معرفت فرهنگی اجتماعی، سال ششم، شماره سوم، پیاپی 23، تابستان 1394، صفحات 119-140

    روش شناسی انتقادی عاملیت و ساختار در اندیشه‌ی گیدنز از منظر حکمت متعالیه

    نوع مقاله: 
    پژوهشی
    نویسندگان:
    ✍️ محمدداود مدقق / دانشجوي دكتري فلسفة علوم اجتماعي مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني / dawodmodaqqeq@YAHOO.com
    حامد حاجی حیدری / استاديار جامعه‌شناسي دانشگاه تهران / hajiheidari@philosociology.com
    چکیده: 
    چگونگی رابطه‌ی عاملیت و ساختار، معضل اساسی علوم اجتماعی است. نظریه‌ی ساخت یابی با هدف پایان  دادن به  امپراطوری نظریه های هرمنوتیکی از یک سو و ساختارگرایی و کارکردگرایی از سوی دیگر، در نظر دارد تبیینی کفایتمندتر در این زمینه ارائه دهد. در راستای هدف بومی سازی علوم انسانی و با توجه به محوریت مبانی معرفتی در نظریه های اجتماعی، این پژوهش با روش تحلیلی ـ  اسنادی در پی روش شناسی نظریه‌ی مزبور از منظر حکمت اسلامی است. پژوهش حاضر به این نتیجه رهنمون می شود که اگر چه نظریه‌ی ساخت یابی، علوم اجتماعی را از چنگال افراط و تفریط گرایی کل گرایی روش شناختی و فردگرایی روش شناختی در باب رابطه‌ی عاملیت و ساختار نجات می دهد، به  دلیل عدم اتخاذ موضع واقع بیانه درباره‌ی هستی، انسان و معرفت نمی تواند راه حل اساسی به شمار آید.
    Article data in English (انگلیسی)
    Title: 
    Critical Methodology of Agency and Structure in Giddens’ Thought from the View Point of Transcendent Theosophy
    Abstract: 
    The relationship between agency and structure is the basic problem of the social sciences. In order to put an end to the empire of hermeneutic theories on the one hand, and structuralism and functionalism on the other hand structural theory intends to offer a more adequate explanation in this area. Given the pivotal role of epistemic principles in social theories, this paper attempts to localize the humanities through an analytical library-based method and investigate the methodology of the foregoing theory from the perspective of Islamic philosophy. The study reaches the conclusion that the theory of structuration emancipates the social sciences from the claws of extremism and holistic and individualistic methodologies concerning the relationship between agency and structure. However, because it does not take a realistic position on such issues like existence, man and knowledge, it cannot serve as a perfect solution. Key words: methodology, agency and structure, Transcendent Theosophy, Giddens.  
    References: 
    متن کامل مقاله: 


    مقدمه
    آنتوني گيدنز بي‌شك نويسنده‌اي‌ اثرگذار در علوم اجتماعي است. برخي از كتاب‌هاي او به ‌35 زبان زندة دنيا ترجمه شده‌اند (جلايي‌پور، 1384، ص14). وي در سال 2007 ‌پنجمين نويسندة پراستناد جامعه‌شناسي در سطح دنيا شناخته شد (ساعي‌ارسي، 1390، ص17). نظرية «ساخت‌يابي» در مركز تلاش‌هاي نظري گيدنز، قرار دارد كه شالودة اصلي آراي او به ‌حساب مي‌آيد. اين نظريه با هدف پايان ‌دادن به ‌امپراطوري نظريه‌هاي هرمنوتيكي از يك‌سو و ساختارگرايي و كاركردگرايي از سوي ديگر، به ‌طرز پيچيده‌اي به‌ تلفيق عناصري از اين رهيافت‌ها و رهيافت‌هاي پيشين ديگر مي‌پردازد (كسل، 1383، ص127) و توجهي گسترده را به ‌خود جلب كرده است (كرايب، 1992، ص196). گيدنز معتقد است كه صورت‌بندي‌ نظريه‌هاي اجتماعي موجود (جامعه‌شناسي كلاسيك، اجماع ارتدوكس به‌ رهبري پارسونز و جو آشفتة پساپارسونز) در تبيين عامليت و ساختار فاقد كفايت نظري و عملي‌اند و نظرية ساخت‌يابي مي‌خواهد چارچوب مفهومي كفايتمندتري نسبت به ‌چيستي و تبيين اين قضيه ارائه دهد. در نتيجه كل‌گرايي روش‌شناسي و فردگرايي روش‌شناسي در جامعه‌شناسي را مي‌توان جزو نظريه‌هاي تأثيرگذار بر ساخت‌يابي به ‌حساب آورد.
    بحث رابطة عامليت و ساختار، جامعه‌شناسي بازانديشي و جامعه‌شناسي زمان و فضا سه ركن اساسي نظرية ساخت‌يابي به‌شمار مي‌آيند. تحقيق حاضر به ‌دليل محدوديت زمان و گنجايش مقالة علمي ‌پژوهشي، صرفاً به ‌ركن نخست اين نظريه مي‌پردازد. بدين‌ترتيب، مراد از ساخت‌يابي در اين تحقيق همان تبيين رابطة عامليت و ساختار است. با توجه به ‌مركزيت مباني معرفتي در هر نظريه، اين پژوهش در نظر دارد با مرجع قرار دادن روش‌شناسي بنيادين، مباني معرفتي نظرية ساخت‌يابي را آشكار سازد و آن را از منظر حكمت متعاليه بررسي كند؛ لذا اين پرسش را پيش مي‌كشد كه «مباني معرفتي نظريه ساخت‌يابي كدام‌اند و از منظر حكمت متعاليه، آيا اين نظريه با طرح دوسويگي ساختار و عامليت به ‌حل اين مسئلة ديرپاي علوم اجتماعي نايل آمده است»؟
    با توجه به ‌پرسش مزبور، پژوهش حاضر در دو بخش توصيف رابطة عامليت و ساختار از منظر گيدنز و تحليل مباني آن از منظر حكمت متعاليه سامان‌دهي شده است. انتظار اين است كه چنين كاري گامي هرچند كوچك در راستاي هدف كلي بازسازي علوم مدرن و بازخواني علم ديني به‌شمار آيد. گفتني است كه براي جلوگيري از تكرار و ارائة تعريف كليشه‌اي، مفاهيم كليدي تحقيق در ضمن بحث توضيح داده مي‌شوند.
    1. روش‌شناسي بنيادين
    روش‌شناسي بنيادين ناظر به ‌روشي است كه نظريه در مسير آن توليد مي‌شود. لذا روش‌شناسي بنيادين مجموعة مبادي و اصول موضوعه‌اي را كه نظريه بر اساس آنها شكل مي‌گيرد، به ‌صورت قضاياي شرطيه دنبال مي‌كند (پارسانيا، 1392، ص44-43). از منظر روش‌شناسي بنيادين، نظرية علمي در جهان نخست به‌ لحاظ نفس‌الامر خود با برخي تصورات و تصديقات آغازين همراه است كه به‌منزلة پيش‌فرض پذيرفته مي‌شوند و عبارت‌اند از: مباني هستي‌شناختي، معرفت‌شناختي و انسان‌شناختي (همان، ص43). روش‌شناسي بنيادين همچنين مباني مربوط به ‌پيشينة نظريه و زمنيه‌هاي غيرمعرفتي آن را بررسي مي‌كند كه اين نوشته درصدد بررسي آنها نيست.
    بنابر چارچوب يادشده، تحقيق حاضر در پي بررسي مباني معرفتي نظرية ساخت‌يابي از منظر حكمت متعاليه است؛ حكمتي كه ملاصدرا آن را با تركيب عناصري هماهنگ از فلسفه‌هاي مشايي، اشراقي و مكاشفات عرفاني و وحياني پايه‌گذاري كرد (مصباح‌، 1378 الف، ج 1، ص31؛ مطهري، 1380، ص30). با توجه به ‌حالت انضمامي يافتن حكمت صدرايي توسط نوصدراييان (علامه طباطبايي و شاگردان بي‌واسطه و با‌واسطة ايشان)، تأكيد بيشتر در اين پژوهش بر همين قرائت از حكمت متعاليه است؛ قرائتي كه علاوه بر برخورد انتقادي با مباني معرفتي علوم اجتماعي، آرمان درانداختن طرح نو در زمينة تأسيس علوم اجتماعي اسلامي را نيز در سر دارد.
    2. توصيف نظرية ساخت‌يابي
    كاربرد رسمي مفهوم ساخت‌يابي (structuration) در نظريه‌هاي جامعه‌شناسي مديون گيدنز (1976، 1979 و 1984) است (آوتويت و باتامور، 1392، ص551-550). نظرية ساخت‌يابي را مي‌توان الهام‌گرفته از اين‌ دو جملة معروف ماركس و گسترش آنها دانست: «انسان‌ها تاريخ را مي‌سازند، اما نه‌آن‌گونه كه خودشان مي‌خواهند» (ماركس، 1869، ص15). «هر آنچه سخت و استوار است، دود مي‌شود به ‌هوا مي‌رود» (ماركس، 2012/1848، ص38؛ برمن، 1983، ص13 و 15؛ نلسون، 1998، ص317؛ واگنر، 2001، ص118 و 119). مشابه اين دو جمله را گيدنز در كتاب شالودة جامعه و قواعد جديد اين‌گونه بيان مي‌كند: «انسان تاريخ خود را با آگاهي از آن تاريخ مي‌سازد؛ بدين معنا كه انسان به‌عنوان يك موجود بازانديش به ‌گونه‌اي شناختاري در زمان تصرف مي‌كند، نه ‌اينكه صرفاً در آن زندگي كند» (گيدنز، 1984، ص237). «قلمرو عاملان انساني مرزبندي‌شده است. انسان‌ها جامعه را مي‌سازند، اما به‌عنوان كنشگران به‌ لحاظ تاريخي موقعيت‌مند و نه ‌تحت شرايطي كه در اختيار خودشان باشد» (گيدنز، 1993، ص168-169).
    بنابر نظرية ساخت‌يابي، «قلمرو بررسي علوم اجتماعي»، نه‌ تجربة كنشگر فردي و نه ‌هستي هر نوع جامعيت اجتماعي است، بلكه آن عملكردهاي اجتماعي‌اي است كه در راستاي زمان و فضا نظم مي‌يابند. فعاليت‌هاي اجتماعي انسان همانند برخي عناصر خودتوليدگر در طبيعت داراي خاصيت بازگشتي است؛ بدين معنا كه فعاليت‌هاي اجتماعي از رهگذر همان شيوه‌هايي كه كنشگران خود را به‌عنوان كنشگر ابراز مي‌دارند، به‌طور پيوسته بازايجاد مي‌شوند. عاملان اجتماعي از طريق فعاليت‌هاي خود موجب بازتوليد شرايطي مي‌شوند كه همان فعاليت‌ها را امكان‌پذير مي‌سازد» (گيدنز، 1984، ص2).
    بنابراين عملكردهاي اجتماعي تكرارشونده، موضوع نظرية ساخت‌يابي‌اند؛ عملكردهايي كه از خاصيت تكرارشوندگي، سامان‌يابي در راستاي زمان و فضا و خاصيت بازگشتي برخوردارند. تأكيد بر عملكردهاي اجتماعي با خاصيت تكرارشوندگي است كه گيدنز را وا مي‌دارد تا دووجهي بودن ساختار و رابطة ديالكتيكي ميان عامليت و ساختار و مفهوم‌سازي مجدد آن‌ دو را مطرح كند (موضوع پژوهش حاضر). ويژگي سامان‌يابي عملكردهاي اجتماعي در راستاي زمان و فضا، حاكي از اهتمام گيدنز به‌ جامعه‌شناسي زمان و فضاست. خصوصيت بازگشتي فعاليت‌هاي اجتماعي بر نقش محوري بازانديشي در زندگي اجتماعي و نظرية اجتماعي دلالت دارد.
    1-2. عناصر نظرية ساخت‌يابي بر اساس عامليت و ساختار
    «عامليت»، «ساختار» و «دووجهي ‌بودن ساختار» (duality of structure) سه عنصر اصلي نظرية ساخت‌يابي هستند (ريتزر و داگلاس، 1390، ص579). ساخت‌يابي فرايندي است شامل درك ماهيت ساختار، عاملاني كه از ساختار بهره مي‌برند و روابط متقابل آن ‌دو جهت ايجاد انواع سازمان‌هاي انساني (ترنر، 2003، ص477). كنش و ساختار، رابطة دوسويه با هم دارند و هيچ‌‌كدام تعين‌بخش ديگري نيست (گيدنز، 1984، ص219). پس عامليت، ساختار و دوسويگي ساختار، سه عنصر اصلي نظريه ساخت‌يابي به‌‌شمار مي‌آيند كه در اين نوشتار تحليل خواهند شد.
    1-1-2. عامل و عامليت
    از نظر گيدنز عاملان پيوستة انديشه‌ها، فعاليت‌ها و زمينه‌هاي طبيعي و اجتماعي خود را به‌ صورت بازانديشانه توليد و بازتوليد مي‌كنند. لذا عامل‌هاي گيدنز از قدرت، عقلانيت و انگيزش برخوردارند. گيدنز مدعي است كه «عقلاني‌سازي كنش، ويژگي عام كنش متقابل انساني است» (گيدنز، 1983، ص216). عقلاني‌سازي كنش همواره در زمينه دووجهي ‌بودن ساختار عمل مي‌كند كه از رهگذر آن نظم تكرارپذير زندگي اجتماعي به ‌وجود مي‌آيد (همان). منظور از عقلاني‌سازي، توسعة زندگي روزمره است كه موجب احساس امنيت در عاملان مي‌شود. انگيزش‌ها همان محرك‌ها يا طرح‌هاي كلي كنش هستند كه نقشي مهم در كردار انساني دارند؛ ولي بيشتر كنش‌هاي ما فاقد انگيزش مستقيم هستند (ريتزر و داگلاس، 1390، ص578-577). قدرت انجام كار، ويژگي اساسي عامليت است (كسل، 1383، ص136).
    با توجه به‌ ويژگي‌هاي يادشده، گيدنز معتقد است كه عامليت و عامل هم در فردگرايي روش‌شناسي و هم در كل‌گرايي روش‌شناسي به‌درستي كانون توجه قرار نمي‌گيرند. اشتباه اولي اين است كه عامليت را مفروض مي‌گيرد. در دومي نيز عامل كسي است كه منفعلانه از رهگذر جامعه‌پذيري صرفاً مشغول دروني‌ كردن ارزش‌هاي اجتماعي، و در مرتبة بعد بازگوكنندة آنهاست (تاكر، 1998، ص80)؛ درحالي‌كه توانايي و قدرت انجام كار در راستاي زمان، ويژگي اساسي عامليت است. لذا گيدنز مي‌گويد: «كنش يا عامليت آن‌طور كه من از اين مفاهيم استفاده مي‌كنم، نه‌ به ‌مجموعه‌اي از اعمال جدا از هم كه به‌ يكديگر متصل‌شده باشند، بلكه به ‌جريان پيوستة رفتار اطلاق مي‌شود» (گيدنز، 1384، ص64). او «عامليت را جرياني از مداخله‌هاي سببي موجودات انساني مادي در فرايند جاري رويدادها در جهان» مي‌داند (گيدنز، 1976، ص75). به‌اين‌ترتيب اعمال سازمان‌دهي‌شده، شيوة اصلي ارتباط ميان كنش و ساختار از ديد ساخت‌يابي است و ويژگي ضروري عامليت اين است كه در هر نقطه از زمان عامل «مي‌توانسته به‌گونة ديگري عمل كند» (همان)؛ حال يا به ‌طور ايجابي بر حسب مداخلة قصد‌شده در فرايند رويدادها در جهان، يا به ‌طور سلبي بر حسب امتناع.
    گيدنز همچنين معتقد است «اشتباه است اگر تصور كنيم كه مي‌توان مفهوم كنش را به ‌طور كامل، خارج از متن حالات به ‌لحاظ تاريخي موقعيت‌مند فعاليت توضيح داد» (گيدنز، 1384، ص65). لذا به ‌دليل موقعيت‌مندي تاريخي و اجتماعي كنش است كه انسان‌ها نمي‌توانند به‌طور دلخواه تاريخ خود را رقم بزنند. لذا ناخودآگاه، آگاهي، شرايط ناشناخته و پيامدهاي ناخواسته بحث‌هاي اصلي‌اي هستند كه گيدنز از آنها با عنوان «مدل قشربندي عامل» ياد مي‌كند.
    2-1-2. مدل قشربندي شخصيت
    گيدنز بر اساس مدل قشربندي شخصيت، معتقد است كه «فلسفة كنش علي‌الاصول از مسائل ناخودآگاه روي‌گردان است. همچنين عملاً هيچ علاقه‌اي به ‌پيامدهاي ناخواسته رفتار نيت‌مندانه نشان نداده است» (همان، ص68). در طرف مقابل نظرية كاركردگرايي در توضيح كافي از رفتار نيت‌مندانه ناكام مانده‌ است. به‌ نظر گيدنز نظرية مناسب دربارة سوژه بايد علاوه بر سه مجموعة مرتبط با همِ ناخودآگاه، آگاهي عملي و آگاهي گفتماني، پيامدهاي ناخواسته و شرايط نادانسته كنش را نيز در نظر بگيرد.
    3-1-2. آگاهي عاملان
    به نظر گيدنز اين قضيه كه «تمام عاملان اجتماعي از نظام‌هاي اجتماعي كه كنش‌هايشان را ايجاد و بازتوليد مي‌كنند آگاه هستند، ويژگي منطقاً ضروري مفهوم دووجهي‌ بودن ساختار است». از‌اين‌رو اين قضيه، قضية محوري ساخت‌يابي است: «هر كنشگر اجتماعي به ‌ميزان زياد از شرايط بازتوليد جامعه‌اي كه عضو آن است آگاهي دارد» (همان، ص20). غفلت از همين قضيه، ضعف اساسي نظرية ساختارگرايي و كاركردگرايي است.
    بر اساس ايدة عامليت و آگاهي عاملان، نهادهاي اجتماعي، تعين‌بخش كنشگران اجتماعي نيستند. بنابراين نظريه‌هايي مانند نظرية هنجاري پارسونز و ماركسيسم ساختاري آلتوسر كه به‌ بهانة كشف علل واقعي رفتار انسان‌ها به ‌دلايل كنش وقعي نمي‌نهند و به ‌دنبال كشف محرك‌هاي واقعي هستند كه خود كنشگران از آن غافل‌اند، از منظر اجتماعي متضمن تضعيف كنشگران‌اند. طبق نظرية ساخت‌يابي «همة كنشگران اجتماعي، مهم نيست كه چقدر، ولي تا اندازه‌اي بر اشكال اجتماعي كه بر آنها فشار وارد مي‌كنند تأثير دارند» (گيدنز، 1983، ص72). پس بر مكانيسم بازتوليد اجتماعي، ديالكتيك كنترل حاكم است.
    ادعاي گيدنز دربارة منابع آگاهي عاملان اين است كه چنين شناختي از سه منبع ناخودآگاه، آگاهي گفتماني و آگاهي عملي در رفتارهاي اجتماعي نمود مي‌يابد (گيدنز، 1384، ص20). پس نظرية مناسب دربارة سوژه نظريه‌اي است كه سه مجموعة مزبور را مرتبط با هم در نظر بگيرد (گيدنز، 1983، ص2). اين سه مجموعه در عين ارتباط با هم و با شرايط ناشناخته و پيامدهاي ناخواسته، قابل تقليل به‌ يكديگر نيستند.
    ناخودآگاه: گيدنز تحت تأثير اريكسون ناخودآگاه را در بحث عاملان و عامليت وارد مي‌كند (گيدنز، 1984، ص41). مهم‌ترين استفادة گيدنز از مفهوم ناخودآگاه در بحث «امنيت وجودي» است. امنيت وجودي به‌ وضعيت ذهني راحت و مناسبي اشاره دارد كه در آن فرد در محيطي آشنا و به‌ همراه افراد ديگر كه تهديدي براي او به‌ وجود نمي‌آورند، به‌ فعاليت‌هاي عادي خود مشغول است (كرايب، 1389، ص144؛ كوهن، 1388، ص430).
    ريشة امنيت وجودي به‌ رابطة عاطفي و ناخودآگاه و نه‌ شناختي نوزاد با مادرش بازمي‌گردد. اين مفهوم حاكي از اعتمادپذيري زندگي روزمره و تداوم هويت فردي است (تاكر، 1998، ص83). حفظ روال‌مندي زندگي از نيروي انگيزشي سرچشمه مي‌گيرد كه وراي خودآگاهي انسان عمل مي‌كند (ترنر، 2003، ص484) و در عين ناآگاهانه بودن، براي كردارهاي انساني نقش حياتي دارد (ريتزر، 1378، ص602). طبق مدل قشربندي عامل، امنيت وجودشناختي متكي به‌ ايمان بي‌قيد و شرط عاملان به ‌آداب و رسومي است كه از طريق آن بازتوليد زندگي اجتماعي در چارچوب دووجهي ‌بودن ساختار حاصل مي‌شود (گيدنز، 1983، ص219).
    نكتة مهم اينكه در شرايط اجتماعي عادي كه امور بر وفق مراد كنشگران پيش مي‌رود، كنشگران نه‌ قادرند و نه ‌احساس نياز مي‌كنند كه دلايلي را براي سازگاري رفتارشان با عرف ارائه دهند (همان). اين شرايط حكايت از انجام امور طبق آگاهي عملي دارد؛ اما در شرايط «اختلال در امر عادي»، نقش آگاهي گفتماني برجسته مي‌شود كه كنشگران نگاه بازانديشانه به ‌زندگي اجتماعي پيدا مي‌كنند (همان، ص220). پس در شرايط عادي، نقش آگاهي عملي و در شرايط بحراني نقش آگاهي گفتماني برجسته است.
    آگاهي عملي: آگاهي عملي ويژگي بنيادي ساخت‌يابي است (همان، ص2)؛ زيرا قابليت شعور و معرفت روزمرة مردم را در شرايط عادي زندگي اجتماعي با وضعيت‌هاي ساختاري نظام‌هاي اجتماعي ارتباط مي‌دهد (پيرسون، 1384، ص160). آگاهي عملي «شناخت ضمني [است] كه ماهرانه در اجراي فرايند رفتار به ‌كار برده مي‌شود، اما كنشگر توانايي صورت‌بندي گفتماني آن‌ را ندارد» (گيدنز، 1983، ص57). تأكيد بر آگاهي عملي به ‌همين ايده است كه ما را از بحث عاملان به ‌مفهوم عامليت مي‌رساند: «چيزهايي كه عاملان عملاً انجام مي‌دهند» (ريتزر و داگلاس، 1390، ص578)؛ واقعه‌اي كه اگر عامل در رخداد آن دخالت نمي‌كرد، هرگز روي نمي‌داد (گيدنز، 1984، ص9). نقش آگاهي عملي نسبت به ‌بازتوليد ساختارهاي اجتماعي شبيه استفادة كنشگران از قواعد زبان و بازتوليد آن مي‌ماند كه هر دو ناخواسته هستند. قواعد و منابع به‌منزلة خواص ساختاري نظام از نظر گيدنز جزو گنجينه‌هاي آگاهي عملي كنشگران هستند و در ارتباط با آن قابل درك است تا آگاهي استدلالي.
    به نظر مي‌رسد اين‌گونه بازتوليد ساختارها در سطح ساختارهاي خنثا كه هيچ منفعتي را براي طبقه يا گروه خاصي ندارد قابل صدق باشد. مثال گيدنز از قواعد زبان به‌‌راحتي قابل درك است، اما بعيد است كه تغيير ساختارهاي سلطه از اين سازوكار تبعيت ‌كند. لذا اين‌گونه توضيح ساخت‌يابي هيچ ‌راهكاري را براي تغيير چنين ساختارهايي ارائه نمي‌دهد.
    آگاهي گفتماني: «هشياري نسبت به ‌شرايط اجتماعي، به‌‌ويژه شرايط كنش‌هاي خود عامل كه صورت استدلالي دارد و كنشگران قادرند به ‌صورت استدلالي و شفاهي آن را بيان كنند» (گيدنز، 1989، ص274)، يا توانايي توصيف كنش‌ها در قالب واژگان (ريتزر و داگلاس، 1390، ص578) آگاهي گفتماني ناميده مي‌شود. افراد زماني به‌ سراغ آگاهي گفتماني مي‌روند كه در روال امور عادي زندگي‌شان اختلال پيش ‌آيد و در اين شرايط ويژگي بازانديشي عامل برجسته مي‌شود.
    به نظر مي‌رسد از منظر فلسفي تفكيك ميان آگاهي گفتماني و آگاهي عملي و قسيم قرار دادن آن‌ دو منوط به ‌اين است كه آن ‌دو را مجزا از هم بدانيم؛ درحالي‌كه هرگونه آگاهي عملي آميخته با مجموعه‌اي از آگاهي‌هاي نظري است.
    4-1-2. شرايط ناشناخته و پيامدهاي ناخواستة كنش
    به نظر گيدنز نظريه‌اي مناسب دربارة عامل انساني علاوه بر آگاهي عاملان، نيازمند توضيح دربارة شرايط و پيامدهاي كنش و برقراري ارتباط ميان آنهاست (گيدنز، 1384، ص59). ممكن است برخي ساختارهاي اجتماعي محصول كنش‌هاي قصدمند انساني باشند، ولي بيشتر آنها پيامدهاي ناخواسته كنش انساني‌اند. با توجه به‌ ويژگي «بازخوردي» نظام‌هاي اجتماعي، پيامدهاي ناخواسته در مرحلة بعد تبديل به ‌شرايط ناشناختة كنش‌ مي‌شوند و به ‌گونة بازخوردي وارد آن مي‌گردند (ريتزر، 1389، ص306). در بحث شرايط ناشناخته و پيامدهاي ناخواسته كنش‌هاي انساني است كه تأثير قسمت دوم جمله معروف ماركس (انسان‌ها تاريخ خود را مي‌سازند، اما نه ‌به ‌دلخواه خودشان) بر گيدنز بيشتر آفتابي مي‌شود. به دليل عدم بازتوليد قصدمندانة ساختارهاي اجتماعي (پيرسون، 1384، ص149)، گيدنز تأكيد مي‌ورزد كه واژه‌هايي مانند «نيت»، «دليل» و «انگيزه» را بايد بااحتياط به‌كار برد؛ زيرا كاربرد آنها در متون فلسفي غالباً به‌ «اراده‌گرايي» هرمنوتيكي مربوط است (كسل، 1383، ص128). تأكيد بر شرايط ناشناخته و پيامدهاي ناخواستة كنش، پل ارتباطي ميان عامليت و ساختار در ساخت‌يابي است.
    5-1-2. ساختار
    نزد گيدنز مفهوم ساختار متفاوت با معناي رايج آن نزد كاركردگرايي و ساختارگرايي است. ساختار نزد كاركردگرايان امري مرئي مانند اسكلت يك ساختمان است و از نظر ساختارگرايان نيز كدهاي نامرئي است كه صرفاً از طريق نمودهايش قابل درك است (گيدنز، 1984، ص16)؛ اما گيدنز از ايدة ساختار همچون امر بيروني و الزام‌آور صرف، به دو معناي مزبور، دوري مي‌كند (هلد و تامپسون، 1989، ص4).
    ساختار از نظر گيدنز به ‌«خواص ساختاري» اشاره دارد. «خواص يادشده را مي‌توان به‌عنوان قواعد و منابعي درك كرد كه به‌‌طور بازگشتي در بازتوليد نظام‌هاي اجتماعي دخالت دارند» (گيدنز، 1983، ص64). از نظر هستي‌شناسي ساختارها به ‌لحاظ زماني فقط در مصاديق انضمامي و لحظات وجودي سازندة نظام‌هاي اجتماعي حاضرند. لذا ساختار به ‌مثابه خواص ساختاري، وجود خارجي ندارد بلكه صرفاً از طريق فعاليت‌هاي عاملان انساني وجود مي‌يابد (گيدنز، 1989، ص259). از نظر هستي‌شناسي، ساختار هم در قالب نظام‌هاي اجتماعي و هم در قالب خاطره‌هاي هدايت‌كنندة عملكردهاي انساني وجود مي‌يابد. لذا ساختار، پيوستاري است كه هر دو سطح نظام‌هاي اجتماعي و آگاهي عاملان را شامل مي‌شود (گيدنز، 1984، ص17). از‌اين‌رو عامليت و ساختار «از كوچك‌ترين مسئله و نگاهي كه فرد دارد تا نظام‌هاي جهاني قابل كاربرد است» (پيرسون، 1384، ص135). پس ساختار نزد گيدنز را بايد در ارتباط با قواعد و منابعي درك كرد كه هم توانايي‌بخش و هم محدوديت‌آور هستند.
    6-1-2. قواعد و منابع
    گيدنز ساختار را مجموعة قواعد و منابع مي‌داند. قواعد بر دو قسم‌اند: 1. قواعد هنجاري كه متضمن ايجاد حقوق و تعهدات در يك زمينه‌اند؛ 2. قواعد تفسيري كه با گنجينه‌هاي دانش در يك زمينه مرتبط‌اند. منابع نيز بر دو گونه‌اند: 1. منابع اقتداري كه عبارت‌اند از ظرفيت سازماني براي كنترل و مهار جامعه؛ 2. منابع تخصيصي كه همان استفاده از مصنوعات براي كنترل طبيعت است (ترنر، 2003، ص479).
    ساختار چيزي است كه در رابطه‌اي دوسوية هم ميانجي روابط اجتماعي و هم نتيجة آن است. لذا ساخت‌يابي فرايندي است كه كنشگران با استفاده از قواعد و منابع روابط اجتماعي را در راستاي زمان و فضا نهادينه مي‌كنند و در ضمن ساختارها را توليد و بازتوليد مي‌كنند (همان، ص480). افراد با قواعد نيز رابطة دوسويه دارند، بدين ‌معنا كه هم پيرو قاعده‌اند و هم ايجادكنندة آن (تاكر، 1989، ص81).
    تكرارپذيري در تعاملات روزمره، غيررسمي بودن و نانوشتگي از جمله مهم‌ترين ويژگي‌هاي قواعد اجتماعي مورد نظر ساخت‌يابي گيدنز به‌ شمار مي‌آيند. هرچند برخي قواعد اجتماعي هنجارين و مربوط به‌آگاهي استدلالي‌اند، بسياري ديگر جزء معرفت ضمني‌اند و صرفاً با آگاهي عملي مي‌توان آنها را درك كرد (ترنر، 2003، ص478). گيدنز منابع را نوعي «تسهيلات» مي‌داند كه به‌وجودآورندة قدرت‌اند (همان). به‌ همين جهت مي‌توان گفت كه ساختارها صرفاً محدوديت‌ساز نيستند.
    7-1-2. تبديل‌پذيري قواعد و منابع
    قواعد و منابع با توجه به‌ خصلت گشتاري و انعطاف‌پذيري از دو ويژگي مهم جابه‌جايي و تركيب‌پذيري برخوردارند و مي‌توانند الگوهاي پيچيدة روابط اجتماعي را در راستاي زمان و فضا ايجاد كنند (همان). لذا خواص ساختاري نظام‌هاي اجتماعي را مي‌توان بر حسب ميانجي‌گري‌ها و دگرگوني‌هايي مرتب كرد كه ساختار زماني‌ـ‌ فضايي نظام‌هاي اجتماعي را ممكن مي‌سازند (گيدنز، 1983، ص103). تبديل‌پذيري مالكيت خصوصي خاص جامعه سرمايه‌داري را مي‌توان به ‌شرح زير نشان داد:
    الف. مالكيت خصوصي: پول، سرمايه، قرارداد كار، سود؛
    ب. مالكيت خصوصي: پول، سرمايه، قرارداد كار، اقتدار صنعتي؛
    ج. مالكيت خصوصي: پول، امتياز تحصيلي، موقعيت شغلي (همان).
    در گزينة الف نشان داده شده است كه مؤلفه‌هاي اساسي وجه سرمايه‌دارانة توليد چگونه متضمن تبديل‌پذيري روابط‌اند. ازآنجاكه گسترش اقتصاد پولي شرط ظهور جامعة سرمايه‌داري است، پول (ميانجي ارزش مبادلة ناب) شرايط تبديل مالكيت به‌ سرمايه را فراهم مي‌كند. پول كالايي ‌شدن نيروي كار (تنها دارايي كارگران مزدبگير) را تسهيل مي‌كند. همچنين پول ميانجي تبديل سرمايه به‌ سود از طريق استخراج افزوده به ‌حساب مي‌آيد (همان، ص105). خطوط كلي به‌هم‌پيوستگي روابط دگرگوني ـ ميانجي‌گري به‌منزلة مؤلفه‌هاي ساختاري تبديل‌پذيري مالكيت خصوصي به‌ اقتدار صنعتي در گزينة ب نشان داده شده است (همان). گزينة ج نيز چگونگي تبديل شدن ثروت به‌ امتياز تحصيلي و از طريق آن ‌موقعيت شغلي را با ميانجي‌گري پول به ‌نمايش مي‌گذارد. به ‌اين ترتيب مطالعة ساختار هميشه نوعي بررسي ساخت‌يابي ساختارهايي است كه ويژگي دوسويگي دارند.
    8-1-2. دووجهي‌ بودن ساختار، كليد حل معماي ديرپاي علوم اجتماعي
    دووجهي بودن ساختار، هستة اصلي نظريه ساخت‌يابي است كه طبق آن ميان ساختار و عامليت رابطة ديالكتيكي برقرار است (برنشتاين، 1989، ص23). «مفهوم ساخت‌يابي متضمن دووجهي ‌بودن ساختار است كه به ‌خصلت اساساً بازگشتي زندگي اجتماعي مربوط مي‌شود و بيانگر وابستگي متقابل ساختار و عامليت است» (گيدنز، 1983، ص69). «منظور من از دووجهي ‌بودن ساختار اين است كه خواص ساختاري نظام‌هاي اجتماعي هم ميانجي و هم پيامد كردارهاي سازندة آن نظام‌ها هستند» (همان). لذا لحظة توليد كنش، لحظة بازتوليد ساختار است (گيدنز، 1984، ص25 و 26). با چنين صورت‌بندي‌اي، نظرية ساخت‌يابي هر نوع تمايزگذاري ميان هم‌زماني/ درزماني يا پويايي/ ايستايي و اين‌هماني ساختار با محدوديت و الزام صرف را مردود مي‌داند. بر اساس دووجهي‌ بودن ساختار، «ساختار هم محدوديت‌ساز و هم توانايي‌بخش است و يكي از وظايف اساسي نظرية اجتماعي بررسي شرايطي در سازمان‌دهي نظام‌هاي اجتماعي است كه ارتباطات متقابل آن‌ دو را كنترل مي‌كند» (گيدنز، 1983، ص70-69). بر اساس اين برداشت عامليت و ساختار، داراي ويژگي‌هاي ساختاري مشابهي هستند. ساختار به‌طور هم‌زمان «شخصيت» و «جامعه» را شكل مي‌دهد، اما به‌دليل اهميت پيامدهاي ناخواسته و شرايط ناشناختة كنش، در هيچ‌يك از دو مورد شكل‌دهي به‌طور كامل اتفاق نمي‌افتد. با توجه به‌ اينكه بشر هميشه آغازكننده است، مي‌توان گفت كه هر فرايندي از كنش توليد چيزي جديد به‌ حساب مي‌آيد، اما در عين حال وجود كنش منوط به ‌گذشته‌اي است كه واسطة شروع آن است.
    براين‌اساس با شيوه‌هايي كه كنشگران براي بازنمايي خود به‌منزلة كنشگر برمي‌گزينند، هم عملكردهاي اجتماعي پيوسته بازآفريني مي‌شود و هم شرايطي پديد مي‌آيد كه چنين فعاليت‌هايي را امكان‌پذير مي‌سازد (گيدنز، 1984، ص2)؛ به ‌گونه‌اي كه علاوه بر ساختار، آگاهي نيز از طريق همين فرايند ايجاد مي‌شود (هلد و تامپسون، 1989، ص7). در نتيجه گيدنز كردارهاي اجتماعي و آگاهي عملي را لحظات وجودي ميانجي ميان دو گونه دوگانگي‌هايي سنتي و ديرينة سوژه و ابژه و ناخودآگاهانه و خودآگاهانه در نظرية اجتماعي مي‌بيند و به ‌جاي هر يك از اينها، مفهوم اساسي دووجهي ‌بودن ساختار را قرار مي‌دهد.
    9-1-2. ساخت‌يابي و روابط دوسوية قدرت
    گيدنز معتقد است كه كل روابط اجتماعي را بايد بر حسب دووجهي ‌بودن ساختار تحليل كرد. در اينجا به ‌يكي از مهم‌ترين تحليل‌هاي گيدنز در اين زمينه مي‌پردازيم. به ‌نظر گيدنز اگر ما بخواهيم به‌ گونه‌اي شايسته به ‌نظريه‌پردازي دربارة ساختار به‌منزلة امري درگير در مناسبات قدرت، و مناسبات قدرت به‌منزلة امري دخيل در ساختار بپردازيم، بايد مفهوم قدرت را در متني از دووجهي ‌بودن ساختار و به‌‌نوعي رابطة استقلال و وابستگي در نظر بگيريم. قواعد و منابع كه شرط لازم براي اعمال سلطه و قدرت هستند، بايد هم‌زمان با مؤلفه‌هاي استقلال در نظر گرفته شوند (گيدنز، 1983، ص91) كه بيانگر خصيصة ساختاري نظام‌هاي اجتماعي است (همو، 1981، ص28).
    بنابراين اگرچه اقتدار و در نتيجه اطاعت، واقعيت‌هاي گريزناپذير زندگي اجتماعي است، در روابط قدرت، قدرتمندان و محرومان از قدرت پيوسته درگير روابط پيچيدة آزادي عمل و وابستگي هستند. قدرتمندان براي اجراي اعمال و روال‌هاي مشخص، به‌ محرومان از قدرت متكي‌اند و زيردستان مي‌توانند به ‌شكلي ماهرانه از طريق اعتصاب‌هاي مدني به ‌‌مثابه اهرمي براي آزادي عمل در برخي زمينه‌ها بهره‌برداري كنند (كوهن، 1388، ص435). بر اساس ديالكتيك كنترل، زيردستان صرفاً آلت دست قدرت و ايدئولوژي فرادستان نيستند (لايدر، 1998، ص167).
    هيچ‌يك از جوامع سرمايه‌داري يا سوسياليسم تك‌ساحتي يا قفس ‌آهنين به ‌معناي واقعي كلمه نيستند. پس هيچ الزامي به ‌پذيرش ايده‌هاي وبر و ماركوزه وجود ندارد. بر اساس ساخت‌يابي، «ديالكتيك كنترل حتي در صور كاملاً سركوبگر سازمان‌ها و جمع‌ها عمل مي‌كند. ديالكتيك كنترل در طبيعت عامليت، يا به ‌سخن درست‌تر، در روابط استقلال و وابستگي نهاده شده است كه عاملان در زمينه از اجراي كردارهاي اجتماعي بازتوليد مي‌كنند. عاملي كه در ديالكتيك كنترل مشاركت ندارد، اساساً جزء عامل به ‌شمار نمي‌رود» (گيدنز، 1983، ص149). پس همة مناسبات قدرت دوسويه‌اند و ديالكتيك كنترل دقيقاً خود را در تضاد طبقاتي در سرمايه‌داري مدرن نشان مي‌دهد. ظهور جنبش كارگري را مي‌توان نمونه‌اي از ديالكتيك كنترل به شمار آورد. با ظهور سرمايه‌داري قرارداد نيروي كار آزاد جهت تقويت قدرت و كنترل كارفرمايان بر كارگران به ‌وجود آمد، ولي كارگران با ترك كار جمعي موفق شدند قرارداد را به منبعي به ‌نفع خود مبدل كنند. اينجاست كه جنبش كارگري شكل گرفت (همان، ص149). با ديالكتيك كنترل است كه ‌«رابطة ذاتي ميان قدرت و عامليت» در نظرية گيدنز معنايي دقيق‌تر مي‌يابد.
    3. تبيين مباني معرفتي ساخت‌يابي
    در اينجا بر آنيم تا با كمك چارچوب مرجع روش‌شناسي بنيادين، علاوه بر آشكارسازي مباني معرفتي نظرية ساخت‌يابي، مشخص كنيم كه در اين سطح چه رابطه‌اي (تضاد يا تعامل) ميان اين نظريه و حكمت متعاليه برقرار است. برخي گيدنز را در كنار شوتس و وينچ در قالب پارادايم تفسيري ‌ـ ‌ساختي تفسير مي‌كنند (بليكي، 1389، ص243؛ محمدپور، 1389، ص393). به‌ نظر مي‌رسد در اصول كلي، نظرية ساخت‌يابي با ساير پارادايم‌هاي تفسيري مشترك است. با اين حال در اينجا به‌ بررسي مباني خاص نظرية ساخت‌يابي مي‌پردازيم.
    1-3. مباني هستي‌شناختي
    روش‌شناس در مقام هستي‌شناسي به ‌دنبال ديدگاه نظريه‌پرداز دربارة هستي انسان، جامعه و چگونگي ارتباط ميان آن‌ دو و همچنين به ‌دنبال مصاديق قوانين كلي هستي‌شناسانة طبيعي، اجتماعي و فوق‌طبيعي در سنن اجتماعي است (ابوالحسن‌تنهايي، 1389، ص14). با توجه به ‌توصيف فوق، مي‌توان مباني زير را به گيدنز نسبت داد؛ اما انصاف و دقت در بحث‌هاي علمي مقتضي است كه بعد از هر ادعايي سند آن ذكر شود.
    ديالكتيك‌گرايي: گيدنز در برابر دو قطب فردگرايي روش‌شناختي و كل‌گرايي روش‌شناختي، موضوع نظرية ساخت‌يابي را «عملكردهاي اجتماعي تكرارشونده» مي‌داند (گيدنز، 1989، ص252)؛ عملكردهايي كه از رابطة ديالكتيك عامليت و ساختار به ‌وجود مي‌آيند (گيدنز، 1984، ص2). در حقيقت نقطة عزيمت هستي‌شناسي اجتماعي گيدنز همان ديالكتيك ميان فعاليت‌ها و شرايط اجتماعي در زمان ‌ـ فضاست (ساعي‌ارسي، 1390، ص105). لذا اين نظريه در مقام هستي‌شناسي هيچ فرضي دربارة جبرهاي تاريخي ندارد (آوتويت و باتامور، 1392، ص551). در برابر، فردگرايان روش‌شناختي نيز اعمال عامليت را به لحاظ منطقي مقدم بر توجه به‌ انتخاب‌ها يا تفسيرهاي ذهني كنشگران از عملكردهاي اجتماعي مي‌دانند (همان). در نتيجه گيدنز از دووجهي‌ بودن ساختار، نه ‌دوگانگي آن سخن به ‌ميان مي‌آورد. بر اساس دووجهي ‌بودن ساختار، هستي اجتماعي امري فرايندي و نه ‌ثابت است كه به ‌واسطه عملكردهاي اجتماعي پيوسته بازايجاد مي‌شود. از اين جهت گيدنز از هر دو پارادايم اثباتي و تفسيري فراتر مي‌رود و موضعي ميان آن ‌دو انتخاب مي‌كند.
    ارزيابي: اصل نگاه رابطه‌گرايي و ديالكتيكي ميان ساختار و عامليت و پرهيز از افراط‌گرايي و تفريط‌گرايي‌هاي خرد و كلان امري درست به‌ نظر مي‌رسد؛ اما آنچه قرائت گيدنز را ناپذيرفتني مي‌كند نگاه صرفاً سكولاريستي گيدنز است كه اين رابطه را صرفاً اين‌جهاني در نظر مي‌گيرد. بر اساس هستي‌شناختي توحيدي (مصباح‌، 1378 الف، ص388)، تقسيم هستي به ‌مادي و فرامادي و حاكميت رابطة علّي و معلولي ميان آن ‌دو (گروهي از نويسندگان، 1390، ص131)، بايد اين رابطه را فراتر از جهان مادي در نظر گرفت. ديالكتيك موجود بايد بر اساس رابطة دوسوية «از اويي» و به ‌«سوي اويي» در نظر گرفته شود؛ به‌ اين معنا كه واقعيت‌هاي عالم مادي متأثر از واقعيت‌هاي ورامادي است و برعكس. پيروزي سپاه اسلام در جنگ بدر، به‌رغم كم بودن نفرات سپاه اسلام نسبت به دشمن و برعكس آن در جنگ احد و همچنين صدها مسئلة فردي و اجتماعي ديگر كه ذيل سنن الهي قرار مي‌گيرند همانند شكر نعمت و ازدياد نعمت و برعكس آن (مصباح، 1378ب، ص434)، همه و همه از مسائلي هستند كه فقط در قالب اين نوع ديالكتيك و تعامل معنا و مفهوم مي‌يابند؛ چيزي كه در نظريه ساخت‌يابي گيدنز هيچ‌ تبييني نمي‌توان برايش ارائه داد.
    غيركاركردگرا، غيرتكامل‌گرا و غيرطبيعت‌گرا: گيدنز در برابر انديشة كاركردگرايي، طبيعت‌گرايي و تكامل‌گرايي موجود در جامعه‌شناسي و به‌ويژه كاركردگرايي سخت مبارزه كرد. او كتاب مسائل محوري خود را مانيفست غيركاركردگرايانه خواند و عملاً با هر نوع كاركردگرايي به‌ مبارزه پرداخت: «مي‌خواهم اصطلاح كاركرد را در علوم اجتماعي تحريم كنم» (گيدنز، 1983، ص113)؛ زيرا در تبيين كاركردگرايانه، بازتوليد جامعه دور از چشم عاملان انساني تحقق مي‌يابد. دليل اين امر در كاركردگرايي هنجاري پارسونز تأكيد بر وفاق هنجاري، و نزد آلتوسر تأكيد بر سلطة ايدئولوژي است. لذا در هر دو رويكرد فرجام‌شناسي نظام مقدم و جاي‌گزين فرجام‌شناسي كنشگران مي‌شود (همان، ص112).
    همين‌طور كاركردگرايي پيوند نزديكي با طبيعت‌گرايي دارد كه بر اساس آن چارچوب‌هاي منطقي علوم اجتماعي و علوم طبيعي از جهاتي بنيادي شبيه به ‌هم انگاشته مي‌شوند (همان، ص237)؛ درحالي‌كه طبق نظرية ساخت‌يابي جهان اجتماعي از نظر هستي‌شناختي با جهان طبيعي متفاوت است.
    به‌ نظر گيدنز بايد از شر هر نوع تكامل‌گرايي نيز خلاص شد؛ زيرا «نفوذ ديرپاي تكامل‌گرايي اجتماعي يكي از دلايل تشخيص غالباً ناقص سرشت انقطاعي مدرنيت بوده است» (گيدنز، 1388، ص8). طبق تفسير انقطاعي از مدرنيت، گسست‌گرايي تاريخي، آينده‌گرايي ضدواقعي و نفي فرجام‌گرايي موضوعيت مي‌يابند، نه تكامل‌گرايي. بر اساس آينده‌گرايي ضد‌واقعي، آينده ذاتاً باز و «ضدواقعي» و مشروط به‌ كنش‌هاي انساني است كه با در نظر داشتن امكانات آينده انجام مي‌شوند (طرد الگوي پيشرفت) (گيدنز، 1996، ص51-50). طبق نفي فرجام‌گرايي، تاريخ تهي از فرجام‌ است. لذا به ‌گونه‌اي توجيه‌پذير از هيچ ‌روايتي از پيشرفت نمي‌توان دفاع كرد (همان، ص46).
    ارزيابي: با توجه به ‌مبناي عليت و تبيين علّي پديده‌هاي اجتماعي در حكمت متعاليه، رويكرد كاركردگرايي علوم اجتماعي در حكمت متعاليه نيز پذيرفتني نيست. تبيين كاركردگرايانه از پديده‌هاي اجتماعي، تبيين به ‌معناي واقعي كلمه به شمار نمي‌آيد. بر اساس حكمت متعاليه هر پديده‌اي بايد بر اساس علل اربعه تبيين شود. نفي طبيعت‌گرايي در علوم اجتماعي مي‌تواند نقطة اشتراك هر دو رويكرد در نظر گرفته شود؛ هرچند سازوكار امر، چنان‌كه خواهد آمد، در هر دو رويكرد متفاوت است.
    بر اساس مبناي غايتمندي و هدفمندي جهان در حكمت متعاليه، هدف اصلي و نهايي جامعة آرماني اسلامي استكمال حقيقي انسان‌هاست كه جز بر اثر خداشناسي، خداپرستي، اطاعت كامل و دقيق از اوامر و نواهي الهي، كسب رضاي خداي سبحان، و تقرب به‌ درگاه او حاصل‌شدني نيست (نور: 55). طبق اين مبنا اهتمام به ‌عبادت و عبوديت خداي سبحان و تقويت و تحكيم پيوند با او اصل اساسي هرگونه جامعة بازانديشانه و كنش بازانديشانة انساني به ‌شمار مي‌رود (مصباح، 1378ب، ص422). لذا در اين نگاه كل نظام آفرينش، غايتمند و هدفمند است و اين با نفي فرجام‌گرايي كه يكي از مباني نظريه ساخت‌يابي است، سازگاري ندارد.
    2-3. مباني انسان‌شناختي
    روش‌شناس در بررسي مباني انسان‌شناختي نظريه‌ها بايد بررسي كند كه نظريه‌پرداز اجتماعي انسان را چگونه تعريف مي‌كند و براي او چه سرشت و طبيعتي قايل است.
    بازانديش بودن انسان: گيدنز نزديك به نظر ماركس در مورد طبيعت انساني (حيوان ابزارساز)، مي‌پذيرد كه انسان در تبادل با طبيعت جهان مادي را دستكاري مي‌كند تا به‌ بقاي خود در آن ادامه دهد. با اين حال، نظر مامفورد و فرانكل را در اين باب به‌ حقيقت نزديك‌تر مي‌داند كه بر اساس آن انسان حيوان تصميم‌گيرنده و بازانديش است (كسل، 1383، ص294)؛ «آنچه بيش از هر چيز مميز انسان از حيوان است، توانايي او در برنامه‌ريزي تأملي [بازانديشانه] محيط خود، و بدين‌وسيله نظارت بر جايگاه خويش در آن است» (همان، ص144). بازانديشي «ويژگي معرف هرگونه كنش انساني است. به‌‌طور هميشگي همة انسان‌ها با زمينه‌هاي كنش خود به‌عنوان عنصر لازم عملكردشان در تماس‌ هستند» (گيدنز، 1996، ص36). اين امر مستلزم مجموعة عناصري در متن و زمينة نهادي وسيع‌تري است كه كنش در آن انجام مي‌شود (كسل، 1383، ص191) و شناخت آنها جزو بايسته‌هاي كنش است و كنش بدون آن امكان ندارد.
    نكتة مهم اينكه گيدنز اساس بازانديشي را عامليت، و اساس عامليت را قدرت (همان، ص136)، عقلانيت و آگاهي مي‌داند (پيرسون، 1384، ص138). لذا اين‌گونه بازانديشي‌ هميشه از ويژگي‌هاي آگاهي گفتماني و عملي برخوردارند (گيدنز، 1391، ص59). منظور گيدنز از آگاهي و عقلانيت، توسعة زندگي روزمره است كه موجب احساس امنيت در عاملان مي‌شود (ريتزر و داگلاس، 1390، ص577). متزلزل شدن خويشتن و حتي بدن انسان، نتيجة اين فرايند بازانديشانة مداوم انسان است (گيدنز، 1391، ص56 و 114). پس بازانديشي را بايد اساس انسانيت قرار داد.
    ارزيابي: بر اساس حكمت متعاليه هرچند بازانديشي يكي از ويژگي‌هاي انسان است و به‌ همين دليل كسي كه بازانديشي در زندگي نداشته باشد مغبون و ملعون شناخته شده است: «مَنِ اسْتَوي يوْماهُ فَهُوَ مَغْبُونٌ وََمْن كانَ آخِرُ يوْمَيهِ شَرَّهُما فَهُوَ مَلْعوُنٌ» (مجلسي، 1362، ج 78، ص327؛ صدوق، 1376، ص667)، اين نوع بازانديشي، بازانديشي استعلايي است كه پيامد آن نه‌ عدم قطعيت همه‌جانبه، بلكه اتصال به ‌هستي مطلق و دريافت شهودي اوست كه بازانديشي در خود، اساس آن را تشكيل مي‌دهد: «مَنْ‏ عَرَفَ‏ نَفْسَهُ‏ عَرَفَ‏ رَبَّهُ‏» (ليثي واسطي، 1376، ص430). بازانديشي استعلايي حكمت متعاليه نه ‌براي ناديده گرفتن و انكار گذشته و آينده بلكه ساختن آينده بر مبناي گذشته است؛ زيرا اين بازانديشي استعلايي بايد ذيل ساير مباني حكمت متعاليه از جمله هستي‌شناسي توحيدي (مصباح، 1378الف، ص388) و غايتمندي و هدفمندي كل نظام آفرينش (هود: 123؛ شوري: 53) صورت پذيرد. پس بازانديشي به اين معنا هيچ‌گاه به نفي و طرد گذشته نخواهد انجاميد.
    حقيقت اين است كه برداشت مادي و سكولاريستي گيدنز از واقعيت و تقليل ابعاد انسان به ‌بعد صرفاً مادي و رواني او مانع درك درست او از انسان مي‌شود. بدون پذيرش اصل فطرت و گرايش‌هاي فطري در انسان نمي‌توان به ‌درك صحيح و جامع دربارة عامليت و ساختار نايل شد. اساساً انسان موجودي چند‌بعدي است كه علي‌رغم تنوعات مادي و معنوي، هويتي واحد، ثابت، مشترك و تغييرناپذير دارد و از آن به ‌فطرت تعبير مي‌شود (جوادي‌ آملي، 1379، ص26). اين فطرت در طول زمان در انسان ثابت مي‌ماند و هرگونه بازانديشي انسان بايد در ارتباط با اين عنصر ثابت و لايتغير او صورت بگيرد.
    انسان گيدنز از چنان ضعف نفساني‌اي رنج مي‌برد كه بازانديشي حتي ماهيت او را همانند خانة عنكبوت متزلزل مي‌كند. انسان گيدنز چنان از ضعف شناختاري در تعب است كه حتي ماهيت و هويت «خويش» را بايد در فرايند عاطفي‌‌ـ‌ شناختاري از طريق تعامل با ديگران در محيط تعامل روزانه و بازانديشانه درك و فهم كند. به همين دليل، گيدنز از علم حضوري به‌ خويشتن و نداي خويشتن (فطرت) هيچ سخني به‌ ميان نمي‌آورد. اگر هم انسان گيدنز از عقلانيت برخوردار است، عقلانيت او همان عقلانيتي است كه در راستاي سروسامان دادن به‌ زندگي روزمره به‌ كار گرفته مي‌شود.
    3-3. مباني معرفت‌شناختي
    قواعد جديد روش جامعه‌شناختي گيدنز كه حدود صد سال پس از قواعد روش دوركيم نوشته شده است، آغازي مناسب براي بررسي مباني معرفت‌شناختي نظرية ساخت‌يابي است. گيدنز موضوع جامعه‌شناسي را «توليد و بازتوليد جامعه» در نظر مي‌گيرد (گيدنز، 1993، ص168).
    موضوع جامعه‌شناسي جهاني ابژة عيني نيست، بلكه جهاني ساخته‌شده و توليدشده به ‌وسيلة عملكرد ماهرانة سوژه‌هاي فعال است. توليد و بازتوليد جامعه يك سازة انساني است. بشر همواره با تغيير دادن جهان تاريخ را مي‌سازد و هميشه در تاريخ زندگي مي‌كند (همان)؛ اما بايد به‌ ياد داشت كه اين امر بدين ‌معنا نيست كه عاملان اجتماعي آگاهي كامل از چيستي و چگونگي به‌كارگيري اين «مهارت‌ها» دارند و اشكال زندگي اجتماعي، نتايج قصدشدة كنش‌هاي انساني است (كوزر و روزنبرگ، 1378، ص248-247).
    از اين قاعده به‌دست مي‌آيد كه گيدنز در برابر رويكرد پوزيتويستي، رويكرد تفسيري‌ـ ‌ساختي را مي‌پذيرد كه بر اساس آن موضوع جامعه‌شناسي، جهان اجتماعي به ‌مثابه سازة اجتماعي عاملان فعال اجتماعي است. پوزيتويست‌ها واقعيت‌ اجتماعي را موضوع جامعه‌شناسي مي‌دانند؛ واقعيتي كه در مقام هستي‌شناسي داراي عينيت است (دوركيم، 1383، ص40). البته وي از طرفي با توجه به ‌اينكه توليد و بازتوليد جامعه را نتيجه كنش قصدشده عاملان انساني نمي‌داند، از رويكرد تفسيري به ‌روايت شوتس و كنش متقابل نمادين نيز جدا مي‌شود.
    ارزيابي: از منظر حكمت متعاليه «كنش انساني موضوع مشترك علوم انساني است. علوم انساني دربارة كنش‌هاي انساني، آثار و پيامدهاي آن بحث مي‌كنند» (پارسانيا، 1391، ص24). از اين جهت في‌الجمله ميان حكمت متعاليه و نظرية ساخت‌يابي توافق وجود دارد، اما تفاوت دربارة‌ تعريف كنش، ويژگي‌ها و پيامدهاي آن است. نظرية ساخت‌يابي به ‌دليل تقليل‌گرايي در مباني معرفتي، كنش را صرفاً در ارتباط با زندگي روزمره و اهداف و پيامدهاي سكولاريستي در نظر مي‌گيرد؛ درحالي‌كه طبق حكمت متعاليه معناداري و هدفمندي و پيامدهاي اخروي كنش از مسائل مهمي هستند كه در باب كنش نمي‌توان آنها را ناديده گرفت. لذا آگاهي و وابسته بودن كنش انسان به‌ معرفت، آگاهي، اراده و عزم (همان، ص30)، هدفمندي و معناداري كنش (همان، ص25) از جمله ويژگي‌هاي اساسي كنش انسان به ‌شمار مي‌روند.
    نكتة مهم ديگر، دربارة ‌پيامدهاي كنش انساني است. بر اساس حكمت متعاليه، پيامدهاي كنش به ‌ارادي و غيرارادي، دنيوي و اخروي و نيز جمعي و فردي تقسيم‌پذيرند (همان، ص27-28)؛ در‌حالي‌كه مباني گيدنز اجازة هيچ ‌فرضي را دربارة پيامدهاي اخروي كنش به او نمي‌دهد.
    تفاوت جامعه‌شناسي و علوم طبيعي: گيدنز، برخلاف جامعه‌شناسي ارتدكس كه با الگوي پوزيتويستي از علوم طبيعي كار مي‌كند، رويكردي پساپوزيتويستي در اين باب در پيش مي‌گيرد. گيدنز هرمنوتيك مضاعف در علوم اجتماعي را شاخص اصلي تمايز ميان هر دو علم مي‌داند كه بر اساس آن، علوم اجتماعي رابطة دوسويه با موضوع خود دارند. پس هرمنوتيك مضاعف عامل اساسي تفاوت ميان علوم اجتماعي و طبيعي است (تاكر، 1998، ص59). هرمنوتيك مضاعف بيانگر اين است كه جامعه‌شناسي جهان اجتماعي را بررسي مي‌كند كه در چارچوب معناييِ خود كنشگران اجتماعي شكل مي‌گيرد. مفاهيم جامعه‌شناختي‌اي كه از زندگي اجتماعي گرفته مي‌شوند، به ‌كمك طرح‌هاي بالقوه علوم اجتماعي جرح و تعديل مي‌شوند و دوباره به‌ زندگي اجتماعي بازمي‌گردند و با به‌كارگيري كنشگران اجتماعي، جزء جدايي‌ناپذير زندگي آنها شده، به ‌آن شكل مي‌دهند (گيدنز، 1993، ص170).
    عدم قانونمندي و تعميم در علوم اجتماعي با توجه به‌ خصلت تاريخي واقعيت‌هاي اجتماعي در علوم اجتماعي (گيدنز، 1983، ص257) و فهم رابطه بين انگيزه‌ها و كردار مردم (ابراين، 1384، ص18-17) از ديگر فرق‌هايي است كه گيدنز ميان دو علم مطرح مي‌كند.
    ارزيابي: واقعيت اين است كه تقسيم عقل به ‌عقل نظري و عملي بيانگر تفاوت ژرف ميان علوم طبيعي و انساني است. بر اساس اين تقسيم، علوم طبيعي جزو علوم نظري به شمار مي‌آيند كه موضوعات آنها مستقل از اراده و آگاهي انسان وجود دارند. علوم انساني جزو علوم عملي به ‌شمار مي‌روند كه موضوعات آنها بر مدار اراده و آگاهي انسان شكل مي‌گيرد (پارسانيا، 1391، ص34).
    لذا اصل تفاوت‌گذاري ميان علوم اجتماعي و طبيعي وجه اشتراك هر دو رويكرد است. با اين حال به‌ نظر مي‌رسد كه رويكرد حكمت متعاليه، نگاهي دقيق‌تر به ‌قضيه دارد. با تفاوت‌گذاري ميان دو علم بر اساس تقسيم عقل نظري و عملي، هم مي‌توان از قانونمندي در علوم اجتماعي سخن به‌ ميان آورد و هم بعد انتقادي، ارزشي و هنجاري علوم اجتماعي محفوظ مي‌ماند؛ زيرا زنجير عقل عملي به ‌دست عقل نظري است. ضمن آنكه در نگاه حكمت متعاليه، مفاهيم اصلي نظريات اجتماعي از مفاهيم عامه نيستند؛ بلكه هويت معنايي دارند و برخاسته از عقلانيتي هستند كه در رأس عالم نشسته است. جامعه‌شناسي مبتني بر حكمت متعاليه، مرز ميان تقسيم سه‌گانه (تبيين، تفسير و انتقاد) را مي‌شكند و هم‌زمان از ويژگي‌هاي آنها برخوردار است. در اين رويكرد، چون با تفكيك عقل عملي و نظري، علوم اجتماعي از علوم طبيعي متمايز مي‌شوند، لذا مي‌توان گفت علوم انساني مبتني بر عقل عملي، علوم انساني پوزيتويستي نيستند. ازآنجاكه منابع شناخت در اين رويكرد منحصر به حس و تجربه نيستند، علوم انساني مبتني بر آن نيز به‌ محدوديت‌هاي علوم اجتماعي تفهمي گرفتار نمي‌شوند. همچنين ازآنجاكه عقل عملي با تكيه بر عقل نظري بايسته‌ها و احكام ارزشي را صادر مي‌كند و انتقاد آن نيز مبتني بر عقل عملي است، اين رويكرد محدوديت‌هاي جامعه‌شناسي انتقادي را نيز ندارد (همان، ص91). لذا تبيين، تفسير و انتقاد مبتني بر حكمت متعاليه، معياري دارد كه براي همگان پذيرفتني باشد.
    منبع معرفت و رابطة معرفت علمي با معرفت عامه: از نظر گيدنز زندگي اجتماعي هم منبع دانش جامعه‌شناسي است و هم موضوع تحقيق جامعه‌شناسي ناشي از آن است. لذا پژوهشگر جامعه‌شناسي نمي‌تواند زندگي اجتماعي را پديده‌اي مستقل، عيني و قابل مشاهده جدا از آن‌ دو خصوصيت در نظر بگيرد. از اين جهت هيچ تفاوتي ميان موقعيت پژوهشگر جامعه‌شناسي و افراد عادي وجود ندارد. «شناخت متقابل» اجتماعي طرح‌هاي تفسيري ارائه مي‌دهد كه هم جامعه‌شناسان و هم افراد عادي بايد از آن براي درك و فهم فعاليت‌هاي اجتماعي استفاده كنند، تا به‌ شناخت جهان اجتماعي دست‌ يابند (گيدنز، 1993، ص169). قواعد زندگي عادي از قبيل قواعد گفت‌وگو و انتظارات فردي، اجزاي سازندة جامعه‌شناسي روزمره‌اند. معرفت جامعه‌شناختي ريشه در تعامل و كنش‌هايي دارد كه مردم در زندگي روزانه‌شان بروز مي‌دهند (ابراين، 1384، ص29-28).
    ارزيابي: بر اساس مباني حكمت متعاليه موضوع علوم انساني، كنش معنادار انساني است و معاني و انگيزه‌هاي كنش، غيرمحسوس‌اند. لذا در اين علوم، با آنكه معرفت حسي مي‌تواند نقش ايفا كند، معرفت‌هاي عقلي و وحياني نقشي اساسي‌تر دارند. در اين علوم، عقلانيت آدمي معاني، انگيزه‌ها و پيامدهاي كنش را شناسايي مي‌كند و در معرض داوري ارزشي و هنجاري قرار مي‌دهد و علاوه بر عقلانيت تجربي، از عقلانيت انتقادي نيز استفاده مي‌كند (پارسانيا، 1391، ص48).
    در حكمت متعاليه، وحي الهي و شهودهاي رحماني اولياي الهي، در كانون شناخت علمي قرار دارند. شناخت عقلي نيز به‌‌منزلة شناخت علمي عام بشري به‌ رسميت شناخته مي‌شود. دانش حسي نيز در پرتو شناخت عقلي مورد تأييد قرار مي‌گيرد. اين در حالي است كه منابع معرفتي جامعه‌شناسي گيدنز از عقلانيت ابزاري و تجربي و شناخت عمومي و معرفت روزمره فراتر نمي‌روند. نگاهي كوتاه به‌ ارزش معرفت عامه، بي‌كفايتي نظر گيدنز را روشن مي‌كند.
    شناخت عمومي همان شناخت مشترك اجتماعي است. در صورتي كه جامعه به ‌بلوغ عقلي و علمي نرسيده باشد، شناخت عمومي در محدودة خيال و وهم باقي مي‌ماند. در اين صورت دريافت‌هاي حسي و تجربي و عقل ابزاري نيز در حاشية صور اجتماعي خيال و وهم تفسير و تبيين مي‌شوند (همان، ص220). پس «شناخت عمومي، شناختي است كه يا ذهني نيست يا اگر هم ذهني باشد، فهمي است» (همان، ص193). شناخت‌هاي غيرعلمي، حاصل تأملات بشري براي يافتن حقيقت نيستند، بلكه بخشي از تلاش‌هاي ذهني بشر براي ساختن زندگي دنيوي‌اند و به ‌همين جهت نمي‌توان آنها را علمي ناميد (همان، ص202). لذا قرآن كريم، شناخت عمومي را به‌منزلة منبع مستقل براي معرفت علمي به ‌رسميت نمي‌شناسد. قرآن اين شناخت را تا وقتي معتبر مي‌داند كه بر مدار وحي و عقل شكل گرفته باشد (بقره: 170).
    در نهايت، نگارنده معتقد است كه با پيگيري قضيه از راه تركيب صور نفساني، تكامل آن و نشئه‌هايي كه نفس پس از صورت نفس انساني ممكن است به ‌خود بگيرد، شايد بتوان راه‌حلي مناسب‌تر براي مسئلة مزبور ارائه داد. با توجه به ‌تركيب حقيقي بودن صور نفساني، شايد بتوان گفت كه نتيجة اين تبيين، «دوگانگي» ساختار است نه دوسويگي، آن‌گونه كه گيدنز مي‌گويد.
    نتيجه‌گيري
    از مباحث طرح‌شده روشن شد كه گيدنز در برابر موضع افراطي يا تفريطي سه نسل از نظريه‌پردازان پيش از خود در باب رابطة عامليت و ساختار، نظرية ساخت‌يابي را به‌ مثابه راه‌حل كفايتمند در اين زمينه ارائه مي‌دهد؛ نظريه‌اي كه بر اساس آن، عامليت و ساختار جدا از هم نيستند، بلكه دوسويه‌هايي هستند كه با هم رابطة ديالكتيكي دارند. از توصيف همدلانه اين نظريه به‌دست آمد كه عامليت، ساختار و دوسويگي ساختار، سه ركن اساسي نظرية ساخت‌يابي‌اند. در نظرگرفتن قدرت به‌منزلة اساس عامليت و تعريف ساختار به‌ قواعد و منابع، دوسويگي ساختار را نزد گيدنز تبيين مي‌كند.
    بر اساس روش‌شناسي مبتني بر ‌توصيف همدلانة فوق‌الذكر به‌دست آمد كه مباني معرفتي اين نظريه و كاستي‌هاي آن از منظر حكمت متعاليه عبارت‌اند از:
    مباني هستي‌شناختي: اتخاذ رهيافت تفسيري‌ ‌ـ ‌ساختي در باب واقعيت، نگاه سكولاريستي به ‌عالم، رد كاركردگرايي، تكامل‌گرايي و طبيعت‌گرايي در باب واقعيت، تأكيد بر دووجهي ‌بودن ساختار، رد دوگانگي جبر و اختيار و عين‌گرايي و ذهن‌گرايي، و اتخاذ موضع ديالكتيكي در باب واقعيت عاملان و ساختارها. 
    از منظر حكمت متعاليه نقطة قوت نظرية ساخت‌يابي همان دووجهي ‌بودن ساختار و گذر از جبرگرايي و اراده‌گرايي افراطي و تفريطي در جامعه‌شناسي متعارف است؛ اما مشكل عمدة نظريه مزبور از جهت هستي‌شناختي، همان نگاه سكولاريستي در باب واقعيت است كه منجر به ‌نوعي تقليل‌گرايي ماده‌گرايانه مي‌شود كه از ديد اين پارادايم پذيرفتني نيست. بدون پذيرش هستي‌شناسي توحيدي و نفس‌الامري و پرهيز از هرگونه رويكرد تقليل‌گرايانه سكولاريستي و نسبي‌گرايي در باب واقعيت، مسئلة رابطة عامليت و ساختار نمي‌تواند راه‌حل اساسي خود را به‌دست آورد.
    مباني انسان‌شناختي: مبتني بر موضع هستي‌شناسانة فوق، در نظر گرفتن قدرت، عقلانيت مدرن، آگاهي، بازانديشي، اتخاذ موضعي ميان جبر و اختيار و توجه صرف به‌ امور جسماني و رواني انسان از جمله مباني‌ انسان‌شناختي گيدنز هستند. تقليل‌گرايي امور انساني به ‌ابعاد جسماني و رواني و برجسته ‌كردن نيازهاي جسماني، از مهم‌ترين نقيصه‌هاي نظرية ساخت‌يابي در باب انسان از منظر حكمت متعاليه است. طبق اين رويكرد انسان موجودي چند‌بعدي است كه ابعاد روحي او مهم‌تر از ابعاد جسماني اويند.
    مباني معرفت‌شناختي: پذيرش رويكرد تفسيري ‌ـ ‌ساختي در باب معرفت انساني، تفاوت ماهوي قايل‌ شدن ميان موضوع علوم طبيعي و اجتماعي، تبعيت دومي از هرمنوتيك مضاعف، رد قوانين ثابت اجتماعي، و در نظر داشتن آگاهي روزمره به‌منزلة تنها منبع معرفت از جمله مباني معرفت‌شناختي ساخت‌يابي‌اند. حكمت متعاليه در باب معرفت‌شناسي به‌ صورت موجبة ‌جزئيه، از جمله در باب جدايي علوم اجتماعي از طبيعي، موضع‌ معرفت‌شناختي مزبور را مي‌پذيرد. بر اساس حكمت متعاليه منابع اصلي معرفت وحي، شهود، عقل و حس‌اند و معرفت‌هاي روزمره تا زماني كه به ‌واسطة منابع مذكور تأييد نشوند، اعتباري ندارند. 
     

    References: 
    • ابراين، مارتين، 1384، «جامعه‌شناسي آنتوني گيدنز» در پيرسون، كريستوفر، معناي مدرنيت گفت‌وگو با آنتوني گيدنز، ترجمة علي‌اصغر سعيدي، تهران، كوير.
    • صدوق، 1376، الأمالي، تهران، كتابچى.
    • ابوالحسن تنهايي، حسين، 1389، درآمدي بر مكاتب و نظريه‌هاي جامعه‌شناسي، تهران، بهمن‌برنا.
    • آوتويت، ويليام و تام باتامور، 1392، فرهنگ علوم اجتماعي قرن بيستم، ترجمة حسن چاوشيان، تهران، ني.
    • بليكي، نورمن، 1389، استراتژي‌هاي پژوهش اجتماعي، ترجمة ‌هاشم آقابيگ‌پوري، تهران، جامعه‌شناسان.
    • پارسانيا، حميد، 1391، جهان‌هاي اجتماعي، قم، كتاب فردا.
    • ـــــ ، 1392، «نظريه و فرهنگ» در: بومي‌سازي جامعه‌شناسي: مجموعه مقالات، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني.
    • پيرسون، كريستوفر، 1384، معناي مدرنيت گفت‌وگو با آنتوني گيدنز، ترجمة علي‌اصغر سعيدي، تهران، كوير.
    • جلايي‌پور، محمدرضا، 1384، «آشنايي با آراء و آثار آنتوني گيدنز»، در: آنتوني گيدنز، چشم‌اندازهاي جهاني، تهران، طرح‌نو.
    • جوادي‌ آملي، عبدالله، 1379، تفسير موضوعي قرآن كريم، تنظيم و ويرايش: محمدرضا مصطفي‌پور، قم، اسراء.
    • دوركيم، اميل، 1383، قواعد روش جامعه‌شناسي، ترجمة علي‌محمد كاردان، تهران، دانشگاه تهران.
    • ريتزر، جورج، 1389، مباني نظريه جامعه‌شناختي معاصر و ريشه‌هاي كلاسيك آن، ترجمة شهناز مسمي‌پرست، تهران، ثالث.
    • ريتزر، جورج و جي. گودمن داگلاس، 1390، نظريه‌هاي جامعه‌شناسي مدرن، ترجمة خليل ميرزايي و عباس لطفي‌زاده، تهران، جامعه‌شناسان.
    • ساعي‌ارسي، ايرج، 1390، آنتوني گيدنز جامعه‌شناس زمان‌محور، تهران، دانژه.
    • كرايب، يان، 1389، نظريه‌هاي مدرن در جامعه‌شناسي، ترجمة محبوبه مهاجر، تهران، سروش.
    • كسل، فليپ، 1383، چكيده آثار آنتوني گيدنز، ترجمة حسن قاضيان، چ دوم، تهران، ققنوس.
    • كوزر، لوييس اي. و برنارد روزنبرگ، 1378، نظريه‌هاي بنيادي جامعه‌شناختي، ترجمة فرهنگ ارشاد، تهران، ني.
    • كوهن، ايراجي، 1388، «آنتوني گيدنز»، در: متفكران بزرگ جامعه‌شناسي، ترجمة مهرداد ميردامادي، تهران، نشر مركز.
    • گروهي از نويسندگان، 1390، فلسفه تعليم و تربيت اسلامي، تهران، مدرسه.
    • گيدنز، آنتوني، 1384، مسائل محوري در نظريه اجتماعي؛ كنش، ساختار و تناقض در تحليل اجتماعي، ترجمة محمد رضايي، تهران، سعاد.
    • ـــــ ، 1388، پيامدهاي مدرنيت، ترجمة محسن ثلاثي، تهران، مركز.
    • ـــــ ، 1391، تجدد و تشخص: جامعه و هويت شخصي در عصر جديد، ترجمة ناصر موفقيان، تهران، ني.
    • ليثى واسطى، على‌بن محمد، 1376، عيون‌الحكم و المواعظ، قم، دارالحديث.
    • مجلسي، محمدباقر، 1362، بحارالانوار، تهران، دارالكتب‌الاسلاميه.
    • محمدپور، احمد، 1389، روش در روش: درباره ساخت معرفت در علوم انساني، تهران، جامعه‌شناسان.
    • مصباح، محمدتقي، 1378 الف، آموزش فلسفه، تهران، سازمان تبليغات اسلامي.
    • ـــــ ، 1378ب، جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن، تهران، سازمان تبليغات اسلامي.
    • مطهري، مرتضي، 1380، اصول فلسفه و روش رئاليسم، قم، صدرا.
    • Berman, M, 1983, All that is Solid Melts into Air: The Experience of Modernity, London: Verso.
    • Bernstein, R, J, 1989, “social theory as critique” in David held & john B. Thompson, social theory of modern societies: Anthony Giddens and his critics, Cambridge: Cambridge University press, pp. 19-33.
    • Craib, I, 1992, Anthony Giddens, London, routledge.
    • Giddens, A, 1976, New Rules of Sociological Method: A Positive Critique of Interpretative Sociologies, London, Hutchinson.
    • _____ , 1981, A contemporary critique of historical materialism, v. 1, power, property and the state, London, Macmillan.
    • _____ , 1983, Central problems in social theory, London, Macmillan press LTD.
    • _____ , 1984, The Constitution of Society; Outline of the Theory of Structuration, Cambridge, Polity Press.
    • _____ , 1989, “A reply to my critics”, in David held & john B. Thompson, social theory of modern societies: Anthony Giddens and his critics, Cambridge: Cambridge University press, pp. 249-301.
    • _____ , 1993/ 1976, New Rules of Sociological Method: A Positive Critique of Interpretative Sociologies, Second Edition, Stanford: Stanford University Press.
    • _____ , 1996, The Consequences of Modernity, Cambridge: Polity Press.
    • Held, D, & Thompson, j, 1989, “editors’ introduction”, in David held & john B. Thompson, social theory of modern societies: Anthony Giddens and his critics, Cambridge: Cambridge University press, pp. 1-18.
    • Layder, D, 1998, Modern Social Theory: key debates and new direction, London: UCL press.
    • Marx, K, & Friedrich, E, 2012, The Communist Manifesto: A Modern Edition, London: Verso.
    • Marx, K, 1869, “The eighteenth brumaire of Louis Bonaparte”, in selected works, Moscow: progress publishers.
    • Nelson, & et al, 1998, Marxism and the Interpretation of Culture, University of Illinois Press.
    • Tucker, Kenneth. H, 1998, Anthony Giddens and Modern Social Theory, London: Sage Publication.
    • Turner, Jonathan H, 2003, The Structure of Sociological Theory, United States: Wadsworth.
    • Wagner, Peter, 2001, A History and Theory of the Social Sciences, Nottingham, Trent University.
    شیوه ارجاع به این مقاله: RIS Mendeley BibTeX APA MLA HARVARD VANCOUVER

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    مدقق، محمدداود، حاجی حیدری، حامد.(1394) روش شناسی انتقادی عاملیت و ساختار در اندیشه‌ی گیدنز از منظر حکمت متعالیه. فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 6(3)، 119-140

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    محمدداود مدقق؛ حامد حاجی حیدری."روش شناسی انتقادی عاملیت و ساختار در اندیشه‌ی گیدنز از منظر حکمت متعالیه". فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 6، 3، 1394، 119-140

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    مدقق، محمدداود، حاجی حیدری، حامد.(1394) 'روش شناسی انتقادی عاملیت و ساختار در اندیشه‌ی گیدنز از منظر حکمت متعالیه'، فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 6(3), pp. 119-140

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    مدقق، محمدداود، حاجی حیدری، حامد. روش شناسی انتقادی عاملیت و ساختار در اندیشه‌ی گیدنز از منظر حکمت متعالیه. معرفت فرهنگی اجتماعی، 6, 1394؛ 6(3): 119-140