زمینه ها و نقاط عطف اسلام هراسی رسانه ای
Article data in English (انگلیسی)
مقدمه
کنعان مالک در مقاله «افسانه اسلامهراسي» مينويسد:
تا 10 سال پيش حتي نام «اسلامهراسي» به گوش کسي نرسيده بود، اما اکنون همگان از رهبران اسلامي گرفته تا فعالان ضد نژادپرستي و حتي با کمال تعجب، مقامات رسمي و برخي از وزراي دولتي کشورهاي غربي، سعي دارند متقاعدمان کنند که بريتانيا (و غرب به طور عام) درگير نوعي نفرت و انزجار بياساس از اسلام است؛ نفرتي که به ادعاي آنان، منجر به انواع رفتارهاي ايذايي ساختمند نظير حملات فيزيکي، تبعيض اجتماعي و بيگانهسازي سياسي شده است (مالک، 2005).
همانگونه که مالک اشاره کرده، نامعلوم بودن پيشينه توجه رسانههاي غرب به اسلام و سير تحولات اين مواجهه، يکي از خلأهاي مشکلزا در تحقيقات اسلامهراسي بهويژه شکل رسانهاي آن است (ابراهيم، 2010)، که در بيشتر پژوهشهاي پيشين به نوعي انعکاس يافته است. بنابراين، براي نيل به درکي صحيح از نحوه «بازنمايي اسلام»، بايد سير تاريخي توجه به آن در رسانههاي غرب، از آغاز تا بسط و گسترش، و همچنين نقاط عطف آن مورد بررسي دقيق قرار گيرد. بدينمنظور، نخست مبدأ اساسي توجه رسانهها به اسلام در بريتانيا، فرانسه و امريکا (بهعنوان سه کشور پيشرو در زمينه اسلامهراسي رسانهاي) را روشن ساخته، در ادامه به نقاط عطف و مقاطع عمدتاً بحراني ميپردازيم که اسلام بيشترين توجهات رسانهاي را به خود جلب کرده است.
آغاز توجه رسانهها به اسلام
در بريتانيا، طي سالهاي آخر دهه 80 و اوايل دهه 90 ميلادي، يک بحران ملي (ماجراي سلمان رشدي) و همچنين رويدادي بينالمللي (جنگ خليج فارس)، براي اولينبار مسلمانان را در کانون توجهات رسانهها قرار داد (سعيد، 2007). در محافل علمي نيز نحوه توجه به اسلام، تقريباً بر همين صورت بوده است. تا پيش از اين دوره، «اسلام» [بهمثابه دومين دين بزرگ جهان از لحاظ تعداد پيروان]، مستقيماً موضوع نظرسنجيها و پژوهشهاي علمي قرار نميگرفت. به عبارت ديگر، مسلمانان در گام اول، ذيل دستهبنديهاي مختلف قوميتي موجود در آسيا و خاورميانه مورد توجه قرار گرفته، هويت اسلامي آنها معمولاً در درجه دوم اهميت قرار داشت (فيلد، 2007).
اين موضوع، فقط مختص بريتانيا نبود، بلكه تقريباً در سراسر اروپا تا همين اواخر، مسلمانان به ندرت موضوع مطالعات جدي آکادميک و نيز مورد توجه عموم مردم و سياستمداران غربي قرار ميگرفتند. طبق شواهد تاريخي، از جنگ دوم جهاني به اين سو، مسلمانان عمدتاً بر مبناي پايگاه اجتماعي، موقعيت اقتصادي، نژاد، قوميت، مليت و قلمرو جغرافيايي مسکون شناخته ميشدند تا بر اساس هويت ديني و تعلقات مذهبي. به جاي واژه «مسلمان»، مفاهيمي همچون «پناهجو، مهاجر، اجنبي، عرب، کرد، پاکستاني، الجزايري و يا ترک»، در معرفي آنها به کار ميرفت. به بيان ديگر، ازآنجاکه مسلمانان تا همين دو دهه پيش، جماعتي مسئلهآفرين در اروپا تلقي نميشدند، بهسختي ميتوان تا پيش از دهه 90 ميلادي مطالعات و تحقيقات ميداني قابل توجهي در رابطه با آنان در مراکز پژوهشي غرب سراغ گرفت. ولي اکنون شرايط تغيير کرده است و مسلمانان بيش از هر وصف با هويت اسلامي خود، تعريف ميشوند. اين تحول گفتماني در اروپا، بهطور مشخص معلول دو واقعه تقريباً همزمان در دو کشور بريتانيا و فرانسه است: ماجراي سلمان رشدي در بريتانيا و جنجال حجاب در فرانسه که هر دو جريان در خلال سالهاي 88-89 ميلادي به وقوع پيوست. اين وقايع مسلمانان را گروهي هولناک معرفي کردند که بايد به دقت آنان را تحت نظر داشت و شديداً نگرانشان بود (ر.ک: بليک، 2009).
دينا ابراهيم بر اين باور است که مشابه همين حوادث، متعاقب فروپاشي اتحاد جماهير شوروي در دهه 1990 در ايالات متحده به وقوع پيوست. پس از آن بود که اسلام و گروههاي اسلامي نوعي خطر و تهديد جهاني معرفي شده، جاي کمونيسم و گروههاي کمونيستي را بهعنوان دشمن شماره يک غرب گرفتند. از ديد تحليلگران، پس از سقوط اتحاد شوروي، سياست خارجي امريکا دچار نوعي خلأ شد و براي پرکردن آن، جريان تروريسم بهمنزله «تهديدي اسلامي» ابداع شد و به دال مرکزي تبليغات سياسي دهه 90 تبديل گرديد. رسانههاي امريکايي، نقش اصلي را در اين زمينه ايفا کردند و در سالهاي اخير، غالباً اسلام و مسلمانان را در هالهاي از تهديد و هراس جنونآميز پوشش دادند (ابراهيم، 2010).
در مجموع، بهرغم وجود تفاوتهايي در مورد جرقههاي اوليه توجه عمومي به اسلام در بريتانيا، فرانسه و ايالات متحده، نقطه مشترک بسيار مهم در موارد مذکور، اين است که آغاز توجه در همة آنها، همواره پس از وقوع يک رويداد بحراني صورت گرفته است (فيلد، 2007). طي چند دهه اخير نيز اسلام و موضوعات پيراموني آن، معمولاً زماني ارزش پوشش رسانهاي يافتهاند که فاجعهاي رخ داده باشد. اين مقارنهسازي شيطنتآميز، موجب ايجاد پيوندي ناگسستني ميان طرح رسانهاي «اسلام» با انواع بحران، فاجعه، ترور، خشونت و... شده است.
در ادامه، با بررسي جامع منابع مطالعاتي موجود (با تمرکز ويژه بر منابع مکتوب غربي)، به نقاط عطف توجه به اسلام و تا حدي اسلامهراسي رسانهاي ناشي از آن، در سه بخش ذيل، خواهيم پرداخت:
اشاره اجمالي به 25 نقطه عطف اسلامهراسي معاصر، همراه با بيان منابع مربوط، به ترتيب زمان وقوع (براي مثال، از جنگ اعراب و اسرائيل در سال 1967 تا کشتهشدن بنلادن در سال 2011).
گزينش ده موردِ مهم از ميان نقاط عطف مذکور، براي بررسي تفصيلي.
بررسي و تحليل ويژه واقعه 11 سپتامبر، بهعنوان نقطه عطف محوري و کانون توجه افکار عمومي و رسانههاي غرب به اسلام و نيز تأثير عميق آن بر رشد، گسترش و توجيه اسلامهراسي.
بررسي اجمالي نقاط عطف
شهروندان غربي نه با رويکردي مطالعاتي و پژوهشي، بلکه عموماً از طريق برخي حوادث و موضوعات خاص، با اسلام و فرهنگ مسلمانان آشنا شدهاند. براي شهروند غربي درگير با مشکلات متعدد جوامع پساصنعتي که اصولاً فرصت، حوصله و آمادگي لازم براي آشنايي دقيق با اسلام، از طريق منابع و مستندات علمي را ندارد، منبعي جز رسانههاي جمعي باقي نميماند؛ منابعي که غالباً به طرح انضمامي مفاهيمي در خصوص اسلام و جوامع اسلامي ميپردازند. در چند دهه اخير، به واسطه بروز برخي اتفاقات در جهان، موضوعات خاصي محور بحثها و گفتوگوهاي رسانههاي غربي از اسلام قرار گرفته است. غربيان عمدتاً از اين طريق، به تدريج از اسلام و مسلمانان اطلاع يافتهاند. روشن است که اطلاعات حاصل شده از اين طريق، نميتواند چندان معتبر و قابل اتکا باشد (مجيدي و صادقي، 1393، ص 333).
طي نيم قرن اخير، وقوع برخي رويدادها در عرصه بينالمللي، جلب توجه رسانهها و عموم مردم مغربزمين به مسلمانان، بهعنوان يک اقليت ديني [ساکن در غرب] را موجب شده است (استراباچ و ليثاگ، 2008)؛ رويدادهايي که عمدتاً نتايج ناگواري براي آنان به دنبال داشته و به نوعي افکار عمومي و احساس جمعي آنها را مکدر ساخته است. اهم اين رويدادها به ترتيب زمان وقوع عبارتند از:
ـ 1967: جنگ اعراب و اسرائيل (سمتي، 2010؛ شاهين، 2003).
ـ 1973: بحران نفتي در نتيجه تحريم مختلکننده غرب، بهويژه امريکا توسط کشورهاي عربي (سمتي، 2010؛ شاهين، 2003)؛ تحريمي که اهميت سلاح قدرتمند نفت و آسيبپذيري امريکا در برابر مستعمرههاي پيشينش را بر همگان آشکار ساخت.
ـ 1979-1980: پيروزي انقلاب اسلامي ايران و متعاقب آن، اشغال سفارتخانه [لانه جاسوسي] امريکا که منجر به دستگيري 52 نفر از کارکنان آن به مدت 444 روز شد (ابراهيم، 2010؛ استاين و سليم، 2015؛ استراباچ و ليثاگ، 2008؛ ايماف و رکر، 2012؛ سمتي، 2010)؛ معضلي که کارتر رئيس جمهور وقت امريکا بهرغم تلاشهاي گسترده تا آخرين روز زمامداري خود در کاخ سفيد نتوانست آن را حل و فصل کند. اين موضوع، خود ضعف و ناتواني مجدد امريکا بهعنوان يک ابرقدرت جهاني در حل بحرانهاي خودساخته را بر جهانيان آشکار ساخت.
ـ دهه 1980: تجاوز اسرائيل به لبنان، مقاومت حزبالله در برابر اين حملات و همچنين انتفاضه فلسطين؛ در دهه 80، رسانههاي غربي عمدتاً با تمرکز بر برخي گروههاي جهادي همچون حزبالله و حماس، که صرفاً از سرزمينشان در مقابل تهاجم و اشغال اسرائيل دفاع ميکردند، و معرفي آنها بهعنوان سازمانهاي تروريستي و خشونتطلب، همسويي خود با اسرائيل را نشان دادند (ابراهيم، 2010؛ استاين و سليم، 2015؛ شاهين، 2003).
ـ 1988-1989: انتشار کتاب موهن آيات شيطاني در بريتانيا، نوشته سلمان رشدي که منجر به صدور فتواي امام خميني مبني بر ارتداد وي شد (احمد و اِورجيتي، 2010؛ استراباچ و ليثاگ، 2008؛ ايماف و رکر، 2012؛ پوينتينگ و ميسن، 2007؛ سمتي، 2010).
ـ 1989: ممنوعيت حجاب در مدارس فرانسه که به اعتراض برخي گروهها و جماعات ديني و اسلامي مقيم در اين کشور منجر شد (بليک، 2009).
ـ 1990-1991: وقوع جنگ اول خليج فارس در زمان بوش پدر، متعاقب تجاوز عراق به کويت و تلاش امريکا براي تنبيه صدام متجاوز (احمد و اِورجيتي، 2010؛ ايماف و رکر، 2012؛ پوينتينگ و ميسن، 2007).
ـ 1991: فروپاشي بلوک شرق و سقوط اتحاديه جماهير شوروي سوسياليستي سابق (استاين و سليم، 2015).
ـ 1993: بمبگذاري در ساختمان مرکز تجارت جهاني در 26 فوريه 1993 که 6 کشته و بيش از 1000 زخمي بر جاي گذاشت (سمتي، 2010). رسانههاي غربي اين رويداد را به برخي کشورهاي اسلامي و گروههاي جهادي منسوب ساختند.
ـ 1995: وقوع انفجار در ساختمان فدرال اکلاهاما¬سيتي که منجر به کشته شدن 180 نفر شد که اغلب آنها کودک بودند (همان). اين حادثه تا پيش از وقوع 11 سپتامبر، عظيمترين رويداد تروريستي تاريخ ايالات متحده قلمداد ميشد.
ـ 2001: درگيري ميان جوانان مسلمان و پليس انگلستان از آوريل تا جولاي 2001 در شهرهاي اولدهام، برنلي و برادفورد (پوينتينگ و ميسن، 2007).
ـ 11 سپتامبر 2001: حمله هوايي به برجهاي دوقلو در شهر نيويورک و ساختمان پنتاگون در واشنگتن (احمد و اِورجيتي، 2010؛ استاين و سليم، 2015؛ استراباچ و ليثاگ، 2008؛ کلوگ، 2012) که از ديد بسياري، نقطه عطف اصلي در موضوع اسلامهراسي به شمار ميآيد. اين رويداد در ادامه، مفصلتر بررسي خواهد شد.
ـ 2001-2003: اعمال سياستهاي [به اصطلاح] «جنگ عليه ترور»، اجراي طرح انتقامي جورج دبليو بوش پس از 11 سپتامبر: جنگ عليه افغانستان و عراق در سالهاي 2001 و 2003 (فيلد، 2007؛ کلوگ، 2012).
ـ 2004: وقوع حملات تروريستي در مادريد پايتخت اسپانيا که طي آن، 191 نفر کشته و 2050 تن مجروح شدند (استراباچ و ليثاگ، 2008؛ حداد و حرب، 2014).
ـ 2004: ترور فيلمساز هلندي تئو فنگوگ در آمستردام به دست محمد بويري، مسلمان تندروي مراکشي (استراباچ و ليثاگ، 2008؛ حداد و حرب، 2014).
ـ 2005: بمبگذاري در سيستم حمل و نقل عمومي لندن در جولاي 2005 که به واقعه 7/7 مشهور است. اين حادثه به کشته شدن 52 نفر و استعفاي نخستوزير وقت بريتانيا، توني بلر منجر شد (احمد و اِورجيتي، 2010؛ استراباچ و ليثاگ، 2008؛ حداد و حرب، 2014؛ کلوگ، 2012).
ـ 2005: کارتونهاي دانمارکي که به دليل ترسيم تصاوير اهانتآميزي از پيامبر اسلام، موجب بروز موجي از آشوبها و منازعات شد (استراباچ و ليثاگ، 2008؛ حداد و حرب، 2014؛ کلوگ، 2012).
ـ 2006: سخنراني ضداسلامي عاليترين مقام کليساي کاتوليک، پاپ بنديک شانزدهم در آلمان (استراباچ و ليثاگ، 2008؛ حداد و حرب، 2014).
ـ 2006-2008: تجاوز اسرائيل به لبنان (سال 2006) و نوار غزه (سال 2008) (ناصري مرتضوي و محمودي، 1389، ص 94).
ـ 2007: ممنوعيت ساخت مناره مسجد در سوئيس به بهانه ناسازگاري با فرهنگ و معماري بومي؛ دو سال بعد اکثريت مردم اين کشور در يک همهپرسي اين قانون را تأييد کردند! پس از آن، کشورهاي مدعي آزادي ديگري همچون سوئد، نروژ و بلژيک هم در مخالفت با ساخت مساجد و مراکز اسلامي از سوئيس پيروي کردند (اکبري کريمآبادي، 1393؛ کلوگ، 2012).
ـ 2008: ساخت فيلم «فتنه» اثر گرت ويلدرس رهبر افراطي حزب «براي آزادي» پارلمان هلند که سراسر توهين به اسلام و آموزههاي آن است (حداد و حرب، 2014). فيلم «فتنه» گرچه معروفترين اثر در نوع خود است، قطعاً اولين و آخرين آنها محسوب نميشود. آثار به اصطلاح هنري بسياري در همين زمينه، قبل و بعد از آن ساخته و عرضه شدهاند: فيلم معروف دغدغه: جنگ اسلام راديکال عليه غرب و معصوميت مسلمانان از اين جملهاند.
ـ 2010: ماجراي ساخت يک مسجد و مرکز اسلامي در نزديکي ساختمان مرکز تجارت جهاني سابق در نيويورک به نام «مسجد گراندزيرو» که مخالفتهاي شديدي را در رسانهها و افکار عمومي امريکا برانگيخت (حداد و حرب، 2014؛ يانگ، 2012).
ـ 2010: تهديد به قرآنسوزي در امريکا. تري جونز، کشيش گمنام کليسايي در ايالت فلوريداي امريکا مدعي شد که در نهمين سالگرد واقعه 11 سپتامبر، نسخههايي از قرآن را به آتش خواهد کشيد. اين موضوع، خشم و انزجار جهاني مسلمانان را در پي داشت (اکبري کريمآبادي، 1393؛ يانگ، 2012).
ـ 2011: بهار عربي (حداد و حرب، 2014)، که در ژانويه 2011 با خودسوزي فردي در تونس آغاز شد و در قالب زنجيرهاي از انقلابها و شورشها در چندين کشور عربي از جمله مصر، سوريه، بحرين و... گسترش يافت. وقوع اين حوادث، بار ديگر جهان اسلام را به کانون توجهات جهاني بهويژه رسانههاي غرب تبديل کرد.
ـ 2011: کشته شدن اسامه بنلادن (همان)، رهبر القاعده و مسئول واقعي يا توهمي بسياري از عملياتهاي تروريستي مهم از جمله 11 سپتامبر، توسط ارتش امريکا در پاکستان. اين رويداد نيز نمونهاي ديگر از حوادث خبرساز و از جمله بهانههاي تاريخي براي بازخواني اتهام تکراري نسبت تروريسم به اسلام و گروههاي اسلامي بود.
به اين فهرست ميتوان وقايع جديدتري را نيز اضافه كرد: از آن جمله، شکلگيري گروههاي تروريستي بحرانساز در منطقه نظير داعش يا «دولت اسلامي عراق و شام»، النصره، الشباب، بوکوحرام، جيشالاسلام و بسياري ديگر از فرزندخواندههاي نوين تفکر کهنه تکفيري- سلفي و فعاليتهاي متوحشانه آنان به نام اسلام؛ جنايات و فجايعي که عمدتاً در کشورهاي اسلامي روي ميدهد و گاهي حتي آتش آنها دامن غرب را ميگيرد: نظير حوادث تروريستي اخير در فرانسه، انگلستان، بلژيک و غيره.
بررسي تفصيلي نقاط عطف مهم
در اين بخش، از ميان رويدادهاي 25 گانه فوق، تنها به ده مورد آن، که از اهميت و ضريب نفوذ و تأثير برجستهتري برخوردار بودهاند، با تفصيل بيشتري ميپردازيم:
1. بحران نفت در دهه 70 ميلادي: چنانچه ادعا کنيم تا پيش از افزايش ناگهاني قيمت نفت توسط اوپک در دهه 70، اسلام و موضوعات مرتبط با آن، به ندرت در جامعه، فرهنگ و وسايل ارتباط جمعي امريکا انعکاس مييافت، سخني به گزاف نگفتهايم. آنچه در ارتباط با «اسلام» گفته، ديده يا شنيده ميشد، عمدتاً مربوط به وضعيت و موقعيت برخي از گروههاي مسلمان عرب، ايراني، پاکستاني و ترک و در موارد اندکي، درباره کل جامعه اسلامي و مسلمانان بود، لکن افزايش چشمگير قيمت نفت وارداتي، به سرعت در افکار عمومي امريکا با مجموعهاي از مسائل ناخوشايند تداعي گرديد. اتکاي شديد امريکا به نفت وارداتي و تحمل هزينههاي آن، که معمولاً در رسانهها از آن بهعنوان «بازيچه دست توليدکنندگان خارجي نفت قرار داشتن» ياد ميشد، و از سوي ديگر، بهرهبرداري کشورهاي عربي از نفت، بهمنزله سلاحي در برابر امريکا کليشههايي چون «تأمينکنندگان بدوي نفت که بيزحمت به ثروتهاي کلان و بادآورده رسيدهاند و اينک به اربابان غربي خود پشت کردهاند» را در افکار عمومي و فضاي سياسي، کاملاً جا انداخت (ر.ک: سعيد، 1377، ص 91؛ سمتي، 2010).
به عبارت ديگر، رسانههاي جمعي امريکا به مردم چنين القا ميکردند که کشورهاي اسلامي و ساکنان خاورميانه، در تقابل با منافع غرب از نوعي سرسختي و سازشناپذيري برخوردارند. اين همه، تنها بدين علت بود که آنها ديگر حاضر نبودند همچون سابق، ذخاير انرژي خود را مجاني در اختيار غربيها قرار دهند. ايالات متحده، در موضع قدرت مسلط جهان، به مشکلاتي گرفتار آمده، ضعف و آسيبپذيري آن بيش از پيش عيان گشته بود. اين معضل، سردمداران امريکا را مجاب کرد که نبايد دست روي دست بگذارند و اجازه دهند برخي کشورهاي سابقاً مستعمره، صرف اينکه اکنون اکثريت پيدا کردهاند، به آنها زور بگويند (سعيد، 1377، ص 92-93). در نتيجه، فشار بر مسلمانان را از طرق گوناگون، از جمله رسانههاي جمعي افزايش دادند.
2. وقوع انقلاب اسلامي ايران و جريان اشغال سفارت امريکا در تهران: اواخر دهه 70 ميلادي، ايران بهعنوان محور اصلي «نمايش اسلام در رسانههاي غرب» مطرح شد. انقلاب ايران، جنبشي که در چنين مقياس وسيعي بعد از انقلاب بلشويکي روسيه در اکتبر 1917 به اين سو بيسابقه بود، به رهبري آيتالله خميني و با مشارکت و خروش عظيم مردم، رژيم شاهنشاهي را سرنگون ساخت؛ حکومتي که شديداً تحت حمايت و پشتيباني امريکا قرار داشت و مهمترين متحد آن در منطقه به شمار ميرفت. در اين مقطع بحراني، تصاوير رهبر انقلاب ايران، وسايل ارتباط جمعي را قبضه کرده بود. رسانههاي غرب، بدون اينکه مطلب درخور توجهي در خصوص شخصيت و ماهيت انقلاب ايشان انتشار دهند، همواره [با نگاهي سطحي] سعي داشتند وي را فردي سرسخت، انعطافناپذير، قدرتمند و عميقاً عصباني از سياستهاي امريکا معرفي کنند (سعيد، 1377، ص 46-47؛ سمتي، 2010).
اتفاق مهم ديگري که چند ماه پس از پيروزي انقلاب به وقوع پيوست و براي امريکا اهميت بسيار يافت، موضوع اشغال سفارت [جاسوسخانه] آن در تهران بود. جمعي از دانشجويان انقلابي، در اعتراض به ورود شاه سابق به امريکا در 22 اکتبر 1979، سفارت اين کشور در تهران را در چهارم نوامبر همان سال، اشغال کردند و 52 نفر از کارکنان آن را به اسارت درآوردند. اسارت طولانيمدتي که 444 روز ادامه يافت (سمتي، 2010؛ شاهين، 2003). کارتر رئيسجمهور وقت امريکا، با اينکه براي آزادي ايشان به هر اقدامي متوسل شد، موفقيتي به دست نياورد. اين ناکامي حتي، منجر به شکست وي در انتخابات دور بعد در برابر ريگان گرديد. به بيان سعيد: «تا پيش از وقوع اين حوادث هرگز امريکاييها چنين فلج و در جهت اقدام و جلوگيري از وقوع حوادث دراماتيک پياپي تا اين حد فاقد قدرت و درمانده نبودهاند» (1377، ص 47).
اشغال غيرمعمول و غافلگيرکننده سفارت و همچنين توجه ويژه و متمرکز رسانهها به اين واقعه، عواطف و احساسات امريکاييها را حقيقتاً جريحهدار كرد؛ زيرا افزون بر اينكه امريكاييها ميديدند ديپلماتهاي همميهنشان در کشوري خارجي به گروگان گرفته شدهاند و در ظاهر، دولت هم قادر به آزاد ساختن آنها نيست، اين حادثه را شب و روز و متوالياً در برنامههاي پربيننده تلويزيوني خود مشاهده ميكردند (همان، ص 159).
بيدرنگ پس از تصرف سفارت، بخش اعظم برنامههاي اخبار شبانه در رسانههاي امريکا به ايران اختصاص داده شد. بهعنوان نمونه، شبکه «ABC» براي چند ماه پياپي، برنامه ويژهاي به نام «امريکا در گروگان» پخش ميکرد و ساير شبکهها نيز به سهم خود، برنامههاي متنوعي را به اين موضوع اختصاص دادند. آنها مرتب تذکر ميدادند که مثلاً تا امروز، دويست و هفتاد روز است که گروگانها در اسارت به سر ميبرند. هودينگ کارتر، سخنگوي وزارت خارجه امريکا، به دليل مصاحبههاي مکرر طي دو هفته، به شهرتي همانند ستارگان هاليوود رسيد (همان، ص 160). در مجموع، آنچه شبکههاي تلويزيوني به صورت شبانهروزي براي مردم دنيا پخش ميکردند، تصوير [بسيار عميقي!] از ايران انقلابي بود که در آن هواداران آيتالله خميني خشمگينانه، شعار «مرگ بر امريکا» سر ميدادند و اين کشور را شيطان بزرگ ميخواندند و حتي پرچم [مقدس!] امريکا را همراه با تمثال «عمو سم» منقش بر روي آن به آتش ميکشيدند! (شاهين، 2003).
تحول مهم ديگري که اين وقايع در نحوه بازنمايي اسلام موجب شد، اين بود که در برهة زماني مذکور اولاً، ايران نماينده تمامعيار اسلام معرفي ميشد. به نحوي که جک شاهين مينويسد: حوادث انقلاب ايران و اشغال سفارت، حتي موجب تشديد احساسات ضدعربي در آن مقطع شده بود؛ زيرا 70 درصد از مردم امريکا گمان ميکردند که ايران کشوري عربي است (همان). ثانياً، کليشههاي منفي مرتبط با اسلام دستخوش تغيير شدند. براي نمونه، «بازنماييهاي سنتي شرقشناسانه همچون شيوخ هوسران، رقاصههاي شکم عربي و بربرهاي بياباني، جاي خود را به تصوير جديد متعصبان مذهبي دادند» (ابراهيم، 2010). به تعبير سعيد (1981)، ماحصل اتفاقات انقلاب ايران براي رسانههاي غربي، اضافه شدن کاريکاتوري جديد از «تودههاي انبوه مسلمانان تندرو، متعصب و خشمگين که در حال شعار دادن و تظاهرات هستند»، به مجموعه کليشههاي منفي پيشين بود که گفتمان اسلامي رسانهها را شکل ميدادند (به نقل از: سمتي، 2010، ص 259). ادوارد سعيد، در جمعبندي خود از اين رويداد ميافزايد: «اشغال سفارت، کاري جسورانه، غيرمتعارف و از لحاظ سياسي در کوتاهمدت براي ايران سودمند بود. اما در بلندمدت براي اين کشور بيهوده، هدردهنده سرمايهها و به صورتي کاملاً عملي موجب بحران آگاهي در ايالات متحده خصوصاً راجع به اسلام شد» (1377، ص 239).
3. ماجراي سلمان رشدي و کتاب آيات شيطاني: لازم به ذکر است که اين رويداد، که خود يکي از مهمترين موضوعات مؤثر در نحوه تعامل غرب با اسلام شمرده ميشود، سه مرحله داشته است:
الف. اعتراض به انتشار کتاب آيات شيطاني نوشته سلمان رشدي، در 26 سپتامبر 1988 در لندن و کفرآلود و توهينآميز تلقي کردن آن از سوي مسلمانان.
ب. تظاهرات جمعي از مسلمانان در شهر برادفورد انگلستان، در 14 ژانويه 1989 و سوزاندن نسخههايي از اين کتاب.
ج. فتواي امام خميني در 14 فوريه 1989، که با صدور حکم ارتداد رشدي، مرگ وي را خواستار شد.
مراحل فوق به نحو بيسابقهاي اسلام و مسلمانان را در کانون توجهات ملي و بينالمللي قرار داد (فيلد، 2007). در ادامه، شرح اين رويداد به دليل اهميت آن، ضروري به نظر ميرسد:
در سال 1988 ميلادي، واقعهاي در بريتانيا رخ داد که به سرعت به صدر اخبار جهان راه يافت و با ايجاد هياهوي بينالمللي و برانگيختن خشم مردم دنيا (به واسطه رسانههاي جمعي غرب)، به اسلامهراسي ناشي از انقلاب اسلامي ايران دامن زد و اوضاع مسلمانان را از آنچه بود، وخيمتر کرد (پوينتينگ و ميسن، 2007). اين واقعه انتشار کتاب توهينآميز آيات شيطاني، اثر سلمان رشدي نويسنده هنديالاصل سابقاً مسلمان، توسط انتشارات معروف پنگوئن در انگلستان بود.
در کتاب مذکور که بهطورکلي زادة تخيلات است، نويسنده توهمات خويش را در قالب مجموعهاي از داستانهاي تخيلي و عشقي، تقرير کرده و اهانتهاي صريح و ضمني متعددي را به پيامبر اکرم، خاندان رسالت و اصحاب ايشان متوجه ساخته است. وي صحنههاي عشقبازي در شهري موهوم به نام «حجاب»، را با ادبياتي رکيک، مستهجن و طنزگونه و نيز نام بردن کنايي از پيامبر اسلام و اصحاب و همسران او، بهعنوان کارگزاران اصلي اين تئاتر ذهني و خيالي، به شکلي مهوع و چندشآور توصيف کرده است (ر.ک: مجيدي و صادقي، 1393، ص 334).
جالب اينکه، توجه اساسي رسانههاي غرب عمدتاً، نه به متن، که بيشتر به حواشي اين ماجرا معطوف شد. بهرغم خواست آنها، اين واقعه به طرز بيسابقهاي موجب اتحاد مسلمانان، بهويژه در بريتانيا شد. در نتيجه همين اتحاد بود که چند ماه بعد تظاهرات گستردهاي در شهر برادفورد راهاندازي کردند و در اعتراض به اهانتهاي رشدي، کتاب وي را به آتش کشيدند. با اينکه مسلمانان يکپارچه بر توقف چاپ کتاب رشدي و جلوگيري از ادامه توهينها به عقايدشان اصرار ميورزيدند، متأسفانه مقامات رسمي بريتانيا و ساير کشورهاي اروپايي و نيز رسانههاي آنها در مقابل، بر حمايت عملي خود از اين جريانات ادامه ميدادند. رسانهها، علاوه بر تجليل کمنظير از رشدي و شاهکار جلوه دادن اثر بيارزش وي، با پوشش گسترده تظاهرات مسلمانان، سوزاندن اين کتاب را با کتابسوزي نازيها در دهه 30 ميلادي و نيز دوران «تفتيش عقايد» مقايسه کرده، به ملامت مسلمانان پرداختند (ر.ک: پوينتينگ و ميسن، 2007). از ديد برخي کارشناسان، ادامه اين سياستها، موجب انزواي بيشتر مسلمانان و شکلگيري تفکرات افراطي در ميان عدهاي از آنان شد. پس از اين، بعضي از جوانان مسلمان به فکر ايجاد رابطه با گروههاي راديکال اسلامي در خارج از بريتانيا افتادند تا بتوانند از عقايد و باورهاي خويش دفاع کنند (فيلد، 2007).
در نهايت، واقعه ديگري که بهطرز کمنظيري مورد توجه رسانههاي غربي قرار گرفت و هياهوي گستردهاي را با محوريت آن در جهان به راه انداختند، فتواي آيتالله خميني، مبني بر ارتداد رشدي و ضرورت اعدام او توسط مسلمانان بود. اين موضوع نيز شوک ديگري به غرب وارد کرد و موضع تقابلي آنان با اسلام و مسلمانان را تشديد نمود. واکنش آنها از اين پس، فراتر از دفاع از يک کتاب، چنين بود که موضع [حضرت امام]، عملاً ارزشهاي اساسي و بنيادين غرب، از جمله آزادي بيان را در معرض خطر و تهديد قرار داده است. در حقيقت، جنجال و هياهوي گسترده پيرامون اين فتوا و حمايت مسلمانان از آن، موجب عميقتر شدن شکاف ميان مسلمانان ساکن غرب، با ساير شهروندان عادي و در نتيجه، رشد اسلامهراسي در غرب شد (پوينتينگ و ميسن، 2007).
4. جنگ اول خليج فارس: طرد مسلمانان در کشورهاي غربي، بهويژه بريتانيا پس از ماجراي آيات شيطاني با وقوع جنگ اول خليج فارس در سال 1991 ادامه يافت. اين جنگ، که با ائتلافي به رهبري امريکا و بريتانيا و مشارکت کشورهاي عربي، در مقابل تهاجم نظامي صدام به کويت شکل گرفته بود، بار ديگر خاورميانه و مسلمانان را در کانون توجه رسانههاي غربي قرار داد (پوينتينگ و ميسن، 2007؛ سمتي، 2010).
علاوه اينکه در بريتانيا، برخي گروههاي افراطي، وفاداري مسلمانان ساکن اين کشور را زير سؤال ميبردند و با اين بهانه که عده معدودي از آنها، هوادار گروههاي ضدغربي و جنبشهاي بنيادگراي اسلامي هستند، همه آنان را تحت فشارهاي گوناگون قرار ميدادند (فيلد، 2007). ازاينرو، دائماً از مسلمانان خواسته ميشد تا وفاداري خود به بريتانيا را اثبات نموده، از ميان برادران مسلمان خود (کشورهاي اسلامي) و بريتانيا يکي را انتخاب کنند. در غير اين صورت، به آنها برچسب خائن و وطنفروش زده ميشد. در آن مقطع، اصل کلي اين بود که مسلمانان «اجنبي، تهديد و ستون پنجم» هستند، مگر اينکه خلاف آن ثابت شود. نمونهاي از اين رفتارهاي غيرانساني و نژادپرستانه، دستگيري و زنداني کردن بيدليل 77 عراقي و فلسطيني ساکن انگلستان بود که بسياري از آنان دانشجويان بورسيه ارتش عراق بودند. کساني که طبق قراردادي منعقد شده در پيش از شروع جنگ، يعني زماني که صدام هنوز متحد و تحت حمايت غرب بود، به آنجا اعزام شده بودند و هنگامي که روابط حسنه پيشين با صدام به تيرگي گراييد، ناگهان به خشونتطلب، تندرو و تروريست تبديل شدند! (ر.ک: پوينتينگ و ميسن، 2007).
5. آشوبهاي سال 2001 در انگلستان: دوازده سال پس از ماجراي سلمان رشدي، تنشهاي مذهبي در جامعه بريتانيا مجدداً شعلهور گرديد. علت آن، وقوع درگيري ميان عدهاي از جوانان مسلمان آسياييتبار و سفيدپوستان نژادپرست بريتانيايي، با يکديگر و با پليس بود. اين درگيريها، بين ماههاي آوريل و جولاي 2001، در چندين شهر شمالي انگلستان اتفاق افتاد. خشونتبارترين آنها، که شديدترين شورش در اروپاي غربي طي دهه اخير شمرده ميشود، در هفتم جولاي 2001 در شهر برادفورد روي داد که سه روز به طول انجاميد و به مجروح شدن 164 تن و دستگيري 55 نفر منجر شد. علت اين درگيري، در آغاز زخمي شدن يک جوان مسلمان، به دست يکي از اعضاي حزب راست افراطي ملي بريتانيا بود. به تدريج، دامنه خشونتها به شهرهاي ديگر، همچون اولدهام و برنلي کشيده شد و به مدت 5/2 ماه ادامه يافت (حسينيفائق، 1391، ص 206-207). حجم و گستردگي خشونتها، به حدي بود که قريب به 200 نيروي پليس نيز در اين درگيريها مجروح شدند (پوينتينگ و ميسن، 2007). سيواندان، به ريشهيابي دقيق اين تنشها پرداخته، مينويسد:
بدون هيچ زيرساخت اقتصادي و عاري از هرگونه اميدي به سازگاري با جامعه، محصور در ميان خفت و خواري تحميلي از سوي پليس نژادگرا و هتاکي و اهانت گروههاي نژادپرست و فاشيستهاي واقعي؛ در چنين شرايطي يک جوان مسلمان براي خروج از اين وضعيت، چه کاري ميتواند انجام دهد، جز اينکه روي به خشونت بياورد؛ خشونتي که ظاهراً گريزي از آن نيست (همان، ص 75).
6. حملات تروريستي لندن 7/7: در هفتم جولاي 2005 ميلادي، چهار مسلمان با استفاده از جليقههاي انفجاري، موجب مرگ 52 نفر از شهروندان عادي، از جمله سه مسلمان شدند (فيلد، 2007). در پي اين حادثه، روابط ميان جماعات مسلمان و غيرمسلمان در بريتانيا، دستخوش تغيير و تحول وسيع شد. مسلمانان وضعيتي حتي بغرنجتر از قبل يافتند و به «شهروندان امنيتي» اين کشور بدل شدند. ازآنجاکه سه نفر از عاملان اين حملات، مسلمانان متولد بريتانيا بودند، بيدرنگ انگشت اتهام به سوي جامعة اسلامي نشانه رفت. از آن پس، مسلمانان در نگاه سياستمداران، رسانهها و شهروندان عادي، بهعنوان عوامل جدي تهديد امنيت شناخته ميشدند (ر.ک: حسين و باگلي، 2012). براي نمونه، در يک نظرسنجي عمومي، 17 درصد از مردم بريتانيا معتقد بودند که اغلب مسلمانان ساکن اين کشور، از حملات تروريستي اخير حمايت ميکنند و 68 درصد شرکتکنندگان، امامان جماعت مساجد و رؤساي مراکز اسلامي را به دليل کمکاري در مهار تندروي و افراطگرايي مقصر دانستند (فيلد، 2007).
7. کارتونهاي موهن دانمارکي: در سپتامبر سال 2005، روزنامه دانمارکي يولاند پوستن، که از مهمترين نشريات اين کشور به شمار ميرود، کاريکاتورهايي توهينآميز از پيامبر اسلام طراحي و منتشر کرد (مجيدي و صادقي، 1393، ص 371). اين کاريکاتورها، از جمله معروفترينشان که حضرت را با بمبي در عمامهاش نشان ميداد، پس از انتشار در اين روزنامه، در ديگر شهرهاي اروپا نيز به چاپ رسيد و موجي از اعتراضات و آشوبها را در سال 2006 ميلادي در اروپا، افريقا و آسيا به راه انداخت (اسپوزيتو و مجاهد، 1390، ص 137) و موجب بروز زنجيرهاي از حوادث خشونتبار شد. حتي سفارتخانههاي دانمارک در دمشق و بيروت به آتش کشيده شدند. جالب اينکه در اقدامي يکپارچه، روزنامههاي ديگر نيز کارتونها را منتشر کردند و تا اواخر فوريه سال 2006، حداقل 143 روزنامه در 56 کشور مختلف، همه يا تعدادي از کاريکاتورها را چاپ کرده بودند (بيچرانلو، 1391، ص 73).
رسانههاي غربي در اين ماجرا، تلاش ميکردند تا وحدت خود را تحت لواي «دفاع از آزادي بيان» نشان دهند. اما با واکنشهاي منفي بسياري حتي از سوي سران غربي مواجه شدند. براي نمونه، پاپ بنديکت، پس از چاپ کاريکاتورهاي موهن و اوج گرفتن اعتراضات مسلمانان، اين اقدام را محکوم کرد. کوفيعنان دبيرکل وقت سازمان ملل، در اين رابطه اظهار داشت: «من خود را در احساسات دوستان مسلمانم که تصور ميکنند اين کاريکاتورها به دين آنها اهانت کرده، سهيم ميدانم و به حق آزادي بيان نيز احترام ميگذارم؛ لکن آزادي بيان هرگز بدون محدوديت نيست و دربرگيرنده مسئوليت و قضاوت است». حتي بيل کلينتون رئيسجمهور اسبق امريکا نيز از انتشار کاريکاتورها انتقاد کرد (مجيدي و صادقي، 1393، ص 372-375).
روشن است که آزادي بيان يک حق مطلق نيست. حتي شهروندان عادي کشورهاي غربي نيز با اين ادعا موافقاند. نظرسنجيهاي گالوپ نشان ميدهد که اکثر انگليسيها (57 درصد)، عقيده دارند که چاپ تصاوير موهن از پيامبر اسلام تحت لواي قانون آزادي بيان، نبايد مجاز باشد. بيش از 75 درصد آنها معتقدند: نبايد تحت عنوان آزادي بيان، ترسيم کاريکاتور درباره هولوکاست مجاز باشد و تقريباً 86 درصد آنها، درباره روزنامههايي که اقدام به چاپ اهانتهاي نژادي ميکنند، همين نظر را ابراز کردند. در نتيجه، براي بسياري از شهروندان اروپايي، آزادي بيان، امري نسبي و وابسته به موقعيت است، نه امري مطلق و سياه و سفيد (اسپوزيتو و مجاهد، 1390، ص 139).
علاوه اينکه، مواضع غربيان در رابطه با آزادي بيان، دوگانه و مبهم است. براي مثال، چرا در آلمان انکار هولوکاست، خلاف قانون، اما توهين به مسلمانان مجاز و قانوني است؟ اگر افراد در عمل به عقايد خود آزادند، چرا دختران مسلمان اجازه ندارند با حجاب اسلامي در مدارس دولتي فرانسه حاضر شوند؟ چرا سردبيرِ روزنامه جنجالي دانمارکي (يولاند پوستن)، که توهين به پيامبر اسلام را مجاز ميشمرد، از چاپ کاريکاتوري موهن از حضرت مسيح خودداري ميکند؟ جالب اينکه خود وي در پست الکترونيکياش در خصوص اين موضوع توضيح ميدهد که چاپ کاريکاتور مسيح، خشم خوانندگان محافظهکارش را برميانگيخت! (همان، ص 143).
ضياءالدين سردار معتقد است: نه مسئله «آزادي يا عدم آزادي بيان»، که بيشتر بحث «قدرت» در ميان است. مسلمانان در اروپا به حاشيه رانده شده، ابزار و امکان پاسخدهي از آنان سلب شده است. وقتي شما از آزادي بيان براي تحقير و تمسخر ديگران استفاده ميکنيد و ميدانيد که آنها قادر به پاسخگويي نيستند، اين کار را چيزي جز ظلم نميتوان ناميد (مجيدي و صادقي، 1393، ص 380).
به هر حال، موضوع کاريکاتورها، به مثابه نوعي تقابل ميان «حق مطلق آزادي بيانِ غرب» و «عدم تحمل خشونتآميزِ اسلام» ترسيم شد. اين فضا از يك سو، به گروههايي در هر دو طرف دعوا، که نماينده واقعي آنها نبودند، اجازه داد اين بحث را انحصاري کنند و از سوي ديگر، موجب شد صداهاي ميانهرو در هر دو طرف به انزوا کشيده شوند. به بيان ديگر، اين ماجرا بهانهاي شد تا برخي گروههاي افراطي مردمسالاري غربي را ضددين و ناسازگار با اسلام معرفي کنند و متقابلاً ابزاري براي بيان ادعاهاي مشابه در اختيار اشاعهدهندگان اسلامهراسي در غرب گذاشت (اسپوزيتو و مجاهد، 1390، ص 139).
8. اظهارات ضداسلامي پاپ بنديکت شانزدهم: سخنراني دوازدهم سپتامبر 2006 پاپ بنديکت شانزدهم در دانشگاهي در ريگنزبرگ آلمان، واکنشهاي بينالمللي و اعتراضهايي را در سراسر جهان اسلام برانگيخت. اين اتفاق، قدري شگفتانگيز بود؛ چراکه تنها چهار پاراگراف از متن سخنراني هشت صفحهاي او به اسلام اشاره داشت. مطلبي که از سوي مسلمانان اهانتآميز تلقي شد، نقل قول پاپ از امپراتور بيزانس در قرن چهاردهم ميلادي، در مورد حضرت محمد بود: «فقط به من نشان دهيد که محمد [] چه چيز تازهاي آورد، شما تنها مسائلي خواهيد يافت که شيطاني و غيرانساني است، مانند دستور وي در مورد گسترش ديني که او تبليغ ميکرد، با شمشير» (همان، ص 144).
پاپ، همچنين در توضيح آية 256 سورة بقره که ميفرمايد: «هيچ اجباري در دين نيست»، ميگويد: «اين آيه در سالهاي اوليه بعثت حضرت محمد در مکه نازل شده است؛ يعني دوراني که او قدرتي نداشت و دائماً مورد تهديد واقع ميشد». بنديکت در ادامه اظهار ميدارد که اين قبيل دستورالعملها زماني که محمد [] در مدينه قدرت گرفت و به حکومت رسيد، تغيير کردند (همان). اينکه برجستهترين و بانفوذترين رهبر مسيحيان جهان، اينچنين بيپروا به انگارههاي اسلامهراسانه تاريخي اشاره کند، باعث تأسف نخبگان جهان و همچنين موجب تشديد جوّ تخاصم ميان جهان اسلام و غرب شد (مجيدي و صادقي، 1393، ص 166).
9. ماجراي مسجد گراندزيرو: نام «گراندزيرو»، به جنجالي رسانهاي اشاره دارد بر سر ساخت يک باب مسجد و مرکز اسلامي بزرگ در سال 2010، در حوالي ساختمان مرکز تجارت جهاني، يا همان برجهاي معروف دوقلو، که هدف حملات 11 سپتامبر قرار گرفته بودند؛ مکاني که همچنان يادآور خاطراتي تلخ براي عموم امريکاييها است. طرح اين مسئله، موجب بروز شکاف در افکار عمومي امريکا شد. برخي به دلايلي همچون آزادي عقيده، آزادي در انتخاب دين، آزادي بيان و...، موافق ساخت اين مسجد بودند و عدهاي نيز با اين توجيه که مکان مزبور ممکن است در آينده به مرکز صدور تروريست بدل شود، با ساخت آن مخالفت کردند (يانگ، 2012).
باراک اوباما رئيسجمهور وقت امريکا، بهطور جدي از ساخت اين مرکز اسلامي حمايت کرد. اما شبکه تلويزيوني فاکسنيوز، که رسانهاي محافظهکار و نزديک به جريانهاي تندروي امريکا محسوب ميشود، مدعي شد که سه چهارم امريکاييها با اين تصميم مخالفند. فاکسنيوز، همچنين در ادعايي عجيبتر اظهار داشت که چهار پنجم امريکاييها، به دليل حمايت اوباما از ساخت اين مسجد، به اشتباه گمان ميکنند که او يک مسلمان است، نه يک مسيحي! (اوگان و همکاران، 2013).
10. مسئله قرآنسوزي در فلوريدا: همزمان با ماجراي مسجد گراندزيرو، کشيش گمنام کليساي کوچکي در ايالت فلوريدا به نام تري جونز اعلام کرد که قصد دارد در سالگرد 11 سپتامبر قرآن را آتش بزند. اين اظهارنظر نابخردانه، خشم مسلمانان را در سراسر جهان برانگيخت و حتي انتقاد شديد اوباما و برخي ديگر از مقامات سياسي امريکا را درپي داشت. جونز، مدتي بعد در سفر به نيويورک و ديدار با امام جماعت مسلمانان اين شهر، مدعي شد که اگر آنها مکان ساخت مسجد گراندزيرو را به جايي غير از منطقه مورد نظر تغيير دهند، او از تصميم خود منصرف خواهد شد (يانگ، 2012). بيترديد اين اقدام تبليغاتي، در راستاي خشمگين کردن مسلمانان و سوءاستفاده رسانهاي از آن و در نتيجه استمرار فضاي اسلامهراسي صورت گرفت و متأسفانه همچون بسياري از موارد پيشين، تا حد قابل توجهي مؤثر بود.
بررسي ويژه حادثه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱
حادثه 11 سپتامبر، که به اختصار 11/9 خوانده ميشود، معرف وقوع يک سلسله عمليات انتحاري در 11 سپتامبر 2001 ميلادي، به دست گروه تروريستي القاعده در امريکا است که بهعنوان بزرگترين حادثه تروريستي تاريخ اين کشور و عظيمترين حمله خارجي به آن، پس از واقعه «پرل هاربر» در زمان جنگ جهاني دوم شناخته ميشود. در صبح اين روز، 19 تن از اعضاي القاعده، که 14 نفر از آنان تبعه سعودي بودند، چهار هواپيماي تجاري و مسافربري را ربودند و ساختمان مرکز تجارت جهاني در نيويورک و پنتاگون در واشنگتن دي.سي. پايتخت امريکا را مورد هدف قرار دادند. در اين واقعه، طبق گزارش، 2947 نفر از شهروندان عادي، از 90 مليت گوناگون کشته شدند.
اين حادثه، شوک عميقي به رسانهها و افکار عمومي غرب وارد کرد و تا مدتها موضوع غالب گفتمان عمومي و پوشش رسانهاي بود. اين رويداد، سراسر مغربزمين را به شدت متأثر کرد؛ زيرا هدف آن، نه فقط ايالات متحده، که کليت غرب و ارزشهاي اساسي آن تعبير شد. ملاحظه اهداف نمادين اين حمله، ادعاي مزبور را اثبات ميکند: مرکز تجارت جهاني، سمبل تمامعيار کاپيتاليسم (سرمايهداري) و اقتصاد جهاني در قلب منطقه تجاري نيويورک و پنتاگون، بهعنوان نماد و محور ميليتاريسم و قدرت نظامي ايالات متحده و غرب به طور عام و عامل فشار و تهديد بر جهان (ر.ک: کلنر، 2004).
ريشهيابي حادثه يازدهم سپتامبر
پوينتينگ و ميسن در تحليلي جالب، حادثه 11 سپتامبر را به نوعي اثر بومرنگ (يا تقاص)، سياستهاي ايالات متحده در خاورميانه تفسير ميکنند. براي نمونه، سياست آموزش، تجهيز و مسلح کردن چريکهاي بنيادگراي اسلامي در افغانستان، براي مقابله با شوروي در دهه 80 ميلادي، بعدها به صورت عذاب هولناکي چون گروه تروريستي القاعده بر سر خود امريکا نازل شد و فاجعه 11 سپتامبر و بسياري ديگر از حملات تروريستي عليه اين کشور را رقم زد. افزون بر اين، روند مذکور نمونههاي تاريخي ديگري هم دارد. براي مثال، حمايت مالي و تسليحاتي همهجانبه امريکا، به همراه بريتانيا و برخي ديگر از کشورهاي غربي از رژيم صدام در جنگ تحميلي عليه ايران و پشت کردن صدام به آنها، دو سال پس از آن در حمله به کويت و شکلگيري جنگ اول خليج فارس و حتي نمونهاي قديميتر همچون راهاندازي کودتاي 1953 در ايران، با همکاري انگلستان و سرنگوني دولت قانوني دکتر مصدق و پشتيباني همهجانبه از رژيم جنايتکار پهلوي، که در نهايت منجر به شکلگيري انقلاب اسلامي و قدرت گرفتن روحانيون و احزاب مذهبي در ايران شد؛ گروههايي که سرسختترين دشمنان امريکا و غرب به شمار ميآيند. برخي ديگر از تحليلگران، ديدگاههاي افراطيتري در خصوص علل وقوع 11 سپتامبر دارند:
از يک سو، مسلمانان تندرو امريکا را شيطان بزرگ و منشأ همة مصائب و مفاسد عالم ميانگارند و آن را مستحق نابودي ميشمرند. اين نگرش، ميان سياستمداران، نهادها و حتي مردم عادي اين کشور تفاوتي قائل نيست و معتقد به جهاد همهجانبه با امريکا، به مثابه يک شيطان واحد است.
از طرف ديگر، ديدگاه بنيادگرايان مسيحي حتي عجيبتر از اين است. براي مثال، جري فالول، يکي از تئوريسينهاي اين جريان، کساني که سقط جنين ميکنند را هم جزو مقصران فاجعه 11 سپتامبر قلمداد ميکند؛ چراکه نميتوان خدا را دست انداخت! او ميگويد:
وقتي ما 40 ميليون نوزاد بيگناه را از زندگي محروم ميکنيم، مورد قهر و غضب خداوند قرار ميگيريم. من عميقاً معتقدم که علاوه بر اين، ملحدين، فمينيستها و همجنسبازان که در پي سبک زندگي متفاوتي با عموم مردم امريکا هستند و بهطورکلي، تمامي افرادي که سعي در سکولاريزه کردن امريکا و حذف دين (مسيحيت) از عرصه سياست و اجتماع را دارند، به وقوع حادثه 11 سپتامبر کمک کردهاند (به نقل از: کلنر، 2004، ص 48).
نحوه پوشش رسانهها
رسانههاي امريکا، چنانچه انتظار ميرفت، به ماشين تبليغاتي تمام و کمال دولت تبديل شدند. آنها با نمايش و پخش مکرر و دائمي صحنههاي اين رويداد فاجعهبار، همراه با تکان خوردن پرچم امريکا و موسيقي ملايم و غمگين راک در پسزمينه تصاوير، اجازة هرگونه ريشهيابي و تحليل صريح و صادقانه از چگونگي وقوع اين حادثه و علل و زمينههاي مؤثر در شکلگيري و نيز مسببان اصلي آن را از کارشناسان سلب کردند (ر.ک: احمد، 2006). همه اينها در راستاي ايجاد هراس عمومي در امريکا، نمايش جهاد اسلام و جماعات اسلامي عليه غرب و توجيه سياستهاي جنگافروزانه و ماجراجويانه دولت بوش به کار گرفته شد. ازاينرو، 11 سپتامبر را ميتوان يکي از روشنترين نمونههاي «نقش تعيينکننده دولت، سياست و ايدئولوژي در جهتدهي به رسانهها و تعيين خطمشي آنها» ذکر کرد (ابراهيم، 2010).
با وجود اين، رسانههاي اروپا، بهويژه انگلستان در اين زمينه عملکرد مستقلتري داشتند. آنها بر خلاف همتايان امريکايي خود، با طرح سؤالات هوشمندانه، به واکاوي عميق اين فاجعه و علل و عوامل آن، از جمله نقش سياست خارجي امريکا ميپرداختند (احمد، 2006). البته با توجه به اينکه اين حملات هولناک در خاک امريکا به وقوع پيوست و نه در بريتانيا يا ساير کشورهاي غربي، طبيعي بود که رسانههاي اروپايي، تحت فشارهاي سياسي و دولتي - آنگونهکه در ايالات متحده وجود داشت – نباشند و آزادانهتر عمل کنند.
متعاقب اين رويداد تروريستي، پيوند جداييناپذير ميان «اسلام و تروريسم» در افکار عمومي امريکا با محوريت و شيطنت رسانههاي جمعي تثبيت شد. براي نمونه، پخش مکرر تصاوير عده اندکي از مردم فلسطين که بعد از اين فاجعه، شاديکنان به پخش شيريني ميپرداختند، اثر عميقي بر افکار عمومي گذاشت. در اصالت اين تصاوير، ترديدهاي جدي وجود داشت و برخي آن را فيلمي آرشيوي از شبکه (CNN) مربوط به سال 1991 ميدانستند، لکن پخش آن در القاي حمايت مسلمانان از تروريسم عميقاً مؤثر بود (آلن، 2001؛ حسينيفائق، 1391، ص 207). در مقابل، همين رسانهها بخش اعظم کشورهاي اسلامي که حادثه تروريستي 11 سپتامبر و عاملان آن و نيز اعمال هرگونه خشونت و افراطيگري را به شدت محکوم کرده بودند، تعمداً ناديده گرفتند، تا مبادا در القاي پيوند خودساخته ميان اسلام و تروريسم در افکار عمومي غرب، خللي واقع شود (آلن، 2001).
نکته ديگر اينکه، وقوع بخش مهم اين حملات، در شهري همچون نيويورک، که محصور در ميان انواع رسانههاي گوناگون بود، حادثه 11 سپتامبر را به يکي از مستندترين حوادث تاريخ بدل کرده است. نمايش اين تصاوير تکاندهنده، تأثيرات عميقي هم بر جامعه اسلامي و هم بر مردم امريکا بر جاي گذاشت. صحنه برخورد هواپيماها به برجهاي دوقلو که مکرر و پياپي از زواياي مختلف به تصوير کشيده ميشد، اين پيام را براي امريکاييها داشت که کشورشان ديگر آن قلعه مستحکم سابق نيست. امريکاي ابرقدرت اينک در موضع ضعف و شديداً آسيبپذير به نظر ميرسيد. هر يک از شهروندان در هر زمان و هر مکان، ممکن بود قرباني حملات مرگبار بعدي تروريستها باشد. اين حادثه تا حدي توانست، طعم تلخ دردها، رنجها، مرارتها و مصائبي که روزانه، بخش معظمي از مردم نقاط محروم جهان با آن دست به گريبانند، و دولت امريکا خود غالباً بهطور مستقيم و غيرمستقيم مسبب آنها شمرده ميشود، براي اولينبار به مردم امريکا بچشاند. مصائب و مشکلاتي که امريکاييها تا پيش از اين، فقط نظارهگر آنها در قاب تلويزيون بودند. فيلمهاي زنده تلويزيوني از ساختمانهايي که در شعلههاي آتش ميسوختند، افرادي که مأيوسانه خود را از پنجرههاي برج به پايين پرتاب ميکردند و سقوط تدريجي برجهاي دوقلو، تصاويري را در اذهان مردم امريکا ثبت کردند که تا سالها از خاطرشان نخواهد رفت؛ همرديف و حتي فراموشناشدنيتر از صحنه ترور جان¬اف. کندي و يا عکسهاي دلخراش جنگ ويتنام (ر.ک: کلنر، 2004).
بر اساس پژوهشي که اخيراً در اين رابطه صورت گرفته است، نمايش مداوم اين تصاوير در رسانهها، موجب افزايش استرس و اضطراب در ميان بسياري از مخاطبان شد که علائم آن، گاه تا چند سال بعد نيز ادامه مييافت. براي مثال، نتايج يک نظرسنجي ملي در امريکا در روزهاي سوم تا پنجم پس از حادثه، نشان ميدهد که حدود 90 درصد شرکتکنندگان دچار اضطراب بودند (چوما و همکاران، 2015) و حتي برخي مدعي ابتلا به کابوسهاي شبانه و آسيبهاي روحي - رواني شديدتري شدند (کلنر، 2004).
آثار و تبعات اين فاجعه، بر مسلمانان امريکا بسيار عميقتر از اين بود. دولت با وضع قوانين ضدتروريستي و همچنين طرح «جنگ عليه ترور»، فشارهاي شديدي بر آنان وارد ساخت. رسانهها نيز با تبعيت از سياستهاي دولت به نمايش خصمانه خود ادامه ميدادند. در نتيجه، احساسات ضداسلامي در افکار عمومي، تحت تأثير عملکرد مقامات رسمي و رسانهها به اوج خود رسيده بود (پاول، 2011). به گونهاي که برخي، کل جامعه اسلامي را مسئول اين فاجعه ميدانستند و معتقد بودند: تکتک مسلمانان بايد بابت اين رويداد اظهار ندامت و عذرخواهي کنند (احمد، 2006).
اثرگذاري 11 سپتامبر بر روند اسلامهراسي
برخي صاحبنظران غربي تلاش کردهاند كه اسلامهراسي را بهعنوان يک روند واکنشي و بهمنزله يکي از پيامدهاي اصلي حادثه 11 سپتامبر و حملات تروريستي در اروپا معرفي نمايند. با اين حال، واقعيتهاي تاريخي و عيني، نقصان و نادرستي اين ادعا را اثبات ميکند. در واقع، موضوع اسلامهراسي و ريشههاي آن، به مدتها قبل از 11 سپتامبر برميگردد. اصل اسلامهراسي با شگردهاي متنوع و اشکال گوناگون، در روز 10 سپتامبر هم مانند 12 سپتامبر جريان داشت؛ با اين تفاوت که ميزان و گستره آن بعد از اين واقعه بيشتر و شديدتر شد (ر.ک: شيرغلامي، 1390). چنانکه سازمان ملل مدتي پيش از اين حادثه، رسماً نگراني خود را از افزايش شديد نفرت، تعصب و تبعيض عليه مسلمانان ابراز داشت و بدين شکل، اسلامهراسي را به رسميت شناخته، آن را در رديف پديدههاي تبعيضآميز ديگري همچون يهودستيزي و نژادپرستي قرار داده بود (آلن، 2004).
با وجود اينکه اغلب پژوهشگران، به درستي معتقدند که تلقي منفي از اسلام و مسلمانان تاريخي طولاني در غرب دارد، شرمان لي و همکارانش، حادثه 11 سپتامبر و بازنمايي رسانهاي آن را در گسترش تصورات منفي و بهطور مشخص، هراسآلود از اسلام و مسلمانان، عميقاً مؤثر ميدانند (2009). بيترديد اسلامهراسي و ريشههاي شکلگيري و استمرار آن، به قبل از اين حادثه و حتي به بيش از هزار سال پيش باز ميگردد. اما در اين نيز ترديدي نيست که حادثه 11 سپتامبر و موج سياسي، امنيتي و تبليغاتي عظيمي که تحت تأثير آن به راه افتاد، تأثيري شگرف بر تغيير نگرش غرب به مسلمانان و نحوه تعامل با ايشان بر جاي گذاشت. موج اسلامهراسي شديد، گسترده و برنامهريزي شده به دنبال اين حادثه، اشکال مختلف رسمي و غيررسمي جديدي يافت. تحت تأثير اين موج، چهرهاي مغشوش و مشوش از اسلام و مسلمانان، ترسيم و محدوديتها و فشارهاي رواني و قانوني سنگيني بر اقليتهاي مسلمان ساکن غرب تحميل شد (شيرغلامي، 1390).
اين فشارها به حدي بود که در 7 دسامبر 2004 کوفي عنان، دبيرکل وقت سازمان ملل، کنفرانسي با عنوان «مواجهه با اسلامهراسي: آموزش براي تأمل و تفاهم» برگزار کرد و در آن اظهار داشت:
اينکه جهان وادار شده است واژه جديدي ابداع کند که به معناي تعصب گسترده و رو به افزايش باشد، تحولي اندوهناک و آزاردهنده است. اين مسئله در مورد اسلامهراسي صدق ميکند... از زمان حملات يازدهم سپتامبر، بسياري از مسلمانان، بهويژه در غرب در معرض بدبيني، آزار و تبعيض قرار گرفتهاند... همچنين غالب مردم، اسلام را يکپارچه و فينفسه مخالف غرب ميدانند... اين برداشت گسترده است و گرداب جهالت به صورت خطرناکي عميق است (اسپوزيتو و مجاهد، 1390، ص 130).
ازاينرو، حادثه 11 سپتامبر بدون شک، به افزايش بيسابقه نگرشهاي منفي نسبت به اسلام و مسلمانان بهعنوان گروهي مذهبي در غرب منجر شد. گزارشهاي رسمي حاکي از آن است که پس از اين واقعه، تبعيض، آزار و اذيت و تلقي خصمانه در قبال مسلمانان، در ميان عموم مردم و ارباب رسانههاي غربي رشد چشمگيري داشته است (کنست و همکاران، 2013). در پي اين مسئله همچنين، توجه به ابعاد پژوهشي موضوع اسلامهراسي، بهويژه نحوة بازنمايي رسانهاي مسلمانان، شدت بيشتري يافت. به بيان ريچاردسون و پول، «پس از يازدهم سپتامبر، اسلام و هر آنچه مسلمانان انجام ميدادند، به يکباره ارزش خبري کمسابقهاي يافته بود!» (به نقل از: ملکوم و همکاران، 2010، ص 216).
رشد اسلامهراسي در امريکا پس از 11 سپتامبر
به رغم وجود درجاتي از اسلامهراسي پيش از واقعه 11 سپتامبر، مسلمانان مقيم امريکا تقريباً تا پايان دهه 90 ميلادي با آزادي کامل، اعمال ديني خود را به جا ميآوردند و در انجام فعاليتهاي روزانه، با محدوديت خاصي مواجه نبودند. ميزان تعصب و تبعيض نيز از آنچه اينک شاهد آنيم، بسيار كمتر بود. سعيد اين مقطع را به بهترين شکل با عبارت «شرقشناسي پنهان» توصيف ميکند. در اين مقطع، نوعي نگاه مثبت ناخودآگاه نسبت به اعراب و مسلمانان در ذهن اغلب امريکاييها نقش بسته بود (علي، 2012)، اما 11 سپتامبر همه زمينهها و نگرشهاي مثبت را تخريب کرد.
وقوع اين حادثه تکاندهنده به دست چند تروريست افراطي مسلمان، اسلام و مسلمانان را در کانون توجه مردم و سازمانهاي بزرگ امريکايي قرار داد. بسياري از امريکاييها که تا آن زمان چيزي از اسلام نميدانستند، ناگزير شدند به تصويري هرچند سطحي از اسلام دست يابند تا بتوانند وقايع عجيبي که بدان نسبت داده ميشد، را تبيين و تفسير کنند. اين خود، زمينة رجوع و اعتماد به اولين منبع در دسترس يعني «رسانهها» را فراهم ساخت. بهطورکلي، واکنش امريکاييها به اين ماجرا از طرح برقراري گفتوگوي جامع و فراگير و رفتارهاي صلحآميز اجتماعي، تا تبعيض و تعصب نسنجيده و رفتارهاي نژادپرستانه در نوسان بوده است (ر.ک: اسميت، 2013). اگرچه احتمالاً در اين پيوستار، سويه خشونتبار آن شدت و غلظت بيشتري داشته است. چنانکه «بر اساس آمار رسمي (FBI)، ميزان جنايت ناشي از نفرت عليه مسلمانان، پس از 11 سپتامبر، حدود 15 برابر رشد داشته، تعداد اين نوع جرايم از 33 مورد در سال 2000، به 546 مورد در سال 2001 افزايش يافته است» (کاپلان، 2006).
اين واقعه همچنين، بهعنوان نقطه عطفي حياتي در تاريخ امريکا، تحولات برجستهاي در سياست داخلي و خارجي اين کشور موجب شد. موج جديد اسلامهراسي ساختمند، مشخصاً از طريق تحکيم هويت ملي امريکايي و جبههگيري گسترده عليه مسلمانان به راه افتاد که نتيجه قابل انتظار آن، تجاوز به حقوق شهروندي مسلمانان اين کشور به انحاء مختلف بود (علي، 2012).
نمونهاي جالب در اين زمينه، دين عبيدالله، کمدين عربتبار امريکايي است که در تشريح موقعيت يک مسلمان در آن مقطع ميگويد:
بسيار عجيب است! تا پيش از 11 سپتامبر من ، بهعنوان يک فرد سفيدپوست امريکايي زندگي کاملاً عادي و نرمالي را تجربه ميکنم و دوستانم نامهايي چون مونيکا، چندلر، جويي و رُز دارند... شب دهم سپتامبر به اتاق خوابم ميروم، درحاليکه يک سفيدپوست امريکاييام؛ و صبح يازدهم سپتامبر از خواب برميخيزم و متوجه ميشوم که دنيا به طرز ديگري به من مينگرد: اکنون من يک «عرب» هستم! (سمتي، 2010، ص 264).
نظرسنجي پيو، در سال 2010 نيز افزايش تعصب و نگرشهاي خصمانه نسبت به مسلمانان پس از 11 سپتامبر را تأييد ميکند (چوما و همکاران، 2015). گفتني است که اين حادثه اگرچه در خاک ايالات متحده به وقوع پيوست، آثار و پيامدهاي آن، بهويژه براي مسلمانان ابداً به اين کشور محدود نشد. همين وضعيت، يعني برخوردهاي خشن، تعصبآميز و نژادپرستانه با مسلمانان و جوسازي عليه اسلام، در کشورهاي مختلف اروپايي، بخصوص در عرصه رسانههاي جمعي با شدت تمام و حتي در مواردي شديدتر از امريکا تا سالها پس از اين واقعه جريان يافت. جهت رعايت اختصار از طرح ديدگاههاي ارائه شده در اين بخش اجتناب ميشود (ر.ک: آلن، 2004؛ آلن و نيلسن، 2002؛ احمد، 2006؛ فيلد، 2007).
نتيجهگيري
بيترديد پس از 11 سپتامبر، اسلامهراسي شکل پيچيدهتر، سازمانيافتهتر و متنوعتري به خود گرفته است. نفوذ تفکرات اسلامهراسانه به سطوح رسمي و مقامات دولتي، اتخاذ سياستها و وضع و اعمال قوانين محدودکننده و نيز زمينهيابي براي ورود احزاب افراطي و اسلامستيز به عرصه سياست، از اهم پيامدهاي 11 سپتامبر بوده است. به تعبيري، اسلامهراسي از يک گرايش پنهان و خردهفرهنگ منزوي در جوامع غربي، به يک جريان تأثيرگذار و فراگير تبديل شده است (شيرغلامي، 1390).
از ديد کريس آلن «11 سپتامبر و وقايع پس از آن موجب توجيه اسلامهراسي شده است». مطلوب دانستن هر شکلي از تعصب، تبعيض و نفرت، گرچه بسيار غيرعادي و عجيب به نظر ميرسد، اسلامهراسي، يا همان تعصب عليه مسلمانان، پس از 11 سپتامبر با کمال تأسف به امري موجه، معقول و منصفانه مبدل شده است (آلن، 2004) و رويه و قاعده به مرور زمان اين شد که «اسلام و همة مسلمانان مقصرند، مگر اينکه بيگناهيشان ثابت شود»، و لذا هرگونه رفتاري عليه آنها مجاز شمرده ميشود (اسپوزيتو و مجاهد، 1390، ص 131). اين فضاي سرشار از نفرت و خشونت، ثمرة تلاش همهجانبه رسانهها، سياستمداران، نخبگان و بازتاب پخش مکرر ميليونها تصوير، نوشته، سخنراني و... در اين راستاست که چنين معضل اجتماعي بزرگي را براي جامعة انساني پديد آورده است (آلن، 2004). در امريکاي پس از 11 سپتامبر، ما شاهد وضعيت حتي بغرنجتري هستيم؛ در اين کشور ذيل يک ائتلاف استراتژيک بزرگ، مسيحيان محافظهکار، نومحافظهکاران، گروههاي ضدمهاجرت و سازمانهاي طرفدار اسرائيل گردهم آمدهاند و از هيچ تلاشي براي مقابله با اسلام فروگذار نميکنند (استاين و سليم، 2015).
در مجموع، پس از 11 سپتامبر، دو عامل اساسي موجب عميقتر شدن شکاف بين غرب و اسلام و در نتيجه، شکلگيري جنبشهاي ضدامريکايي در جهان اسلام، از يکسو و رشد فزاينده اسلامهراسي در غرب، از سوي ديگر شده است.
الف) پس از اين واقعه، خشونت و اعمال تروريستي در سراسر جهان افزايش يافت و صدها هزار نفر، که عمدتاً غيرنظامي بودند، جان خود را از دست دادند. درحاليکه هم مسلمانان و هم غيرمسلمانان جزو قربانيان اين تروريسم وحشيانه بودهاند.
ب) ادبيات رو به افزايش نفرت، عداوت و خشونت، که هم در ميان گروهها و جريانات مروج و مبلغ اسلامهراسي در امريکا و اروپا و هم در ميان گروهها و جريانات ضدغربي و ضدامريکايي در جهان اسلام مشاهده ميشود، توأمان موجب افزايش تعصب، تبعيض و خصومت عليه اسلام و مسلمانان از سويي و رشد بياعتمادي به غرب از طرف ديگر شده است (ر.ک: اسپوزيتو و مجاهد، 1390، ص 1).
خلاصه آنکه، عليرغم تفاوتهايي که در خصوص جرقههاي ابتدايي توجه عمومي به اسلام در کشورهاي گوناگون غربي بيان شد، نقطه مشترک بسيار مهم در کليه موارد مذکور، آغاز توجه ويژه عموم مردم و رسانهها به اسلام و مسلمانان پس از يک فاجعه و واقعه بحراني بوده است. در ادامه نيز طي چند دهه اخير، اسلام تنها زماني ارزش پوشش خبري يافته است که فاجعهاي روي داده باشد. ازاينرو، نام اسلام همواره با بحران، فاجعه، تراژدي، ترور، کشتار، خشونت، بربريت و امثال آن گره خورده است. در چنين شرايطي، طبعاً هر مخاطبي تحت تأثير قرار ميگيرد و پيوندي ناگسستني ميان «اسلام» و «بنيادگرايي و تروريسم» خواهد يافت.
- اسپوزيتو، جان و داليا مجاهد، 1390، چه کسي از طرف اسلام سخن ميگويد؟ يک ميليارد مسلمان واقعاً چگونه فکر ميکنند، ترجمة سهيلا ناصري، تهران، هرمس.
- اکبري کريمآبادي، نورالدين، 1393، «نقش اسلامهراسي در افزايش گرايش به اسلام در اروپا و امريکا»، پژوهشهاي منطقهاي، سال پنجم، ش 2، ص 15-52.
- بيچرانلو، عبدالله، 1391، بازنمايي ايران و اسلام در هاليوود، تهران، پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات.
- حسينيفائق، محمدمهدي، 1391، تأملي بر ابعاد اسلامهراسي در بريتانيا پس از يازده سپتامبر، تهران، دانشگاه امام صادق.
- سعيد، ادوارد، 1377، پوشش خبري اسلام در غرب، ترجمة عبدالرحيم گواهي، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي.
- شيرغلامي، خليل، 1390، «اسلامهراسي و اسلامستيزي: ده سال پس از حادثه 11 سپتامبر»، سياست خارجي، سال بيستوپنجم، ش 4، ص 995-1022.
- مجيدي، محمدرضا و محمدمهدي صادقي، 1393، اسلامهراسي غربي، تهران، دانشگاه امام صادق.
- ناصري مرتضوي، حورا و انسيه محمودي، 1389، مجموعه مقالات همايش اسلامهراسي پس از 11 سپتامبر: علل، روندها و راهحلها، تهران، پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات.
- Ahmad, Fauzia, 2006, 'British Muslim perceptions and opinions on news coverage of September 11', Journal of Ethnic and Migration Studies, n. 32, p. 961-982.
- Ahmad, Waqar IU, & Venetia Evergeti, 2010, 'The making and representation of Muslim identity in Britain: conversations with British Muslim ‘elites’', Ethnic and Racial Studies, n. 33, p. 1697-1717.
- Ali, Yaser, 2012, 'Shariah and citizenship -How Islamophobia is creating a second-class citizenry in America', California Law Review: 1027-1068.
- Allen, Christopher, 2001, 'Islamophobia in the media since September 11th', Exploring Islamophobia: Deepening our understanding of Islam and Muslims, University of Westminster, 29.
- ——, 2004, 'Justifying Islamophobia: a post-9/11 consideration of the European Union and British contexts', American Journal of Islamic Social Sciences, n, 21, p. 1-25.
- Allen, Christopher, & Jørgen S Nielsen, 2002, "Summary report on Islamophobia in the EU after 11 September 2001", In.: EUMC Vienna.
- Bleich, Erik, 2009, 'Where do Muslims stand on ethno-racial hierarchies in Britain and France? Evidence from public opinion surveys, 1988–2008', Patterns of Prejudice, n. 43,p. 379-400.
- Choma, Becky L, et al, 2015, 'Effects of viewing 9/11 footage on distress and Islamophobia: a temporally expanded approach', Journal of Applied Social Psychology, n. 45, p. 345-354.
- Field, Clive D, 2007, 'Islamophobia in contemporary Britain: The evidence of the opinion polls, 1988–2006', Islam and Christian Muslim Relations, n. 18, p. 447-477.
- Haddad, Yvonne Yazbeck, & Nazir Nader Harb, 2014, 'Post-9/11: making Islam an American religion', Religions, n. 5, p. 477-501.
- Hussain, Yasmin, & Paul Bagguley, 2012, 'Securitized citizens: Islamophobia, racism and the 7/7 London bombings', The sociological review, n. 60, p. 715-734.
- Ibrahim, Dina, 2010, 'The framing of Islam on network news following the September 11th attacks', International Communication Gazette, n. 72, p. 111-125.
- Imhoff, Roland, & Julia Recker, 2012, 'Differentiating Islamophobia: Introducing a new scale to measure Islamoprejudice and secular Islam critique', Political Psychology, n. 33, p. 811-824.
- Jung, Jong Hyun, 2012, 'Islamophobia? Religion, contact with Muslims, and the respect for Islam', Review of religious research, n. 54, p. 113-126.
- Kaplan, Jeffrey, 2006, 'Islamophobia in America?: September 11 and Islamophobic Hate Crime', Terrorism and Political Violence, n. 18, p. 1-33.
- Kellner, Douglas, 2004, '9/11, spectacles of terror, and media manipulation: A critique of Jihadist and Bush media politics', Critical Discourse Studies, n. 1, p. 41-64.
- Klug, Brian, 2012, 'Islamophobia: A concept comes of age', Ethnicities, n. 12, p. 665-681.
- Kunst, Jonas R, et al, 2013, 'Perceived Islamophobia: Scale development and validation', International Journal of Intercultural Relations, n. 37, p. 225-237.
- Lee, Sherman A, et al, 2009, 'The Islamophobia scale: Instrument development and initial validation', The International Journal for the Psychology of Religion, n. 19, p. 92-105.
- Malcolm, et al, 2010, '“Woolmergate”: Cricket and the representation of Islam and Muslims in the British press', Journal of Sport & Social Issues, n. 34, p. 215-235.
- Malik, Kenan, 2005, 'Islamophobia myth', PROSPECT-LONDON-PROSPECT PUBLISHING LIMITED-, 107: 28.
- Ogan, Christine, et al, 2013, 'The rise of anti-Muslim prejudice: Media and Islamophobia in Europe and the United States', International Communication Gazette: 1748048513504048.
- Powell, Kimberly A, 2011, 'Framing Islam: An analysis of US media coverage of terrorism since 9/11', Communication Studies, n. 62, p . 90-112.
- Poynting, Scott, & Victoria Mason, 2007, 'The resistible rise of Islamophobia Anti-Muslim racism in the UK and Australia before 11 September 2001', Journal of sociology, n. 43, p. 61-86.
- Saeed, Amir, 2007, 'Media, racism and Islamophobia: The representation of Islam and Muslims in the media', Sociology Compass, n. 1, p. 443-462.
- Semati, Mehdi, 2010, 'Islamophobia, culture and race in the age of empire', Cultural Studies, n. 24, p. 256-275.
- Shaheen, Jack G, 2003, 'Reel bad Arabs: How Hollywood vilifies a people', The Annals of the American Academy of Political and Social Science, n. 588, p. 171-193.
- Smith, Christopher, 2013, 'Anti-Islamic sentiment and media framing during the 9/11 decade'.
- Stein, Arlene, & Zakia Salime, 2015, 'Manufacturing Islamophobia: rightwing pseudo-documentaries and the paranoid style', Journal of Communication Inquiry, 0196859915569385.
- Strabac, Zan, & Ola Listhaug, 2008, 'Anti-Muslim prejudice in Europe: A multilevel analysis of survey data from 30 countries', Social Science Research, n. 37, p. 268-286.