده است. اصالت، مرجعيت، معيار و کنشگري اصيل، منصرف در جهان مثل، يا حقيقت بيروني و سخن‌گويي جهان بوده است. در اين نوع از فرهنگ، رابطة انسان با جهان، بريء از سلطه و تصرف‌طلبي و قالب‌بندي است. بر‌اين‌اساس، ميانجي‌گري به معناي مجراي مطيع و آينه‌اي بازتاب‌دهنده است. بنابراين، مفاهيمي همچون مرگ واقعيت، وانمودگي و دستکاري در تصوير واقعيت بيروني، آنچنان‌که امروزه وجود دارد، موضوعيت نداشته، بلکه در تضاد با آن است. البته در آن دوره، برخلاف جريان حاکم، سوفسطائياني همچون پروتاگوراس بودند که معرفت حقيقي و حقيقت مطلقي را که شناخت‌پذير باشد، منکر بودند و صناعت اقناع را در مقابل شناخت امر واقع مطرح مي‌ساختند، اما به همين دليل مطرود جريان حاکم واقع مي‌شدند.
    «محاکات» از منظر حکماي اسلامي
    بوعلي چهار قسم «اضافه» را در شفا بيان مي‌کند: 1. معادله، يعنى دو چيز را «عِدْل» هم قرار بدهيم؛  ٢. زياده و نقصان؛  ٣. فعل و انفعال؛  ۴. محاكات؛ يعنى يكى حاكى باشد از ديگرى (به ‌نقل از مصباح يزدي،  ١٣٨٧، ص 165). سپس نمونه‌هايي از اضافه محاكات را بدين‌شرح مي‌آورد:
    اما، اضافه‌اى كه طرفين آن از باب محاكات است: يكى حاكى و ديگرى محكى؛ مانند علم و معلوم؛ حس و محسوس؛ خيال و متخيَّل. در اينها علم، حاكى است، خواه علم عقلى و كلى باشد و خواه احساس جزئى باشد و يا تخيل باشد. منشأ اين اضافه، «حكايت كردن» است. ازآن‌رو، اضافه پديد مى‌آيد كه مى‌گوييم: اين عالم است و آن معلوم؛ يعنى اين حكايت مى‌كند از آن (همان، ص 166).
    تعريف بوعلي از محاکات، مفهومي جامع‌تر از ميمسيس وارد ادبيات اين موضوع ساخت و راه را بر بسط مفهومي موضوع بازکرد. اما خواجه نصير، در اساس‌الاقتباس تعريف و توصيفي از محاکات آورده است که از تلقي يوناني ميمسيس فاصله مي‌گيرد و به انسان جايگاهي مي‌دهد که او را از انفعال محضي که يونانيان باور داشتند، خارج مي‌کند. از منظر خواجه نصير، محاكات عبارت است از: ايراد مثل چيزى، به شرط آنكه ميان آن ‌دو «هو هويت» نباشد. مانند حيوان نسبت به مصور طبيعى [از آن]، و خيال در حقيقت محاكات نفس از اعيان محسوسات است، ولى اين محاكات طبيعى است (‌طوسي، 1380، ص 660). خواجه نصير، در تعريف خود بر غير اين‌هماني بودن امر خارجي، با فعل حکايت‌گر يا همان حاکي تأکيد مي‌کند. وي شرط مي‌کند که «هو هويت نباشد» و اين تأکيد معني‌دار، زاويه‌اي در نگاه او، نسبت به تقليد يوناني ايجاد مي‌کند که از جنبه‌اي، به مفهوم بازنمايي امروزين نزديک است. خواجه، به جاي توجه صرف به امر خارجي و تطبيق با آن، به نفس حکايت‌گر و گرايشات و عادات او نيز توجه دارد و اسباب محاکات را «طبع» و «عادت» و « صناعت» مي‌شمارد. از نظر او محاکات، ايجاد تصويرِ امر موجودى در نفس مى‌باشد (همان، ص 661). پس هرگونه ايجاد تصوير از يک امر موجود، در ذهن مخاطب، نوعي محاکات است. اين محاکات، هم در موجود خارجي ريشه دارد، هم از نفس حکايت‌گر متأثر است و هم از ابزار و فنون تأثير مي‌پذيرد. خواجه، نه تنها نفس و خصايص حکايت‌گر را به‌عنوان ميانجي ميان امر واقع و مخاطب، بر محتوا و طراحي پيام تأثيرگذار مي‌داند، بلکه از اين هم جلوتر مي‌رود و مي‌نويسد: «ازآنجاكه محاكات، توهم اقتدار بر ايجاد امرى بوده، و نيز تخيل امرى غريب است، لذيذ مى‌باشد... محاكات مى‌تواند به قول باشد و هم به فعل» (همان). اين جمله اخير او، مفهوم «زبان» را در تلقي او توسعه داده و به زبان‌شناسي اجتماعي امروزين نزديک کرده و پيشرو است. از نظر او، شعر به وسيله سه امر محاكات مى‌كند: الف. به لحن و نغمه؛ ب. به وزن؛ ج. به خود كلام مخيّل؛ زيرا تخييل محاكات است. شعر، نه فقط محاكات امر موجود مى‌نمايد، بلكه گاه امرى غيرموجود را نيز محاكات مى‌كند. با اين ‌وجود، وي غرض از محاكات را «مطابقت» مي‌داند: مطابقت مجرد از تحسين، مطابقت همراه با تحسين، مطابقت همراه تقبيح (همان). تأکيد خواجه بر تلذذ، مطابقت با طبعِ از پيش‌موجود است. در اين تلقي، گرايشاتِ از پيش‌ موجود، ايده و اراده، بر بازنمايي و محاکات مقدم است و محاکات نه به‌معناي تطبيق صرف با شيء بيروني، بلکه بازنمايي‌اي است که از طريق اميال، افکار و ايدئولوژي حکايت‌گر، ظهور مي‌يابد. محاکات در منظر خواجه، دامنه خود را تا حکايت کردن از امري که حتي وجود خارجي ندارد، توسعه داده است. در مجموع، خواجه ضمن تأکيد بر وجود عيني و خارجي و اينکه مي‌توان و بايد عينيت بيروني را شناخت، نفس انسان و ابزار را در محاکات دخيل مي‌دانند. محاکات در اينجا مي‌تواند معادل ميانجي و ماحصل آن، معادل تصوير بازنمايي شده از جهان تلقي شود.
    «بازنمايي» در دورة متاخر
    اگرچه مفهوم جديد «بازنمايي» از دورة کانت مطرح شد و ارتباط وثيقي با عقبه تئوريک و سلف تاريخي خود دارد، اما آنچه امروزه از نمودهاي بازنمايي در زندگي عمومي مردم وجود دارد، به ظهور پديده‌ مهم «رسانه‌هاي جمعي» بازمي‌گردد. مطالعات فرهنگي و اجتماعي در باب رسانه‌ها، اين مفهوم را از زاوية خود برجسته ساخته‌اند. امروزه کمتر فيلسوفان و بيشتر انديشه‌ورزان علم ارتباطات و مطالعات فرهنگي، به اين مهم مي‌پردازند. به‌عنوان نمونه، به برخي تعاريف اشاره مي‌شود: بازنمايي، فرايند اجتماعي مظهر چيزي بودن است. اين اصطلاح، هم به فرايندي دلالت دارد که در آن نشانه‌ها، مظهر معنايشان مي‎‌شوند و هم به محصول اين فرايند اشاره مي‌کند. به عبارت ديگر، مي‌توان گفت: بازنمايي همان فرايند اجتماعي فهم‌پذيرسازي در چارچوب همة نظام‌هاي دلالت‌کنندة در دسترس - فيلم، نوشتار، گفتار...- است (هارتلي و همكاران، 1385، ص 341). مهدي‌زاده بر مبناي انديشه‌هاي هال مي‌نويسد:
    رسانه‌‌‌‌‌ها مهم‌ترين محمل‌‌‌‌‌ براي بازنمايي محسوب مي‌شوند. بازنمايي، ساختِ رسانه‌اي و زباني واقعيت است. بازنمايي، نه انعکاس و بازتاب معناي پديده‌‌‌‌‌ها در جهان خارج که توليد و ساخت معنا بر اساس چارچوب‌هاي مفهومي و گفتماني است. ازآنجاکه رسانه‌ها، فراگيرترين نهاد توليد، بازتوليد و توزيع معرفت و آگاهي جديد هستند، مي‌توان محتواي آنها را منبع معني قدرتمندي درباره جهان اجتماعي دانست (مهدي‌زاده، 1387، ص 9).
    با اين توضيحات، به نظر مي‌رسد «ميانجي» معرفت دانستن رسانه، کليد فهم بهتر مفهوم بازنمايي، به ويژه در ساحت تئوريک آن است. اين مفهوم تلقي جديد و قديم را پيوند مي‌دهد و به نوعي جوهره بازنمايي محسوب مي‌شود. امروزه، اين ميانجي، وسيلة صرف نيست، بلكه هويت‌مند و جهت‌دار است. لوکاچ نيز در تبيين اين ميانجي، در ساحت هنر و در پاسخ به اينکه آيا آثار هنري، بازتاب مستقيم جهان خارجي‌اند؟ پاسخ مي‌دهد: بازتاب‌هاي مستقيم به‌عنوان نقطه‌ شروع براي همه معرفت‌‌‌‌‌ها مهم‌اند. اما تنها پيش‌نيازهاي روند دانش، و نه همه‌ چيزهايي که شامل اين روند مي‌‌باشد، فراهم مي‌آورند. وي مي‌گويد: هدف همه هنرهاي بزرگ، فراهم آوردن تصويري متحد و منسجم از واقعيت است «که در تضاد بين ظاهر و باطن، خاص و عام، بي‌واسطه و مفهومي» حل شده باشد (لوکاچ، 1974، ص 34). لوکاچ معتقد است: اثر هنري مهم، جهان خصوصي خودش را خلق مي‌کند، اما استقرار اين ويژگي در هر اثر هنري، به معني اين نيست که آن اثر فقط کارکرد «بازتاب واقعيت» خود را به ثمر رسانده است، بلکه اين کار را به‌عنوان نوعي خاص از بازتاب که تنها از عهده‌ هنر برمي‌آيد، انجام داده است (راودراد، 1390، ص 80). در واقع لوکاچ در تلاش است تا توضيح دهد که واقعيتي که با ميانجي‌گري هنر به مخاطب عرضه مي‌شود، ويژگي‌هاي فرايند هنري و حدود آن را به همراه دارد و نبايد انتظار آيينه‌گوني از هنر داشت.
    از نظر استوارت هال:
    بيان چگونگي ارتباط ميان بازنمايي، معنا، زبان و فرهنگ»، نظريه‌هاي بازنمايي را بايد در سه دسته طبقه‌بندي کرد، که عبارتند از: 1. نظريه‌هاي بازتابي؛ 2. نظريه‌هاي تعمدي؛ 3. نظريه‌هاي برساختي. در نظريه‌ بازتابي، اعتقاد بر اين است که معنا در خود ابژه، شخص، ايده، يا رويداد موجود در جهان واقعي قرار دارد و زبان مانند يک آينه فقط به انعکاس معناي حقيقيت مي‌پردازد (هال، 1997، ص 24).
    به عبارت ديگر، در اين رهيافت، زبان به شکل ساده‌اي منعکس‌کننده‌ معاني اشياء يا اشخاص در جهان واقعي است. اما در نظريه تعمدي، نقش توليد معنا را فقط به فرستنده مي‌دهد. طبق اين نظريه، اين نويسنده يا گوينده است که معناي منحصربه‌فرد خود را از طريق زبان به جهان تحميل مي‌کند و کلمات دقيقاً همان معنايي را مي‌رسانند که وي مدنظرش است (همان، ص 25). هال، ‌با نقد اين دو رويکرد به توضيح رويکرد سوم،‌ که در سال‌هاي اخير بيشترين اثر را بر مطالعات فرهنگي داشته است، مي‌پردازد. نظريه‌هاي برساخت‌گرا، به مشخصه‌هاي اجتماعي زبان احترام مي‌گذارند. بر طبق اين نظريه، اين ما هستيم «که با استفاده از نظام بازنمايي، يعني نظام مفاهيم و نظام زبان به برساخت معنا همت مي‌گماريم». رويکرد برساختي مدعي است: معنا به‌وسيله‌ زبان ساخته مي‌شود. اين رهيافت باور دارد که اشيا و رويداد‌‌‌ها، به خودي خود و نيز کاربران زبان، به تنهايي نمي‌توانند معنا در زبان را تثبيت کنند؛ زيرا اشيا و رويداد‌‌‌ها معنا ندارند، ما معنا را با استفاده از نظام‌هاي بازنمايي مي‌سازيم. طبق اين رويکرد، دسترسي ما به واقعيت همواره از طريق زبان است؛ يعني ما به کمک زبان، بازنمايي‌هايي از واقعيت خلق مي‌کنيم که به هيچ وجه، بازتابي از يک واقعيت از پيش‌ موجود نيستند. در حقيقت زبان در ساختن واقعيت نقش دارد. اين بدان‌معنا نيست که واقعيتي وجود ندارد، اما صرفاً از طريق گفتمان معنا پيدا مي‌کند (يورگنسن و فيليپس، 1389، ص 29).
    فرايند بازنمايي در سه ساحت
    به‌طورکلي، فرايند بازنمايي از سه جهان کليدي گذر مي‌کند: «جهان بود»، «جهان نمود» و «جهان بازنمود». اين جهان‌هاي سه‌گانه را مي‌توان با سه‌گانه‌اي که پارسانيا، در کتاب جهان‌هاي اجتماعي تبيين کرده و به نحو ديگري در انديشه‌هاي پوپر نيز وجود دارد، منطبق يا در تناظر دانست (جهان اول، دوم و سوم). پارسانيا، جهان حقايق و نفس‌الامر را همان جهان اول مي‌داند. جهان اول، مرتبة ذات و حقيقت (نفس‌الامر) اين صور است. صور و حقايق علمي، صرف نظر از آگاهي انسان، روابط و مناسبات و احکامي دارند که فرازماني و فرامکاني‌اند. در مرتبه دوم، انسان با ديالکتيک، گفت‌و‌گو، تفکر و تمرين و بالاخره، با حرکت و سلوک جوهري خود، به آن معاني راه مي‌برند و بر اساس اتحاد عالم و معلوم، با آنها متحد مي‌شود. در مرتبه سوم، معاني و صور علمي، با وساطت افراد انساني، به عرصه زندگي مشترک آدميان وارد شده و هويت بين‌الاذهاني پيدا مي‌کنند و باورها، عادت‌ها، نهادها و کنش‌هاي اجتماعي را تسخير مي‌کنند. اين مرتبه، مرتبة فرهنگ است. فرهنگ در حقيقت صورت تنزل‌يافتة معنا، به عرصة فهم عمومي و رفتارهاي مشترک و کنش‌هاي اجتماعي است (پارسانيا، 1391، ص 125-126). البته همان‌طور که ملاحظه مي‌شود، پارسانيا، گذر از جهان دوم به جهان سوم را صرفاً به وساطت انسان مي‌داند؛ ما علاوه بر وساطت انسان، به ميانجي‌گري ابزارهاي زباني و صنايع بازنمايي نيز توجه داريم. در مجموع، مي‌توان گفت: بازنمايي در مسير خود، سه گذرگاه را طي مي‌کند. براين‌اساس، مي‌توان گفت: بررسي مباني تئوريک بازنمايي، در واقع بحث نظري در باب اين سه مرحله است:
    1. از جهان بيروني تا ادراک اوليه و شکل‌گيري «مفاهيم»: در اين گذرگاه، شناخت‌شناسي و هرمنوتيک، اهميت تئوريک و مدخليت بيشتري دارند.
    2. نظام و انتظام «مفاهيم» شکل‌گرفته درون ذهن: در اين مرحله فلسفة ذهن، پيش‌فهم‌‌‌‌ها، فرهنگ و گفتمان بر فرايند انتظام‌بخشي به مفاهيم اهميت و موضوعيت دارند.
    3. از مفاهيم انتظام‌يافته در ذهن، تا شکل‌گيري نشانه‌‌‌‌ها و بازنمايي از طريق حدود و امکان‌هاي ابزارهاي زباني، فيزيکي و تکنيکي: در اين مرحلة مهم، فلسفة زبان و جهت‌مندي و بار تئوريک مستقر در آن و تکنولوژي‌هاي ارتباطي- رسانه‌اي، ايدئولوژي، محدوديت، قدرت، اضافه بار ابژه براي سوژه و مسئله «انتخاب» ارادي فاعل بازنما، موضوعيت مي‌يابند.
    اگرچه کل فرايند فوق، پيام را مي‌سازد، اما در ادبيات بازنمايي و بيشترين مباحث در اين موضوع، معطوف به جهان بازنمود و توليد معنا در اشتراک با مخاطب بوده ‌است. درحالي‌که بايد توجه داشت که اگرچه نفس عمل بازنمايي، در مرحلة سوم (بين‌الاذهاني کردن) و به عبارت بهتر، در لولاي بين جهان دوم و سوم رخ مي‌دهد، اما متأثر از لوازم، قيود و اقتضائاتي است که به مرحلة اول و جهان دوم مربوط مي‌شود.
    در بررسي سه‌گانة بازتابي، ارجاعي و برساختي هال، بايد گفت: هر يک از اين رويکردهاي سه‌گانه، مطلقاً مقدمه اجتناب‌ناپذيري در حوزه معرفت‌شناسي دارند. لاجرم بايد ابتدا فرايند شکل‌گيري مفهوم را مورد بررسي قرار‌ دهند؛ يعني فرايند ارتباط ذهن و عين و شکل‌گيري مفاهيم. بدون بررسي اين مرحله، فهم دقيق بازنمايي رسانه‌اي ناقص خواهد بود. تلقي اعم از بازتابي، ارجاعي و يا برساختي، ابتدا بايد شکل‌گيري مفهوم را بررسي کرد. در مرحله بعد، اين مفاهيم بر اساس قواعدي در ذهن طبقه‌بندي و اولويت‌بندي مي‌شوند و نظام مي‌يابند. در اين مرحله، عوامل مؤثري همچون مقولات پيشيني و پيش‌فهم‌‌‌‌ها و گزاره‌هاي نظري موجود، تعيين‌کننده‌اند و در فرايند بازنمايي تأثير دارند. بازنمايي مفاهيمِ ساخت‌مند شده، در مرحله بعدي قرار دارد که به زبان و حدود زباني و ابزار‌هاي بازنمايي و حدود آنها و عوامل ارادي مؤثر بر آنها ارجاع مي‌يابند. در واقع، سه مرحله در فرايند بازنمايي وجود دارد که مابه‌ازاي فلسفي و تئوريک دارند. در مرحله اول، مسئله اصلي، ادراک و فهم جهان خارج و تولد مفهوم است. مرحله دوم، انتظام‌دهي به مفاهيم شکل گرفته است. مرحله سوم، موضوع حدود ابزار بازنمايي، زبان‌شناسانه و نيز نسبت قدرت و ايدئولوژي با بازنمايي است.
    در برخي واکاوي‌هاي مربوط به بازنمايي، دو نظام مرتبط با هم، که پيش از فرايند معني‌سازي در فرهنگ قرار دارند، مورد توجه قرار گرفته‌اند. کوبلي اين دونظام را اين‌گونه بيان مي‌کند:
    اولين نظام به ما توانايي معني بخشيدن به جهان را به وسيله برساخت يکسري از زنجيره‌‌‌‌ها يا تناظرهاي دوسويه ميان چيز‌‌‌ها- آدميان، اشياء، رويدادها، ايده‌هاي انتزاعي... - و نظام مفاهيم و نقشه‌هاي مفهومي ما مي‌دهد. نظام دوم وابسته است به برساخت يکسري از تناظر‌‌‌ها ميان نقشة مفهومي ما و نشانه‎‌هايي که در زبان‌هاي مختلف سازمان مي‌يابند و خود، نشانة آن مفاهيم يا بازنمايي‌کننده‌ آن هستند. رابطه ميان «چيزها»، مفاهيم و نشانه‌‌‌‌ها در قلب توليد معني در زبان قرار مي‌گيرند. فرايندي که اين سه عنصر را به هم پيوند مي‌دهد همان چيزي است که ما آن را «بازنمايي» مي‌خوانيم (کوبلي، 1387، ص 356).
    اين تبيين کوبلي، جهان‌هاي سه‌گانه‌اي مدنظر اين نوشتار را تا حدي روشن‌تر مي‌کند. بدين‌ترتيب، «چيزها» با جهان بود و «نقشه‌هاي مفهومي» با جهان نمود و «نشانه‌ها» با جهان بازنمود در تناظرند. هال، با تبيين مشابهي معتقد است: بازنمايي براي عملي شدن، نيازمند دو نظام است: نظام مفاهيم و نظام زبان. از طريق نظام مفاهيم، همة‌ انواع اشياء، افراد، رويدا‌دها، پديده‌‌‌‌ها به واسطه‌‌ مجموعه‌اي از مفاهيم يا بازنمايي‌هاي ذهني به همديگر مرتبط مي‌شوند و به ما کمک مي‌کنند تا به تفسير جهان، به شيوه‌اي معنادار بپردازيم. بنابراين، در درجه اول، معنا متکي به نظام مفاهيم است. نظام مفاهيم، از مفاهيم مجرد تشکيل نيافته، بلکه اين نظام بر اساس شيوه‌هايي از سازمان‌دهي، طبقه‌بندي و ترتيب، شکل گرفته و روابط پيچيده‌اي در مفاهيم برقرار است. در واقع، اين نظام مبتني بر قواعد کلي مشابه و متفاوت براي برقراري روابط ميان مفاهيم و تمايزبخشي آنها از يکديگر است. در کنار نظام مفاهيم، بازنمايي از نظام زبان نيز به ‌طور حتم لازم است. نظام زبان، ايده‎‌‌‌‌ها و مفاهيم ما را با يک مجموعه کلمات نوشتاري، صداهاي گفتاري، يا تصاوير مرتبط مي‌‌سازد (هال، 1997، ص 17).
    آنچنان‌که پيشتر بيان شد، چنانچه عناصري که کوبلي يا هال به آن اشاره مي‌کنند، به جاي تبيين در دو مرحله، در سه ساحت تبيين شوند، ابعاد تئوريک آنها روشن‌تر مي‌شوند و قابليت بررسي بهتري مي‌يابند. در اين فرايند، پرسش اساسي آغازين اين است که مفاهيم، پيش از اينکه در ذهن طبقه‌بندي و نظام‌مند شوند، اساساً چگونه شکل مي‌گيرند؟ سايه سنگين بار تئوريک و متافيزيکي، که در مرحله شکل‌گيري بر مفاهيم بار مي‌شوند، در کجاي تبيين مفهوم بازنمايي مورد مداقه قرار مي‌گيرد؟ به ويژه اينکه، نظام معرفت در دوره کانت به بعد، نظامي انفسي و سوبژکتيو است. مطالعات فلسفة علم، نظريه‌هاي تحول پارادايمي و ساختار انقلاب‌هاي علمي، به نوعي نسبيت معرفت را مطرح ساخته است. بدين‌ترتيب مشاهده، از نظريه و ايده اشباع است. بنابراين، اين تلقي که معرفت عقلي يکسان وجود دارد و مفاهيم يکسان، بر پايه آن شکل مي‌گيرند و بازنمايي پس از آن، ورود مي‌کند، محل چالش جدي است. در واقع، سرچشمه‌ تفاوت‌هاي «تصوير جهان»، در همان ابتداي مواجهه‌‌شناختي است. بخصوص اگر مفهوم بازنمايي را در نسبت با جوهرة‌ آن (يعني مفهوم ميانجي) بشکافيم، به مفهوم سوژه مي‌رسيم. سوبژکتيويته عنصر مرکزي معرفت‌شناسي مدرن است، پس اين قرابت و درهم‌تنيدگي ايجاب مي‌کند در واكاوي مفهوم بازنمايي، به مرحله بنيادين معرفت‌شناسي توجه جدي شود.
    ساحت نخست: لاية اول معرفت‌شناسي يا ارتباط با جهان «بود»
    مي‌توان گفت: فيلسوفان تا پيش از دکارت و کانت به نوعي، قائل به شناخت آيينه‌وار از جهان بودند. آنها برخلاف سوفسطائيان، در مجموع و صرف‌نظر از اختلاف‌ها، عينيت جهان بيروني را با قواي ادراکي قابل شناخت مي‌دانستند. بدين‌معنا، در جهان‌شناسي پيشامدرن، اصالت با جهان «بود» و حقيقت وجود بوده است. بازنمايي، به‌معناي بازتوليد معرفت جهان خارج، از مجراي فاعل‌شناسا اصالت نداشته‌ است. بازنمايي جديد، دقيقاً داراي مفهومي متفاوت از واقع‌نمايي يوناني است. مددپور مي‌نويسد: دكارت برخلاف افلاطون، بازنمايي را اصيل مي‌دانست و ميان آن و محاكات افلاطوني تمايز قائل بود؛ محاكات افلاطوني بر پاية اصل مشابهت و مانندگي مبتني است. در‌حالي‌که بازنمايي دكارتي، بر اصل تباين و تفاوت تكيه دارد و صرفاً تصوير و بازتاب جهان نيست، بلكه بر امكان ادراك و فهم انكشاف جهان در قالب تصوير دلالت دارد. در حقيقت، تفکر سوبژكتيو جديد، ابتدا جهان را صحنه‌اي بيش ندانست. سپس، در انديشه انگلوساكسون به انكار واقعيت رسيد. در انديشة دكارتي بازنمايي، به ‌شدت با آفرينش ذهنيت ارتباط پيدا مي‌كند. بنابراين بازآفريني، صرفاً نشان دادن تصوير اشياء نيست، بلكه نموداري است كه جهان را در سلسله‌اي از معيارها، ميزان‌ها و ارزش‌هاي خاص، با پرسپكتيو متفاوت، تقليل مي‌دهد. براي هنرمند عصر باروك [سبک هنري هم عصر دکارت]، آنچه ديده و يا بازنمايي مي‌شد، يكي نبود. در واقع، هنرمند در ابداع تصاوير، مفاهيمي را در آن دخالت مي‌داد كه فرهنگ [جديد] به آنها داده بود. دكارت، در بازنمايي به صرف مشابهت بسنده نمي‌كند، بلكه به اعمال مغايرت و تباين در طرح بازنمايي معتقد است؛ بدين‌نحو در بازنمايي دكارتي، سوبژكتيويته و ذهنيت بر ساير امور عالم پيشي مي‌گيرد و عالم به صورت تصوير تجسم مي‌يابد. اين يعني تقليل پديده‌ها به نشانه‌ها و نظمي كه اشياء مزبور، ذيل آن درك مي‌شوند و تصوير و بازنمايي مي‌گردند. در حقيقت ضرورت رياضي، درک جديد عالم را به موضوعي تقليل مي‌دهد كه داراي ويژگي تصويري است. اما اين تصوير، نوعي محاكات و ميمسيس ارسطويي و افلاطوني نيست، بلكه نقشي است كه عالم را به‌گونه‌اي خاص و تابع ارزش‌هاي رياضي- منطقي بازنمايي مي‌كند. در حقيقت، عصر بازنمايي دكارتي و يا عهد تصوير جهان، بيش از آنكه صورت تقليدي جهان باشد، تصويري است كه داعيه بيان جهان را به‌ صورت خاص خويش دارد. تصوير، كه جوهر و غايت فراشد بازنمايي را تشكيل مي‌دهد، خود بر حاضر نمودن اشياء و پديدارها، در پرتو ذهنيت دلالت دارد. با دقت در تركيب لفظ بازنمايي و تمثّل، ريشه آن يعني «حضور» ملاحظه مي‌شود. در تصوير، غيبت آدمي به حضور مبدل مي‌شود. از سوي ديگر، تصوير با تخيل و متخيله مناسبت دارد. قوة خيال، واسطه ميان محسوس و معقول است. امر مشهود و محسوس، با امر متعقل در ساحت خيال متخيله جمع مي‌شود. خيال، در انديشه يوناني صرفاً آينه است، اما در عصر مدرن، خيال، قوة تصرف عقل است در اشياء. سوژه آزادانه با قوة خيال، جهان را به تصوير تقليل مي‌دهد، و آن‌ را متناسب با عقل‌افزاري به صورت منبع ثابت انرژي قابل محاسبه و برنامه‌ريزي و بهره‌برداري درمي‌آورد. سوژه در اينجا، يعني در قلمرو فلسفة بشرمدارانة مدرن، فعال مايشاء است، و تنها خدايي است كه بر جهان حكومت مي‌كند، و آن ‌را به تملك و تصرف خويش درمي‌آورد (مددپور، 1387، ص 162-172). با اين وجود، شکاکيت آزاردهنده دورة دکارتي، برخي فيلسوفان را که به دنبال يافتن دستاويزي براي خروج از آن شکاکيت بودند، در برابر پذيرش تباين مطلق ذهن و عين، که درپي آن ذهن در برابر عين، اصالت مي‌يافت، به برخي مقاومت‌هاي نظري واداشت. به‌عنوان نمونه، بارکلي، که فيلسوف ماقبل کانت است، وقتي درباره بازنمايي ادراک سخن مي‌گويد، مفهومي متفاوت با بازنمايي مابعد کانت مدنظر اوست.
    آنچه باركلى تصورات مى‌نامد، تصورات چيزها نيستند. خود چيزها هستند. آنها هستي‌هايى فراسوى خودشان را بازنمى‌نمايند؛ خودشان هستي‌هايند. ما هنگام ادراك تصورات، نه صورت‌هاى مخيل چيزهاى محسوس، بلكه خود چيزهاى محسوس را ادراك مى‌كنيم. باركلى در شروح فلسفى به تصريح مى‌گويد: فرض آنكه چيزها از تصورات متمايزند، تمام حقيقت واقعى را برمى‌چيند و در نتيجه شكاكيتى شامل را مي‌سازد؛ چراكه تمام شناخت و تأمل ما منحصر و مقيد به تصوراتمان‌اند... نزد باركلى، تصورات، ميانجى نيستند؛ خودشان محسوسات‌اند (کاپلستون، 1375، ص 246-247).
    در واقع و مخلص کلام اينکه، برخي فيلسوفان ماقبل کانت به دنبال راه فراري از شکاکيت حاکم برآن دوره، و بيشتر به دنبال راهي براي ادراک جهان خارج بودند. لذا ميانجي معرفتي و مفهوم بازنمايي و ارادة تصرف‌گر انسان، که فهم جهان بيروني را قيد بزنند و بين ذهن و شيء خارجي فاصله بياندازند، آنها را آزار مي‌دهد. ولي آنچه جريان اصلي تفکر اقتضا مي‌کرد، اتفاق افتاده بود و اين تلاش‌ها، مسير انديشة زمانه را تغيير نمي‌داد.
    کانت، مهم‌ترين نقطه عطف فلسفة جديد در حوزه معرفت‌شناسي است. حدود عقل، تباين بين جهان خارج و ذهن، عدم امکان شناخت عينيت بيروني و تولد سوژه، به‌عنوان ميانجي هويت‌مند معرفت، در انديشه کانت بسط مي‌يابد. درحالي‌که نزد فيلسوفان اسلامي، انتساب عقل و فهم به عقل اول، که اولين مخلوق خداست (و سپس عقل فعال و مستفاد)، مشکلات و پيچيدگي‌هاي درک جهان خارج را حل مي‌کند و امکان شناخت بيروني را ميسر مي‌سازد، فيلسوفان غرب مدرن، راه تباين را مي‌رفتند. ملاصدرا، علم را جعل نفس مي‌داند و به عبارت بهتر از منظر او، نفس ناطقه آدمي صورت‌هاي حسي و خيالي را جعل مي‏کند. شايد اگر به همين گزاره توجه کنيم نظر او شبيه کانت جلوه کند، اما نکته اينجاست که در انديشة ملاصدرا، تصوير و ماهيت، از عقل اول اخذ مي‌شود. در‌حالي‌که فلسفة جديد، شناخت تام عالم عينيات را از موضوعيت، خارج و مفهوم تصديق و تصرف را وارد مي‌کند (داوري اردکاني، 1380). داوري، در توضيح آنچه ملاصدرا در اشراق دوم، از شاهد سوم کتاب الشواهدالربوبيه، در باب اتحاد عقل با معقول آورده است و مقايسة آن با انديشه کانت مي‌نويسد:
    اختلاف بزرگ ميان ملاصدرا و کانت اين بود که به نظر ملاصدرا اولاً، علم به مدد عقل فعال حاصل مي‏شود. ثانياً، علم به اشياء با عين اشياء مطابقت دارد و حال آنکه کانت نه فقط علم را حاصل عقل بشر و محدود به آنچه ماده‏اش از طريق حس و تجربه فراهم مي‏آيد مي‏دانست، بلکه مطابقت ميان علم و اشياء خارجي را يک حکم جزمي (دگماتيک) تلقي مي‏کرد. به نظر کانت ما عالم خارج را نمي‏توانيم بشناسيم و فقط وجود آن را مي‏توانيم تصديق کنيم... ملاصدرا نمي‏توانست و نمي‏خواست علم فعلي را به بشر نسبت دهد؛ زيرا بشر حتي صورت‌هاي محسوس و خيالي را بي‏مدد عالم عقل و عقل فعال نمي‏تواند پديد آورد؛ يعني اگر بشر نسبتي با عالم بالا و مجردات نداشت علم، ممکن نمي‏شد. اما دکارت و اخلاق او، خزانه علم را در وجود آدمي قرار دادند و بر تباين مدرِک و امر مورد ادراک تأکيد کردند. آنها براي اينکه در راه علم به ديوار بن‏بست و محال برنخورند، گرچه علم به عالم خارج و اعيان اشياء را منتفي دانستند، [اما] درس ويکور را تفصيل دادند که بر طبق آن، آدمي هرچه را که خود مي‏سازد، مي‏تواند بشناسد. در اين يکي شدنِ ساخته‏ها و شناخته‏ها درنگ و تأمل بايد کرد. در اين باب فيلسوفان از قرن هيجدهم تاکنون اعم از تجربي مذهب و عقلي مذهب، ماترياليست و ايدئاليست و... با هم اختلاف ندارند... بايد تحقيق شود که چگونه علم بشر، در ساخته‏هاي او محدود مي‏شود؛ يعني آيا بشر موجودات خارجي اعم از مجرد و مادي را نمي‏شناسد و علم او صرفاً به آنچه خود ساخته است و به اشياء مصنوعي تعلق مي‏گيرد؟ مسلماً مقصود اين نيست که براي شناختن ابتدا بايد چيزي را ساخت و به وجود آورد و سپس درصدد شناختن آن برآمد، بلکه علم ما [علم جديد] عين ساختن است و ساختن همان علم است. مارکس، که [همچون فرانسيس بيکن] مي‏گفت فيلسوفان تاکنون جهان را تفسير کرده‏اند و از اين پس بايد آن را تغيير داد، چيزي از کانت آموخته بود، يعني در اين رأي او، نشان و اثر تفکر کانتي پديدار است (همان، ص 5-6).
    تبيين فوق، مبناي نظري بازنمايي در حوزه معرفت‌شناسي مدرن است. بنابر آنچه گفته شد، علم مدرن، داعيه شناخت عينيت جهان بيروني ندارد و «ساختن» را وجهه همت خود قرار داده، ساختن را عين شناختن مي‌داند. ازاين‌رو، مفهوم «بازنمايي»، که برساختة اين مبناي شناختي است، برخلاف عالَم يوناني و اسلامي، نه‌تنها داعيه تطابق با عينيت بيروني نخواهد داشت، بلکه در بنيان‌هاي فلسفي مدرن، در ساختن جهان مختص خود، بر مبناي ارادة سوبژکتيو مي‌کوشد. هرچند «مادة» خود را از خارج گرفته باشد، باز اين «صورت» سوبژکتيو مدرن است که اصالت مي‌يابد و منبع معنا و در نتيجه تصوير جهان مي‌شود. در اين تبيين، مبناي معرفت‌شناختي اين نکته روشن مي‌شود که تصوير جهان در تلقي امروزين نه تنها بازنما (ي محض واقعيت) نيست، بلکه نوعي بازتوليد است. به عبارت ديگر، مي‌توان واژه «ساختن» و «توليد» را بر آن اطلاق کرد. داوري مخلص کلام را اين‌گونه بيان مي‌کند:
    چنان‌که اشاره شد، به ‌نظر کانت گرچه ماده علم از خارج اخذ مي‏شود، اما مدرک امر خارجي نيست، بلکه ترکيبي از مادة خارج و صورت‌هاي حس و فاهمه است. اين ترکيب هم علم است و هم معلوم، به ‌عبارت دقيق؛ آنچه را که ما مي‏شناسيم ساختة ماست. وجود ما نيز با اين علم تعين پيدا مي‏کند (همان).
    بر اساس آنچه گذشت، مرحلة اول بازنمايي، يعني ارتباط شناختي با جهان «بود»، در جريان اصلي خود از معرفت‌شناسي مدرن به رهبري دکارت، به ويژه کانت اشراب شده است. امروزه، صورت برون افکنده و تعين يافتة اين مبناي نظري، در فعل رسانه‌هاي تکنولوژيک تحقق يافته است. تقليد و محاکات آينه‌گون جهان، در عصر رسانه‌ها، جاي خود را به توليد و ساختن تصوير جهان داده‌اند. شايد اگر کانت، رسانه‌هاي جديد را ديده بود، آن را به‌عنوان تجلي تحقق انديشة خود فرياد مي‌کرد. مفاهيم جديدي همچون مرگ واقعيت و توليد وانموده و ساير ويژگي‌هاي تصوير مدرن از جهان، مبنايي نظري در انديشة مدرن دارند که کانت شاخص‌ترين نمايندة اين تفکر است.
    متمثل کردن جهان در ظهور سوبژکتيويته
    هايدگر نيز در آثار خود به ويژه در مقاله «عصر تصوير جهان»، سوبژکتيويته و نسبت جديد انسان و جهان را لازمة تصوير کردن جهان مي‌داند. او واژه «تمثل» و «متمثل کردن» را براي اين وضع جديد برمي‌گزيند؛ واژه‌اي که هم در لفظ و هم در معنا، به بازنمايي نزديک است. او پس از تبيين اين مطلب، که دانش جديد ماهيت «پژوهش» دارد و پژوهش بر مبناي يک نگاه مابعدالطبيعي خاص ظهور يافته که لازمه آن فهم پيشيني و قالبي از جهان است، مي‌گويد: «دانستن به‌عنوان تحقيق، موجود را به اعتبار طريقي که در آن خود را در معرض به تمثل درآوردن قرار مي‌دهد به تبيين فرا مي‌خواند» (هايدگر، 1376). در واقع از نظر هايدگر، لازمة تحقيق و علم پژوهش- مرکز جديد، «داشتن» از جهان است و اين مستلزم نگاه سوبژکتيو است که جهان را به ابژه و انسان را به فاعل شناسا تبديل مي‌کند. در اين طريق به تعبير او: «طبيعت و تاريخ موضوع به تمثل آوردني مي‌شوند که آن تمثل تبيين مي‌کند... فقط چيزي که بدين‌طريق به شيء (ابژه) بدل مي‌شود، هست يعني موجود به‌شمار مي‌رود. ما براي نخستين‌بار، وقتي در آستانه علم به‌عنوان تحقيق قرار مي‌گيريم که وجود موجود، در چنين شيء (ابژه) شدني مطلوبيت پيدا کند (همان). سوبژکتيويته، موجودات را پيش روي انسان قرار مي‌دهد و شناخت آنها قائم به انسان مي‌شود. انسان نيز آنها را نه به‌معناي شناخت حقيقي و مطابق واقع، بلکه آن را متمثل مي‌کند. در ادوار گذشته، از جمله در يونان باستان نسبت انسان و جهان اين‌گونه نبوده است و موجود در ظهور و انکشاف و انفتاح، خود را به حضور مي‌رسانده و «بود» مرکز بوده است. در‌حالي‌که در تلقي مدرن، حقيقت «بود» و ادراک آن، اهميت خود را به «نمود» و فاعل آن؛ يعني ذهن سوژه منتقل مي‌کند. اساساً آن چيزي صفت واقعيت را به خود مي‌گيرد که به تعبير هايدگر، تصويري از آن داشته باشيم. جهان واقع، جهان تصوير شده است: «هرکجا ما تصوير جهان داشته باشيم، تصميمي اساسي درباره کل موجودات اتخاذ مي‌شود. وجود موجود در متمثل شدن، طلب و دريافت مي‌شود» (همان). او توضيح مي‌دهد:
    تمثل جديد که معناي آن در نخستين ظهورش مفاد کلمه (repraesentation) مي‌باشد به اين معناست که آنچه در دسترس است پيش روي کسي همچون چيزي که در مقابل او تقرر دارد آورده شود، با او مرتبط شود، با کسي که آن را متمثل مي‌کند و آن را وادار به قرار گرفتن اين نسبت با وي به‌عنوان قلمرو تجويزي نمايد (همان).
    بدين‌ترتيب، لازمة متمثل کردن، تصوير کردن و بازنمايي کردن جهان، ابژه کردن آن است. اين واقعه در دورة مدرن اتفاق افتاده است. بازنمايي جديد و تعين بيروني و جزئي آن، به ميانجي‌گري رسانه‌هاي تکنولوژيک، مستلزم به ‌چنگ آوردن جهان در تمثل سوبژکتيو است.
    ارتباط با جهان «بود» در مدرنيته متأخر
    عدم قطعيت، نسبي‌گرايي، رد فراروايت‌ها، شکست ايقان‌هاي دکارتي و انتزاعي شدن محض، جوهرة دوره متأخر مدرن، يعني «پست‌مدرن» را شکل مي‌دهد. در اين دوره، رابطة سوژه و ابژه که شاخصه مدرن بود، به‌تدريج به سمت انکار ابژه پيش مي‌رود و عقلانيت رياضي و دکارتي، که به جاي تلقي‌هاي سنتي در شناخت جهان نشسته بود، رنگ مي‌بازد. در اين شرايط که ارائة روايت علمي قطعي واقعيت، ممکن و لازم دانسته نمي‌شود، تصوير واقعيت به دليل فقدان تلقي قطعي واقعيت در انتزاع هنري و رسانه‌اي منحل مي‌شود. ژان فرانسوا ليوتار، در کتاب شرايط پست‌مدرن معتقد است: «دو انقلاب بزرگ در علم فيزيک، يعني نسبيت انيشتين و مکانيک کوانتومي، صورت‌بندي روايتي کلي از واقعيت را ناممکن مي‌سازد» (ليوتار، 1394، ص 155-166).
    ازآنجايي‌که نگاه نيوتن، به مکان و زمان کاملاً مطلق بود، هنر قرن هجدهم و نوزدهم، در جامة رئاليسم و ناتوراليسم ادبي و هنري، داعية بازنمايي ابژکتيو واقعيت ملموس و مطلق را داشت. اما آغاز قرن بيستم، با زايش نگاهي «نسبي» به زمان و مکان همراه شد. انيشتين، با بيان اينکه مفهوم مکان، وابسته به نقطه‌اي متحرک است، وجود نقطه‌اي ثابت در مکان مطلق را انکار کرد. به نظر مي‌رسد، نگاه نسبي به زمان و مکان، سه نتيجه را در بازنمايي هنري قرون اخير درپي ‌دارد. ويلهلم ورينگر،‌ در اثر مهم خود به نام انتزاعي‌سازي و احساس يگانگي، انتزاع را ويژگي اصلي هنر قرن بيستم ناميد. او معتقد است: هنگامي که انسان در هماهنگي و توازن با محيط خود به سر مي‌برد، سبک و اثر هنري، شکلي اندام‌وار و تقليدي به خود مي‌گيرد، اما زماني که انسان رابطة قابل درکي با جهان ندارد، آن را انتزاعي و غيرطبيعي نشان مي‌دهد. هنرمندي که زادة عصر نسبيت است، از واقع‌گرايي و ناتوراليسم فاصله مي‌گيرد. هنرمند نسبي‌گرا، بر اين باور است که حرکت خطي و علّي، طبيعت حقيقي زمان را به نمايش نمي‌گذارد و به‌جاي آن، زمان ذهني که در آن تحريف، عدم تداوم، افت و خيز و ناهم‌خواني حکم‌فرماست جايگزين آن مي‌شود. پست‌مدرنيسم با اين روش، جنگي تمام‌عيار را عليه عقلانيت روشنگري آغاز مي‌کند و با عناصري چون کثرت‌گرايي، شبيه‌سازي، هجو، بينامتنيت و اقتباس، سلطة عقلانيت را به زير مي‌افکند. هنر پست‌مدرن شکست پروژة معرفت‌شناسي را با تمسخر ساختارها و قواعد هنري گذشته، جشن مي‌گيرد و ماهيت گوناگون و عدم‌اصالت واقعيت را با تکنيک بينامتنيت به نمايش مي‌گذارد. در اين دوره، هيچ اصالتي براي هنر در نظر گرفته نمي‌شود. فهم و خوانش هنري، عميقاً متأثر از چيزهايي تلقي مي‌شود که پيش‌تر خوانده و يا ديده‌ايم. به‌طور‌کلي، هنر پست‌مدرن نگاهي دايرةالمعارف‌گونه به همه ‌چيز دارد. پست‌مدرنيسم از همه‌چيز مي‌گويد، اما درواقع هيچ‌چيز نمي‌گويد (صادقيه، 1392). اين توصيف از تلقي معرفت‌شناختي نسبي‌گراي پست‌مدرن، در امتداد و اشتداد طبيعي همان سوبژکتيويتة مدرن تحقق يافته است. در اين صيرورت، ابتدا اصالت از جهان «بود»، به ترکيبي از جهان بود و فاهمه منتقل و سپس، در اين مرحلة پست‌مدرن کاملاً از جهان بود، منتزع و به ذهن و فاهمه تحويل مي‌شود. اين نوع تلقي معرفت‌شناختي، مي‌تواند مبناي نظري همان چيزي باشد که بودريار تحت عنوان «بيش‌واقعيت» از آن ياد مي‌کند. وي آن را در توصيف خود به عصر و دنياي اشباع شده از رسانه‌ها، منتسب مي‌کند. در تلقي او، در اين دوره نه‌تنها بين واقعيت و نشانه‌ها، رابطه‌اي وجود ندارد، بلکه کارويژه نشانه‌ها پوشاندن واقعيت است (لافي، 2007، ص 148-152). در اين رويکرد، بازنمايي صورتي کاملاً انتزاعي مي‌يابد و اسير محض سوژه مي‌گردد. شبيه‌شدگي و درهم‌فرورفتگي، جايگزيني بينامتنيت به جاي حافظة تاريخي، اشباع جهان از وانموده‌ها، انتزاعي شدن، ناپايداري تصوير و زوال عقلانيت، ويژگي‌هاي مشترک بازنمايي تکنولوژيک و روايت پست‌مدرن از جهان هستند.
    هرمنوتيک، ميانجي‌گري فهم و بازنمايي
    هرمنوتيک موضوعي به نام «فهم» دارد. اين فهم، در مقابل تبيين علمي رايج در علوم طبيعي قرار دارد که مبناي معرفت‌شناختي آن، متأثر از نگاه‌ کانتي است. اگر علوم جديد، به دنبال تبيين، عليت و روش‌هاي بيروني است، هرمنوتيک به دنبال فهم، معنا و تجارب دروني است (شرت، 1392، ص 36 و 37). اما هرمنوتيک در بحث مباني نظري بازنمايي، از آنجا مدخليت دارد که ميانجي معرفتي و شيوة فهم متن از عناصر اصلي آن است. توضيح اينکه، واژه «هرمنوتيک» از ريشة يوناني (hermeneutikos) مشتق شده و پالمر توضيح مي‌دهد که اين واژه به کاهن معبد دلفي اشاره دارد که به پيام‌آور خدايان، يعني هرمس بازمي‌گردد (همان، ص 44). در واقع هرمس، واسطه ميان خدايان و انسان‌هاست و حامل «پيام» است. همين اتيمولوژي، آغاز يک روشنگري در نسبت نظري بازنمايي و هرمنوتيک است. نکته مهمي که ايون شرت، به آن اشاره مي‌کند اين است که اهميت هرمس فقط در پيام‌آوري او نبود، بلکه او کاشف زبان و خط نيز بود (همان، ص 45). در واقع هرمس، هم ميانجي و حامل پيام است، هم واجد ابزاري (زبان) است که خود شامل هويت ميانجي‌گرانه است. هرمنوتيک، مربوط به مقولات فهم، معنا، متن و زبان است و بي‌دليل نيست که هرمس همزمان، واضع زبان و خط هم هست.
    گرامر و فن بيان در هرمنوتيک يونان باستان، نقشي اساسي داشته‌اند. جالب اينکه گرامر صرفاً به‌معناي ساختار خشک زباني نبوده، بلكه چيزي نزديک به مفهوم گفتمان متأخر بوده است. اينکه به قول شرت: از نظر يونانيان گرامر کاملاً از فن بيان متمايز نبود. به همين دليل، موضوعات و مسائل فهم متون با فن اقناع درهم آميخته مي‌شدند (همان، ص 49). از اين جهت، هرمنوتيک گونه‌اي از بازنمايي يا فهم بازنمايي است که در ساحتي غير از تبيين علمي و تحليلي اتفاق مي‌افتد. اگر فهم هرمنوتيک، در مقابل شناخت اپيستمولوژيک تقرير شود، مي‌توان شاخه جديدي در تحليل بازنمايي بر مبناي هرمنوتيک پايه‌ريزي کرد.
    ساحت دوم: تنظيم مفاهيم وارده در جهان «نمود»
    پس از تبيين نسبت ذهن فاعل شناسا با جهان خارج، پالايش و آرايش مفاهيم در ذهن موضوعيت مي‌يابند. در اين ساحت، ذهن، مفاهيم را بر مبناي مقولات و چارچوب‌هايي که پيشتر شکل گرفته و مستقر شده‌اند، آرايش مي‌کند. البته، جهان مفاهيم و بازآرايي آنها در ذهن، جداي از فرايند اپيستمولوژي نيست؛ در واقع بخشي از آن است. آنچنان‌که کانت نيز در رساله تمهيدات در تبيين شناخت‌شناسي، به مکانيزم فاهمه و مقولات آن مي‌پردازد و آن‌ را از مرحله دريافت حسي تصورات متمايز مي‌سازد. در واقع، کانت علاوه بر جداسازي خرد از فاهمه، «حس» و «فاهمه» را نيز از هم جدا مي‌کند. کار «حسگاني» را توليد تصورات و ارسال آنها به فاهمه مي‌داند. در حوزه فاهمه، مقولات کلي و پيشيني و لزوماً غير حسي وارد عمل مي‌شوند و از آن تصورات، حکم، توليد مي‌کنند (علوي سرشکي، 1392، ص 67-76). البته تفکيک جهان‌‌‌ها در اين نوشتار، تصديق و پيامد نگاه کانت نيست؛ زيرا اقوال و آراء در اين زمينه بسيار است، اما هدف اصلي، توجه به اهميت ذهن و فرايندهاي فاهمه و تأثيرپذيري مفاهيم، چارچوب‌هاي پيشيني است که فاهمه و چارچوب‌هاي اعمال شده بر آن را در فرايند بازنمايي دخالت مي‌دهد. اين جمله کوبلي نيز به همين ساحت دلالت دارد: «نظام بازنمايي نه از مفاهيم منفرد، بلکه از راه‌هاي مختلف سازمان‌بخشي، دسته‌بندي، مديريت و طبقه‌بندي مفاهيم تشکيل شده و ميان اين مفاهيم روابط پيچيده ايجاد مي‌کند» (کوبلي، 1387، ص 353). فوکو نيز اگرچه بخش اصلي ديدگاه خود به ساحت سوم بازنمايي مربوط است، اما نسبت دانش و قدرت در انديشه او، از جنبه‌اي به تأثير قدرت و ايدئولوژي، که در اينجا بخشي از همان مقولات پيشيني و ايده‌هاي دروني‌شده‌ي ذهن هستند، به پالايش و انتظام مفاهيم مربوط مي‌شود. دن‌لافي مي‌نويسد:
    فوکو استدلال مي‌کند که کارکردهاي گفتمان، ساختِ ايده‌‌‌ها و ارزش‌هاي خاص کنوني و ناديده گرفتن ساير ارزش‌ها و ايده‌هاست. گفتمان يک مکانيزم حذف و طرد است که قدرت و دانش را به آن ايده‌هايي اختصاص مي‌دهد که مورد پذيرش هستند... فوکو گفتمان را به مثابه يک نظام دلالت تحت هدايت و اداره قوانيني تعريف مي‌کند که شيوه‌هاي طبقه‌بندي و توزيع معاني مختلف ساختارمند و سازماندهي مي‌کند... تقسيم تاريخي معاني و رويه‌‌‌ها در طبقه‌بندي‌هاي مختلف، استمرار نامحدود گفتمان و حضور رازگونه آن را نسبت به خود در فعل و انفعال و اثر متقابل غايبي که به طور مداوم تکرار مي‌شود، تضمين مي‌کند (‌لافي، 2007، ص 77).
    در باب تنظيم مفاهيم در ذهن و عوامل مؤثر بر آن، حوزه‌هاي نظري مربوط به فلسفة ذهن و علوم شناختي نيز مدخليت دارند. آنچه امروزه تحت عنوان «فلسفه ذهن» و «روان‌شناسي شناخت» مطرح مي‌شود، مستقيماً و مباحث مربوط به «جامعه‌شناسي معرفت» به صورت غيرمستقيم، به اين بحث مربوط مي‌شوند. امتداد همين مباحث در حوزه ارتباطات به روان‌شناسي ارتباطات، از جمله در ناهماهنگي شناختي فيستينگر و گزاره‌هايي همچون درک و نگهداشت گزينشي و... مي‌انجامد.
    در بررسي‌هاي مربوط به بازنمايي، گاه دسته‌بندي و بازسازي و نظام‌مندکردن مفاهيم، به صورت کلي و فارغ از دقايق و ظرايف موضوع، در پرتو تأثير فرهنگ تبيين مي‌شود. مهدي‌زاده مي‌گويد:
    مطالعات فرهنگي با اتخاذ نگرشي برسازنده درباره بازنمايي باور دارد که پديده‌‌‌ها في‌نفسه قادر به دلالت نيستند، بلکه «معنا»ي پديده‌‌‌ها ناگزير بايد از طريق و به واسطه‌ فرهنگ، «بازنمايي» شود. به عبارت ديگر، بازنمايي از طريق فرايندهاي توصيف و مفهوم‌سازي و جايگزين‌سازي معناي آنچه را بازنمايي شده است، برمي‌سازد (مهدي‌زاده، 1387، ص 16).
    به بيان ديگر، اين نقل قول، در پي تبيين رابطه واقعيت و نشانه است و فرهنگ را پل ارتباطي اين ‌دو مي‌داند. اما ژرف‌کاوي در اين مقوله، نهايتاً به مکانيزم تأثير مفروضات فرهنگي بر فرايند دسته‌بندي و انتظام‌دهي به مفاهيم و تصورات ذهن فاعل بازنما مي‌رسد. حاصل اينكه، سازوکار فاهمه، افعال دروني ذهن، پيش‌فهم‌ها و فرهنگ، مفاهيم وارده به ذهن را در چارچوب‌هاي موجود طبقه‌بندي و اولويت‌بندي مي‌کند و روشن است که فعل بازنمايي، از اين فرايند تأثير غيرقابل انکار مي‌پذيرد.
    ساحت سوم: فعل بازنمايي يا جهان «بازنمود»
    نويسندگان کتاب روان‌شناسي عمومي، معتقدند:
    براي دانش‌افزايي و بهره‌مند شدن از دانشي که از جهان داريم [مفاهيمي که از جهان اول گذر کرده و در جهان دوم مستقر شده‌اند]، بايد بتوان به نحوي آن را بازنمايي کرد و بازنمايي را اشاره به هر چيزي که در غياب آن چيز به جايش به کار مي‌رود، تعريف مي‌کنند (کريستنسن و همكاران، 1385).
    بازنمايي در اين تلقي، صرفاً به مرحله سوم؛ يعني فعل بازنمايي اطلاق مي‌شود؛ يعني مفاهيمي که پيش‌تر از مجراي ارتباط سوژه با جهان خارج (جهان بود) شکل گرفته و درون سوژه (جهان نمود) انتظام يافته، در اين مرحلة نهايي، موضوع فعل بازنمايي (جهان بازنمود) واقع مي‌شوند. نکته اساسي در اين مرحله اينکه طريق، واسطه‌هاي عملي و مجراهاي فعل بازنمايي، از زبان گرفته تا تکنولوژي‌هاي رسانه‌اي نوين، خود، برساختة مجموعه‌اي از مبادي نظري و عملي هستند و حدود، قواعد، ساختارها، دروازه‌باني‌هاي اقتضائي، ارادي و ژانري مستقر در متافيزيک آنها، ويژگي‌هايي به محصول نهايي تحميل مي‌کند که انتظار انتقال و ظهور تام و تمام و بي‌کم و کاست معاني عيني جهان «بود»، به جهان «بازنمود» را منتفي، بلکه انتقال آيينه‌وار مفاهيم بازآرايي‌شده جهان «نمود»، به صحنة بازنمود را نيز ساده‌انگارانه مي‌نماياند. در فرهنگ لغات مطالعات رسانه‌اي و ارتباطي، ‌درباره بازنمايي اين‌گونه آمده است:
    کارکرد اساسي و بنيادين رسانه‌‌‌ها عبارت است از بازنمايي واقعيت‌هاي جهان خارج براي مخاطبان. اغلب دانش و شناخت ما از جهان به وسيله رسانه‌‌‌ها ايجاد مي‌شود و درک ما از واقعيت به واسطه و به ميانجي‌گري روزنامه‌ها، تلويزيون، تبليغات و فيلم‌هاي سينمايي و... شکل مي‌گيرد. رسانه‌‌‌ها جهان را براي ما تصوير مي‌کنند. رسانه‌‌‌ها اين هدف را با انتخاب و تفسير خود در کسوت دروازباني و به وسيله عواملي انجام مي‌دهند که از ايدئولوژي اشباع هستند... آنچه ما به مثابه يک مخاطب از آفريقا و آفريقايي‌ها، صرب‌‌‌ها، اعراب و مسلمانان و... مي‌دانيم، ناشي از تجربة مواجهه با گزارش‌‌‌ها و تصاويري است که به واسطه رسانه‌‌‌ها به ما ارائه شده‌ است. بنابراين، مطالعه بازنمايي رسانه‌اي در مطالعات رسانه‌اي، ارتباطي و فرهنگي بسيار مهم است. ازآنجاکه نمي‌توان جهان را با تمام پيچيدگي‌هاي بي‌شمارش به تصوير کشيد، ارزش‌هاي خبري، فشارهاي پروپاگاندايي، تهييج، تقابل، که ما را از ديگران جدا مي‌سازد، يا تحميل معنا را در قالب مجموعه‌اي از پيچيدگي‌هاي فني و محتوايي ارائه مي‌دهند. براين‌اساس، بازنمايي عنصري محوري در ارايه تعريف [از واقعيت] است (واتسون و هيل، 2006، ص 248).
    اين تلقي از بازنمايي، منصرف در همين مرحلة سوم از فرايند کلي بازنمايي است. اين نوع ويژگي‌هاي گفتماني و نهادي رسانه است که تأثيرات آن‌ را بيشتر محل بحث و چالش مي‌کند. استوري (1389) مي‌نويسد:
    اشکال رسانه‌اي واقعيت، شکل خاصي از بازنمايي از جهان است که از منظق زباني تبعيت مي‌کند. در اين مطالعه، اين نکته اهميت دارد که چگونه معرفتي که گفتماني خاص در رسانه پديدار مي‌کند، رفتار‌‌ها را تنظيم و هويت‌‌‌ها و ذهنيت‌‌‌ها را برمي‌سازد و شيوه‌هاي بازنمايي چيز‌‌ها را تعيين ‌مي‌کند؟ اين پرسش‌‌ها و تحليل‌‌ها مشخصاً معطوف به فعل، فاعل و ابزار بازنمايي است. در اين ساحت، مفهوم قدرت، گفتمان و ابزار بياني و زبان، بازيگران اصلي هستند. بازنمايي‌‌‌ها فرايندهايي فرهنگي هستند که سبب شکل‌گيري و تثبيت هويت‌هاي فردي و جمعي مي‌شوند. بر اساس همين نگاه به بازنمايي و فرايندهاي سوژه‌شدگي است که وودوارد بازنمايي‌‌‌ها را پراکتيس‌هاي معنايي و نظام‌هاي نماديني مي‌داند که از خلال آنها، موقعيت‌هاي سوژه‌شدگي شکل مي‌گيرند (هال، 1997، ص 14).
    لذا مي‌توان گفت: متون، ابزاري براي برساختن هويت‌هاي فرهنگي‌اند. هويت‌‌‌ها درون گفتمان، بازنمايي‌‌‌ها و تفاوت‌‌‌ها ساخته مي‌شوند (همان، ص 24). ارتباط بحث بازنمايي و قدرت نيز در اين مرحله حائز اهميت است. هال معتقد است: «بازنمايي دربردارنده‌ پرسش‌هايي درباره‌ شمول و طرد است و لذا همواره با پرسش از قدرت درهم‌آميخته است» (بارکر، 1388، ص 471). بازنمايي‌‌‌ها، در بافت معاني توليد و توزيع مي‌شوند، اما اين وضعيت تحت اداره ضمني و کنترل يک نظام قدرت است که برخي معاني مشروعيت مي‌بخشد و به بعضي ديگر نه. بنابراين، بعضي از ايده‌‌‌ها و معاني مسلط و بقيه کنار نهاده مي‌شوند. حاصل کلام اينکه نظام زباني از گفتمان و گفتمان از مناسبات قدرت و فرهنگ اشراب شده است و اين نظام بياني، چگونگي بازنمايي را معين مي‌کند و بازنمايي‌ها نيز هويت‌ها را برمي‌سازد.
    هال ضمن نقد نگاه صرف نشانه‌شناختي به فرايندهاي بازنمايي، معتقد است: گسترش و بسط بازنمايي در معناي متأخر آنکه مبتني بر ايده‌ فوکويي- ‌دريدايي است، آن را به «منبعي براي توليد دانش اجتماعي بدل مي‌کند که سيستمي باز و مرتبط با کنش‌هاي اجتماعي و مسئلة قدرت است» (هال، 1997، ص 42). اين نکته، اساس ديدگاه برساختي در حرکت از نشانه‌شناسي خنثي به سوي تحليل‌هاي فرامتني است. به علاوه هال مي‌گويد: «آنچه من به‌عنوان زبان مورد بحث قرار مي‌دهم بر مبناي تمام نظريه‌هاي معناشناختي استوار است که بعد از چرخش زباني در علوم اجتماعي و فرهنگي مورد توجه قرار گرفته است» (همان، ص 19). اما اين چرخش زباني، که هال از آن سخن مي‌گويد، مرجوع به انديشه‌هاي ويتکنشتاينِ دوم و آراء کساني همچون نيچه است که فاعل شناسا و اراده او را مقدم مي‌دانند و کارکرد آيينگي را رد مي‌کنند. بنابراين، زبان در تلقي جديد در بازنمايي، ابزار صرف نيست؛ زيرا اگر زبان در «ساختارگرايي» مد‌نظر باشد، بر مبناي ساختاري معلوم عمل مي‌کند که از ايده اشباع است. اگر در مفهوم «پساساختارگرايي» منظور شود، گفتماني عمل مي‌کند و گفتمان از قدرت، ايده و جهت اشراب شده است.
    از سوي ديگر، در نظريه انتقادي، آدورنو به نکته‌اي بنيادين اشاره کرده و معتقد است: «مفهوم»، امري سلطه‌گر است؛ چرا که ابژه همواره چيزي بيشتر از سوژه با خود حمل مي‌کند و بار مازاد ابژه بر سوژه، انطباق کامل مفهومي اين دو را ناممکن مي‌کند. چنين تضادي در زبان‌شناسي نيز رسوب کرده ‌است، چراکه همواره معنا بيشتر از دلالت است و مازادي ميان دال و مدلول وجود دارد که دال‌‌ها قادر به پوشش تمام مدلول‌‌‌ها نيستند. اينجاست که سوژه نقش جهت‌دار و هدفمند خود را در يک «انتخاب» نمايان مي‌سازد. سوژه هم ضعف خود در حمل بار کامل ابژه و هم وجه التفاتي و قصديت خود را پشت يک انتخاب پنهان مي‌سازد. در واقع، هر انتخابي يک پيشينه تئوريک دارد و بر مبناي يک نظام گرايشي، معرفتي و رفتاري محقق مي‌شود. از‌اين‌رو، فاعل فعل بازنمايي که همان سوژه يا فاعل شناساست، وقتي مي‌خواهد مفاهيمي را که پس از گذر از اين فرايند تحديد و تقييد شده‌اند را به ابزارهاي ديگري بازنمايي کند، به مفاهيم قيد مضاعف مي‌زند.
    زبان و مفاهيم حدودي دارند و قادر به انتقال کامل معنا و بار ابژه نيستند، حتي اگر قدرت و گفتمان هم حاکميت استيلايي نداشته باشند. حرمان و حس تنهايي انساني، علي‌رغم تکثر ابزار‌هاي ارتباطي فردي و جمعي مدرن، ناشي از دريافت شهودي انسان‌‌ها از محدوديت ابزارهاي بياني است. انسان‌‌ها اين‌گونه نيستند که هرچه به شکل مفهوم در ذهن دارند، بتوانند بي‌کم‌وکاست منتقل کنند. فلسفة زبان، فلسفة تکنولوژي‌هاي ارتباطي و غيره، بيانگر اين ميانجي‌هايي هستند که پيام را تحديد و با ملاحظاتي، برجسته‌سازي اردادي و اقتضائي، غفلت ارادي و اقتضائي و به حسب امکان‌‌‌ها و عدم امکان‌هايشان ارسال مي‌کنند. دريافت‌کننده نيز پيام را در بافت ذهني خود، که برساخته حافظه، پيش‌فهم‌‌‌ها و فرهنگ مستقر در ذهن و فکر و اميالش هست، دريافت مي‌کند و معني را بازتوليد مي‌کند.
    همان‌طور که اشاره شد، تکنولوژي ديگر بازيگر مهم جهان «بازنمود» است. تکنولوژي عبارت است از: بحث درباره هنر و صنعت. در تلقي ماقبل فلسفي يونان، لوگوس به معني سخن گفتن از وجود و راز وجود است. تکنولوژي بدين‌معنا عبارت است از: سخن گفتن از وجود و راز وجود (مددپور، 1387، ص 19-20). هنر در اينجا از نظر ارسطو، تقليد طبيعت و صنعت، تکميل کار طبيعت است (کاپلستون، 1362، ص 493-529). بنابراين، تکنيک در يونان تکميل کار طبيعت به وسيله تقليد از طبيعت است. اين تلقي در دوره جديد دگرگون شد. هنر و تکنيک از هم منفک و ساحتي جدا يافتند. اين جدايي به تحولي هستي‌شناختي و فلسفي ارجاع دارد. يک مبنا به تکميل طبيعت و ديگري، در مقابل طبيعت و به استيلاي آن مي‌انجامد.
    تکنيک جديد، تحقق صورت رياضي و انتزاعي طبيعت است که در مابعدالطبيعه جديد، با تفکر دکارتي موجوديت يافته است. در اين تلقي، بر طبيعت و ماده صورت انتزاعي قابل محاسبه زده مي‌شود؛ بدين‌معني که آدمي با زدن «صورت وهمي رياضي- نفساني» خويش به طبيعت، با استمداد از عقل محاسبه‌گر به معني دکارتي، قدرت تصرف اشياء را پيدا مي‌کند (مددپور، 1387، ص 23). روشن است، طبيعتي که صورتي از يک منبع ذخيره انرژي تلقي مي‌شود، با مفهوم «تصرف» و «استيلا» مناسبت بيشتري دارد تا مفهوم «تکميل». محصول تکنيک جديد، پس از توليد ديگر مانند گذشته، ارتباط انضمامي خود را باوجود آدمي حفظ نمي‌کند.
    به‌طورکلي، مبادي و مباني نظري و فلسفي، اصول موضوعه‌اي را توليد و علوم کاربردي بر مبناي آن اصول شکل گرفته و تکنيک و تکنولوژي که بر مبناي اين علوم بسط يافته ‌است، در يک هماهنگي و هارموني با آن مبادي متافيزيکي قابل فهم‌اند. اگر مثلاً، تصرف طبيعت از مباني فلسفي علوم جديد است، تکنولوژي‌هاي ارتباطي مدرن، نمي‌توانند از اين ويژگي خالي باشند و اقتضائاتشان به اين مبنا نزديک‌تر است. البته اين مفهوم به معناي جبر تکنيکي و تکنولوژيک نيست، منتها اقتضائات تکنولوژيک وجود دارد و انکار آن مشکلي را حل نمي‌کند. شخصيت، خصوصيت، خاص‌بودگي و اقتضائات هر يک از رسانه‌هاي تکنولوژيک، در تحول و قبض و بسط ابعاد يک پيام مؤثر است. هريک از اين رسانه‌‌‌ها، خطاب اصلي‌شان به يکي از قواي ادراکي انسان است: حواس، وهم، تخيل، تعقل و ادراک فراعقل. پيام در هر يک از مجراهاي تکنولوژيک، تناسبات و ايجاب‌هاي مي‌پذيرد.
    هارول‌اينيس و مک‌لوهان، ‌اولين کساني بودند که ناظر به همين تلقي، آراء خود را در سوگيري رسانه‌اي و اشراف و سلطه رسانه بر پيام ارائه کردند (لافي، 2007، ص 32-38). مددپور مي‌نويسد:
    هنر غربي هرچه بيشتر در علوم طبيعت و رياضي از يک سو، و تکنولوژي از سوي ديگر منحل مي‌گردد، و براي تصرف در عالم واقع به کار مي‌آيد... از همين ذات استيلايي است که از نظر يکي از اولين سينماگران: با دوربين فيلمبرداري آدمي مي‌تواند با سرعتي روزافزون به تسخير عالم بپردازد و با اکران آن در سالن‌هايي که ياسپرس متفکر معاصر آلماني آنها را مغاره پندار افلاطوني خوانده بود، اذهان و عقول مردمان را هرچه بيشتر به سيطره خود درآورد (مددپور، 1387، ص 81-82).
    امروزه اين معنا ديگر غريب نيست و آلدوکس‌هاکسلي، در رمان دنياي شگفت‌انگيز نو و جورج‌اورول، در رمان 1984 و فيلم‌سازان بسياري همچون فرانسواتروفوي، فرانسوي با فيلم فارنهايت 451 که بر اساس داستاني از ري‌بردبري ساخته شده، روح تصرف‌گر رسانه‌هاي تکنولوژيک آينده را بازنمايانده‌اند. با اين وجود تکنولوژي خود، فعل انسان است. اين اراده انساني موجود در پس اداره اين پديدار تکنولوژيک است که اصالت و مدخليت دارد، اما از اين نکته نيز نبايد غفلت کرد که اين پديده تکنولوژيک، با همان اراده و فرايند در تناسب است.
    بنابراين، ميانجي‌هاي بياني، زباني و تکنيکال، بازنمايي در مرحله سوم (جهان بازنمود)، خود واجد ويژگي‌هايي هستند که فارغ از نظريات راديکال، بر کدگذاري، عادات و چگونگي رمزگشايي و نحوة جهت‌دار کردن بازنمايي تأثيرگذارند.
    نقد و بررسي
    الف. بازنمايي يک فعل است، يا يک فرايند؟ اين نوشتار، در پي نقد فعل‌پنداري بازنمايي است و درصدد است تا اين تلقي را که بازنمايي را صرفاً عملي مي‌پندارد که در يک مقطع انجام مي‌شود، به چالش کشاند. البته هارتلي و برخي ديگر از انديشه‌ورزان اين عرصه، آنچنان‌که بيان شد، به فرايندي بودن بازنمايي اشاره کرده‌اند. اما عموماً منظورشان از فرايند، بخش زباني و توليد و به کارگيري نشانه‌هاست که بيشتر منصرف در بخش سوم از فرايند بازنمايي است و نه کل فرايند. در حقيقت، فرايند بازنمايي از جايي پيش‌تر از آنچه پنداشته مي‌شود آغاز مي‌گردد؛ از ارتباط با جهان بود. به علاوه، بازنمايي (به معناي متعارف)، پيش از آنکه آغاز شود، علاوه بر تأثيرپذيري از نحوة ارتباط با جهان بود، از فرايندها و سازوکارهاي جهان نمود؛ يعني جهان معنايي دروني و بيروني فاعل بازنمايي نيز تأثير مي‌پذيرد. در نهايت، و در مرحلة پاياني، فرايند بازنمايي نيز اين نکته مرکزي وجود دارد که آنچه به‌عنوان ابزارهاي بازنمايي به کار گرفته مي‌شوند، وسيلة صرف نيستند و به‌عنوان ميانجي‌هاي کنشگر، در معنا و بازنمايي مفاهيم و پديده‌ها دخالت مي‌کنند. پس، بازنمايي يک فرايند پيچيده و چندمرحله‌اي است. شناخت موشکافانة آن مستلزم توجه به کليت اين فرايند است و نه صرفاً برش ملموس، زباني و نهايي آن.
    ب. بر اساس آنچه بيان شد، بازنمايي‌هاي هنري و رسانه‌اي، در دورة جديد با مباني معرفت‌شناسي مدرن در هماهنگي و پيوستگي کامل است. تحويل و تقليل جهان به ابژه و انسان به سوژه، متباين دانستن اين‌ دو، انقطاع از حقايق ثابته ازلي (عقل اول) و ظهور ارادة تصرف در جهان، معرفت‌شناسي مدرن را به جاي «کشف» حقايق هستي و شناخت جهان بيروني، به سمت نوعي «توليد» جهان کشانيده است. فرايند بازنمايي در دورة جديد، از اين تحول معرفتي اشراب شده است. بازنمايي‌هاي هنري و رسانه‌اي، هرچند واقع‌گرا به نظر برسند، اما در پس اين واقع‌گرايي فريبنده، فلسفه، فرايند و نوعي معرفت‌شناسي نهفته است که حتي اگر مخاطب محصولات بازنمايي نسبت به اين مباني نظري خودآگاه نباشد، اما در مصرف آن محصول، مطمئناً از آن مباني تأثير مي‌پذيرد.
    ج. يونانيان، به ويژه پيشاسقراطيان به جهان اصالت مي‌دادند. اگرچه براي انسان نيز امکان گفت‌وگو با کيهان را قائل بودند، اما در نهايت، خود را مقهور و منفعل در برابر آن مي‌پنداشتند. در اين سوي تاريخ غرب، انديشه مدرن‌ها در نهايت به انقطاع از جهان و «مرگ واقعيت» انجاميده است. پرسش منتقدانه اين است که آيا وراي اين افراط و تفريط، خط تعادلي مي‌توان يافت؟ پاسخ را بايد در مکتبي جست که هم جهان واقع و امکان شناخت آن را باور داشته باشد، هم براي امکان‌ها، سازوکارها، ميزان دخالت و تأثير انسان در بازنمايي امر واقع، چارچوب تحليل و تفسير درست ارائه کند. تنها راه فرار از نسبيت‌گرايي روبه‌تزايدي که بشر جديد به آن مبتلا شده، بازگشت به هستي‌شناسي و معرفت‌شناسي ناشي از حکمت ديني و اسلامي است. در حکمت ديني، جهان واقع، حقيقت و انسان در جايگاه متناسب خود قرار دارند و در هماهنگي و تعادل به سر مي‌برند. خطوط انحراف از اين تعادل نيز در دايره حکمت ديني تعريف شده و راه خروج از حيرت و سرگرداني براي جست‌وجوگر واقعيت و حقيقت، ترسيم شده است.
    د. تکنولوژي‌ها و ابزارهاي نوين ارتباطي، وسيلة صرف و کانال محض براي انتقال فرهنگ نيستند. رسانه‌ها، چارچوب‌هاي معنايي، بزرگنمايي/ کاستن، مقياس‌ها و ابعاد نوين و حذف و اضافه‌هاي متناسب با خود را در بازنمايي‌ها، بر محصول نهايي سوار مي‌کنند و به معنا، انتظام و انکشافي مي‌دهند که اقتضاء تکنولوژي است. اين تلقي، به معناي جبر تکنولوژيک نيست، بلکه به اين معناست که وقتي اراده و اختيار انسان، به استفاده از پديده‌اي تعلق گرفت، بايد در نظر داشته باشد که متافيزيک و فلسفة منتج به آن پديده، همراه آن است و از آن منفک نمي‌گردد. تفاوت انديشة ديني و غربي در اين است که در انديشة ديني، انسان به واسطة تنزيه و تعالي روح و اتصال به عقول برتر، امکان تصرف و خرق پديده‌هاي بشرساخت را مي‌تواند کسب کند. با اين تعريف، مي‌تواند فرايند بازنمايي را نيز شفاف کند. اما انسان غربي، که خود را از عوالم و حقايق برتر محروم ساخته و خويش را مالک‌الرقاب عالم دانسته است، همة پل‌هاي پشت سرش را ويران کرده، اسير دستاوردهاي خويش گشته است. براين‌اساس، طبيعي است که بشر غربي از تکنولوژي دست‌ساز خويش واهمه داشته باشد و بر مبناي اين واهمه، داستان‌ها بسرايد و فيلم‌ها بسازد. با اين حال، در بازنمايي‌هاي تکنولوژيک نيز نمي‌توانند خود را از کنشگري ابعاد انتظام‌بخش و معناساز تکنولوژي- في‌نفسه- رها سازند. ازاين‌رو، هم دستيابي به واقعيت ناممکن مي‌شود و هم بازنمايي شفاف مفاهيم و پديده‌ها، به واسطة دخالت‌هاي معنايي ابزارهاي تکنولوژيک غيرممکن مي‌گردد.
    نتيجه‌گيري
    بازنمايي عينيات بيروني، بدون دخالت مکانيزم‌هاي مفهوم‌سازي ممکن نيست. بر مبناي ديدگاه‌هاي متأخر در حوزه معرفت‌شناسي و فلسفه علم، انسان و به عبارت بهتر، ذهن سوژه، ايده‌‌‌ها و مقولات خود را بر جهان مي‌افکند، و سپس، جهان را مشاهده و مفاهيم را توليد مي‌کند. از سوي ديگر، مکانيزم فاهمه و ذهن، مفاهيم وارده را فرآوري و بازآرايي مي‌کند و در يک پيکربندي جديد، با ساير رسوبات ذهني خود هماهنگ مي‌سازد. بنابراين، بازنمايي در دنياي مدرن بيش از آنکه ابژکتيو، وجودمحور و واقع‌گرا باشد، سوبژکتيو، انفسي، ميانجي‌محور است.
    تکنولوژي‌هاي رسانه‌اي، بسط اراده‌هاي انساني‌اند؛ اين‌گونه نيست که تصوير سوبژکتيو از جهان، زاييده عصر رسانه‌هاي تکنيکال باشد. بازنمايي‌هاي پيشين نيز در قالب تقليد، در قالب محاکات و امثال آنها، متکي به خلقيات و ايده‌هاي فاعل بازنما بوده‌است. اما تکنولوژي، توسعه، تنوع و تکثر خارق‌العاده به اين ويژگي سوبژکتيو در کنش بازنمايي داده است و به همين دليل، اتفاقي نوپديد جلوه مي‌کند. گذر تصوير جهان از سه گذرگاه در فرايند بازنمايي، لزوماً به معناي تحريف و دگرديسي تصوير جهان نيست، بلکه آن ‌را از اين حيث آسيب‌پذيرتر يا به ‌عبارتي، نفوذپذيرتر مي‌سازد. خلاصه اينکه تصوير جهان و عينيات در اين فراگرد، در طيفي از وفاداري و دگرديسي در رفت‌وآمد است. به‌عبارت بهتر، تغيير تصوير ناب در بازنمايي، يک امر تشکيکي است که مي‌تواند واجد شدت و ضعف باشد. اين بستگي به همان ايده‌‌‌‌ها و پيش فهم‌‌‌‌ها و مقولاتي دارد که جهان سوژه را اشباع کرده‌اند. هرقدر اين مباني، تنگ و محدود و بخشي‌نگر و ناقص باشند، آسيب‌پذيري تصوير ناب بيشتر است. هرقدر جهان‌شناسي و مباني فکري و ايده‌‌‌‌ها صحيح‌تر و جامع‌تر، تصوير ارائه‌شده از اين صيرورت، قابل اتکاتر خواهد بود. اين نکته گام اولي است که مي‌تواند براي خروج از نسبيت‌گرايي مطلق در بازنمايي، تمهيد مناسبي باشد.
    لازم به يادآوري است كه انديشه اسلامي، با هر سه محور مذکور در باب مباني تئوريک بازنمايي در انديشه غربي حداقل در يک نکته اساسي تفاوت جدي دارد؛ اينکه نسبيت‌گرايي مطلقي که در سه مرحله بازنمايي وجود دارد، از منظر متفکران اسلامي پذيرفته نيست. آنچنان‌که پيش‌تر اشاره شد، از منظر فيلسوفان اسلامي، شناخت جهان خارج ممکن و خارج از نگاه سوژکتيو است. ازاين‌رو، مدرن‌‌‌‌ها و پست‌مدرن‌‌‌ها، نمي‌توانند در انطباق با انديشه ديني درآيند. از منظر ديني، حقيقت حقه و امر ثابت فراگفتماني، فرازباني و فراتکنيکي است كه تنظيم صحيح امور نسبت با آن شکل مي‌گيرد و انديشه ديني، متأثر و متوجه آن است. اساساً خاص‌بودگي و وجه تمايز تفکر اسلامي، با ساير مکاتب و دعواي اساسي بر سر همين مبحث محوري است و اين تنازع همچنان ادامه دارد.

     

    References: 
    • استوري، جان، 1389، مطالعات فرهنگي دربارة فرهنگ عامه، ترجمة‌ حسين پاينده، تهران، آگه.
    • باركر، كريس، 1388، مطالعات فرهنگي: نظريه و عملكرد، ترجمة نفيسه حميدي و مهدي فرجي، تهران، پژوهشكده مطالعات فرهنگي و اجتماعي.
    • پارسانيا، حميد، 1391، جهان‌هاي اجتماعي، قم، كتاب فردا.
    • داوري‌اردکاني، ‏رضا، 1380، «ملاصدرا و همزباني با فلسفه جديد»، خردنامه صدرا، ش 24، ص 5-7.
    • راودراد، اعظم، 1390، نظريه‌هاي جامعه‌شناسي هنر و ادبيات، چ دوم، تهران، دانشگاه تهران.
    • روزبهاني، محمدعلي و همكاران، 1394، «پديدارشناسي انسان و کيهان پيش و پس از انقلاب کپرنيکي»، حکمت اسرا، ش 25، ص149-183.
    • سازگارنژاد، جليل، ١٣٨١، حافظ‌پژوهي، شيراز،   مرکز حافظ‌شناسي.
    • شرت، ايون، 1392، فلسفه علوم اجتماعي قاره‌اي، ترجمة هادي جليلي، چ سوم، تهران، نشر ني.
    • صادقيه، پريسا، 1392، «امتناع بازنمايي در هنر پست مدرن»، سوره، ش 12، ص 208-209.
    • صدرالمتألهين، محمدبن‌ابراهيم، 1365، ترجمه و تفسير الشواهد‌الربوبيه، ترجمة جواد مصلح، تهران، سروش.
    • طوسي، خواجه‌ نصيرالدين، ١٣٨0، بازنگاري اساس‌الاقتباس، نگارش: مصطفي بروجردي، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي.
    • علوي‌سرشکي، محمدرضا، 1392، نقد و بررسي فلسفه کانت در تئوري و شناخت، قم، انصارالمهدي.
    • فرهادپور، مراد، 1375، «درباره مضامين و ساختارهاي ديالکتيک روشنگري»، ارغنون، ش 11 و 12، ص 257-290.
    • کاپلستون فردريک، 1362، تاريخ فلسفه يونان، ترجمة سيدجلال‌الدين مجتبوي، تهران، علمي فرهنگي.
    • ـــــ ،  ١٣٧۵، تاريخ فلسفه، ترجمة جمعي از مترجمان، تهران، علمي فرهنگي.
    • کريستنسن، يان و همكاران، 1385، روان‌شناسي عمومي، گروه مترجمان، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني.
    • کوبلي، پل، 1387، نظريه‌هاي ارتباطات: مفاهيم انتقادي در مطالعات رسانه‌اي و فرهنگي، ترجمة احسان شاقاسمي، تهران، پژوهشکده مطالعات فرهنگي و اجتماعي.
    • ليوتار، ژان‌فرانسوا، 1394، وضعيت پست‌مدرن، ترجمة حسينعلي نوذري، تهران، گام نو.
    • مددپور، محمد، 1387، آشنايي با آراي متفكران درباره هنر، چ دوم، تهران، سوره مهر.
    • مصباح يزدي، محمدتقي، ١٣٨٧، مشکات، شرح الهيات شفا، نگارش: عبدالجواد ابراهيمي‌فر و محمدباقر ملکيان، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني.
    • مهدي‌زاده، سيدمحمد، 1387، رسانه‌‌‌‌ها و بازنمايي، تهران، دفتر مطالعات و توسعه رسانه‌ها.
    • ميلر، جوزف هيليس، 1384، در باب ادبيات، ترجمة سهيل سمي، تهران،‌ ققنوس.
    • هارتلي، جان و همكاران، 1385، مفاهيم کليدي در ارتباطات، ترجمة ميرحسن رئيس‌زاده، تهران، فصل نو.
    • هايدگر، مارتين، 1376، «عصر تصوير جهان»، ترجمة حميد طالب‌زاده، نامه فلسفه، ش 1، ص 139-156.
    • هرست هاوس، رزالين، 1384، بازنمايي و صدق، ترجمة امير نصرى، تهران، فرهنگستان هنر.
    • يورگنسن، ماريان و لوييزفيليپس، 1389، نظريه و روش در تحليل گفتمان، ترجمة هادي جليلي، تهران، نشر ني.
    • Gillett, Grant, 1992, Representation, Meaning and Thought, Clarendon Press, Oxford.
    • Hall, S, 1997, Cultural Representations and Signifying Practices, London, Open University Press.
    • Laughey, Dan, 2007, Key Themes in Media Theory, New York, Open University Press.
    • Lukasz, G, 1974, Soul and Form, trans, by A. Bostock, London, Merlin Press.
    • Watson, James & Hill, Anne, 2006, Dictionary of Media and Communication Studies, Hodder Arnold Publication.
    شیوه ارجاع به این مقاله: RIS Mendeley BibTeX APA MLA HARVARD VANCOUVER

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    کرم اللهی، نعمت الله، حسنی، محمد.(1396) مبانی نظری مفهوم «بازنمایی»؛ با تأکید بر ابعاد معرفت‌شناختی. فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 8(4)، 45-68

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    نعمت الله کرم اللهی؛ محمد حسنی."مبانی نظری مفهوم «بازنمایی»؛ با تأکید بر ابعاد معرفت‌شناختی". فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 8، 4، 1396، 45-68

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    کرم اللهی، نعمت الله، حسنی، محمد.(1396) 'مبانی نظری مفهوم «بازنمایی»؛ با تأکید بر ابعاد معرفت‌شناختی'، فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 8(4), pp. 45-68

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    کرم اللهی، نعمت الله، حسنی، محمد. مبانی نظری مفهوم «بازنمایی»؛ با تأکید بر ابعاد معرفت‌شناختی. معرفت فرهنگی اجتماعی، 8, 1396؛ 8(4): 45-68