معرفت فرهنگی اجتماعی، سال ششم، شماره دوم، پیاپی 22، بهار 1394، صفحات 63-78

    نظریه‌ی تلفیقی هابرماس

    نوع مقاله: 
    پژوهشی
    نویسندگان:
    ✍️ ایرج سهرابی / کارشناس ارشد جامعه‌شناسي دانشگاه پيام‌نور / irajsohrabi55@yahoo.com
    مریم اسکافی نوغانی / استاديار جامعه‌شناسي و عضو هيئت علمي دانشگاه آزاد اسلامي گناباد / meskafi@yahoo.com
    چکیده: 
    نظریه‌ی هابرماس بسیار گسترده و چندوجهی است. این نظریه درواقع بازسازی و تکمیل نظریات اندیشمندان کلاسیک و معاصر است. او از جامعه شناسان بسیاری ایده گرفته و در نظریه‌ی خود استفاده کرده است. همچنین رد پای نظریه پردازان، فیلسوفان و روان شناسان پرشماری را می توان در اندیشه  های هابرماس مشاهده کرد. مطالعه‌ی کتاب ها و مقالات فراوان هابرماس و آثاری که درباره‌ی این جامعه شناس مشهور نوشته شده، نشان می دهد که مفاهیم اساسی نظریات وی بر اساس نظریات اندیشمندان کلاسیکی چون ماکس وبر، امیل دورکیم، کارل مارکس و نظریات مکتب فرانکفورت و مکتب انتقادی بنا شده است. در این مقاله به چگونگی استفاده‌ی هابرماس از نظریات دو نظریه پرداز مشهور، یعنی وبر و مارکس، و در نهایت نظریه تلفیقی وی پرداخته ایم.
    Article data in English (انگلیسی)
    Title: 
    The Eclectic Theory of Habermas
    Abstract: 
    The theory of Habermas is all-embracing and multi-dimensional. In fact this theory is a supplementary version to the theories of contemporary classical scholars. He has included the ideas of many sociologists into his theory. Also, the trace of many theoreticians, philosophers, and psychologists are detected in Habermas’ thoughts. A study of Habermas’s books and articles and the works which have written about this famous great sociologist shows that the main concepts of his theories are based on the views of some classical scholars, such as Max Weber, Emil Durrheim, Carle Marks, Frankfurt school and critical School. This paper deals with the way Habermas makes use of Weber and Marks’s theories and finally it sheds light on his integrative theory.  
    References: 
    متن کامل مقاله: 


    مقدمه
    پيش از ورود به بحث نظريات هابرماس، نخست پرسش‌هايي را که به ذهن هابرماس خطور کرده است و در انديشة خود در پي پاسخ‌گويي به آنها بوده است مطرح مي‌کنيم و سپس به بيان نظريات وي در پاسخ به اين پرسش‌ها مي‌پردازيم.
    1. هابرماس در بازسازي نظرية انتقادي (پرسش‌هاي الف و ب)، عقلانيت و کنش وبر (پرسش ج) و مارکس (پرسش‌هاي د و ه) مي‌خواهد به اين سؤالات پاسخ دهد:
    الف) نظرية اجتماعي چگونه مي‌تواند از عقب‌نشيني به سمتِ ذهني‌گرايي نظريه‌پردازان انتقادي اوليه اجتناب كند؟
    ب) نظرية اجتماعي چگونه مي‌تواند نظريه‌اي را ايجاد كند كه نيروهاي توليد مادي و سازمان سياسي را با نيروهاي ميان ذهني در بين افراد آگاه و متفكر به نحوي آشتي دهد؟
    ج) نظرية اجتماعي چگونه مي‌تواند با تحليل تاريخي ماكس وبر از عقلانيت به شيوه‌اي روبه‌رو شود كه اهداف رهايي‌بخش ماركس را در كانون نظريه حفظ كند؟
    د) نظرية اجتماعي چگونه مي‌تواند ايده‌هايي ايجاد كند كه طرح رهايي‌بخش كارل ماركس را زنده نگاه دارند؟
    هـ) اين نظريه چگونه مي‌تواند همزمان نارساييِ تجربيِ پيش‌بيني‌هاي او براي جوامع سرمايه‌داري پيشرفته را نشان دهد؟
    سرچشمه نظريات هابرماس از نقد او از علم و طبقه‌بندي علوم آغاز مي‌شود. هابرماس در منطق علوم اجتماعي و دانش و منفعت انساني در تلاش براي ايجاد چارچوبي براي نظرية انتقادي، نظام‌هاي دانش را تحليل مي‌كند. درواقع مي‌توان گفت هابرماس با استفاده از نقد، معرفت را به کنش ارتباط مي‌دهد و مفهوم تعامل را به آن افزوده است. «هابرماس در واقع قصد دارد با تأکيد بر علايق رهايي‌بخش معطوف به شناخت با دو سنتي که مي‌توان آنها را سنت خردستيزي رمانتيک و علم‌گرايي پوزيتيويستي ناميد، مقابله کند» (اباذري، 1375، ص56). هابرماس با افزودن مقولة تعامل بر آن شد که نشان دهد مارکس به دليل توجه يک‌سويه به مقولة «روابط توليدي» نتوانسته است اهميت سلطه را در اين عرصه درک کند. ازآنجا‌که حيطة تعامل بر اساس زبان و نماد برساخته مي‌شود، نقد سلطه از ديد هابرماس به طور عمده عبارت است از نقد ارتباط مخدوش و فقدان خودآگاهي و نقش رسانه‌هاي محرک يا زر و زور در جامعه‌پذيري (همان، ص57). بدين‌ترتيب مقاله به 3 بخش تقسيم شده است: 
    1. بازسازي نظرية ماركس، 2. بازسازي نظرية وبر، 3. نقد ديدگاه‌هاي برماس.
    1. بازسازي نظرية مارکس
    در غرب امروز سه تفسير متفاوت از مارکس وجود دارد:
    اول) جريان مارکسيسم ارتدوکس و ضدفلسفي که ماترياليسم تاريخي را همچنان در صورت ظاهري مي‌پذيرد؛
    دوم) جريان مارکسيستي نو‌ارتدوکسي يا علمي فرانسوي که جريان مزبور تا حد بسياري در آن حل شده است؛
    سوم) جرياني كه گاه انسان‌گرايانه خوانده مي‌شود؛ زيرا نظرات مارکس را در قالب سنت آلماني خود او و بيشتر به لحاظ فلسفي و از طريق رسوبات نظرات هگل و به شيوه‌اي که به ايده‌ها در تاريخ نقشي به‌مراتب مهم‌تر مي‌دهد، تعبير مي‌کند (پيوزي، 1379، ص29).
    بازسازي نظرية مارکس توسط هابرماس آشکارا به جريان سوم تعلق دارد. او دو گونة ديگر را عمل‌گرا مي‌داند؛ چون آنها به تاريخي پوزيتيويستي يا يک نظرية اقتصادي پوزيتيويستي و يا هر دو متکي‌اند. مارکسيسم هابرماس، محتاط، آزمايشي و خودانتقادي است (همان). بازسازي هابرماس تا آن حد که به واقعيت‌هاي سرمايه‌داري پيشرفته معاصر مي‌پردازد، به دو بنيان مارکسيسم ارتدوکس و علمي، يعني نظرية ارزش کار و به همراه آن، مفهوم طبقه توجهي ندارد. هابرماس به دو عنصر اساسي در بازسازي ماترياليسم تاريخي مارکس اشاره دارد. وي مي‌خواهد ساختار بين‌الاذهاني و غايت‌گراي بازآفريني اجتماعي را در يک چشم‌انداز طولاني تاريخي قرار دهد و به ‌وسيلة آن کاهش‌گرايي اقتصادي مارکس را تصحيح کند. نمي‌توان تاريخ جامعة بشري را به نحوي تنگ‌نظرانه در يک پيشرفت جبري اقتصادي محصور دانست که شامل پنج مرحلة شيوة توليد متفاوت: شکارگري-گردآوري غذا، شيوه توليد آسيايي، شيوة توليد فئودالي، شيوة سرمايه‌داري و سپس شيوة کمونيستي يا پساسرمايه‌داري مي‌شود. اين زمينة مناسبي براي نظرية اجتماعي انتقادي خود مارکس نيست؛ زيرا اين امر به معناي معطوف کردن تبيين به گذشته، از خارج سرمايه‌داري است که مي‌كوشيم آن را نه به شيوه‌اي غلط به عنوان يک پديده خاص و به لحاظ تاريخي گذرا درک کنيم (همان، ص31). عنصر دوم، تعريف مجدد نيروهاي توليد است که عبارت‌اند از تکنولوژي و دانش ابزاري به لحاظ تکنولوژي سودمند. در اينجا بازسازي هابرماس از نظرات مارکس تلاشي است در جهت تثبيت اهميت حياتي دانش در تاريخ و گنجاندن نظريه‌اي در باب فرهنگ در ميراث مارکسيستي که به نحوي پوزيتيويستي در حد فرايندهاي اقتصادي تنزل نيافته باشد (همان). هابرماس مارکسيست ارتدوکس را از باور خام سدة 19 به نيروي محض قدرت في‌نفسه ابزار توليد به‌مثابه نيرويي مستقل در توسعه انساني تصفيه مي‌کند. شناختي روشن از نيروهاي توليد، يعني رشد درونزاي دانش انساني. از اينجا بود که هابرماس براي اين بازسازي به عقلانيت وبر متوسل شد.
    2. بازسازي نظرية وبر
    1-2. بازسازي مفهوم عقلانيت وبر
    نظريه کنش ارتباطي هابرماس، در واقع بازسازي مفهوم عقلانيت و کنش وبر است که در آن كوشيده است اشکالات آن را برطرف کند و با اضافه و حذف کردن برخي موارد، آن را به نظريه‌اي غني تحت عنوان نظرية کنش ارتباطي تبديل كند. هابرماس در کتاب خرد و عقلاني شدن خود با مباحثي دشوار و ارزنده نشان مي‌دهد که «عقلانيت ارتباطي» همان معيار هنجاري نهفته‌اي است که در وراي نظر وبر به هنگام محکوم کردن ظاهراً خونسردانه و در عين حال، پرشور و مأيوسانه «قفس آهنين» سرمايه‌داري جديد قرار دارد (پيوزي، 1378، ص33). 
    به نظر هابرماس، وبر با معنا به عنوان مفهوم بنيادي نظرية کنش آغاز مي‌کند. بنابراين رفتار انساني را در جايي کنش مي‌بيند که در ذهن کنشگر معنا دارد. بنابراين همان‌طور که در مفهوم تفهم وبر نيز مشاهده مي‌شود، مشخص است که وبر در اينجا صحبتي از رسانة زبان نمي‌کند و بيشتر به نيت و عقيدة فاعل توجه دارد؛ يعني او از همين ابتدا از کنش ارتباطي جدا مي‌شود. با توجه به اينکه مفهوم مورد توجه هابرماس، گفت‌وگو و کنش زباني است، به‌صراحت مشخص است که اين نوع کنش بين دو فاعل صورت مي‌گيرد و گفت‌و‌گو براي حصول به تفاهم و توافق است؛ در‌حالي‌که در نظريه کنش وبر، فعاليت يک فاعل يا کنشگر به‌تنهايي مطالعه مي‌شود، نه به صورت يک ارتباط زباني دوطرفه. پس در تقسيم‌بندي کنش، وبر از کنش غايتمند آغاز مي‌کند و به «معناي ذهني»، يعني همان قصد و نيت، که ممکن است فايده‌گرايانه، ارزش‌گرايانه و يا عاطفي باشد، مي‌رسد. بنابراين با توجه به اين نيات، کنش ارتباطي در مدل وبر جايي ندارد. البته وبر در بحث از کنش اجتماعي، اشاراتي به کنشگر ديگر نيز دارد، ولي نه به آن معنايي که هابرماس مي‌گويد؛ به اين معنا که او مي‌کوشد انواع کنش خود را با ويژگي‌هاي مختلف مدل‌بندي کند تا به نظرية کنش برسد. يکي از اين خصوصيات، در نظر گرفتن رفتار کنشگر يا فاعل ديگر است و ديگر سمت‌گيري‌هاي متقابل از جانب کنشگران ديگر. او در کتاب اقتصاد و جامعة خود، کنش اجتماعي را کنشي تعريف مي‌کند که به سوي فرد ديگري جهت‌گيري شده باشد و از سوي ديگر رفتار ديگران نيز بايد مد‌نظر کنشگر قرار بگيرد. از اين جهت از مفهوم «انواع مناسبات بازنگرانه و انعکاس در سمت‌گيري‌هاي کنش» (هابرماس، 1384، ج 1، ص134) استفاده مي‌کند که به صورت شکل شمارة 1 همراه با بازسازي هابرماس طراحي شده است. وي در توضيح سنخ‌بندي رسمي کنش خود، از کنش غايتمند عقلاني آغاز مي‌کند و چنين بيان مي‌دارد:
    کنش اجتماعي، مثل هر کنش ديگري به ترتيب زير معين مي‌شود:
    1. به صورت غايتمند عقلاني از طريق انتظارات در مورد رفتار ابژه در جهان بيرون و در مورد ساير مردم که اين انتظارات را به عنوان «شرايط» يا به عنوان «وسايلي» براي هدف‌هاي خود به کار مي‌برند. اهدافي که بر مبناي معيار موفقيت سنجش مي‌شوند و به صورت عقلاني پيگيري مي‌گردند؛
    2. کنش ارزشي از طريق باور خودآگاه به ارزشمند بودن شيوه‌هاي معيني از رفتار بدون هر شرط و صرفاً به خاطر ارزش في‌نفسه و ذاتي آنها، مستقل از هر انتظار موفقيت؛
    3. کنش عاطفي و به‌ويژه احساسي از طريق عرضة تأثرات و حالت‌هاي احساسي؛
    4. کنش سنتي از طريق عادت به کردارهاي داراي سابقة طولاني (همان، ص385).
    وبر در واقع نظرية کنش خود را تا اينجا براساس اصل اول جامعه‌شناسي نظري، يعني اصل «راه‌ها و اهداف» طرح‌ريزي مي‌کند که در هر کنش، کنشگران از طريق شيوه‌ها و را‌ه‌هاي خاص به اهداف تعيين شده راه مي‌يابند؛ در‌حالي‌که هابرماس با استفاده از نظرية شلوخر، اين سنخ‌بندي را به صورت شكل شمارة 1 بازسازي کرده است. يک کنشگر هنگامي به شيوة غايتمند عقلاني عمل کرده است که اهداف را از افق ارزش‌هايي که به‌روشني تجزيه و تحليل شده است برگزيند و وسايل مناسب را با ملاحظه به نتايج براي نيل به آنها به ‌کار گيرد (همان).
    شکل 1. بازسازي نظرية کنش وبر

    در واقع هابرماس علاوه بر راه‌ها و اهداف، دو مقوله ارزش‌ها و پيامدها را نيز در هر نوع کنش لحاظ مي‌کند. او در اين زمينه معتقد است دامنه عمل کنشگر در تقسيم‌بندي و تعريف کنش وبر، تنگ‌تر و تنگ‌تر مي‌شود و بنابراين معناي ذهني مورد نظر وي از بين مي‌رود و در نتيجه، ديگر خبري از کنش عقلاني نيست؛ زيرا به‌ترتيب از کنش عقلاني که حرکت کنيم به کنش سنتي مي‌رسيم که در آن معناي ذهني خاصي در نظر کنشگر وجود ندارد. جدول بازسازي‌شده سنخ‌بندي رسمي کنش، به‌خوبي با علامت مثبت و منفي حضور و عدم حضور هر يک از موارد چهارگانه را در هر کنش به‌ترتيب نشان مي‌دهد. حتي مي‌بينيم که در کنش سنتي، هدف نيز وجود ندارد. در واقع مي‌توان چنين نتيجه گرفت که وبر ارزش چنداني براي کنش ارزشي يا اخلاقي قايل نيست و همه چيز را در عقلانيت ابزاري خلاصه کرده است.
    در بخش مناسبات غيررسمي، وبر به وجوه ديگر عقلانيت کنش و در رابطة اجتماعي با فرد يا کنشگر ديگر اشاره مي‌کند. وي دربارة اينکه يک رابطة اجتماعي متکي به موقعيت منافع است، يا توافق‌هاي هنجاري نيز لازم است، جدول مربوط به سنخ‌بندي بديل کنش را در شکل 1 ارائه داده است. هابرماس به اين دسته‌بندي نيز ايراد وارد مي‌کند و معتقد است کنش‌هاي متقابل اجتماعي مبتني بر موقعيت منافع تا مکمل بودن منافع، فقط به صورت رسم و عادت، که به صورت تدريجي پذيرفته شده، ظاهر نمي‌شود؛ بلکه بسياري از رفتارهاي عقلاني را نيز مي‌تواند در‌بر گيرد. به همين ترتيب تعاملات مبتني بر وفاق هنجاري، فقط به شکل کنش‌هاي مبتني بر سنت و ميثاق نيست. بسياري از هنجارهاي قضايي به تصميم‌سازي عقلاني بر‌مي‌گردد. آنچه در اين مدل بيشتر مورد توجه هابرماس است، اين است که وبر معتقد نيست که توافقات هنجاري از دلِ گفت‌و‌گو و کنش زباني حاصل مي‌شود.
    2-2. بازسازي مفهوم کنش وبر 
    بنابراين هابرماس اين دسته‌بندي وبر را بازسازي كرده است و انواع کنش بازسازي‌شدة خود را چنين تعريف مي‌کند:
    کنش غايتمند عقلاني: کنشگر، با توجه به مقاصد خود، هدفي دارد که وسايلي را براي حصول مي‌طلبد و نتايج قابل پيش‌بيني ديگري را به‌منزلة شرايط ثانوي موفقيت خود در نظر مي‌گيرد. آثار کنش هم شامل نتايج کنش (پيش‌بيني‌شده توسط کنشگر) و هم آثار جانبي کنش (پيش‌بيني‌نشده توسط کنشگر) است. بنابراين:
    کنش ابزاري: وقتي کنش را بر اساس استفاده از قواعد فني کنش در نظر بگيريم و کارآمدي آن را در مجموعه‌اي از شرايط و حوادث پيچيده ارزيابي کنيم، از نوع ابزاري است؛
    کنش راهبردي: وقتي کنش را براساس استفاده از قواعد انتخاب عقلاني در نظر بگيريم و کارآمدي آن را در اثرگذاري بر تصميم‌هاي حريفِ عاقلِ ديگر ارزيابي کنيم، از نوع راهبردي است.
    کنش‌هاي ابزاري مي‌توانند به تعاملات اجتماعي ديگري مانند «عناصر مربوط به وظايف» در يک نقش اجتماعي بپيوندند؛ اما کنش‌هاي راهبردي، به‌خودي‌خود کنش‌هاي اجتماعي هستند. در مقابل اينها هابرماس از کنش ارتباطي سخن مي‌گويد؛
    کنش ارتباطي: وقتي که کنش‌هاي کنشگران نه از طريق محاسبات خودخواهانه موفقيت بلکه از طريق عملِ حصول تفاهم هماهنگ مي‌شود، از نوع ارتباطي است. در اين نوع، کنش‌ها در ابتدا به سمت موفقيت‌هاي فردي جهت‌گيري نمي‌شوند، بلکه اهدافِ فردي کنشگران تحت شرايطي دنبال مي‌شوند که بتوانند نقشه‌هاي کنش خود را بر مبناي تعاريف مشترک از وضعيت هماهنگ کنند. از اين جهت مذاکره دربارة تعاريف وضعيت از عناصر اصلي کار تأويلي است که براي کنش اجتماعي لازم است (هابرماس، 1384، ج 1، ص389-390).
    3-2. کنش ارتباطي هابرماس
    در بازسازي اين نظريه، هابرماس علاوه بر دو نوع سنخ‌بندي رسمي و بديلي که وبر براي کنش شناسايي مي‌کند، وجه سومي را نيز در نظر مي‌گيرد که در آن سمت‌گيري به سوي موفقيت، در مقابل سمت‌گيري به سوي حصولِ تفاهم قرار مي‌گيرد. در واقع هابرماس در بازسازي سنخ‌بندي بديل کنش، نمي‌خواهد فقط کنش‌ها را از دو جنبة راهبردي (تأثير و تأثر متقابل حريفان به شيوه عقلاني غايتمند) و ارتباطي (حصول تفاهم در ميان اعضاء در زيست جهان) بررسي كند؛ بلکه در اين دسته‌بندي، مبناي تمايز در کنش اجتماعي را مطرح مي‌سازد؛ يعني مي‌خواهد بداند کنشگران در اين نوع کنش‌ها، به دنبال موفقيت فردي خود يا حصول تفاهم هستند، که در شرايط مناسب اين دو نوع از نگرش (معطوف به موفقيت يا حصول تفاهم) بايد بر مبناي معرفت شهودي کنشگران قابل تشخيص باشد (همان، ص392).
    1-3-2. انواع کنش ارتباطي هابرماس
    کنش ارتباطي خود به سه نوع هنجاري، نمايشي و گفتاري تقسيم مي‌شود. در بين اين سه دسته، اعمال گفتاري منوط به حضور گوينده و شنونده هستند؛ بنابراين مي‌توانيم دسته‌بندي‌هايي را نيز در نوع عمل گفتاري در نظر بگيريم که مي‌توانند از سه وجه دعوي اعتبار يعني صداقت، درستي و صدق مورد نقد قرار گيرند. اين اعمال گفتاري در‌بر‌دارندة سه دستة توصيفي (شامل جمله‌هاي ساده)، تنظيمي (جمله‌هاي ساده امري يا قصدي) و بازنمودي (جمله‌هاي ساده تجربي به صورت اول شخص) هستند.
    با توجه به نظر سرل (1999)، مقاصد ارتباطي اعمال گفتاري از طريق شناسايي بين اذهاني دعاوي قدرت يا دعاوي اعتبار به دست مي‌آيد و همچنين علاوه بر اين، درستي هنجاري و صداقت ذهني را به‌منزلة دعاوي اعتبار، هم‌تراز دعاوي صدق قرار مي‌دهيم و آنها را نيز برحسب روابط کنشگر- جهان تفسير مي‌کنيم. اين تجديد‌نظر به طبقه‌بندي اعمال گفتاري خاص در ستون دوم به چهار دسته در جدول زير منتهي مي‌شود:
    با امري‌ها گوينده به يک وضعيت مطلوب در جهان عيني ارجاع مي‌دهد، و البته به شکلي که ميل دارد شنونده را به پديدآوردن آن وضعيت وا‌مي‌دارد. امري‌ها را تنها از اين ديدگاه مي‌توان نقد کرد که آيا کنش خواسته‌شده را مي‌توان انجام داد (با شرايط برآورده شدن آن)؟ در هرحال، رد کردن امري‌ها معمولاً به معناي رد کردن دعوي قدرت است؛ اين امتناع متکي بر نقد نيست، بلکه خود يک ابراز اراده است.
    با اعمال گفتاري اظهاري، گوينده به چيزي در جهان عيني ارجاع مي‌دهد به وجهي که مايل است واقعيتي را معرفي کند. انکار چنين گفتاري به معناي آن است که شنونده با دعوي اعتبار که گوينده طرح کرده است، مخالفت دارد.
    با اعمال گفتاري تنظيمي، گوينده به چيزي در دنياي اجتماعي مشترک ارجاع مي‌دهد؛ به نحوي که مايل است رابطه‌اي بين‌شخصي را ايجاد کند که مشروع شمرده مي‌شود. نفي چنين گفتاري به معناي آن است که شنونده با درستي هنجاري دعوي گوينده در مورد کنش خود (يا درستي هنجار زيرين آن) مخالف است.
    با اعمال گفتاري بازنمودي، گوينده به چيزي در جهان عيني ارجاع مي‌دهد؛ و به صورتي که مايل است تجارب خود را براي جمع آشکار کند. انکار چنين گفتاري به اين معناست که شنونده دعوي صداقتي را که گوينده براي دعوي خود طرح کرده است، مورد ترديد قرار دهد (هابرماس، 1384، ج 1، ص437).
    در طبقه‌بندي هابرماس از اعمال گفتاري، سه نوع خالص (محدود) از کنش ارتباطي (گفت‌و‌شنودها)، کنش مبتني بر نظم هنجاري و کنش نمايشي ارائه مي‌شود و در‌صورتي‌که رابطة دروني کنش راهبردي را با اعمال تأثيري و امري نيز در نظر بگيريم، به طبقه‌بندي زير از هم‌کنشي‌هاي مبتني بر ميانجي زبان مي‌رسيم:
    جدول 1. انواع هم‌کنشي‌هاي مبتني بر ميانجي زبان در شکل خالص
    انواع کنش    وجوه صوري- عملي
        اعمال گفتاري خاص    کارويژه گفتار    سمت‌گيري‌هاي کنش    نگرش‌هاي بنيادي    دعاوي اعتبار    رابطه با جهان
    کنش راهبردي    امري‌هاي تأثيري    تأثير بر طرف مقابل    معطوف به موفقيت    عينيت‌بخشي    کارآمدي    جهان عيني
    گفت‌و‌شنودها (اعمال گفتاري توصيفي)    اظهاري    ارائه واقعيات بروني    معطوف به حصول تفاهم    عينيت‌‌بخشي    صدق    جهان عيني
    کنش مبتني بر نظم هنجاري    تنظيمي    ايجاد روابط بين‌شخصي    معطوف به حصول تفاهم    هنجاري    درستي    جهان اجتماعي
    کنش نمايش‌پردازانه    بازنمودي    خودبازنمايي    معطوف به حصول تفاهم    بازنمودي    صداقت    جهان ذهني
    منبع: هابرماس، 1384، ج 1، ص440
    اين چهار نوع كنش با پيش‌فرض انواع متفاوت جهان‌هاست. يعني هر كنش به سمت جنبة متفاوتي از جهان جهت‌گيري شده است كه مي‌تواند به صورت زير تقسيم‌بندي شود:
    1. جهان عيني يا خارجي که شامل اشياي قابل تغييرپذير است و کنش غايي معمولاً به آن مي‌پردازد؛
    2. جهان اجتماعي که شامل هنجارها، ارزش‌ها و ديگر انتظارات اجتماعي سازمان‌يافته است و كنش هنجاري تنظيم‌شده به سوي آن جهت‌گيري مي‌شود؛
    3. جهان ذهني که شامل تجربيات است و كنش نمايشي در آن خود را نشان مي‌دهد.
    با اين حال تنها در كنش ارتباطي است كه در واقع کنشگران با هم به‌منزلة گويندگان و شنوندگان در موقعيت‌هاي مختلف به طور هم‌زمان با هر سة جهان عيني، ذهني و اجتماعي سر‌و‌کار دارند. بنابراين از نظر هابرماس کنش ارتباطي عقلاني‌ترين کنش است و حتي مهم‌تر از کنش‌هاي گفتاري و مقدم‌ بر آنهاست؛ زيرا در واقع کنش‌هاي گفتاري يا اعمال گفتاري و انواع آن اجزايي از کنش ارتباطي محسوب مي‌شوند. تنها در کنش ارتباطي است که سه دعوي اعتبار يعني، صدق، صداقت و درستي به چالش کشيده مي‌شوند. اگر يك ادعاي اعتبار پذيرفته نشود در تلاش براي رسيدن به تفاهم، بدون متوسل شدن به اقتدار و زور، اين ادعا كانون مباحثه و مذاكره قرار مي‌گيرد.
    2-3-2. ارتباط تحريف‌نشده
    يکي ديگر از مفاهيم مهم در اين مبحث، ارتباطات روشمندانة تحريف شده است. او در کاربردشناسي صوري کنش ارتباطي معتقد است آسيب‌هاي ارتباطي ناشي از تخليط بين کنش‌هاي معطوف به حصول تفاهم و کنش‌هاي معطوف به موفقيت است. در وضعيت‌هاي کنش‌هاي راهبردي پنهان، دست‌کم يکي از طرفين با سمت‌گيري به سوي موفقيت عمل مي‌کند؛ اما ديگري را در اين تصور نگاه مي‌دارد که با تمام پيش‌فرض‌هاي کنش ارتباطي همراهي دارد. اين امر از جمله دست‌آموزي‌هايي ديده مي‌شود که در اعمال تأثيري از آن ياد مي‌شود. از سوي ديگر، نوع واپس‌زني مجادلات دروني (در سازوكار دفاعي) تجربة ديگري است که نوع ديگري از آشفتگي ارتباطي را هم در سطح روان فرد و هم در مناسبات بين شخصي باز‌مي‌تاباند. در اين‌گونه موارد دست‌کم يکي از طرفين خود را دربارة اين واقعيت فريب مي‌دهد که با گرايش معطوف به پيروزي عمل مي‌کند و تنها در ظاهر به کنش ارتباطي معطوف است (هابرماس، 1384، ج 1، ص445). از نطر وي، سلطه نيز مي‌تواند ارتباط را تحريف كند. او بر ويژگي بين‌الاذهاني بودن اين نوع ارتباط تأکيد فراوان دارد. جاي ارتباط تحريف‌شده را به نحو نظام‌مند در چارچوب نظرية کنش ارتباطي مي‌توان در شکل زير مشاهده کرد:
    شکل 2. کنش‌هاي اجتماعي و ارتباط تحريف‌شده (هابرماس، 1384، ج 1، ص445)

    نظرية کنش ارتباطي مي‌تواند نارسايي‌هايي را که در نظريه کنش وبر ديديم برطرف کند؛ زيرا اين نظريه بر عقلانيت غايتمند به‌منزلة تنها وجهي که تحت آن مي‌توان کنش را نقد و اصلاح کرد محدود نمي‌ماند (همان، ص446-445).
    3-3-2. وجوه عقلانيت کنش
    بنابراين هابرماس جهت تکميل بحث خود و بازسازي عقلانيت وبر به وجوه عقلانيت کنش در جدول 2 اشاره مي‌کند. چنانچه در اين جدول آمده است، چهار نوع کنش از نظر هابرماس قابل تعريف است که بر اساس انواع دانش و اشکال استدلال در کنش ارتباطي و الگوهاي معرفتي در ارتباط با هم قرار مي‌گيرند:
    1. كنش‌ غايي (وجه کارآمدي): رفتاري است كه به سمت محاسبه ابزارهاي مختلف و انتخاب مناسب‌ترين ابزار براي محقق شدن اهداف مزبور جهت‌گيري شده است. زماني كه عوامل كنش ديگري در محاسبات فرد نقش داشته باشند، چنين كنشي راهبردي مي‌شود. هابرماس همچنين اين كنش را «ابزاري» مي‌نامد؛ زيرا به ابزار دستيابي به اهداف مي‌پردازد. مهم‌تر اينكه او تأكيد مي‌ورزد كه در مفهوم‌سازي‌هاي قبلي از عقلانيت، اغلب اين نوع كنش «كنش عقلاني» به‌شمار مي‌آمده است. او مي‌گويد اين ديدگاه دربارة عقلانيت، بيش از حد محدود است و نظريه انتقادي را وارد يك دام مفهومي مي‌كند: اگر عقلانيت غايي يا ابزار/ اهداف بر جهان مدرن سايه افكنده است و در نتيجه افراد را سركوب كرده است، پس چگونه نظرية انتقادي مي‌تواند جايگزين‌هاي عقلاني مطرح كند؟ آيا چنين نظرية عقلاني‌اي كاربرد سركوبگرانه‌تر عقلانيت ابزار/ اهداف نيست؟ پاسخ اين پرسش‌ها در اذعان به اين مطلب نهفته است كه چند نوع كنش وجود دارد و اينكه عقلانيت واقعي نه در كنش غايي بلكه در كنش ارتباطي است؛
    2. كنش هنجاري تنظيم‌شده (وجه درستي): رفتاري است كه جهت‌گيري آن به سمت ارزش‌هاي مشترك يك گروه است. بنابراين كنش هنجاري به سوي همخواني با انتظارات هنجاري گروه‌هاي جمعاً سازمان‌يافتة افراد است. در استدلالات اخلاقي ـ کاربردي، مشارکت‌کنندگان مي‌توانند هم درستي کنش معين را در زمينة هنجار معين و هم، در سطحي ديگر، درستي خود يک هنجار را بيازمايند؛
    3. كنش نمايشي (وجه صداقت): كنشي است كه شامل تغيير آگاهانة خود نزد مخاطبان يا عموم است. اين كنش از اين نظر كه شامل كنشگراني است كه به طور دوطرفه رفتارهاي خود را تغيير مي‌دهند تا مقاصد خود را نشان دهند خودمحور است؛ اما از اين نظر كه چنين تغييري در زمينة فعاليت سازماندهي‌شده انجام مي‌شود، اجتماعي است؛
    4. اعمال گفتاري توصيفي (وجه صدق): اين نوع اعمال گفتاري، نه‌تنها تبلور دانش است، بلکه به طور صريح معرف آن است و گفت‌و‌شنود را ميسر مي‌سازد و مي‌تواند تحت وجه صدق، كانون نقد قرار گيرد. وقتي مباحثات مربوط به صدق گزاره‌ها شدت مي‌گيرد برهان‌هاي نظم به‌منزلة تداوم بحث با وسايل متفاوت جهت حصول تفاهم به خدمت گرفته مي‌شوند (هابرماس، 1384، ج 1، ص446).
    جدول 2. وجوه عقلانيت کنش
    انواع معرفت
    انواع کنش    انواع معرفت تبلور‌يافته    اشکال استدلال    الگوهاي معرفت منتقل‌شده
    کنش فناورانه: ابزاري-راهبردي (کنش غايتمند)    دانش مفيد فناورانه و راهبردي    گفت‌و‌گوي نظري    فناوري راهبردها
    اعمال گفتاري توصيفي گفت‌و‌شنود    دانش تجربي - نظري    گفت‌و‌گوي نظري    نظريه‌ها
    کنش متکي به نظم (کنش هنجاري)    دانش اخلاقي -عملي    گفت‌و‌گوي عملي    بازنمايش‌هاي حقوقي و اخلاقي
    کنش نمايش‌پردازانه    دانش زيبايي- شناختي- عملي    نقادي درمان‌شناسانه و زيبايي‌شناسانه    آثار هنري
    منبع: هابرماس، 1384، ص447
    اما دسته‌بندي هابرماس از علوم، او را به هدف سومش مي‌رساند: هابرماس اثبات‌گرايي را مکتبي فلسفي در علوم اجتماعي مي‌داند كه آن را با منافع انسان در كنترل فني مرتبط كرد. بنابراين او علم اجتماعي را به‌منزلة ابزاري براي منافع اقتصادي و سياسي به تصوير مي‌كشد. لذا علم تبديل به يك ايدئولوژي مي‌شود و هابرماس آن را علت پنهان بحران‌هاي مشروعيت جوامع سرمايه‌داري پيشرفته مي‌داند. او با رد اثبات‌گرايي به اين شيوه، طرح خود را دربارة هرمنوتيك، با يك چرخش انتقادي همراه كرد؛ يعني او وظيفة اصلي نظرية انتقادي را تحليل فرايندهايي دانست كه به وسيله آن، افراد به شيوه‌اي به درك تفسيري از هم مي‌رسند كه يك حس تداوم به زندگي اجتماعي مي‌دهد. هابرماس به طور فزاينده‌اي بر روي فرايندهاي ارتباطي بين كنشگران به عنوان هسته نظري نظريه‌پردازي انتقادي تمركز كرد.
    3. نقد ديدگاه هابرماس
    همان‌طور که پيوزي (1379) مطرح کرده است: «هابرماس نظريه اجتماعي جديد و جامعي ارائه مي‌کند که آشکارا انتقادي است؛ زيرا هم ملاکي که خواننده انتظار دارد بر مبناي آن در مورد اين نظريه و هر نظريه اجتماعي ديگري داوري کند، و هم معيارهاي مورد استفادة ما براي پذيرش، رد يا صرفاً تعبير و تفسير جهان اجتماعي روزمره‌اي را که درآن زندگي مي‌کنيم، به چالش مي‌طلبد» (پيوزي، 1379، ص11).
    نگاهي به مناظره‌ها و مشاجرات وي با منتقدان نظريه‌اش نشان مي‌دهد وي تنها به دنبال اثبات نظرية خود به هر شيوه‌اي است و بسيار بدبينانه به انتقادات پاسخ داده است و در بسياري موارد نيز پاسخ‌هاي وي منطقي نيستند. به طور مثال:
    او در مشاجرة مربوط به اثبات‌گرايي، نهايتاً استدلال مي‌کند که اصالت اثبات آن شيوه از انديشه است که موجب تداوم علايق ابزاري به عنوان علايق مسلط بوده و با جايگاه آن علايق در حوزة بين‌الاذهاني کار اجتماعي و پيش‌فرض‌هاي ناآگاهانه آن علايق سر‌و‌کاري ندارد. به نظر هابرماس بر خلاف مفروضات اثباتي، رهايي اجتماعي و تاريخ انسان يا همان روش‌هاي رهايي از فشارها و محدوديت‌هاي طبيعت دست‌يافتني نيست. روش‌هاي تجربي علوم اثباتي ذاتاً محافظه‌کارانه و عامل تداوم وضعيت شيء‌گونگي و سلطة علايق ابزاري هستند (هولاب، 1375، ص5).
    اين در ‌حالي است ‌که به‌صراحت مي‌توان گفت زبان نيز خود نوعي سلطة ابزاري است و استدلال موردنظر وي در اثبات مدعا، روشي محافظه‌کارانه براي اثبات ادعاست؛ در‌‌حالي‌‌که او هيچ شيوة خاص ديگري را براي اثبات حقيقت و ادعا در نظرية خود ارائه نكرده است. به‌اين‌ترتيب مي‌توان گفت قدرت زبان تا حدي است که مي‌تواند با استدلال، هر موضوع دلخواهي را، که به علايق شخصي فرد بسيار وابسته است، به‌منزلة حقيقت به ديگران بقبولاند. بنابراين زبان و قدرت استدلال براي اثبات ادعا، خود نوعي سلطة ابزاري محسوب مي‌شود که عقيده گوينده را با استدلال به شنوندگان تحميل مي‌كند.
    در مجموع نظرية هابرماس منتقدان بسياري داشته است. از جملة آنها گادامر است.
    [هابرماس] مشاجراتي دربارة پيش‌داوري، حجيت و سنت با وي دارد. وي در مقابل گادامر که انديشة اقتدار و حجيت را ضرورتاً اقتدارطلبانه نمي‌داند استدلال مي‌کند که تمجيد پيش‌داوري‌هاي نهفته در سنت‌ها متضمن نفي و انکار توانايي‌هاي ما در بازانديشي درباره آن پيش‌داوري‌هاست. هابرماس در نقد گادامر خواهان افزودن بعدي انتقادي به انديشه تأويلي است که امکان نقد ايدئولوژي را فراهم آورد. تفاوت اصلي ميان گادامر و هابرماس در رابطه با ايدئولوژي و رهايي از تفاوت نظر آنها دربارة نقش زبان در کنش اجتماعي بر‌مي‌خيزد. از نظر گادامر، زبان، نظام مبادلة نابي است که از جانب قدرت يا فراگردهاي اجتماعي مخدوش نمي‌شود؛ درحالي‌که هابرماس بر اين است که زبان نيز ابزار سلطة اجتماعي است و در خدمت توجيه روابط سلطة سازمان‌يافته قرار مي‌گيرد (هولاب، 1375، ص6).
    نيکلاس لومان، يکي از بزرگ‌ترين منتقدان هابرماس است که نظرية وي را مبني بر اين فرض که «جامعه‌هاي نوين و سرمايه‌داري متأخر را مي‌توان به ياري شهروندانش يا در قالب يک وفاق عقلاني يا هنجاري فهميد» (پيوزي، 1379، ص136) نوعي توهم تعبير مي‌کند؛ زيرا پيچيدگي جامعه، جايي براي رسيدن به حقيقت مورد‌نظر هابرماس باقي نمي‌گذارد.
    از سوي ديگر، ازآنجاکه هابرماس بحث سلطه و محدويت سلطه را در تحريف کنش ارتباطي يکي از موانع مهم رسيدن به حقيقت مي‌داند، اولاً نظريه‌اش در جوامع سرمايه‌داري شايد قابل بحث باشد، اما نمي‌توان آن را (همان‌طور که خود تأکيد کرده است) براي تمام کنش‌هاي ارتباطي و گفتاري به طور عملي صادق دانست و به نتيجه و تفاهم رسيد؛ ثانياً با توجه به اينکه اين نظريه در سطح آزمون تجربي قرار نگرفته است، نکات بسياري را که مورد سؤال و چالش قرار گرفته است بي‌پاسخ خواهد گذارد.
    نتيجه‌گيري
    يورگن هابرماس، در عين حال که وارث مکتب فرانکفورت بوده است، در انديشه‌هاي بنيادين آن مکتب تجديد‌نظرهايي کرده است. شايد رشتة اصلي تفکر او در سراسر آثارش را بتوان در انديشة ضرورت ايجاد پيوند ميان علوم اجتماعي و آرمان‌هاي رهايي انسان جست‌وجو کرد. مسئلة مرکزي در انديشة فلسفي هابرماس، شيوة عملکرد دموکراسي‌هاي مدرن و دغدغه‌ براي تعميق آن است. در بررسي‌هاي او، توجه به عوامل بازدارنده و تهديد‌کنندة دموکراسي جاي ويژه‌اي را اشغال مي‌کند. هابرماس هوادار پيگير شرکت فزايندة مردم در تصميم‌گيري‌ها از طريق مشارکت سياسي است و افکار عمومي آگاه را مطمئن‌ترين وثيقة جلوگيري از سوء‌استفاده از قدرت سياسي مي‌داند. او معتقد است که مي‌بايد با استفاده از همة امکانات و ابزارهاي موجود، از بروز قهر و خشونت در جوامع امروزين جلوگيري کرد.
    هابرماس در زمينة انديشه‌هاي مکتب فرانکفورت مفهوم شيء‌گشتگي سراسري در جامعة مدرن را به نقد كشيده و در جست‌وجوي مجاري رهايي از اين وضعيت برآمده است. وي در نقدهايش بر اثبات‌گرايي، اين نگرش رايج در علوم اجتماعي را بازتاب فکري سلطه و شيء‌گشتگي مي‌داند. به نظر او اعتبار احکام علمي وابسته به معيارهايي است که پيشاپيش در متن پيش‌فهم‌هاي پذيرفته‌شده و روابط ذهني گزينش شده‌اند. بدين‌سان علوم اثباتي به‌منزلة بازتاب شيء‌گشتگي از موانع عمده رهايي اجتماعي هستند. عقل، زنداني علم جديد، به معناي اثباتي آن شده است. به نظر هابرماس شناخت علمي به معناي اثباتي، تنها مبتني بر يک دسته از علايق انساني، يعني علايق تکنيکي است. وي در مقابل، علايق عملي انسان به درک روابط تفاهمي و بين ذهني را که بر ويژگي زبان در انسان تکيه دارند، مبناي حوزة شناخت تأويلي مي‌داند. بر همين اساس است که هابرماس از دو خط عقلانيت در تمدن، يعني عقلانيت ابزاري و عقلانيت فرهنگي بحث کرده است. نظرية هابرماس به‌طور‌کلي مبتني بر بازسازي نظريات مارکس، وبر و مکتب فرانکفورت بوده است. از نظر هابرماس، وبر و مارکس دچار نوعي تقليل‌گرايي مشترک شده‌اند. مارکس زيربنا را اقتصاد و فرهنگ را روبنا معرفي مي‌كند، در‌حالي‌که هابرماس فرهنگ را نيز از اجزاي دانش مي‌شمارد که در نيروهاي توليدي مارکس ناديده گرفته شده است. هابرماس فرهنگ را يک نوع کنش مي‌داند و بر اساس معاني ذهني آن به کنش ارتباطي از نوع زباني نمايان مي‌گردد و به عبارت دقيق‌تر، در قالب فرايندهاي اقتصادي تقليل يافته است. مثلاً هابرماس کار را يکي از مقولات معرفت‌شناختي مي‌داند، درحالي‌که مارکس آن را از جنس اقتصادي معرفي مي‌کند.
    در بازسازي انديشة وبر، هابرماس بر نظرية عقلاني‌شدن تأکيد بسيار کرده است و با نقد فرايند عقلانيت ابزاري، مفهوم عقلانيت ارتباطي را عرضه مي‌دارد که اساساً فرايندي رهايي‌بخش است. وبر خود خط اولية عقلانيت فرهنگي را ترسيم مي‌کند، ليکن در نيمة راه، دنبالة فرايند عقلانيت را در عقلانيت ابزاري و بوروکراتيک مي‌جويد. به نظر هابرماس برداشت مکتب فرانکفورت از عقلانيت به نيمه ابزاري آن محدود بوده است. مکتب فرانکفورت ويژگي‌هاي اصلي جامعة مدرن را عقلانيت ابزاري، شيء‌گشتگي، آگاهي کاذب و از دست رفتن معنا و آزادي مي‌دانست؛ اما هابرماس در بازسازي مکتب فرانکفورت به نقد انديشة «ديالکتيک منفي» آن مکتب مي‌پردازد و در پي يافتن رد پاي عقل ارتباطي در عصر سلطة عقلانيت ابزاري بر‌مي‌آيد. بايد فضاهايي را که هنوز دستخوش عقلانيت ابزاري و شيء‌گشتگي نشده‌اند، يافت. بي‌شک به نظر هابرماس از اين دو فرايند عقلانيت، فرايند تکنيکي بسيار نيرومندتر بوده و حتي فرايند ارتباطي را در خود جذب و نابود کرده است. نتيجه، پيدايش آگاهي و فرهنگ ابزاري بوده است. شيوة فکر اثباتي، نگرش تفاهم و ارتباط عقلاني و بين‌الاذهاني را تضعيف مي‌کند و در نتيجه «عرصة عمومي» رو به زوال مي‌رود و عقل ارتباطي در چنبر سلطه و سيستم گرفتار مي‌آيد.
    بدين‌سان هابرماس با بازسازي انديشه‌هاي مارکس، وبر و مکتب فرانکفورت، در مقابل مفهوم عقلانيت ابزاري همه‌گير، انديشة فرايند رهايي‌بخش عقل ارتباطي را مطرح مي‌سازد. گسترش حوزة عقلانيت ارتباطي مستلزم گسترش توانايي‌هاي کلامي و ارتباطي است. از اينجا هابرماس به مفهوم «وضعيت کلامي آرماني» مي‌رسد که در آن توانايي‌هاي ارتباطي و کلامي لازم براي ايجاد جهاني عقلاني، تحقق مي‌يابند. بنابراين عرصة فعاليت سياسي رهايي‌بخش در سرمايه‌داري متأخر، حوزة عمل تفاهمي و ارتباطي فارغ از سلطه است. پس راهي براي رهايي از شيء‌گشتگي فراگير مورد‌نظر مکتب فرانکفورت وجود دارد. به نظر هابرماس، برخلاف نظر مارکس و حوزة نيروهاي توليد يا کار اجتماعي و روابط توليد يا روابط اجتماعي، تابع دو عقلانيت متفاوت‌اند: حوزة اول، حوزة عقلانيت ابزاري و حوزة دوم حوزه عقلانيت تفاهمي و کلامي است. چنان‌که گفتيم در وضعيت کلامي ايدئال توانايي و عقلانيت ارتباطي و تفاهمي به کمال مي‌رسد. در واقع وضعيت کلامي ايدئال، پديده‌اي ساختة ذهن نيست، بلکه در همة روابط گفتاري مندرج است و خود راهنماي تکامل به سوي ارتباط عقلاني سراسري است که در آن فرد مي‌تواند امکان «عمومي» شدن علايق خود را دريابد؛ اما مشکل اصلي تبديل علايق خصوصي به علايق عمومي است. نهايتاً رسيدن به راه‌حل موردنظر هابرماس مستلزم پرهيز از تقليل حوزة ارتباط و حيات سياسي به حوزة کار و نيروهاي توليدي است. رهايي و رسيدن به وضعيت کلامي ايدئال نيازمند نقد ايدئولوژي، يعني زدودن کژي‌ها و اختلال‌هاي ايدئولوژي از پيکر ارتباط کلامي است. حقيقت، خود محصولي تک‌ذهني نيست، بلکه عنصري بين‌الاذهاني است که در عمل کلام ظهور مي‌يابد. بدين‌سان حقيقت به داوري بين‌الاذهاني وابسته است. بنابراين هابرماس، نظرية گفتاري حقيقت را در مقابل نظريه‌هاي اثباتي و تک‌ذهني مطرح مي‌کند. حقيقت تاکنون به طور کامل به دست نيامده؛ زيرا تاريخ گذشته مبتني بر ارتباط کلامي ناقص و مختلي بوده است. به نظر هابرماس حقيقت برخاسته از وضعيت کلامي غيرمخدوش است؛ يعني تصويري از «خلاف واقع» است که بر اساس آن مي‌توان واقعيت را نقد کرد. حقيقت به اين معنا اساس وجوه سه‌گانة تکامل در نظرية هابرماس را تشکيل مي‌دهد. در وجه اول، يعني وجه نيروهاي توليدي و حوزة کار و علايق تکنيکي، تقليل پيچيدگي‌ها غايت حقيقت است. در وجه دوم، يعني در حوزة عمل کلامي و ارتباطي، حقيقت در گروه افزايش پيچيدگي‌هاي عرصة عمومي قرار دارد. نهايتاً در وجه سوم، يعني در حوزه آموزش‌هاي رهايي‌بخش، نقد ايدئولوژي لازمة حصول حقيقت است. به‌طور‌کلي وظيفة نظرية انتقادي از ديدگاه هابرماس در هم شکستن ظاهر شيء‌گونه علم و ايدئولوژي و جامعه است، و عمل ارتباطي و کلامي، راه‌حل مسائل مربوط به حقيقت و اعتبار و رسيدن به علايق کلي را تشکيل مي‌دهد. علايق کلي فراتر از حوزة اداري و اقتصادي قرار دارد؛ اما تنها در حوزة کلام و عقل ارتباطي، گذر از علايق جزئي به علايق عقلاني و کلي ممکن مي‌گردد.

     

    References: 
    • اباذري، يوسف، 1377، خِرد جامعه‌شناسي، تهران. طرح نو.
    • پيوزي، مايکل، ۱۳۷۹، يورگن هابرماس، ترجمة احمد تدين، تهران، هرمس.
    • هابرماس، يورگن1384، نظريه كنش ارتباطي، ترجمة كمال پولادي، تهران، ايران چاپ.
    • هولاب، رابرت، 1375، يورگن هابرماس، نقد در حوزه عمومي، ترجمة حسين بشيريه، تهران، نشر ني.
    شیوه ارجاع به این مقاله: RIS Mendeley BibTeX APA MLA HARVARD VANCOUVER

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    سهرابی، ایرج، اسکافی نوغانی، مریم.(1394) نظریه‌ی تلفیقی هابرماس. فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 6(2)، 63-78

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    ایرج سهرابی؛ مریم اسکافی نوغانی."نظریه‌ی تلفیقی هابرماس". فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 6، 2، 1394، 63-78

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    سهرابی، ایرج، اسکافی نوغانی، مریم.(1394) 'نظریه‌ی تلفیقی هابرماس'، فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 6(2), pp. 63-78

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    سهرابی، ایرج، اسکافی نوغانی، مریم. نظریه‌ی تلفیقی هابرماس. معرفت فرهنگی اجتماعی، 6, 1394؛ 6(2): 63-78