معرفت فرهنگی اجتماعی، سال هفتم، شماره چهارم، پیاپی 28، پاییز 1395، صفحات 83-104

    بررسی نقش فرهنگ و زبان در ارتباط میان فرهنگی

    نوع مقاله: 
    پژوهشی
    نویسندگان:
    حسن یوسف زاده اربط / عضو هيئت علمي پژوهشگاه بين‌المللي جامعةالمصطفي / Usefzadeh.h@Gmail.com
    چکیده: 
    ارتباط میان فرهنگی،  مشحون از مسائلی است که پاسخ متناسب به آنها، افراد را در مدیریت ارتباطات موفق در فضای چندفرهنگی یاری می کند. یکی از مهم ترین پرسش ها، به نقش فرهنگ و زبان در ارتباطات میان فرهنگی مربوط می شود؛ به این  معنی  که ویژگی های فرهنگی، از جمله زبان، چه نقشی در ارتباطات میان فرهنگی ایفا می کنند؟ آیا افراد قادرند از ویژگی های فرهنگی جامعه خود فاصله بگیرند؟ آیا صرف تسلط به زبان مخاطب، برای برقراری ارتباطات میان فرهنگیِ موفق کافی است؟ این پژوهش تلاش دارد با بهره گیری از روش اسنادی و تحقیقات انجام  شده در این زمینه، پاسخ مناسبی برای سؤال پیدا کرده، و به دیدگاه اسلام در این خصوص اشاره کند. یافته های پژوهش حاکی از آن است که نمی توان افراد را تماماً به ویژگی های ساختاری و فرهنگی جامعه تقلیل داد. ویژگی های فردی، نقشی تعیین کننده در کامیابی یا شکست ارتباطات میان فرهنگی دارند. شناخت فرهنگ خود و فرهنگ مخاطب، تسلط به ظرافت های زبانی و نیز ویژگی های فردی، سه مؤلفه تعیین کننده در ارتباطات میان فرهنگی هستند.
    Article data in English (انگلیسی)
    Title: 
    The Role of Culture and Language in Cross-cultural Communication
    Abstract: 
    Appropriate response to the issues related to cross-cultural communications can assist people in successful communication management in multicultural environments. One of the most important questions relates to the role of culture and language in cross-cultural communications. Now the question is; what role do cultural features, like language, play in cross-cultural communications? Are people able to have distance from their own cultural features? Is the mere proficiency on the audience` language sufficient in establishing a successful cross-cultural communication? Using the researches done and a documentary method, this paper aims at finding an appropriate answer to this question, reference to the Islamic view. The findings show that it is impossible to limit the number of people to the structural features only. Individual features have a decisive role in cross-cultural fulfillment or failure. Understanding our own culture and our audience 'culture, proficiency on the subtleties of language and individual features are the three important components of cross-cultural communications.
    References: 
    متن کامل مقاله: 

     
    مقدمه
    عوامل ساختاري و زمينه‌اي به ‌صورت مستقيم يا غيرمستقيم مؤثر بر ارتباط ميان‌فرهنگي است. براي نمونه، هنگامي که شما با يک آمريکايي طرف گفت‌وگو هستيد، تصورات شما درباره کشور آمريکا کاملاً بر گفت‌وگو سايه خواهد افکند. اين تصورات مربوط به يک مرز جغرافيايي خاص به نام «آمريکا»ست. اين نوع تأثيرِ ساختار بر فرد، از نوع غيرمستقيم است؛ زيرا شناخت شما از تصورات قالبي شما درباره آمريکا وضعيت گفت‌وگو را تحت‌ تأثير قرار مي‌دهد. هرچند فرد طرف گفت‌وگو ممکن است بسياري از ويژگي‌هاي فرهنگ غالب آمريکا را نداشته باشد. اين ذهنيت شماست که آمريکايي ‌بودن را يکي از موانع احتمالي گفت‌وگوي موفق ارزيابي مي‌کنيد. نمونه ديگر آن، تفاوت مواجهه حجاج ترکيه با ايرانيان در موسم حج، در سال‌هاي قبل از 91 و بعد از آن است. درگيري سياسي ترکيه و ايران درباره سوريه، به ‌صورت محسوس در رفتارهاي زوار اين دو کشور با يكديگر، در ايام حج قابل مشاهده است.
    ارتباط ميان‌فرهنگي، که به ارتباط دو فرد از دو فرهنگ متمايز اطلاق مي‌شود، سرشار از مسائلي است که پاسخ متناسب به آنها، افراد را در مديريت ارتباطات موفق در فضاي چندفرهنگي كمك مي‌کند. يکي از مهم‌ترين پرسش‌ها، مربوط به نقش فرهنگ و زبان در ارتباطات ميان‌فرهنگي است؛ به اين‌ معني ‌که ويژگي‌هاي فرهنگي، از جمله زبان، چه نقشي در ارتباطات ميان‌فرهنگي ايفا مي‌کنند؟ آيا افراد قادرند از ويژگي‌هاي فرهنگي جامعه خود، که ممکن است مانعي براي ارتباطات ميان‌فرهنگي تلقي شوند،‌ فاصله بگيرند؟ آيا صرف تسلط به زبان مخاطب، براي برقراري ارتباطات ميان‌فرهنگيِ موفق کافي است؟ اينها مجموعه سؤالاتي است که حول پرسش اصلي، مطرح مي‌شوند. اين مقاله، تلاش دارد با بهره‌گيري از روش اسنادي و تحقيقات انجام ‌شده در اين زمينه، پاسخ مناسبي براي سؤال پيدا کرده، به ديدگاه اسلام در اين خصوص به اجمال اشاره کند.
    جايگاه فرهنگ، در ارتباط ميان‌فرهنگي
    ادوارد هال مي‌گويد: پس از دو دهه مشاهده فعاليت‌هاي آمريکائيان درباره فرهنگ‌هاي ديگران، به اين باور رسيدم که اکثريت آنها در دو دسته جاي مي‌گيرند: عمدتاً زبان‌شناسان متبحر و انسان‌شناسان معتقدند: صرف وقت در بيرون، تا زماني که فرد به زبان و فرهنگ در همه سطوح آن مسلط نباشد، هدر دادن وقت است. گروه دوم، زبان و فرهنگ را در حد ويترين فرد تلقي کرده، معتقدند: ميان يک فرد و زبان و فرهنگ او، دوگانگي وجود دارد. بهتر است راه‌هاي هموارتري براي مفاهمه پيدا کرد. البته جامعه‌شناساني که در عرصه مطالعات ميان‌فرهنگي کار کرده‌اند، هيچ‌يك از اين تلقي‌ها را مناسب نمي‌دانند. به نظر جامعه‌شناسان، شما هرقدر هم حسن نيت داشته باشيد، نمي‌توانيد از ذهن يک ژاپني مطلع باشيد. همان‌‌گونه که فهم تخصصي فرهنگ نيز براي غلبه بر مشکل کافي نيست. هرکسي که در بيرون از کشور خود کار کرده باشد، مي‌داند که خارج، مملو از امور غافلگيرکننده است. البته غافلگيرکننده در اينجا به ‌معناي خوشايندي نيست. در خارج، نشانه‌هاي فراواني وجود دارد که ما قادر به فهم و خوانش آنها نيستيم. اين امور بيانگر پشت صحنه‌ها و زيرساخت‌هايي است که ما از آنها بي‌اطلاع هستيم. اروينگ گافمن، براي توضيح چنين امري از اصطلاح «پشت صحنه» استفاده مي‌کند. اطلاع از پشت صحنه و فهم نشانه‌ها، سبب پيش‌بيني ما از واکنش مخاطبان در برابر گفتار و رفتارمان مي‌شود. ازاين‌رو، ابهام افکني، ويژگي ارتباطات ميان‌فرهنگي است (هال، 1964).
    مهم‌ترين ساختار، که اثر مستقيم بر شخصيت و نحوه تعاملات فرد دارد، فرهنگي است که وي در آن رشد و تربيت يافته است. گذر از ساختارهاي فرهنگي،‌ که طي سال‌هاي متمادي در فرد نفوذ کرده، به آساني ممكن نيست. هر فرد در کليت خود، يک فرهنگ است و اصل اساسي ارتباطات بين‌فرهنگي اين است که مردم از طريق فرهنگ، ارتباط برقرار مي‌کنند. شيوه‌هاي ارتباطي و کنشي، الگوهاي زباني و وضعيت‌هاي غيرکلامي، افراد را فرهنگ آنها تعيين مي‌کند. بنابراين، نظريه بين‌فرهنگي با فرضيه‌هايي دربارة تفاوت‌هاي فرهنگي آغاز مي‌شود. تفاوت‌هاي فرهنگي، به‌مثابه مرزهايي براي ارتباطات عمل مي‌کنند. ارتباط‌گر، با آگاهي از تفاوت‌ها و تشخيص ظرفيت تأثيرگذاري آنها بر ارتباطات، نسبت به واقعيت‌ها حساس‌تر خواهد بود. اين امر نشان مي‌دهد که داشتن حداقلي از زمينه‌هاي مشترک براي درک متقابل ضروري است. ارتباطات به ‌طور پيچيده، به فرهنگ بافته شده است. فرهنگ، فرايند ارتباطي را شکل داده و تقويت مي‌کند. ازاين‌رو، همبستگي قوي ميان فرهنگ و زبان وجود دارد. هوش فرهنگي، جمع‌گرايي يا فردگرايي، تصورات قالبي، آشنايي با زبان و ظرافت‌هاي آن، چگونگي بازنمايي رسانه‌هاي جمعي از فرهنگ‌هاي ديگر، ساختارهاي سياسي اجتماعي که فرد در آن پرورش يافته و مانند آن، برخي از مؤلفه‌هايي هستند که مي‌توانند به ‌‌عنوان عامل تسهيل کننده يا بازدارنده ارتباطات ميان‌فرهنگي عمل کنند.
    نگاه‌ها دربارة ميزان تأثيرگذاري فرهنگ بر ارتباطات، بسيار متفاوت است. نويسندگاني که در عرصه مطالعات ميان‌فرهنگي پژوهش مي‌کنند، معتقدند: فرهنگ در اينکه مردم چگونه واقعيت‌ را مشاهده و با آن ارتباط برقرار کنند، نقش مهمي دارد (سموار و همكاران، 2009، ص 40)، اما برخي از آنها، نقش فرهنگ براي افراد را تنها به ‌‌عنوان يکي از عوامل چندگانه در نظر مي‌گيرند. به‌ ‌عنوان نمونه، لرد چسترفيلد، يک جمله بسيار معروف دارد که مي‌گويد: «از بدو خلقت، هرگز دو چيز مثل هم نبوده‌اند» (پيكر، 2009). او احتمالاً به اين هم اشاره کرده باشد که هرگز دو فرد نمي‌توانند مثل هم باشند. دليل آن روشن است: رفتار تحت ‌تأثير منابع چندگانه شکل مي‌گيرد. فرهنگ تنها يکي از آنهاست. نتيجه اينکه ما فراتر از فرهنگ‌هاي خود هستيم. درست است که همه فرهنگ‌ها چارچوب معيني را براي افراد خود فراهم مي‌کنند، ولي افراد اسير فرهنگ‌ خود نبوده، در معرض همه آموزه‌هاي فرهنگي قرار نمي‌گيرند. اين تصور که افراد لوح سفيد هستند، نادرست است. همچنان که پينکر هم اشاره کرده، ذهن نمي‌تواند لوح سفيد باشد؛ چون لوح سفيد قادر به انجام هيچ‌کاري نيست. بعکس، افراد داراي انديشه و احساس هستند که ويژگي‌هاي زيستي و تاريخي آنان، نقش اساسي در رفتارهاي جمعي و اجتماعي آنان ايفا مي‌کند. در نتيجه، ‌ارزش‌ها و رفتارهاي يک فرهنگ خاص، ممکن است ارزش‌ها و رفتارهاي همه افراد درون آن فرهنگ نباشد. عوامل زيادي از قبيل ژنتيکي، منطقه زندگي، جنسيت و مانند آن، در کنار فرهنگ در زندگي فرد تأثير مي‌گذارند که فرهنگ، تنها يکي از آنهاست. به ‌نظر هوکر:
    شخصيت متشکل از ويژگي‌هايي است که منحصر در فرد انساني است. شخصيت تا حدودي ژنتيکي و تا اندازه‌اي اکتسابي است. ازآنجاکه بيشتر شخصيت اکتسابي است، فرد عميقاً تحت ‌تأثير فرهنگ قرار مي‌گيرد. وقتي بخش وسيعي از شخصيت مي‌تواند درون يک فرهنگ معين گسترش يابد، چرا به ويژگي ملي اين همه تأکيد مي‌شود (سموار و همكاران، 2013، ص 41).
    شناخت فرهنگ مخاطب
    چه زماني ارتباطات، تبديل به ارتباطات ميان‌فرهنگي مي‌شود؟ چه چيزي ارتباطات ميان‌فرهنگي را از ارتباطات غير ميان‌فرهنگي جدا مي‌کند؟ مؤلفه اصلي ارتباطات ميان‌فرهنگي چيست؟ در حقيقت، ارتباطات ميان‌فرهنگي از طريق همان متغيرهاي اساسي و فرايندهايي درك مي‌شوند که در ساير انواع ارتباطات وجود دارد. همه ارتباطات، ميان مردماني روي مي‌دهد که درجات گوناگوني از آشنايي ميان آنها وجود دارد. عنصر اصلي فهم ارتباطات ميان‌فرهنگي، «غريبه» است.
    غريبه بودن و آشنا بودن، يک پيوستاري را تشکيل مي‌دهد. مثلاً، براي ويليام گاديکانست و يونگ يون، اصطلاح «غريبه» به افرادي اشاره دارد که در ناآشناترين بخش پيوستار قرار دارند. غريبه، کسي است که اطلاعات محدودي دربارة محيط، ‌ارزش‌ها و هنجارهاي آنان دارد. در مقابل، آشنا کسي است که شناخت کمي از باورها، علائق و عادت‌هاي غريبه دارد. به‌طورکلي، ارتباط با ديگران، مستلزم پيش‌بيني واکنش‌هاي آنان است. در ارتباط با آشنايان، ما معمولاً در پيش‌بيني‌هاي خود مطمئن هستيم؛‌ حتي گاهي ناآگانهانه دست به چنين پيش‌بيني‌هايي مي‌زنيم. بعکس، هنگام ارتباط با غريبه‌ها، از واکنش‌هاي احتمالي گوناگون آنها و از نااطميناني پيش‌بيني‌هاي خود آگاه مي‌شويم.
    پيش‌بيني‌هاي ارتباطي، شامل سه سطح از اطلاعات است: سطح اول، فرهنگي است. اين سطح، شامل اطلاعاتي درباره فرهنگ ديگران، ارزش‌هاي مسلط و هنجارهاي آنان است. اين سطح، همچنين شامل اطلاعاتي است که به هنگام ارتباط با غريبه قابل ‌دسترس است. بدين‌ترتيب، فهم بهتر فرهنگ غريبه، سبب پيش‌بيني بهتر واکنش‌هاي او مي‌شود (كيس، 2008). سطح دوم، سطح فرهنگي ‌اجتماعي است که شامل داده‌هايي درباره عضويت در گروه‌هاي ديگر، يا تعلقات گروهي آنان مي‌شود. اين سنخ از اطلاعات، داده‌هاي غالب مورد استفاده در ارتباطات ميان‌فرهنگي هستند. سطح سوم، داده‌هاي فرهنگي‌روان‌شناختي است. اين اطلاعات، به ويژگي‌هاي افراد مربوط مي‌شود؛ ويژگي‌هايي که در ارتباط با دوستان بروز مي‌کند. چنين داده‌هايي، از طريق فرايند شناخت اجتماعي حاصل مي‌شود. شناخت اجتماعي، فرايند ديالکتيکي است که هم شامل خصيصه‌هايي است که افراد را به گروهي متعلق و هم شامل خصيصه‌هايي است که فرد را از آن متمايز مي‌کند. براي تقويت ارتباط با غريبه، بايد به ويژگي‌هاي منحصر و فردي آنها توجه کنيم. گوديکانست و کيم معتقدند: ارتباط مؤثر با غريبه‌ها، مستلزم آگاهي فزاينده از رفتارهاي ارتباطي ماست (همان). اين امر سبب مي‌شود ما افراد خاصي را از دسته‌بندي‌هاي کليشه‌اي جدا کنيم. از‌آنجاکه خطوط ارتباطات روزمره ما عمدتاً با آشناها صورت مي‌گيرد، ما از رفتار ارتباطي خود آگاه نيستيم. نمي‌توان با غريبه‌ها نيز مثل آشناها ارتباط برقرار کرد. شيوه ارتباطي با آشنايان، همواره در موقعيت‌هاي ميان‌فرهنگي کارآيي ندارد، بايد تلاش کرد شيوه‌هاي ارتباطي خود را اصلاح کنيم.
    معمولاً وقتي درباره منابع شناخت فرهنگ‌هاي ديگر،‌ سؤال مي‌شود بسياري از ما تصور مي‌کنيم که منبعي در مورد فلان فرهنگ وجود ندارد، يا بسيار نادر است. اين يک امر طبيعي است؛ چون شناخت فرهنگ‌هاي ديگر، نه با مطالعه که با تجربه به دست مي‌آيد. کسي که با فرهنگ‌هاي ديگر سر و کار دارد و مأموريتي در آنجا دارد، بايد آنها را به‌گونه‌اي متفاوت از فرهنگ خود بشناسد و تلاش کند اصول اساسي آن فرهنگ‌ها و تکنيک‌ها را کشف و تجربه کند. به هنگام کشف تکنيک‌هاي فرهنگ‌هاي ديگر، بايد توجه داشت که فرهنگ‌ها از درون متنوع و قابل‌تغييرند (ر.ک: همان).
    توانش فرهنگي و ميان‌فرهنگي
    «توانش» در لغت، به معني قدرت و قوت (دهخدا، ذيل واژه) و در اصطلاح، به توانايي انجام‌دادن چيزي به ‌خوبي اطلاق مي‌شود. همچنان توانش زباني در زبان‌شناسي، به قدرت يادگيري زبان اطلاق مي‌شود. «يكي از وجوه تمايز ميان انسان و حيوان استعداد يادگيري زبان است. بازخواني افكار زباني ابن‌خلدون در مقدمة مشهورش، بر ما نشان مي‌دهد كه توانش زباني از طريق دو حالت فطري و كسبي حاصل مي‌شود» (صيادي‌نژاد، 1392). بدين‌‌ترتيب، مي‌توان گفت: واژة «ملكه» از لحاظ معنايي به «توانش» نزديك‌تر است. اين واژه در اصطلاح علوم تربيتي و روا‌ن‌شناسي، به ‌معناي «لياقت»، «شايستگي» «و تناسب قدرت يا تمرين براي انجام عملي» آمده است (ابوالقاسمي و همكاران، 1388، ص 121). در اصطلاح علم زبان‌شناسي، توانش زباني به دانش بنيادي آدمي از نظام يك زبان، يعني قواعد دستور آن، واژگان و همة اجزاي زبان دلالت مي‌كند (عزبدفتري، 1372، ص 151).
    براي فهم توانش ميان‌فرهنگي، ابتدا بايد درباره توانش ارتباط فرهنگي بحث کرد. توانش ارتباط فرهنگي، چيزي است که همه ما آن را داريم: يعني توانايي‌اي که ما را براي عضويت درون جامعه خود قادر مي‌سازد. در اين مورد نيز همچون زبان، ما زياد فکر نمي‌کنيم؛ چون ما از زماني که توانسته‌ايم عضو جامعه شويم، ‌به ‌لحاظ فرهنگي توانايي پيدا کرده‌ايم. توانش فرهنگي هم مثل زبان، به ‌مرور از بدو تولد آغاز شده است. اين امر، چنان سريع اتفاق افتاده است که همه ما تقريباً از پنج سالگي کاملاً عضو جامعه شده‌ايم و کاملاً به ‌زبان اصلي صحبت کرده‌ايم. زبان اصلي، بسيار با اهميت است؛ چون عضويت ما در جامعه با مشارکت ما در سيستم زباني ميسر مي‌گردد. ما بدون اينکه متوجه شويم، به زبان اصلي مسلط شديم و زبان اصلي هم بر ما مسط گشته است.
    فرهنگ تا حد زيادي نامرئي است. اگرچه امروزه از بسياري از مرزهاي سياسي و جغرافيايي عبور کرده‌ايم، ولي به ‌راحتي نمي‌توان از مرزهاي فرهنگي عبور کرد. فرهنگ، مسيري براي درک جهان و طريقي براي شکل‌دهي رفتارهاست. بسياري از ما در موقعيت‌هاي ميان‌فرهنگي، به شيوه‌هاي مختلفي شکست مي‌خوريم: عدم آگاهي از خصوصيات و جهت‌گيري‌هاي فرهنگ خودي؛ احساس ترس، خطر و ناراحتي در تعامل با افرادي که از فرهنگ متفاوتي برخوردارند؛ عدم توانايي درک يا تشريح رفتار افراد فرهنگ‌هاي ديگر، عدم درک تأثير جهت‌گيري فرهنگي بر رفتار؛ عدم سازگاري با کار و زندگي در فرهنگ ديگر (ابزري و خاني، 1389). اين قبيل مسائل، هم به توانش ميان‌فرهنگي مربوط مي‌شود.
    هوش فرهنگي
    «هوش فرهنگي، دامنه جديدي از هوش است که ارتباط بسيار نزديکي با محيط‌هاي کاري متنوع دارد. هوش فرهنگي به افراد اجازه مي‌دهد تا تشخيص دهند که ديگران چگونه فکر مي‌کنند و چگونه به الگوهاي رفتاري پاسخ مي‌دهند. در نتيجه، موانع ارتباطي بين‌فرهنگي را کاهش داده و به افراد قدرت مديريت تنوع فرهنگي مي‌دهد» (ابزري و خاني، 1389). يادگيري هوش فرهنگي، بصيرت‌هايي را به فرد مي‌دهد که به او کمک مي‌کند تا نقاط قوتشان را مورد استفاده قرار دهند. آگاهي از قابليت‌هاي هوش فرهنگي، مي‌تواند به فرد کمک کند تا استراتژيک، با اطلاع، برانگيخته و قابل انعطاف شود. همچنين، آگاهي از هوش فرهنگي به فرد کمک مي‌کند در مواردي که قوي نيست، خود را اصلاح کند و بهبود بخشد.
    مفهوم «هوش فرهنگي» براي نخستين بار توسط ايرلي و انگ، از محققان مدرسه کسب و کار لندن مطرح شد. اين دو، هوش فرهنگي را قابليت يادگيري الگوهاي جديد، در تعاملات فرهنگي و ارائه پاسخ‌هاي رفتاري صحيح به اين الگوها تعريف کرده‌اند. آنها معتقدند:
    در مواجهه با موقعيت‌هاي فرهنگي جديد، به ‌زحمت مي‌توان علائم و نشانه‌هاي آشنايي يافت که بتوان از آنها در برقراري ارتباط سود جست. در اين موارد، فرد بايد با توجه به اطلاعات موجود، يک چارچوب شناختي مشترک تدوين کند، حتي اگر اين چارچوب، درک کافي از رفتارها و هنجارهاي محلي نداشته باشد. تدوين چنين چارچوبي تنها از عهده کساني برمي‌آيد که از هوش فرهنگي بالايي برخوردار باشند. بر اساس اين تعريف، هوش فرهنگي، هوشي متفاوت از هوش اجتماعي و عاطفي به ‌شمار مي‌رود (آنگ، 2003، ص 59).
    در تعريفي ديگر، پيترسون (2004)، هوش فرهنگي را يک قابليت فردي براي درک، تفسير و اقدام اثربخش در موقعيت‌هايي دانسته که از تنوع فرهنگي برخوردارند و با آن ‌دسته از مفاهيم مرتبط با هوش سازگارند که هوش را بيشتر يک توانايي شناختي مي‌دانند (به ‌نقل از فقاهتي، 1390). مطابق اين تعريف، هوش فرهنگي با تمرکز بر قابليت‌هاي خاصي که براي روابط شخصي با کيفيت و اثربخشي در شرايط فرهنگي مختلف لازم است، بر جنبه‌اي ديگر از هوش شناختي تمرکز دارد. هوش فرهنگي، همچنين شامل بينش‌هاي فردي است که براي انطباق با موقعيت‌ها و تعاملات ميان‌فرهنگي و حضور موفق در گروه‌هاي کاري چندفرهنگي مفيد است (همان).
    ابعاد هوش فرهنگي
    ايرلي و موساکوفسکي، هوش فرهنگي را مشتمل بر سه جزء مي‌دانند: شناختي، فيزيکي و احساسي - انگيزشي. به ‌عبارت ديگر، بايد هوش فرهنگي را در سر، بدن و قلب جست‌وجو کرد. اگرچه اغلب مديران، در هر سه زمينه، به يک اندازه توانمند نيستند، اما هر قابليتي بدون دو قابليتِ ديگر، به‌طور جدي با مانع مواجه مي‌شود.
    بعد شناختي (سر): يادگيري طوطي‌وارِ باورها، رسوم و تابوهاي فرهنگي خارجي، هرگز فرد را براي برخورد با موقعيت‌هاي فرهنگي متنوعي که پيش روي اوست، آماده نمي‌کند و جلوي اشتباهات فرهنگي وحشتناک را نمي‌گيرد. با اين‌حال، بعضي از رسوم را به ‌راحتي نمي‌توان شناخت؛ زيرا مردم بسياري از کشورها در اين موارد ساكت هستند و از بيان ويژگي‌هاي فرهنگي خود به خارجي‌ها اجتناب مي‌کنند، يا گاهي حتي خود نيز از تحليل و تبيين فرهنگ‌شان عاجزند.
    از سوي ديگر، لازم است هر کس در بدو ورود به فرهنگ خارجي در مورد راه‌هاي نفوذ به لايه‌هاي دروني آن فرهنگ، اطلاعات لازم را کسب کند؛ بخصوص آنکه، مهم‌ترين نکته در برقراري ارتباط، يافتن نقاط اشتراک با طرف مقابل و تأکيد بر آنهاست. هوش فرهنگي، به فرد اجازه مي‌دهد، اشتراکات فرهنگي را درک کند و از آنها در برقراري ارتباط بهره گيرد.
    بعد فيزيکي (بدن): شما مي‌توانيد با نشان‌ دادن شناخت خود از فرهنگ ميزبانان، ميهمانان يا همکارانتان، آنها را خلع سلاح کنيد. اعمال و رفتار شما، بايد بيانگر آمادگي شما براي ورود به دنياي درون آنها باشد. بسياري از تفاوت‌هاي فرهنگي، در رفتارهاي قابل ‌مشاهده فيزيکي تبلور مي‌يابند. تماس فيزيکي، يکي از مهم‌ترين اين رفتارها است. در بعضي نقاط، مانند آمريکاي لاتين و فرانسه، رسم است که همکاران يکديگر را درآغوش مي‌گيرند. در بعضي فرهنگ‌هاي ديگر، اين رفتار، بي‌ادبي يا صميميت بي‌مورد تلقي مي‌شود (لي، 2002).
    بعد احساسي‌- ‌انگيزشي (قلب): اين بعد، سخت‌ترين و ظريف‌ترين جزء هوش فرهنگي است و بيشترين شباهت را به هوش عاطفي و احساسي (اجتماعي) دارد. سازگاري با يک فرهنگ جديد، مستلزم غلبه بر موانع و مشکلات است. افراد تنها زماني از عهده کاري برمي‌آيند که از انگيزش زيادي برخوردارند و به توانايي خود ايمان دارند. اگر آنها در مواجهه با موقعيت‌هاي چالش‌برانگيز، در گذشته موفق عمل کرده باشند، اعتماد به‌ نفسشان افزايش مي‌يابد؛ زيرا اعتماد به ‌نفس، هميشه از تبحر در کاري خاص سرچشمه مي‌گيرد. شخصي که در برخورد با فرهنگ‌هاي ديگر، به توانايي‌هاي خود ايمان ندارد، اغلب با ناکامي اوليه در برقراري ارتباط، به خصومت و سوء‌تفاهمات عميق‌تر رو مي‌آورد. در مقابل، کسي که انگيزه بالايي دارد، در مواجهه با موانع يا مشکلات يا حتي شکست، بر تلاش خود مي‌افزايد. افراد با انگيزه و مشتاق، به ‌دنبال کسب پاداش نيستند و بر مبناي انگيزش دروني خود فعالانه اقدام به برداشتن موانع و انحرافات ادراکي مي‌کنند.
    موانع فرهنگي در ارتباطات ميان‌فرهنگي
    غلبه بر موانع ارتباطات ميان‌فرهنگي، همواره يکي از دغدغه‌هاي مهم پژوهشگران عرصه ارتباطات اجتماعي بوده است. در پاسخ به اين پرسش که چرا افراد در ارتباطات ميان‌فرهنگي، دچار سوء‌تفاهم مي‌شوند، به اين نکته اشاره مي‌شود که برخي تصور مي‌کنند که انسان ‌بودن، نقطه مشترک همه افراد روي زمين است. همين براي برقراري ارتباطات ميان‌فرهنگي کافي است و در نتيجه، تفاوت‌هاي ناشي از باورها، ‌ارزش‌ها و نگرش‌ها را ناديده مي‌گيرند. در ميان موانع ارتباطات ميان‌فرهنگي موفق به قوم‌مداري، تصورات قالبي، پيش‌داوري‌هاي غيرواقع‌بينانه، نشانه‌هاي غيرکلامي، اضطراب بالا و مانند آن اشاره شده است. در اينجا، تنها به قوم‌مداري و تصورات قالبي، به ‌‌عنوان دو عامل ناشي از ساختارهاي فرهنگي اشاره مي‌شود.
    قوم‌مداري
    تعصب قومي- هرچند به‌شکل سطحي- به ‌‌عنوان «نگرش‌هاي منفيِ» اعضاي يک گروه دربارة ساير گروه‌ها تعريف شده است و اساساً به ‌‌عنوان بازنمايي‌هاي اجتماعي سازمان‌يافته مشترک، در ميان بسياري يا اکثر اعضاي گروه‌هاي فرادست دربارة گروه‌هاي فرودست تحليل مي‌شود. اين بازنمايي‌هاي اجتماعي خاص، محتواها،‌ ساختارها و راهبردهايي را ترسيم مي‌کنند که در نهايت، مدل‌ها و کنش‌هاي عيني را به ‌شيوه‌اي سازمان مي‌دهند که غلبه مثلاً قومي يا نژادي، ممکن است به شکلي مؤثر بازتوليد شود (کوبلي، 1391، ج 4، ص 611). اعضاي گروه، اکثريت در برخوردهاي خود با اعضاي گروه‌هاي اقليت، يا «رويدادهاي قومي» دانش و عقايدي را دربارة اينکه اعضاي برون‌گروه از کجا آمده‌اند،‌ شبيه چه هستند، چرا «اينجا» هستند، چه هنجارها و ارزش‌هاي فرهنگي‌اي دارند و «آن افراد» چه نوع شخصيتي دارند (مثلاً آيا خشن، ‌جنايتکار و... هستند؟)، تثبيت يا ترسيم مي‌کنند. ازاين‌رو، جايگاه اجتماعي و عضويت گروهيِ اعضاي اجتماعي ممکن است بر گوناگوني‌هاي خاص، محتواها يا استفاده‌هاي راهبردي از اين تعصبات تأثير بيشتري بگذارد (همان). اين افراد، در عين‌حال تلاش مي‌کنند از تأثيرگذاري بد بر چهره خود پرهيز کنند. به‌ همين دليل، افراد متعصب به راه‌کارهايي راهبردي متوسل مي‌شوند که در آن، «ديگرنمايي» منفي با راه‌کارهاي مديريت تأثير از قبيل خودنمايي (معرفي خود)، يا حفظ وجهه ادغام مي‌شود. ازاين‌رو، نشان‌دادن اقليت‌ها مملو از تکذيب است. همچون انکار (من نژادپرست نيستم،‌ اما ...)، قبول آشکار (آدم‌هاي خوب هم ميانشان پيدا مي‌شود، اما ...) و ساير موارد. فرض بر اين است که دانش محدودتر، درباره برون‌گروه احتمالاً به ساختارهاي انحصارگرايانه (ما در مقابل آنها)، در بارنمايي‌هاي مدلي بينجامد (همان).
    «قوم‌مداري»، به احساس برتري اعضاي يک فرهنگ معين، نسبت به ساير فرهنگ‌ها اشاره دارد. به‌طورکلي، افراد قوم‌محور فرهنگ‌هاي ديگر را بر اساس ارزش‌هاي فرهنگي خود ارزيابي مي‌کنند. براي نمونه، يک مدير آمريکايي، زبان انگليسي را به‌ ‌عنوان «بهترين» زبان تلقي مي‌کند و براي يادگيري زبان‌هاي ديگر تلاش نمي‌كند. اين فرد، زبان‌هاي ديگر را حقير و غيرمنطقي فرض مي‌کند. اگر چنين فردي، نظام زبان غيرکلامي خود را متمدنانه قلمداد کند، ساير زبان‌هاي غيرکلامي را به‌‌ بهانه ابتدايي بودن، طرد خواهد کرد. در اين ‌صورت، قوم‌مداري عاملي بازدارنده براي ارتباط صميمانه، نه‌تنها به تخريب ارتباطات، بلکه به خصومت منجر خواهد شد. هر جامعه، داراي ارزش‌ها و فرهنگ خود است. اينها شيوه‌هايي است که افراد جامعه با يكديگر تعامل مي‌کنند. قوم‌مداري، باوري در کانون فرهنگ يک فرد است که جهان‌بيني فرهنگ خودي را محور همه واقعيت‌ها فرض مي‌کند.
    تصورات قالبي
    «تصور غالب انگليسي‌ها درباره روس‌ها اين است که آنها هرگز تبسم نمي‌کنند و با همديگر حرف نمي‌زنند. پنج سال زندگي در روسيه، به من نشان داد که اين تصور دست‌کم درباره مسکو حقيقت دارد» (استفين و همكاران، ‌2013، ص 4). هنگامي که معلمان، زبان‌هاي خارجي، يا ارتباطات ميان‌فرهنگي تلاش مي‌کنند در جهان به ‌سرعت جهاني‌شونده، ارتباطات بين فرهنگ‌ها را تسهيل کنند، يکي از دشوارترين عوامل براي غلبه، تصورات قالبي است. با توجه به ماهيت تصورات قالبي، به ‌‌عنوان فرايندي شناختي، آنها در همه جا حضور دارند و ارتباطات ميان‌فرهنگي را تضعيف مي‌کنند (همان، ص 1). در اين زمينه، چند نکته مهم وجود دارد:
    1. وقتي ما از موضوعي، مثلاً، مردم يا جوامع، درك درستي نداشته باشيم، دوست داريم فرضيه‌هايي درباره آنها بسازيم. تصور قالبي چيزي نيست، جز همين فرضيه‌هايي که به يک دانش رايج تبديل مي‌گردد. افراد معمولاً در داوري درباره گروه‌هاي مردمي، يا ديني بي‌طرفي را رعايت نمي‌کنند. به ‌همين دليل، کليشه‌ها شيوه‌اي براي انتقال نفرت تلقي مي‌شوند.
    تعاريف تصور قالبي، بسته به روندها در رويکردها و تحقيقات پژوهشي متفاوت است. ازآنجاکه پارادايم ارتباطات ميان‌فرهنگي، در حال بنيادي‌تر و چند رشته‌اي ‌شدن است و دانشمندان در حوزه‌هاي گوناگون علوم انساني، به داده‌هاي گوناگوني دست پيدا مي‌کنند،‌ بايد تعريفي جامع از تصورات قالبي ارائه گردد. با اين‌حال، تعريف جامعه‌شناختي ليپمن از تصورات قالبي از سال 1922 تاکنون اعتبار خود را در ميان دانشمندان اين حوزه حفظ کرده، با ادبيات مختلف بازسازي شده است:
    تصور قالبي ريشه‌اي يوناني دارد و به‌ معناي «محكم» و «غيرمتحرك» است و اصطلاحاً تصور يا عقيده‌اي است كه شخص يا گروهي بدون تعمق بپذيرد. تصور قالبي، بيانگر قضاوتي ساده‌شده، بررسي‌ نشده و گاه نادرست، در باب گروهي ديگر و يا حتي وقايعي چند است (بيرو، 1380، ص 406).
    2. تصور قالبي يا کليشه‌سازي در کاربرد امروزي، در زمينه‌هاي مختلفي به ‌کار گرفته مي‌شود: معمولاً از کليشه‌سازي براي اشاره به اعضاي برخي جمع‌ها استفاده مي‌شود: آتش‌نشان‌ها باغيرتند، مو بورها کمتر باهوشند، ايتاليايي‌ها پر سر و صدا هستند؛ همه آمريکايي‌ها در همه ‌جا، کلاه بسکتبال مي‌پوشند؛ آلماني‌ها و ايرلندي‌ها بيشتر وقت‌ خود را به مي‌گساري صرف مي‌کنند؛ مسلمانان، به هيچ‌کاري فرصت نمي‌کنند جز اينکه پنج نوبت در روز نماز بخوانند. ممکن است اين مثال‌ها احمقانه به‌ نظر برسند، اما ما بارها اين جملات را در مناسبت‌هاي گوناگون شنيده‌ايم. اين مثال‌ها، در واقع بازنماياننده برخي بي‌پاياني تصورات قالبي مردمي است که دربارة گروه‌هاي ديگر صحبت مي‌کنند. تصورات قالبي، مجموعه‌اي از تصورات اشتباه است که مردم در همه فرهنگ‌ها، درباره ويژگي‌هاي اعضاي گروه‌هاي مختلف باور دارند. واژه «مردم در همه فرهنگ‌ها»، در جمله اخير خيلي مهم است. البته کليشه‌سازي‌هاي فرهنگي فراوان است؛ چون به ‌سادگي ساخته مي‌شوند. وقتي به ‌طور منظم تکرار مي‌شوند دربارة همه اعضاي يک فرهنگ به‌ کار برده مي‌شوند (سموار و همكارن، 2013، ص 171-174).
    کليشه‌سازي، شامل تصور خود از خود و ديگران، و تصور ديگران از خود و ما مي‌شود. به ‌عنوان نمونه، يک فنلاندي ممکن است تصور کند که فنلاندي‌ها، سخت‌کوش و با صداقت‌اند. در عين‌حال، ممکن است تصور کنند که سوئدي‌ها آنها را مست، عقب‌مانده و ساده مي‌دانند. همين‌طور، سوئدي‌ها خودشان را افرادي تحصيل کرده، و خوب ارزيابي مي‌کنند. درحالي‌که در نظر فنلاندي‌ها، افرادي متظاهر و سرد هستند (پتکووا و لهتونن، 2005).
    3. کليشه‌سازي فطري نيست، بلکه همانند فرهنگ، به شيوه‌هاي گوناگون آموخته مي‌شود. آشکارترين و چه‌بسا مهم‌ترين عامل يادگيري کليشه‌سازي، فرايند جامعه‌پذيري است که از خانواده آغاز مي‌شود. کليشه‌سازي مي‌تواند مثبت و يا منفي باشد. بسياري از والدين، به ‌صورت مستقيم يا غيرمستقيم، به آن دامن مي‌زنند. به ‌عنوان نمونه، وقتي والدين مي‌گويند: «همه افراد بي‌خانمان تنبل‌تر از آنند که بتوانند براي خود شغلي دست و پا کنند»، تصورات قالبي، شکل مي‌گيرد. تصورات قالبي با ورود به مدرسه از طريق همآلان و عضويت در گروه‌هاي اجتماعي و مذهبي تداوم مي‌يابد. اين گروه‌ها، همزمان که با آموختن جهان‌بيني‌هاي خود، ممکن است به‌طور خواسته يا ناخواسته، به کليشه‌سازي از جهان‌بيني‌هاي مخالف اقدام کنند. اما کليشه‌سازي، با محدود کردن‌ شناخت‌هاي ما، ارتباط ميان‌فرهنگي را به ‌خطر انداخته، رنگ منفي به ‌خود مي‌گيرد. اين به ‌دليل افراط در تعميم‌دهي ويژگي‌هاي گروهي از مردم است.
    4. براي مقابله با تصورات قالبي، بايد توجه کرد که اولاً، اين تصورات ويژگي‌هاي همه افراد را دربر نمي‌گيرد. تجربه نشان داده است که همه افراد فرهنگ‌ها، الزاماً از مدل‌هاي پذيرفته‌ شده رفتارهاي فرهنگي تبعيت نمي‌کنند.‌ رابرت برتون مي‌گويد:
    هيچ قاعده‌اي آنچنان فراگير نيست که هيچ استثنايي نداشته باشد. ثانياً،‌ ارزش‌هاي کانوني در هر فرهنگ وجود دارد که همه اعضاي فرهنگ را شامل مي‌شود. به ‌‌عنوان نمونه، وقتي فرهنگ غالب آمريکا را بررسي مي‌کنيد، فردگرايي در ميان آمريکايي‌ها از پوشش گرفته تا رفتارها کاملاً مشهود است. اين ويژگي‌ها، به اين‌دليل قابل مشاهده هستند که در دوره‌هاي بلندمدت وجود داشته و چندين نسل را شامل مي‌شوند. ثالثاً، در تعميم‌دادن‌ها بايستي محتاط بوده و اصطلاحاتي مانند به‌طور ميانگين، تقريباً، به احتمال زياد و عمدتاً استفاده کرد تا از استثنائات غفلت نشود. دربارة برخي کشورها که داراي تنوع قومي و نژادي و خرده‌‌فرهنگ‌هاي زياد هستند، تصورات قالبي را به ‌‌دشواري مي‌توان درباره تک‌تک اعضاي آن کشور تعميم داد (سموار و همكاران، 2013، ص 171-174).
    اگرچه به نظر مي‌رسد، تصورات قالبي براي ارتباطات ميان‌فرهنگي مضر و کنار گذاشتن آنها، پيش‌نياز تبادل فرهنگي موفق است، اما کنار گذاشتن تصورات قالبي و کليشه‌ها نه تنها ممکن نيست، بلکه احتمالاً براي شناخت انسان مضر باشد. آنها ساختارهاي ذهني هستند که در ساده‌سازي محيط پيچيده و درک آن به ما کمک مي‌کنند. اگر ما در يک خيابان در حال پرسه‌زدن باشيم، و از ما سؤال شود که در فلان خيابان، چند تا آرايشگاه وجود داشت، به احتمال قوي نمي‌توان پاسخ داد. اما اگر به ‌دنبال آرايشگاه خاصي در همان خيابان باشيم، به همه تابلوهاي نصب‌شده روي مغازه‌ها در پياده‌روها توجه خواهيم کرد. تصورات قالبي و کليشه‌ها هم با تمرکز بر ويژگي‌هاي خاص و تقويت آنها، نقش تابلوها را براي ما بازي مي‌کنند تا با به واسطه آنها، بتوانيم گروه‌هاي اجتماعي را از هم متمايز کنيم (لهتونن، 1994).
    به هر حال، تصورات قالبي يا کليشه‌سازي شکل پيچيده‌اي از طبقه‌بندي است که به‌ لحاظ ذهني، تجربه افراد درباره گروه خاصي از مردم را سازمان‌دهي کرده، رفتار آنها را در قبال آنها هدايت مي‌کند. همين امر، به ابزاري براي ساماندهي تصورات در قالب دسته‌بندي‌هاي تعريف‌ شده و ساده تبديل مي‌شود که براي بازنمايي دسته‌اي از مردم، به کار گرفته شود. دليل اغلب کليشه‌سازي‌ها، اين است که انسان به‌ لحاظ روان‌شناختي، نيازمند طبقه‌بندي و دسته‌بندي است. دنيايي که شما در آن زندگي مي‌کنيد، بزرگ‌تر، پيچيده‌تر و پوياتر از آن است که شما بتوانيد با همه جزئياتش بشناسيد. بنابراين، چاره‌اي جز طبقه‌بندي و دسته‌بندي نداريد. البته، مشکل اصلي نه در دسته‌بندي يا طبقه‌بندي، بلکه در دشواري‌هاي به وجود آمده از قبيل افراط در تعميم‌دهي و ارزيابي‌هاي منفي است که به‌ سمت اعضاي آن دسته‌ها نشانه مي‌رود.
    5. تصورات قالبي از طريق رسانه‌هاي جمعي تهيه مي‌شود و به ‌طور گسترده، با اشکال متنوعي از رسانه‌ها، همچون آگهي‌هاي بازرگاني، فيلم‌ها،‌ برنامه‌ها و طنزهاي تلويزيوني و مانند آن، منتشر مي‌گردد. تلويزيون، مقصر اصلي تأمين تصاوير تحريف‌ شده از گروه‌هاي قوميتي است (سموار و همكاران، 2013، ص 171-174). همزمان که جوامع در گفت‌وگو و شوک فرهنگي شناور هستند، نقش رسانه‌هاي جمعي در نمايش رويدادها، بسيار اساسي است. رسانه‌ها با شيوه‌هاي گوناگون، مي‌توانند از طريق پخش نگاه‌هاي کليشه‌اي، يا ارائه اطلاعات غلط، موجب تنش‌ در جامعه شوند، يا با تبيين هوش‌مندانه رويداهاي سياسي و اجتماعيِ مستعد، سوء‌تفاهم ميان جوامع را از بين ببرند. تلاش‌هاي مشترک براي ارتقاي اين وضعيت در سراسر جهان، آثار مثبت داشته و زمينه گفت‌وگو ميان شهروندان، بر اساس شناخت و احترام متقابل را فراهم مي‌سازد (همان).
    6. تنها راه اجتناب از تصورات قالبي و فرار از حصار آنها، تماس‌هاي بي‌واسطه و مستقيم با مردم ساير فرهنگ‌ها و گشودن راه كسب تجربيات و اطلاعات جديد است. پيش‌داوري‌ها هم که تعميم‌هاي غيرعقلاني درباره گروهي از مردم است، ريشه در تصورات قالبي دارد. به ‌هر ميزان که باورها و تعميمات از عمق کمتري برخوردار باشند، تغيير آنها ساده‌تر خواهد بود (همان). در خصوص شيوه‌هاي غلبه بر تصورات قالبي و کليشه‌ها در ارتباطات ميان‌فرهنگي، مباحث مهم و جدي وجود دارد. پژوهش‌هايي نيز در اين زمينه صورت گرفته است، اما در اين مجال از ورود به آن صرف‌نظر مي‌شود.
    جايگاه زبان، در ارتباط ميان‌فرهنگي
    هيچ‌کس در اهميت زبان در زندگي ترديد ندارد. در واقع، تصور زندگي بدون توانايي براي ارتباط بسيار دشوار است. اما ازآنجايي‌كه زبان همواره موجود بوده است، ما از نقش و تأثير نظام مشخصي از نمادها، که به طور روزمره به کار مي‌گيريم، آگاه نيستيم. البته اين بحث دربارة زبان بومي صدق مي‌کند. همان‌‌گونه که درباره مردمي با زمينه‌هاي فرهنگي زباني ديگر هم صدق مي‌کند. براي فهم نقش و تأثير زبان بومي خود،‌ همچنين دربارة نقش و تأثير زبان دوم در يک تماس فرهنگي، بايد ديد زبان چگونه واسطه کارهايي مي‌شود که ما مي‌خواهيم انجام دهيم. تصور کنيد که زبان شبه انسان عمل مي‌کند. هنگامي که در نوشتار، کلمه‌اي را داخل گيومه قرار مي‌دهيم، يا در گفتار با صدا بر آن تأکيد مي‌کنيم، در واقع از اين طريق معنايي را منتقل مي‌کنيم. زبان، راحت‌ترين و مؤثرترين کار براي انتقال معني، از شخصي به شخص ديگر است. زبان نماينده همه چيز است، به جاي حاضر کردن اشياء، از زبان استفاده مي‌کنيم. واژگان يک زبان، تجربيات ما و افکار ما را شکل مي‌دهد و به‌ صورت نشانه‌گذاري‌هاي گرافيکي، يا صدا به ديگران منتقل مي‌کند. از طريق همين نشانه‌هاي نمادي، انواع شگفت‌آوري از کارکردها را انجام مي‌دهيم: با زبان، اشياء را طبقه‌بندي مي‌کنيم و مفهوم‌گيري مي‌کنيم، تعميم مي‌دهيم و... ولي هيچ‌گاه به اهميت آن در زندگي خود پي‌نبرده‌ايم. در واقع، زبان هم از تجربه برخاسته و هم بر آن شکل مي‌دهد، به گونه‌اي که برخي مي‌گويند ما بدون زبان، «انسان» نيستيم. کودکان وحشي‌اي را در نظر بگيريد که در سال 1797در فرانسه و جاهاي ديگر، از جنگل آورده شده‌اند. اين کودکان وحشي بودند؛ چون از اجتماع بشري دور مانده، فاقد توانش زباني بودند؛ زيرا زبان از کنش متقابل با افراد ناشي مي‌شود و براي عضو يک فرهنگ ضروري است. بنابراين، استفاده از رفتارهاي نمادين، ما را براي اطرافيان خود قابل‌ فهم و قابل‌ پذيرش مي‌کند. در واقع استفاده از زبان، بليط ما براي عضويت در محيط فرهنگي است. اين مثال‌ها نشان مي‌دهد که زبان و فرهنگ، تا چه اندازه با هم ارتباط دارند و چگونه عادت‌ها و انديشه‌هاي اعضاي يک فرهنگ از هم جدانشدني است. هيچ‌کس نمي‌تواند زبان را در انزوا خلق کند. طبقه‌بندي‌هاي زباني براي اشياء، عمدتاً ريشه در فرهنگ دارد. به‌ ‌عنوان نمونه، عرب‌ها براي شتر اسامي زيادي دارند، ولي ديگران فقط به اسم شتر مي‌شناسند. ايتاليايي‌ها براي شيرينجات اسامي بسيار متنوعي انتخاب مي‌کنند، آمريکايي‌ها در مورد اتومبيل چنين هستند و... . بنابراين، زبان از فرهنگي ناشي مي‌شود و متقابلاً بر آن تأثير مي‌گذارد (جكسون، 2012).
    زبان داراي تأثير دوگانه است: هم رهايي‌بخش و هم محدودکننده. ما از طريق زبان، از «اينجا» و «اکنون» فراتر مي‌رويم، گذشته را فراخوانده و از انديشه‌ها و تجربه انسان‌هايي که چندين قرن پيش از اين، در نقاط مختلف جهان زيسته‌اند، آگاه مي‌شويم. همين‌طور آينده را تصور مي‌کنيم و از طريق همين زبان، متوجه مي‌شويم که اطلاعات ما از جهان بسيار محدود است. ما با زبان متوجه مي‌شويم که بسياري از چيزها را نمي‌فهميم و هرگز تجربه نکرده‌ايم. همه اينها، از طريق نظام زباني ممكن مي‌شود؛ چيزي که معمولاً درباره‌اش نمي‌انديشيم. با زبان، چيزهايي را خلق مي‌کنيم که هرگز وجود خارجي نداشته‌اند و نخواهند داشت. کودکي را در نظر بگيريد که دربارة تصورات و خيالات خود داستان‌هاي عجيبي را سر هم مي‌کند و به هم‌سن و سال‌هاي خود تعريف مي‌کند. زبان همچنين گزينه‌هاي را براي انديشيدن در اختيار ما قرار مي‌دهد. تصور مرگ براي انسان‌ها، سؤالات زيادي را مطرح مي‌كند، كه ممکن است براي پاسخ به آنها، گزينه‌هاي متعدد و سناريوهاي گوناگوني را تصور کند. مثل اينکه اگر قرار است بميرد، اصلاً چرا به دنيا آمده است. چگونه خواهد مرد و از اين قبيل سؤالات.
    در حقيقت، همه زبان‌هاي بشري داري چنين ظرفيت‌هايي هستند، اما هر زبان به شيوه متفاوت، اين تجربه‌ها را کدگذاري مي‌کند. کودکان هر فرهنگ، به ‌شيوه زباني خاص آن فرهنگ، اجتماعي مي‌شوند. همين امر عامل محدودکننده‌اي مي‌شود براي فهم احتمالاتي که در ساير فرهنگ‌ها و نظام‌هاي زباني تجربه و کدگذاري مي‌شوند. بدين‌ترتيب، زبان که يک عامل ميانجي و تسهيل‌کننده در فرهنگ ما عمل مي‌کند، به بزرگترين مانع براي فهم تجربيات ديگران از هستي تبديل مي‌گردد (همان).
    رويکرد اسلامي
    فرهنگ
    به هر حال، ارتباطات ميان‌فرهنگيِ موفق، با ارتباطات ميان‌فرهنگي، به‌ هر شکل تفاوت دارد. عمده ارتباطات کنشگران ميان‌فرهنگي، به ‌شکل ناآگانه و غيرمستقيم صورت مي‌گيرد. به ‌‌عنوان نمونه،‌ بسياري از گردشگراني که به کشورهاي مختلف سفر مي‌کنند،‌ الزاماً در صدد تأثيرگذاري بر ديگران در کشورهاي هدف نيستند، اما هيچ ارتباطي خالي از تأثير نيست. چگونگي تعامل گردشگران، تأثيراتي در مخاطبان دارد، اگرچه فرد گردشگر از عمق و ميزان تأثيرگذاري رفتارهاي خود آگاهي نداشته باشد. در اين‌ميان، به هر ميزان آشنايي فرد از فرهنگ خود بيشتر باشد، مي‌تواند تعاملات خود را مديريت کرده، بر ميزان تأثيرگذاري خود به ‌صورت آگاهانه بيافزايد. مسلمانان اگر همواره متوجه باشند که ديگران آنان را به چشم يک مسلمان مي‌نگرند، و در مديريت رفتارهاي خود، شئون مسلماني را رعايت کنند، به‌ طور حتم بر دامنة تأثيرگذاري‌شان بر ديگران افزوده خواهد شد. اينجاست که هر مسلمان، يک نماينده فرهنگي اسلام و نمايندة همه مسلمانان قلمداد مي‌شود. حديث معروف امام صادق، در خطاب به شيعيان كه مي‌فرمايد: «اي شيعيان شما منتسب به ما هستيد، مايه زينت ما باشيد...» (مجلسي، 1379، ص 67)، به همين معناست. اين حديث، در واقع ناظر به قلمروهاي ميان‌فرهنگي است. بخصوص که آن حضرت در ادامه، به پيروان خود توصيه مي‌کنند که مراقب رفتارهاي کلامي و غيرکلامي خود باشند (مجلسي، 1404ق، ج 11، ص 310). برآيند احاديث شريف اين است که مسلمان، به‌ويژه شيعه هميشه و در همه جا، بايد بهترين باشد تا داعي ديگران به اسلام باشد. امام صادق، فلسفه حسن معاشرت با ديگران را جذب آنان به مذهب اهل‌بيت بيان مي‌کنند: «مردم را با غير زبان خود [به مذهب خويش] دعوت كنيد، تا پارسايى و سخت‌كوشى [در عمل و عبادت] و نماز و خوبى را از شما ببينند؛ زيرا اينها، خود [بهترين] مبلغند» (كليني، 1407ق، ج 2، ‌ص 78،‌ ح 14). ازاين‌رو، برخي انديشمندان معتقدند: با توجه به احاديث آداب معاشرت با ديگران، رعايت مسائل و وظايفي که امامان براي شيعيان بر شمرده‌اند، بر همه لازم است. ولي براي کساني که بين اهل‌سنت زندگي مي‌کنند، واجب‌تر است» (www.islamquest.net) روشن است که مضمون احاديث به غير برادران اهل سنت، يعني به کفار نيز قابل تعميم است.
    زبان
    حضرت علي مي‌فرمايند:
    يا ايُّهَا النَّاسُ، فِي‌الْإِنْسَانِ عَشْرُ خِصَالٍ يُظْهِرُهَا لِسَانُهُ: شَاهِدٌ يُخْبِرُ عَنِ الضَّمِيرِ، حَاكِمٌ يَفْصِلُ بَيْنَ الْخِطَابِ، وَنَاطِقٌ يُرَدُّ بِهِ الْجَوَابُ، وَشَافِعٌ يُدْرَكُ بِهِ الْحَاجَةُ، وَوَاصِفٌ يُعْرَفُ بِهِ الْأَشْيَاءُ، وَأَمِيرٌ يَأْمُرُ بِالْحَسَنِ، وَوَاعِظٌ يَنْهى‏ عَنِ الْقَبِيحِ، وَمُعَزٌّ تُسَكَّنُ بِهِ الْأَحْزَانُ، وَحَاضِرٌ تُجْلى‏ بِهِ الضَّغَائِنُ، وَمُونِقٌ تَلْتَذُّ بِهِ الْأَسْمَاعُ؛ در انسان ده خصلت وجود دارد كه زبان او آنها را آشكار مى‌سازد، زبان گواهى است كه از درون خبر مى‌دهد. داورى است كه به دعواها خاتمه مى‌دهد. گويايى است كه به ‌وسيله آن، به پرسش‌ها پاسخ داده مى‌شود. واسطه‌اى است كه با آن مشكل برطرف مى‌شود. وصف‌كننده‌اى است كه با آن اشياء شناخته مى‌شود. فرماندهى است كه به نيكى فرمان مى‌دهد. اندرزگويى است كه از زشتى باز مى‌دارد. تسليت‌دهنده‌اى است كه غم‌ها به آن تسكين مى‌يابد. حاضرى است كه به‌ وسيله آن، كينه‌ها برطرف مى‌شود و دل‌ربايى است كه گوش‌ها به ‌وسيله آن لذت مى‌برند (كليني، 1407ق، ج 8، ص 20).
    روايات از زاويه‌اي ديگر به مقوله زبان پرداخته‌اند. احاديث شريف دربارة زبان، به چهار دسته تقسيم مي‌شوند: دسته‌اي، به زبان گفتاري و اهميت آن در روابط اجتماعي تأکيد دارند. دسته‌اي ديگر، بر زبان غيرکلامي تأکيد کرده و مؤمنان را به اين شيوه از تبليغ و دعوت ترغيب مي‌کنند. دسته‌ سوم، ناظر به هماهنگي ميان زبان کلامي و غيرکلامي است. دسته چهارم نيز، که از ظرافت ويژه‌اي برخوردار است، حاوي نکات زبان‌شناختي، رابطه زبان با عقل و تفکر و جهان‌بيني است. زبان، ابزار تفاهم به ‌شمار مي‌رود. در بحث از نقش زبان در اسلام، بايد به هر چهار دسته از روايات توجه شود.
    توصيه پيامبر که فرمود: «مَنْ كانَ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ فَلْيَقُلْ خَيْراً أَوْ لِيَسْكُتْ» (همان، ج 2، ص 667)؛ هركس به خدا و روز قيامت ايمان دارد، بايد سخن خير بگويد يا سكوت نمايد، و همچنين: «جَمالُ الرَّجُلِ فَصاحَةُ لِسانِهِ» (متقي هندي، 1424ق، ج 10، ص 152، ح 28775)؛ زيبايى مرد به شيوايى زبان اوست. احاديثي از اين قبيل، ناظر به زبان گفتاري است (صدوق، 1412ق، ص 368؛ همو، 1419ق، 566؛ طبرسي، 1426ق، ص 419؛ ابن‌شعبه حراني، 1404ق، ص 74). امام علي فرمود: «لا تَقُل ما لا تُحِبُّ أن يُقالَ لَكَ» (طبرسي، بي‌تا، ص 74)؛ آنچه دوست ندارى، درباره‏‌ات گفته شود، درباره ديگران مگوى. امام باقر به رعايت ادب در گفتار توصيه مي‌کنند:
    فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ وَقُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً قَالَ قُولُوا لِلنَّاسِ أَحْسَنَ مَا تُحِبُّونَ أَنْ يُقَالَ لَكُمْ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ يُبْغِضُ اللَّعَّانَ السَّبَّابَ الطَّعَّانَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ الْفَاحِشَ الْمُتَفَحِّشَ السَّائِلَ الْمُلْحِفَ وَيُحِبُّ الْحَيَّ الْحَلِيمَ الْعَفِيفَ الْمُتَعَفِّفَ؛ درباره اين گفته خداوند كه «با مردم به زبان خوش سخن بگوييد» فرمود: بهترين سخنى كه دوست داريد مردم به شما بگويند، به آنها بگوييد؛ چرا كه خداوند، لعنت‌كننده، دشنام‌دهنده، زخم زبان زن بر مؤمنان، زشت گفتار، بدزبان و گداى سمج را دشمن مى‌دارد و با حيا و بردبار و عفيفِ پارسا را دوست دارد (صدوق، 1412ق، ص 254).
    روايات ناظر به حسن معاشرت، عمدتاً در دسته دوم (ارتباطات غيرکلامي)‌ جاي مي‌گيرند که به تعدادي از آنها اشاره شد. از دسته سوم، به ‌‌عنوان نمونه مي‌توان به حديثي از امام علي اشاره کرد که فرمود: «مَا أَضْمَرَ أَحَدٌ شَيْئاً إِلَّا ظَهَرَ فِي فَلَتَاتِ لِسَانِهِ وَصَفَحَاتِ وَجْهِه» ‏(نهج‌البلاغه، ص472، ح 26)؛ هيچ كس چيزى را در دل پنهان نداشت، جز اينكه در لغزش‌هاى زبان و خطوط چهره او آشكار شد». اين حديث نفاق در گفتار و عمل را مورد نکوهش قرار داده، مؤمنان را از دوگانگي ميان ارتباط کلامي و غيرکلامي نهي مي‌کند. قرآن کريم، مؤمنان را در اين مورد توبيخ مي‌کند:‌ «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ؛ كَبُرَ مَقْتًا عِندَ اللَّهِ أَن تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ» (صف: 2-3). در عين‌حال، به ‌نظر مي‌رسد در هنگام مشاهده ناهماهنگي ميان گفتار و عمل، معيار قضاوت درباره افراد، عمل آنها خواهد بود.
    فهم و نسبت آن با زبان، در روايات دسته چهارمي به معناي امروزي آن، دقت زيادي مي‌طلبد. در روايتي از امام علي آمده است: «جميل القول دليل وفور العقل»؛ علت و دليل زيبايي کلام، زيادي و وفور عقل است (تميمي آمدي،‌ 1410ق، ص 210). زبان، حاصل انديشه است؛ هر قدر دربارة زبان گفتاري و رفتاري بيشتر انديشه شود، زيباتر و جذاب‌تر خواهد بود. جالب‌تر اينکه، هر قدر تفکر بيشتر باشد، سخن ‌گفتن کمتر خواهد شد: «اذَا تَمَّ الْعَقْلُ نَقَصَ الْكَلَام» (همان،‌ ص 52). به همين دليل، در کلام امام علي عقل و منطق در کنار هم بيان شده است: «للانسان فضيلتان عقل و منطق فبالعقل يستفيد و بالمنطق يفيد» (همان، ص 853)؛ دو فضيلت و برترى، از جمله مزاياى انسان است: يكى عقل و ديگري منطق. در واقع، عقل به منزله پشتوانه كلام است. به هر ميزان كه عقل گوينده، روشن‏تر و مراتب علم و دركش بيشتر باشد، به ‌همان ميزان، كلامش وزين‏تر و ارزش سخنش زيادتر است.
    حاصل اينكه در نگاه اسلامي، عامليت نيز در کنار ساختار اهميت شاياني پيدا مي‌کند. چنين نيست که همه تحليل‌ها، به ‌سمت تحليل فرهنگ و ساختار زبان سوق داده شود. زبان با تفکرات و جهان‌بيني فرد ارتباطي تنگاتنگ دارد. تکلم بنا به تعريف ملاصدرا، اظهار و اعلانِ باطن متکلم است. پس، همان‌گونه که زبان آنچه را درون متکلم است، آشکار مي‌كند، همة آسمان‌ها و زمين و تمامي موجودات نيز کلمات خداوند هستند که نهانِ جهان را آشکار مي‌کنند (صدرالمتألهين، 1981، ج 7، ص 5). ازاين‌رو، ملاصدرا معتقد است: با نفس‌شناسي انسان به جهان‌شناسي و از آن به خداشناسي مي‌رسد. يکي از راه‌هاي شناخت حقيقت کلام انسان، اين است که مبدأ فاعلي آن را شناسايي کنيم (جوادي آملي، 1364، ج 7، ص 5).
    بنابراين، زبان را نبايد در صورت ظاهري آن (کلامي و غيرکلامي)‌ و حتي در ذهن خلاصه کرد. 
    مبدأ زبان تعقل، و در مرحله پايين‌تر تخيل است ... فرايند زبان داراي مراتب و درجاتي است، و ممکن است هر شخص متکلمي با درجه‌اي متفاوت از عمقِ باطن خود سخن بگويد... زبان با فعاليت، خلاقيت و آفرينش متکلم صادر مي‌شود تا معارف و صورت‌هاي عقلاني را از مراحل عقلاني به مراتب عالم مثال و سپس به عالم طبيعت تبديل نمايد. در نهايت، اين متکلم است که کلمات را انشاء و خلق مي‌کند. شناخت پيش از زبان اتفاق مي‌افتد، و اين شناخت اگر چه درون انسان جريان دارد اما بي‌شک تنها مربوط به معرفت دروني انسان نيست. نفس انساني به ‌عنوان مبدأ فاعلي زبان، حقايق يا علوم نفساني را - که به ‌‌صورت علم حضوري و يا علم حصولي دريافت کرده بود - از مراتبِ مختلفِ باطنِ نفس به ظاهر اعطا مي‌کند. در نتيجه، نفس ناطقه براي درک تصورات و ايده‌ها که حاصل دانش‌هاي حضوري و حصولي است، به حرکت در مي‌آيد. ... پس اين دانش و معرفت کسب‌شدة مقدم بر زبان، تنها مربوط به دانش دروني انسان از خويش نبوده، بلکه شامل معرفت از جهان پيرامون، به‌طورکلي، نيز مي‌شود (زرگر، 1393).
    زبان، فرهنگ و جهان‌بيني
    بر اساس روايات مزبور و آراي ملاصدرا، اهميت زبان در ارتباط ميان‌فرهنگي به ‌عنوان يک عامل ساختاري، بيش از پيش آشکار مي‌شود. فهم زبان ارتباط‌گر، هنگامي به ‌صورت کامل ميسر است که جهان‌بيني او نيز درك شود. براي فهم مخاطب يا ارتباط‌گر، صرفاً شناخت قواعد ساختاري زباني، که سطح ظاهري از کلام است، كافي نيست. ازآنجاکه ارتباطات درون‌فرهنگي بر جهان‌بيني مشترکي استوار است، مفاهمه هيچ‌گاه به يک «مسئله» تبديل نمي‌گردد؛ چون در اين نوع از ارتباطات، مشکل زبان وجود ندارد. مسئلة مفاهمه از زبان آغاز مي‌شود، اما به زبان ختم نمي‌شود. درست است که مشکل عدم درک در زبان خود را نشان مي‌دهد، ولي بسيار فراتر از زبان، به شناخت و جهان‌بيني مربوط مي‌شود. روشن است منظور از «درک» و «مفاهمه»، صرفاً امکان گفت‌وگو در مسائل روزمره نيست، بلکه فهم متقابل است. به ‌همين دليل، هم «بشر به ‌همان‌ اندازه‌ كه‌ به‌ گفتار خود براي‌ بيان‌ مقاصد خود و عرضه‌‌ كردن‌ افكارش‌ اهميت‌ مي‌داده‌، به ‌همان‌ اندازه‌، فهم‌ و درك‌ صحيح‌ مقاصد و يا افكار ديگران‌، چه‌ گفتاري‌ و چه‌ نوشتاري‌، نيز براي‌ او اهميت‌ داشته‌ است‌ تا جايي‌ كه‌ كمك‌ به‌ فهم‌ كلام‌ ديگران‌ را همچون‌ رسالتي‌ الهي‌ و نقشي‌ پيامبرانه‌ دانسته‌، و اساطير و داستان‌هاي‌ تاريخي‌، فن‌ بيان و فهم‌ كلام‌ و حكمت‌ را به‌ نماينده‌اي‌ از جانب‌ خدا، به نام‌ هرمس‌ (در اساطير يوناني‌) يا ادريس‌ پيامبر (در فرهنگ‌ اسلامي‌) و هرمز يا هوشنگ‌ نوة‌ كيومرث‌ (بشر نخستين‌، در اساطير ايراني‌) نسبت‌ مي‌داده‌اند. در فرهنگ‌ و تمدن‌هاي‌ زندة‌ آن‌ زمان‌ها مشهور بوده‌ است‌ و بعدها در اساطير مشركانه‌ يونان‌، به‌ يكي‌ از خدايان‌ يونان‌ باستاني‌ ارتقا يافته‌ و حتي‌ مشتقاتي‌ از نام‌ هرمس‌، در زبان‌ يوناني‌ در معاني‌ مختلف‌، از جمله‌ پيام‌ و تفسير به ‌كار رفته‌ است‌ و ارسطو با الهام‌ از اين‌ نام‌، بابي‌ را در منطق‌ خود «پري‌ هرميناس‌» يعني‌ «اندرتفسير» ناميد و مسلمين‌ نيز گاهي‌ اين‌ نام‌ را در كتب‌ خود به‌ كار مي‌بردند» (خامنه‌اي، بي‌تا: مقدمه‌اي است بر كتاب هرمنوتيك ملاصدرا).
    بر اساس اين نگاه، زبان محصول محيط نيست، بلکه محيط محل ظهور و شکوفايي آن است. به ‌تعبير چامسکي، «نقش محيط بر قوه نطق، تنها در حد محرک است. براين‌اساس، تجربه، چگونگي عملکرد ذهن را تعيين نمي‌کند، بلکه آن را تحريک مي‌کند» (آقاگل‌زاده، 1382). همچنان‌که انسان خود نيز محصول محيط نيست، در محيط رشد و شکوفا مي‌شود. به ‌همين دليل، نيز فهم انسان تنها با فهم محيط ميسر نيست.
    نتيجه‌گيري
    الف. اهميت فرهنگ: در خصوص اهميت فرهنگ در ارتباطات ميان‌فرهنگي بايد گفت که اولاً، احساس فرد از هويت فرهنگي تا هنگامي که با فرهنگ‌هاي ديگر مواجه نشود، آشکار نمي‌گردد؛ آنچه در يک فرهنگ منطقي و مهم است ممکن است در فرهنگ ديگر غيرمنطقي و کم‌اهميت تلقي شود؛ ثانياً، در توصيف فرهنگ‌هاي ديگر، معمولاً افراد تمايل دارند که به تفاوت‌ها تأکيد و از شباهت‌ها چشم‌پوشي کنند؛ کليشه‌سازي به ‌‌دليل تعميم، ممکن است در ميان کساني که تماس زيادي با فرهنگ‌هاي ديگر ندارند، اجتناب‌ناپذير باشد. ثالثاً، براي فهم پيچيدگي‌هاي هر فرهنگ، تجربه بلاواسطه آن فرهنگ ضروري است؛ به اين نکته هم بايد توجه داشت که فرهنگ‌ها پيوسته در حال تغييرند و فهم يک فرهنگ ديگر، فرايندي مستمر است؛ رابعاً، اضطراب، تنهايي و فقدان اعتماد به‌ نفس به هنگام مشاهده و تجربه فرهنگ ديگر امري طبيعي است؛ و از همين جهت،‌ تفاوت‌هاي بين فرهنگ‌ها اغلب به‌ ‌عنوان امري تهديدآميز تجربه مي‌شود؛ و خامساً، براي فهم بهتر فرهنگ‌هاي ديگر، فهميدن زبان آن فرهنگ ضروري است؛ اگرچه آگاهي از فرهنگ در ميان افراد متفاوت است. در هر صورت فهم اين اصول به شما کمک مي‌کند تا فرهنگ‌هاي ديگر را به ‌صورت دقيق‌تر مشاهده کنيد.
    ب. اهميت زبان: زبان براي ارتباط‌گيري و فهم فرهنگ‌ها عنصري کليدي است. تسلط بر زبان براي غلبه بر موفقيت‌هاي ميان‌فرهنگي امري حياتي به‌ ‌شمار مي‌رود؛ فهم زبان مخاطب کمک مي‌کند در موقعيت‌هاي گوناگون واکنش مناسب داشته و بر ابهامات غلبه کنيم؛ بدون زبان امکان انجام وظايف وجود ندارد و اگر موفق به برقرار ارتباط نشويم در انجام وظايفمان شکست مي‌خوريم؛ علاوه بر اينکه زبان دنيايي از فرصت‌ها و تجربيات جديد را فراهم مي‌کند؛ با يادگيري زبان و ارتقاي مهارت‌هاي زباني احتمالاً نگرش تغيير مي‌کند؛ و امکان مشارکت در گفت‌وگوها فراهم مي‌شود؛ زبان امکان لذت از تجربيات را فراهم مي‌کند.‌ ندانستن زبان، محروميت از ارتباطات و فرهنگ‌هاي ديگران است.
    ج. شناخت فرهنگ خود و ويژگي‌هاي آن در بحث از هدف ارتباطات ميان‌فرهنگي اهميت دارد. مهم‌ترين ويژگي فرهنگ جوامع مسلمان،‌ به اسلام مربوط مي‌شود. بنابراين، ميان ميزان شناخت از هنجارهاي اسلام براي ساحت‌هاي اجتماعي چندفرهنگي و ميزان موفقيت ارتباطات ميان‌فرهنگيِ اسلامي ارتباط مستقيم وجود دارد.
    د. اگر چه ويژگي‌هاي شخصي و شخصيتي عاملي مهم در ارتباط ميان‌فرهنگي به ‌شمار مي‌روند لکن، انتساب به ساختار فرهنگ اسلامي و تعلق به هويت مسلماني الزماتي را بر مسلمانان در ارتباطات ميان‌فرهنگي تحميل مي‌کند که توجه به آنها برخي محدوديت‌ها و پاره‌اي فرصت‌ها را به ‌دنبال دارد. آنچنان‌که در جايگاه زبان هم توضيح داده شد، الفاظ، قالب‌هاي معاني هستند که از ذهنيت‌هاي افراد ناشي مي‌شود؛ بدين‌معني حتي ادبيات گفتاري و رفتاري مسلمان منطقاً بايستي با ديگران تفاوت بارزي داشته باشد. بنابراين، گذشته از تأثيرات طبيعي ساختارهاي فرهنگي و زباني بر ارتباطات فرد، تعلق به ساختارهاي فرهنگي خاص (مثلاً اسلام) به ‌‌صورت هنجاري نيز الزاماتي را به ‌‌دنبال دارد.
     
     

    References: 
    • نهج‌البلاغه، بي‌تا،‌ ترجمة صبحي صالح، قم، مؤسسة دارالهجره.
    • آقاگل‌زاده، فردوس، 1382، «نگاهي به تفکر و زبان»، تازه‌هاي علوم شناختي، سال پنجم، ش 1، ص 57-64.
    • ابزري، ‌مهدي و اعظم خاني، 1389، «هوش فرهنگي: رويارويي با تفاوت‌ها»؛ عصر مديريت، سال چهارم، ش 16 و 17، ص 52-57.
    • ابن‌شعبه حراني، حسن بن علي، 1404ق، تحف‌العقول، قم، جامعه مدرسين.
    • ابوالقاسمي، شهنام و همكاران، 1388، فرهنگ تخصصي روان‌شناسي- روان‌پزشكي، علوم تربيتي، تهران، آرويج.
    • بيرو، آلن،‌ 1380، فرهنگ علوم اجتماعي، ترجمة باقر ساروخاني، چ چهارم، تهران، كيهان.
    • تميمى آمدى، عبدالواحد بن محمد،‌ 1410ق، غررالحکم و دررالکلم‏، محقق و مصحح: سيدمهدى رجائى، چ دوم،‌ قم،‌ دارالکتاب الإسلامي.‏
    • جوادي آملي، عبدالله 1364، نرم‌افزار تدريس اسفار، قم، دفتر تبليغات اسلامي.
    • حراني، ابن‌شعبه، 1376، تحف‌العقول، تصحيح و تعليق علي‌اکبر غفاري، تهران، اميرکبير.
    • خامنه‌اي، سيدمحمد، بي‌تا، «رابطه زبان و هستي»: مقدمه‌اي است بر كتاب هرمنوتيك ملاصدرا،‌ قابل دسترس در:
    • www.mullasadra.org .(بازبيني: 20 شهريور 1395)
    • زرگر، نرگس، 1393،‌ «تقدم فرايندهاي شناختي بر زبان در فلسفه ملاصدرا»، فلسفه، دوره چهل و دوم، ش 2، ص 55-71.
    • صدرالمتألهين، 1981 م، الحکمه المتعاليه في الاسفار العقليه الاربعه، ط الثالثه، بيروت،‌ داراحياء التراث العربي.
    • صدوق، محمدبن علي، 1412ق، امالي، تهران، دارالكتاب الاسلاميه.
    • ـــــ ، 1419ق، الخصال، تهران، المكتبة الاسلاميه.
    • صيادي‌نژاد، روح‌الله، 1392،‌ «نقد و بررسي توانش زباني از ديدگاه ابن‌خلدون»، جستارهاي زباني، ش 2، (پياپي 14)، ص 223-243.
    • طبرسي، علي‌بن حسن، بي‌تا، مشکاة الأنوار في غرر الاخبار، نجف الاشرف، المکتبه الحيدريه.
    • طبرسي، فضل‌بن حسن، 1426ق، مكارم‌الاخلاق، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي.
    • عزبدفتري، بهروز، 1372، درباره نوآم چامسكي،‌ تهران، فرهنگ معاصر.
    • فقاهتي، سيدعليرضا، 1390، «هوش فرهنگي و مديريت در دنياي امروز»؛ پگاه حوزه، ش 308، ص 29-31.
    • کوبلي، پل، 1391، نظريه‌هاي ارتباطات: مفاهيم انتقادي در مطالعات رسانه‌اي و فرهنگي، ترجمة گودرز ميراني، تهران، پژوهشکده مطالعات فرهنگي اجتماعي.
    • كلينى، محمدبن يعقوب، 1407ق، کافي، چ چهارم، تهران، دارالكتب ‌الإسلامية.
    • متقي هندي، علاء‌الدين على، 1424ق، کنز العمال فى سنن الأقوال و الأفعال، بيروت، دارالکتب العلمية.
    • مجلسي، محمدباقر، 1379، مشکات‌الانوار، قم، مسجد مقدس جمکران.
    • ـــــ ، ۱۴۰۴ق، بحارالانوار، لبنان، مؤسسه الوفاء بيروت.
    • وبگاه رسمي شوراي عالي انقلاب اسلامي: ‌شوراي تخصصي حوزوي. قابل‌دسترس در:
    • http://hz.farhangoelm.ir (بازبيني: 20 بهمن 94)
    • Ang, soon and P. Christopher Earley, 2003, Cultural Intelligence: individual interactions across cultures, Stanford, Stanford Business Books.
    • Hall, Edward T, 1964, Adumbration as a Feature of Intercultural Communication, American Anthropologist, v. 66, No. 6, The Ethnography of Communication, p. 154-163.
    • Hooker. J, 2009, working across cultures (Stanford, ca: Stanford university press, 2003), 60. In: Samovar, Porter, McDaniel.
    • http://www.islamquest.net/fa/archive/question/fa8379
    • Jackson Jane, 2012, The Routledge Handbook of Language and Intercultural Communication, Routledge.
    • Kiss, G, 2008, A theoretical approach to intercultural communication, Aarms communication, v. 7, N. 3, P. 435–443.
    • Li, Jin, 2002, Learning Models in Different Cultures؛ New Directions for Child Development, N. 96.
    • Luhtonen, Jaakko, 1994, Cultural stereotypes: available at: (https://www. jyu. fi/ viesti/ verkkotuotanto/ kp/ vf/ jaakko. shtml).
    • Petkova, Diana & Jaakko Lehtonen, 2005, cultural identity in an intercultural context, University of Jyväskylä. Publication of the Department of Communication, p. 61–85.
    • Pinker, 2009, The Blank Slate: The Modern Denial of Human Nature.
    • Samovar, et al, 2013, communication between cultures, Wadsworth, Boston.
    • Stephanie Ann Houghton, et al, 2013, Critical Cultural Awareness: Managing Stereotypes through Intercultural (Language) Education, Cambridge Scholars Publishing.
    شیوه ارجاع به این مقاله: RIS Mendeley BibTeX APA MLA HARVARD VANCOUVER

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    یوسف زاده اربط، حسن.(1395) بررسی نقش فرهنگ و زبان در ارتباط میان فرهنگی. فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 7(4)، 83-104

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    حسن یوسف زاده اربط."بررسی نقش فرهنگ و زبان در ارتباط میان فرهنگی". فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 7، 4، 1395، 83-104

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    یوسف زاده اربط، حسن.(1395) 'بررسی نقش فرهنگ و زبان در ارتباط میان فرهنگی'، فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 7(4), pp. 83-104

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    یوسف زاده اربط، حسن. بررسی نقش فرهنگ و زبان در ارتباط میان فرهنگی. معرفت فرهنگی اجتماعی، 7, 1395؛ 7(4): 83-104