تبیین هنجارهای اسلامی خانواده در المیزان
Article data in English (انگلیسی)
بيان مسئله
علّامه طباطبائي يكي از شخصيتهاي برجسته و جامعالاطراف در فلسفة اسلامي و در نوع خود، جزو معدود انديشمندان صاحبنظر در موضوعات اجتماعي است؛ بهگونهايكه ميتوان ايشان را پيشگام در انديشه استدلالي و برهاني درباره امور اجتماعي دانست. تفسير شريف الميزان مملو از گزارههاي منطقي و باورپذير دربارة مسائل اجتماعي است كه بعضاً در زمرة قويترين ادله در اثبات ارزشهاي اجتماعي اسلام قرار ميگيرند. در اين ميان يكي از موضوعات مهم موردنظر علّامه، بحث هنجارهاي اسلامي خانواده است.
توضيح آنكه تحولات فكري مغربزمين، در واكنش به كاستي و كژيهاي فراوان آن، به شكلگيري مكاتب و نحلههاي مختلف در آن جوامع انجاميد. برخي از اين نهضتها كه معلول پايمال شدن حقوق زنان و ناديده گرفتن و استثمار طولانيمدت ايشان در قرون سياه اروپا بود، در احقاق حقوق ازدسترفته و شأنيت فراموششدة زنان كوشيدند و به مرور اين حركت فيالنفسه پسنديده را به محملي براي تاختن به بنيانهاي اخلاقي و ديني جوامع مختلف مبدل كردند. گستراندن ناآگاهانه و گاه مغرضانۀ اين جريانهاي فكري و اجتماعي، بدون توجه به اقتضائات فرهنگي و ديني و حتي طبيعي جوامع و انسانها منجر به وارد آمدن لطمات فراواني به بنيان خانواده شد. فارغ از پيامدهاي سويي كه در عمل ميتوان شاهد بود، در ساحت نظر نيز ميتوان به انحاي مختلف از عدم انطباق اين تفكرات جديد با واقعيت تاريخي و طبيعي موجود صحبت كرد. در اين ميان علّامه طباطبائي با تكيه بر اطلاعات تاريخي و علمي، و بر اساس آموزههاي وحي، تبيين هنجارهاي خانواده و حقوق زنان را وجهة همت خود قرار داد و به اين ترتيب يكي از مستدلترين و دقيقترين پاسخها را به ايرادات مطروحه از سوي مشربهاي فكري مختلف ارائه كرد. به اين منظور علّامه با تكيه بر شواهد تاريخي، به تفسير آيات مربوط به هنجارها و حقوق زنان در خانواده پرداخت و آن را پاسخ درخوري براي نيازهاي عام افراد نوع بشر يافت. گفتني است آنگاه كه هنجاري در بين اشخاص شكل بگيرد، پايبندان به آن تا مدتها از نحوة شكلگيري و كاركرد آن آگاه هستند، اما با گذشت زمان فرايند پيدايش و كاركرد هنجار به دست فراموشي سپرده ميشود و علل و ادلة پيدايش آن مغفول ميماند (برگر و لاكمان، 1387). نتيجه آنكه اين تصور پديد ميآيد كه هنجار بيفايده بوده است و اثر سودمندي ندارد؛ پس انگيزة رعايت آن كمرنگ، و تلاش براي تغيير يا بركنار كردن آن آغاز ميشود. به نظر ميرسد هنجارهاي اسلامي خانواده به چنين سرنوشتي دچار شدهاند.
اين مقاله درصدد است بخشي از هنجارهاي حاكم بر خانواده و فرايند پيدايش آن را مطرح كند و براي اين كار بحث علمي علّامه در تفسير الميزان را منبع قرار داده است تا با نظم بخشيدن به گزارههاي اين كتاب شريف و بيان منطقي آنها به تبيين هنجارهاي خانواده بپردازد.
تبيين اجتماعي هنجارهاي اسلامي در خانواده
ميدانيم كه نوزاد انسان در ابتدا چيزي نميداند و قرآن كريم به اين معنا تصريح كرده است: «وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً» (نحل: 78)؛ و خداوند شما را از شكم مادرانتان خارج نمود درحالىكه هيچ چيز نمىدانستيد. ميد بر آن است كه «انسان مانند همة حيوانات ديگر ـ با مغز زاده ميشود، اما ذهن كيفيتي است كه از راه زندگي اجتماعي به وجود ميآيد» (شارون، 1386، ص62)؛ يعني كودك در ابتداي حيات و قبل از اقدام به تعامل، ذهن ندارد. همچنين پياژه معتقد است: «كودك در ماههاي نخستين زندگياش درك چنداني يا هيچ دركي از تفاوتهاي بين انسانها و اشيا مادي محيطش و هيچگونه آگاهي از خود ندارد» (گيدنز، 1374، ص 96).
بر اساس مقايسة وضع كنوني دانش و مهارت بشر با هزار سال پيش و نيز مقايسة دانش هزار سال پيش با چند هزار سال پيش، طبق مدارك تاريخي و شواهد عيني بهجامانده، درمييابيم كه هر چه از اكنون به گذشته عقب رويم، دانش و مهارت بشر كمتر بوده است. در استدلال براي ختم نبوت، رشد عقلي و ظرفيت بشر در دورة واپسين نبوت و بعد از آن نسبت به دورة قبلي مسلم گرفته ميشود و اين امر زمينة اصلي بيان كامل وحي الهي و اطمينان از حفظ و سلامت آن از تحريف و نيز اطمينان به توانايي بشر در مراجعه و درك آن شمرده ميشود (مطهري، 1366، ص 39ـ36). بر اساس نكتههاي يادشده ميتوان پذيرفت كه در ابتداي پيدايش بشر در زمين، دانش و مهارت او نزديك به صفر بوده است و صرفاً ادراكات حسي و برخي مفاهيم ساده ذهني را داشته است و مهارت او نيز در حد تهيه خوراك و حفظ خود بوده است. بهمنزلة شاهدي از اين ادعا، ميتوان به داستان قتل هابيل به دست قابيل در قرآن اشاره كرد كه در آن ماجرا و پس از قتل هابيل، برادرش نميدانست با جنازة او چه كند، و خداوند با فرستادن كلاغ، دفن كردن را به انسان آموخت: «فَبَعَثَ اللَّهُ غُرَابًا يَبْحَثُ فىِ الْأَرْضِ لِيريهُ كَيْفَ يُوَارِى سَوْءَةَ أَخِيهِ قَالَ يَاوَيْلَتىَ أَ عَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هَذَا الْغُرَابِ فَأُوَارِىَ سَوْءَةَ أَخِى فَأَصْبَحَ مِنَ النَّدِمِينَ» (مائده: 31)؛ يعني ضعف دانش انسان، با ياري خداوند جبران شده است، وگرنه انسان در آن زمان نميدانست كه با انسان مرده چگونه بايد عمل كند.
خلاصه و مرور
تاكنون گفتيم:
1. براساس مقايسة وضع كنوني دانش و مهارت بشر با هزار سال پيش و دانش و مهارت هزار سال پيش با چند هزار سال پيش، طبق مدارك تاريخي و شواهد عيني بهجامانده، درمييابيم كه هر چه از اكنون به گذشته عقب رويم، دانش و مهارت بشر كمتر بوده است؛
2. ميدانيم كه نوزاد انسان در ابتدا چيزي نميداند و قرآن كريم به اين معنا تصريح كرده است؛
3. در ابتداي پيدايش بشر در زمين، دانش و مهارت او نزديك به صفر بوده است و صرفاً ادراكات حسي و برخي مفاهيم ساده ذهني را داشته است و مهارت او نيز در حد تهية خوراك و حفظ خود بوده است؛
4. در استدلال براي ختم نبوت، رشد عقلي و ظرفيت بشر در دورة واپسين نبوت و بعد از آن نسبت به دورة قبلي مسلم گرفته ميشود و اين امر زمينة اصلي بيان كامل وحي الهي و اطمينان از حفظ و سلامت آن از تحريف و نيز اطمينان به توانايي بشر در مراجعه و درك آن شمرده ميشود.
افراد انسان در تجمع انساني اوليه كه فاقد هرگونه تقسيم كار بودند، بهطور محسوس و قابل مشاهده به دو گروه «زايا» و «نازا» قابل شناسايي و تفكيك بودهاند؛ همانگونهكه در حيوانات نيز بهوضوح و بهسهولت قابل مشاهده است. علّامه طباطبائي در اينباره مينويسد: «مراد از نفس واحده و زوج او در آية شريفه مطلق ذكور و اناث نسل بشر است كه كل بشر از مجموع پدر و مادر متولد مىشود» (طباطبائي، 1374، ج 4، ص 214).
بشر زايا (زن) علاوه بر زايش، با شيري كه در پستان دارد قدرت نگهداري نوزاد را بهطور طبيعي و تا حدودي آسانتر از بقيه داشته است: «زنان جهاز ديگرى اضافه بر مردان در جسم و در روحشان دارند: در جسمشان جهاز شير دادن، و در روحشان عواطف فطرى ملايم» (همان، ص494). طبق مشاهدات طولاني و تطبيقي مردمشناسان، ميانگين زايمان زنان در حالت كاملاً طبيعي و برنامهريزينشده، هر 18 ماه يك زايمان است (و نيز هيچ قومي قبل از دوازده سالگي، كودك خود را مستقل نميداند و او را بر عهده خودش نميگذارد) (لينتون، 1357، ص 32). در حالت كاملاً طبيعي و در وضع نامناسب بهداشتي، مرگومير نوزادان حداكثر چهل درصد بوده است. بر اساس سه نكتة اخير، يك زن بالغ در آغاز زندگي اجتماعي بشر، معمولاً سه تا چهار كودك را همزمان تحت حمايت و حفاظت داشته است؛ از نوزاد تا كودك دوازده ساله. نوزادان و كودكان هر مادر نسبت به يكديگر نيز احساس همبستگي و همسرنوشتي دارند كه اين غير از احساس با هم بودن و همبستگي كلية افراد بشر در تجمع انساني اوليه است و اين واقعيت را ميتوان پيشزمينة خانواده دانست.
بشر در همان اوايل دريافت كه برخي از اعضاي تجمع انساني ميميرند كه اين امر موجب كاهش جمعيت آنها ميشود؛ و اين كاهش جمعيت، بر توانايي حفظ امنيت آنها اثر ميگذارد. بنابراين وابستگي تداوم زندگي جمعي به زايش و توليدمثل روشن ميگردد (طباطبائي، 1374، ج 4، ص 222). در نتيجه زايندگي و به تبع آن «زايا» ارزشمند شد؛ زيرا وسيله و راه تداوم و افزايش جمعيت انساني بود. مردمشناسان ارزشمند بودن «زايا» نسبت به «نازا» و نگهداري از زايا را مكرراً مشاهده كردهاند و نيز مشاهده شده است كه در برخي جوامع هديهاي به هنگام ازدواج به خانوادة زن ميدهند.
الزاماً بايد يك زايا در ميان باشد تا نمايش مبادله زايا با زايا باشد. مردمشناساني كه از مادرسالاري و مادرنامي سخن گفتهاند، به احتمال بسيار، به نكات پيشگفته توجه داشتهاند. اگر يك تجمع انساني اوليه با سيصد نفر عضو را در دشت يا درهاي در نظر بگيريم كه يك دفعه با حضور گلة پنجاه قلادهاي از گرگ روبهرو شوند، نخستين واكنش طبيعي آنان چه خواهد بود؟ به نظر ميرسد بشر زايا فوراً كودكانش را جمع ميكند و پناه ميدهد و بشر نازا فوراً دست به چوب و سنگ ميبرد تا گرگها را دفع كند. پس به نظر ميرسد بشر نازا در تأمين خوراك كودكان و نگهداري كودكان به بشر زايا، كمك ميكرده است و فرض خلاف، مستلزم ضعف همبستگي در تجمع انساني اوليه و رويارويي كودكان و مادرانشان با مشكل تأمين خوراك است كه امر دوم نيز ضعف احساس همبستگي را تشديد ميكند.
خلاصه و مرور
تاكنون گفتيم:
1. افراد انسان در تجمع انساني اوليه (منظور از تجمع انساني، اجتماع اولية انساني است كه فاقد هرگونه تقسيم كار بودند)، بهطور محسوس و قابل مشاهده به دو گروه «زايا» و «نازا» قابل شناسايي و تفكيك بودهاند؛ همانگونه كه در حيوانات نيز اين امر به وضوح و با سهولت قابل مشاهده است؛
2. بشر زايا (زن) علاوه بر زايش، با شيري كه در پستان دارد، قدرت نگهداري نوزاد را بهطور طبيعي و تا حدي آسانتر از بقيه داشته است؛
3. طبق مشاهدات طولاني مردمشناسان، ميانگين زايمان زنان در حالت كاملاً طبيعي و برنامهريزينشده، هر هجده ماه يك زايمان است؛
4. طبق مشاهدات تطبيقي مردمشناسان، هيچ قومي قبل از دوازده سالگي، كودك خود را مستقل نميداند و او را بهحال خودش نميگذارد؛
5. در حالت كاملاً طبيعي و در وضع نامناسب بهداشتي، مرگومير نوزادان حداكثر40 درصد بوده است؛
6. بر اساس سه نكتة اخير، يك زن بالغ در ابتداي زندگي اجتماعي بشر، معمولاً 3 تا 4 كودك را همزمان تحت حمايت و حفاظت داشته است؛ از نوزاد تا كودك دوازده ساله؛
7. غير از احساس با هم بودن و همبستگي كلية افراد بشر در تجمع انساني اوليه، نوزادان و كودكان هر مادر نسبت به يكديگر نيز احساس همبستگي و همسرنوشتي داشتهاند و اين واقعيت را ميتوان پيشزمينة تشكيل خانواده دانست؛
8. بشر در همان اوايل، به چند امر پي برد: مردن برخي از اعضا تجمع انساني، تأثير كميت اعضا بر توانايي حفظ امنيت، وابستگي تداوم زندگي جمعي به زايش و توليدمثل؛
9. در نتيجه زايندگي و «زايا» ارزشمند شد؛ زيرا وسيله و راه تداوم و افزايش جمعيت انساني بود؛
10. مردمشناسان ارزشمندبودن «زايا» نسبت به «نازا» و نگهداري از زايا را بهطور مكرر مشاهده كردهاند و نيز مشاهده شده است كه در برخي جوامع هديهاي به هنگام ازدواج به خانوادة زن ميدهند. الزاماً بايد يك جنس، زايا باشد؛ يعني حيثيت اصلي زن در اين مبادله، زايايي اوست؛
11. مردمشناساني كه از مادرسالاري و مادرنامي سخن گفتهاند، به احتمال بسيار، به نكات پيشگفته توجه داشتهاند؛
12. اگر يك تجمع انساني اوليه با سيصد نفر عضو را در دشت يا درهاي در نظر بگيريم كه يك دفعه با حضور گلة پنجاه قلادهاي از گرگ روبهرو شوند، نخستين واكنش طبيعي آنان چه خواهد بود؟ به نظر ميرسد بشر زايا فوراً كودكانش را جمع ميكند و پناه ميدهد و بشر نازا بيدرنگ دست به چوب و سنگ ميبرد تا گرگها را دفع كند؛
13. به نظر ميرسد بشر نازا در تأمين خوراك كودكان و نگهداري كودكان به بشر زايا، كمك ميكرده است و فرض خلاف، مستلزم ضعف همبستگي در تجمع انساني اوليه و رويارويي كودكان و مادرانشان با مشكل تأمين خوراك است كه امر دوم نيز ضعف احساس همبستگي را تشديد ميكند.
تأثير مرد در زايش، امري است كه به سادگي قابل مشاهده و درك نيست و با توجه به فقدان دانش در آغاز زندگي انسان، مدتها زمان برده است تا از طريق مشاهدات تطبيقي درك شود. وقتي بشر نازا به تأثير خود در زايش پي برد و احساس شراكت كرد، بر كمك كردن به خوراك و امنيت كودكان و مادرشان مصمتر شد (طباطبائي، 1374، ج 4، ص 363). حال راه اثبات تأثير نازا در امر زايش (يعني پدري مرد) در اين است كه هريك از نيمة زايا (زنان) رابطة جنسي خود را با يك مرد انحصاري كند.
و همة احكام مربوط به حفظ عفت و چگونگى انجام عمل همخوابى، و اينكه هر زنى مختص به شوهر خويش است... و امثال آن همه براى همين است كه اين دو جهاز در راهى به كار بيفتد كه براى آن خلق شدهاند؛ يعنى بقاى نوع بشر... (همان، ص 289و494).
براي اثبات اين امر، لازم است كه مرد و ديگر اعضاي جامعه اين انحصاري بودن رابطه را تأييد كنند تا ارزش اجتماعي حاصل از پدري بر فرزندان، براي هر مرد مشخص، مورد تأييد جامعه واقع شود. با توجه به طبيعي بودن امر زايش در زنان، ميتوان گفت كه ارتباط زن حامله با جنين قابل شك نيست؛ درحاليكه به خاطر انفصال «رابطة پدر با جنين»، احتمال ترديد در انتساب جنين به پدر، طبيعي و بالاست: «مادر از نظر رحم چسبيدهتر از پدر به فرزند است و تماس و برخورد او با فرزند بيشتر از تماس و برخورد پدر است» (همان، ص 239و240)، و مرد براي حفظ اطمينان ارتباط خود با نوزاد، مادر نوزاد را تحت مراقبت خود قرار ميدهد و زن هم موظف است از رفتوآمدهاي بسيار، با مسافت طولاني و نيز غيرمنتظره و... بپرهيزد (همان، ص 363؛ ج 2، ص 411). بر اين اساس اگر پدر در ارتباط خود با نوزاد ترديد كند و ميزان اين امر در اجتماع افزايش يابد، شفافيت نسبت از بين ميرود:
نبايد مردان و زنان طورى با هم آميزش كنند كه انساب و شجرة دودمان آنها درهم و برهم شود، و خلاصه بايد طورى به هم درآميزند كه هر كس معلوم شود پدرش كيست،... و خلاصه كلام اينكه اگر جوامع بشرى ملتزم به ازدواج شدهاند به خاطر حفظ انساب است (طباطبائي، 1374، ج 4، ص 494).
يكي از مهمترين زمينههاي احساس همبستگي و يكسانانگاري خود و نسل گذشته و آينده احساس اتصال خوني است كه به شرط شفافيت نسب، اين احساس، حفظ و تقويت ميگردد:
وحدت خويشاوندى و ارتباط رحِمى كه خدا آن را در بين شما قرار داده و معلوم است كه وحدت خويشاوندى و رحمى يكى از شئون و شعبههاى وحدت سنخى و نوعى افراد بشر است؛ چون خويشاوندان همه در اينكه از يك رحم خارج شدهاند مشتركاند. پس كلمة «رحم» به معناى نزديك و ارحام به معناى نزديكان انسان است (همان، ص 219).
خلاصه و مرور
تاكنون گفتيم:
1. تأثير مرد در زايش، امري است كه بهسادگي قابل مشاهده و درك نيست، و مدتها زمان برده است تا از طريق مشاهدات تطبيقي درك شود؛
2. وقتي بشر نازا به تأثير خود در زايش پي برد و احساس شراكت كرد، بر كمك كردن به خوراك و امنيت كودكان و مادرشان مصمتر شد؛
3. راه اثبات تأثير نازا در امر زايش (يعني پدري مرد) در اين است كه هريك از نيمة زايا (زنان) رابطة جنسي خود را با يك مرد انحصاري كند؛
4. براي اثبات اين امر، لازم است كه مرد و ديگر اعضاي جامعه اين انحصاري بودن رابطه را تأييد كنند تا ارزش اجتماعي حاصل از پدري بر فرزندان، براي هر مرد مشخص، مورد تأييد جامعه واقع شود؛
5. ارتباط زن حامله با جنين قابل شك نيست، درحاليكه به خاطر انفصال «رابطه پدر با جنين»، احتمال ترديد در انتساب جنين به پدر، طبيعي و بالاست.
6. براي حفظ اطمينان پدر به ارتباط خود با نوزاد، بايد مادر نوزاد تحت مراقبت پدر نوزاد باشد و از رفتوآمدهاي بسيار و با مسافت طولاني و نيز غيرمنتظره و... بپرهيزد؛
7. اگر پدر در ارتباط خود با نوزاد ترديد كند و ميزان اين امر در اجتماع افزايش يابد، شفافيتِ نسبت از بين ميرود؛
8. يكي از مهمترين زمينههاي احساس همبستگي و يكسانانگاري خود و نسل گذشته و آينده، احساس اتصال خوني است كه به شرط شفافيت نسب، اين احساس حفظ و تقويت ميشود.
ميتوان زندگي اجتماعي را عرصة مبادلة ميان انسانها در نظر گرفت. بر پاية اين ديدگاه انسانها در تعاملات خود به مبادلة با يكديگر ميپردازند و در اين تعاملات گرايش به مبادلة برابر دارند. دربارة شوهر و بانو نيز همانند همة سنخهاي اجتماعي اين امر صادق است.
تا اينجا گفتيم كه براي احراز پدر بودن مرد، بايد علاوه بر اطمينان از انحصاري بودن رابطة بانو با او، ديگران هم متوجه اين انحصاري بودن بشوند و آن را تأييد كنند. براي اين كار شوهر روابط و در نتيجه آزادي بانو را محدود ميكند و به تبع آن، فرصتهاي بانو براي تأمين معاش را نيز ميكاهد. در اين مبادله بانو هزينهاي داده است (مقداري از آزادي در روابط و البته فرصت در تأمين معاش خود را)، ولي در مقابل مزايايي دريافت نكرده است؛ با اينكه شوهر مزايايي دريافت كرده است، اما در قبال آن چيزي به بانو نداده است كه اين بر خلاف گرايش كلي انسان به مبادلة برابر است.
حاملگي و زايمان و تولد فرزند سالم، دستكم مستلزم ترك كارهاي سنگين در دو يا سه ماه آخر دوران حاملگي است و اين امر رقابت كامل زنان با مردان. در تأمين معاش را تضعيف ميكند و در جوامع متمدن، دستكم در مشاغل سخت كارگري، ميتواند به از دست رفتن شغل زن حامله بينجامد. بنابراين به شغليابي و رقابت شغلي زنان با مردان، لطمه ميزند (گيدنز، 1386، ص 209). با توجه به اينكه كار اقتصادي هر انسان، معمولاً نتيجهاي بيش از غذاي يك نفر در يك شبانهروز را دارد- كه به اين مقدار اضافي از معاش يك نفر، «مازاد توليد» ميگوييم، وجود «مازاد توليد» امكان سير كردن كودكان غيرشيرخوار را فراهم ميكند. حال براي اينكه مبادلة بين شوهر و بانو برابر و عادلانه باشد و در عين حال اين مبادله موجب خسارت به زنان نشود، شوهر بايد نفقة بانو را بپردازد (مفروض اين است كه قانونگذار، عاقل و عادل و خيرخواه است):
از جمله مواردي كه طبيعت زن اقتضا دارد كه با مرد فرق داشته باشد، ... حجاب و پوشاندن مواضع زينت بدن خويش است، و اطاعت كردن از شوهر در هر خواستهاى است كه مربوط به تمتع و بهره بردن باشد و در مقابل، اين محروميتها را از اين راه تلافى كرد كه نفقه را يعنى هزينه زندگى را به گردن پدر و يا شوهرش انداخته، و بر شوهر واجب كرده كه نهايت درجة توانايى خود را در حمايت از همسرش به كار ببرد، و حق تربيت فرزند و پرستارى او را نيز به زن داده است (طباطبائي، 1374، ج 4، ص 363؛ ج2، ص 411).
شوهر نيز علاوه بر دادن نفقه، بايد حضانت فرزند را بر عهده بگيرد:
بر مردان واجب كرد از زنان حمايت و از حريم آنان دفاع كنند و نيز بار سنگين كسب و كار و طلب رزق و پرداخت هزينة زندگى خود و فرزندان و پدر و مادر را از دوش آنان بينداخت و علاوه بر اين پرداخت حق حضانت را البته درصورتىكه زن داوطلب آن باشد به گردن مرد افكند. علاوه بر اين تمامى اين احكام را با دستورهايى ديگر كه به زنان داده تعديل كرد؛ از قبيل اينكه زنان خود را به غيرمحارم نشان ندهند و حتىالامكان با مردان مخالطت نكنند و به تدبير امور منزل و تربيت اولاد بپردازند (طباطبائي، 1374، ج 4، ص 363 و493).
گفتني است كه در ديدگاه اسلام هرچند بر ازدواج و فرزندآوري تأكيد بسيار شده است، مغالطة زن = بانو و يا زن= مادر و يا زن= بانو + مادر وجود ندارد؛ و بايد اين مغالطه را درك كرد و كنار زد. پس بهطوركلي همانگونه كه توضيح داده شد، در نظام خانواده در اسلام، دارايي و احترام زنان و مردان در يك مبادلة عادلانه و در عين حال كارآمد قرار دارد.
خلاصه و مرور
تاكنون گفتيم:
1. انسانها گرايش به مبادلة برابر دارند؛
2. حاملگي و زايمان و تولد فرزند سالم، دستكم مستلزم ترك كارهاي سنگين در دو يا سه ماه آخر دوران حاملگي است و اين امر رقابت كامل زنان با مردان ـ در تأمين معاش ـ را تضعيف ميكند و در جوامع متمدن، دستكم در مشاغل سخت كارگري، ميتواند به از دست رفتن شغل زن حامله بينجامد؛ بنابراين به شغليابي و رقابت شغلي زنان با مردان، لطمه ميزند؛
3. ميدانيم كه كار اقتصادي هر انسان، معمولاً درآمدي بيش از هزينة غذاي يك نفر در يك شبانهروز دارد كه به مقدار اضافي از معاش يك نفر، «مازاد توليد» ميگوييم؛
4. وجود «مازاد توليد» امكان سير كردن كودكان غيرشيرخوار را فراهم ميكند؛
5. به جهت جلوگيري از خسارت به زنان در انحصاريشدن رابطه و به تبع آن تضعيف توانايي در تأمين معاش، شوهر بايد نفقة بانو را بپردازد (مفروض اين است كه: قانونگذار، عاقل و عادل و خيرخواه است) و حضانت فرزند را بر عهده بگيرد؛
6. در ديدگاه اسلام هرچند بر ازدواج و فرزندآوري تأكيد بسيار شده است، مغالطة زن = بانو و يا زن= مادر و يا زن= بانو + مادر وجود ندارد؛ و بايد اين مغالطه را درك كرده و كنار زد؛
7. در نظام خانواده در اسلام، همانگونه كه توضيح داده شد، دارايي و احترام زنان و مردان در يك مبادلة عادلانه و در عين حال كارآمد قرار دارد.
بررسي اقتدار شوهر در خانواده
تا اينجا فرايند ايجاد دو هنجار در نظام خانواده توضيح داده شد: اول آنكه شوهر موظف است نفقة بانو را بپردازد؛ دوم آنكه معاشرت بانو بايد تحت نظارت شوهر باشد. اين هنجار به اين معناست كه شوهر داراي اقتدار است؛ به اين دليل كه بانو حق كنترل كنش خود را در ازاي پرداخت نفقه، به شوهر داده است. پيش از بررسي اقتدار شوهر در خانواده دو نكته گفتني است:
الف) زايمان را نميتوانيم از زن بگيريم؛ لذا پرداخت نفقة بانو توسط شوهر را نميتوانيم حذف كنيم، وگرنه مبادله ناعادلانه ميشود (همان، ج 2، ص360)؛
ب) بعد مالي حضانت فرزندان را نميشود از دوش پدر برداشت و بر دوش مادر نهاد؛ زيرا اين انتقال، با تأمين مخارج بانو توسط شوهر، منافات دارد (طباطبائي، 1374، ج 4، ص 363).
پدر به علت اينكه فرزند براى او متولد مىشود و در بيشتر احكام زندگياش ملحق به اوست،... ناگزير مصالح زندگى و لوازم تربيت و از آن جمله خوراك و پوشاك و نفقة مادرى كه او را شير مىدهد به عهده پدر است، و اين هم به عهدة مادر اوست كه پدر فرزند را ضرر نزند، و آزار نكند (همان، ج 2، ص 360)؛
اكنون فرض كنيد مردي كه با زني در توليدمثل مشاركت دارد و با كار اقتصادي مخارج بانو و فرزندان را تأمين ميكند، تحت فرمان بانو قرار داشته باشد. نحوة روابط اجتماعي در اين خانواده چگونه خواهد بود؟ آيا نام «نانآوري كه تحت فرمان نانخور است»، «برده» نيست؟ قطعاً عادلانه نخواهد بود كه مرد براي احساس مشاركت در توليدمثل و شفاف بودن اين ارتباط، بردگي را بپذيرد. علاوه بر اين اگر مردي در مشاركت با زني در توليدمثل، نانآوري همراه با اطاعت را بپذيرد، فقدان اقتدار شوهر بلكه شديدتر از آن، وجود اقتدار بانو، مانع تحقق يكي از عوامل ايجابكننده پرداخت نفقة بانو توسط شوهر ميشود؛ زيرا شوهر نيازمند به نظارت بر تعاملات بانو بود تا به ارتباط خودش با نوزاد اطمينان كند و اگر اقتدار سازمان خانواده در دست بانو باشد، اين نظارت و كنترل اطمينانبخش، ممكن نيست و در نتيجه شفافيت نسبت نيز حاصل نخواهد شد: «و اگر مسئلة ازدواج كه بر پاية تعاون و اشتراك در زندگى بوده، ... احكام مخصوص به خود را ... نداشته باشد، معلوم است كه در اين صورت... نسبها و دودمانها مختلط مى شود» (همان، ص 420).
وقتي شفافيت نسبت احساس نشود، احساس همبستگي شديد خانوادگي بين شوهر و بانو و بين فرزندان به وجود نميآيد، تا محرك جدي و مداوم براي تلاش اقتصادي و بذل آن در راه بانو و فرزندان باشد. در صورت عدم همبستگي خانوادگي، يا بانو و فرزندانش مثل آغاز زندگي بشر، فاقد حمايت جدي يك مرد مشخص خواهند شد و يا حقيقتاً بايد مردي را بهزور به بردگي درآورند كه با برتري نسبي توانايي مردان بر زنان سازگار نيست و حتي اگر هم رخ دهد، چون عادلانه نيست، دوام نميآورد.
ممكن است به نظر برسد اكنون كه معلوم شد اقتدار بانو در خانواده موجب محو خانواده ميشود، خانوادهاي بسازيم فاقد اقتدار يكي بر ديگران. اگر سازمان خانواده فاقد اقتدار باشد، سازمان نخواهد بود و حداكثر مانند يك گروه دوستي خواهد شد كه در اين صورت تقسيم الزامي نقشها و رعايت ممتد آنها وجود نخواهد داشت و تناسبهاي ساختاري خانواده از بين ميرود. بايد تصريح كنيم كه در يك سازمان دوموقعيتي و دونفرة بانو و شوهري، فرض اقتدار مساوي هر دو موقعيت، چيزي غير از فرض فقدان اقتدار يكي بر ديگري نيست و در عمل هم رخ نداده است. البته ممكن است در تقسيم كاري كه صورت ميگيرد، اختيار برخي امور در يك موقعيت گذاشته شود و اختيار در امر ديگر، در موقعيت ديگر نهاده شود.
آنچه ارتباطش به تعقل بيشتر از احساس است از قبيل ولايت، جنگ و توليد را مختص به مردان كرد، و آنچه از وظايف كه ارتباطش بيشتر با احساس است تا تعقل، مختص به زنان كرد، مانند پرورش اولاد و تربيت او و تدبير منزل و امثال آن (همان، ص 415).
مثلاً اختيار انتخاب نوع غذاي روزانه در چارچوب امكانات و هنجارها به مسئول پخت غذا داده شود؛ ولي اين بهمعناي عدم اقتدار يكي بر ديگري نيست. پس ميتوان اقتدار شوهر بر بانو و پدر بر فرزندان را در اموري كه مستلزم حفظ خانواده و كاركردهاي آن است، پذيرفت، در ديگر امور به فقدان اقتدار اعضا بر يكديگر تن داد و با به توزيع اقتدار بين ساير اعضا و يا به واگذاري ساير موارد اقتدار به بانو اقدام كرد.
جا دارد در پايان اين بخش از بحث به قرآن تمسك كنيم: «الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَي النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلي بَعْضٍ وَ بِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِمْ» (نساء: 34).
خلاصه و مرور
تاكنون گفتيم:
1. زايمان را نميتوانيم از زن بگيريم؛ لذا پرداخت نفقة بانو توسط شوهر را نميتوانيم حذف كنيم، وگرنه مبادله ناعادلانه ميشود؛
2. بعد مالي حضانت فرزندان را نميشود از دوش پدر برداشت و بر دوش مادر نهاد؛ زيرا اين انتقال، با تأمين مخارج بانو توسط شوهر منافات دارد؛
3. اكنون فرض كنيد مردي كه با زني در توليدمثل مشاركت دارد و با كار اقتصادي مخارج بانو و فرزندان را تأمين ميكند. تحت فرمان بانو قرار داشته باشد. نحوة روابط اجتماعي در اين خانواده چگونه خواهد بود؟
4. آيا نام «نانآوري كه تحت فرمان نان خور است»، «برده» نيست؟ قطعاً عادلانه نخواهد بود كه مرد براي احساس مشاركت در توليدمثل و شفاف بودن اين ارتباط، بردگي را بپذيرد؛
5. علاوه بر اين، اگر مردي در مشاركت با زني در توليدمثل، نانآوري همراه با اطاعت را بپذيرد، فقدان اقتدار شوهر بلكه شديدتر از آن، وجود اقتدار بانو، مانع تحقق يكي از عوامل ايجابكنندة پرداخت نفقة بانو توسط شوهر ميشود؛ زيرا شوهر نيازمند نظارت بر تعاملات بانو بود تا به ارتباط خودش با نوزاد اطمينان كند، و اگر اقتدار سازمان خانواده در دست بانو باشد، اين نظارت اطمينانبخش، ممكن نيست و در نتيجه شفافيتِ نسبت نيز حاصل نخواهد شد؛
6. وقتي شفافيت نسبت احساس نشود؛ احساس همبستگي شديد خانوادگي ميان شوهر و بانو و بين فرزندان به وجود نميآيد، تا محرك جدي و مداوم براي تلاش اقتصادي و بذل آن در راه بانو و فرزندان باشد؛
7. در صورت عدم همبستگي خانوادگي، يا بانو و فرزندانش مثل آغاز زندگي بشر، فاقد حمايت جدي يك مرد مشخص خواهند شد و يا حقيقتاً بايد مردي را بهزور به بردگي درآورند كه با برتري نسبي توانايي مردان بر زنان سازگار نيست و حتي اگر هم رخ دهد، چون عادلانه نيست، دوام نميآورد؛
8. ممكن است به نظر برسد اكنون كه معلوم شد اقتدار بانو در خانواده موجب محو خانواده ميشود، خانوادهاي بسازيم فاقد اقتدار يكي بر ديگران؛
9. اگر سازمان خانواده فاقد اقتدار باشد، سازمان نخواهد بود و حداكثر مانند يك گروه دوستي خواهد شد كه در اين صورت تقسيم الزامي نقشها و رعايت ممتد آنها وجود نخواهد داشت و تناسبهاي ساختاري خانواده از بين ميرود؛
10. بايد تصريح كنيم كه در يك سازمان دوموقعيتي و دونفرة بانو و شوهري، فرض اقتدار مساوي هر دو موقعيت، چيزي غير از فرض فقدان اقتدار يكي بر ديگري نيست و در عمل هم رخ نداده است؛
11. البته ممكن است در تقسيم كاري كه صورت ميگيرد، اختيار برخي امور در يك موقعيت گذاشته شود و اختيار در امر ديگر، در موقعيت ديگر نهاده شود. مثلاً اختيار انتخاب نوع غذاي روزانه در چارچوب امكانات و هنجارها به مسئول پخت غذا داده شود، ولي اين بهمعناي عدم اقتدار يكي بر ديگري نيست؛
12. پس ميتوان اقتدار شوهر بر بانو و پدر بر فرزندان را در اموري كه مستلزم حفظ خانواده و كاركردهاي آن است پذيرفت و در ساير امور به فقدان اقتدار اعضا بر يكديگر تن داد و يا به توزيع اقتدار ميان ديگر اعضا و يا به واگذاري ساير موارد اقتدار به بانو اقدام كرد؛
13. جا دارد در پايان اين بخش از بحث به قرآن تمسك كنيم: «الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَي النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلي بَعْضٍ وَ بِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِمْ» (نساء: 34).
نتيجهگيري
طبق مدارك تاريخي و شواهد بهجامانده، درمييابيم كه در ابتداي پيدايش بشر در زمين، دانش و مهارت او نزديك به صفر بوده است و انسان صرفاً ادراكات حسي و برخي مفاهيم سادة ذهني داشته است و مهارت او نيز در حد تهيه خوراك و حفظ خود بوده است. در گذشته به علت تهديدات محيط طبيعي و تهديدات ديگر اجتماعات، امنيت مهم تلقي ميشده است. يكي از راههاي تأمين امنيت جمعيت فراوان است و به دليل اينكه يكي از راههاي افزايش جمعيت توليدمثل بوده است، همين امر موجب ارزشمندي زايش شد. بشر در فرايند زايش تنها اين را مشاهده ميكرده است كه نيمي از جمعيت زايا و نيم ديگر نازا بودهاند كه نيمة نازا به تأمين غذا و امنيت، و نيمة زايا به فرايند زايش، پرورش و حفاظت از نسل جديد ميپرداختند. به تدريج با گذشت زمان نيمه نازاي جمعيت متوجه تأثير خود در فرايند زايش شدند.
راه اثبات اين مؤثر بودن در امر زايش، يعني ارزش پدري مرد در اين است كه نيمة زايا و هر بانو، رابطة جنسي خود را با يك مرد انحصاري كند. براي اثبات اين امر لازم است كه مرد و ديگر اعضاي جامعه اين انحصاري بودن رابطه را تأييد كنند تا ارزش اجتماعي حاصل از پدري بر فرزندان، براي مرد مورد تأييد جامعه واقع شود. لذا بانو بايد حق نظارت تعاملات خود را به مرد دهد؛ بهگونهايكه جامعه هم آن را تأييد كند. اين محدود شدن تعاملات بانو با ديگران، معيشت او را به خطر مياندازد. با توجه به اين گزاره كه همة انسانها گرايش به مبادلة برابر دارند، براي ايجاد يك مبادلة برابر، مرد موظف شد معيشت بانو را تأمين كند. در الگوي اسلامي، مرد بايد به ميزان هزينههاي دختر در خانة پدري، به بانو نفقه پرداخت كند، و بانو موظف است به اندازهاي كه هدف «تأييد جامعه و مرد نسبت به انحصار رابطة بانو» محقق شود اعمال خود را تحت نظارت شوهر قرار دهد. يكي از كاركردهاي هنجار خانواده، شفافيتِ نسب است و در صورت عدم تبعيت از احكام و قواعد اسلامي (بهگونهايكه در اين نوشتار استدلال شد) اختلاط نسب پديد ميآيد. بهعبارت ديگر ازدواج و اختصاصي شدن رابطة جنسي يك زن به يك مرد، تملك زن توسط مرد نيست (رابطة اختصاص با تملك عام و خاص مطلق است)؛ ثانياً مستلزم نابهنجار تلقي كردن تعدد زوجات بهطور عام نخواهد بود؛ ثالثاً تكفل نفقة بانو توسط شوهر مبتني بر فرض ناتواني زن در تأمين معاش خود نيست؛ رابعاً اين هنجار تحقير زن نيست؛ خامساً نظارت شوهر بر تعاملات بانو و اقتدار شوهر در اين امر از مفاد توافق و قرارداد نكاح است و بدون آن نقض غرض خواهد شد و شفافيت نسب و احراز پدري يك مرد مشخص بر فرزندان معين نزد او و همة اعضا اجتماع حاصل نميشود.
- برگر، پيتر و توماس لاكمن، 1387، ساخت اجتماعي واقعيت (رسالهاي در جامعهشناسي شناخت)، ترجمة فريبرز مجيدي، تهران، علمي و فرهنگي.
- شارون، جوئل. ده، 1386، پرسش از ديدگاه جامعهشناسي، ترجمة منوچهر صبوري، تهران، نشر ني.
- طباطبائي، سيدمحمدحسين، 1374، تفسير الميزان، ترجمة سيدمحمدباقر موسويهمداني، قم، دفتر انتشارات اسلامي.
- گيدنز، آنتوني، 1386، جامعهشناسي، ترجمة منوچهر صبوري، تهران، نشر ني.
- لينتون، رالف، 1357، سير تمدن، ترجمة پرويز مرزبان، تهران، دانش.
- مطهري، مرتضي، 1366، خاتميت، تهران، صدرا.