معرفت فرهنگی اجتماعی، سال هفتم، شماره سوم، پیاپی 27، تابستان 1395، صفحات 25-46

    ارزیابی انتقادی مبانی معرفتی تبارشناسی فوکو از منظر حکمت صدرایی

    نوع مقاله: 
    پژوهشی
    نویسندگان:
    حسن عبدی / استاديار دانشگاه باقرالعلوم / Hassanabdi20@yhaoo.com
    ✍️ رمضانعلی فاضل / كارشناسي ارشد فلسفة علوم اجتماعي مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني / a.fazel124@gmail.com
    چکیده: 
    تبارشناسی میشل فوکو، با تکیه بر مبانی معرفتی ویژه‌ی خود، نظریه است که هدفمندی و جهت دار بودن ذاتی را نفی می کند. مهم ترین مبانی معرفتی آن را نام انگاری، قدرت‏محوری، باور به تصادف، برساخت‏گرایی، تاریخی‏نگری، نسبی دانستن فهم و حقیقت، انسجام‏گرایی در توجیه شناخت تشکیل می‏دهد. این مبانی معرفتی، بر پایه‌ی اصول حکمت صدرایی قابل ارزیابی انتقادی است؛ اصولی مانند اصل واقعیت، تقسیم وجود به مستقل و رابط، اصل علیت، وحدت نظام هستی و هدفمندی آن، وجود سنت‏های الهی در تدبیر جوامع و تاریخ، وجود حقایقی ثابت، امکان شناخت مطلق و یقینی، مبناگرایی در توجیه شناخت، واقع‏نمایی شناخت، دو ساحتی بودن انسان، اصالت روح انسان، آگاهی، اراده و هدف‏مندی انسان، فطرت مشترک انسان‏ها، معتبر بودن روش‏های تجربی، عقلی و شهودی.
    Article data in English (انگلیسی)
    Title: 
    A Critical Assessment of the Epistemic Principles of Michel Foucault’s Genealogy in the View of Mulla Sadra's Philosophy
    Abstract: 
    Michel Foucault’s genealogy is a theory which emphasizes on his epistemic principles and denies inherent purposefulness and orientation. The most important epistemic principles of this theory are nominalism, power-centeredness, fortuitism, constructivism, historiography, considering intellect and truth as relative, adopting coherent theory about the justification of cognition. These epistemic principles can be evaluated according to the Mulla Sadra's philosophical principles, such as: the principle of reality, dividing existence into independent and copulative, the principle of causality unity of the system of being, and its purposefulness, the existence of divine traditions in managing societies and history, the existence of incontrovertible facts, the possibility of absolute and certain cognition, fundamentalism in the justification of cognition, verisimilitude of cognition, the two-dimensional nature of man, the originality of human soul, awareness, man’s will and purposefulness, the common nature of human beings, and validity of empirical, rational and intuitive methods.
    References: 
    متن کامل مقاله: 

     
    مقدمه
    نظريه‌ها، رويکردها و مکاتب گوناگون فلسفي، اجتماعي و تاريخي همواره و بخصوص، طي چند سدة اخير در غرب، در مورد انسان، جامعه، تاريخ و ... پا به عرصه وجود گذاشته است. تبارشناسي فوکو، در کنار ساير انديشه‎ها و نظريات او، يکي از اين نظريه‌ها است. براي اولين‌بار فريدريش نيچه (1844-1900)، تبارشناسي را به‎مثابه يک رويکرد به علوم انساني و اجتماعي صورت‏بندي کرد. در ادامه، ميشل فوکو (1926-1984)، با تأثيرپذيري از نيچه، آن را براي فهم و تحليل ويژگي‌هاي جوامع اروپايي قرن بيستم، به عنوان يک نظريه و روش به‏کار گرفت (شِرت، 1390، ص 182).
    هر نظريه براي شکل‎گيري و تکوين تاريخي خود، بر مباني معرفتي (هستي‌شناسي، معرفت‌شناسي، انسان‌شناسي و روش‎شناسي) و زمينه‎هاي غيرمعرفتي خاصي مبتني است (http://parsania.ir)، که از طريق اين مباني به واقعيت مي‌نگرد. تبارشناسي فوکو، به‏مثابه يک نظريه - روش، نيز متأثر از مباني معرفتي و غيرمعرفتي ويژه خود است. مسئله اين تحقيق، توصيف آن به‏مثابه يکي از رويکرد‌ها در علوم انساني و اجتماعي، بيان و تحليل مفروضات و مباني معرفتي آن و نقد و بررسي آنها از منظر حکمت صدرايي، با اتکا به ظرفيت‌ها و اصول آن مي‎باشد. نقدهايي که از رهگذر مقايسه و سنجش مباني معرفتي نظريه تبارشناسي، با اصول حکمت صدرايي ميسر مي‏گردد.
    پرسش اصلي اين پژوهش اين است که مباني معرفتي نظريه تبارشناسي فوکو چيست؟ از منظر حکمت صدرايي، چه انتقاداتي بر آن وارد است؟ اين پرسش را مي‏توان در قالب چند سؤال جزئي‎تر بيان کرد: 1. مباني هستي‎شناختي تبارشناسي چيست؟ 2. مباني معرفت‎شناختي آن کدام‎اند؟ 3. پيش‌فرض‎هاي انسان‎شناختي تبارشناسي چيست؟ بر اساس اصول هستي‏شناختي، معرفت‏شناختي و انسان‎شناختي حکمت صدرايي، چه ايراداتي مي‌توان بر آنها وارد کرد؟
    با ورود نظريه‌ها، رويکردها و روش‌هاي گوناکون فلسفي و اجتماعي جهان غرب به کشورهاي «جهان سوم»، از جمله کشورهاي اسلامي، و به کارگيري اين نظريه‌ها در مطالعات و تحقيقات اجتماعي، تربيتي و ديني بدون نقد و ارزيابي مباني آنها، مسائل و مشکلات فرهنگي را براي اين جوامع، به دنبال داشته است. همان‌گونه که بيان شد، اين نظريه‌ها از مباني معرفتي ويژة خود برخورداراند و از جوامع و بسترهاي فرهنگي کاملاً متفاوت برخاسته‌اند. از‌اين‎رو، ضرورت نگرش انتقادي به اين نظريه‌ها، نيازمند ارزيابي و نقد آنها بر اساس اصول فلسفي متخذ از حکمت اسلامي است. با توجه به ظرفيت‌هايي که حکمت صدرايي در مواجهه با نظريه‌هاي غربي دارد، به نظر مي‌رسد مبنا قرار دادن حکمت صدرايي مناسب باشد. از سوي ديگر، نظريه‎هاي فوکو و از جمله تبارشناسي او، نفوذ بسزايي در علوم انساني و علوم اجتماعي داشته است. هدف اين پژوهش، مطالعه و بيان مباني معرفتي تبارشناسي و ارزيابي انتقادي آنها، بر اساس اصول حکمت صدرايي مي‌باشد.
    تبارشناسي در برخي منابع، «نظريه» خوانده مي‌شود و در برخي ديگر، «روش». سؤالي که در اينجا مطرح مي‌شود اين است که تبارشناسي فوکو نظريه است، يا روش يا هر دو؟ مي‏توان گفت: تبارشناسي هم نظريه است و هم روش. در واقع، يک بستة کامل است. اين بسته شامل موارد زير است: نخست، مفروضات و مباني معرفتي (هستي‎شناختي، معرفت‏شناختي، انسان‏شناختي و روش‎شناختي) دربارة پديده‏هاي اجتماعي و تاريخي. دوم، الگوها و مؤلفه‎هاي نظري. سوم، قواعد و دستورالعمل‏هاي دربارة چگونگي نزديک‎شدن به قلمرو تحقيق. بنابراين، در تبارشناسي به نوعي نظريه و روش به يکديگر پيوند خورده، يک بستة کامل را به وجود آورده است.
    به نظر مي‏رسد، کساني که تبارشناسي را «روش» مي‏خوانند، تنها به بُعد دستورالعمل‏هاي روش‏شناختي آن توجه کرده و كساني که آن را «نظريه» تلقي مي‏کنند، به مؤلفه‏هاي نظري آن عنايت دارند.
    زندگي و آثار ميشل فوکو
    ميشل فوکو مورخ، جامعه‌شناس و فيلسوف فرانسوي در سال 1926، در ناحيه سِنت موار پوآيته فرانسه به دنيا آمد و در 1984 از دنيا رفت. وي، پس از سپري‏کردن تحصيلات ابتدايي خود در مدارس محلي، در 1946 براي تحصيل وارد اکول نرمال سوپريور شد. علايق تحصيلي و مطالعاتي او تاريخ، فلسفه و روان‌شناسي بود (استراترن، 1390، ص 3-4). فوکو داراي آثار متعددي است که به صورت عمده، آثار و انديشه‎هاي او را به دو دوره ديرينه‎شناسي و دوره تبارشناسي تقسيم مي‎کنند. آثار دوره نخست، تحليلى شبه‏ساختارى دارد. اين دسته را «ديرينه‏شناسى دانش» مي‏نامند. آثار دوره دوم، آثاري با رويکرد تبارشناسانة اوست که به بررسى رابطه گفتمان و دانش از يک‏سو، و قدرت از سوي ديگر، مى‏پردازد (کوزنزي هوي، 1380، ص 1-5).
    فوکوي دوره نخستين، بيشتر تحت تأثير انديشه‏هاي هگل، مارکس، فرويد، هوسرل، آلتوسر، باشلار، ساتر و هايدگر قرار داشت، و به رويکردهاي مسلط زمان خود، يعني ساختارگرايي، پديدارشناسي، اگزستانسياليسم و هرمنوتيک نزديک بود (اسمارت، 1385، ص 16). فوکوي دوره واپسين، به تعبير دريفوس و رابينو، مي‏توان فوکوي فراسوي ساختارگرايي و هرمنوتيک ناميد (دريفوس و رابينو، 1391، ص 58). در اين دوره، تأثير و نفوذ انديشه‏هاي نيچه را بر ديدگاه تبارشناختي فوکو، مي‏توان مشاهده كرد. البته اين دو دوره، همپوشاني‏هايي با يکديگر دارند (يورگنسن و فيليپس، 1389، ص 35). فوکو از ابزارهاي ديرينه‏شناسي در آثار متأخر خود، که جنبة تبارشناسانه دارد، بهره مي‏برد.
    خواندن آثار نيچه، به‏ويژه بر کارهايي دورة دوم فکري فوکو، تأثيرِ ماندگاري داشته است. لذا روح آثار فوکو بي‎شک روحي نيچه‌اي است (کوزنزي هوي، 1380، ص 5). وي، تبارشناسي را از نيچه وام گرفته، و آن را در جهت اهداف خود بسط داد. فوكو آموزه‏هاي نيچه، بخصوص نگرش تبارشناسانة او را، عامل مهم و نقطه حركتي براي فاصله‎گيري از جريان‏هاي حاكم در محافل علمي فرانسه مانند هگليسم، ساختارگرايي، مارکسيسم، پديدارشناسي، هرمنوتيک و اگزيستانسياليسم ارزيابي مي‏كند (فوکو، 1391، ص 154).
    لازم به يادآوري است که مفهوم «تبارشناسي» در اصطلاح نيچه و فوکو، با کاربردِ لغوي و استفادة روزمرة آن بسيار متفاوت است. معناي لغوي «تبارشناسي»، معلوم کردنِ پيشينة خانوادگي و روشن کردن اصل و نژادِ خانواده‎ها است. اما مفهومِ تبارشناسي از نظرِ نيچه و فوکو، چيزي به ‎کلي متفاوت با اين معناي لغوي است. از نظر نيچه، تبارشناسي يک رويکرد خاص به تاريخ نيست، بلکه تبارشناسي «خودِ تاريخ است، تاريخي که به ‌درستي نگاشته شده است» (شِرَت، 1390، ص 183).
    يک تبارشناس، اولاً به ‎دنبال يک منشأ واحد و يکپارچه نخواهد بود، بلکه تبارهاي متعدد و خط نسب‏هاي گوناگون را جست‎وجو مي‏کند؛ زيرا تلاش براي يافتن خاستگاه واحد نا‎به‌جا است؛ چون نقطة صفر طبيعي‎اي وجود ندارد (همان، ص 191). نيچه، هنگامي واژة «نيک» را تبارشناسي مي‏کند، از «خاستگاه‎»هاي آلماني، ايران باستان و اسلاو، يوناني، لاتيني، آريايي، سلتيک و بخصوص گاليک ياد مي‎کند (نيچه، 1388، ص 47).
    افزون بر اين، خاستگاه‎هاي متعدد فوق، خطِ‎سيري غيرِخطي، گُسسته و منقطع را طي کرده‎اند که دنبال‎کردن آن، کاري آسان نيست (شِرَت، 1391، ص 192). نيچه مي‎نويسد:
    با يهوديان قيامِ اخلاقي بردگان آغاز مي‎شود؛ قيامي با تاريخي دوهزار ساله پسِ پشت؛ و ديگر آن را از‌آن‌رو به چشم نمي‌توانيم ديد که- ‌پيروز شده است... اما چه جاي شگفتي‎ است اگر که شما اين را درنيابيد؟ اگر که شما را چشمي براي ديدنِ چنان چيزي نباشد که گذشتِ دو هزار سال مي‎بايد تا به پيروزي رسد؟ ديدن و تمام‌- ديدنِ چيزهاي دور‌- و- دراز کاري ا‎ست دشوار (نيچه، 1388، ص 40).
    سوم اينکه، در نظرية تبارشناسي، خطِ‌سيرها، به شکل يک «کل» نيستند، بلکه بي‏نظم و تکه‎تکه‏اند. نيچه به هنگام تشريح چگونگي تکوين اخلاق مسيحيت، معتقد است که چه خط‎سيرهايي از آن شاخه گرفته و جدا شده‎اند (سيدمن، 1390، ص 237). او مي‏گويد: «از همين مي‌توان پي‌برد که شيوه‌هاي ارزشگذاري دينيارانه چه آسان مي‎توانند از شيوه‎هاي شهسوارانه- ‌مِهان سالارانه شاخه بگيرند و سپس به ضِد آن بدل شوند» (نيچه، 1388، ص 38).
    آخرين نکته‎اي که نيچه در پيگيري خط نسب بيان مي‎کند، اين است که اين عمل، به‎واسطة پيگيري يک پيوند نَسبي «ناب» و بدون انقطاع با خاستگاه‎اش به آن پديده مشروعيت مي‎بخشد (شِرَت، 1391، ص 193). ازاين‏رو، وي هنگامي که اخلاق مسيحيت را نقد مي‎کند، مي‏نويسد:
    با يهوديان قيامِ اخلاقي بردگان آغاز مي‎شود... از تنة آن درختِ انتقام و نفرت، آن درختِ نفرتِ يهودي، آن ژرف‌ترين و عالي‌ترين نوعِ نفرت، يعني نفرتِ آرمان‌آفرين و واژگون‎گرِ ارزش‌ها، چيزي بررُست به همان بي‌همتايي؛ يعني: محبتي تازه- ‌و از کدام تنه جز اين برمي‌توانست رُست؟ (نيچه، 1388، ص 40).
    نيچه بر اين باور است که ارزش‎هاي مسيحي، فاقد هرگونه تبار يا پيشينه تاريخي‎اند. فوکو، در مقالة «نيچه، تبارشناسي، تاريخ»، تمامي ويژگي‎هاي تبارشناسي نيچه را يک‎جا گِردآورده است، مي‎نويسد:
    جست‎وجوي تبار و تبارشناسي، چيزي را بنا نمي‏کند: بلکه کاملاً برعکس، آرامشِ آنچه را ساکن تصور مي‏شد، برهم مي‏زند، آنچه را ثابت و يکپارچه پنداشته مي‏شد، تکه‏تکه مي‏کند؛ جست‎وجوي تبار ناهمگوني آنچه را همخوان با خويش تصور مي‏شد، نشان مي‏دهد (فوکو، 1391، ص 151).
    تبارشناسي فوکو
    اگرچه اصطلاح «تبارشناسي» و اشاره به آن در انديشه نيچه، در برخي آثار پيش از دهة 1970 فوکو، مانند کتاب ديرينه‎شناسي دانش (1969) به ‏چشم مي‎خورد (فوکو، 1392، ص 24)، ولي تبارشناسي و مؤلفه‎هاي بارز آن، در کتاب نظم گفتار (1970) و از آن مهم‎تر در مقاله «نيچه، تبارشناسي، تاريخ» (1971) صورت‏بندي شده است. فوکو، تبارشناسي را در اين مقاله‎، به‏مثابه يک چارچوب نظري صورت‏بندي کرده، تحقيقات و آثار بعدي خود مانند مراقبت و تنبيه و تاريخ جنسيت را بر اساس آن سامان مي‎دهد.
    فوکو در اين مقاله، از «تبارشناسي» به «حِس تاريخي» و «تاريخ واقعي» تعبير کرده (فوکو، 1391، ص 160)، آن را از يک‎سو، در تقابل با «متافيزيک ذات‎گرا يا فلسفه‎هاي تاريخ جوهرگرا» مي‌داند و به تعيين حد و مرز آنها از يکديگر مي‎پردازد. از سوي ديگر، آن را با «تاريخ سنتي» که مبناي فلسفي‏اش همان متافيزيک ذات‏گرا است، مقايسه کرده و ضمن بيان تفاوت‎هاي آنها، به کارکردهاي تبارشناسي، ويژگي‎ها و مؤلفه‎هاي آن اشاره مي‎کند.
    تمايز تبارشناسي با فلسفة ذات‎گرا
    1. فلسفة ذات‎گرا براي هر چيزي در جست‎وجوي «خاستگاه» واحد بوده، و براي همة اشياء ذات و جوهر ثابت قائل است. ازاين‎رو، وظيفة خود را دستيابي به آن جوهر و ذات اشياء تعريف مي‏کند:
    در جست‏وجوي خاستگاه پيش از هر چيز تلاش مي‏شود که جوهرِ دقيقِ چيز، ناب‏ترين امکان‏اش، هويتِ به‏دقت بازتاخورده‏اش، و شکل بي‏حرکت و مقدم‏اش بر هر آنچه بيروني و عَرَضي و پي‏آيند است، به‏دست آيد. جست‏وجوي خاستگاه، تلاشي است براي بازيافتن «آنچه پيشاپيش بوده است»، «خوديتِ» تصويري که دقيقاً با خودش مطابق است. جست‏وجوي خاستگاه عبارت است از: عارضي دانستن تمام دگرگوني‏هاي ناگهاني ممکن، تمام نيرنگ‏ها و تمام تغيير چهره‏ها؛ جست‏وجوي خاستگاه اقدامي است براي برداشتن تمام نقاب‏ها تا سرانجام هويتي اوليه آشکار شود (همان، ص 146).
    اما تبارشناس، به‏جاي باور به متافيزيک و جست‏وجوي خاستگاه، پرسش‏هايي در مورد «تبارِ» اشياء طرح مي‏کند. براي دستيابي به پاسخ درست، به تاريخ گوش مي‎سپارد تا دريابد که:
    در پس چيزها، چيزي کاملاً متفاوت وجود دارد. نه راز ذاتي و بي‏زمان چيزها، بلکه اين راز که چيزها بدون جوهرند يا جوهرشان تکه‏به‏تکه بر مبناي شکل‏هايي که با اين چيزها بيگانه‏اند، برساخته شده است. مثلاً، عقل به‏شيوه‏اي کاملاً «معقول» زادة اتفاق است. دلبستگي به حقيقت و دقت روش‏هاي علمي، زادة شور و هوس دانشمندان، نفرت متقابل‏شان، بحث‏ و جدل‏هاي متعصبانه و هميشه تکراري‏شان و نياز به چيرگي ‏يافتن است- سلاح‏هايي که به ‏آرامي و طي مبارزه‏هاي شخصي ساخته شده‏اند. آزادي، آيا آزادي ريشة انسان است، آنچه انسان را به هستي و به حقيقت پيوند مي‏دهد؟ در واقع، آزادي تنها «ابداع طبقات حاکم» است. آنچه در آغازِ تاريخي چيزها يافت مي‏شود، هويتِ همچنان حفظ ‏شدة خاستگاه‏شان نيست- ناسازگاري چيزهاي ديگر است، امر ناهمخوان است (همان، ص 147).
    2. فلسفه ذات‌گرا، خاستگاه هر چيزي را با شُکُوه و رفيع دانسته، به دنبال آغاز نهايي و اوليه براي پديده‎ها است. بر اين باور است که:
    در آغازِ همة چيزها، آنچه گران‏بهاترين و اساسي‏ترين است، يافت مي‏شود: چيزها در آغازشان کامل بوده‏اند؛ و از دستانِ خالق يا در روشنايي بي‏ساية نخستين بامداد، درخشان بيرون آمده‏اند. خاستگاه همواره پيش از هبوط، پيش از بدن، پيش از جهان و زمان است؛ خاستگاه در کنار خدايان است، و براي حکايت‏کردنِ آن، همواره حکايتِ پيدايش خدايان خوانده مي‏شود (همان، ص 147).
    در مقابل، آغاز تبارشناسي فرودست بوده، به ‏دنبال بزرگي وقايع گذشته نيست. در تبارشناسي، بررسي تاريخي به معناي جست‌وجوي تاريخ برخي از امور، مانند رفتارها، پديدارها، و فرايندها است، نه تاريخ يک دوره. از‌اين‌رو، تبارشناس نگاه‏اش را «به نزديک‏ترين نقطه، روي بدن، روي دستگاه عصبي، غذاها و گوارش و انرژي‏ها مي‏اندازد؛ تبارشناسي زوال‏ها و انحطاط‏ها را مي‏کاود و اگر با دوران‏هاي رفيع مواجه شود، اين مواجهه با ظن همراه است» (همان، ص 161).
    3. سرانجام، فلسفة ذات‎گرا بر اين باور است که خاستگاه، مکان حقيقت است. حقيقت، مستور و محجوب بوده، ولي قابل کشف است. اما تبارشناسي سرچشمه‏هاي حقيقت را در نزاع و کشمکش مي‏يابد. در برخورد و تعارض آرا و عقايد، در امکان و تصادف، در خواست حقيقتي که ضرورتاً با ميل و قدرت هم‏بسته است. حقيقت، کشف نه، بلکه ساخته يا توليد مي‌شود. فوکو مي‏نويسد:
    در پسِ حقيقتِ همواره تازه، خسيس و سنجيده، تکثير هزار سالة خطاها وجود دارد. ديگر باور نداشته باشيم که حقيقت وقتي حجاب‏اش برداشته مي‏شود، حقيقت مي‏ماند. حقيقت نوعي خطاست که نمي‏توان آن را رد کرد، بي‏شک از‌آن‏رو که طباخي طولاني تاريخ آن را فاسدنشدني کرده است. وانگهي، خودِ پرسش از حقيقت، حقي که حقيقت به خود مي‏دهد تا خطا را رد کند، يا با نمود مقابله مي‏کند، شيوه‏اي که حقيقت به ‏نوبت، اول در دسترس فرزانگان بود، سپس مختص مردان پرهيزگار شد، بعد به جهاني دور از دسترس بُرده شد که در آن هم نقش تسلّي‏بخش و هم نقش آمرانه داشت. سرانجام به‏منزلة ايده‏اي بي‏فايده و زايد و همه‏جا نقض‏شده رد شد، آيا تمام اينها يک تاريخ نيست، تاريخِ خطايي که حقيقت نام دارد؟ حقيقت و قلمرو آغازين‏اش تاريخ خود را در تاريخ داشته‏اند و ما به ‏زحمت از آن خارج مي‏شويم (همان، ص 148).
    تمايز تبارشناسي با تاريخ سنتي
    بعد از تمايز تبارشناسي با فلسفة ذات‏گرا، بحث اين است که چه نسبتي ميان تبارشناسي، که فوکو آن را تاريخ واقعي مي‏داند‏ و آنچه تاريخ سنتي خوانده مي‌شود، وجود دارد؟ به نظر فوکو، تبارشناسي رويکرد جديد در تاريخ‎نگاري است که پيش‎فرض‎هاي تاريخ سنتي، يعني کل‌گرايي، غايت‌انگاري را کنار مي‎گذارد.
    تبارشناسي و نفي کل‏گرايي (تکوين خطي)
    تاريخ سنتي، کل‏گرا و مطلق‎نگر است؛ تکوين پديده‏ها را به صورت خطي در نظر مي‎گيرد به نوعي تداوم، تکامل و پيشرفت را در حرکت آنها، از حالت ابتدايي به سوي پيشرفته تعريف مي‏کند. اين تاريخ، مي‏کوشد در گسترة زمان و مکان، همة رُيدادها و تحولات تاريخي را در چارچوب يک کليت منسجم و به‏هم‎پيوسته قرار دهد. فوکو مي‏نويسد:
    تاريخ سنتي ديدگاه زَبَرتاريخي را از نو وارد مي‏کند و همواره آن را فرض مي‏کند: تاريخي که کارکردش گردآوري گوناگوني سرانجام فروکاستة زمان در تماميتي کاملاً فروبسته بر خود باشد. اين تاريخِ تاريخ‏نگاران تکيه‏گاهي خارج از زمان به خود مي‏دهد، اين تاريخ ادعا مي‏کند همه‏ چيز را بر مبناي يک عينيت رستاخيزنگرانه قضاوت مي‏کند. اما اين ازآن‏روست که اين تاريخ حقيقتي جاودانه، روحي ناميرا، و وجداني همواره اين‏ همان با «خود» را فرض کرده است (همان، ص 157-158).
    بنابراين، مي‎توان براي آن، جهتي کلي در نظر گرفت که به‌ سوي آن در تکامل است.
    در قالب‎هاي سنتي تحليل تاريخي: «گويي که واژه‏ها معناي‏شان، اميال سمت‏گيري‏شان و ايده‏ها منطق‏شان را حفظ کرده‏اند. گويي اين جهان چيزهاي گفته‏ شده و خواسته ‏شده تاخت‏وتازها، نبردها، دستبردها، تغيير چهره‏ها و نيرنگ‏ها را تجربه نکرده است» (همان، ص 143-144).
    در مقابل، تحليل تبارشناختي، به رخدادها صبغه‎اي منحصر به‌ فرد مي‌بخشد و از حوادث بزرگ، به نفع جزييات ريز فراموش‏ شده و پديده‎هايي كه تاكنون هيچ‎كس تاريخي برايشان قائل نشده، بگذرد.
    تکينه‏گي رويدادها را خارج از هر غايتمندي يکنواخت بازشناسد؛ همان جايي مترصد رويدادها باشد که کمتر از هر جاي ديگري انتظارشان مي‏رود و در همان چيزي که بدون تاريخ قلمداد مي‏شود- ‌احساس‏ها، عشق، وجدان، غرايز (همان، ص 144).
    تبارشناس آنچه را که تاکنون يکپارچه پنداشته شده، متلاشي مي‎کند و ناهمگوني آنچه را که تاکنون همگون تصور شده بود، آشكار مي‎سازد (ميلر، 1382، ص 127). تبارشناس فوکويي، روند تحول گذشته را نقل نمي‎کند، راوي حوادث و وقايع گذشته نيست، در اين ‏باره، داستان‎سرايي نمي‎کند که چگونه تاريخ يکپارچه گذشته، آرامي و به‌طور يکنواخت سر از حال بيرون مي‎آورد (دريفوس و رابينو، 1391، ص 206). خلاصه اينکه، تبارشناسي فوکو، تاريخِ استمرار و تداوم نيست، بلکه استمرار و تسلسل را در تاريخ نفي مي‏کند.
    تبارشناسي و نفي غايت‏انگاري
    فوکو، تاريخ سنتي را علاوه بر کل‏گرا، غايت‏انگار نيز مي‏داند. اين ايده ميراثي بود که فلسفه‌هاي تاريخ از خود به‎جا گذاشته بودند. در اين نگاه، فرض بر اين است که کل تاريخ غايتي دارد و به سمت و سوي آن غايت در حرکت است. «سنّتي تمام‏عيار (الاهياتي يا عقل‏باورانه) از تاريخ وجود دارد که گرايش دارد رويدادِ تَکين را در يک پيوستگي ايده‏آل- ‌حرکت غايت‏مند يا توالي طبيعي- ‌حل کند» (فوکو، 1391 ص 160). ديدگاه غايت‏انگاري، اين پيامد است که مورخان نتوانند تنوعات تاريخي، گسل‏ها و پيدايي مسيرهاي تازة تاريخي را حل کنند و يا آن را آن‌گونه که هست داراي، به ‎عنوان رخدادي که مي‌تواند تاريخ جديدي را آغاز کند، ببينند (ميلز، 1389، ص 112). فوکو مي‎گويد:
    تبارشناسي، رويداد را در يکتايي و شدت‏اش از نو ظاهر مي‏کند. نيروهايي که در تاريخ عمل مي‏کنند، نه تابع يک تقديرند نه تابع يک سازوکار، بلکه تابع اتفاق مبارزه‏اند. اين نيروها، به‏منزلة شکل‏هاي متوالي يک نيت آغازين ظاهر نمي‏شوند؛ و چهرة يک نتيجه را نيز به خود نمي‏گيرند. اين نيروها همواره در پيشامدِ تکينِ رويداد ظاهر مي‏شوند. جهان تاريخ واقعي، تنها يک قلمرو مي‏شناسد، قلمروي که در آن نه مشيت الهي وجود دارد و نه علت غايي، بلکه تنها دست آهنين ضرورت که گردونة اتفاق را مي‏چرخاند، وجود دارد (همان، ص 160).
    تبارشناسي و نفي انسان‎گرايي
    کل‎گرايي، که تاريخ را خط مستمر ‌توصيف کرده و معتقد است که از خاستگاه دور در خلوص ناب و مطلق خويش ريشه گرفته و به سمت غايتي ايده‎آل و کامل در آينده سرازير مي‌باشد، همزادي ديگر دارد که «انسان‎گرايي» خوانده مي‏شود. فوکو انسان‎گرايي را آن ويژگي نگاه تاريخي سنتي مي‏داند که «آگاهي» و «عامل انساني» را محور تاريخ مي‌سازد؛ تاريخي که به اين ترتيب روايت مي‌شود، حادثه‌اي باقي نمي‌گذارد که نتواند به آگاهي و عمل فردي برگردانده شود. اين ديد، راه را بر هرگونه رخداد نامنتظر و بيرون از حدود آگاهي و عمل فردي مي‌بندد. بدين‌ترتيب، با اين ديد کل تاريخ و حوادث تاريخي، به صورت نمايشي درمي‌آيد که در مرئي و منظر عامل انساني به صحنه درمي‌آيد؛ هيچ رخداد آن از حدود آگاهي او تجاوز نمي‌کند. فوکو مي‌گويد: «چه چيزي طبيعي‎تر از اين است که دانشمندان و نوابغ صحنه‎گردانِ تاريخ، دانش قلمداد شوند و لحظه‌لحظه اين تاريخ، حادثه‌اي تلقي شود که حاصل آگاهي و عمل آگاهانه آنان است؟ اين مشکل تاريخ سنتي، در حوزه علم و دانش است» (کچوئيان، 1382، ص 39-40). بنابراين، انسان در نگاه تاريخ سنتي، موجودي است که با عزم و ارادة خود، جهان را ساخته و مرزهاي آن را تعيين مي‎کند.
    در مقابل، فوکو روايت کلان و جهان‌شمول از رابطه انسان با تاريخ ارائه نمي‌کند. پرسش اساسي او، «کيستي» سوژة مدرن است. در نتيجه، فوکو در پي پاسخ به چگونگي شگل گرفتن اين «سوژه» است که به يک مرزشکني دوگانه مي‌انجامد: از يک‌سو، «معرفت» را با «قدرت» پيوند مي‌دهند. از سوي ديگر، «تاريخ حال» را تقرير مي‌کند. فوکو با «تبارشناسي» نشان مي‎دهد که «سوژه مدرن»، در واقع «ابژه»، يعني برساخته گفتمان و محل اعمال قدرت کردارهاي فرهنگي مدرن است که در تکنولوژي‌هاي خاص، همچون تکنولوژي‌هاي انضباط و اعترف تبلور يافته‌اند. وي سوژه را محصول كردارهاي فرهنگي و در پيوند آنها با گفتمان‌ها، مي‌بيند. از اين منظر، انسان به‌مثابه موجودي است که در تاريخ حادث شده و پرداخته مي‌شود.
    تبارشناسي و نفي جست‏وجوي خاستگاه
    تاريخ سنتي، با پيروي از فلسفه، به‏ويژه فلسفه‏هاي تاريخ قرن نوزدهمي، از خاستگاه رويدادها در گذشتة دور آغاز مي‎کند. اما تبارشناس، زمان حال را نقطة عزيمت خود قرار مي‌دهد و براي فهم پديده‏ها، بخصوص قدرت، آن را در گذشته مي‌جويد و تبار و دودمان آن‎را جست‎وجو مي‎کند. فوکو، بر خلاف تاريخ سنتي، سعي مي‎کند دگرگوني‎ها، غرابت‎ها و تهديدآميز بودن گذشته را نشان دهد. او سعي مي‎کند، گذشته را از حال جدا کند؛ يعني بريدن از آن علاقه صميمانه‎اي که مورخ سنتي به رابطه گذشته با حال دارد. فوکو، هدف خود را از تاريخ‎نويسي زمان حاضر يا تاريخِ حال معرفي مي‎کند. او مي‎نويسد: «آيا مي‎خواهم اين تاريخ را با يک زمان‏ستيزي ناب بنويسم؟ اگر منظور از زمان‎ستيزي، نگارش تاريخِ گذشته در قالب واژگانِ حال باشد، خير. [ولي] اگر منظور از زمان‎ستيزي نگارش تاريخِ حال است، آري» (فوکو، 1385، ص 43).
    به ‎اجمال، فوکو براي تبارشناسي در تقابل با تاريخ سنتي، سه کاربرد تعريف مي‎کند: نخست، کابردِ هجوآميز و ويرانگرِ واقعيت که در تقابل با درون‏ماية تاريخ به‏منزلة يادآوري يا بازشناسي است. دوم، کاربردِ تجزيه‏کننده و ويرانگرِ هويت انسان که در تقابل با تاريخ به‏منزلة پيوستگي يا سنت است؛ هدف تبارشناسي، بازيافتنِ ريشه‏هاي هويت‎مان نيست، بلکه بعکس، سرسختي در امحاي اين هويت است. تبارشناسي مي‏کوشد تا تمام ناپيوستگي‏هايي را که ما را درمي‏نوردند، آشکار کند.
    سوم، کاربردِ قرباني‏گرانه و ويرانگرِ حقيقت است که در تقابل با تاريخ به‏منزلة شناخت است. اين کاربرد، تاريخِ قرباني‏کردنِ سوژة شناخت است. آگاهي تاريخي، بنابر نقابي که زده ‎است، خنثي، عاري از هر دلبستگي و تنها دل‌بستة سرسختِ حقيقت است. اما اگر آگاهي تاريخي، خود را به پرسش گيرد، و به‏طور‌کلي‏تر، هر شناخت علمي را در تاريخ خود مورد پرسش قرار دهد، آن‏گاه شکل‏ها و تغييرشکل‏هاي اراده به دانستن را کشف مي‏کند. تحليل تاريخي اين خواستن- ‌دانستن بزرگ، که انسانيت را درمي‏نوردد، آشکار مي‏کند که اولاً، هيچ معرفتي بدون اتکا بر بي‏عدالتي وجود ندارد. در نتيجه، در خود شناخت، حقي بر حقيقت يا يک بنيان حقيقت وجود ندارد. دوم اينکه، غريزة شناخت بد است. در نتيجه، چيزي جنايت‏کارانه در اين غريزه وجود دارد. اين غريزه هيچ چيزي را براي سعادت انسان‏ها نمي‏خواهد (فوکو، 1391، ص 166-172).
    هدف تبارشناسي به ‏گفتة فوکو، عبارت است از: «ثبت و ضبط ويژگي‌هاي يگانه و بي‌همتاي وقايع و رويدادهاي خارج از هرگونه غايت يکدست و يکنواخت» (فوکو، 1390، ص 374). از ديدگاه تبارشناس، اول اينکه، هيچ‎گونه ماهيات ثابت، قوانين بنيادي و غايات متافيزيکي وجود ندارد. دوم اينکه، در پي يافتن گُسست‎ها در حوزه‎هايي است که ديگران در آنها چيزي جز روند تکامل مستمر نيافته‌اند. سوم اينکه، در جايي که ديگران پيشرفت، ترقي و جديت را مي‎يابند،‌ چيزي جز تکرار و بازيچه نمي‎يابد. چهارم اينکه، از جست‎وجو در اَعماق پرهيز مي‎کند. در مقابل، به سطح وقايع، جزئيات کوچک و جابه‎جايي‎هاي جزئي مي‎پردازد. در‌نهايت اينکه، تبارشناس به عمق فکر انديشمندان بزرگي که دست‎پرورده و مورد احترام سنت فرهنگي انسان هستند، بي‎اعتناست. دشمن بزرگ از نظر تبارشناس، افلاطون است (دريفوس و رابينو، 1391، ص 206). تبارشناسي، مي‏کوشد تا سرچشمه‏هاي زباني، که ما به‏ کار مي‏بريم و قوانيني که بر ما حکومت مي‏کنند، بيابد. هدف اين رويکرد، آشکار ساختن نظام‏هاي ناهمگني است که در زيرِ نقابِ منِ هر يک از ما، واقعيت را از ما دريغ مي‏دارند. هدف تبارشناسي، نه کشف دوبارة ريشه‏هاي هويت ما، بلکه تلاش براي از ميان بردن اين ريشه‏ها است (استراترن، 1390، ص 35). پس تبارشناسي مي‏کوشد تا تمامي گسست‏ها و عدم تداوم‏هايي را که از ما مي‏گذرند، آشکار سازد.
    موضوع تبارشناسي فوکو، تحليل شرايط تاريخي پيدايش و وجود علوم انساني، روابط آنها با تکنولوژي‎هاي قدرت و آثار سوژه‎ساز و ابژه‌ساز آنهاست. تحليل اشکال خاص ‌موضوع‌شدگي، اشکال دانش و روابط قدرتي که از طريق آنها انسان‎ها تحت سلطه قرار مي‌گيرند، در کانون بحث تبارشناسانه است. تبارشناسي نشان مي‌دهد که چگونه انسان‎ها از طريق تأسيس «رژيم‌هاي حقيقت»، بر خود و ديگران حکم مي‌رانند (دريفوس، 1391، ص 24).
    مباني معرفتي تبارشناسي و ارزيابي آن از منظر حکمت صدرايي
    1. نام‌انگاري و نقد آن
    تبارشناسي در هستي‏شناختي خود «نام‎انگار» است (فوکو، 1391، ص 109)؛ به اين معنا که تمام پديده‎هاي انساني- اجتماعي و حتي سرشت خودِ آدمي، هيچ خصوصيت ذاتي ندارند که در طول تاريخ، بدون تغيير باقيمانده باشند (باقري و همکاران، 1389، ص 311). در رويکرد نام‏گرايي، روي دو نکته تأکيد مي‏گردد: نخست اينکه، پديده‎هاي انساني- ‌اجتماعي، هيچ جوهرِ ثابت و بدون تغييري در طول زمان ندارند. دوم اينکه، پديده‎ها، در طول زمان ساخته شده‎اند؛ نهادها، اعمال يا اصول اخلاقي در تاريخ شکل مي‎گيرند. جهان اجتماعي، خارج از علم و شناخت انسان، چيزي نيست مگر نام‌ها، مفاهيم و عناويني که به منظور ساختار دادن به واقعيت به کار مي‌روند (شِرَت، 1390، ص 187).
    در مقابل، حکمت صدرايي نخست، موجودات را به دو نوع ثابت و متغيير تقسيم مي‏کند: برخي موجودات، از ثبات برخوردارند و برخي ديگر، در تغيير و تحول به سر مي‏برند (مصباح، 1389، ص 285)؛ دوم، ذات‎انگار و قائل به وجود «ذات» براي پديده‎هاست؛ يعني آنچه يک پديده «حقيقتاً هست»، آن ويژگي‌اي که در طول زمان در پديده بدون تغيير باقي مي‎ماند (طباطبائي، 1380، ص 338-339). ذات‎گرايان معتقدند: تمامي پديده‌هاي اطراف ما، از جمله نفس آدمي جوهري ثابت دارند. ويژگي‎اي که بدون آن، يک پديده ماهيت و تعريف خود را از دست مي‎دهد. تعريف‌ها در کل، به ذات و ماهيت موجودات باز مي‌گردند و بيان عيني يا بازتاب واقعي آنها هستند.
    حالْ، با توجه به اين مباني، موضع نام‏گرايي تبارشناسي را مي‎توان چنين نقد کرد. نخست اينکه، «نظرية نام‌انگاري» در واقع به معناي رد و انکار ادراک عقلي است و نقطة اتکايي براي ويران کردن متافيزيک و تنزل دادن آن به حد مباحث لفظي و تحليل‎هاي زباني به ‌شمار مي‎رود (مصباح، 1389، ص 182).
    دوم اينکه، سخنان نام‎گرايان به اين معناست که الفاظ کلي از قبيل مشترک لفظي يا در حکم آن هستند که دلالت بر افراد متعدد مي‎کنند. در‌حالي‏که بر مبناي حکمت صدرايي، کلي‏ها، از قبيل مشترک‎هاي معنوي هستند، نه از قبيل مشترک‎هاي لفظي (همان، ص 183-184).
    2. قدرت‌محوري و نقد آن
    مبناي ديگر هستي‎شناختي تبارشناسي، «قدرت‏محوري» است؛ بدين‌معنا که قدرت محرک و پيش‌برندة تاريخ است (شِرَت، 1390، ص 196). به‌طور‌کلي، در تبارشناسي فوکو، هرگونه تحليل از پديده‏هاي اجتماعي و تاريخي، بايد با در نظر گرفتن لايه‎ها و سطوح زيرين قدرت و نيز کشف توجيه‎هاي سياسي و معرفتي آن صورت گيرد (آلکوف، 1390، ص 297). از‌اين‏رو، يکي از مباني هستي‏شناختي تبارشناسي، قدرت‏محوري و تأکيد روي ساختارها و نهادهاي قدرت است.
    درحالي‌كه حکمت صدرايي، نخست ‏اينکه انسان را داراي آگاهي و اراده مي‏داند که کنش‏هاي اجتماعي ‏او از روي آگاهي و اراده انجام مي‏پذيرد. در نتيجه، يک موجود کاملاً منفعل نيست (مصباح، 1389، ص 96؛ پارسانيا، 1392، ص 24). دوم اينکه، جهان انساني و اجتماعي به تقدير الهي برساختة آگاهي و اراده‎ي انساني است و انسان با آگاهي و اراده خود به کنش اجتماعي پرداخته، در ساخت جهان اجتماعي و بازتوليد آن مشارکت مي‌کند (پارسانيا، 1392، ص 145). افزون بر اين، انسان موجود گزينشگر و در برابر سلطه و فشار اهل مقاومت است. با توجه به اين مباني حکمت صدرايي، قدرت‏محوري افراطي، قابل پذيرش نيست؛ زيرا در اين نگاه، قدرت و ارادة الهي، سنت‏هاي الهي حاکم بر امور اجتماعي و تاريخي بشر، همچنين عواملي چون آگاهي، اراده و هدفمندي انسان در شکل‏گيري جامعه، فرهنگ و تاريخ انساني ناديده گرفته شده است.
    افزون بر اين، اين انتقاد بر قدرت‏محوري فوكو وارد است كه اگر نظريات او را در مورد گفتارهاي اجتماعي و اينكه حقيقت آنها صرفاً توسط قدرت حاكم بر جامعه تعيين مي‌گردد، بپذيريم، دقيقاً مي‎توان اين ديدگاه را به انديشه‎هاي خود فوكو نيز نسبت داد. در اين صورت، انديشه خود وي نيز نتيجه قدرت حاكم و موجود وقت محسوب مي‎شود و فاقد ارزش است. بدين‌ترتيب، جبري را كه فوكو در تمامي جنبه‎هاي زندگي اجتماعي، از سياست و حكومت گرفته تا عرصه‎هاي فرهنگي و تاريخي مسلط مي‎داند، شامل ديدگاه و انديشه‎هاي او نيز مي‏شود و فاقد قطعيت علمي و منطقي مي‌كند. در واقع، در فلسفه فوكو حقيقتي عيني در كار نيست و قدرت محض، تعيين‎كننده نهايي ارزش‎هاست. همين مسئله، نقطه ضعف فلسفه و ديدگاه وي مي‎باشد.
    قدرت‏محوري، و اين مبنا که تنها قدرت محرک و پيش‏برندة تاريخ و برسازندة جامعه است، به تقليل‏گرايي مي‏انجامد.
    3. اتفاق و تصادف و نقد آن
    در تبارشناسي، پيشامد و تصادف، جنبة ديگري از برساخت تاريخي پديده‎ها است؛ بدين‌معنا که پيشامد و تصادف، پديده‌ها را در جامعه و تاريخ شکل مي‌دهد. از ديد يک تبارشناس فوکويي، اگر قدرت عامل پيشبرنده و محرک تاريخ باشد، اين تصادف است که به آن شکل مي‎دهد. تکوين ايده‌ها و نهادها تصادفي است. تمدن‎ها، به شکل تصادفي و بي‎نظم رشد و تغيير مي‎کنند. هيچ‏يک از ارزشمندترين پديده‎ها و حقايق، بر مبناي ارادة واحد يا بر اساس برنامه‎ريزي عقلاني پديد نمي‎آيند (فوکو، 1391، ص 147).
    در مقابل، حکمت صدرايي با پذيرش اصل عليت و اصول مرتبط با آن، ميان موجودات رابطة علي و تأثير و تأثر را حاکم مي‎داند (مطهري، 1389، ج 6، ص 644)؛ بدين‌معنا که ميان موجودات اين جهان، روابط علّي- معلولي حاکم است. ازاين‌رو، ارتباط خاصي بين آنها وجود دارد؛ برخي از آنها در برخي ديگر تأثير مي‌گذارد. برخي از برخي ديگر تأثير مي‌پذيرد. اصل عليت در حوزة امور انساني نيز حاکم است. سرانجام آنکه در امور انساني، چه فردي و چه اجتماعي، اختيار آدمي جزء از اجزاي علت تامة هر فعل است (جمعي از نويسندگان، 1391، ص 126). بنابراين، اين سخن که امور و پديده‎هاي اجتماعي و تاريخي را تصادف شکل مي‎دهد، باطل است. بر مبناي حکمت صدرايي، جامعه و پديده‎هاي اجتماعي، داراي قانون‎هاي حقيقي و تابعِ نظامِ کلي و ضروري علّي و معلولي است. جامعه يک امر حقيقي است. وجود و عدمِ يک امرِ حقيقي، معلولِ وجود و عدمِ علت ِتامة حقيقي آن است (پارسانيا، 1392، ص 120). بنابراين، پديده‎هاي اجتماعي نيز تابع ِنظامِ ضروري علّي و معلولي‎اند. پديده‎هاي اجتماعي، به اندازه‌اي که از واقعيت بهره دارند، مشمولِ اصلِ عليت‎اند؛ هيچ استثنايي هم در آن و جود ندارد. ازاين‎رو، نمي‎توان صُدفه و اتفاق را در ظهور و پديداري آنها پذيرفت.
    4. برساخت‌گرايي و نقد آن
    برساخت‏گرايي، مبناي مهم ديگري است که تبارشناسي بر آن تأکيد مي‎کند. از نگاه تبارشناسي، معناي واژه‏ها، اعمال، نهادها، عقل و حتي انسان، به ‏شکل تبارشناسانه برساخته شده‎اند؛ يعني بي‎نظم و تصادفي و طي خطِ‎سيرهاي منقطع و ناپيوسته‎اي تغيير کرده‎اند. دنبال ‎کردن آنها تا خاستگاهِ واحد ناممکن است. پس معناي واژه‎ها، اعمال و نهادها به شکل نظام‎مند، از پيش تعيين ‏شده يا يکدست و يکپارچه «تکوين» نمي‎يابند (شِرت، 1391، 198ص -199). ايدة کانوني در گفتن اينكه چيزي برساخته است، تأكيد بر اين نكته است كه آن پديده، به جنبه‌هايي از رويدادهاي اجتماعي و تاريخي وابسته است.
    در مقابل، بر اساس اصول و مباني حکمت صدرايي نخست اينکه، واقعيت‏ها و هستي‏هايي وجود دارند (مطهري، 1389، ج 13، ص 495؛ پارسانيا، 1392، ص 151). دوم اينکه، ميان هستي‏ها رابطة اصل عليت و تأثير و تأثر حاکم است. سوم اينکه، جهان هستي در کل و انسان به‏طور خاص، هدفمند و غايتمند است (جمعي از نويسندگان، 1391، ص 147). چهارم اينکه، جامعه و تاريخ با سنت‏هاي اجتماعي و تاريخي الهي تدبير مي‏گردد (صدر، بي‏تا، ص 56؛ رجبي، 1389، ص 5). ديگر اينکه، انسان موجودي داراي آگاهي و اراده است، برساخت‏گرايي مردود است. بخصوص برساخت‏گرايي افراطي که تبارشناسي بر آن مبتني است؛ يعني همة پديده‏هاي اجتماعي و تاريخي را برساختة اتفاق و تصادف مي‏داند. بر مبناي حکمت صدرايي، جهان اجتماعي به تقدير الهي برساختة آگاهي و ارادة انساني است؛ بدين‌معنا که انسان با آگاهي و اراده خود، به کنش اجتماعي مي‌پردازد و در ساخت جهان اجتماعي و بازتوليد آن مشارکت مي‌کند (پارسانيا، 1392، ص 183). در برساخت‏گرايي افراطي، جامعه و تاريخ، ساخته و پرداخته اتفاق و تصادف است؛ از تقدير و تدبير خداوند و همچنين از آگاهي و ارادة انسان، که در طول اراده و مشيت الهي است، غفلت شده است.
    افزون بر اين، بايد گفت: برساخت‎گرايي زمينه‎ساز نسبي‏گرايي حقيقت و نسبي‏گرايي شناخت، تسلسل و شکست در تبيين موفقيت و شکست نظريات، به ويژه نظريات علمي است. برساخت‎گرايي، با زير سؤال بردن صدق و عينيت و نسبت دادن ارزشِ معرفتي يکسان به همه عقايد، به نسبي‎گرايي خواهد انجاميد. از سوي ديگر، برساخت‎گرايي مدعي است که هر چيزي برساخته است. يعني بايد گفت: خود اين ايده هم برساخته است و بايد براي توجيه‎اش برساخته‏بودنش را نشان داد و اين امر، کار ما را به تسلسل مي‎کشاند. در پايان، اگر تمامي نظريات ما برساخته‎اند، چگونه ممکن است که نظريه‎اي برساخته شده، بتواند در عمل موفق باشد يا شکست بخورد؟!
    5. تاريخي‎نگري (تاريخ‏گرايي) و نقد آن
    مبناي ديگر تبارشناسي، اينکه پديده‎هاي انساني و اجتماعي، امري تاريخي است. تمامي پديده‎ها، حتي خود انسان در تاريخ و بستر تاريخي شکل گرفته و برساخته شده است. «هيچ چيز در انسان، حتي بدن وي قادر به گريز از تأثير تاريخ نيست» (فوکو، 1391، ص 151)؛ يعني تمامي جنبه‏ها و ابعادي از هويت مانند جنس، نژاد و جنسيت جنبه‏هايي هستند که به طور تاريخي ساخته شده‏اند و واجد ساختار تاريخي هستند.
    در مقابل، در حکمت صدرايي تاريخي‏نگري افراطي، قابل پذيرش نيست و با مباني معرفتي حکمت صدرايي سازگاري ندارد؛ زيرا در حکمت صدرايي نخست اينکه، چنان‌که بيان شد، نفس آدمي و برخي پديده‏هاي اجتماعي و تاريخي، ذات و جوهري ثابت دارند. دوم اينکه، جهان هستي و از جمله انسان و پديده‏هاي انساني و اجتماعي، داراي ظاهر و باطن است. حقيقت اصيل و بنيادين در هر چيزى همان باطن آن است و ظاهر، جلوه و سطح و فرع آن است (طباطبائي، 1374، ج 11، ص 337؛ مطهري، 1389، ج 22، ص 359-360). سوم اينکه، انسان‏ها داراي فطرت مشترک و ثابت هستند. بر مبناي فطرت مشترک انسان‏ها، انسان يک هويت مستقل و ثابت و يک طبيعت بشري، عاري از هرگونه شرايط اجتماعي، فرهنگي و تاريخي دارد (مطهري، 1389، ج 13، ص 392؛ رجبي، 1393، ص 65-66). چهارم اينکه، بر اساس تقسيم موجودات به ثابت و متغير، هستي‏هاي ثابت وجود دارد و همة موجودات در تغيير مدام نيستند، و غيره تاريخي‏نگري قابل پذيرش نيست.
    تاريخي‏نگري، سر از نسبت واقعيت و حقيقت در مي‏آورد؛ زيرا تبارشناسي با مبناي تاريخي‏نگري خود، کلية پديده‏هاي اجتماعي و تاريخي، تمامي مقولات، حقايق و ارزش‏ها، را به‏مثابه امور نسبي، که در بستر اجتماعي و تاريخي خود ساخته شده‏اند، در نظر مي‏گيرد. بنابراين، تاريخي‏نگري، واجد نوعي کاربست و نتايج نسبي‏گرايانه است، و متضمن اين ادعاست که درک هر پديده، تنها با در نظر گرفتن جايگاه آن پديده در بستر اجتماعي و تاريخي‏اش ممکن است. تاريخي‏نگري، حقيقت را تنها در دوره‏اي خاص معتبر مي‏داند؛ يعني افرادي که در شرايط اجتماعي و تاريخي ويژه‏اي زندگي مي‏کنند، مسائل را به‏ تناسب همان شرايط مشاهده کرده، درک مي‏کنند.
    تبارشناسي، با مبناي تاريخي‏نگري خود، که تأکيد مي‏کند انسان موجود تاريخي و ساخته و پرداختة جامعه و تاريخ است، قابل پذيرش نيست. در صورتي که انسان و عقل او، به قلمرو پديده‎هاي فرهنگي و تاريخي تقليل يابد، هويت آن، هويتي تاريخي و فرهنگي خواهد بود. فهم و ادراک عقلي انسان در همة سطوح و لايه‎هاي خود، چهرة نسبي پيدا مي‎کند. اين امر، به نسبيت فهم و شکاکيت ساختاري شناخت بشري مي‎انجامد.
    بر مبناي حکمت صدرايي، عقل و روح، که بُعد اساسي انسان را مي‎سازد، هويت مجرد، قدسي و متعالي دارد. جامعه، فرهنگ و تاريخ انساني، تنها ظرف تنزل و ظهور است و مجراي تحقق و بروز تاريخي و دنيوي آن مي‎شود. ازاين‏رو، احکام و قواعد عقلي و منطق و روش مربوط به آن، به احکام و قواعد ارتباطات انساني، فرهنگي و روش‎هاي مربوط به ارتباطات تقليل نمي‎يابد. تقليل عقل و عقلانيت، به افق ارتباطات و روابط انساني و زيست جهان و سبک زندگي انسان‏ها، به غروب حقيقت، مرگ متافيزيک و نفي قواعد و روش‎هايي منجر مي‎شود که به ادراک متن واقع مي‎پردازند (پارسانيا، 1392، ص 253).
    6. نسبي‌بودن حقيقت و شناخت و نقد آن
    فوکو، در تبارشناسي خود، علاوه‏ بر قائل شدن به نسبيت شناخت، حقيقت را نيز نسبي مي‏داند. منظور از «نسبي بودن حقيقت»، اين است که خطا و صواب، صدق و کذب يک معناي نسبي است. توضيح اينکه فوکو معتقد است: حقيقت پديدة نسبي است و هر جامعه، رژيم حقيقت خود را دارد؛ بدين‌معنا که نظام‎هاي مفهومي گوناگون و کردارهاي گفتماني متفاوت، نظام‎هاي حقيقت متمايزي را ايجاد مي‎کنند. فوکو در اين زمينه مي‎گويد:
    حقيقت را بايد همچون نظام رويه‎هاي منظمي براي توليد، تنظيم، توزيع گزاره‎ها دانست. حقيقت در رابطة دايره‎وار با نظام‎هاي قدرتي قرار مي‎گيرد که آن را ايجاد و ابقا مي‎کنند. اين حقيقت، اثرات قدرت را موجب شده و آن قدرت، اين حقيقت را بسط مي‎دهد؛ يک سامان حقيقت (فوکو، 1391، ص 323).
    بنابراين، به اعتقاد فوكو اولاً، حقيقت، ساخته يا توليد مي‌شود، نه کشف. ثانياً، هر جامعه‌اي رژيم حقيقت خود را دارد. ثالثاً، رژيم حقيقت در هر جامعه‌اي، بيانگر رابطه قدرت و دانش در آن جامعه است (حقيقي، 1379، ص 188- 189). پس حقيقت ثابت و عيني، و معيار معين در مورد شناخت‏ها وجود ندارد. با نفي حقيقت ثابت و عيني، ديگر چاره‌اي جز گرايش به نسبي‌گرايي و شکاکيت وجود ندارد.
    در مقابل، بر اساس اصول حکمت صدرايي نخست اينکه، واقعيتي هست و في‎الجمله هستي‏هاي وجود دارند (طباطبائي، 1380، ص 13-16). دوم اينکه، حقايقي از آن واقعيت‏ها در نزد انسان ‏هستند (خسروپناه و پناهي‌آزاد، 1388، ص 217-218). سوم اينکه، اين حقايق با آن واقعيت‏هاي خارجي مطابقت مي‏کنند. همچنين برخي واقعيت‏‏ها ثابت‎اند و برخي متغير، و به تبع آن، حقايق نيز برخي ثابت‏اند و برخي ديگر متغيير؛ مبناي نسبي‏گرايانه تبارشناسي مردود است. اين عقيدة نسبيت‎گرايانه، که هر گفتماني مي‎تواند با توجه به افق خود، همواره خود را حق بداند، برخطاست، بلکه بر اساس مباني هستي‏شناختي و معرفت‏شناختي حکمت صدرايي، مي‎توان سنت‏ها و انديشه‎ها و افق‎ها را با هم مقايسه کرد و با ملاک‎هاي عقلاني از يک نظريه خاص جانب‎داري نمود.
    نسبي بودن حقيقت، لازمه منطقي نسبي بودن شناخت است؛ کساني که به دومي قائل هستند، به لحاظ منطقي هرگز نمي‏توانند از اصل واقعيت و يا تحقق معرفتي که ميزان از براي ديگر شناخت‏ها باشد، خبر دهند. اين گروه، يا بايد مفاهيم خطا و صواب را از قاموس معرفت بشري حذف کنند و يا براي آنها نيز معنايي نسبي قائل شوند. تنها در برخي از منظرها و به لحاظ ذهنيت‏هاي خاص، که از پيش‏فرض‎ها و يا زمينه‏هاي اجتماعي و طبقاتي، بخصوصي برخوردار هستند، به وجود مي‎آيند (پارسانيا، 1388، ص 106-107).
    حقيقت نسبي، اساساً معنا ندارد؛ زيرا وقتي دو نفر، يك جسم را با دو كيفيت متفاوت مي‏بينند، آيا خود آن جسم در واقع و نفس‏الامر داراي آن دو كيفيت است، يا فاقد هر دو ويژگي مي‏باشد و داراي كيفيت سومي خواهد بود. ممكن نيست در زمان واحد، داراي دو كيفيت مختلف باشد. پس بي‏شك، ادراك يكي از دو نفر، خطاي مطلق و ديگري حقيقت مطلق است. اگر آن شي‏ء در واقع، فاقد هر دو كيفيت باشد، پس هر دو نفر خطاكارند. پس با هر دو فرض، حقيقت نسبي نامعقول است.
    شناخت و آگاهي، ظرف بروز و ظهور حقيقت است؛ زيرا هيچ معرفتي نيست که معطوف به معلوم خاصي نباشد. شناخت علمي هدف، خود را فهم حقيقت مي‎داند و تلاش روشمندانة خود را در جهت درک حقيقت و بسط و گسترش آن به‎کار مي‎گيرد (پارسانيا، 1392، ص 201). حالا با نسبي دانستن حقيقت، پاية هدف و تلاش‎هاي علمي، که پرداختن و تأمل در حقيقت را وجه همّت خود قرار مي‎دهد، سُست و نابود خوهد شد.
    ديدگاه‏هايي که حقيقت و واقعيت را انکار مي‎کنند، يا باور به نسبي بودن آن دارند و يا راه وصول به آن را مسدود مي‎دانند، ناگزير شناخت علمي را به ساير سطوح شناخت تقليل مي‎دهند. در اين رويکردها، شناخت علمي در نهايت به مبادي، اصول، پارادايم‎ها و گفتمان‏هايي اعتماد مي‎کند که بر اساس عزم و ارادة جامعه علمي و به اقتضاي عوامل فرهنگي، اجتماعي و تاريخي از بستر شناخت عمومي و مانند آن، برگزيده مي‎شود (همان، ص 202).
    7. هويت‌هاي پراکنده انسان و ارزيابي آن
    تبارشناسي، هويت‌هاي انسان‎ها را در تاريخ متکثر، پراکنده و ناپيوسته مي‏بيند. اين امر ناشي از تکه‏تکه و پيوسته نديدن تاريخ است. فوکو معتقد است: هويت‎هاي ما در تاريخ، هويت‎هاي پراکنده و متکثري هستند که پيوستگي ويژة در نحوة تکوين هويت ما ندارند. هويت امروز ما، ضرورتاً به هويت‎هاي گذشته مرتبط نيست و ادامة آنها به شمار نمي‎آيد. تبارشناس فوکويي، هر آنچه را متافيزيک ذات‎گرا و تاريخ سنتي در انسان ثابت و ناميرا مي‏پندارد، از نو در صيرورت وارد مي‏کند. از ديدگاه يک تبارشناس، همة احساس‏هاي انسان تاريخي دارند. تبارشناسي، غريزه‏هاي آدمي را قطعه‏قطعه مي‏کند، پيشروي‏هاي‏شان را نشان مي‏دهد، لحظه‏هاي قوت و ضعف‏ آنها را رديابي مي‏کند. ساخته و پرداخته شدن کُندشان و جنبش‏هايي را که به‏وسيلة آنها، اين غريزه‏ها با برگشت عليه خودشان، مي‏توانند سرسختانه به تخريب خودشان بپردازند، درک مي‏کند. هيچ‏چيز در انسان- حتي در بدن او-آن‏ قدر ثابت نيست که بتواند براي درک انسان‏هاي ديگر و بازشناختن خود در آنان به ‏کار آيد. دانش، حتي دانش تاريخي، به‏معناي «بازيافتن»، به‏ويژه «بازيافتنِ خودمان» نيست. تبارشناسي از آن‏ جهت «واقعي» است که ناپيوستگي را در خودِ «هستي» ما وارد مي‏کند (فوکو، 1391، ص 158-159).
    اما، حکمت صدرايي نخست، انسان را داراي دو ساحت جسم و روح دانسته، معتقد است: بخش اصيل وجود انسان را روح مجرد او تشکيل مي‏دهد (طباطبائي، 1380، ج 2، ص 353). دوم، انسان‏ها را داراي سرشت و فطرت مشترک مي‏داند. با توجه به اين مباني و ساير مباني انسان‏شناختي، مبناي تبارشناسي مبني بر پراکنده، و متکثر بودن هويت انسان در تاريخ، قابل پذيرش نيست.
    علي‏رغم تنوع چشمگير افراد بشر، از نظر ويژگي‎هاي مادي و معنوي، همة آنها از يک نوع جوهر و آفرينش همگاني، ثابت و پايدار برخورداراند که آن را «فطرت» انسان مي‎خوانند (جوادي آملي، 1392، ج 12، ص 26-28). بنابراين، فطرت انسان به ابعاد همگاني و ثابت وجود انسان اشاره دارد که مصاديق مختلفي، همچون نيازهاي اوليه، قواي نفساني شامل حس، خيال و عقل، اراده، عواطف و احساسات، ادراکات ذهني مانند اصول اخلاقي و قواعد رياضي، و خواسته‎هايي مانند سعادت‎طلبي، کمال‌خواهي، زيبايي‎دوستي و خداجويي را دربر مي‌گيرد (رجبي، 1393، ص 65-66).
    نتيجه‌گيري
    در اين تحقيق، به ارزيابي انتقادي برخي اصول و مباني معرفتي تبارشناسي پرداختيم. بر اساس «نام‏انگاري» تبارشناسي، جهان اجتماعي خارج از علم و شناخت انسان چيزي نيست مگر نام‌ها، مفاهيم و عناويني که به منظور ساختار دادن به زندگي اجتماعي به کار مي‌روند. مفهوم‌ها، تنها و تنها ساخته و پرداختة ذهن انسان هستند؛ نام‌هايى که تنها در زبان وجود دارند. در نقد آن بايد گفت: نام‌انگاري از يک‏سو، به معناي انکار ادراک عقلي و نقطة اتکايي براي ويران‏کردن متافيزيک و تنزل‏دادن آن به حد مباحث لفظي و تحليل‎هاي زباني است. از سوي ديگر، سخنان نام‎گرايان به اين معناست که الفاظ کلي، مشترک لفظي يا در حکم آن هستند که دلالت بر افراد متعددي دارند. حال آنکه الفاظ کلي، از قبيل مشترک‎هاي معنوي هستند، نه مشترک‎هاي لفظي.
    تبارشناسي در بعد معرفت‏شناختي، با ديدگاه نام‎انگارانه‌اش، صدق و حقيقت را تنها نام‌هاي مي‏داند که ما بر مجموعة روندهاي اثبات مي‎گذاريم؛ هيچ تفاوتي با اسم‎هاي ديگر از قبيل سلامتي، ثروت، قدرت و غيره ندارد. صدق، دقيقاً در جريان تجربه همانند سلامتي، ثروت و قدرت برساخته مي‎شود.
    اما، حکمت صدرايي بر اساس اصول‏ خود نام‏گرايي شناخت را مردود مي‏داند؛ اصولي چون باور به وجود واقعيت و هستي به صورت عام و واقعيت‏هاي اجتماعي و تاريخي به صورت خاص. دوم، اعتقاد به صدق و واقع‏نمايي شناخت‏ها. سوم، قائل به‏وجود «ذات» براي پديده‎ها، پديده‌ها با ذات و جوهرشان تعريف مي‌گردند و از اين طريق علم و شناخت، نسبت به آنها حاصل مي‌شود. ديگر اينکه، به نفس‏الامر براي اشيا قائل است. ذات‎انگاري سه مؤلفه دارد: هر پديده‎ تعريفي دارد. اين تعريف در طول زمان ثابت و بدون تغيير است. اين تعريف با معنا يا هدف ذاتي خود پيوند دارد.
    قدرت‏محوري در پديدارشدن جوامع انساني و تاريخ در تبارشناسي فوکو، افزون بر اينکه به نوعي تقليل‏گرايي و نگاه تک بُعدي، در تحليل مسائل اجتماعي و تاريخي مي‏انجامد، از عواملي چون قدرت و ارادة الهي، سنت‏هاي الهي حاکم بر امور اجتماعي و تاريخي، عواملي چون آگاهي و اراده و هدفمندي انسان در شکل‏گيري جامعه، فرهنگ و تاريخ انساني، چشم پوشيده است. همچنين، چنانكه نظريات او را در مورد گفتارهاي اجتماعي و اينكه حقيقت آنها، صرفاً توسط قدرت حاكم بر جامعه تعيين مي‌گردد، بپذيريم، مي‎توان اين ديدگاه را به انديشه‎هاي خود فوكو نيز نسبت داد.
    با پذيرش اصولي چون وجود قانون عليت، ميان موجودات هستي و از جمله، در پديده‎هاي اجتماعي و تاريخي، پذيرش هدفمندي کل جهان هستي و جهان انساني، با توجه به هدفمند بودن انسان، پذيرفتن تدبير جوامع و تاريخ توسط سنت‏هاي اجتماعي و تاريخي خداوند، و قانونمندي جامعه و تاريخ، نمي‏توان صُدفه و اتفاق در پديداري جوامع، تاريخ و فرهنگ را پذيرفت.
    برساخت‏گرايي، که تبارشناسي بر آن مبتني است، و همة پديده‏هاي اجتماعي و تاريخي را برساختة اتفاق و تصادف مي‏داند، بر پاية اصولي مانند اصل عليت، هدفمندي جهان هستي در کل و جهان انساني و اجتماعي به طور خاص، تدبير جوامع و تاريخ بر اساس سنت‏هاي اجتماعي و تاريخي الهي، آگاهي و اراده‏ داشتن انسان‏ها، در کنش‏هاي اجتماعي‏شان نيز مردود است. جهان اجتماعي، به تقدير الهي برساختة آگاهي و ارادة انساني است. در برساخت‏گرايي افراطي، از تقدير و تدبير خداوند و همچنين از آگاهي و ارادة انسان، که در طول اراده و مشيت الهي است، غفلت شده است.
    افزون بر اين، برساخت‎گرايي، مشکلاتي چون نسبي‏گرايي شناخت و نسبي‏گرايي حقيقت، شکست نظريات، به ويژه نظريات علمي را درپي دارد. همچنين، برساخت‎گرايي مدعي است که هر چيزي برساخته است. پس اين ايده هم برساخته است و بايد براي توجيه خود، برساخته‏بودنش را نشان داد و اين امر به تسلسل مي‏انجامد.
    بر اساس مباني حکمت صدرايي نخست، پديده‏ها از جمله پديده‏هاي اجتماعي و تاريخي، و نفس آدمي ذات و جوهري ثابت دارند. دوم، انسان‏ها داراي فطرت مشترک و ثابت هستند که بر مبناي آن، انسان يک هويت مستقل و ثابت و يک طبيعت بشري عاري از هرگونه شرايط اجتماعي، فرهنگي و تاريخي دارد. سوم، هستي‏هاي ثابت وجود دارد و همة موجودات در تغيير مدام نيستند، تاريخي‏نگري قابل قبول نيست. ديگر اينکه، تاريخي‏نگري افراطي سر از نسبي بودن فهم و حقيقت درمي‏آورد. بر مبناي حکمت صدرايي، عقل و روح که بُعد اساسي انسان را مي‎سازد، هويت مجرد، قدسي و متعالي دارد، جامعه، فرهنگ و تاريخ انساني، تنها ظرف تنزل و ظهور است و مجراي تحقق و بروز تاريخي و دنيوي آن مي‎شود.
    در حکمت صدرايي، بر اساس اصولي مانند واقعيتي هست، حقايقي از آن واقعيت‏ها و هستي‏ها در نزد انسان ‏هستند. اين حقايق، با آن واقعيت‏هاي خارجي مطابقت مي‏کنند؛ برخي واقعيت‏‏ها ثابت‎اند و برخي متغير. به تبع آن، حقايق نيز برخي ثابت‏اند و برخي ديگر متغيير؛ مبناي نسبي‏گرايانه تبارشناسي مردود است. نسبي‏بودن حقيقت، لازمه منطقي نسبي‏بودن شناخت است؛ کساني که به دومي قائل هستند، به لحاظ منطقي هرگز نمي‏توانند از اصل واقعيت و يا تحقق يک معرفتي، که ميزان از براي ديگر شناخت‏ها باشد، خبر دهند. 
     
     

    References: 
    • استراترن، پل، 1390، آشنايي با فوکو، ترجمة پويا ايماني، تهران، نشر مرکز.
    • اسمارت، بري، 1385، ميشل فوكو، ترجمة ليلا جوافشاني و حسن چاوشيان، تهران، نشر اختران.
    • آلکوف، ليندامارتين، 1390، (در گري گاتينگ)، فلسفه‏هاي قاره‏اي علم، ترجمة پريسا صادقيه، تهران، مؤسسه انتشاراتي روزنامه ايران- ‌کتاب فردا.
    • باقري، خسرو و همکارن، 1389، رويکردها و روش‌هاي پژوهش در فلسفه تعليم و تربيت، تهران، پژوهشکده مطالعات فرهنگي و اجتماعي.
    • پارسانيا، 1388، علم و فلسفه، چ پنجم، تهران، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي.
    • ـــــ ، 1392، جهان‏هاي اجتماعي، چ دوم، قم، کتاب فردا.
    • جمعي از نويسندگان، 1391، فلسفه تعليم و تربيت اسلامي، چ دوم، تهران، مؤسسه فرهنگي مدرسه برهان.
    • جوادي آملي، عبدالله، 1392، فطرت در قرآن، چ هفتم، قم، اسراء.
    • حقيقي، شاهرخ، 1379، گذار از مدرنيته؟ نيچه، فوکو، ليوتار، دريدا، تهران، نشر آگه.
    • خسروپناه، عبدالحسين و حسن پناهي‌آزاد، 1388، نظام معرفت‌شناسي صدرائي، تهران، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي.
    • دريفوس، هيوبرت و پل رابينو، 1391، ميشل فوكو فراسوي ساختگرايي و هرمنوتيك، ترجمة حسين بشيريه، چ هشتم، تهران، نشر ني.
    • رجبي، 1393، انسان‌شناسي، چ هجدهم، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني.
    • ـــــ ، 1389، «سنت‏هاي اجتماعي در قرآن»، معرفت فرهنگي اجتماعي، سال دوم، ش 1، ص 5-22.
    • سيدمن، استيون، 1390، کشاکش آرا در جامعه‏شناسي، ترجمة هادي جليلي، چ سوم، تهران، نشر ني.
    • شِرَت، ايون، 1390، فلسفه علوم اجتماعي قاره‌اي، ترجمة هادي جليلي، چ دوم، تهران، نشر ني.
    • صدر، محمدباقر، بي‏تا، سنت‏هاي تاريخ در قرآن، ترجمة سيدجمال موسوي، تهران، روزبه.
    • طباطبائي، 1374، تفسير الميزان، ت‍رج‍مة سيدم‍ح‍م‍دب‍اق‍ر م‍وس‍وي ه‍م‍دان‍ي، چ سوم، قم، دفتر انتشارات اسلامي.
    • ـــــ ، 1380، نهايه‎الحکمه، تصحيح غلامرضا فياضي، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني.
    • ـــــ ، 1386، اصول فلسفه و روش رئاليسم، چ سوم، تهران، صدرا.
    • فوکو، ميشل، 1385، مراقبت و تنبيه، ترجمة نيکو سرخوش و افشين جهانديده، چ ششم، تهران، نشر ني.
    • ـــــ ، 1390، «نيچه، تبارشناسي، تاريخ»، ترجمة نيکو سرخوش و افشين جهانديده، در لارنس کوهن از مدرنيسم تا پُست‌مدرنيسم، چ هشتم، تهران، نشر ني.
    • ـــــ ، 1391، اراده به دانستن، ترجمة نيکو سرخوش و افشين جهانديده، چ هفتم، تهران، نشر ني.
    • ـــــ ، 1392، ديرينه‌شناسي دانش، ترجمة نيکو سرخوش و افشين جهان‌ديده، تهران، نشر ني.
    • کچوئيان، حسين، 1382، فوكو و ديرينه‌شناسي دانش، روايت تاريخ علوم انساني از نوزايي تا مابعدالتجدد، تهران، دانشگاه تهران.
    • کوزنزي هوي، ديويد، 1380، فوکو در بوته نقد، ترجمة پيام يزدانجو، تهران، نشر مرکز.
    • مصباح، محمدتقي، 1389، آموزش فلسفه، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني.
    • مطهري، مرتضي، 1389، مجموعه آثار، چ هشتم، قم، صدرا.
    • ميلر، پيتر، 1382، سوژه، استيلا و قدرت، ترجمة نيکو سرخوش و افشين جهانديده، تهران، نشر ني.
    • ميلز، سارا، 1389، ميشل فوکو، ترجمة داريوش نوري، تهران، نشر مرکز.
    • نيچه، فريدريش، 1388، تبارشناسي اخلاق، ترجمة داريوش آشوري، چ هشتم، تهران، نشر آگه.
    • يورگنسن، ماريان و لوئيز فيليپس، 1389، نظريه و روش در تحليل گفتمان، ترجمة هادي جليلي، تهران، نشر ني.
    شیوه ارجاع به این مقاله: RIS Mendeley BibTeX APA MLA HARVARD VANCOUVER

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    عبدی، حسن، فاضل، رمضانعلی.(1395) ارزیابی انتقادی مبانی معرفتی تبارشناسی فوکو از منظر حکمت صدرایی. فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 7(3)، 25-46

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    حسن عبدی؛ رمضانعلی فاضل."ارزیابی انتقادی مبانی معرفتی تبارشناسی فوکو از منظر حکمت صدرایی". فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 7، 3، 1395، 25-46

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    عبدی، حسن، فاضل، رمضانعلی.(1395) 'ارزیابی انتقادی مبانی معرفتی تبارشناسی فوکو از منظر حکمت صدرایی'، فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 7(3), pp. 25-46

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    عبدی، حسن، فاضل، رمضانعلی. ارزیابی انتقادی مبانی معرفتی تبارشناسی فوکو از منظر حکمت صدرایی. معرفت فرهنگی اجتماعی، 7, 1395؛ 7(3): 25-46