معرفت فرهنگی اجتماعی، سال هفتم، شماره چهارم، پیاپی 28، پاییز 1395، صفحات 59-82

    بررسی شکاف و زمینه‌های آن در لایه‌های فرهنگی هویت ایرانیان

    نوع مقاله: 
    پژوهشی
    نویسندگان:
    سید عباس حسینی / دانشجوي دكتري فرهنگ و ارتباطات دانشگاه باقرالعلوم / harisabiorsing5@gmail.com
    چکیده: 
    هویت فرهنگی ایرانیان، تحت تأثیر سه شکاف عمده قرار می گیرد و به مرور، ممکن است ماهیت اصلی خود را از دست بدهد. این سه شکاف عبارتند از: شکاف ایدئولوژیکی، شکاف رفتاری و شکاف موقعیتی. هدف این پژوهش، تحلیل هر یک از این شکاف ها و بیان زمینه هایی است که موجب این شکاف ها می شود. نتایج پژوهش نشان می دهد که دو عامل چندگانگی منابع هویتی و قرائت های متفاوت از آنها، زمینة شکاف ایدئولوژیکی در هویت فرهنگی را فراهم می کند و عواملی همچون فرم گرایی، اباحه گری و مصلحت اندیشی های کاذب، دنیاطلبی، کمیت گرایی، سیاست زدگی، ترویج فساد، اغواگری و... زمینه های شکاف رفتاری در هویت فرهنگی را ایجاد می کنند. همچنین مدرنیته و جهانی شدن، دو عاملی هستند که زمینه های شکاف موقعیتی در هویت فرهنگی را به دنبال خواهند داشت.
    Article data in English (انگلیسی)
    Title: 
    An Investigation into the Gaps and Their Causes in the Cultural Layers of Iranians’ Identity
    Abstract: 
    Affected by three major gaps, Iranians’ cultural identity may gradually lose its identity. These gaps include the ideological gap, the behavioral gap and the situational gap. The present paper seeks to analyze each of these gaps and explain their causes. The results indicate that the two factors of diversity of identity sources and different interpretations of them lead to ideological gap in cultural identity. Factors such as Formalism, amoralism and following false expediency, worldliness, quantity-seeking, politicization, spread of corruption, seduction and etc. prepare the grounds for behavioral gaps in cultural identity; and the two factors of modernity and globalization result in situational gaps in the cultural identity.
    References: 
    متن کامل مقاله: 

     
    مقدمه
    هويت فرهنگي، واقعيتي است كه در ژرفاي روح و جان ملت و قوم ريشه دوانده و از چنان ثباتي برخوردار است كه گويي خلق‌و‌خوي مردم يا طبيعت ثانوي آنان شده است. پيشينه تاريخي- تمدني هويت فرهنگي ايرانيان، به هزاران سال مي‌رسد كه داراي مجموعه‌اي بي‌نظير از انباشت‌هاي گوناگون تجربي است. اين هويت فرهنگي، در طول تاريخ با توجه به فراز و فرودهايي خود، در مواقع حساس و بحراني خود را نشان داده است. درست در مواقع بحران فرهنگي، اين هويت خودنمايي كرده است.
    در اين تحقيق، با الهام از تقسيم‌بندي فريدريك ويل عضو گروه جامعه‌شناسي دانشگاه ايالتي لوئيزيانا، به تحليل شكاف‌ها در هويت فرهنگي ايرانيان مي‌پردازيم. او در تحليل خود، شكاف‌ها را به سه دسته تقسيم مي‌كند: شكاف‌هاي ايدئولوژيكي، شكاف‌هاي رفتاري و شكاف‌هاي موقعيتي. هر چند ايشان اين تقسيم‌بندي را متناظر با رويكرد‌هاي سياسي تبيين مي‌كند، اما مي‌توان شكاف‌هاي هويت فرهنگي را نيز بر اساس اين الگو تحليل كرد.
    در بخش اول، با توجه به اينكه هويت فرهنگي ايرانيان در طول تاريخ از سه منبع ايرانيت، اسلاميت و غربيت برخوردار بوده است، به شكاف‌هاي ايدئولوژيكي پرداخته مي‌شود. اين شكاف‌ها ناظر به عميق‌ترين لاية فرهنگي، يعني جهان‌بيني و باورها است. علاوه بر اين، چندگانگي منابع هويتي، داشتن قرائت‌هاي متفاوت از اين منابع نيز، شكاف‌هاي ايدئولوژيكي را تقويت مي‌كند.
    در بخش دوم، به شكاف‌هايي كه در لايه‌هاي رويين فرهنگ، يعني رفتارها و نمادها رخ مي‌دهد، اشاره مي‌شود. در اين شكاف‌ها، كه در اين مقاله با عنوان «شكاف‌هاي رفتاري» بيان مي‌شوند، به موارد زمينه‌ساز شكاف‌ها و بيشتر ناظر به رفتار مسئولان، پرداخته مي‌شود.
    در پايان نيز شكاف‌هايي كه نه ايدئولوژيكي هستند و نه رفتاري، بلكه در اثر تعامل با محيط و اطراف پديدار مي‌شوند، مورد بررسي قرار مي‌گيرند. اين شكاف‌ها، كه موقعيتي و اقتضايي هستند، در مواجهه هويت ايراني با مدرنيته و جهاني شدن، ممكن است در لايه‌هاي مختلف فرهنگي، اعم از لايه‌هاي بنيادي يا نمادين، نمايان شود و به تدريج بحران هويت را در پي داشته باشد.
    بنابراين، وجود شكاف در لايه‌هاي فرهنگي هويت ايرانيان، ناشي از زمينه‌هاي سه شكاف ايدئولوژيكي، رفتاري و موقعيتي مي‌شود. ازاين‌رو، براي حفظ و تقويت هويت فرهنگي ايرانيان و جلوگيري از بروز شكاف، و سياست‌گذاري صحيح فرهنگي، بايد زمينه‌هاي بروز شكاف را بررسي كرد تا به اين طريق، از بحران هويت و هجمه‌هايي كه عليه فرهنگ ما صورت مي‌گيرد، مصون ماند. اين امر در گرو سياست‌گذاري و برنامه‌ريزي درست است كه ناظر به جلوگيري از وقوع شكاف‌هاي ممكن مي‌باشد.
    پيشينه
    بر اساس تتبع در موضوع اين پژوهش، هيچ منبعي به صورت مستقيم و مستقل به اين موضوع نپرداخته است. هر چند مي‌توان از مباحث مطرح شده در منابعي كه در اين موضوع قرار دارند، به اقتضاي موضوع و تناسب بحث استفاده كرد. پيشينه اين تحقيق را مي‌توان به دو دسته تقسيم كرد: دسته اول، پژوهش‌هايي كه در خصوص هويت و فرهنگ ايرانيان انجام گرفته است. دسته دوم، تحقيقاتي كه به صورت آسيب‌شناسي فرهنگي ايران تدوين و ارائه شده است.
    در دسته اول، تلاش‌هاي فراواني صورت گرفته كه تبيين همه آنها خارج از مجال اين پژوهش است. در اينجا، فقط به چند نمونه كه تناسب بيشتري با موضوع بحث دارد، اشاره مي‌شود: افروغ (1387 الف) با مرجع قرار دادن مباحث هويت ايراني و حقوق فرهنگي و تعريفي خاص و نسبتاً فلسفي از فرهنگ، تلاش مي‌كند به پرسش‌هاي مهم و اساسي در عرصه فرهنگ، مفهوم مديريت فرهنگي، تفاوت شکاف هويتي با بحران هويتي و در مجموع، چالش‌هاي فرهنگي پاسخ دهد. كچوئيان (1384)، در تطورات گفتمان‌هاي هويتي ايران، تلاش مي‌كند تا بينش‌هاي عميقي در رابطه با نسبت ايران اکنون، با جهان مابعد تجدد و الگوي کارآمد، سازگار و دقيقي براي شناخت جريان‌هاي فرهنگي و گفتمان‌هاي هويتي ايران ارائه كند. شريعتي (1356)، در بازشناسي هويت ايراني- اسلامي، سعي دارد با ارائه روشي علمي، دو مفهوم «مليت» و «مذهب» را بازشناسد و اين دو را برخلاف باور تاريخي، نه با يکديگر متناقض، بلکه هر دو را متعالي‌ساز جامعه عنوان کند و مليت را نه نژادپرستي، بلکه نوعي خودآگاهي اجتماعي از تاريخ و فرهنگ طرح مي‌کند. موضوعي كه مانع از خودباختگي اجتماعي به الگوهاي غير ملي و در نهايت، به فراموشي سپاري ريشه‌هاي تاريخي آن ملت مي‌گردد. وي مليت را يک واقعيت، و مذهب را حقيقتي عنوان مي‌کند که برخاسته از فطرت انساني و ملي آن جامعه است.
    ستاري (1370)، در هويت ملي و هويت فرهنگي، پس از ارائه تعريفي از هويت، به فرايند شكل‌گيري آن مي‌پردازد. وي هويت را به سبب خليفة‌اللهي انسان، نه هويت ملي، بلكه هويت امت مطرح مي‌كند. آشنا و روحاني (1389)، در هويت فرهنگي ايرانيان از رويكردي نظري تا مؤلفه‌هاي بنيادي، با نگاه توصيفي و تجويزي به هويت فرهنگي ايرانيان، آن را متأثر از سه منبع ايراني، اسلامي و غربي مي‌دانند. بر اساس آن، مؤلفه‌هاي همچون زبان، ديانت، نظام اجتماعي، تاريخ و حافظه فرهنگي و جغرافياي فرهنگي را جزو هويت فرهنگي ايرانيان به حساب مي‌آورند. كريمي (1386)، در بازتاب هويت فرهنگي ايرانيان، در سفرنامه‌هاي عصر صفوي و قاجاري، با تأكيد بر نقش مؤلفه‌هاي فرهنگي در تكوين هويت ملي، به مؤلفه‌هايي مي‌پردازد كه سفرنامه‌نويسان اين دوره، در مكتوبات خود از آن به عنوان «مؤلفه‌هاي هويت فرهنگي ايرانيان» ياد كرده‌اند. از آن جمله، مي‌توان به مداراي ديني، دين‌مداري، ميهمان‌نوازي، علم‌آموزي، مرجعيت روحانيت و غيره اشاره كرد.
    اما در دسته دوم، پژوهش‌هاي فراواني نيز با موضوع آسيب‌شناسي فرهنگي ايرانيان انجام گرفته است. به تعدادي از آنها، كه ارتباط بيشتري با بحث دارند، اشاره مي‌شود. صالحي اميري (1392)، در آسيب‌شناسي فرهنگي در ايران، آسيب‌هاي نظام فرهنگي در ايران و چالش‌هايي که اين نظام را تهديد مي‌کند، راه‌حل‌‌هاي کاهش آسيب يا تبديل آن به فرصت را مورد توجه قرار مي‌‌دهد. وي آسيب‌ها و چالش‌هاي عرصه فرهنگي را در ده بخش طبقه‌بندي مي‌كند که شامل حوزه نظري، سياست‌گذاري، مديريت، هدف‌گذاري و برنامه‌ريزي، قانون‌گذاري، آسيب‌شناسي ناشي از کارکرد، چالش مرتبط با منابع انساني، نظام آموزشي و سرمايه‌گذاري و حمايت است. افتخاري (1378)، در انقلاب اسلامي ‌و گسست‌هاي اجتماعي، به كالبد شكافى شكاف‌هايى بالقوه در جامعه به طور خاص، به چهار گسست اقتصادى، سياسى، فرهنگ عمومى و نظرى، در ابعاد داخلى و جهانى و استراتژى امام‏خمينى در هر زمينه، اشاره ‏و سرانجام ‏پيشنهادهايى براي رفع آنها ارائه مي‌دهد. تاجيك (1387)، در شكاف يا گسست نسلي در ايران امروز، شكاف‌هاي ارزشي، فرهنگي، هويتي و گفتماني را از علل دروني شكاف نسلي و امپرياليسم فرهنگي و جهاني شدن را از عوامل بروني شكاف نسلي قلمداد مي‌كند. در پايان، براي هر يك راه‌حل ارائه مي‌نمايد. فولادي (1388)، در بررسي جامعه‌شناختي فاصله نسل‌ها، به دو نوع تفاوت و فاصله و گسست نسلى و فرهنگى اشاره مي‌كند. گسست نسلى هنجارى و گسست نسلى ارزشى. ايشان معتقدند: آنچه مى‌تواند در بلندمدت براى جامعه و نسل جوان خطرآفرين باشد، گسست نسلى ارزشى و فرهنگى است. اما تفاوت و گسست نسلى هنجارى امرى طبيعى و به راحتى قابل پيشگيرى و اصلاح است. رهبري (1380)، در بحران هويت فرهنگي ايران معاصر، به نقش و تأثير مدرنيته در به چالش كشيدن هويت فرهنگي ايرانيان مي‌پردازد. او معتقد است: با ورود مدرنيته به ايران، تمام ابعاد جامعه در ترديد قرار گرفت و انسجام و همبستگي، كه قبل از مدرنيته وجود داشت، به فراموشي سپرده شده است.
    مفهوم‌شناسي
    مفهوم «شکاف» در جامعه‌شناسي به آن دسته از تمايزات و تفاوت‌هاي پايدار اشاره دارد که در جريان تقابل‌هاي سياسي اجتماعي بروز مي‌کند. اصلي‌ترين صورت آن، شکاف زندگي مدرن و سنتي است. به عبارت ديگر، مي‌توان جامعه‌شناسان كلاسيك را نخستين تلاش‌گراني قلمداد كرد كه كوشيدند شكاف‌هاي اساسي را كه در زندگي اجتماعي پديده آمده بود و عمدتاً با تعبير تعارض، تضاد و تقسيم از آن ياد مي‌شد، توضيح دهند. اين شكاف در عام‌ترين شكل آن، شكاف ميان زندگي اجتماعي مدرن و سنتي بود. هسته اصلي تلاش‌هاي ماركس، دوركيم و وبر، تحليل زندگي مدرن و روشن كردن مرزهاي تمايز آن از زندگي سنتي بود. به عبارت ديگر، آنان نه تنها وجود يك شكاف ميان وضع اجتماعي مدرن و ماقبل را تشخيص مي‌دادند، بلكه مي‌كوشيدند عوامل ايجادكننده اين شكاف را توضيح دهند. در ساده‌ترين تحليل، عامل اين شكاف از نظر ماركس، شيوة توليد سرمايه سالارانه بود و از نظر وبر، فرايندهاي عقلاني شدن و از نظر دوركيم، تقسيم كار اجتماعي (بشيريه و قاضيان، 1380). هرچند در اينجا، مجال پرداختن به شكاف‌هاي اجتماعي به صورت تفصيلي نيست، اما تحليل شكاف‌هاي فرهنگي نيز بدون توجه به شكاف‌هاي اجتماعي، تحليل نارسا است.
    1. هويت فرهنگي: «هويت فرهنگي» همان هويت اجتماعي است كه بر عضويت ما در فرهنگ‌ جامعه تأكيد و توجه دارد. اين هويت، تأثير فراواني بر ارتباط ما در زندگي روزمره دارد. گر چه ما معمولاً چندان از تأثير آن آگاه نيستيم. مي‌توان گفت: ما هنگامي ‌از تأثير هويت فرهنگي خود در ارتباط با ديگران آگاه مي‌شويم كه در فرهنگ ديگري قرار بگيريم و يا در موقعيتي در فرهنگ خود به تعامل با اعضاي ديگر فرهنگ‌ها بپردازيم (حاجياني، 1388، ص 343). بدين‌ترتيب، «هويت فرهنگي»، به تعريف خود و تعريف شدن به وسيله ديگران اشاره دارد و به عنوان چارچوب مرجع، يا نظام دانش و معنا به كار گرفته مي‌شود كه با ايجاد يك افق مفهومي‌گسترده، به فرد كمك مي‌كند تا احساس همنوعي يا «احساس- ما» را بپروراند (همان، ص 344). در ديدگاه تفسيري، نظريه هويت فرهنگي ارائه شده توسط كالپير و توماس در سال 1988، يكي از نظريه‌هايي است كه در مورد هويت فرهنگي ارائه شد. از اين منظر، هنگامي ‌يك فرد، عضو گروه هويت فرهنگي است كه توانايي خود را در استفاده از فهم كدهاي زباني، اشكال نمادين و تفاسير به گروه نشان دهد. در پايه‌هاي جهان‌بيني و درك از تاريخ، با گروه مشترك باشد، اعمال هنجاري را انجام دهد و از نظر «افراد خودي»، به عنوان «عضو واقعي» گروه ارزيابي و پذيرفته شده باشد (كولير، 1997، ص 17). هويت فرهنگي، در واقع هويت جمعي با تأكيد بر بعد فرهنگي است. بنابراين تعريف كسي كه هويت فرهنگي جمعي داشته باشد، علاوه بر عضويت در جمع از آن آگاه است، شباهت‌ها و تفاوت‌هاي گروه خود و غير آن را مي‌شناسد و ارزيابي مثبت از درون گروه دارد (حاجياني، 1388، ص 345).
    هويت فرهنگي، احساس هويت يك گروه، يا فردي است كه تحت نفوذ يك فرهنگ باشد و به آن تعلق دارد. بحث‌هاي جديد پيرامون فرهنگ، ابعاد تازه‌اي از فرهنگ را مطرح مي‌كند كه تبديل به مسائل هويتي مي‌شوند. بحث‌هاي مربوط به هويت فرهنگي، عمدتاً در مطالعات فرهنگي و نظريه اجتماعي مطرح مي‌شود. برخي تعريف‌هاي مدرن، هويت فرهنگي را برآمده از عناصر گوناگوني مي‌دانند كه شامل مكان، جنسيت، نژاد، تاريخ، مليت، جهت‌گيري جنسي، عقايد ديني و قوميت است. در تعريفي ملايم‌تر، آنتاديوپ، هويت فرهنگي جامعه را مبتني بر سه عامل تاريخي، زباني و روان‌شناسي مي‌داند. به نظر وي، غنا و تكامل هويت فرهنگي به وجود سه عامل در يك ملت بستگي دارد. هر گاه يكي از عوامل مذكور دچار دگرگوني شود، هويت يا شخصيت فرهنگي فرد دچار دگرگوني شده، ممكن است منجر به «بحران هويتي» شود. امروزه با وجود شتاب فرايند جهاني شدن، كه بسياري از كشورهاي در حال توسعه از آن تلقي «جهاني‌سازي» دارند، هويت فرهنگي و ناسيوناليسم مورد تأكيد بيشتري قرار گرفته، و نوعي سپر دفاعي در برابر آثار منفي جهاني شدن تلقي مي‌گردد (احمدي، 1390، ص 61).
    هر فرهنگي با نظامي از رفتار، اعمال و نمادها و در کانون آن، ايمان و با مجموعه‌اي از ارزش‌ها و عقايد و گرايش‌هاي مربوط به اين مجموعه، هويت پيدا مي‌کند. اين هويت فرهنگي، هويت ثابتي نيست، بلکه کاملاً سيال است. ممکن است استحاله پيدا کند. تغييراتي که در دل يک فرهنگ رخ مي‌دهد، مادامي که به اقتضاي آن مفاهيم محوري و کانوني فرهنگ باشد، نشانه حيات و زندگي فعال فرهنگ است و الزاماً بحران نيست. ما براي «هويت» تعريف ثابتي بيان مي‌کنيم. مانند اينکه هويت در هر فرهنگ، به مفاهيم محوري و کانوني درون فرهنگ و ايمان به آنها اطلاق مي‌شود. اين تعريف، تعريف ثابتي است، اما مصداق اين‌گونه تعاريف ثابت نيست؛ يعني هويت همواره تغيير پيدا مي‌کند. فرهنگ مربوط به حوزه حيات انسان بوده و حيات انسان هم سيال است. در نتيجه، هويت هم سيال است. يک مجموعه از سيلان‌ها در درون يک هويت شکل مي‌گيرد. اين تغييرات اقتضاي حيات هويت است، اما يک مجموعه از حرکت‌ها به معناي کم‌رنگ شدن آن نقاط و مفاهيم محوري فرهنگ است (پارسانيا، 1393).
    2. فرهنگ: اما پيوند ميان هويت و فرهنگ چنان عميق است كه اغلب هويت را پديدهاي فرهنگي مي‌دانند و براي فرهنگ، شأن مستقلي در هويت قائل مي‌شوند. ازاين‌رو، در تركيب هويت فرهنگي، بايد به مقوله پيچيده فرهنگ توجه بيشتري كرد. تعاريف متعددي از فرهنگ وجود دارد. ‌گيدنز، فرهنگ را شامل ارزش‌ها، هنجارها، عادات، رسوم، شيوه زندگي و کالاهاي مادي يک جامعه معين مي‌داند (گيدنز، 1386، ص 35). فرهنگ به معناي وسيع آن عبارت است از: «نظامي ‌از باورها، ارزش‌ها، رسوم و رفتاري كه اعضاي جامعه به كار مي‌بندند تا خود را با جهانشان و نيز با يكديگر سازگار سازند و آن را از طريق آموختن از نسلي به نسل ديگر انتقال مي‌دهند» (بيتس، 1375، ص 44).
    اما اجمالاً در اين پژوهش، شكاف‌ها عبارتند از: فرهنگ يعني معرفت مشترک كه مؤلفه‌هاي مختلفي دارد. اين مؤلفه‌ها هم لايه‌هاي متفاوت فرهنگ را تشکيل مي‌دهند. لايه اوليه (زيرين)، لايه فکر، بينش، جهان‌بيني، باور و آنچه از سنخ اعتقادات، ذهنيت و معرفت است، در لايه اول قرار مي‌گيرند. لايه دوم، لايه ارزش‌هاست. آنچه که از سنخ ارزش‌هاست، ملاک‌هاي داوري شما نسبت به خوبي، بدي، زيبايي، زشتي و... است. جهت تمايلات ما را بيان مي‌کنند. لايه دوم متأثر از لايه اول است. لايه سوم، لاية الگوهاي رفتاري و هنجارهاست. لايه چهارم، لايه نمادها، به معناي نمادهاي کلامي و غيرکلامي، يعني اعم از زبان کتابت و زبان گفتاري و نمادهاي غيرکلامي مثل هنر، موسيقي، طراحي، معماري و... است (افروغ، 1387 الف، ص 25).
    در اين تحقيق، شكاف‌هايي كه مطرح مي‌شود ناظر به همين لايه‌هاي فرهنگي است. شكاف فرهنگي داراي صورت‌بندي واحدي نيست؛ زيرا ممكن است در يك جامعه و در يك زمان واحد، در اشكال و روش‌هاي مختلف بروز و ظهور كند. اما در اين تحقيق، مراد شكاف‌هاي ايدئولوژيكي، شكاف‌هاي رفتاري و شكاف‌هاي موقعيتي است. 
    شكاف‌هاي ايدئولوژيكي
    شكاف‌هاي ايدئولوژيكي مربوط به حوزه جهان‌بيني، باورها و ارزش‌هاست. اختلاف و تعارض در اين لايه، كه بنيادي‌ترين لايه حوزه فرهنگ است، ساير لايه‌هاي فرهنگ را نيز تحت تأثير قرار مي‌دهد. شكاف‌هاي ايدئولوژيك، ناشي از ترجيحات فرد، يعني ارزش‌ها و جهان‌بيني‌هاي او است. اين ترجيحات، ممكن است با موقعيت فرد در ساخت اجتماعي متناظر نباشد، اعم از اينكه اين موقعيت‌ها انتسابي باشند و يا اكتسابي. مواضع ايدئولوژيك حتي در مواردي ممكن است شكاف‌هاي موقعيتي را تحت‌الشعاع قرار دهند (ويل، 1992، به نقل از بشيريه و قاضيان، 1380). اين شكاف، در بنيادي‌ترين لايه هويت فرهنگي رخ مي‌دهد. در نتيجه، لايه‌هاي نمادين را هم تحت تأثير قرار مي‌دهد. لاية‌ جهان‌بيني و باورها، تاريخي‌ترين لايه‌ فرهنگ است که در طي تاريخ يک تمدن و جامعه شکل مي‌گيرد. اين لايه و لايه ارزش‌ها، که متأثر از آن است، لايه‌هاي زيرين فرهنگ محسوب مي‌شوند و بخش نسبتاً ثابت فرهنگ را شکل مي‌دهند. اين لايه‌ها،‌ در معرض تماس‌هاي مقطعي قرار نمي‌گيرند. هر چند ممکن است در بلندمدت شکاف ميان لايه‌هاي بالايي و پاييني فرهنگ، منجر به تحول در ارزش‌ها و جهان‌بيني نيز بشود (افروغ، 1387 الف، ص 211-212). در اينجا به دو عامل مهم و اساسي، كه زمينه‌ساز شكاف در هويت بنيادين است، اشاره مي‌شود. اين دو عامل، عبارتند از: چندگانگي منابع هويت فرهنگي و قرائت‌هاي مختلفي كه از اين منابع وجود دارد. اين دو عامل، زمينه شكاف‌هاي ايدئولوژيكي را فراهم مي‌آورد.
    چندگانگي منابع هويتي
    با توجه به اينكه ايراني‌ها تاكنون دوره‌هاي گوناگون تاريخي را پشت سر گذاشته‌اند و تحت تأثير جهان‌بيني‌ها و انديشه‌هاي مختلف بودند در تكوين و شكل‌گيري هويت فرهنگي ايرانيان، توجه به سه نكته ضروري است كه ايرانيان در طول تاريخ خود، سه لايه فرهنگي را تجربه كرده‌اند و از آنها در سامان بخشيدن به هويت خويش سود جسته‌اند.
    هر چند هويت اسلامي ‌در مقايسه با موج تجدد و ايرانيت، سهم بيشتري را در سبد هويتي ملت ايران دارد (آشنا و روحاني، 1389).
    بنابراين، هويت فرهنگي معاصر ايرانيان بايد با لحاظ منابع هويتي ايراني، اسلامي ‌و غربي مورد توجه قرار گيرد. لذا در منابع سه‌گانه فوق، گرچه ايرانيت طول تاريخي گسترده‌تري را به خود اختصاص داده، اما اين اسلاميت، و به ويژه تشيع است كه در حافظه تاريخي ايرانيان جزء رسوبات فعال شده و عملاً به هسته سخت هويت تبديل شده است. از سوي ديگر، معاصر بودن متأثر از موج منبع هويت غربي، هويت فرهنگي، جزء لايه سطحي هويت بوده و به حافظه تاريخي و رسوبات سخت فرهنگي ايرانيان نپيوسته است (همان، ص 167). البته گاهي ميان اين سه لاية فرهنگي، تعارضاتي نيز رخ داده است؛ چرا كه هر يك از اين لايه‌هاي فرهنگي، با شرايط اجتماعي سياسي خاصي متناسب است. به‌گونه‌اي‌كه در هر عصر، يكي از اين لايه‌ها غالب شده، دو لايه ديگر را تحت‌الشعاع خود قرار داده است. اين سه لايه فرهنگي، عبارتند از: 1. فرهنگ ايران باستان؛ 2. فرهنگ اسلامي؛ ‌3. مدرنيته يا فرهنگ غربي... (اشرفي، 1380). چنانچه ميان منابع هويتي هم سويي و سازواري وجود نداشته باشد، در شكل‌گيري هويت اختلالاتي پديد مي‌آيد. مقصود اين نيست كه هيچ‌گونه مغايرتي ميان اين منابع نبايد وجود داشته باشد، بلكه از برايند آنها، مي‌بايست نوعي هماهنگي حاصل شود (زهيري، 1389، ص 209).
    ايران و ايرانيت، يك منبع هويت سرزميني و تاريخي است. اسلام، يك منبع هويت معنوي، اعتقادي و يك جهان‌بيني وسيع اجتماعي- سياسي است. ليبراليسم غرب، منبعي فلسفي با كاربردهاي اقتصادي، سياسي و فرهنگي است. زماني‌ كه ايرانيت و ايران، به منزلة يك منبع ملي و ناسيوناليستي و معطوف به قدرت سياسي تعريف مي‌شود، هميشه با اسلاميت و مسلمان بودن هماهنگي ندارد؛ زيرا اسلام خود يك منبع هويت سياسي است. واحد و دامنه عملكرد ايرانيت، محيط جغرافيايي كشور ايران است. درحالي‌كه يك مسلمان نمي‌تواند صرفاً به اين محدوده كفايت كند و اهداف خود را در آن تعريف كند. تفكر اسلامي ‌وسيع‌تر از جغرافياي يك قوم و ملت خاص است و همة ملت‌هاي مسلمان و به عبارتي، امت اسلامي ‌را دربر مي‌گيرد. بنابراين، وقتي ايران و اسلام جنبه سياسي پيدا مي‌كنند، ضرورتاً مكمل يكديگر نيستند و متون فلسفي و فكري يك قرن اخير ايران نيز شاهدي بر اين مدعاست كه به وضوح تعارضات راه ايراني و راه اسلامي، ‌در جهت‌گيري‌هاي كلان كشور تعيين‌كننده است (سريع‌القلم، 1383، ص 43-44). خود همين مسئله ممكن است زمينه‌ساز شكاف در لايه‌هاي زيرين فرهنگي باشد.
    اما با مراجعه به تاريخ ايران دوره اسلامي، ‌كاملاً آشكار است كه بين دو هويت ايراني و اسلامي، به جز در چند مورد، شكاف چنداني وجود ندارد. منشأ نهضت‌هاي شعوبيه به طور عمده، مربوط به منازعه ميان ايرانيان با حاكمان دولت خلافت بوده است. اگر چه برخي تلاش مي‌كنند تفسيري ديگر، مبني بر ستيز ميان ايران و اسلام ارائه دهند. به نظر مي‌رسد، شكاف ميان دو بعد ايراني و اسلامي‌ هويت، زماني فعال مي‌شود كه ارزش‌هاي حاصل از اين منابع هويتي، در تقابل با يكديگر قرار گيرند. در اين صورت، به جاي اينكه منابع هويتي، محوري براي تجمع منافع سياسي باشند، به شكاف‌هاي هويتي ياري مي‌رسانند (زهيري، 1389، ص 211). به نظر مي‌رسد، پس از انقلاب اسلامي ‌نيز شكاف بين ايرانيت و اسلاميت در سطح كلي خود را نمايان كرده است و همچون گفتمان‌هاي ديگر، در معرض دگرگوني و صيرورت شكلي و ماهوي و تكثر دروني بوده است. «گفتمان اسلاميت»، پيرامون آرمان‌‌هاي اسلامي‌ سامان يافت و «گفتمان ايرانيت»، با عنوان پاسداري از دولت ملي مطرح شد (تاجيك، 1384، ص 190).
    به هر حال، تجربه تاريخي نشان داده است كه شكاف عميقي ميان دو لايه ايراني و اسلامي ‌هويت ايجاد نشده و تنها برخي كنش‌هاي محيط‌هاي سياسي، منجر به فعال شدن اختلافات ميان اين دو لايه شده است. شكاف در منابع هويتي ايرانيان، زماني آغاز شد كه وارد عرصه تمدن جديد شديم و رقابت اصلي ميان اسلام و ليبراليسم، ماهيت اصلي ماتريس بحران هويت ايراني را شكل داد. از يك سو، فضاهاي مشترك ميان اين دو بسيار محدود است. از سوي ديگر، هر دو داراي منظومه فكري- فلسفي مستقلي هستند و براي اداره حيات بشري، نظام‌هاي سياسي، اقتصادي و اجتماعي متفاوتي دارند. پس بحران هويت در ايران، تقابل ميان تفكر ليبراليستي و تفكر اسلامي ‌است، نه ايرانيت و اسلاميت (زهيري، 1389، ص 212).
    بنابراين، چندگانگي منابع هويتي ايرانيان، مي‌تواند موجب شكاف‌هاي ايدئولوژيكي شود. هر چند اين چندگانگي بين ايراني بودن و اسلامي‌ بودن، به خاطر مشابهت‌هاي فرهنگي و ديني، شكاف‌هاي عميقي ايجاد نكرده است، اما با استقرار حكومت ديني، برخي‌ها تلاش كردند تا بين ايرانيت و اسلاميت دوگانگي ايجاد كنند و آن دو را از حالت تعامل، به تقابل تبديل كنند. همين تلاش‌ها موجب شد تا شكاف‌هايي در اين خصوص در جامعه پديدار شود. مهم‌ترين تقابل‌هايي كه مي‌توان در درون جامعه مشاهده كرد، عبارتند از: تقابل اسلاميت – ايرانيت، تقابل مليت- قوميت، تقابل زبان رسمي- محلي و تقابل فرهنگ رسمي‌– خرده‌فرهنگ، اين تقابل‌ها در درون ساختار فرهنگي – اجتماعي جامعه ايراني وجود دارند، اما تا زماني كه به عرصه عمل و كنش اجتماعي كشيده نشوند، بحران‌زا نخواهند بود. اما وقتي به كنش اجتماعي تبديل شوند و تقابل‌ها به سطح جامعه كشيده شوند، بحران‌زا خواهند بود. بحران‌هايي كه منشأ هويتي دارند و با عنوان بحران هويت شناخته مي‌شوند (درخشه و جعفرپور، 1388، ص 68). اما آنچه بيشتر در تقابل با هويت فرهنگي ايرانيان بوده و شكاف عميقي در ايدئولوژي و جهان‌بيني ايجاد مي‌كند، تقابل سنت با مدرنيته است كه در بخش شكاف‌هاي موقعيتي تبيين مي‌شود.
    قرائت‌هاي مختلف از منابع هويتي
    چندگانه بودن منابع هويتي، كه خود موجب شكاف ايدئولوژيكي است، در تفسير و برداشت نيز از يك نظر برخوردار نيستند. همين برداشت‌ها و قرائت‌هاي متفاوت، موجب مي‌شود شكاف در لايه‌هاي زيرين هويتي دو چندان شود؛ برداشت‌هاي متفاوت از ايرانيت، اسلاميت و غربيت، يعني قرار گرفتن در تقاطع ارزش‌هاي متعارض، كه خود بسترهاي شكاف هويتي را شكل مي‌دهد.
    اين قرائت‌هاي گوناگون زماني موجب ايجاد شكاف مي‌شود كه بستر و زمينه تضارب آراء به وجود نيايد و شكاف در جهان‌بيني خود را نمايان كند. نتيجه شكاف در جهان‌بيني، چيزي جز حذف جهان‌بيني‌هاي ديگر نخواهد بود. به عبارت ديگر، خوانش‌هاي متفاوت از منابع هويتي، اسلاميت، ايرانيت و غربيت، نيز بسترساز شكاف خواهد بود. اينكه هويت ايراني چيست؟ هويت اسلامي كدام است؟ و اساساً آيا غرب داراي منظومه فكري و فلسفي مستقل هست، يا نه؟ مي‌تواند مورد تضارب آراء قرار گيرد. در نتيجه، شكاف ايجاد نشود؛ چون مباحث فرعي است، به جهان‌بيني هر يك كاري ندارد. اما اگر كسي در جهان‌بيني اسلامي، ايراني و غربي قرائت‌هاي متفاوت داشته باشد، ممكن است بسترساز شكاف ايدئولوژيكي باشد؛ چرا كه بنيادي‌ترين لاية فرهنگ اگر بخواهد قرائت‌هاي متفاوت داشته باشد، لايه‌هاي روئين فرهنگ نيز دچار شكاف مي‌شوند.
    بنابراين، قرائت‌هاي گوناگون از منابع هويتي، موجب شده هم در مسائل نظري دچار چالش شويم و هم در ارائه الگوي عملياتي مطلوب ناتوان باشيم. همين چالش‌هاي نظري و نارسايي مفاهيم به نام دين و عدم شناخت كافي از قلمرو دين و انتظارات ديني، جامعه ايراني را به سوي بن‌بست‌هاي فرهنگي و هويتي سوق داده است (زهيري، 1389، ص 217).
    استخراج ارزش‌ها و تدوين قواعد و قوانين مبتني بر آنها، زماني كه تفاسير و قرائت‌هاي مختلفي از ارزش، هنجار و فرهنگ وجود دارد، خطوط گسست در جامعه را ترسيم مي‌كند. به عبارت ديگر، گفتمان‌هاي متعارض در ميان نخبگان و كارگزاران، منجر به توزيع ارزش‌هاي متعارض مي‌شود (همان، ص 207). نتيجه چندگانگي منابع هويتي و قرائت‌هاي مختلف از آنها، شكاف‌هايي است كه در حوزه نظري و ايدئولوژيكي وجود دارد. از جمله آسيب‌ها، فقدان مباني نظري فرهنگي در كشور است. اساساً فرهنگ نيازمند تئوري و مباني نظري است. براي توسعه فرهنگي مناسب در كشور، بايد به چارچوب‌هاي نظري متناسب با محيط فرهنگي استناد كرد. فقدان آموزه‌ها و راهبردهاي فرهنگي متناسب با مقتضيات كنوني كشور، موجب شده است كه نتوان در عرصه نظري به توليد نظريه و چارچوب نظري پرداخت، و اين خود، سبب بروز نازايي نظري در حوزه‌هاي تفكر فرهنگي و عرصه سياستگذاري‌هاي كلان، در راستاي توسعه فرهنگي كشور است (صالحي اميري، 1392، ص 89). هر مدير جديد ترجيح مي‌دهد كه راهبردهاي فرهنگي جديدي را دوباره تدوين و تصويب كند. اين نگاه، فرهنگ را دچار نوعي ضعف و انعطاف مي‌كند و زمينه شكاف‌هاي عميق هويتي و فرهنگي را فراهم مي‌كند.
    شكاف‌هاي رفتاري
    شکاف‌هاي رفتاري، بيانگر ناسازگاري در الگوي رفتار اجتماعي و سياسي در ميان افراد و گروه‌هاي مختلف اجتماعي است (بشيريه و قاضيان، 1380). در اين پژوهش، منظور از «شكاف‌هاي رفتاري»، آن دسته از رفتارهايي است كه با ايدئولوژي و جهان‌بيني حاكم و رسمي ‌سازگاري ندارد. مردم با ديدن چنين رفتارهايي در لايه‌هاي مختلف فرهنگي، دچار ترديد مي‌شوند. همين امر، به مرور تبديل به شكاف مي‌شود. اين شكاف نوعي احساس بي‌اعتمادي و بدبيني را در لايه‌هاي اجتماعي ايجاد مي‌كند. مسئله دوگانگي در رفتار و كردار مسئولان و باورها و رفتارهاي آنها، يكي از مسائل اساسي چالش‌آفرين پس از انقلاب اسلامي‌ بوده است كه تداوم آن، موجب انزجار فرهنگي در ميان آحاد ملت مي‌شود (صالحي اميري، 1392، ص 169).
    يكي از چالش‌هاي فرهنگي جامعه ايران، عدم انطباق ميان اظهارات، باورها و رفتارهاي مسئولان فرهنگي است. به عبارت ديگر، ازآنجاكه دولت منبع ارزش‌هاي خود را مبتني بر آموزه‌هاي ديني ساخته است، چنانچه رفتار او دچار چالش شود، ارزش‌هاي ديني نيز مورد تهديد قرار مي‌گيرد. در اين صورت، علاوه بر كاهش مشروعيت، بحران هويت نيز رخ مي‌دهد (زهيري، 1389، ص 225). در اينجا، به برخي از رفتارها و زمينه‌هايي كه موجبات شكاف در هويت فرهنگي را فراهم مي‌كنند، اشاره مي‌شود.
    اولويت دادن به ارزش‌هاي مادي
    جامعه ايران در طول حيات تاريخي خود، همواره جامعه‌اي «ارزش مدار» بوده است. به ديگر سخن، مقوله‌اي به نام «ارزش» در اشكال گوناگون آن، همواره به مثابه يكي از بنيادي‌ترين عوامل تعريف كننده، سامان‌دهنده و نيز تخريب‌كننده هويت در جامعه ايران محسوب شده است. ايرانيان در عصر مدرن نيز به نام «ارزش‌ها» انقلاب كردند. در عصر سكولاريسم، بر مبناي ارزش‌هاي ديني، هويت جمعي خود را بازتعريف كردند و به همه چيز از منظر ارزش‌ها نگريستند. جامعه آرماني خود را در پرتو استقرار ارزش‌ها ترسيم كردند و «ثبات و تغيير» و «تهديد و فرصت» جامعه خود را در گرو نقش‌هاي متفاوت ارزش‌ها قرار دادند (تابش و قاسمي‌سياني، 1390).
    اما سويه و درون‌مايه تغيير ارزش‌ها در جامعه كنوني ايران، نشان از نوعي گذار از ارزش‌هاي سنتي به ارزش‌هاي مدرن، از ارزش‌هاي ديني به ارزش‌هاي دنيوي، از ارزش‌هاي ناظر بر وفاق، همياري و نوع‌دوستي، به ارزش‌هاي ناظر بر فردگرايي، خودجويي و سودجويي، از ساده‌زيستي به تجمل‌گرايي، از قدرت‌گريزي به قدرت‌مداري، از غرب‌ستيزي به غرب‌گرايي و... دارد (همان). زماني كه رفاه و سعادت اين دنيايي، با نوسازي دولت اولويت يافت، اين پرسش مطرح شد كه چرا نظام سياسي در فرهنگ تجويزي خود، از اصالت ارزش‌هاي معنوي سخن مي‌گويد، اما در عمل به ارزش‌هاي مادي تكيه دارد. براي نمونه، زماني كه در سالگرد انقلاب اسلامي، ‌مجموعه مديران اجرايي به ارائه گزارش عملكرد خود مي‌پردازند. اين گزارش‌ها معطوف است به كميت‌هايي چون افزايش تعداد تلفن، ميزان توزيع برق در روستاها، آسفالت جاده‌ها، تأسيس كارخانجات، بناي مدارس و افزايش تعداد دانش‌آموزان و دانشجويان و... مي‌باشد (زهيري، 1389، ص 232). گسترش مفرط رفاه، كه معمولاً در ايران به عنوان تسكين دهنده نارضايتي‌هاي اجتماعي مورد استفاده قرار مي‌گيرد، در كنار تقويت جهان‌بيني مدرن، از طريق سيستم‌هاي آموزشي و رسانه‌ها موجب عدم ايجاد يك نظام اخلاقي فراگيرشده است. نتيجه اين تلاش‌ها، موجب بسترسازي شكاف در لايه‌هاي فرهنگي شده است. گسترش رفاه و جابجايي توليد با مصرف، يك تحول ريشه‌داري در زندگي اقتصادي مردم پديد آورده است. اين امر، كه به مرور زمان، ممكن است تغيير هويت فرهنگي را به دنبال داشته باشد.
    ترويج فساد در جامعه
    در جامعه‌اي كه بر ارزش‌هاي ديني مبتني است، و در عين حال، به فساد آلوده است، نوعي تناقض به وجود مي‌آيد و سبب از بين رفتن مباني فكري و مذهبي جامعه مي‌شود. همچون فرد مذهبي كه به هنگام گناه، و تكرار آن، از لحاظ اعتقادي آسيب ديده، به مرور نه تنها از دين دورتر مي‌شود، بلكه آرامش و ثبات شخصي و فردي خود را هم از دست مي‌دهد و گرفتار ناهنجاري در ابعاد گوناگون زندگي خود مي‌شود (جعفريان، 1385، ص 462).
    اگر ارزش‏ها، هنجارها، عقايد و باورهاي حاكم بر جامعه متكي بر ارزش‏هاي مادي‏گرايانه، فردگرايانه و مصرف‏گرايانه باشد و ساختارهاي اجتماعي از انسجام و كاركردهاي لازم برخوردار نباشند، موجب ناكارآمدي و ضعف نظام فرهنگي و اجتماعي شده و منجر به شكل‏گيري فساد در همه سطوح و لايه‏هاي اجتماع خواهد بود. ترويج فساد در جامعه، زمينه‌هاي شكاف هويتي را فراهم مي‌كند؛ چرا كه همين ترويج مصداق دوگانگي نظر و عمل است؛ از يك‌سو، حاكميت داعيه كرامت انساني و پايبندي به ارزش‌هاي اسلامي را دارد و از سوي ديگر، در كف جامعه ترويج بدحجابي و مدگرايي و... مي‌شود. اين دوگانگي به مرور،‌ عناصر ثابت و بنيادين هويت فرهنگي جامعه را تحت تأثير قرار مي‌دهد، در نتيجه شكاف هويتي پديد مي‌آيد.
    دنياطلبي
    در جامعه ديني، توجه مردم، به سبك زندگي مسئولان معطوف است و به نوعي آنها را به عنوان الگوي زندگي خويش مي‌دانند. زماني اگر مسئولان دنبال منافع دنيوي و شخصي خود باشند، به مرور نگرش آنان متزلزل شده، و تبديل به شكاف مي‌شود. اين مسئله در طول تاريخ نيز به اثبات رسيده است. طبعاً مردمان فقير وقتي زندگي اشرافي حاكمان خود را مي‌بينند، باز گرفتار تناقض مي‌شدند (همان). دنياطلبي مسئولان نمونه‌اي از رفتارهايي است كه ممكن است شكاف هويتي به دنبال داشته باشد؛ چرا كه در اينجا نيز دوگانگي بين نظر و عمل مسئولان ديده مي‌شود. مسئولان از يك‌سو، تشويق به زندگي زاهدانه و علوي مي‌كنند و از سوي ديگر، خود غرق در زندگي تجملاتي و دنياطلبي شده‌اند. اين رفتار بيانگر شكاف رفتاري است. مشاهده‌كنندة اين رفتار هم دچار ترديد مي‌شود و به مرور، از لايه‌هاي بنيادين هويت ديني فاصله مي‌گيرد.
    مصلحت‌گرايي و اباحه‌گري
    اباحه‌گري به معناي بي‌مبالاتي در برابر آموزه‌ها و ارزش‌هاي ديني است كه جامعه ديندار را تهديد مي‌كند. اين پديده، در جامعه ما به دليل تلاش‌هاي مستمر دين ستيزان، به ويژه پس از پيروزي انقلاب اسلامي، ‌با كمك ابزارهاي نوين ارتباطي در حال گسترش بوده، زمينه شكاف بين ارزش‌هاي ديني و رفتارهاي اجتماعي را فراهم مي‌كند و نوعي بي‌اعتمادي را در بين مردم پديد مي‌آورد.
    زماني‌که مصلحت‌گرايي و اباحه‌گرايي حاکم باشد و سياست براي فرهنگ تعيين تكليف كند، جايي براي فرهنگ اصيل و اصول بنيادين ديني در جامعه نخواهد بود. پيش از آنکه فرهنگ و دستگاه فرهنگي و متوليان انديشه ما، به سياست خط و ربط بدهند، سياسيون ما به فرهنگ خط و ربط مي‌دهند. پراگماتيسم و مصلحت‌انديشي‌هاي كاذب آفت فرهنگ است (افروغ، 1387 الف، ص 59). مصلحت‌انديشي‌هاي كاذب و اباحه‌گري در رفتار مسئولان انعكاس مناسبي ندارد. مردم با مشاهده چنين رفتارهايي، دچار ترديد مي‌شوند. اين امر به مرور، در لايه‌هاي فرهنگي هويتشان شكاف ايجاد مي‌كند.
    فرم‌گرايي
    زماني‌كه فرم‌گرايي در جامعه مهم باشد اما فاقد محتواي ارزشي باشد، بايد احساس خطر كرد؛ چرا كه در طول تاريخ اين فرم‌گرايي موجب شكاف در لايه‌هاي فرهنگي شده، نتايج غيرقابل جبراني به دنبال داشته است. برخي با تكيه بر همين فرم‌گرايي، خود را خليفه مسلمين قلمداد كردند و مردم هم به ظاهر آنها فريب خوردند و بر امامان خويش شوريدند. بنابراين، فرم‌گرايي صرف، بدون توجه به محتوا، شكاف بزرگي ايجاد مي‌كند و مسئولان نظام بايد مراقب اين رفتار باشند.
    «فرم» بايد در نفس‌الامر و در يك نگاه ذهني و فلسفي، تناسبي با لايه‌هاي زيرين فرهنگ از جمله جهان‌بيني داشته باشد. «فرم»، بيانگر محتواست، اما وزن فرم همتراز با وزن جهان‌بيني نيست. گاهي شكاف بين اينها آنچنان زياد مي‌شود كه انسان احساس خطر مي‌كند؛ گويي اين فرم به تدريج محتواي خودش را تحميل مي‌كند. اينجاست كه بايد احساس خطر كرد و عوامل زمينه‌ساز فاصله بين فرم و محتوا را بررسي كرد (افروغ، 1387 الف، ص 169). هر جا شکل‌گرايي و فرماليسم غالب شود، نتيجه آن نوعي قشرگري، سطحي‌نگري و عوام‌زدگي است. اين شکل‌گرايي، ممکن است نسبت به علم و غرب باشد، يا نسبت به دين. اين دو با هم در ارتباط هستند (همان، ص 248). همين شكل‌گرايي و قالب‌گرايي را در دانشگاه به شكل پوزيتيويسم مشاهده مي‌كنيم كه كل معرفت بشري را به معرفت حسي و تجربي تقليل مي‌دهد. از معرفت شهودي، وحياني، اشراقي، عقلي و حتي از مباني متافيزيكي علوم تجربي هم غافل مي‌شود. به تبع آن، در جامعه هم شاهد سطحي‌نگري، قشري‌گري، عوام‌زدگي، خرافه‌گرايي و حتي گاهي سنت‌گرايي اجتماعي هستيم؛ يعني به جاي اينكه روح روابط اجتماعي براي ما مهم باشد، شكل آن داراي اهميت است. بايد جامعه را به معناگرايي، محتواگرايي، تأمل، تفكر و تعقل عادت داد (همان، ص 249). بنابراين، فرم‌گرايي نيز به مرور، به استحاله هويت فرهنگي مي‌انجامد، چرا كه وقتي فرم‌گرايي و سطحي‌نگري غالب شد، لايه‌هاي بنيادين فرهنگ نيز قدرت اثرگذاري خود را از دست خواهند داد و به مرور، ممكن است بي‌اثر باشد و از دايره هويتي كنار گذاشته شوند. اين يعني شكاف در لايه‌هاي ايدئولوژيكي و رفتاري كه فرم‌گرايي زمينه آن را فراهم كرده است.
    سياست‌زدگي افراطي در عرصه فرهنگ
    اگر فرهنگ را با عينك سياسي، اقتصادي يا نظامي ‌تنظيم كنيم، به يقين راه خطايي رفته‌ايم. متأسفانه امروزه برخي از نهادهاي فرهنگي چنان سياست‌زده شده‌اند كه حتي مأموريت‌ها و اهداف اصلي آنها در حاشيه قرار گرفته است (صالحي اميري، 1392، ص 146). سياست‌زدگي، آثار منفي ذيل را به دنبال خواهد داشت: گسترش فرهنگ فرصت‌طلبي، سياست‌گريزي در ميان توده مردم، گسترش روحيه بدبيني، بي‌ميلي و كناره‌گيري از سياست در ميان دلسوزان، بي‌اعتمادي به دولت و مقاومت در برابر مقررات دولتي، گسترش روحيه ارادت سالاري، به جاي شايسته‌سالاري، رواج نفاق، دورويي و افول اخلاقي جامعه، تغييرات سريع در مديريت‌ها به لحاظ وابستگي‌هاي سياسي، انتصاب‌هاي سليقه‌اي، پايين آمدن ميزان بهره‌وري و...، همه اينها زمينه شكاف و گسست را ايجاد مي‌كنند.
    جامعه ما به شدت اقتصادزده و سياست‌زده شده است و نوعي رويکرد فرهنگ ستيزانه بر آن حاکم شده است. مي‌توان مدعي شد که اخلاق قرباني شده است (افروغ، 1387 الف، ص 264).
    كميت‌گرايي
    نگاه كميت‌گرا، همان نگاه عدد و رقمي ‌به مقوله فرهنگ است. زماني ‌كه از آسيب‌هاي كلان فرهنگي سخن به ميان مي‌آيد، متبادر به ذهن عدد و رقم است. براي مثال، براي رشد و اعتلاي فرهنگ در جامعه، آمار مي‌دهند كه پيش از انقلاب، دانشگاه‌هاي ما اين تعداد بود، و اكنون اين تعداد است. اينها همه توسعه ابزار و بيانگر رشد كمي ‌مقولات است، نه انطباق توسعه با فرهنگ و اخلاق جامعه. قرار بود اين ابزارها در خدمت تحقق اهداف اصلي باشند (افروغ، 1387 الف، ص 284). صرف نگاه كمي‌ به مقوله فرهنگ، در واقع تقليل معناي حقيقي فرهنگ است كه اين مسئله، دامنگير مسئولان فرهنگي نيز شده است. آنها غالباً برنامه‌هايي كه وعده مي‌دهند، براي ارائه گزارش و دريافت بودجه مي‌باشد. اين نوع نگاه، موجب مي‌شود اولاً، اثرگذاري اين برنامه‌ها زير سؤال برود. ثانياً، شكافي در بين حقيقت و واقعيت پديدار گردد.
    اغواگري
    «اغواگري» و تصويرسازي كاذب از واقعيات و استفاده هژمونيك از رسانه‌ها نيز در ايجاد شكاف بين لايه‌هاي بنيادين و رويين هويت فرهنگي مؤثر است. با روشنگري روشنفكران حقيقت‌گرا، بدبيني و بي‌اعتمادي به دنبال خواهد داشت. با توجه به تحقيقات انجام شده، مي‌توان گفت: شكاف نسل‌ها و تعارض ارزش‌هاي نسل جديد، با نسل‌هاي قديم و همچنين، شكاف بين ارزش‌هاي جوانان و ارزش‌هاي مورد تأييد جامعه، ناشي از ضعف و اختلال در كاركرد نهادها و گروه‌هايي است كه وظيفة انتقال ارزش‌ها را بر عهده دارند. هر يك از نهادها و گروه‌هاي ياد شده، به نوعي با مشكلاتي دست به گريبان‌اند. بدين‌سبب، يا در ايفاي نقش خود ناتوان‌اند و يا گرفتار كاركرد بد و نامطلوبند و نتيجه عملكرد اين نهادها، چيزي نيست كه از آنها انتظار داشتند (بيات، 1382، ص 348). موارد ياد شده، براي شكاف‌هاي رفتاري، در اين موارد خلاصه نمي‌شود. موارد ديگري نيز وجود دارد. اما به‌طوركلي مي‌توان گفت: هر گونه رفتاري كه با جهان‌بيني و ارزش‌هاي جامعه مغاير باشد، به مرور زمينه‌ساز شكاف‌هاي عميقي مي‌شود كه در نهايت، به بحران هويت و تعارض ارزش‌ها منجر مي‌شود.
    شكاف‌هاي موقعيتي
    شكاف‌هاي موقعيتي، صرفاً انتسابي نيستند و مي‌توانند اكتسابي هم باشند. شكاف‌هاي انتسابي، شكاف‌هاي مربوط به ساخت اجتماعي‌اند. موقعيت‌هايي كه فرد با آنها به دنيا مي‌آيد و غالباً غيرقابل تغيير و تعويض‌ هستند و طبيعي محسوب مي‌شوند. اين شكاف‌ها، شامل عناصري چون نژاد، قوميت يا جنسيت است. اما موقعيت‌هاي اكتسابي، به دليل منشأ اجتماعي، ممكن است در طول زمان دستخوش تغيير شوند. طبقه اجتماعي و مذهب از اين دسته به شمار مي‌روند (بشيريه و قاضيان، 1380). در اينجا به دو عامل مهم موقعيتي، كه هويت فرهنگي ايرانيان را در لايه‌هاي مختلف دچار شكاف كرده است، اشاره مي‌شود. اين دو عامل عبارتند از: مدرنيته و جهاني شدن كه هر دو اقتضايي هستند. بنابر ويژگي‌هايي كه هر يك دارند، مي‌توانند در لايه‌هاي بنيادين هويت فرهنگي و نيز در لايه‌هاي نمادين تغييراتي ايجاد كنند. اين دو عامل، از اين جهت موقعيتي و اقتضايي هستند كه هر دو خارج از اراده يك ملت قرار دارند. به عبارت ديگر، مردم هستند كه در چنين موقعيتي حضور دارند و بايد با اين دو تعامل داشته باشند. هر چند ممكن است در اين تعامل مردم هويت فرهنگي خودشان را تعالي بخشند، اما بنابر ماهيتي كه اين دو عامل دارند، اغلب در لايه‌هاي هويتي شكاف ايجاد مي‌شود.
    مدرنيته و شكاف در هويت فرهنگي
    بخش عمده‌اي از شكاف‌ها را مي‌توان در ساية نفوذ ويژگي‌هاي مدرنيته تبيين كرد. امروزه شكاف‌ها خردتر، گسل‌ها جزيي‌تر و در عين حال، فراوان‌تر و عمدتاً از نوع فرهنگي و اخلاقي است. بخش عمده‌اي از نارضايتي‌ها، ‌به دليل كثرت جهان‌هاي زندگي اجتماعي ايجاد شده است. شالوده كثرت‌گرايانه جامعه امروزين، زندگي افراد را بيش از پيش مهاجرتي، متغير و متحرك نموده است. انسان امروزي، پيوسته در شرايط اجتماعي بسيار متناقض اغلب تضادآميز (خانواده، مدرسه، دانشگاه، خيابان و...) در نوسان است.
    هويت فرهنگي ما، تحت تأثير سه عنصر اسلاميت، ايرانيت و غربيت است. عدم توجه به برخي از آنها، آثار ناگواري ‌در ساختارهاي ذهني و عيني جامعه ايران به وجود آورده است. شايد بتوان وضعيت هويتمان را پس از ورود مدرنيته، تنها از عبارت سرگشتگي توصيف كرد كه پيش از ورود آن، هرگز مطرح نبوده است. بخش عظيمي ‌از اين سرگشتگي، به جوهره مدرنيته و يژگي‌هاي آن بر مي‌گردد.
    اگر جوهره تجدد و روشنگري را بتوان در مفاهيم بنياديني چون فردگرايي، عقل‌گرايي (ابزاري)، نسبيت ارزش‌ها، كثرت‌گرايي، ليبراليسم، تساهل، اومانيسم و اصالت حاكميت مردمي ‌يافت، در اين صورت، جنبش سنت‌گراي ضدتجدد، حامي ‌انضباط اجتماعي، تضاد با عقل به شيوه‌هاي رمانتيكي، مطلق‌گرايي ارزشي، حصر فرهنگي، نخبه‌گرايي و اقتدارطلبي است. لازم به يادآوري است که سنت‌گرايي در اشكال گوناگون خود، با تجدد به مثابه مجموعه‌اي از ابزارها و امكانات لزوماً مخالفت نمي‌ورزد، بلكه حتي از ابعاد عيني تجدد نيز بهره‌برداري مي‌كند. اما نظام فرهنگي مرتبط با آن، يعني ابعاد ذهني و فكري تجدد را نفي مي‌كند. به عبارت ديگر، اين گرايش، پيكر بي‌روح در تجدد را مي‌طلبد يعني تكنولوژي بدون ايدئولوژي (رهبري، 1380).
    اين ويژگي‌هاي مدرنيته موجب شده است هويت‌هاي امروزي بسان گذشته، آيينه تمام نماي زندگي افراد محسوب نشوند. امروزه نمي‌توان با آگاهي از بخش‌هايي از زندگي فرد، ديگر وجوه آن را پيش‌بيني کرد. براي نمونه، فردي ممکن است هويت مذهبي نيرومندي داشته باشد، مسجد برود در عين حال، موسيقي جاز خارجي گوش کند، به مارک لباسش اهميت دهد و شيفته سفر به کشورهاي خارجي باشد. گويي هويت‌هاي مدرن را ثباتي نيست.
    به هر حال، مدرنيته و اسلام، دو نظام معنايى متفاوت دارند. هدف كلان مدرنيته از آغاز انقلاب تا به امروز، نفى حاكميت دينى و چالش با نظام اسلامى بوده است. پس از استقرار و تثبيت نظام سياسى در قالب جمهورى اسلامى در ايران و نااميدى نيروهاى مخالف از مقابلة فيزيكى با آن، به تدريج، فلسفة سياسى نظام جمهورى اسلامى، از سوى گفتمانى كه ناشى از مدرنيته بود، مورد تهديد فرهنگى قرار گرفت. آنان با هدف تحريف آموزه‏هاى اسلامى، سعى در زدودن روحية انقلابى و پويايى از جامعة اسلامى و در نتيجه، حفظ ظاهر و پوسته‏اى اسلام را داشتند. در اين زمينه، بر تساهل و تسامح اسلامى تأكيد مى‏كردند. درحالى‌كه انديشة دينى در جمهورى اسلامى ايران، بر ارزش‏هاى اخلاقى و معنوى، عدالت‏مدارى، اهداف معنوى، مردم‏سالارى دينى، و شمول دين بر سياست تأكيد دارد. اما گفتمان سكولار بر ماديت، تقدم منافع مادى، و گرايش‏هاى مصلحت‏جويانه تأكيد مى‌‏كند (نوروزي، 1390، ص 140).
    طرح و اعمال الگوي جمهوري اسلامي ‌ايران بر مبناي نظرية «ولايت فقيه»، با واکنش جدي مدرنيته در ساحت نظر و عمل مواجه گرديد. درحالي‌که مدرنيته با تأکيد بر نظرية «ليبرال- دموکراسي»، سعي در بازتفسير حاکميت ديني در ايران داشت، نظرية «مردم‌سالاري» ديني با شاخص‌هايي همچون مشروعيت الهي- مقبوليت مردمي، آزادي، برابري، خدمت‌مداري، و عدالت‌محوري، الگوي بديعي عرضه كرد که در ساختار حقوقي جهان نظير نداشت (همان، ص 137).
    مدرنيته با توجه به ويژگي‌هايي كه دارد، شكاف فرهنگي عظيمي‌ با خود به همراه داشت، نخست به دليل نوع ماهيت متصلب مدرنيسم و سنت و دوم به دليل عملكرد متجددين (رهبري، 1380). بنابراين، با توجه به اينكه مدرنيته يك عامل اقتضايي است و شرايط جهاني ورود اين پديده را ناگزير و ناگريز كرده است، مي‌تواند بسترساز شكاف در هويت فرهنگي ايرانيان باشد. اما با آگاهي از ويژگي‌هاي هويتي مدرنيته و تقويت بنيادي‌ترين لايه‌هاي هويت فرهنگي، مي‌توان در كنار مدرنيته و با استفاده از ويژگي‌هاي مثبت آن، باورهاي ديني و ملي را تقويت و از شكاف بين اسلاميت و مدرنيت جلوگيري كرد.
    جهاني‌شدن و شكاف در هويت فرهنگي
    ملت و کشور ايران، که از ملل محدود ديرپا و کهن گذشته است، همواره در فرايند تاريخي سعي کرده است هويت و موجوديت خود را در برابر اقوام و ملل ديگر حفظ نمايد (ابوالحسني، 1388، ص 14). وجود اقوام مختلف، در درون جامعه کهن ايران، موجبات داد و ستد فرهنگي و اجتماعي را در طول تاريخ فراهم آورده است. اين امر، که در عين حال مفيد و کارساز بوده و مانع از ايستايي و خمودگي جامعه ايران شده، به مؤلفه مهم هويت فرهنگي ايران تبديل شده، پويايي آن را رقم زده است (صالح، 1388). دوام و استمرار هويت فرهنگي ايراني در طول تاريخ، مديون گروه‌هاي مختلف قومي نظير کردها، آذري‌ها، لرها، بلوچ‌ها، ترکمن‌ها، عرب‌ها و فارس‌ها بوده است (همان).
    با توجه به پويايي فرهنگ ايراني و تحولات اجتماعي و فرهنگي در ايران در دهه‌هاي اخير، مردم ايران درک جامع‌تري از جهان و فرهنگ جهاني و فرهنگ ايراني خود يافته‌اند. اين شناخت و آگاهي، بي‌تأثير از شرايط محيط داخلي و خارجي نبوده است. افزايش رفت و آمد شهري و استاني در ايران، مساعد شدن شرايط ارتباط بين حوزه‌هاي فرهنگي در ايران و اقدام به مسافرت به کشورهاي خارجي، استفاده از رسانه‌هاي جمعي ملي و بين‌المللي، گسترش دانش عمومي نسبت به کشورها و فرهنگ‌هاي ديگر، مشارکت سياسي و اجتماعي، تغيير در شرايط جهاني و توسعه روابط بين فرهنگي، موجب شده تا مردم ايران، بيشتر خود را در جامعه جهاني تعريف کرده حضور يابند.
    برخي‌ها بر اين باورند كه لازمة جهاني شدن، شكاف در لايه‌هاي هويتي نيست، بلكه اساساً جهاني شدن ظرفيت ديده شدن فرهنگ‌ها را پديد آورده است، نه ناپديد كردن آن را. ازاين‌رو، اين فرضيه که در اثر جهاني شدن، شاهد رشد و گسترش هويت‌هاي قومي و در نتيجه، به چالش کشيده شدن هويت ملي در ايران خواهيم بود، به لحاظ نظري و عملي چندان قابل دفاع نمي‌دانند. استدلال آنان اين است كه در راستاي فرايند جهاني شدن و براي شناسايي نوع رابطه فرهنگ ايراني با فرهنگ جهاني، مي‌توان فرض را نه بر جدايي و تمايزپذيري فرهنگي، بلکه بر پيوستگي، تعامل و اثرگذاري فرهنگ‌ها بر يکديگر در نظر گرفت. از لحاظ نظري و از ميان پارادايم‌هاي جهاني شدن فرهنگ (پارادايم همسان‌سازي فرهنگي، تضاد فرهنگي، تلفيق و ترکيب فرهنگ‌ها، پارادايم تلفيق و ترکيب فرهنگ‌ها (پارادايم تعامل بين فرهنگ محله‌اي و منطقه‌اي با فرهنگ جهاني)، بيشتر مي‌تواند در مورد شرايط جهان معاصر ايراني مورد استفاده قرار گيرد؛ چرا که با توجه به اشکالات موجود در مباني و روش‌هاي پارادايم، تضاد با محوريت انديشه مارکسي و پارادايم همسان‌سازي با محوريت نظريه‌هاي مک‌دونالدي شدن نظام جهاني و ارزش‌هاي جهاني، نظريه رابرتسون و گيدنز، با تمرکز عناصر پارادايم تلفيق و تعامل، از اعتبار بيشتري برخوردار است (آزادارمکي، 1386، ص 152).
    بر اساس اين ديدگاه مي‌توان گفت: جهاني شدن، بيشتر به معناي حضور همزمان فرهنگ‌هاي متفاوت است، تا سلطه فرهنگ خاص بر فرهنگ‌هاي ديگر. فرهنگ‌ها، ضمن اينکه از يکديگر متمايز هستند و به طور مستقل داراي حيات مي‌باشند، در شبکه‌اي از ارتباطات بين فرهنگي قرار گرفته، از يکديگر متأثر شده، هر يک از آنها سازنده جامعه و فرهنگ جهاني مي‌باشند.
    در مقابل، برخي‌ها «جهاني شدني» را عامل شكاف قلمداد مي‌كنند و معتقدند: داعيه داران جهاني شدن، به دنبال برتري دادن فرهنگ خود به ساير فرهنگ‌ها هستند. از اين طريق، آنان مي‌توانند هويت فرهنگي ديگران را تحت‌الشعاع قرار دهند.
    جهاني شدن متضمن جهان‌گير شدن هم هست. پس از پايان جنگ سرد و فروپاشي بلوك شرق، آمريكا در پي استقرار نظم واحد بين‌الملل بود. اين امر، مقتضيات و مفروضاتي داشت. يكي از اين مقتضيات، تهيه و تمهيد يك برتري فرهنگي در سطح دنيا بود. شعارهايي چون حقوق بشر جهاني، دموكراتيزاسيون جهاني، آزادي ليبرال دموكراسي و...، همه، در همين زمينه قابل توجيه و تبيين‌اند. بنابراين، از اين طريق داعيه جهاني شدن و جهان‌گير شدن يك فرهنگ را داشته و دارد (افروغ، 1387 ب، ص 102).
    جهاني شدن، بحران هويت ايجاد مي‌كند. اين بحران، يعني نوعي استحاله‌گرايي و نوعي از خودبيگانگي است. عنان جهاني شدن در اختيار كشورهاي ضعيف نيست، بلكه در اختيار تعداد معدودي از كشورهاي غربي است كه نظام سياسي، فرهنگي و ارزشي خاص خود را دارند. بنابراين، در وراي جهاني شدن، نظام سرمايه‌داري است كه در حال امر و نهي و تعيين خط و مشي‌ها مي‌باشد، ضمن اينكه اين تنها يك بخش از مؤلفه اقتصادي جهاني شدن است (همان، ص 75).
    در سطح اجتماعي، سرمايه‌داري قصد دارد هژموني خود را گسترش دهد. يكي از بحران‌هاي ناشي از اين امر، بحران هويت ملي است. اما در اين زمينه، تنها بحران هويت ملي ايجاد نمي‌شود، بلكه هويت‌هاي منطقه‌اي، تاريخي، فردي، اجتماعي و اساساً هويت‌هاي مختلف در سطوح متفاوت نيز زير سؤال مي‌رود؛ يعني نتيجه جهاني شدن، نوعي استحاله فرهنگي است (همان، ص 76). بر اساس اين ديدگاه، به نظر مي‌رسد، جهاني شدن هر چند ظرفيت ديده شدن فرهنگ‌ها را ايجاد مي‌كند، اما اهداف جهاني شدن و جهاني‌سازي، اقتضا مي‌كند توجه مضاعفي به بنيادي‌ترين لايه‌هاي هويت فرهنگي خود داشته باشيم و از شكاف‌هايي كه از طريق جهاني شدن در ايدئولوژي‌ها و رفتارها و نمادها به وجود مي‌آيد، جلوگيري كنيم. در غير اين صورت، جهاني شدن مي‌تواند به بحران هويت فرهنگي بينجامد و به مرور، هويت فرهنگي ما رنگ و بوي نظام سرمايه‌داري بگيرد و سرانجام استحاله فرهنگي شود.
    نتيجه‌گيري
    اگر هويت فرهنگي ايرانيان را به چهار لاية جهان‌بيني، ارزش‌ها، الگوهاي رفتاري و نمادها تقسيم كنيم، به نظر مي‌رسد، بين لايه جهان‌بيني و نمادها و بعضاً الگوهاي رفتاري، شكاف ايجاد شده است. در اين تحقيق، شكاف‌ها سه دسته‌اند: شكاف‌هاي ايدئولوژيكي، كه ناظر به بنيادي‌ترين لايه هويت فرهنگي است، با عواملي همچون چندگانگي منابع هويتي و قرائت‌هاي مختلف از اين منابع پديدار مي‌شوند. شكاف‌هاي رفتاري، كه ناظر بر لايه‌هاي رويين هويت فرهنگي است، با عواملي همچون فرم‌گرايي، اباحه‌گري مصلحت انديشي‌هاي كاذب، اغواگري، دنياطلبي، ترويج فساد، اولويت دادن به ارزش‌هاي مادي و... ايجاد مي‌شود. شكاف‌هاي موقعيتي نيز كه ناظر بر تمام لايه‌هاي فرهنگي است، ممكن است در اثر جهاني شدن و مدرنيته، همه لايه‌هاي هويت فرهنگي را تحت‌الشعاع قرار دهد. لازم به يادآوري است كه هر چند كه ما دنبال يك همخواني واحد بين جهان‌بيني و لايه‌هاي ديگر و تعريف شده نيستيم، اما در پي تحقق وحدت در عين كثرت هستيم؛ چرا كه در اين صورت، نمادهاي متكثر حاكي از يك عامل مشترك خواهند بود و اين تكثر ديگر معناي شكاف را نخواهد داشت.
     
     

    References: 
    • آزاد ارمکي، تقي، 1386، فرهنگ و هويت ايراني و جهاني شدن، تهران، تمدن ايراني.
    • آشنا، حسام‌الدين و محمدرضا روحاني، 1389، «هويت فرهنگي ايرانيان از رويكردهاي نظري تا مؤلفه‌هاي بنيادي»، تحقيقات فرهنگي، دوره سوم، ش 4، ص 157-185.
    • ابوالحسني، سيدرحيم، 1388، تعيين و سنجش مؤلفه‌هاي هويت ايراني، تهران، پژوهشکده تحقيقات استراتژيک.
    • احمدي، حميد، 1390، بنيادهاي هويت ملي ايراني: چارچوب نظري هويت ملي شهروند محور، چ دوم، تهران، پژوهشكده مطالعات فرهنگي و اجتماعي.
    • اشرفي، اكبر، 1380، «هويت فرهنگي در عصر مشروطه»، نامه پژوهش فرهنگي، ش 22و 23، ص 7-32.
    • افتخاري، اصغر، 1378، «انقلاب اسلامي ‌و گسست‌هاي اجتماعي»، كتاب نقد، ش 13، ص 84-113.
    • افروغ، عماد، 1387 الف، هويت ايراني و حقوق فرهنگي، تهران، سوره مهر.
    • ـــــ ، 1387 ب، ما و جهاني شدن، تهران، سوره مهر.
    • بشيريه، حسين و حسين قاضيان، 1380، «بررسي تحليلي مفهوم شكاف‌هاي اجتماعي»، شناخت، ش 30، ص 39-74.
    • بيات، بهرام، 1382، تعارض ارزش‌هاي نوجوانان با ارزش‌هاي جامعه و والدين، در نگاهي به پديده گسست نسل‌ها، به اهتمام علي‌اكبر عليخاني، تهران، پژوهشكده علوم انساني و اجتماعي جهاد دانشگاهي.
    • بيتس، دانيل، 1375، انسان‌شناسي فرهنگي، ترجمة محسن ثلاثي، تهران، علمي.
    • پارسانيا، حميد، 1393، فرهنگ و هويت، در گفت‌وگو با شفقنا، به آدرس:
    • http://shafaqna.com/persian/services/dialogue/item/69358
    • تابش، رضا و علي‌اصغر قاسمي‌سياني، 1390، «رويكرد فرا تحليل در مطالعه تأثير دانشگاه بر مناسبات نسلي در ايران»، نامه پژوهش فرهنگي، سال دوازدهم، ش 13، ص 41-76.
    • تاجيك، محمدرضا، 1384، روايت غيريت و هويت در ميان ايرانيان، تهران، فرهنگ گفتمان.
    • ـــــ ، 1387، شكاف يا گسست نسلي در ايران امروز: تحليل‌ها، تخمين‌ها و تدبيرها، تهران، مجمع تشخيص مصلت نظام.
    • جعفريان، رسول، 1385، صفويه از ظهور تا زوال، تهران، كانون انديشه جوان.
    • حاجياني، ابراهيم، 1388، جامعه‌شناسي هويت ايراني، تهران، پژوهشكده تحقيقات استراتژيك.
    • درخشه، جلال و رشيد جعفرپور، 1388، «مديريت بحران‌هاي هويتي در ايران»، رهيافت انقلاب اسلامي، ش 10، ص 55-76.
    • رهبري، مهدي، 1380، «بحران هويت فرهنگي در ايران معاصر»، نامه پژوهش فرهنگي، ش 22و23، ص 53-84.
    • زهيري، عليرضا، 1389، جمهوري اسلامي ‌و مسئله هويت ملي، قم، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي.
    • ستاري، جلال، 1370، «هويت ملي و هويت فرهنگي»، تئاتر، ش 16، ص 11-38.
    • شريعتي، علي، 1356، بازشناسي هويت ايراني- اسلامي، تهران، سپيده باوران.
    • صالح، فروغ، 1388، «هويت ملي، هويت قومي و وفاق ملي»، پژوهش‌نامه هويت اجتماعي، ش 49، ص 121-142.
    • صالحي اميري، سيدرضا، 1392، آسيب‌شناسي فرهنگي در ايران، تهران، ققنوس.
    • فولادي، محمد، 1388، «بررسي جامعه‌شناختي فاصله نسل‌ها»، معرفت، ش 139، ص 107-132.
    • كچوئيان، حسين، 1384، تطورات گفتمان‌هاي هويتي ايران: ايراني در كشاكش تجدد و ما بعد تجدد، تهران، نشر ني.
    • كريمي، علي، 1386، «بازتاب هويت فرهنگي ايرانيان در سفرنامه‌هاي عصر صفوي و قاجاري»، مطالعات ملي، ش 29، ص 31-62.
    • گيدنز، آنتوني، 1386، جامعه‌شناسي، ترجمة حسن چاوشيان، تهران، نشر ني.
    • ميرمحمدي، داود، 1383، ‌گفتارهايي دربارة هويت ملي در ايران، تهران، مؤسسه مطالعات ملي- تمدن ايراني.
    • نوروزي، محمدجواد، 1390، «اسلام، مدرنيته و حاكميت ديني در جمهوري اسلامي‌ ايران»، معرفت سياسي، سال سوم، ش 2، 135-164.
    • Collier,M.j, 1997, Researching cultural identity: Reconciling interprativ and postcolonial perspectives, London, sage publication.
    • Weil, Frederick D, 1992, political party systems in Edgar F. Bogartta and Mari L, Bogartta, Encyclopedia of sociology, v.3, Newyork, Macmilan publishing company.
    شیوه ارجاع به این مقاله: RIS Mendeley BibTeX APA MLA HARVARD VANCOUVER

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    حسینی، سید عباس.(1395) بررسی شکاف و زمینه‌های آن در لایه‌های فرهنگی هویت ایرانیان. فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 7(4)، 59-82

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    سید عباس حسینی."بررسی شکاف و زمینه‌های آن در لایه‌های فرهنگی هویت ایرانیان". فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 7، 4، 1395، 59-82

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    حسینی، سید عباس.(1395) 'بررسی شکاف و زمینه‌های آن در لایه‌های فرهنگی هویت ایرانیان'، فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 7(4), pp. 59-82

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    حسینی، سید عباس. بررسی شکاف و زمینه‌های آن در لایه‌های فرهنگی هویت ایرانیان. معرفت فرهنگی اجتماعی، 7, 1395؛ 7(4): 59-82