ارزیابی انتقادی مبانی معرفتی تبارشناسی فوکو از منظر حکمت صدرایی
Article data in English (انگلیسی)
مقدمه
نظريهها، رويکردها و مکاتب گوناگون فلسفي، اجتماعي و تاريخي همواره و بخصوص، طي چند سدة اخير در غرب، در مورد انسان، جامعه، تاريخ و ... پا به عرصه وجود گذاشته است. تبارشناسي فوکو، در کنار ساير انديشهها و نظريات او، يکي از اين نظريهها است. براي اولينبار فريدريش نيچه (1844-1900)، تبارشناسي را بهمثابه يک رويکرد به علوم انساني و اجتماعي صورتبندي کرد. در ادامه، ميشل فوکو (1926-1984)، با تأثيرپذيري از نيچه، آن را براي فهم و تحليل ويژگيهاي جوامع اروپايي قرن بيستم، به عنوان يک نظريه و روش بهکار گرفت (شِرت، 1390، ص 182).
هر نظريه براي شکلگيري و تکوين تاريخي خود، بر مباني معرفتي (هستيشناسي، معرفتشناسي، انسانشناسي و روششناسي) و زمينههاي غيرمعرفتي خاصي مبتني است (http://parsania.ir)، که از طريق اين مباني به واقعيت مينگرد. تبارشناسي فوکو، بهمثابه يک نظريه - روش، نيز متأثر از مباني معرفتي و غيرمعرفتي ويژه خود است. مسئله اين تحقيق، توصيف آن بهمثابه يکي از رويکردها در علوم انساني و اجتماعي، بيان و تحليل مفروضات و مباني معرفتي آن و نقد و بررسي آنها از منظر حکمت صدرايي، با اتکا به ظرفيتها و اصول آن ميباشد. نقدهايي که از رهگذر مقايسه و سنجش مباني معرفتي نظريه تبارشناسي، با اصول حکمت صدرايي ميسر ميگردد.
پرسش اصلي اين پژوهش اين است که مباني معرفتي نظريه تبارشناسي فوکو چيست؟ از منظر حکمت صدرايي، چه انتقاداتي بر آن وارد است؟ اين پرسش را ميتوان در قالب چند سؤال جزئيتر بيان کرد: 1. مباني هستيشناختي تبارشناسي چيست؟ 2. مباني معرفتشناختي آن کداماند؟ 3. پيشفرضهاي انسانشناختي تبارشناسي چيست؟ بر اساس اصول هستيشناختي، معرفتشناختي و انسانشناختي حکمت صدرايي، چه ايراداتي ميتوان بر آنها وارد کرد؟
با ورود نظريهها، رويکردها و روشهاي گوناکون فلسفي و اجتماعي جهان غرب به کشورهاي «جهان سوم»، از جمله کشورهاي اسلامي، و به کارگيري اين نظريهها در مطالعات و تحقيقات اجتماعي، تربيتي و ديني بدون نقد و ارزيابي مباني آنها، مسائل و مشکلات فرهنگي را براي اين جوامع، به دنبال داشته است. همانگونه که بيان شد، اين نظريهها از مباني معرفتي ويژة خود برخورداراند و از جوامع و بسترهاي فرهنگي کاملاً متفاوت برخاستهاند. ازاينرو، ضرورت نگرش انتقادي به اين نظريهها، نيازمند ارزيابي و نقد آنها بر اساس اصول فلسفي متخذ از حکمت اسلامي است. با توجه به ظرفيتهايي که حکمت صدرايي در مواجهه با نظريههاي غربي دارد، به نظر ميرسد مبنا قرار دادن حکمت صدرايي مناسب باشد. از سوي ديگر، نظريههاي فوکو و از جمله تبارشناسي او، نفوذ بسزايي در علوم انساني و علوم اجتماعي داشته است. هدف اين پژوهش، مطالعه و بيان مباني معرفتي تبارشناسي و ارزيابي انتقادي آنها، بر اساس اصول حکمت صدرايي ميباشد.
تبارشناسي در برخي منابع، «نظريه» خوانده ميشود و در برخي ديگر، «روش». سؤالي که در اينجا مطرح ميشود اين است که تبارشناسي فوکو نظريه است، يا روش يا هر دو؟ ميتوان گفت: تبارشناسي هم نظريه است و هم روش. در واقع، يک بستة کامل است. اين بسته شامل موارد زير است: نخست، مفروضات و مباني معرفتي (هستيشناختي، معرفتشناختي، انسانشناختي و روششناختي) دربارة پديدههاي اجتماعي و تاريخي. دوم، الگوها و مؤلفههاي نظري. سوم، قواعد و دستورالعملهاي دربارة چگونگي نزديکشدن به قلمرو تحقيق. بنابراين، در تبارشناسي به نوعي نظريه و روش به يکديگر پيوند خورده، يک بستة کامل را به وجود آورده است.
به نظر ميرسد، کساني که تبارشناسي را «روش» ميخوانند، تنها به بُعد دستورالعملهاي روششناختي آن توجه کرده و كساني که آن را «نظريه» تلقي ميکنند، به مؤلفههاي نظري آن عنايت دارند.
زندگي و آثار ميشل فوکو
ميشل فوکو مورخ، جامعهشناس و فيلسوف فرانسوي در سال 1926، در ناحيه سِنت موار پوآيته فرانسه به دنيا آمد و در 1984 از دنيا رفت. وي، پس از سپريکردن تحصيلات ابتدايي خود در مدارس محلي، در 1946 براي تحصيل وارد اکول نرمال سوپريور شد. علايق تحصيلي و مطالعاتي او تاريخ، فلسفه و روانشناسي بود (استراترن، 1390، ص 3-4). فوکو داراي آثار متعددي است که به صورت عمده، آثار و انديشههاي او را به دو دوره ديرينهشناسي و دوره تبارشناسي تقسيم ميکنند. آثار دوره نخست، تحليلى شبهساختارى دارد. اين دسته را «ديرينهشناسى دانش» مينامند. آثار دوره دوم، آثاري با رويکرد تبارشناسانة اوست که به بررسى رابطه گفتمان و دانش از يکسو، و قدرت از سوي ديگر، مىپردازد (کوزنزي هوي، 1380، ص 1-5).
فوکوي دوره نخستين، بيشتر تحت تأثير انديشههاي هگل، مارکس، فرويد، هوسرل، آلتوسر، باشلار، ساتر و هايدگر قرار داشت، و به رويکردهاي مسلط زمان خود، يعني ساختارگرايي، پديدارشناسي، اگزستانسياليسم و هرمنوتيک نزديک بود (اسمارت، 1385، ص 16). فوکوي دوره واپسين، به تعبير دريفوس و رابينو، ميتوان فوکوي فراسوي ساختارگرايي و هرمنوتيک ناميد (دريفوس و رابينو، 1391، ص 58). در اين دوره، تأثير و نفوذ انديشههاي نيچه را بر ديدگاه تبارشناختي فوکو، ميتوان مشاهده كرد. البته اين دو دوره، همپوشانيهايي با يکديگر دارند (يورگنسن و فيليپس، 1389، ص 35). فوکو از ابزارهاي ديرينهشناسي در آثار متأخر خود، که جنبة تبارشناسانه دارد، بهره ميبرد.
خواندن آثار نيچه، بهويژه بر کارهايي دورة دوم فکري فوکو، تأثيرِ ماندگاري داشته است. لذا روح آثار فوکو بيشک روحي نيچهاي است (کوزنزي هوي، 1380، ص 5). وي، تبارشناسي را از نيچه وام گرفته، و آن را در جهت اهداف خود بسط داد. فوكو آموزههاي نيچه، بخصوص نگرش تبارشناسانة او را، عامل مهم و نقطه حركتي براي فاصلهگيري از جريانهاي حاكم در محافل علمي فرانسه مانند هگليسم، ساختارگرايي، مارکسيسم، پديدارشناسي، هرمنوتيک و اگزيستانسياليسم ارزيابي ميكند (فوکو، 1391، ص 154).
لازم به يادآوري است که مفهوم «تبارشناسي» در اصطلاح نيچه و فوکو، با کاربردِ لغوي و استفادة روزمرة آن بسيار متفاوت است. معناي لغوي «تبارشناسي»، معلوم کردنِ پيشينة خانوادگي و روشن کردن اصل و نژادِ خانوادهها است. اما مفهومِ تبارشناسي از نظرِ نيچه و فوکو، چيزي به کلي متفاوت با اين معناي لغوي است. از نظر نيچه، تبارشناسي يک رويکرد خاص به تاريخ نيست، بلکه تبارشناسي «خودِ تاريخ است، تاريخي که به درستي نگاشته شده است» (شِرَت، 1390، ص 183).
يک تبارشناس، اولاً به دنبال يک منشأ واحد و يکپارچه نخواهد بود، بلکه تبارهاي متعدد و خط نسبهاي گوناگون را جستوجو ميکند؛ زيرا تلاش براي يافتن خاستگاه واحد نابهجا است؛ چون نقطة صفر طبيعياي وجود ندارد (همان، ص 191). نيچه، هنگامي واژة «نيک» را تبارشناسي ميکند، از «خاستگاه»هاي آلماني، ايران باستان و اسلاو، يوناني، لاتيني، آريايي، سلتيک و بخصوص گاليک ياد ميکند (نيچه، 1388، ص 47).
افزون بر اين، خاستگاههاي متعدد فوق، خطِسيري غيرِخطي، گُسسته و منقطع را طي کردهاند که دنبالکردن آن، کاري آسان نيست (شِرَت، 1391، ص 192). نيچه مينويسد:
با يهوديان قيامِ اخلاقي بردگان آغاز ميشود؛ قيامي با تاريخي دوهزار ساله پسِ پشت؛ و ديگر آن را ازآنرو به چشم نميتوانيم ديد که- پيروز شده است... اما چه جاي شگفتي است اگر که شما اين را درنيابيد؟ اگر که شما را چشمي براي ديدنِ چنان چيزي نباشد که گذشتِ دو هزار سال ميبايد تا به پيروزي رسد؟ ديدن و تمام- ديدنِ چيزهاي دور- و- دراز کاري است دشوار (نيچه، 1388، ص 40).
سوم اينکه، در نظرية تبارشناسي، خطِسيرها، به شکل يک «کل» نيستند، بلکه بينظم و تکهتکهاند. نيچه به هنگام تشريح چگونگي تکوين اخلاق مسيحيت، معتقد است که چه خطسيرهايي از آن شاخه گرفته و جدا شدهاند (سيدمن، 1390، ص 237). او ميگويد: «از همين ميتوان پيبرد که شيوههاي ارزشگذاري دينيارانه چه آسان ميتوانند از شيوههاي شهسوارانه- مِهان سالارانه شاخه بگيرند و سپس به ضِد آن بدل شوند» (نيچه، 1388، ص 38).
آخرين نکتهاي که نيچه در پيگيري خط نسب بيان ميکند، اين است که اين عمل، بهواسطة پيگيري يک پيوند نَسبي «ناب» و بدون انقطاع با خاستگاهاش به آن پديده مشروعيت ميبخشد (شِرَت، 1391، ص 193). ازاينرو، وي هنگامي که اخلاق مسيحيت را نقد ميکند، مينويسد:
با يهوديان قيامِ اخلاقي بردگان آغاز ميشود... از تنة آن درختِ انتقام و نفرت، آن درختِ نفرتِ يهودي، آن ژرفترين و عاليترين نوعِ نفرت، يعني نفرتِ آرمانآفرين و واژگونگرِ ارزشها، چيزي بررُست به همان بيهمتايي؛ يعني: محبتي تازه- و از کدام تنه جز اين برميتوانست رُست؟ (نيچه، 1388، ص 40).
نيچه بر اين باور است که ارزشهاي مسيحي، فاقد هرگونه تبار يا پيشينه تاريخياند. فوکو، در مقالة «نيچه، تبارشناسي، تاريخ»، تمامي ويژگيهاي تبارشناسي نيچه را يکجا گِردآورده است، مينويسد:
جستوجوي تبار و تبارشناسي، چيزي را بنا نميکند: بلکه کاملاً برعکس، آرامشِ آنچه را ساکن تصور ميشد، برهم ميزند، آنچه را ثابت و يکپارچه پنداشته ميشد، تکهتکه ميکند؛ جستوجوي تبار ناهمگوني آنچه را همخوان با خويش تصور ميشد، نشان ميدهد (فوکو، 1391، ص 151).
تبارشناسي فوکو
اگرچه اصطلاح «تبارشناسي» و اشاره به آن در انديشه نيچه، در برخي آثار پيش از دهة 1970 فوکو، مانند کتاب ديرينهشناسي دانش (1969) به چشم ميخورد (فوکو، 1392، ص 24)، ولي تبارشناسي و مؤلفههاي بارز آن، در کتاب نظم گفتار (1970) و از آن مهمتر در مقاله «نيچه، تبارشناسي، تاريخ» (1971) صورتبندي شده است. فوکو، تبارشناسي را در اين مقاله، بهمثابه يک چارچوب نظري صورتبندي کرده، تحقيقات و آثار بعدي خود مانند مراقبت و تنبيه و تاريخ جنسيت را بر اساس آن سامان ميدهد.
فوکو در اين مقاله، از «تبارشناسي» به «حِس تاريخي» و «تاريخ واقعي» تعبير کرده (فوکو، 1391، ص 160)، آن را از يکسو، در تقابل با «متافيزيک ذاتگرا يا فلسفههاي تاريخ جوهرگرا» ميداند و به تعيين حد و مرز آنها از يکديگر ميپردازد. از سوي ديگر، آن را با «تاريخ سنتي» که مبناي فلسفياش همان متافيزيک ذاتگرا است، مقايسه کرده و ضمن بيان تفاوتهاي آنها، به کارکردهاي تبارشناسي، ويژگيها و مؤلفههاي آن اشاره ميکند.
تمايز تبارشناسي با فلسفة ذاتگرا
1. فلسفة ذاتگرا براي هر چيزي در جستوجوي «خاستگاه» واحد بوده، و براي همة اشياء ذات و جوهر ثابت قائل است. ازاينرو، وظيفة خود را دستيابي به آن جوهر و ذات اشياء تعريف ميکند:
در جستوجوي خاستگاه پيش از هر چيز تلاش ميشود که جوهرِ دقيقِ چيز، نابترين امکاناش، هويتِ بهدقت بازتاخوردهاش، و شکل بيحرکت و مقدماش بر هر آنچه بيروني و عَرَضي و پيآيند است، بهدست آيد. جستوجوي خاستگاه، تلاشي است براي بازيافتن «آنچه پيشاپيش بوده است»، «خوديتِ» تصويري که دقيقاً با خودش مطابق است. جستوجوي خاستگاه عبارت است از: عارضي دانستن تمام دگرگونيهاي ناگهاني ممکن، تمام نيرنگها و تمام تغيير چهرهها؛ جستوجوي خاستگاه اقدامي است براي برداشتن تمام نقابها تا سرانجام هويتي اوليه آشکار شود (همان، ص 146).
اما تبارشناس، بهجاي باور به متافيزيک و جستوجوي خاستگاه، پرسشهايي در مورد «تبارِ» اشياء طرح ميکند. براي دستيابي به پاسخ درست، به تاريخ گوش ميسپارد تا دريابد که:
در پس چيزها، چيزي کاملاً متفاوت وجود دارد. نه راز ذاتي و بيزمان چيزها، بلکه اين راز که چيزها بدون جوهرند يا جوهرشان تکهبهتکه بر مبناي شکلهايي که با اين چيزها بيگانهاند، برساخته شده است. مثلاً، عقل بهشيوهاي کاملاً «معقول» زادة اتفاق است. دلبستگي به حقيقت و دقت روشهاي علمي، زادة شور و هوس دانشمندان، نفرت متقابلشان، بحث و جدلهاي متعصبانه و هميشه تکراريشان و نياز به چيرگي يافتن است- سلاحهايي که به آرامي و طي مبارزههاي شخصي ساخته شدهاند. آزادي، آيا آزادي ريشة انسان است، آنچه انسان را به هستي و به حقيقت پيوند ميدهد؟ در واقع، آزادي تنها «ابداع طبقات حاکم» است. آنچه در آغازِ تاريخي چيزها يافت ميشود، هويتِ همچنان حفظ شدة خاستگاهشان نيست- ناسازگاري چيزهاي ديگر است، امر ناهمخوان است (همان، ص 147).
2. فلسفه ذاتگرا، خاستگاه هر چيزي را با شُکُوه و رفيع دانسته، به دنبال آغاز نهايي و اوليه براي پديدهها است. بر اين باور است که:
در آغازِ همة چيزها، آنچه گرانبهاترين و اساسيترين است، يافت ميشود: چيزها در آغازشان کامل بودهاند؛ و از دستانِ خالق يا در روشنايي بيساية نخستين بامداد، درخشان بيرون آمدهاند. خاستگاه همواره پيش از هبوط، پيش از بدن، پيش از جهان و زمان است؛ خاستگاه در کنار خدايان است، و براي حکايتکردنِ آن، همواره حکايتِ پيدايش خدايان خوانده ميشود (همان، ص 147).
در مقابل، آغاز تبارشناسي فرودست بوده، به دنبال بزرگي وقايع گذشته نيست. در تبارشناسي، بررسي تاريخي به معناي جستوجوي تاريخ برخي از امور، مانند رفتارها، پديدارها، و فرايندها است، نه تاريخ يک دوره. ازاينرو، تبارشناس نگاهاش را «به نزديکترين نقطه، روي بدن، روي دستگاه عصبي، غذاها و گوارش و انرژيها مياندازد؛ تبارشناسي زوالها و انحطاطها را ميکاود و اگر با دورانهاي رفيع مواجه شود، اين مواجهه با ظن همراه است» (همان، ص 161).
3. سرانجام، فلسفة ذاتگرا بر اين باور است که خاستگاه، مکان حقيقت است. حقيقت، مستور و محجوب بوده، ولي قابل کشف است. اما تبارشناسي سرچشمههاي حقيقت را در نزاع و کشمکش مييابد. در برخورد و تعارض آرا و عقايد، در امکان و تصادف، در خواست حقيقتي که ضرورتاً با ميل و قدرت همبسته است. حقيقت، کشف نه، بلکه ساخته يا توليد ميشود. فوکو مينويسد:
در پسِ حقيقتِ همواره تازه، خسيس و سنجيده، تکثير هزار سالة خطاها وجود دارد. ديگر باور نداشته باشيم که حقيقت وقتي حجاباش برداشته ميشود، حقيقت ميماند. حقيقت نوعي خطاست که نميتوان آن را رد کرد، بيشک ازآنرو که طباخي طولاني تاريخ آن را فاسدنشدني کرده است. وانگهي، خودِ پرسش از حقيقت، حقي که حقيقت به خود ميدهد تا خطا را رد کند، يا با نمود مقابله ميکند، شيوهاي که حقيقت به نوبت، اول در دسترس فرزانگان بود، سپس مختص مردان پرهيزگار شد، بعد به جهاني دور از دسترس بُرده شد که در آن هم نقش تسلّيبخش و هم نقش آمرانه داشت. سرانجام بهمنزلة ايدهاي بيفايده و زايد و همهجا نقضشده رد شد، آيا تمام اينها يک تاريخ نيست، تاريخِ خطايي که حقيقت نام دارد؟ حقيقت و قلمرو آغازيناش تاريخ خود را در تاريخ داشتهاند و ما به زحمت از آن خارج ميشويم (همان، ص 148).
تمايز تبارشناسي با تاريخ سنتي
بعد از تمايز تبارشناسي با فلسفة ذاتگرا، بحث اين است که چه نسبتي ميان تبارشناسي، که فوکو آن را تاريخ واقعي ميداند و آنچه تاريخ سنتي خوانده ميشود، وجود دارد؟ به نظر فوکو، تبارشناسي رويکرد جديد در تاريخنگاري است که پيشفرضهاي تاريخ سنتي، يعني کلگرايي، غايتانگاري را کنار ميگذارد.
تبارشناسي و نفي کلگرايي (تکوين خطي)
تاريخ سنتي، کلگرا و مطلقنگر است؛ تکوين پديدهها را به صورت خطي در نظر ميگيرد به نوعي تداوم، تکامل و پيشرفت را در حرکت آنها، از حالت ابتدايي به سوي پيشرفته تعريف ميکند. اين تاريخ، ميکوشد در گسترة زمان و مکان، همة رُيدادها و تحولات تاريخي را در چارچوب يک کليت منسجم و بههمپيوسته قرار دهد. فوکو مينويسد:
تاريخ سنتي ديدگاه زَبَرتاريخي را از نو وارد ميکند و همواره آن را فرض ميکند: تاريخي که کارکردش گردآوري گوناگوني سرانجام فروکاستة زمان در تماميتي کاملاً فروبسته بر خود باشد. اين تاريخِ تاريخنگاران تکيهگاهي خارج از زمان به خود ميدهد، اين تاريخ ادعا ميکند همه چيز را بر مبناي يک عينيت رستاخيزنگرانه قضاوت ميکند. اما اين ازآنروست که اين تاريخ حقيقتي جاودانه، روحي ناميرا، و وجداني همواره اين همان با «خود» را فرض کرده است (همان، ص 157-158).
بنابراين، ميتوان براي آن، جهتي کلي در نظر گرفت که به سوي آن در تکامل است.
در قالبهاي سنتي تحليل تاريخي: «گويي که واژهها معنايشان، اميال سمتگيريشان و ايدهها منطقشان را حفظ کردهاند. گويي اين جهان چيزهاي گفته شده و خواسته شده تاختوتازها، نبردها، دستبردها، تغيير چهرهها و نيرنگها را تجربه نکرده است» (همان، ص 143-144).
در مقابل، تحليل تبارشناختي، به رخدادها صبغهاي منحصر به فرد ميبخشد و از حوادث بزرگ، به نفع جزييات ريز فراموش شده و پديدههايي كه تاكنون هيچكس تاريخي برايشان قائل نشده، بگذرد.
تکينهگي رويدادها را خارج از هر غايتمندي يکنواخت بازشناسد؛ همان جايي مترصد رويدادها باشد که کمتر از هر جاي ديگري انتظارشان ميرود و در همان چيزي که بدون تاريخ قلمداد ميشود- احساسها، عشق، وجدان، غرايز (همان، ص 144).
تبارشناس آنچه را که تاکنون يکپارچه پنداشته شده، متلاشي ميکند و ناهمگوني آنچه را که تاکنون همگون تصور شده بود، آشكار ميسازد (ميلر، 1382، ص 127). تبارشناس فوکويي، روند تحول گذشته را نقل نميکند، راوي حوادث و وقايع گذشته نيست، در اين باره، داستانسرايي نميکند که چگونه تاريخ يکپارچه گذشته، آرامي و بهطور يکنواخت سر از حال بيرون ميآورد (دريفوس و رابينو، 1391، ص 206). خلاصه اينکه، تبارشناسي فوکو، تاريخِ استمرار و تداوم نيست، بلکه استمرار و تسلسل را در تاريخ نفي ميکند.
تبارشناسي و نفي غايتانگاري
فوکو، تاريخ سنتي را علاوه بر کلگرا، غايتانگار نيز ميداند. اين ايده ميراثي بود که فلسفههاي تاريخ از خود بهجا گذاشته بودند. در اين نگاه، فرض بر اين است که کل تاريخ غايتي دارد و به سمت و سوي آن غايت در حرکت است. «سنّتي تمامعيار (الاهياتي يا عقلباورانه) از تاريخ وجود دارد که گرايش دارد رويدادِ تَکين را در يک پيوستگي ايدهآل- حرکت غايتمند يا توالي طبيعي- حل کند» (فوکو، 1391 ص 160). ديدگاه غايتانگاري، اين پيامد است که مورخان نتوانند تنوعات تاريخي، گسلها و پيدايي مسيرهاي تازة تاريخي را حل کنند و يا آن را آنگونه که هست داراي، به عنوان رخدادي که ميتواند تاريخ جديدي را آغاز کند، ببينند (ميلز، 1389، ص 112). فوکو ميگويد:
تبارشناسي، رويداد را در يکتايي و شدتاش از نو ظاهر ميکند. نيروهايي که در تاريخ عمل ميکنند، نه تابع يک تقديرند نه تابع يک سازوکار، بلکه تابع اتفاق مبارزهاند. اين نيروها، بهمنزلة شکلهاي متوالي يک نيت آغازين ظاهر نميشوند؛ و چهرة يک نتيجه را نيز به خود نميگيرند. اين نيروها همواره در پيشامدِ تکينِ رويداد ظاهر ميشوند. جهان تاريخ واقعي، تنها يک قلمرو ميشناسد، قلمروي که در آن نه مشيت الهي وجود دارد و نه علت غايي، بلکه تنها دست آهنين ضرورت که گردونة اتفاق را ميچرخاند، وجود دارد (همان، ص 160).
تبارشناسي و نفي انسانگرايي
کلگرايي، که تاريخ را خط مستمر توصيف کرده و معتقد است که از خاستگاه دور در خلوص ناب و مطلق خويش ريشه گرفته و به سمت غايتي ايدهآل و کامل در آينده سرازير ميباشد، همزادي ديگر دارد که «انسانگرايي» خوانده ميشود. فوکو انسانگرايي را آن ويژگي نگاه تاريخي سنتي ميداند که «آگاهي» و «عامل انساني» را محور تاريخ ميسازد؛ تاريخي که به اين ترتيب روايت ميشود، حادثهاي باقي نميگذارد که نتواند به آگاهي و عمل فردي برگردانده شود. اين ديد، راه را بر هرگونه رخداد نامنتظر و بيرون از حدود آگاهي و عمل فردي ميبندد. بدينترتيب، با اين ديد کل تاريخ و حوادث تاريخي، به صورت نمايشي درميآيد که در مرئي و منظر عامل انساني به صحنه درميآيد؛ هيچ رخداد آن از حدود آگاهي او تجاوز نميکند. فوکو ميگويد: «چه چيزي طبيعيتر از اين است که دانشمندان و نوابغ صحنهگردانِ تاريخ، دانش قلمداد شوند و لحظهلحظه اين تاريخ، حادثهاي تلقي شود که حاصل آگاهي و عمل آگاهانه آنان است؟ اين مشکل تاريخ سنتي، در حوزه علم و دانش است» (کچوئيان، 1382، ص 39-40). بنابراين، انسان در نگاه تاريخ سنتي، موجودي است که با عزم و ارادة خود، جهان را ساخته و مرزهاي آن را تعيين ميکند.
در مقابل، فوکو روايت کلان و جهانشمول از رابطه انسان با تاريخ ارائه نميکند. پرسش اساسي او، «کيستي» سوژة مدرن است. در نتيجه، فوکو در پي پاسخ به چگونگي شگل گرفتن اين «سوژه» است که به يک مرزشکني دوگانه ميانجامد: از يکسو، «معرفت» را با «قدرت» پيوند ميدهند. از سوي ديگر، «تاريخ حال» را تقرير ميکند. فوکو با «تبارشناسي» نشان ميدهد که «سوژه مدرن»، در واقع «ابژه»، يعني برساخته گفتمان و محل اعمال قدرت کردارهاي فرهنگي مدرن است که در تکنولوژيهاي خاص، همچون تکنولوژيهاي انضباط و اعترف تبلور يافتهاند. وي سوژه را محصول كردارهاي فرهنگي و در پيوند آنها با گفتمانها، ميبيند. از اين منظر، انسان بهمثابه موجودي است که در تاريخ حادث شده و پرداخته ميشود.
تبارشناسي و نفي جستوجوي خاستگاه
تاريخ سنتي، با پيروي از فلسفه، بهويژه فلسفههاي تاريخ قرن نوزدهمي، از خاستگاه رويدادها در گذشتة دور آغاز ميکند. اما تبارشناس، زمان حال را نقطة عزيمت خود قرار ميدهد و براي فهم پديدهها، بخصوص قدرت، آن را در گذشته ميجويد و تبار و دودمان آنرا جستوجو ميکند. فوکو، بر خلاف تاريخ سنتي، سعي ميکند دگرگونيها، غرابتها و تهديدآميز بودن گذشته را نشان دهد. او سعي ميکند، گذشته را از حال جدا کند؛ يعني بريدن از آن علاقه صميمانهاي که مورخ سنتي به رابطه گذشته با حال دارد. فوکو، هدف خود را از تاريخنويسي زمان حاضر يا تاريخِ حال معرفي ميکند. او مينويسد: «آيا ميخواهم اين تاريخ را با يک زمانستيزي ناب بنويسم؟ اگر منظور از زمانستيزي، نگارش تاريخِ گذشته در قالب واژگانِ حال باشد، خير. [ولي] اگر منظور از زمانستيزي نگارش تاريخِ حال است، آري» (فوکو، 1385، ص 43).
به اجمال، فوکو براي تبارشناسي در تقابل با تاريخ سنتي، سه کاربرد تعريف ميکند: نخست، کابردِ هجوآميز و ويرانگرِ واقعيت که در تقابل با درونماية تاريخ بهمنزلة يادآوري يا بازشناسي است. دوم، کاربردِ تجزيهکننده و ويرانگرِ هويت انسان که در تقابل با تاريخ بهمنزلة پيوستگي يا سنت است؛ هدف تبارشناسي، بازيافتنِ ريشههاي هويتمان نيست، بلکه بعکس، سرسختي در امحاي اين هويت است. تبارشناسي ميکوشد تا تمام ناپيوستگيهايي را که ما را درمينوردند، آشکار کند.
سوم، کاربردِ قربانيگرانه و ويرانگرِ حقيقت است که در تقابل با تاريخ بهمنزلة شناخت است. اين کاربرد، تاريخِ قربانيکردنِ سوژة شناخت است. آگاهي تاريخي، بنابر نقابي که زده است، خنثي، عاري از هر دلبستگي و تنها دلبستة سرسختِ حقيقت است. اما اگر آگاهي تاريخي، خود را به پرسش گيرد، و بهطورکليتر، هر شناخت علمي را در تاريخ خود مورد پرسش قرار دهد، آنگاه شکلها و تغييرشکلهاي اراده به دانستن را کشف ميکند. تحليل تاريخي اين خواستن- دانستن بزرگ، که انسانيت را درمينوردد، آشکار ميکند که اولاً، هيچ معرفتي بدون اتکا بر بيعدالتي وجود ندارد. در نتيجه، در خود شناخت، حقي بر حقيقت يا يک بنيان حقيقت وجود ندارد. دوم اينکه، غريزة شناخت بد است. در نتيجه، چيزي جنايتکارانه در اين غريزه وجود دارد. اين غريزه هيچ چيزي را براي سعادت انسانها نميخواهد (فوکو، 1391، ص 166-172).
هدف تبارشناسي به گفتة فوکو، عبارت است از: «ثبت و ضبط ويژگيهاي يگانه و بيهمتاي وقايع و رويدادهاي خارج از هرگونه غايت يکدست و يکنواخت» (فوکو، 1390، ص 374). از ديدگاه تبارشناس، اول اينکه، هيچگونه ماهيات ثابت، قوانين بنيادي و غايات متافيزيکي وجود ندارد. دوم اينکه، در پي يافتن گُسستها در حوزههايي است که ديگران در آنها چيزي جز روند تکامل مستمر نيافتهاند. سوم اينکه، در جايي که ديگران پيشرفت، ترقي و جديت را مييابند، چيزي جز تکرار و بازيچه نمييابد. چهارم اينکه، از جستوجو در اَعماق پرهيز ميکند. در مقابل، به سطح وقايع، جزئيات کوچک و جابهجاييهاي جزئي ميپردازد. درنهايت اينکه، تبارشناس به عمق فکر انديشمندان بزرگي که دستپرورده و مورد احترام سنت فرهنگي انسان هستند، بياعتناست. دشمن بزرگ از نظر تبارشناس، افلاطون است (دريفوس و رابينو، 1391، ص 206). تبارشناسي، ميکوشد تا سرچشمههاي زباني، که ما به کار ميبريم و قوانيني که بر ما حکومت ميکنند، بيابد. هدف اين رويکرد، آشکار ساختن نظامهاي ناهمگني است که در زيرِ نقابِ منِ هر يک از ما، واقعيت را از ما دريغ ميدارند. هدف تبارشناسي، نه کشف دوبارة ريشههاي هويت ما، بلکه تلاش براي از ميان بردن اين ريشهها است (استراترن، 1390، ص 35). پس تبارشناسي ميکوشد تا تمامي گسستها و عدم تداومهايي را که از ما ميگذرند، آشکار سازد.
موضوع تبارشناسي فوکو، تحليل شرايط تاريخي پيدايش و وجود علوم انساني، روابط آنها با تکنولوژيهاي قدرت و آثار سوژهساز و ابژهساز آنهاست. تحليل اشکال خاص موضوعشدگي، اشکال دانش و روابط قدرتي که از طريق آنها انسانها تحت سلطه قرار ميگيرند، در کانون بحث تبارشناسانه است. تبارشناسي نشان ميدهد که چگونه انسانها از طريق تأسيس «رژيمهاي حقيقت»، بر خود و ديگران حکم ميرانند (دريفوس، 1391، ص 24).
مباني معرفتي تبارشناسي و ارزيابي آن از منظر حکمت صدرايي
1. نامانگاري و نقد آن
تبارشناسي در هستيشناختي خود «نامانگار» است (فوکو، 1391، ص 109)؛ به اين معنا که تمام پديدههاي انساني- اجتماعي و حتي سرشت خودِ آدمي، هيچ خصوصيت ذاتي ندارند که در طول تاريخ، بدون تغيير باقيمانده باشند (باقري و همکاران، 1389، ص 311). در رويکرد نامگرايي، روي دو نکته تأکيد ميگردد: نخست اينکه، پديدههاي انساني- اجتماعي، هيچ جوهرِ ثابت و بدون تغييري در طول زمان ندارند. دوم اينکه، پديدهها، در طول زمان ساخته شدهاند؛ نهادها، اعمال يا اصول اخلاقي در تاريخ شکل ميگيرند. جهان اجتماعي، خارج از علم و شناخت انسان، چيزي نيست مگر نامها، مفاهيم و عناويني که به منظور ساختار دادن به واقعيت به کار ميروند (شِرَت، 1390، ص 187).
در مقابل، حکمت صدرايي نخست، موجودات را به دو نوع ثابت و متغيير تقسيم ميکند: برخي موجودات، از ثبات برخوردارند و برخي ديگر، در تغيير و تحول به سر ميبرند (مصباح، 1389، ص 285)؛ دوم، ذاتانگار و قائل به وجود «ذات» براي پديدههاست؛ يعني آنچه يک پديده «حقيقتاً هست»، آن ويژگياي که در طول زمان در پديده بدون تغيير باقي ميماند (طباطبائي، 1380، ص 338-339). ذاتگرايان معتقدند: تمامي پديدههاي اطراف ما، از جمله نفس آدمي جوهري ثابت دارند. ويژگياي که بدون آن، يک پديده ماهيت و تعريف خود را از دست ميدهد. تعريفها در کل، به ذات و ماهيت موجودات باز ميگردند و بيان عيني يا بازتاب واقعي آنها هستند.
حالْ، با توجه به اين مباني، موضع نامگرايي تبارشناسي را ميتوان چنين نقد کرد. نخست اينکه، «نظرية نامانگاري» در واقع به معناي رد و انکار ادراک عقلي است و نقطة اتکايي براي ويران کردن متافيزيک و تنزل دادن آن به حد مباحث لفظي و تحليلهاي زباني به شمار ميرود (مصباح، 1389، ص 182).
دوم اينکه، سخنان نامگرايان به اين معناست که الفاظ کلي از قبيل مشترک لفظي يا در حکم آن هستند که دلالت بر افراد متعدد ميکنند. درحاليکه بر مبناي حکمت صدرايي، کليها، از قبيل مشترکهاي معنوي هستند، نه از قبيل مشترکهاي لفظي (همان، ص 183-184).
2. قدرتمحوري و نقد آن
مبناي ديگر هستيشناختي تبارشناسي، «قدرتمحوري» است؛ بدينمعنا که قدرت محرک و پيشبرندة تاريخ است (شِرَت، 1390، ص 196). بهطورکلي، در تبارشناسي فوکو، هرگونه تحليل از پديدههاي اجتماعي و تاريخي، بايد با در نظر گرفتن لايهها و سطوح زيرين قدرت و نيز کشف توجيههاي سياسي و معرفتي آن صورت گيرد (آلکوف، 1390، ص 297). ازاينرو، يکي از مباني هستيشناختي تبارشناسي، قدرتمحوري و تأکيد روي ساختارها و نهادهاي قدرت است.
درحاليكه حکمت صدرايي، نخست اينکه انسان را داراي آگاهي و اراده ميداند که کنشهاي اجتماعي او از روي آگاهي و اراده انجام ميپذيرد. در نتيجه، يک موجود کاملاً منفعل نيست (مصباح، 1389، ص 96؛ پارسانيا، 1392، ص 24). دوم اينکه، جهان انساني و اجتماعي به تقدير الهي برساختة آگاهي و ارادهي انساني است و انسان با آگاهي و اراده خود به کنش اجتماعي پرداخته، در ساخت جهان اجتماعي و بازتوليد آن مشارکت ميکند (پارسانيا، 1392، ص 145). افزون بر اين، انسان موجود گزينشگر و در برابر سلطه و فشار اهل مقاومت است. با توجه به اين مباني حکمت صدرايي، قدرتمحوري افراطي، قابل پذيرش نيست؛ زيرا در اين نگاه، قدرت و ارادة الهي، سنتهاي الهي حاکم بر امور اجتماعي و تاريخي بشر، همچنين عواملي چون آگاهي، اراده و هدفمندي انسان در شکلگيري جامعه، فرهنگ و تاريخ انساني ناديده گرفته شده است.
افزون بر اين، اين انتقاد بر قدرتمحوري فوكو وارد است كه اگر نظريات او را در مورد گفتارهاي اجتماعي و اينكه حقيقت آنها صرفاً توسط قدرت حاكم بر جامعه تعيين ميگردد، بپذيريم، دقيقاً ميتوان اين ديدگاه را به انديشههاي خود فوكو نيز نسبت داد. در اين صورت، انديشه خود وي نيز نتيجه قدرت حاكم و موجود وقت محسوب ميشود و فاقد ارزش است. بدينترتيب، جبري را كه فوكو در تمامي جنبههاي زندگي اجتماعي، از سياست و حكومت گرفته تا عرصههاي فرهنگي و تاريخي مسلط ميداند، شامل ديدگاه و انديشههاي او نيز ميشود و فاقد قطعيت علمي و منطقي ميكند. در واقع، در فلسفه فوكو حقيقتي عيني در كار نيست و قدرت محض، تعيينكننده نهايي ارزشهاست. همين مسئله، نقطه ضعف فلسفه و ديدگاه وي ميباشد.
قدرتمحوري، و اين مبنا که تنها قدرت محرک و پيشبرندة تاريخ و برسازندة جامعه است، به تقليلگرايي ميانجامد.
3. اتفاق و تصادف و نقد آن
در تبارشناسي، پيشامد و تصادف، جنبة ديگري از برساخت تاريخي پديدهها است؛ بدينمعنا که پيشامد و تصادف، پديدهها را در جامعه و تاريخ شکل ميدهد. از ديد يک تبارشناس فوکويي، اگر قدرت عامل پيشبرنده و محرک تاريخ باشد، اين تصادف است که به آن شکل ميدهد. تکوين ايدهها و نهادها تصادفي است. تمدنها، به شکل تصادفي و بينظم رشد و تغيير ميکنند. هيچيک از ارزشمندترين پديدهها و حقايق، بر مبناي ارادة واحد يا بر اساس برنامهريزي عقلاني پديد نميآيند (فوکو، 1391، ص 147).
در مقابل، حکمت صدرايي با پذيرش اصل عليت و اصول مرتبط با آن، ميان موجودات رابطة علي و تأثير و تأثر را حاکم ميداند (مطهري، 1389، ج 6، ص 644)؛ بدينمعنا که ميان موجودات اين جهان، روابط علّي- معلولي حاکم است. ازاينرو، ارتباط خاصي بين آنها وجود دارد؛ برخي از آنها در برخي ديگر تأثير ميگذارد. برخي از برخي ديگر تأثير ميپذيرد. اصل عليت در حوزة امور انساني نيز حاکم است. سرانجام آنکه در امور انساني، چه فردي و چه اجتماعي، اختيار آدمي جزء از اجزاي علت تامة هر فعل است (جمعي از نويسندگان، 1391، ص 126). بنابراين، اين سخن که امور و پديدههاي اجتماعي و تاريخي را تصادف شکل ميدهد، باطل است. بر مبناي حکمت صدرايي، جامعه و پديدههاي اجتماعي، داراي قانونهاي حقيقي و تابعِ نظامِ کلي و ضروري علّي و معلولي است. جامعه يک امر حقيقي است. وجود و عدمِ يک امرِ حقيقي، معلولِ وجود و عدمِ علت ِتامة حقيقي آن است (پارسانيا، 1392، ص 120). بنابراين، پديدههاي اجتماعي نيز تابع ِنظامِ ضروري علّي و معلولياند. پديدههاي اجتماعي، به اندازهاي که از واقعيت بهره دارند، مشمولِ اصلِ عليتاند؛ هيچ استثنايي هم در آن و جود ندارد. ازاينرو، نميتوان صُدفه و اتفاق را در ظهور و پديداري آنها پذيرفت.
4. برساختگرايي و نقد آن
برساختگرايي، مبناي مهم ديگري است که تبارشناسي بر آن تأکيد ميکند. از نگاه تبارشناسي، معناي واژهها، اعمال، نهادها، عقل و حتي انسان، به شکل تبارشناسانه برساخته شدهاند؛ يعني بينظم و تصادفي و طي خطِسيرهاي منقطع و ناپيوستهاي تغيير کردهاند. دنبال کردن آنها تا خاستگاهِ واحد ناممکن است. پس معناي واژهها، اعمال و نهادها به شکل نظاممند، از پيش تعيين شده يا يکدست و يکپارچه «تکوين» نمييابند (شِرت، 1391، 198ص -199). ايدة کانوني در گفتن اينكه چيزي برساخته است، تأكيد بر اين نكته است كه آن پديده، به جنبههايي از رويدادهاي اجتماعي و تاريخي وابسته است.
در مقابل، بر اساس اصول و مباني حکمت صدرايي نخست اينکه، واقعيتها و هستيهايي وجود دارند (مطهري، 1389، ج 13، ص 495؛ پارسانيا، 1392، ص 151). دوم اينکه، ميان هستيها رابطة اصل عليت و تأثير و تأثر حاکم است. سوم اينکه، جهان هستي در کل و انسان بهطور خاص، هدفمند و غايتمند است (جمعي از نويسندگان، 1391، ص 147). چهارم اينکه، جامعه و تاريخ با سنتهاي اجتماعي و تاريخي الهي تدبير ميگردد (صدر، بيتا، ص 56؛ رجبي، 1389، ص 5). ديگر اينکه، انسان موجودي داراي آگاهي و اراده است، برساختگرايي مردود است. بخصوص برساختگرايي افراطي که تبارشناسي بر آن مبتني است؛ يعني همة پديدههاي اجتماعي و تاريخي را برساختة اتفاق و تصادف ميداند. بر مبناي حکمت صدرايي، جهان اجتماعي به تقدير الهي برساختة آگاهي و ارادة انساني است؛ بدينمعنا که انسان با آگاهي و اراده خود، به کنش اجتماعي ميپردازد و در ساخت جهان اجتماعي و بازتوليد آن مشارکت ميکند (پارسانيا، 1392، ص 183). در برساختگرايي افراطي، جامعه و تاريخ، ساخته و پرداخته اتفاق و تصادف است؛ از تقدير و تدبير خداوند و همچنين از آگاهي و ارادة انسان، که در طول اراده و مشيت الهي است، غفلت شده است.
افزون بر اين، بايد گفت: برساختگرايي زمينهساز نسبيگرايي حقيقت و نسبيگرايي شناخت، تسلسل و شکست در تبيين موفقيت و شکست نظريات، به ويژه نظريات علمي است. برساختگرايي، با زير سؤال بردن صدق و عينيت و نسبت دادن ارزشِ معرفتي يکسان به همه عقايد، به نسبيگرايي خواهد انجاميد. از سوي ديگر، برساختگرايي مدعي است که هر چيزي برساخته است. يعني بايد گفت: خود اين ايده هم برساخته است و بايد براي توجيهاش برساختهبودنش را نشان داد و اين امر، کار ما را به تسلسل ميکشاند. در پايان، اگر تمامي نظريات ما برساختهاند، چگونه ممکن است که نظريهاي برساخته شده، بتواند در عمل موفق باشد يا شکست بخورد؟!
5. تاريخينگري (تاريخگرايي) و نقد آن
مبناي ديگر تبارشناسي، اينکه پديدههاي انساني و اجتماعي، امري تاريخي است. تمامي پديدهها، حتي خود انسان در تاريخ و بستر تاريخي شکل گرفته و برساخته شده است. «هيچ چيز در انسان، حتي بدن وي قادر به گريز از تأثير تاريخ نيست» (فوکو، 1391، ص 151)؛ يعني تمامي جنبهها و ابعادي از هويت مانند جنس، نژاد و جنسيت جنبههايي هستند که به طور تاريخي ساخته شدهاند و واجد ساختار تاريخي هستند.
در مقابل، در حکمت صدرايي تاريخينگري افراطي، قابل پذيرش نيست و با مباني معرفتي حکمت صدرايي سازگاري ندارد؛ زيرا در حکمت صدرايي نخست اينکه، چنانکه بيان شد، نفس آدمي و برخي پديدههاي اجتماعي و تاريخي، ذات و جوهري ثابت دارند. دوم اينکه، جهان هستي و از جمله انسان و پديدههاي انساني و اجتماعي، داراي ظاهر و باطن است. حقيقت اصيل و بنيادين در هر چيزى همان باطن آن است و ظاهر، جلوه و سطح و فرع آن است (طباطبائي، 1374، ج 11، ص 337؛ مطهري، 1389، ج 22، ص 359-360). سوم اينکه، انسانها داراي فطرت مشترک و ثابت هستند. بر مبناي فطرت مشترک انسانها، انسان يک هويت مستقل و ثابت و يک طبيعت بشري، عاري از هرگونه شرايط اجتماعي، فرهنگي و تاريخي دارد (مطهري، 1389، ج 13، ص 392؛ رجبي، 1393، ص 65-66). چهارم اينکه، بر اساس تقسيم موجودات به ثابت و متغير، هستيهاي ثابت وجود دارد و همة موجودات در تغيير مدام نيستند، و غيره تاريخينگري قابل پذيرش نيست.
تاريخينگري، سر از نسبت واقعيت و حقيقت در ميآورد؛ زيرا تبارشناسي با مبناي تاريخينگري خود، کلية پديدههاي اجتماعي و تاريخي، تمامي مقولات، حقايق و ارزشها، را بهمثابه امور نسبي، که در بستر اجتماعي و تاريخي خود ساخته شدهاند، در نظر ميگيرد. بنابراين، تاريخينگري، واجد نوعي کاربست و نتايج نسبيگرايانه است، و متضمن اين ادعاست که درک هر پديده، تنها با در نظر گرفتن جايگاه آن پديده در بستر اجتماعي و تاريخياش ممکن است. تاريخينگري، حقيقت را تنها در دورهاي خاص معتبر ميداند؛ يعني افرادي که در شرايط اجتماعي و تاريخي ويژهاي زندگي ميکنند، مسائل را به تناسب همان شرايط مشاهده کرده، درک ميکنند.
تبارشناسي، با مبناي تاريخينگري خود، که تأکيد ميکند انسان موجود تاريخي و ساخته و پرداختة جامعه و تاريخ است، قابل پذيرش نيست. در صورتي که انسان و عقل او، به قلمرو پديدههاي فرهنگي و تاريخي تقليل يابد، هويت آن، هويتي تاريخي و فرهنگي خواهد بود. فهم و ادراک عقلي انسان در همة سطوح و لايههاي خود، چهرة نسبي پيدا ميکند. اين امر، به نسبيت فهم و شکاکيت ساختاري شناخت بشري ميانجامد.
بر مبناي حکمت صدرايي، عقل و روح، که بُعد اساسي انسان را ميسازد، هويت مجرد، قدسي و متعالي دارد. جامعه، فرهنگ و تاريخ انساني، تنها ظرف تنزل و ظهور است و مجراي تحقق و بروز تاريخي و دنيوي آن ميشود. ازاينرو، احکام و قواعد عقلي و منطق و روش مربوط به آن، به احکام و قواعد ارتباطات انساني، فرهنگي و روشهاي مربوط به ارتباطات تقليل نمييابد. تقليل عقل و عقلانيت، به افق ارتباطات و روابط انساني و زيست جهان و سبک زندگي انسانها، به غروب حقيقت، مرگ متافيزيک و نفي قواعد و روشهايي منجر ميشود که به ادراک متن واقع ميپردازند (پارسانيا، 1392، ص 253).
6. نسبيبودن حقيقت و شناخت و نقد آن
فوکو، در تبارشناسي خود، علاوه بر قائل شدن به نسبيت شناخت، حقيقت را نيز نسبي ميداند. منظور از «نسبي بودن حقيقت»، اين است که خطا و صواب، صدق و کذب يک معناي نسبي است. توضيح اينکه فوکو معتقد است: حقيقت پديدة نسبي است و هر جامعه، رژيم حقيقت خود را دارد؛ بدينمعنا که نظامهاي مفهومي گوناگون و کردارهاي گفتماني متفاوت، نظامهاي حقيقت متمايزي را ايجاد ميکنند. فوکو در اين زمينه ميگويد:
حقيقت را بايد همچون نظام رويههاي منظمي براي توليد، تنظيم، توزيع گزارهها دانست. حقيقت در رابطة دايرهوار با نظامهاي قدرتي قرار ميگيرد که آن را ايجاد و ابقا ميکنند. اين حقيقت، اثرات قدرت را موجب شده و آن قدرت، اين حقيقت را بسط ميدهد؛ يک سامان حقيقت (فوکو، 1391، ص 323).
بنابراين، به اعتقاد فوكو اولاً، حقيقت، ساخته يا توليد ميشود، نه کشف. ثانياً، هر جامعهاي رژيم حقيقت خود را دارد. ثالثاً، رژيم حقيقت در هر جامعهاي، بيانگر رابطه قدرت و دانش در آن جامعه است (حقيقي، 1379، ص 188- 189). پس حقيقت ثابت و عيني، و معيار معين در مورد شناختها وجود ندارد. با نفي حقيقت ثابت و عيني، ديگر چارهاي جز گرايش به نسبيگرايي و شکاکيت وجود ندارد.
در مقابل، بر اساس اصول حکمت صدرايي نخست اينکه، واقعيتي هست و فيالجمله هستيهاي وجود دارند (طباطبائي، 1380، ص 13-16). دوم اينکه، حقايقي از آن واقعيتها در نزد انسان هستند (خسروپناه و پناهيآزاد، 1388، ص 217-218). سوم اينکه، اين حقايق با آن واقعيتهاي خارجي مطابقت ميکنند. همچنين برخي واقعيتها ثابتاند و برخي متغير، و به تبع آن، حقايق نيز برخي ثابتاند و برخي ديگر متغيير؛ مبناي نسبيگرايانه تبارشناسي مردود است. اين عقيدة نسبيتگرايانه، که هر گفتماني ميتواند با توجه به افق خود، همواره خود را حق بداند، برخطاست، بلکه بر اساس مباني هستيشناختي و معرفتشناختي حکمت صدرايي، ميتوان سنتها و انديشهها و افقها را با هم مقايسه کرد و با ملاکهاي عقلاني از يک نظريه خاص جانبداري نمود.
نسبي بودن حقيقت، لازمه منطقي نسبي بودن شناخت است؛ کساني که به دومي قائل هستند، به لحاظ منطقي هرگز نميتوانند از اصل واقعيت و يا تحقق معرفتي که ميزان از براي ديگر شناختها باشد، خبر دهند. اين گروه، يا بايد مفاهيم خطا و صواب را از قاموس معرفت بشري حذف کنند و يا براي آنها نيز معنايي نسبي قائل شوند. تنها در برخي از منظرها و به لحاظ ذهنيتهاي خاص، که از پيشفرضها و يا زمينههاي اجتماعي و طبقاتي، بخصوصي برخوردار هستند، به وجود ميآيند (پارسانيا، 1388، ص 106-107).
حقيقت نسبي، اساساً معنا ندارد؛ زيرا وقتي دو نفر، يك جسم را با دو كيفيت متفاوت ميبينند، آيا خود آن جسم در واقع و نفسالامر داراي آن دو كيفيت است، يا فاقد هر دو ويژگي ميباشد و داراي كيفيت سومي خواهد بود. ممكن نيست در زمان واحد، داراي دو كيفيت مختلف باشد. پس بيشك، ادراك يكي از دو نفر، خطاي مطلق و ديگري حقيقت مطلق است. اگر آن شيء در واقع، فاقد هر دو كيفيت باشد، پس هر دو نفر خطاكارند. پس با هر دو فرض، حقيقت نسبي نامعقول است.
شناخت و آگاهي، ظرف بروز و ظهور حقيقت است؛ زيرا هيچ معرفتي نيست که معطوف به معلوم خاصي نباشد. شناخت علمي هدف، خود را فهم حقيقت ميداند و تلاش روشمندانة خود را در جهت درک حقيقت و بسط و گسترش آن بهکار ميگيرد (پارسانيا، 1392، ص 201). حالا با نسبي دانستن حقيقت، پاية هدف و تلاشهاي علمي، که پرداختن و تأمل در حقيقت را وجه همّت خود قرار ميدهد، سُست و نابود خوهد شد.
ديدگاههايي که حقيقت و واقعيت را انکار ميکنند، يا باور به نسبي بودن آن دارند و يا راه وصول به آن را مسدود ميدانند، ناگزير شناخت علمي را به ساير سطوح شناخت تقليل ميدهند. در اين رويکردها، شناخت علمي در نهايت به مبادي، اصول، پارادايمها و گفتمانهايي اعتماد ميکند که بر اساس عزم و ارادة جامعه علمي و به اقتضاي عوامل فرهنگي، اجتماعي و تاريخي از بستر شناخت عمومي و مانند آن، برگزيده ميشود (همان، ص 202).
7. هويتهاي پراکنده انسان و ارزيابي آن
تبارشناسي، هويتهاي انسانها را در تاريخ متکثر، پراکنده و ناپيوسته ميبيند. اين امر ناشي از تکهتکه و پيوسته نديدن تاريخ است. فوکو معتقد است: هويتهاي ما در تاريخ، هويتهاي پراکنده و متکثري هستند که پيوستگي ويژة در نحوة تکوين هويت ما ندارند. هويت امروز ما، ضرورتاً به هويتهاي گذشته مرتبط نيست و ادامة آنها به شمار نميآيد. تبارشناس فوکويي، هر آنچه را متافيزيک ذاتگرا و تاريخ سنتي در انسان ثابت و ناميرا ميپندارد، از نو در صيرورت وارد ميکند. از ديدگاه يک تبارشناس، همة احساسهاي انسان تاريخي دارند. تبارشناسي، غريزههاي آدمي را قطعهقطعه ميکند، پيشرويهايشان را نشان ميدهد، لحظههاي قوت و ضعف آنها را رديابي ميکند. ساخته و پرداخته شدن کُندشان و جنبشهايي را که بهوسيلة آنها، اين غريزهها با برگشت عليه خودشان، ميتوانند سرسختانه به تخريب خودشان بپردازند، درک ميکند. هيچچيز در انسان- حتي در بدن او-آن قدر ثابت نيست که بتواند براي درک انسانهاي ديگر و بازشناختن خود در آنان به کار آيد. دانش، حتي دانش تاريخي، بهمعناي «بازيافتن»، بهويژه «بازيافتنِ خودمان» نيست. تبارشناسي از آن جهت «واقعي» است که ناپيوستگي را در خودِ «هستي» ما وارد ميکند (فوکو، 1391، ص 158-159).
اما، حکمت صدرايي نخست، انسان را داراي دو ساحت جسم و روح دانسته، معتقد است: بخش اصيل وجود انسان را روح مجرد او تشکيل ميدهد (طباطبائي، 1380، ج 2، ص 353). دوم، انسانها را داراي سرشت و فطرت مشترک ميداند. با توجه به اين مباني و ساير مباني انسانشناختي، مبناي تبارشناسي مبني بر پراکنده، و متکثر بودن هويت انسان در تاريخ، قابل پذيرش نيست.
عليرغم تنوع چشمگير افراد بشر، از نظر ويژگيهاي مادي و معنوي، همة آنها از يک نوع جوهر و آفرينش همگاني، ثابت و پايدار برخورداراند که آن را «فطرت» انسان ميخوانند (جوادي آملي، 1392، ج 12، ص 26-28). بنابراين، فطرت انسان به ابعاد همگاني و ثابت وجود انسان اشاره دارد که مصاديق مختلفي، همچون نيازهاي اوليه، قواي نفساني شامل حس، خيال و عقل، اراده، عواطف و احساسات، ادراکات ذهني مانند اصول اخلاقي و قواعد رياضي، و خواستههايي مانند سعادتطلبي، کمالخواهي، زيباييدوستي و خداجويي را دربر ميگيرد (رجبي، 1393، ص 65-66).
نتيجهگيري
در اين تحقيق، به ارزيابي انتقادي برخي اصول و مباني معرفتي تبارشناسي پرداختيم. بر اساس «نامانگاري» تبارشناسي، جهان اجتماعي خارج از علم و شناخت انسان چيزي نيست مگر نامها، مفاهيم و عناويني که به منظور ساختار دادن به زندگي اجتماعي به کار ميروند. مفهومها، تنها و تنها ساخته و پرداختة ذهن انسان هستند؛ نامهايى که تنها در زبان وجود دارند. در نقد آن بايد گفت: نامانگاري از يکسو، به معناي انکار ادراک عقلي و نقطة اتکايي براي ويرانکردن متافيزيک و تنزلدادن آن به حد مباحث لفظي و تحليلهاي زباني است. از سوي ديگر، سخنان نامگرايان به اين معناست که الفاظ کلي، مشترک لفظي يا در حکم آن هستند که دلالت بر افراد متعددي دارند. حال آنکه الفاظ کلي، از قبيل مشترکهاي معنوي هستند، نه مشترکهاي لفظي.
تبارشناسي در بعد معرفتشناختي، با ديدگاه نامانگارانهاش، صدق و حقيقت را تنها نامهاي ميداند که ما بر مجموعة روندهاي اثبات ميگذاريم؛ هيچ تفاوتي با اسمهاي ديگر از قبيل سلامتي، ثروت، قدرت و غيره ندارد. صدق، دقيقاً در جريان تجربه همانند سلامتي، ثروت و قدرت برساخته ميشود.
اما، حکمت صدرايي بر اساس اصول خود نامگرايي شناخت را مردود ميداند؛ اصولي چون باور به وجود واقعيت و هستي به صورت عام و واقعيتهاي اجتماعي و تاريخي به صورت خاص. دوم، اعتقاد به صدق و واقعنمايي شناختها. سوم، قائل بهوجود «ذات» براي پديدهها، پديدهها با ذات و جوهرشان تعريف ميگردند و از اين طريق علم و شناخت، نسبت به آنها حاصل ميشود. ديگر اينکه، به نفسالامر براي اشيا قائل است. ذاتانگاري سه مؤلفه دارد: هر پديده تعريفي دارد. اين تعريف در طول زمان ثابت و بدون تغيير است. اين تعريف با معنا يا هدف ذاتي خود پيوند دارد.
قدرتمحوري در پديدارشدن جوامع انساني و تاريخ در تبارشناسي فوکو، افزون بر اينکه به نوعي تقليلگرايي و نگاه تک بُعدي، در تحليل مسائل اجتماعي و تاريخي ميانجامد، از عواملي چون قدرت و ارادة الهي، سنتهاي الهي حاکم بر امور اجتماعي و تاريخي، عواملي چون آگاهي و اراده و هدفمندي انسان در شکلگيري جامعه، فرهنگ و تاريخ انساني، چشم پوشيده است. همچنين، چنانكه نظريات او را در مورد گفتارهاي اجتماعي و اينكه حقيقت آنها، صرفاً توسط قدرت حاكم بر جامعه تعيين ميگردد، بپذيريم، ميتوان اين ديدگاه را به انديشههاي خود فوكو نيز نسبت داد.
با پذيرش اصولي چون وجود قانون عليت، ميان موجودات هستي و از جمله، در پديدههاي اجتماعي و تاريخي، پذيرش هدفمندي کل جهان هستي و جهان انساني، با توجه به هدفمند بودن انسان، پذيرفتن تدبير جوامع و تاريخ توسط سنتهاي اجتماعي و تاريخي خداوند، و قانونمندي جامعه و تاريخ، نميتوان صُدفه و اتفاق در پديداري جوامع، تاريخ و فرهنگ را پذيرفت.
برساختگرايي، که تبارشناسي بر آن مبتني است، و همة پديدههاي اجتماعي و تاريخي را برساختة اتفاق و تصادف ميداند، بر پاية اصولي مانند اصل عليت، هدفمندي جهان هستي در کل و جهان انساني و اجتماعي به طور خاص، تدبير جوامع و تاريخ بر اساس سنتهاي اجتماعي و تاريخي الهي، آگاهي و اراده داشتن انسانها، در کنشهاي اجتماعيشان نيز مردود است. جهان اجتماعي، به تقدير الهي برساختة آگاهي و ارادة انساني است. در برساختگرايي افراطي، از تقدير و تدبير خداوند و همچنين از آگاهي و ارادة انسان، که در طول اراده و مشيت الهي است، غفلت شده است.
افزون بر اين، برساختگرايي، مشکلاتي چون نسبيگرايي شناخت و نسبيگرايي حقيقت، شکست نظريات، به ويژه نظريات علمي را درپي دارد. همچنين، برساختگرايي مدعي است که هر چيزي برساخته است. پس اين ايده هم برساخته است و بايد براي توجيه خود، برساختهبودنش را نشان داد و اين امر به تسلسل ميانجامد.
بر اساس مباني حکمت صدرايي نخست، پديدهها از جمله پديدههاي اجتماعي و تاريخي، و نفس آدمي ذات و جوهري ثابت دارند. دوم، انسانها داراي فطرت مشترک و ثابت هستند که بر مبناي آن، انسان يک هويت مستقل و ثابت و يک طبيعت بشري عاري از هرگونه شرايط اجتماعي، فرهنگي و تاريخي دارد. سوم، هستيهاي ثابت وجود دارد و همة موجودات در تغيير مدام نيستند، تاريخينگري قابل قبول نيست. ديگر اينکه، تاريخينگري افراطي سر از نسبي بودن فهم و حقيقت درميآورد. بر مبناي حکمت صدرايي، عقل و روح که بُعد اساسي انسان را ميسازد، هويت مجرد، قدسي و متعالي دارد، جامعه، فرهنگ و تاريخ انساني، تنها ظرف تنزل و ظهور است و مجراي تحقق و بروز تاريخي و دنيوي آن ميشود.
در حکمت صدرايي، بر اساس اصولي مانند واقعيتي هست، حقايقي از آن واقعيتها و هستيها در نزد انسان هستند. اين حقايق، با آن واقعيتهاي خارجي مطابقت ميکنند؛ برخي واقعيتها ثابتاند و برخي متغير. به تبع آن، حقايق نيز برخي ثابتاند و برخي ديگر متغيير؛ مبناي نسبيگرايانه تبارشناسي مردود است. نسبيبودن حقيقت، لازمه منطقي نسبيبودن شناخت است؛ کساني که به دومي قائل هستند، به لحاظ منطقي هرگز نميتوانند از اصل واقعيت و يا تحقق يک معرفتي، که ميزان از براي ديگر شناختها باشد، خبر دهند.
- استراترن، پل، 1390، آشنايي با فوکو، ترجمة پويا ايماني، تهران، نشر مرکز.
- اسمارت، بري، 1385، ميشل فوكو، ترجمة ليلا جوافشاني و حسن چاوشيان، تهران، نشر اختران.
- آلکوف، ليندامارتين، 1390، (در گري گاتينگ)، فلسفههاي قارهاي علم، ترجمة پريسا صادقيه، تهران، مؤسسه انتشاراتي روزنامه ايران- کتاب فردا.
- باقري، خسرو و همکارن، 1389، رويکردها و روشهاي پژوهش در فلسفه تعليم و تربيت، تهران، پژوهشکده مطالعات فرهنگي و اجتماعي.
- پارسانيا، 1388، علم و فلسفه، چ پنجم، تهران، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي.
- ـــــ ، 1392، جهانهاي اجتماعي، چ دوم، قم، کتاب فردا.
- جمعي از نويسندگان، 1391، فلسفه تعليم و تربيت اسلامي، چ دوم، تهران، مؤسسه فرهنگي مدرسه برهان.
- جوادي آملي، عبدالله، 1392، فطرت در قرآن، چ هفتم، قم، اسراء.
- حقيقي، شاهرخ، 1379، گذار از مدرنيته؟ نيچه، فوکو، ليوتار، دريدا، تهران، نشر آگه.
- خسروپناه، عبدالحسين و حسن پناهيآزاد، 1388، نظام معرفتشناسي صدرائي، تهران، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي.
- دريفوس، هيوبرت و پل رابينو، 1391، ميشل فوكو فراسوي ساختگرايي و هرمنوتيك، ترجمة حسين بشيريه، چ هشتم، تهران، نشر ني.
- رجبي، 1393، انسانشناسي، چ هجدهم، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني.
- ـــــ ، 1389، «سنتهاي اجتماعي در قرآن»، معرفت فرهنگي اجتماعي، سال دوم، ش 1، ص 5-22.
- سيدمن، استيون، 1390، کشاکش آرا در جامعهشناسي، ترجمة هادي جليلي، چ سوم، تهران، نشر ني.
- شِرَت، ايون، 1390، فلسفه علوم اجتماعي قارهاي، ترجمة هادي جليلي، چ دوم، تهران، نشر ني.
- صدر، محمدباقر، بيتا، سنتهاي تاريخ در قرآن، ترجمة سيدجمال موسوي، تهران، روزبه.
- طباطبائي، 1374، تفسير الميزان، ترجمة سيدمحمدباقر موسوي همداني، چ سوم، قم، دفتر انتشارات اسلامي.
- ـــــ ، 1380، نهايهالحکمه، تصحيح غلامرضا فياضي، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني.
- ـــــ ، 1386، اصول فلسفه و روش رئاليسم، چ سوم، تهران، صدرا.
- فوکو، ميشل، 1385، مراقبت و تنبيه، ترجمة نيکو سرخوش و افشين جهانديده، چ ششم، تهران، نشر ني.
- ـــــ ، 1390، «نيچه، تبارشناسي، تاريخ»، ترجمة نيکو سرخوش و افشين جهانديده، در لارنس کوهن از مدرنيسم تا پُستمدرنيسم، چ هشتم، تهران، نشر ني.
- ـــــ ، 1391، اراده به دانستن، ترجمة نيکو سرخوش و افشين جهانديده، چ هفتم، تهران، نشر ني.
- ـــــ ، 1392، ديرينهشناسي دانش، ترجمة نيکو سرخوش و افشين جهانديده، تهران، نشر ني.
- کچوئيان، حسين، 1382، فوكو و ديرينهشناسي دانش، روايت تاريخ علوم انساني از نوزايي تا مابعدالتجدد، تهران، دانشگاه تهران.
- کوزنزي هوي، ديويد، 1380، فوکو در بوته نقد، ترجمة پيام يزدانجو، تهران، نشر مرکز.
- مصباح، محمدتقي، 1389، آموزش فلسفه، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني.
- مطهري، مرتضي، 1389، مجموعه آثار، چ هشتم، قم، صدرا.
- ميلر، پيتر، 1382، سوژه، استيلا و قدرت، ترجمة نيکو سرخوش و افشين جهانديده، تهران، نشر ني.
- ميلز، سارا، 1389، ميشل فوکو، ترجمة داريوش نوري، تهران، نشر مرکز.
- نيچه، فريدريش، 1388، تبارشناسي اخلاق، ترجمة داريوش آشوري، چ هشتم، تهران، نشر آگه.
- يورگنسن، ماريان و لوئيز فيليپس، 1389، نظريه و روش در تحليل گفتمان، ترجمة هادي جليلي، تهران، نشر ني.