نقش نماد و نمادگرایی در زندگی بشر؛ تحلیلی جامعه شناختی

Article data in English (انگلیسی)
مقدمه
نماد و نشانه و بهطوركلي نشانهشناسي، علمي است که به بررسي انواع نشانهها، و قواعد حاکم بر آنها و چگونگي ارتباط و معنا را در پديدهها و نظامهاي نشانهاي گوناگون مطالعه ميکند. نشانه، پديدهاي ملموس و قابل مشاهده ميباشد که جانشين يک پديده غايب ميشود و بر آن دلالت ميکند. نشانه، ضرورتاً بايد نمود عيني و مادي داشته باشد تا بهوسيله يکي از حواس انسان، درك و دريافت شود. اما چيزي که نشانه بر آن دلالت ميکند، ميتواند مادي يا ذهني، واقعي، يا خيالي، طبيعي و يا مصنوعي باشد. به مجموعهاي از نمادها و نشانهها و قواعد حاکم بر روابط ميان آنها، که يک نظام را ميسازند، «رمزگان» اطلاق ميشود. در چارچوب همين نظام است که نشانهها تعريف ميشوند و ارزش و معنا پيدا ميکنند. در چارچوب همين نظام و بر پايه قواعد و روابط موجود در آن، نشانهها با يکديگر ترکيب ميشوند و يک پيام يا متن را ميسازند.
«نماد»ها در زندگي اجتماعي بشر ابزار تعامل اجتماعي است، بهگونهاي که اصولاً تصور زندگي اجتماعي بشر بدون تعامل و روابط اجتماعي كه بهوسيله نمادها صورت ميگيرد، بيمعنا است. گويي انسان فاقد نماد و زندگي بينماد، غيرممكن و چنين انساني بسان مردهاي بيتحرك است كه صرفاً داراي حيات نباتي است. «نماد»، در لغت بهمعناي مظهر، علامت و نشانه است. نمادها و اسطورهها با زباني پيچيده و رمزآلود با انسان سخن ميگويند و واژگاني ژرف، عميق و رازناک را با زبان نمادين بيان ميکنند. نمادها افزون بر اينكه بر بيان معاني عميق، که کشف آنها به شناخت بيشتر بشر كمك ميكند، اغلب بيانگر تضادها و پيوندها در دنياي اساطيري، افسانهاي، قصهها و حماسهها هستند. در برخي از اسطورهها، تضاد و تقابل خير و شر، روشني و تاريکي، زمين و آسمان، باران و خشکي، خورشيد و ماه و... به گونهاي نمادين، مانند جنگ خدايان و اهريمنان، زاغ و بوم، مار و پرنده، قهرمان و اژدها و... نمايان ميشود (ر.ك: ابنمقفع، بيتا).
نقش نماد در زندگي بشر، چنان پررنگ و برجسته است كه هرگز در پيچ و خم زندگي و زمان گم نميشود. تاريخ مصرف ندارد، قوميت هم نميشناسد. هر چند ممكن است با گذر زمان، بهتدريج به ژرفاي باريک و تاريک ناخودآگاه انسان نمادپرداز و اسطوره انديش راه يابد و بخشي از گنجينه عظيم نيروهاي رواني وي شود. انسانها همواره و در طول تاريخ، با ابزارهاي نمادين ارتباط برقرار ميكنند. نمادها دنياي پيرامون ما را، همچون هوا – كه به شدت حيات ما بدان وابسته است- احاطه كرده است. نماد در طول تاريخ چنان با فرهنگ عامه عجين شده است که در بسياري از مواقع، براي درک و فهم يک فرهنگ، چارهاي جز فهم نمادهاي آن نداريم. يك قومشناس خوب و ماهر، حتماً بايد يك نمادشناس مجرب باشد. هر چه به گوشهها و زواياي روشن و تاريك تاريخ و زندگي اجتماعي بشر بيشتر سرك بكشيم، و نقش نمادها و نمادگرايي را در زندگي او با دقت رديابي کنيم، و نقش نمادها را در زندگي مردم در فرهنگهاي گوناگون رصد کنيم، بيشتر به ضرورت درک و باز آفريني و رمزگشايي مفاهيمي که در نمادها نهفته است، پي ميبريم (يونگ، 1390، ص 23).
با اندك آشنايي با نمادها، و نمادشناسي، هرگز به سادگي نميتوان از آيينها، وقايع، شخصيتها و آداب باستاني يا تاريخي عبور کرد و بر رفتارهاي آييني و شعائر اقوام و فرهنگهاي گوناگون خرده گرفت. اگر تفاسير نمادين هر پديده، شيء، يا اسطوره و آييني را در فهم رفتار مردمان فرهنگهاي گوناگون و معنادار ساختن روابط اجتماعي آنان در نظر نگيريم، آنگاه بسياري از رفتارهاي عادي و يا آييني و نمادين آنان و يا داستانهاي اسطورهاي ايشان، به افسانهاي کودکانه و آيينهاي به غايت عبث تعبير ميشوند. نماد، چنان سيطرهاي بر زندگي جمعي و هستي ما و نياكان ما از گذشتههاي دور و در همة فرهنگها و جوامع، بدوي، ساده، مدرن و فرامدرن داشته و دارد که ميتوان گفت: هم انسان موجود نمادساز است و هم ما در نمادها، نه تنها زندگي ميکنيم كه غوطهوريم و جهاني از نمادها در معنادار ساختن رفتار ما و زندگي ما نقش آفرينند. کساني که به نمادها آگاهي ميبابند و آنها را معنادار ميسازند و بهتر ميشناسد، درك و فهمشان نسبت به زندگي مثبتتر است. انسان اين موجود حقيقتاً ناشناخته امروز، با معنادار ساختن نمادها در زندگي و فهم عميق معاني نمادين، بهتر ميتواند خود، جامعه خويش، هستي و كائنات و دنياي پيرامون خود را بشناسد.
بحث نماد و نمادگرايي و نشانهشناسي در مباحث فرهنگ هم جايگاه ويژهاي دارد؛ زيرا فرهنگ هر جامعه، ركن ركين آن جامعه محسوب ميشود و بخش اعظم يك جامعه و رفتار مردمان آن متأثر از فرهنگ هرجامعه است. جامعهشناسان معتقدند كه «فرهنگ» تنها عاملي است كه توانسته افراد و گروههاي متعدد را گردهم آورده و به مانند ملاطي، خشتهاي اجتماعي را بر هم چيده و بنايي چون جامعه را صورت بخشد؛ زيرا اعضاي جامعه تنها با تكيه بر فرهنگ توانستهاند روابط گروهي و كنش متقابل اجتماعي خويش را سامان دهند، به انسجام اجتماعي، يكپارچگي نائل آيند. ازاينرو، قوام جامعه را به فرهنگ دانستهاند. حال بايد ديد كه قوام و بنيان فرهنگ به چه چيزي است؟ قوام و بنيان فرهنگ، به عناصر فرهنگي است. فرهنگ نيز به مجموعه شيوه زندگي اعضاي يك جامعه معين، عادات و رسوم آنها، همراه با كالاهاي مادي كه توليد ميكنند، اطلاق ميشود (گيدنز، 1378، ص 36). به عبارت ديگر، وجوه نرمافزاري جامعه و يا مجموعه دستاوردهاي بشري در عرصه غيرمادي را «فرهنگ» يك جامعه گويند. در دائرةالمعارف لاروس در معناي اصطلاحي فرهنگ آمده است: «فرهنگ عبارت است از مجموعه اموري كه به تمدن خاص يك گروه اجتماعي مربوط ميشود. به بيان ديگر، فرهنگ به مجموعهاي اطلاق ميشود كه شامل معارف، اعتقادات، هنر، اخلاق، قوانين، آداب و رسوم و هر نوع مقررات و عادات ديگري باشد كه انسان بهعنوان عضوي از جامعه آن را كسب كرده است» (رفيع، 1373، ص 266). تايلر نيز در كتاب فرهنگ ابتدايي، فرهنگ را اينگونه تعريف ميكند: «فرهنگ مجموعه پيچيدهاي است كه شامل معارف، معتقدات، هنرها، صنايع، فنون، اخلاق، قوانين، سنن و بالاخره، تمام عادات و رفتار و ضوابطي است كه فرد بهعنوان عضو جامعه از جامعه خود فرا ميگيرد و در برابر آن جامعه، وظايف و تعهداتي را بر عهده دارد» (ر.ك: روحالاميني، 1368؛ كوئن، 1372، ص 72؛ ستوده و كمالي، 1383، ص 18-19).
ازاينرو، در مطالعات مردمشناسي و فرهنگشناسي، فرهنگ داراي عناصري است: هنجارها، عقايد و باورها، ارزشها، سمبلها و نمادها، آداب و رسوم و سنن، صنايع فرهنگي و هنرها، زبان،تكنولوژي و... از جمله مهمترين عناصر فرهنگ يك جامعه محسوب ميشوند. آنچه در اينجا مورد بحث ميباشد، سمبل و نماد بهعنوان عنصري از فرهنگ است. نمادها، نشانههاي فرهنگي است. نماد، عبارت است از: يك شيء، ژست، صدا، رنگ و يا طرحي كه چيزي غير خودش را نشان ميدهد. سمبلها، محصول توافقهاي اجتماعياند و ريشه در سنتهاي مردم دارند (ر.ك: صدق، بيتا). بنابراين، فرهنگ يك جامعه حاصل انديشه، دانش و تجربه پيشينيان آنهاست كه در گذشتههاي دور، سينه به سينه منتقل شده و به يادگار مانده است. با توجه به اينكه تكامل شخصيت و رشد و توسعه فرهنگي هر فرد و جامعه، ارتباط مستقيم با محيط فرهنگي پيرامون آن دارد، و نيز براي شناخت و مطالعه احوال و روحيات مردم يك كشور ابزاري سودمندتر از فرهنگ وجود ندارد؛ زيرا قوام يك جامعه به فرهنگ آن جامعه است و مهمترين عناصر يك فرهنگ، زبان، سمبل، نماد و نشانه آن ميباشد؛ همان عناصري كه مهمترين ابزار ارتباطي افراد يك جامعه محسوب ميشود.
بدينترتيب، اين پژوهش، به بررسي و تحليل جامعهشناختي نمادها و نقش آن در زندگي بشر ميپردازد. براي آشنايي با يك جامعه، شناخت فرهنگ، روابط انساني، ريشههاي فرهنگي، روحيات و آداب، رسوم و سنن يك ملت ضروري است. از جمله مؤثرترين شيوههاي شناخت جوامع، شناخت فرهنگها و مقايسه آنها با يكديگر است. ازاينرو، نمادشناسي و نشانهشناسي، يكي از راههاي شناخت تشابهات فرهنگي است؛ زيرا در بسياري از فرهنگها، معاني نهفته در نمادها مشترك ميباشد و نمادها در هر جامعه و فرهنگي، نقطه اتصال ادب و زبان مكتوب و شفاهي آن جامعه است. اين مقاله، با رويكرد نظري و تحليلي، به بررسي جامعهشناختي نقش و كاركرد نمادها و نشانهها در عرصههاي گوناگون زندگي انسان از جمله روابط اجتماعي، شيوه و سبك زندگي، در معماري و شهرسازي و... ميپردازد.
مفهومشناسي بحث
واژه (Symbol)، در لغت بهمعناي نماد، نشانه، دال، نمودگار، نمون، رمز است (آريانپور، 1385، ج 2، ص 2258) و در عرف علمي، کد و سمبل نيز براي آن بهکار ميرود (محسنيانراد، 1385، ص 202). «نماد»، چيز و عموماً شييء كمابيش عيني است كه جايگزين چيز ديگر شده و برمعنايي دلالت دارد. «نماد»، نمايش يا تجلياي است كه انديشه و تصور يا حالتي عاطفي را به حكم تشابه يا هرگونه نسبت و رابطهاي، چه روشن و بديهي و چه قراردادي، بيان ميکند. «نماد» در لغت بهمعناي مظهر، علامت و نشانه است. نماد، نشانهاي است که ميان صورت و مفهوم آن، نه شباهت عيني است و نه رابطه همجواري، بلکه رابطهاي است قراردادي نه ذاتي و خود به خودي (همان). نشانههاي نمادين را نشانههاي غيرآيکونيک و نشانههاي طبيعي و نشانههاي قراردادي و نشانههاي وضعي نيز مينامند (همان، ص 192).
اما نمادگرايي (Symbolism) عبارت است از هنر بهکارگيري نشانهها، يا بيان موضوع نامريي يا نامشهود، به وسيله نمايش موضوع مشهود و يا محسوس. براي نمونه، نماد در حساب جبر، حرفي است كه در يك جمله بهطور عيني، نمايشگر همه مقادير ممكن مقوله خاصي است. در اينجا تشابه يا تماثل كاملاًً قراردادي است. از سوي ديگر، نماد و آنچه به صورت نمادين نمايش داده شده، مقولهاي منحصراً عقلاني و عاري از احساسات عاطفياند. اما در اكثر موارد ديگر، احساسات عاطفي با نماد شيء ملازمت دارند و آن احساسات، تحقيقاً معناي آن نماد محسوب ميشود. در واقع، تشابه يا نسبتي كه چيزي را به نمادش ميپيوندد، ممكن است انواع مختلفي داشته باشد. از قبيل مشابهت در شكل، صورت، رنگ، صدا، تماس، قرب و مجاورت در مكان، زمان، همزمان و متفقاً به ذهن و فكر متبادر شدن (رابطه قراردادي و تصنعي)، يا همانندي احساسات مقارن (نظرياني و منفردان، 1388، ص 141).
«نمادپردازي»، يعني نمايش چيزي توسط نماد که از تداعي معاني و پيوستگي تصورات و تصاوير ذهني و احساسات به دست ميآيد. نمادپردازي، بازتابي ذهني است كه در عرصه حيات عقلاني همان نقش بازتاب فيزيولوژيكي در پهنه حيات نباتي را دارد. علاوه بر عالم انساني، نمادپردازي نزد حيوانات نيز وجود دارد؛ زيرا حيوان ميتواند اشاره يا سخن انسان را، كه نماد محسوب ميشوند، دريابد، و خود با فريادها يا كردارهاي گوناگون، احساسات مختلفش را به صورت رمزي بيان دارد. انديشه، كه با تصاوير خيالي، رمزي و نمادين تحقق مييابد، از طريق نمادهايي متفاوت به ديگري منتقل ميشود كه عبارتند از: نمادهاي آوايي در زبان، نقوش نمادين در كتابت، نمادهاي لالبازي در حركات و اشارات و نيز علامات و اساطير و خرافهها و مذاهب. اينها همه وجوه نمادين بيان هستند. در همين زمينه، پروفسور دنيس استاد دانشگاه بوستون در کتاب نشانهها و رمزها، ارتباطات انساني و تاريخچه آن، درباره تفاوت انواع نشانهها مينويسد:
علايم را حيوانات نيز بهخوبي انسان درک ميکنند. درحاليکه نمادها اينگونه نيستند. علايم عملکردي انحصاري دارند. درحاليکه نمادها، نماينده معناي وسيعتر و حاوي واقعيت کمتري هستند. نشانههاي تصويري مانند اصل خود هستند و در نتيجه، متقاعدکنندهاند و بدون توضيح تقريباً قابل درکند، درحاليکه نمادها منحصراً از طريق قراردادهاي اجتماعي مفهوم پيدا ميکنند و غالباً از طريق آموزش مستقيم بايد آموخته شوند. نمادها پيچيدهتر از نشانهها هستند (محسنيانراد، 1385، ص 194-195).
اما اصطلاح نشانه و به تبع آن انواع نشانه از جمله نماد، براي اولينبار توسط چارلز ساندرز پيرس، فيلسوف پراگماتيست آمريکايي مطرح شد. پيرس، «نشانهها» را به سه دسته معروف شمايل، نمايه و نماد تقسيم کرده است (آلستون، 1381، ص 137).
از ديگر مفاهيم مرتبط با نماد، «رمز» و «مجاز» ميباشد. «رمز اصولاً با احوال و عوالم و تجارب و حقايقي ارتباط پيدا ميكند كه از نوع تجربههاي واقعي، مادي، معمولي و مشترك ميان افراد نيست» (طباطبائي، 1417ق، ج 13، ص 108-112). اما مجاز در حوزه بلاغت، بيشتر با تجارب طبيعي و مفاهيم و مضامين زميني و ادراكات عادي مرتبط است. بنابراين، يكي شمردن يا هم ارز قراردادن بيانات مجازي و زبان رمزي امري ناصواب خواهد بود. اينها تقريباً دو مقوله متفاوت هستند.
از ديگر مفاهيم مرتبط با نمادگرايي در جامعهشناسي، «كد» و «نشانه» است. كد عبارت است از: هر گروه از نمادها كه بتوانند به شيوهاي ساخته شوند كه براي برخي از افراد به اصطلاح معنيدار باشند. سوسور ميگويد:
از قديم ميان دو دسته از علايم تفكيك قايل ميشدند: يكي علايمي كه در آنها نشانه با معني ربط دارد كه به يوناني آن را ايكون (eikon) ميگفتند و قصدشان آن دسته از علايمي بود كه رابطهاي بين شكل و معني آن وجود داشت. تصوير و عكس اشيا و اشخاص، نقشهها، مدلها، ماكتها، ماكتهاي ساختماني، و... همه جزو نشانههاي ايكونيك (iconic) هستند؛ زيرا در تمامي اينها كموبيش رابطهاي ميان دو عامل تصوير و اصل مقصود وجود دارد. ولي در علايم موسيقي بين علامت و مقصود تشابه وجود ندارد. خط، علايم الفبا، نتهاي موسيقي، اينها همه علايم قراردادي (نمادها)يا غيرايكونيك هستند. علايم و نشانهها ممكن است بهتدريج تغيير حالت دهند و از حالت ايكونيك به حالت غيرآيكونيك يا قراردادي تبديل شوند. مثل، الفباي مصر قديم كه ابتدا بر پايه شباهت علامت با معني آن تنظيم شده بود، ولي بهتدريج تبديل به نماد يعني نشانه قرارداري شد (محسنيانراد، 1384، ص 190).
بيشتر نشانهشناسان، فنون بلاغي همچون استعاره و کنايه (Metaphor & Metonymy)، را در قلمرو نشانهشناسي ميدانند (سجودي، 1387، ص 58). اين اصطلاح، در حوزه فلسفه زبان، زبانشناسي، ارتباطشناسي و هنر و ادبيات بهکار برده ميشود و اصل آن ريشه در ادبيات نشانهشناختي جهان باستان دارد. گذشتگان همواره منابعي غني از رمزها (نمادها) را در ادبيات خود در برداشتهاند و نمادها از اركان اساطير كهن است، بلكه زبان اسطوره، نماد است (پيرحياتي، 1385، ص 355).
معناي «مجازي» و «استعاري»، از ديگر واژگان مرتبط با نمادگرايي است. نماد و رمز با معناي مجازي متفاوت است. «نماد» و «رمز»، از اين نظر كه بهمعني مجازي، يعني معنايي غير از معناي ظاهري اشاره دارد، به استعاره نزديك است و چون علاوه بر معناي مجازي، اراده معناي واقعي هم در آن امكان دارد، به كنايه شبيه است. با اين وجود، نماد از هر دو متمايز است و چون در آن قرينه صارفهاي وجود ندارد تا خواننده را به مفهومي روشن، معين و محدود به زمينههاي خاص رهنمون شود، از استعاره و كنايه مبهمتر و پيچيدهتر است (رضايي اصفهاني، 1389، ص 5).
قلمرو كاربرد نمادها
نمادها و رمزها اختصاص به واژگان ندارند، بلكه در همه عرصههاي زندگي بشر كاربرد دارد و منحصر به كلمات و واژگان نيستند. از جمله اين قلمرو، رنگها هستند. رنگها، بسيار به اصوات نزديك و همانندند، اما تحليل معناي رمزي و كناييشان آسانتر است. بدينگونه، رنگ قرمز براي حيوان و انسان اوليه، فقط با خون و كشتار و تهاجم، يعني صفت نرينگي تداعي ميشود. بعكس، رنگ آبي پيش از هر چيز، كه آسمان صاف و هواي آفتابي را به ياد ميآورد، نشانه صلح است و بهجت و فرحناكي و رنگ بيگناهي، و علامت زنانه متضاد با قرمزي؛ زيرا بر گيسوان دختران جوان نوار آبي رنگ ميبندند كه رنگ مخصوص باكره مقدس در آيين كاتوليكي است. نور آبي كساني را كه بيقرارند آرام ميكند، و در اينجا نيز رمزپردازي، مبتني بر واقعيت عميقي است. رنگ سبز نيز براي ما رنگ گياهان و نشانه باروري و رنگ آب است كه با تصور زايش متداعي ميشود. رنگ زرد، نور تابان و روشنيبخش و رمز فهم و هوشمندي است. زنگ سياه ظلمات و مرگ است، البته براي كساني كه در مرگ به ديده نيستي يا ورطه نابودي مينگرند (ستاري، 1374، ص 13-36).
اما رمزپردازي در توتم و توتميسم اختصاصيتر ميشود. در توتميسم، گروهي انساني- خانواده كلان، ملت، قوم- با رمزي، مثلاً جانوري كمابيش يگانه و هم ذات ميگردند. اگر توتم برگزيده تمساح است، افراد ميپندارند كه روح نياكان مردهشان، در آن جانورحلول كرده است و آنان خود پيش از آنكه به نوع بشر تعلق يابند، تمساح بودهاند. در اين نكته، مفهومي از روح جمعي كه با رمز توتمي كمابيش يكي و همذات شده، نهفته است. اين اعتقاد يكي از خصايص اصلي نظام مذهبي اوليه است. با پيشرفت تمدن، بشر كمتر به طور كامل خود را با توتم، صاحب هويت واحد ميپندارد، بلكه به اين باور ميرسد كه از اخلاف توتم است: پسر خورشيد است، پسر آسمان است، پسر اژدها و هيولاست (همان).
بنابراين، همانگونه كه مشاهده ميشود، نمادها در همه اديان، آيينهاي آسماني و خرافي، زبانها و فرهنگها وجود دارد و خود بيانگر يك امر واقعي و يا پنداري و موهوم است. به هر حال، نمادها و نشانهها، نقش كليدي در زندگي بشر ايفا ميكنند و به نوعي اشاره به امر واقعي، موهوم و يا پنداري دارد. فارغ از صحت و سقم معاني نمادها، هر يك از آنها در هر زبان و آييني اشاره به معناي خاصي دارد و اصولاً ابزار مفاهمه هستند و ازآنجاكه تنها ابزار تبادل و تعامل در زندگي جمعي، زبان و نمادها هستند، نمادها و نشانهها نقش كليدي در زندگي اجتماعي بشر ايفا ميكنند.
انواع نمادها در زندگي بشر
نمادها، در يك تقسيمبندي دو گونهاند: طبيعي و فرهنگي. نماد طبيعي از ژرفاي ناخودآگاه روح انساني سرچشمه ميگيرد و بيانگر طيف وسيع و گستردهاي از تصاوير و معاني است. معاني اين نقوش را تاحدودي ميتوان در كشفيات تصاوير حك شده و به جا مانده از دورترين نقاط تاريخ در آثار باستاني و در جوامع ابتدايي مشاهده و رديابي کرد. نمادهاي فرهنگي نيز نمادهايي هستند که براي بيان واقعيتها و حقايق زندگي بشر به کار ميروند و همچنان در بسياري از مذاهب به کار گرفته ميشوند. اين نمادها، در جوامع مختلف و فرهنگهاي گوناگون، دگرگونيهاي زيادي را پشت سر گذاشتهاند. حتي در فرايند طولاني، تحولاتي کم و بيش آگاهانه در آنها صورت گرفته و سرانجام، به تصويرهاي جمعي تبديل شدهاند و مورد قبول جوامع متمدن قرار گرفتهاند. با اين حال، نمادهاي فرهنگي، بخش عمدهاي از نيروهاي ماوراءطبيعي يا جادويي را همچنان در خود حفظ کردهاند. بنابراين، در تحليل و شناخت وقايع و رخدادهاي جوامع بشري، اگر اين نمادها را ناديده بگيريم، در فهم واقعيات زندگي بشر به بيراهه رفتهايم.
نمادها در طول تاريخ و در همه جوامع بشري ساري و جاري بوده است؛ چرا كه نماد ابزار تعامل زندگي جمعي است. در دوران کهن، مفاهيم غريزي در ذهن انسان شکل ميگرفت، و خودآگاه او، آن مفاهيم را به صورت يک الگوي رواني به هم پيوسته، شکل داده، تفسير و معنا ميكرد. اما انسانِ متمدن امروزي، ديگر از عهده چنين کاري بر نميآيد. اساساً، دنياي پيرامون آنچنان شلوغ است كه نه فرصت توجه به آنها را دارد و نه از عهده تفسير آنها بر ميآيد. گويي اين انسان صنعت زده، هر چه درک علمياش بيشتر شود، از انسانيت فاصله بيشتري ميگيرد. ازاينرو، اين انسان، خسته و تنها و در فردگرايي خويش غوطهور است. احساس ميکند در دنياي پرتلاطم امروز تنها و منزوي است؛ زيرا از طبيعت فاصله گرفته و احساس همانندي ناآگاهانه خود را با طبيعت از دست داده است. اين امر، به تدريج کاربرد نمادين خود را از دست داده است؛ ديگر نه رعد، نعره خشمگين خداوند است و نه برق، وسيلهاي است براي ارضاي حسن انتقامجويي. امروز ديگر رودخانه، مأواي ارواح نيست؛ هيچ درختي نشانه اصل زندگي انسان نيست؛ هيچ ماري، نشانه خردمندي و هيچ غاري، اقامتگاه ديو بزرگ نيست. انسان امروز ارتباطش با طبيعت قطع شده و به طبع، کارکردهاي نمادين طبيعت نيز از بين رفته است. امروز ديگر سنگها، درختان و جانوران با انسان سخن نميگويند. بشر ديروز با طبيعت آشنا و مأنوس بود، او را درك ميكرد. اما بشر امروز دشمن طبيعت است و زبان او را نميفهمد. بايد اقرار كرد كه عليرغم سادگي و بيآلايشي بشر ديروزي، درک آنها از طبيعت بسيار بالا بود. آنان زبان طبيعت را ميفهميدند و طبيعت نيز زبان آنها را ميفهميد. همين تعامل دو سويه، موجب شکلگيري نمادهاي طبيعت گرا در فرهنگ عامه بود. اما انسان امروز، بر خلاف اجدادش، و عليرغم پيشرفت حيرتآور در زندگي، با طبيعت سر ستيز دارد و طبيعت نيز خشم خود را همواره به رخ او ميکشد. طوفانهاي سهمگين، سوناميهاي ويرانگر و بنيان كن، بارانهاي غير قابل پيشبيني و سيلآسا، از نشانههاي خشم طبيعت است و تا زماني که اين جدال ادامه داشته باشد، هيچگاه مفاهيم زيباي طبيعي تبديل به نماد نخواهدشد. بدينسان، در جامعه متمدن امروزي ما شاهديم كه نقش نمادها در زندگي بشر كم رنگ شده است و اين امر موجبات نابودي طبيعت و خود بشر را فراهم ساخته است.
به هرحال، نقش نمادها هم در زندگي بشر ديروز و هم در زندگي بشر امروز بسيار برجسته بوده و هست. از دوران بسيار کهن، همواره اديان و فرقههاي مذهبي مختلف از نمادها به عنوان نشان و سمبلِ آرمان و ايدههاي اقناعكننده خود، و وسيلهاي براي همبستگي و انسجام بيشتر اجتماعي پيروان خود استفاده ميکردند. اين آثار نمادين را حتي امروز ميتوان در آثار و نمادهاي مذهبي در اغلب آثار هنري (سفالينهها، ديوارنوشتهها و نقاشيهاي) بر جاي مانده از گذشتههاي دور مشاهده كرد. اما انسان امروز، به دليل زندگي ماشيني، متأسفانه فرصت فراگيري و کاوش و بازيابي پديدههاي پيچده هنري را ندارد (موريس، 1383، ص 330).
نمادها در زندگي بشر منحصر به كالايي خاص و يا يک شکل نيست، بلکه نماد ممکن است مفهوم، رنگ، مراسم، زمان مهم، مکان تاريخي، عدد، شعار، رمز، وِرد، پرچم و يا شعار باشد. امروزه بيشتر به تصاوير و اشکال معنادار نماد گفته ميشود و اين استعمال به دليل کاربرد زياد تصاوير و شکلها در نمادسازي است. براي نمونه، «چفيه» اگر چه تکهاي پارچه است که فرايند توليد آن در صنعت نساجي تفاوتي با رنگهاي ديگر همين پارچه ندارد، اما به دليل کاربرد آن در دفاع مقدس، تبديل به نماد مبارزه، مقاومت و جهاد شده است. شعار «الله اکبر» نماد تفکر توحيدي است. رنگ نارنجي در هند، نشان معنويت و عرفان است. رنگ مشکي در ميان شيطانگرايان، نشانه توجه به جايگاه شيطان در عالم هستي است. پرچم، نشان ملي يک کشور و بيانگر ارزشها و هنجارهاي پذيرفته شده آن مرز و بوم است. ستاره پنجپر، نشانه بينش اومانيستي است. اذکار و اوراد هم نماد مکاتب و نحلههاي ديني محسوب ميشوند. روز غدير در اسلام شيعي، نشان جايگاه امامت در مکتب شيعه است. رود گنگ در نزد هندوها نشان طهارت روحي و زدودن ناپاکيهاست. عدد 11 از اعداد مقدس در کابالاست و «کنداليني» و «چاکرا» نماد انرژي حيات در يوگا و بعضي از مکاتب شرقي است (همان). اين چنين است كه وجود نمادها در همه جوامع، بدوي، مدرن و پسامدرن نقش آفرين بوده است؛ جامعه و زندگي جمعي بدون ارتباطات كه از طريق نمادها صورت ميگيرد، وجود ندارد. مردم معتقد به آيين خاصي، كه داراي نمادهاي گوناگون ملي، ديني، فرهنگي و... است، با عمل به آن آيين و تعلق به نمادهاي آن، هويت واحدي به خود ميگيرند.
تحليلي بر فلسفه نمادپردازي و كاركرد نمادها در زندگي
رمزپردازي، فرايند كلي و جهانشمول است و عبارت است از: ادراك تشابهات، نسبتها و عنصر مشترك و تداعي معناي رمز، با آنچه رمز نمايش ميدهد و به تصوير ميكشد. معمولاً اين تصورات با حالات عاطفي كه ممكن است از رمز به موضوع رمز يا بعكس انتقال يابند، همراهند. رمزپردازي، تحقق مجازي آرزوهايي است كه برآورده شدنشان به علت وجود بعضي مقتضيات ممكن نيست. در نتيجه، نوعي رضايت خاطر فراهم ميآورد. نمادپردازي وسيلهاي است براي فراگذشتن از تفتيش در راه خلق دنيايي تخيلي كه آرزوهاي پس رانده در ناخودآگاهي را به ياري رمزهايي كه تعبير و تفسير نشدهاند، برآورده ميسازد (ستاري، 1374، ص 13-18). در نمادسازي، زبان نقش اساسي ايفا ميكند؛ چرا كه زبان ابزار مفاهمه و تبادل ارتباط ميباشد. تنوع اسباب و راههاي انتقال معني از طريق واژگان، كاربرد و كاركرد زبان را چند وجهي نموده، قابليت آن را به ميزان بسيار بالايي افزايش داده است. «نظر به اينكه يك كلمه براي چندين تصور ذهني به كار ميرود، اسبابي براي كمك به انتقال معني نظير آهنگ يا هيئت، استعاره يا كنايه، تشبيه، مجاز و جز آن پديد آمده است» (اختيار، 1348، ص 174). در عين حال، اين حسن و كارايي بالاي زبان، به عنوان ابزار ارتباط و تعامل اجتماعي، مشكلاتي را در پوشيده ماندن معني و عدم تعيين مراد و مقصود متكلم موجب شده است. وجود كلمات نمادين، كنايهاي، استعاري، مجازي و... موجب مبهم ماندن مقصود متكلم ميشود. پس فلسفه اصلي پيدايش نماد در رابطه با صور خيال اين است كه به يك معناي مجازي مشخصي محدود نميشود و امكان شكوفايي چندين معناي مجازي را بالقوه در خود نهفته دارد» (طباطبائي، 1417ق، ج13 ، ص 108-112؛ ج 11، ص 320-324).
در باب نقش و كاربرد زبان و ارتباطات نمادين، نظريهپردازان كنش متقابل نمادين در تحليلي جامعهشناختي بحث از «نمادها» را بسيار پررنگ مطرح ميكنند. اين نظريه بر اهميت ارتباطات نمادين، يعني نمادها، ژستها و زبان در رشد فرد، گروه و جامعه تأكيد ميكند. طرفداران اين نظريه معتقدند كه عملاً همه كنشهاي متقابل ميان افراد انساني، متضمن تبادل نمادهاست. هنگامي كه ما در كنش متقابل با ديگران قرار ميگيريم، به ويژه در تحليل وضعيتهاي چهره به چهره، دائماً در جستوجوي «سرنخهايي» هستيم تا معناي نمادهاي ارسالي ديگران را درك، تعبير و تفسير كنيم. اين نظريه، بر اهميت ارتباط متقابل نمادين و انواع اداها، اطوارها، نمادها و بيش از همه بر زبان تأكيد ميكند كه جملگي در رشد فرد و جامعه تأثيرگذار است (اسلم جوادي و نيكپي، 1389، ص 178).
در اين نظريه، سوسور نخستين متفكري است كه بر اهميت اجتماعي زبان و ارتباط آن با واقعيتهاي اجتماعي تأكيد ميكند. كار وي در طرح زبان، آشكار نمودن سويههاي اجتماعي آن، درهمتنيدگي و قدرت بازنمايي و ايفاي نقش تعيينكننده آن در جامعه بود. از نظر وي:
كار اساسي زبانشناسي پيش از هر چيز، بررسي و شناخت ماهيت خود زبان به عنوان سوژه مورد مطالعه است؛ زيرا زبان انسان پديدهاي به غايت پيچيده و نامتجانس است كه حتي يك عمل گفتاري ساده ميتواند دنيايي از رازها و رمزهاي سر به مُهر را با خود حمل نمايد. پرسش اساسي در زبانشناسي از نظر سوسور اين نيست كه زبان چه ميكند و چه قواعد و دستورات نحوي در كاربرد روزمرة زبان به كار گرفته ميشود، بلكه پرسش اساسي اين است كه «زبان چيست؟». پاسخ سوسور به اين پرسش، اين است كه «زبان نظامي از نشانههاست (كالر، 1379، ص ۱۸).
صداها، آواها و ساير عناصر زباني، زماني ماهيت زباني به خود ميگيرند كه براي بيان يا انتقال افكار به كار روند و اين امر ممكن نيست جز آنكه اين عناصر بخشي از نظام نشانهها باشند؛ زيرا نشانه در ديدگاه سوسور واقعيت مركزي زبان است. زبان بدون نشانه محقق نميشود. نشانه است كه در مقام ميانجي دال با مدلول را درهم تنيده و از اتحاد و درهمتنيدگي آنها، نظامي پيچيده زباني را بيان ميكند. بدينترتيب، سوسور معتقد است كه زبانشناسي شاخهاي از نشانهشناسي است و پيش از آنكه به مباحث زبانشناسي پرداخته شود، لازم است دستِكم جوهر بنيادين امري را كه با عنوان «نشانه» از آن ياد ميشود، بررسي و شناسايي شود.
از نظر سوسور، مهمترين ويژگي نشانه آن است كه ماهيت اختياري دارد. به عبارت ديگر، كلمات و واژگان در نشانه، امور قراردادي و دلخواه هستند و هيچ رابطة طبيعي و ذاتي ميان دال با مدلول وجود ندارد. اين ويژگي نشانه و به تبع آن امر زباني، نشانگر آن است كه رابطه ميان دال و مدلول رابطة لايزال و لايتغير نيست. «مدلول در پيوند با دال ميتواند هر صورتي بپذيرد و هيچ هستة بنياديني براي معني وجود ندارد كه معني بر حسب آن مدلولْ مناسب آن دال تلقي گردد» (همان، ص 23). بدينترتيب، سوسور نشانه را به يك امر رابطهايي كه ناشي از قرارداد اجتماعي است، ارجاع ميدهد. بنابراين، نشانهها امور قراردادي هستند و از ماهيت اختياري برخورداراند. اختياري بودن ماهيت نشانه، آن را به يك امر رابطهايي بدل ميكند و ماهيت رابطهايي ايجاب ميكند كه هر نشانه، تنها از طريق ارتباط با ساير اعضا و عناصر نظام زباني معناي متفاوت و متمايزي به خود بگيرد. از نظر سوسور، اختياري بودن ماهيت نشانه به اين معنا است كه رابطهاي كه در نظام نشانهايي ميان دال و مدلول ايجاد ميشود، امري تغييرپذير و غيرذاتي است و بسته به نظام زباني و رابطهاي آن نشانه با ساير نشانهها دچار تغيير و دگرگوني ميشود يا آنكه معنا و مدلول متفاوت به خود ميگيرد (سوسور، 1966، ص 118).
افزون بر زبان و ابعاد متنوع نمادين آن در زندگي بشر، نمادها و نشانههاي غيرزباني نيز داراي انواعي است: طبيعي، قراردادي، وضعي و يا تصويري. هر يك از اين نمادها داراي نقش و كاركرد خاصي در زندگي است. با توجه به به مثالهاي زير، نقش و كاركرد نمادها در زندگي بشر روشن ميگردد:
ـ اگر در يك مجتمع مسكوني، داخل اتاقي نشسته باشيد، ورود فردي با چتر خيس براي شما نشانه آن است كه بيرون باران ميبارد.
ـ آنهايي كه در مناطق ساحلي كشور زندگي ميكنند، شنيدن صداي مرغابي دريايي را نشانه طوفاني شدن دريا ميدانند.
ـ وقتي صداي ترمز محكم يك ا تومبيل را ميشنويد،آن را نشانهاي از احتمال وقوع يك حادثه رانندگي ميدانيد.
ـ صداي قل قل سماور، براي يك زن خانهدار نشانه جوش آمدن سماور است.
ـ در تابستان گرم، وقتي نوشابهاي ميخريد، اگر روي شيشه آن قطرههاي شبنم مانند نشسته باشد، ميفهميد كه نوشابه كاملاً سرد است. به همين ترتيب، بخاري كه از فنجان چاي شما برميخيزد، نشانه آن است كه چاي داغ است.
ـ وقتي صبح زمستان از آپارتمان خود بيرون ميآييد، وجود ماندههاي آب روي اسفالت كه يخ زده است، براي شما نشانهاي است كه هوا آن روز سردتر از ديروز است.
ـ امروزه بسياري از افرادي كه در روستا و مناطق كوهستاني و در دل طبيعت زندگي ميكنند، هنوز از همين نشانههاي طبيعي پيامهاي بسياري دريافت ميدارند. وضع هوا را پيشبيني ميكنند، جهت خود را مييابند، شكار را تعقيب ميكنند و بسياري پيامهاي ديگر (محسنيانراد، 1384، ص 196).
برخي از اين نمادهاي غيرزباني، وجود برخي نمادها است كه نشانه بيماري و يا سلامتي فرد است. دنيس در اين باره مينويسد: «علايم بيماري نشانههايي از اشكالات در سيستم جسمي يا عصبي بيمار است. يك سردرد، گلودرد، و... هر كدام كليدي براي جستوجوي كليدهاي ديگري هستند... پزشك با مرتبط كردن علايم بيماري به تشخيص بيماري دست مييازد. در واقع، او از يك دسته علايم بيربط ظاهري، به تشخيص علمي نزديك ميشود» (همان).
از ديگر نمادهاي غيرزباني «نشانه تصويري» است كه داراي كاركرد بسياري در زندگي بشر است. ما در زندگي روزمره خود، با انبوهي از نشانههاي تصويري در برنامههاي تلويزيوني، پوسترها و تابلوهاي مسير عبورمان، عكسهاي مجلات و روزنامهها، نقشههاي تمبر و بسياري از نشانههاي تصويري ديگر مواجه هستيم كه رفتار، حركات و سكنات خود را بر اساس آنان تنظيم ميكنيم. نشانههاي تصويري بينالمللي نيز بخشي از كدهاي ارتباطات انساني امروز را تشكيل ميدهد. برخي از آنها دقيقاً يك نشانه قراردادي يا يك نماد هستند. مثل آرم صليب سرخ بينالمللي. برخي نيز همان نشانه تصويري را دارند، اما با اين تفاوت كه بسيار ساده شده، و سريعتر درك ميشوند. از اين نشانهها در بازيهاي جهاني المپيك، فرودگاهها، نمايشگاهها و همايشهاي بينالمللي استفاده ميشود و از آنها براي راهنمايي افراد جهت دستيابي به رستوران، اورژانس، باجههاي بليط، پست و غيره استفاده ميشود (همان، ص 200).
اما نشانه «قراردادي» يا «وضعي»، كه در زبان فارسي به آن «نماد» ميگويند و مترادف «كد» بوده و«سمبل» نيز براي آن به كار ميرود، از ديگر نمادهاي غالباً غيرزباني و نشانهاي است. گستره و تنوع كاربرد اين نمادها در ارتباطات انساني امروز، بسيار بيشتر از كلمات و واژگان است و كاركردهاي فراواني در زندگي بشر ايفا ميكند. اساساً زندگي اجتماعي ما و قواعد و مقرراتي كه براي تسهيل زندگي اجتماعي وضع و اجرا ميشوند، نشانههاي قراردادي است كه طيف وسيعي از رمزهاي مصرفي جوامع ابتدايي و مدرن را تشكيل ميدهد (همان، ص 203).
در فرهنگهاي گوناگون نيز نمادها جايگاه والايي دارند. براي نمونه، مردم ندمبو، رنگهاي سه گانه اصلي، را به عنوان رنگهايي که از قدرتهاي هميشگي و انسجام بخش برخوردارند، به حساب ميآورند. در اين فرهنگ، «هريک از اين سه رنگ اصلي، داراي نماد و معاني خاصي ميباشند. براي نمونه، از ميان معاني متعدد، سفيدي به معناي سلامتي، زندگي، خوشبختي، اقتدار و جلوهگري است. گل سفيد و درخت ميودا، نمادهاي اصلي رنگ سفيد محسوب ميشوند. رنگ سياه، به عکس رنگ سفيد، به ويژه در فعاليتهاي درماني به کار ميرود و با بدي، شر، مصيبت، بيماري، افسون، جادوگري، شهوت جنسي، تاريکي و آنچه «پنهاني» است، در ارتباط است. زغال و ميوههاي سياه از درخت مانيکا، موادي ذاتاً سياه هستند. قرمزي يک معناي دو پهلو دارد و با قدرت، نيرو، خون مربوط به قاعدگي، قتل و شکار ارتباط دارد. در واقع، از نظر اين مردم، رنگ قرمز هم به عنوان سمبل و نماد خوبي و هم بدي عمل ميکند» (موريس، 1383، ص 331).
همچنين نمادگرايي و سمبلها در فرهنگ مردم هند نيز جايگاه ويژهاي دارد. ترنر معتقد است كه در جامعه هند هم، که داراي چهار رنگ اصلي (سفيد، قرمز، زرد و سياه) ميباشند، و هر يك از اين وارناسهاي چهارگانه (اصطلاحي که به معناي رنگ است)، در ريگ ودا با تقسيمبندي چهاربخشي جامعه هند، که هر يك از رنگها و با عضوي از اعضاي بدن ارتباط دارند، منطبق است. در جامعه چهاربخشي هند، برهمنها رنگ سفيد را با سر مرتبط ميدانند. کشاتراها رنگ قرمز را نماد بازو در نظر ميگيرند. وايزيا رنگ زرد را با عضوي از اعضاي بدن همچون شکم منطبق ميدانند. سودراها نيز رنگ سياه را نماد پا ميدانند. از نظر ترنر، اين تقسيمبندي، و نمودار سهگانه رنگها، آنگونه که بر تجربههاي رواني زيستي- همچون مواد توليدي بدن انسان يعني خون، شير و فضولات بدني- مبتني است و نمايانگر «نوعي طبقهبندي آغازين از واقعيت» است که خود اصول ساير طبقهبنديها را فراهم ميسازد. وي مينويسد: «تنها از طريق انتزاعات پياپي از اين ترکيبها بود که ساير مدلهاي طبقهبندي اجتماعي مورد استفاده، توسط انسان پديد آمدند» (ترنر، 1967، ص 90-91). در واقع، نمادها با زندگي مردم بسياري از فرهنگها عجين شده است كه در اينجا به نقش آنها در زندگي مردم هند و ندمبو اشاره شد.
اما نمادها در تعاملات و كنش اجتماعي روزمره مردم، داراي دو كاركرد اساسي است: كاركرد ارتباط و كاركرد مشاركت. اين دو كاركرد مكمل يكديگرند. نمادگرايي ارتباطات، مشاركت را ياري ميكند و نمادگرايي مشاركت، اشكال متفاوت ارتباطات را برقرار مينمايد.
1. كاركرد ارتباطي نمادگرايي: نمادگرايي در انتقال پيام بين دو فرد يا چند فرد به كار گرفته ميشود و در واقع ابزار تعامل ميباشد. تمامي اشكال كنش متقابل و تاحدود زيادي، كنش اجتماعي مستلزم فرستادن و گرفتن پيام ميباشد. براي اين كار، از نمادهاي گوناگوني بهره ميگيرند: زبان محاورهاي با به كارگيري مجموعهاي از اصوات، نمادهاي متنوعي را تركيب ميكند كه به آن «كلمات» ميگويند. زبان به صورت مكتوب چاپ و منتشر ميشود و با اشكال ديگري مثل علامات تلگراف، و يا علامات راديويي براي علامت دادن به كشتيها در دريا، و يا به صورت حركات دست، صورت و اعضاي بدن به كار ميرود. اينها جملگي اشكال متفاوت نمادگرايي است و كاركرد ارتباطي آن اين است كه رفتارهاي افراد را در جامعه و روابط اجتماعي آنان را معنادار ميسازد.
2. كاركرد مشاركتي نماد گرايي: نمادگرايي به احساس تعلق به گروه يا جماعات كمك ميكند. نمادها علاوه بر ارتباط، به اشكال ديگر بر زندگي اجتماعي تأثير ميگذارند. نمادها در يادآوري و نگهداري احساس تعلق، القاء يا ايجاد مشاركت مناسب اعضا، برحسب موقعيت و نقش هر يك و ايجاد نظم اجتماعي طبيعي كمك بسيار ميكند. نمادهاي مشاركت بر چهار قسماند:
الف. نمادهاي همبستگي: در مورد جماعات ملي يا قومي صادق است. مثل پرچم، علائم و نشانها، سرود ملي، و...؛
ب. نمادهايسازمان مبتني برسلسله مراتب: محله، نوعمسكن، نوع اتومبيل، نوع مدرسه، نوع لباس و... اين متغير بيانگر موقعيت اجتماعي افراد جامعه است؛
ج. نمادهاي مربوط به گذشته: حوادث مهم تاريخي و يا مكانهاي پر خاطره، و...؛
د. نمادهاي مذهبي و جادويي: نذر، مراسم مذهبي، مراسم ازدواج (محسنيانراد، 1384، ص 190).
بهطوركلي، ابزار ارتباطات در زندگي جمعي، گاهيكلامي و گاهي غيركلامي است. براي ارتباطات، ميتوان سه شاخه ارتباطات ماشيني (ماشين با ماشين)، حيواني (حيوان با حيوان) و انساني را در نظر گرفت. ارتباطات انساني را به ارتباطات انسان با انسان، انسان با حيوان و انسان با ماشين تقسيم ميكنند. ارتباطات انسان با انسان به ارتباط با خود، ارتباطات ميان فردي، ارتباطات گروهي و ارتباطات جمعي تقسيم شده است. هر يك از اين چهار نوع ارتباط، خود به دو نوع ارتباط كلامي و غيركلامي تقسيم ميشود. گفتوگوي دو نفر با يكديگر، يك ارتباط ميان فردي كلامي است. همانطوركه نگاه خشمگينانه دو نفر به يكديگر، يك ارتباط ميانفردي غيركلامي است. يك جلسه، يك ميزگرد و يا يك سمينار، كنفرانس و از اين قبيل، همگي ارتباطات گروهي هستند كه همزمان با آنكه به صورت كلامي اجرا ميشود، پيامهاي غيركلامي نيز ردّ و بدل ميشود. پخش يك فيلم سينمايي از تلويزيون يك ارتباط جمعي است. نمايش يك فيلم صامت يا يك برنامه پانتوميم، يك ارتباط جمعي غيركلامي است (همان، ص 369).
شولمن ارتباط غيركلامي را در كتاب خود، با يادآوري حركات چارلي چاپلين در فيلمهاي صامت به ياد ماندني او آغاز ميكند و مينويسد:
در دورة فيلمهاي صامت، چارلي چاپلين توانست با تماشاگرانش، بدون كلام ارتباط برقرار كند. دستهايش، چهرهاش، راه رفتن مضحكش و لباسهايش همه پيامهاي او را منتقل ميكردند. ما در زندگي روزمره مرتباً پيامهاي غيركلامي ميفرستيم، چشمك ميزنيم، ادا در ميآوريم، دستهايمان را حركت ميدهيم، با دستها اشاره ميكنيم و يا آهسته با پايمان ضرب ميگيريم (همان، ص 244).
ما در ارتباطات روزمره خود از كدهاي غيركلامي بسياري استفاده ميكنيم. اگر چه برخي از دانشمندان، آن دسته از حركات ما را كه براساس قوانين مربوط به قرارداد كدها شكل گرفتهاند، ارتباط غيركلامي نميدانند. كاركرد اين نوع رفتارها در چند مثال زير روشن ميشود:
ـ فرد منتظر تاكسي، وقتي تاكسي نزديك ميشود با دستش يك دايره فرضي را در هوا رسم ميكند. اين به معناي آن است كه مقصد او، ميدان بعدي است.
ـ اگر از شخصي درخواست كاري بكنيد، ممكن است دستش را به نشانه پذيرش كامل، روي چشم خود بگذارد.
ـ برخي آدمها با قراردادن كف دست بر سينه و پايين آوردن مختصر سر به ديگران اظهار ارادت و دوستي ميكنند.
ـ برخي از افراد با گاز گرفتن انگشت خود، حالت افسوس و پوزش به خود ميگيرند.
ـ وقتي براي كسي موضوع گرفتاريهاي خود را تعريف ميكنيد، ممكن است مخاطب شما با كشيدن نفس عميق، افسوس و تأسف خود را بيان كند.
ـ برخي افراد با زدن انگشت نشانه روي مچ دست چپ، از ديگري ساعت را سؤال ميكنند (روشه،1370، ص 209).
مثالهاي فوق، همگي زبان علايم، زبان اشارهاي و زبان بدني هستند و داراي كد و يا نشانه قراردادي هستند كه هر يك داراي كاركرد و معناي خاص ميباشند. اما حيطة زبانهاي غيراشارهاي و غيربدني، صرفاً در محدوده زبان بياني و نوشتني نيست. ديويد برلو در زمينه رمز مينويسد:
زبان يك كد است. حروف كد هستند. كلمههاي يك زبان كد هستند و شامل عناصر (اصوات، حروف، كلمات و غيره) كه با دستورهاي ويژهاي ساخت مييابند» (همان، ص 218). هر گاه پيامي را رمزگذاري ميكنيم، بايد تصميم اصلي خود را در مورد نمادها و رمزهايي كه به كار بردهايم، بگيريم. بايد تصميم بگيريم: الف. كدام كد (رمز يا نماد)؛ ب. كدام يك از عناصر رمز؛ ج. چه روشي را براي ساخت عناصر رمزها انتخاب كنيم (همان، ص 220).
اما در باب تفاوت ميان اين دو نماد، اين سؤال مطرح است كه آيا مرز دقيقي بين ارتباط كلامي و غيركلامي وجود دارد؟ اگر هست اين مرز چيست؟... واقعيترين نمونه ارتباط كلامي، زبان نوشتاري و گفتاري است. بهترين مثال هم براي ارتباط غيركلامي، بيان چهرهاي و اشارات بدني است. ضمن اينكه تن صدا، سكوتهاي بين كلمات و يا تكيهاي كه عملاً مربوط به هر دو است نيز نمونههايي از ارتباط غيركلامي است... به علت تمثيلي بودن ارتباط غيركلامي، يادگيري آن به آموزش كمتري نياز دارد. ضمن اينكه، چون صراحت ندارد، به طور بالقوه بسيار مبهم است. مثلاً، آوردن يك هديه ميتواند يا عنوان محبت باشد يا يك رشوه محسوب شود ويا يك عمل متقابل به معناي جبران باشد. تمامي اينها بستگي به درك دريافت كننده از دوستي يا هديه دهنده دارد (همان، ص 248).
بدينسان، همانگونه كه مشاهده ميشود، سراسر زندگي بشر مشحون از نمادهاست. اين نمادها هم در جوامع بدوي و هم در جوامع جديد كاربرد دارند. اصولاً، شكلگيري ارتباطات و روابط اجتماعي در زندگي بشر، در گرو به كارگيري نمادهاست.
يكي ديگر از عرصههاي زندگي بشر، زيستگاه و نوع معماري است. نقش نمادها و نشانههاي در عرصه شهرسازي و معماري نيز جالب توجه است. از منظر جامعهشناختي، نمادها در اين عرصه، داراي دو كاركرد مهم «بيان معنا» و «ايجاد حس هويت» ميباشند. هر نماد و نشانهاي به بيان معنايي فراتر از خود ميپردازد و تجلي حس تعلق و احساس وابستگي به جامعهاي خاص است. اين نشانهها به دليل آنکه در زندگي روزمره تکرار ميشوند، حس خاصي از معنا و هويت را تقويت ميکنند (مزيني، 1381). نقش نمادها و نشانهها در بناها و فضاهاي شهر آنچنان برجسته است که از جنبههاي گوناگون بر ساکنان تأثير گذاشته، رفتار آنان را شکل ميدهد (صابريفر، 1380، ص 163). فضاهاي معماري و شهرسازي تجليگاه فرهنگ، تمدن و پيشرفت علمي و فرهنگي يک جامعه بهشمار ميآيند. سيماي شهر و نمادهاي موجود در آن نمودار شخصيت، منش، کارکرد و فرهنگ ساکنان آن ميباشد. ازاينرو، جلوههاي معنوي شهر، به ويژه نشانهها و سمبلهاي اعتقادي و مرتبط با جنبههاي ماوراء مادي، از اعتباري بسيار زياد برخوردارند. اصولاً، فلسفه کاربرد نشانههاي اسلامي در بناها و معماريها، به اين دليل است كه روح يک ملت در ارزشهاي ديني آنان متجلي است و ارزشهاي ديني عميقترين، گرانقدرترين و لطيفترين بخش فرهنگ يك جامعهاند (فلاملکي، 1374، ص 5-153). ازآنجاييكه آدميان، پديد آوردندگان بناها و تأسيسات و فضاهاي زيستي هستند، هر اثر معماري، اثر فرهنگي نيز محسوب ميشود. به عبارت ديگر، معماري تبلور فرهنگ و انديشه انسان و تجلي عيني ارزشها و باورهاي يک ملت است و به كارگيري نمادهاي ملي و ديني در معماري، موجب تقويت هويت بصري افراد در شهرها شده، احساس مذهبي و ملي را در شهروندان افزايش ميدهد.
با عنايت به تأثير مستقيم و غيرمستقيم شكل و تزئينات معماري بر رفتار انسان، کاربرد سمبلها و نشانههايي که به فضاي معماري و محيط شهري جلوهاي معنوي بخشيده و ابعاد متافيزيکي آنها را افزون و متجلي سازد، در کنار جنبههاي فني، که از آن ميتوان با عنوان ترکيب زيباييهاي معقول و محسوس نام برد، ميتواند بر هر بينندهاي تأثيرگذار باشد. در همين زمينه، رهبر فرزانه انقلاب اسلامي فرمودند: «... در يک شهر اسلامي... نمودها و نمادهاي مختلف در خيابانها، پارکها، بوستانهاي شهري و هر جاي ديگر شهر، ضمن ايجاد جاذبه، زمينه گرايش شهروندان به معنويات را فراهم ميکنند...» (ديدار با مسؤلان شهرداري، شهريور 1375).
نتيجهگيري
اين مقاله با هدف تحليلي جامعهشناختي، به بررسي نقش، جايگاه و كاربرد رمزها و نمادها در زندگي بشر و در پي پاسخ به اين سؤال بود كه آيا زندگي بشر بدون رمز، نشانه، سمبل و زبانها متنوع اسطورهاي، نمادين، رمزي، کنايهاي و... امكان تداوم دارد؟ اصولاً نقش نمادها از منظر جامعهشناختي در زندگي بشر چيست؟ بر اساس آنچه گذشت، زيست اجتماعي، قوام حيات بشر است. زندگي جمعي، تنها در پرتو تعامل و داد و ستد امكانپذير است. امروزه و در عصر ارتباطات، نمادها، نشانهها و رسانهها، سلطه بلامنازع بر زندگي جمعي بشر دارند. بهگونهاي كه زندگي اجتماعي بشر بدون نماد معنا و مفهوم ندارد. نقش نماد در همه جوامع و در همه اعصار چنان برجسته است كه هرگز نمادها و نشانهها در پيچ و خم زندگي، زمان، مكان، قوميت، نژاد، فرهنگ و... گم نميشود. امروزه فهم فرهنگها در گرو داشتن زبان مشترك، و معنادارسازي نمادها، و نشانههاي آن است. يك قومشناس و فرهنگشناس خوب، پيش از هر چيز، بايد يك نمادشناس مجرب باشد.
اما نشانهها و رمزها منحصر به كلمات و واژگان نيستند، زبان رمزآلود و نمادين گياهان، رنگها، اصوات در طول تاريخ و در جوامع بشري نقش آفرين بودهاند. ازاينرو، نمادها در زندگي بشر محصور در كالايي خاص نيست، بلکه نماد ممکن است مفهوم، رنگ، مراسم، زمان، مکان، عدد، شعار، رمز، وِرد، پرچم و يا شعار باشد. بهطوركلي، نشانهها به سه دسته نشانههاي طبيعي؛ نشانههاي تصويري و نشانههاي قراردادي تقسيم ميشوند و همه اين نمادها، كل زندگي ما را همچون فضاي پيرامون احاطه كردهاند. ازآنجاكه قوام هر جامعه به فرهنگ آن جامعه است و يكي از عناصر كليدي فرهنگ، زبان، نماد، نشانه و استعاره است، نمادگرايي و نشانهشناسي نقش برجستهاي در فرهنگها، آيينها و اديان گوناگون در جذب مخاطب و پيروان خويش دارد. فرهنگ، آيين، و مكتبي در جذب مخاطب موفقتر است كه از زبان نمادين، اسطورهاي و رمزآلود بيشتر بهره برده باشد.
كاركرد نمادها در زندگي اجتماعي بشر، ابزار تفاهم، كاركرد مشاركتي، انسجامبخشي، تعيين موقعيت و منزلت اجتماعي افراد در جامعه از حيث تعلق به قشر و طبقهاي خاص، يادآور حوادث و رخدادهاي گذشته تاريخي يك ملت، بيانگر پايبندي و دينداري افراد يك جامعه، نشانه تعلق خاطر يك ملت و افراد جامعه به يك فرهنگ با پشتوانه تاريخي روشن است.
در تحليل نظريهپردازان كنش متقابل نمادين، صداها، آواها و ساير عناصر زباني، داراي ماهيت زباني و به عنوان بخشي از نظام نشانهها، براي بيان يا انتقال افكار به كار روند. به عبارت ديگر، زبانشناسي شاخهاي از نشانهشناسي است كه داراي كاركرد بسيار گسترده در زندگي بشر است.
- ابنمقفع، عبدالله ابن دادويه، بيتا، كليله و دمنه، بيروت، المستقبل الرقمي.
- اختيار، منصور، 1348، معنيشناسي، تهران، دانشگاه تهران.
- آريانپور، منوچهر و همكاران، 1385، فرهنگ انگليسي به فارسي، چ ششم، تهران، جهانرايانه.
- آلستون، ويليام.پي، 1381، فلسفه زبان، ترجمة احمد ايرانمنش و احمدرضا جليلي، تهران، دفتر نشر و پژوهش سهرودي.
- پيرحياتي، محمد، 1385، مقدمهاي بر اساطير، تهران، دفتر نشر و پژوهش سهروردي.
- اسلم جوادي، محمد و امير نيكپي، 1389، «ايده و مفهوم ساختارگرايي با بررسي آراي سوسور و لِوي استروس»، معرفت، سال اول، ش 3، ص 177-203.
- رضايي اصفهاني، محمدعلي، 1389، «قرآن و زبان نمادين»، آموزههاي قرآني، ش 12، ص 3-22.
- رفيع، جلال، 1373، فرهنگ مهاجم، فرهنگ مولد، تهران، اطلاعات.
- روحالاميني، محمود، 1368، زمينه فرهنگشناسي، تهران، ميخك.
- روشه، گي، 1370، كنش اجتماعي، ترجمة هما زنجاني، مشهد، دانشگاه فردوسي.
- ستاري، جلال، 1374، اسطوره و رمز، (مجموعه مقالات)، تهران، سروش.
- ستوده، هدايتالله و ايرج كمالي، 1383، جامعهشناسي با تأكيد بر ديدگاههاي كاركردگرايي، تضاد و كنش متقابل اجتماعي، تهران، نداي آريانا.
- سجودي، فرزان، 1387، نشانهشناسي کاربردي، تهران، علم.
- صابريفر، رستم، 1380، «نقش نمادها، الگوها و ساختار فيزيکي شهر در تعالي فرهنگي»، شهود، سال دوم، ش 6 و 7، ص 163-183.
- صدق، رحمتالله، بيتا، مباني جامعهشناسي، تهران، دانشكده علوم اجتماعي، جزوه درسي، پلي كپي.
- طباطبائي، سيدمحمدحسين، 1417ق، الميزان، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات.
- فرازي از فرمايشات رهبر معظم انقلاب اسلامي در ديدار با مديران و مسئولان شهرداري در شهريور 1375.
- فلاملکي، منصور، 1374، «فرهنگ و معماري»، نامه فرهنگي دانشگاه صنعتي شريف، نامه چهارم.
- كالر، جاناتان، 1379، فردينان دوسوسور، ترجمة كورش صفوي، تهران، هرمس.
- كوئن، بروس، 1372، مباني جامعهشناسي، ترجمة فاضل توسلي، تهران، سمت.
- گيدتز، آنتوني، 1378، جامعهشناسي، ترجمة منوچهر صبوري، تهران، ني.
- محسنيانراد، مهدي، 1385، ارتباطشناسي، چ هفتم، تهران، سروش.
- محسنيانراد، مهدي، 1384، ارتباطشناسي، تهران، سروش.
- مزيني، منوچهر، 1381، «فرهنگ و زيباييشناسي شهري»، فرهنگ عمومي، ش 7، ص 45-64.
- موريس، برايان، 1383، مطالعات مردمشناختي دين، ترجمة سيدحسن شرفالدين و محمد فولادي، قم، زلال کوثر.
- نظرياني، عبدالناصر و الهام منفردان، 1388، «نمادپردازي سياسي اجتماعي در اشعار نصرت رحماني»، مجله دانشكده علوم انساني دانشگاه سمنان، ش 28، ص 139-160.
- يونگ، كارل گوستاو،1390، به سوي شناخت انسان و سمبولهايش، ترجمة حسن اکبريان طبري، چ چهارم، تهران، دايره.
- Saussure, Ferdinan De, 1966, Courses in General Linguistics, edited by Charles Bally and Albert Sechehaye, Translated by Wade Baskin, London: McGraw-Hill Book Company.
- Turner.J.H, 1967, The forest of symbols: aspect of Ndembu Ritual, Ithaca: cornell niversity press.