معرفت فرهنگی اجتماعی، سال پنجم، شماره دوم، پیاپی 18، بهار 1393، صفحات 65-92

    علامه طباطبائی و بنیادهای هستی‌‌شناختی فرهنگ

    نوع مقاله: 
    پژوهشی
    نویسندگان:
    سیدحسین شرف الدین / استادیار مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی / sharaf@qabas.net
    چکیده: 
    «فرهنگ» در تلقی غالب علوم اجتماعی، عام ترین و گسترده ترین مفهومی است که همه‌ی فرآورده‌ی مادی و غیرمادی بشر در فرایند پر فرازونشیب حیات اجتماعی و در مسیری به درازای همه‌ی تاریخ آن را پوشش می دهد. از مهم ترین پرسش های مطرح در حوزه‌ی مطالعات فرهنگی و جامعه شناسی فرهنگ، پرسش از خاستگاه، علل ایجادی و مبادی هستی شناختی آن است. فرهنگ بی شک، ملتقای اندوخته ها و دریافت های نمادینی است که به صورت مستقیم و غیرمستقیم از ظرفیت های وجودی، تعالیم وحیانی، تعاملات اجتماعی و تجربیات زیستی انسان تراوش کرده و به صورتی انباشتی و متراکم در جهانی چندلایه تبلور یافته و به صورت عینی و مستقل یا رسوبات بین الاذهانی به هویت و موجودیت رسیده است. این نوشتار درصدد است تا با الهام از آثار فیلسوف و مفسر برجسته‌ی معاصر، علّامه طباطبائی، خاستگاه و علل موجده و احیاناً مبقیه‌ی فرهنگ را واکاوی و تحلیل کند؛ موضوعی که در ادبیات موجود علوم اجتماعی، چندان که باید کانون توجه و امعان نظر تحلیلی و پژوهشی قرار نگرفته است. پرسش اصلی این مطالعه، چیستی خاستگاه فرهنگ، و روش آن در بخش رجوع به آرای علّامه، اسنادی و در بخش اثبات و تبیین مدعا، تحلیل و تفسیر محتوای آثار مکتوب ایشان، به ویژه تفسیر شریف المیزان است.
    Article data in English (انگلیسی)
    Title: 
    Allamah Tabatabaii and the Ontological Foundations of Culture
    Abstract: 
    Most social sciences regard “culture” as the most common and widespread concept which encompasses all man’s material and non-material achievements during the vicissitude of social life and in the course of history. One of the most important questions posed in the cultural studies and sociology of culture is the question relating to the origin of and causes behind the ontological foundations of culture. No doubt, culture is a confluence of the symbolic treasures and achievements which represent a direct and indirect transfusion of man’s existential capacities, revealed teachings, social interactions and biological experiences and which are crystallized cumulatively in a multi-layer world and come to existence and finds out its identity objectively and independently or as inter-subjective sediments. Inspired by the works of the eminent contemporary philosopher and Qur'an commentator, Allamah Tabatabaii, the present paper seeks to reexamine and analyze the origin of and the causes behind the development and possibly maintenance of culture. This problem which ought to be a subject of speculation and inquiring has not been adequately addressed in the existing literature of social sciences. The main question of this paper is related to the nature and origin of culture. A documentary method is used, Allamah’s views are stated and the contents of his works, especially Al-Mizan Commentary are analyzed to expound and prove the author's claim.
    References: 
    متن کامل مقاله: 


    مقدمه
    فرهنگ به‌منزلة جامع‌ترين نظام معناييِ داراي هويت اجتماعي ـ تاريخي (متضمن دانش‌ها، بينش‌ها، ارزش‌ها، آرمان‌ها، هنجارها، نمادها و رفتارهاي مشترك ميان يك گروه يا جامعه)، صورتي از آگاهي است كه به وساطت انسان از جايگاه وجودي خويش تنزل كرده و به عرصة آگاهي مشترك اجتماعي راه يافته و اراده و رفتار عمومي توده‌ها را در ساحات مختلف زيستي سامان مي‌دهد.
    از ديدگاه فلسفة فرهنگ، اين نظام معنايي به دليل كثرت ابعاد و مؤلفه‌ها، سطوح و لايه‌ها، عوارض و آثار، مناسبات بينامتني و فرامتني و... طيف گسترده و متنوعي از پرسش‌ها و دغدغه‌هاي فيلسوفانه و عالمانه را زمينه‌سازي كرده است. پرسش از چيستي، چرايي و ضرورت، عوامل مؤثر در تكون و حدوث، بقا و استمرار، تقويت و تضعيف، ثبات و تغيير، تعدد و تنوع آن، فرايند و سازوكار شكل‌گيري و تغييرش، گونه‌شناسي عناصر تشكيل‌دهندة آن و نسبت ميان اين عناصر، كاركردها و كارويژه‌ها و عوارض و آسيب‌هايش، نسبت آن با ديگر واقعيت‌هاي محيطي (اعم از محيط اجتماعي و محيط طبيعي)، حوزه‌هاي معرفتي درگير در مطالعة آن و نهايتاً معرفت‌شناسي و روش‌شناسي آن بخشي از مهم‌ترين پرسش‌هايي است كه ذهن انديشمندان درگير در اين حوزه مطالعاتي را به خود مشغول داشته است. اين نوشتار درصدد است تا به سهم خود در مسير تلاش براي يافتن پاسخي هرچند اجمالي براي يكي از پرسش هاي مزبور، يعني خاستگاه فرهنگ طي طريق كند.
    گفتني است كه بحث دربارة خاستگاه فرهنگ اصالتاً و به اقتضاي سنخ‌شناسي موضوعي در حوزة مطالعاتي جامعه‌شناسي، فرهنگ جاي مي‌گيرد. جامعه‌شناسي فرهنگ به‌منزلة نوعي جامعه‌شناسي، به بررسي عيني فرهنگ در بستر جامعه و زمينه‌ها و شرايط اجتماعي مرتبط با فرايندهاي توليد و بازتوليد صور متنوع فرهنگي در گسترة حيات اجتماعي اختصاص دارد (ر.ك: ريموند، 1380، ص 251ـ274).
    پرسش اصلي اين مطالعه، چيستي خاستگاه فرهنگ، و روش آن در بخش ارجاع به آراي علامه، اسنادي و در بخش اثبات و تبيين مدعا، تحليل و تفسير محتواي آثار مكتوب ايشان به‌ويژه تفسير شريف الميزان است. محورهاي مورد بحث در نوشتار، به ترتيب عبارت‌اند از: فرهنگ، چيستي و ابعاد آن از ديدگاه علوم اجتماعي، خاستگاه فرهنگ از ديدگاه‌هاي مختلف و در نهايت بررسي ديدگاه‌هاي علّامه طباطبائي كه به بيان صريح يا ضمني به خاستگاه فرهنگ اشاره دارد.
    فرهنگ، چيستي و ابعاد آن
    از واژة فرهنگ، در فارسي (معادل Cultare در انگليسي، كولتور در فرانسه و الثقافه در عربي) تعاريف مختلفي در منابع تخصصي علوم اجتماعي ارائه شده است. برخي لغت‌شناسان، تعداد اين تعاريف را تا چهارصد مورد برآورد كرده‌اند. ورود تفصيلي به اين حوزه، مجال ديگري مي‌طلبد. بديهي است كه به اقتضاي موضوع نوشتار، تنها به گزينش تعاريف و تلقي‌هاي مرجح بسنده خواهد شد.
    اغلب انسان‌شناسان و جامعه‌شناسان در برخورد با مفهوم فرهنگ به‌طور ضمني يا صريح اذعان مي‌كنند كه تعريف فرهنگ كار چندان ساده‌اي نيست. وجود انبوه تعاريف در ادبيات مربوط، نمايانگر اين پيچيدگي است. آرچر معتقد است كه اولاً در سطح توصيف، ايدة فرهنگ بيش از حد مبهم باقي مانده است؛ با وجود كمترين شبهه دربارة محوري بودن آن، از نظر روش‌شناختي به‌سبب چنين ضعفي در مفهوم‌سازي، هنوز واحدي براي توصيف فرهنگ وجود ندارد؛ ثانياً در سطح تبيين، مقام فرهنگ بين اينكه يك متغير مستقل اساسي، قدرت فرادست جامعه است يا اينكه يك متغير وابسته در نهادهاي اجتماعي، در نوسان است. از اين جهت، در نظريات جامعه‌‌شناختي مختلف، فرهنگ از يك محرك اوليه تا نقطة مقابل كه به يك عنصر ثانويه و پس مانده تقليل مي‌يابد، در نوسان است (به نقل از: چلبي، 1386، ص 55). مردم‌شناسان معمولاً فرهنگ را به صورتي غيردقيق و در گستره‌اي بسيار وسيع معادل شيوه و سبك زندگي معرفي مي‌كنند. جامعه‌شناسان نيز غالباً فرهنگ را به‌منزلة مفهومي داراي منزلت تحليلي و به صورتي نسبتاً گويا به‌معناي مجموعة درهم‌تنيده‌اي از باورها، ارزش‌ها، نگرش‌ها، هنجارها، نمادها، معاني، عادت‌ها و الگوها معرفي مي‌كنند كه يك جامعه در فرايند زيست اجتماعي تاريخي خويش بدان دست مي‌يابد و به‌عنوان ميراث، آن را از نسلي به نسلي منتقل مي‌سازد و در ساختار شخصيتي افراد و همچنين در نهادها و ساختارهاي اجتماعي درون‌ريزي و تثبيت مي‌كند.
    برخي با بيان مصداقي، گستره يا قلمرو فرهنگ را بدين موارد زير محدود كرده‌اند:
    1. نحوة ارائه (زبان، خلق‌وخو، نشانه، رفتار)؛
    2. تسلط به طبيعت (صنعت، فنون، بهداشت)؛
    3. تشكيلات اجتماعي (دولت، قانون، عرف، اخلاق)؛
    4. معرفت فردي (مذهب، ماوراءالطبيعه، جهان‌بيني)؛
    5. خلاقيت در زمينة هنر و ادبيات؛
    6. فعاليت‌هاي ذهني (شناخت، علم) (جعفري 1373، ص 67، به نقل از دائرةالمعارف لهستان). كلايد و كلاكان، مردم‌شناسان امريكايي، در مقام تعريف و بيان ويژگي‌هاي اصلي فرهنگ، به دوازده ويژگي استناد كرده‌اند:
    1. كليت شيوه زندگي مردمي معين؛
    2. ميراث اجتماعي مشخصي كه فرد از گروه خود به دست مي‌آورد؛
    3. شيوة انديشيدن، حس كردن و باور داشتن؛
    4. آنچه از رفتار منتزع مي‌شود؛
    5. نظرية يك انسان‌شناس راجع به شيوة رفتار واقعي گروهي از مردم؛
    6. مخزن آموخته‌هاي ذخيره‌شده؛
    7. مجموعه‌اي از جهت‌يابي‌هاي معيار (استاندارد) در ارتباط با مسائل تكرار شوند؛
    8. رفتار آموخته‌شده؛
    9. سازوكاري براي تنظيم رفتارهاي الزامي؛
    10. مجموعه‌اي از تكنيك‌هاي (فنون) انطباق يافتن فرد با محيط پيرامون و يا انسان‌هاي ديگر؛
    11. ته نشست تاريخ؛
    12. نقشة رفتار، غربال، زهدان يا چارچوب (پهلوان، 1388، ص 122).
    اولسون نيز چهار جزء اصلي براي فرهنگ قايل شده است: باورها، ارزش‌ها، هنجارها و تكنولوژي‌ها. باورها به پرسش «چيست» پاسخ مي‌گويند: ارزش‌ها به سؤال «چه بايد باشد» پاسخ مي‌دهند، هنجارها به پرسش «چه انجام شود»، و سرانجام تكنولوژي‌ها به پرسش «چگونه انجام شود» پاسخ مي‌گويند (چلبي، 1386، ص 57). از ديد برخي جامعه‌شناسان، جوهرة اصلي فرهنگ علايم، انديشه‌ها، و روابط منطقي و اجتماعي (از نوع بارز گفتماني) بين آنهاست. فرهنگ به‌طور تحليلي به دوازده عنصر اساسي تجزيه مي‌شود: تمثال، شاخص، نماد، باور، ارزش، تكليف، نفع معرفتي، كنش ارزشي، كنشگر، رابطة منطقي و رابطة گفتماني (چلبي، 1386، ص 58). شاين، از فرهنگ‌شناسان، علاوه بر باورها و مفروضات (به‌منزلة عميق‌ترين لايه و هستة فرهنگ) و ارزش‌ها و هنجارها (به‌منزلة استانداردهاي اجتماعي و مبناي قضاوت درباره درستي و نادرستي امور) از لايه سومي به نام مصنوعات (به‌عنوان لايه ظاهري، ملموي و مبتني بر باورها، ارزش‌ها و هنجارهاي فرهنگي) نام برده است. شاين نمودهاي مصنوعات فرهنگي را در سه رشتة كلي بدين شرح فهرست كرده است:
    الف. نمودهاي فيزيكي، همانند آرم‌ها، آثار و طراحي‌هاي هنري، ساختمان‌ها، محوطه‌ها، لباس‌ها و اشياي مادي؛
    ب. نمودهاي رفتاري مانند مراسم و تشريفات، الگوهاي ارتباطي، سنت‌ها، آداب و رسوم، پاداش‌ها و تنبيه‌ها؛
    ج. نمودهاي شفاهي همچون حكايت‌ها و لطيفه‌ها، زبان فني، اسامي و القاب، داستان‌ها، اسطوره‌ها، تاريخ، قهرمانان، جنايتكارن، استعاره‌ها (نائيني، 1389، ص 35).
    فرهنگ در واقع معرفت، دانش و انديشة مشترك و متضمن مؤلفه‌هاي مختلفي است كه از آن جمله‌اند: جهان‌بيني يا هر آنچه از سنخ فكر است؛ ارزش‌ها يا ملاك‌هاي داوري دربارة خوبي و بدي، زشتي و زيبايي و مطلوبيت موضوعات و حوادث مختلف؛ آنچه تمايلات و گرايش‌هاي اكتسابي ما را رقم مي‌زند؛ كنش‌ها، الگوهاي رفتاري و نهادهاي اجتماعي اعم از رسمي و غيررسمي؛ نمادها، علايمي نمادين كه مارا به سمت‌وسويي سوق مي‌دهند و تكنولوژي (افروغ، 1380، ص 19). هر فرهنگ لايه‌ها و سطوح مختلفي دارد. عميق‌ترين لايه‌هاي فرهنگي، لايه‌هايي هستند كه عهده‌دار تفسير انسان و جهان‌اند؛ مجموعه معاني‌اي كه جغرافياي هستي را رسم و انسان را در آن تعريف كرده، سعادت و آرمان‌هاي زندگي و مرگ را تبيين مي‌كنند (پارسانيا، 1392، ص 48). به بيان ديگر، انديشة اصلي در هر فرهنگ اين است كه هر جامعة انساني هويتي دارد و اين هويت به‌منزلة مادري است كه همة آداب و رسوم، هنرها، اخلاق، علوم و مذهب فرزندان آن‌اند، اين صورت‌هاي زبرين، گوهري زيرين دارند (سروش، 1366، ص 114).
    گفتني است كه مجموعة عناصر و مؤلفه‌هاي تشكيل‌دهندة يك فرهنگ از نوعي وحدت تأليفي برخوردار است و اقيانوس‌وار جامعه و اعضاي آن را دربر مي‌گيرد. آدميان ناخودآگاه در قلمرو بي‌كرانة فرهنگ غوطه‌ورند. انسان اجتماعي نه‌تنها در فرهنگ و بستر فرهنگي زندگي مي‌كند، كه از فرهنگ به‌منزلة خوراك فكري خويش ارتزاق و بر اساس منطق فرهنگي عمل مي‌كند. فرهنگ هر جامعه به‌مثابه كلان‌ترين پارادايم حاكم و نظام گفتماني غالب، نسبتاً عموميت دارد و مورد قبول اكثريت است. پذيرش، آموزش و انتقال آن غالباً به صورت غيراستدلالي و غيرمستقيم و تا حدي نيز مستقيم صورت مي‌گيرد. فرهنگ اساس و پاية اجتماع و ملات پيوند اعضاي آن است. شخصيت جمعي و هويت اجتماعي هر جامعه به فرهنگ آن مستند است، و به همين دليل، يكي از كاركردهاي مهم آن هويت‌سازي و هويت‌بخشي و تشخص‌دهي است. فرهنگ ضمن آنكه بستر انديشه‌ها، آرمان‌ها، علايق، احساسات، دريافت‌ها، تجربيات، نگرش‌ها، اراده‌ها و منطق الگويي سلوك جمعي است، در عين حال محملي براي روابط و پيوند‌هاي ميان ذهني، كنش‌ها و مناسبات مشترك، پويش‌هاي همسو، جهت‌گيري‌هاي متلائم، گزينش‌هاي متناسب، جذب و دفع‌ها و كنش‌ها و واكنش‌هاي قابل پيش‌بيني، و به‌طوركلي سامان‌يابي روابط و مناسبات ريز و درشت در مسير نيل به غايات مشترك و مطالبات جمعي است. در گسترة شمول فرهنگ نيز عموم مردم‌شناسان برآن‌اند كه هيچ عرصه، ساحت، پديده و رفتاري را در عالم انساني نمي‌توان يافت كه از سپهر فرهنگ بيرون مانده باشد. به بيان مالينوفسكي، در عالم انساني، فعاليتي كه بتوان آن را «طبيعي»يا «غريزي» ناميد امكان‌پذير نيست. حتي عمل نفس كشيدن، ترشحات دستگاه گوارش، گردش خون، و هضم غذا نيز وابسته به محيط مصنوعي يعني محيطي است كه عامل فرهنگ بر آن حاكم است (مالينوفسكي، 1379، ص 96)‌. به بيان ديگر، هر اثري كه در نتيجة دخالت و وساطت مستقيم و غيرمستقيم انسان اجتماعي به عرصة واقعيت و ظهور درآيد، رنگ و صبغة فرهنگي دارد و متضمن نوعي معناست. مواجهة انسان با طبيعت نيز موجب مي‌شود تا طبيعت مورد تعامل و تصرف انسان ماهيت فرهنگي بيابد و در چارچوب نظام معنايي او رمزگشايي و تفسير شود (ر.ك: بشيريه، 1379، ص 8؛ پهلوان، 1388، ص 78). جامعه نيز به‌منزلة برجسته‌ترين محصول حيات جمعي، واقعيتي كاملاً فرهنگي است كه در نتيجة تعاملات معنادار انسان‌ها به وجود آمده و با تكيه بر نظام‌هاي معنايي نهادي‌شده استقرار و استمرار مي‌يابد.
    بديهي است كه هر جامعه‌اي فرهنگ دارد و اساساً هيچ جامعه‌اي فاقد فرهنگ به‌معناي جامعه‌‌شناختي آن نيست؛ هرچند هيچ دو فرهنگي را نمي‌توان يافت كه كاملاً بر يكديگر منطبق باشند. فرهنگ غالب و متفوق هر جامعه كه واجد بيشترين ميزان مشتركات خرده‌فرهنگ‌هاي فعال يك جامعه است، به تبع مقولة دولت ـ ملت از آن به «فرهنگ ملي» تعبير مي‌شود؛ فرهنگي فراسوي همة خرده‌فرهنگ‌هاي دروني كه همة اعضاي جامعه به درجاتي بدان تعلق‌خاطر داشته و سلطة آن را عميقاً پذيرا باشند.
    نكتة ديگري كه يادآوري آن در ادامة اين بخش بي‌فايده نيست، اينكه در هر جامعه و در هر دوره از تاريخ حيات يك جامعه معمولاً يك تركيب فرهنگي خاص غلبه و سلطه مي‌يابد و به‌منزلة فرهنگ غالب نقش‌آفريني مي‌كند. ازاين‌رو وجود عناصر ناهمگون، متناقض و داراي اقتضائات ناهمسو در يك فرهنگ، امري مستبعد و خلاف انتظار نيست (ر.ك: آشوري، 1357؛ پهلوان، 1382، ص 8ـ51؛ تامپسون، 1378، ص 151ـ204؛ پهلوان، 1388، ص 44ـ354). ازاين‌رو و با توجه به تعاريف ارائه‌شده، فرهنگ را مي‌توان جامع‌ترين نظام معنايي يا بنيادي‌ترين نرم‌افزار هويت‌بخش و هدايت‌گر كنش‌هاي انساني در فرايند زيست فردي و اجتماعي در جامعه و مركب از مجموعة نسبتاً منسجمي از عناصر هستي‌شناختي (جهان‌بيني) و ارزش‌‌شناختي (ايدئولوژي يا نظام بايدها و نبايدهاي منبعث از آن جهان‌بيني) دانست. روشن است كه فرهنگ به اين معنا در تأمين مبادي هستي‌شناختي، انسان‌شناختي، معرفت‌‌شناختي و ارزش‌‌شناختي دانش‌هاي مختلف بشري، به‌ويژه دانش‌هاي انساني نيز مشاركت دارد. تبلورات عيني و جلوه‌ها و عناصر مادي برآمده يا منبعث از اين نظام معنايي را اغلب «تمدن» يا عناصر تمدني مي‌نامند.
    خاستگاه فرهنگ
    در بيان چيستي فرهنگ روشن شد كه فرهنگ متضمن عناصر و مؤلفه‌هاي متنوع و متكثري است كه از آنها به صورت مجموعي، با عنوان «فرهنگ» ياد مي‌شود و نيز اجمالاً روشن شد كه يكي از دلايل دشواري ارائة تعريفي واحد و مورد وفاق از اين واژه و چرايي طرح تعاريف متعدد نيز به همين خصيصه مستند است. ازاين‌رو در بحث از خاستگاه نيز بديهي است كه بايد بيش از ملاحظة فرهنگ به‌منزلة هويتي تركيبي، عام و انتزاعي، به عناصر و مؤلفه‌هاي تشكيل‌دهنده آن توجه شود.
    مراد از خاستگاه به‌معناي عام آن همة علل، اسباب، عوامل، زمينه‌ها و شرايط مادي و غيرمادي است كه به‌گونة مستقيم و غيرمستقيم در آفرينش مؤلفه‌هاي فرهنگ و بالندگي مؤثر بوده‌اند. فرهنگ علاوه بر حدوث، در مقام بقا و استمرار نيز به علل و زمينه‌هايي همچون فرايند جامعه‌پذيري، نهادي شدن و نظارت و كنترل جمعي متكي و مبتني است.
    همان‌گونه كه پيش‌تر اشاره شد، فرهنگ عمري به درازاي حيات جمعي و سلوك اجتماعي تاريخي انسان دارد و بالطبع اقدام در جهت يافتن علل و عوامل موجدة چنين پديده‌اي، بيش از درگير شدن در يك مطالعة عيني، به بذل جهد در طرح مجموعه‌اي از حدس‌ها و گمانه‌زني‌هاي منطقي محدود خواهد بود. دليل اين مدعا آن است كه اساساً كشف منشأ و منبع در امور انساني، امري محال يا دست‌كم بسيار دشوار است (كينگ، 1355، ص 30).
    اغلبِ جامعه‌شناسان و مردم‌شناسان به جاي بحث مستقل دربارة عوامل مؤثر بر شكل‌گيري، استقرار و استمرار فرهنگ به‌منزلة اساسي‌ترين دستاورد مادي و غيرمادي بشر در فرايند زيست جمعي و حيات اجتماعي تاريخي، از زمينه‌ها و عوامل مؤثر در اصل شكل‌گيري، تثبيت و پايايي زندگي اجتماعي سخن به ميان آورده‌اند و فرهنگ و ديگر مؤلفه‌هاي حيات جمعي را به‌عنوان سرمايه‌ها و مصنوعات مشترك و به‌منزلة نتايج قهري اين روند، باواسطه به همين عوامل زيرساختي مستند ساخته‌اند. ترديدي نيست كه فرهنگ به‌منزلة شيوة زندگي اگرچه به لحاظ ذهني از جامعه به‌منزلة مجموعه‌اي متشكل از افراد داراي كنش متقابل و سهيم در فرهنگ مشترك متمايز است، در تكون، استقرار و استمرار خود به جامعه وابسته است و به موازات شكل‌گيري زندگي اجتماعي، فرايند تكون و شكوفايي خود را پيموده است. جامعه نيز متقابلاً تنها با فرهنگ و در پرتو ارجاع به فرهنگ است كه امكان ادامه حيات انساني مي‌يابد. براين اساس موجود انساني به دليل برخورداري از برخي ويژگي‌هاي انحصاري، توأمان هم خالق جامعه و هم مبدع فرهنگ است.
    ما فرهنگ را مي‌آفرينيم و فرهنگ نيز به نوبة خود ما را مي‌آفريند. ما با اختراع و سهيم شدن در قواعد و الگوهاي رفتاري كه زندگي ما را شكل مي‌دهد، محيط اجتماعي‌مان را مي‌سازيم و از دانش اكتسابي خود براي اصلاح محيط طبيعي استفاده مي‌كنيم. فرهنگ مشترك ما همان است كه زندگي اجتماعي را امكان‌پذير مي‌سازد (رابرتسون، 1377، ص 56ـ57).
    فرهنگ و بنيادهاي سرشتي انسان
    دربارة علل و زمينه‌هاي كشيده‌شدن بشر به زندگي اجتماعي، بيشتر انديشمندان به تركيبي از عوامل دروني و بيروني استناد جسته‌اند. ادعاي برخورداري انسان از طبيعت مدني (با توسل به ادلة فلسفي وجود‌‌شناختي يا ادلة قرآني نظير آياتِ حجرات: 13؛ فرقان: 54؛ زخرف: 32)؛ غرايز خاص همچون غريزة جنسي (كه در قالب تمايل تكويني به جنس مخالف و در نهايت تشكيل خانواده به‌عنوان هستة اولي و بنيادين زندگي اجتماعي و به‌تبع آن شكل‌گيري گونه‌هايي از روابط نسبي و سببي تبلور مي‌يابد، عوامل عاطفي (كه موجب گرايش افراد به پيوند و انس با يكديگر مي‌گردد، نظير عواطف خانوادگي ميان اعضا)، انتخاب عقلاني (گزينش زندگي اجتماعي به‌منزلة طريقي معقول جهت تأمين و ارضاي نيازهاي متنوع مادي و معنوي)، روحية استخدامگري (ميل طبيعي انسان‌ها به بهره‌كشي متقابل از يكديگر براي تأمين نيازهاي مشترك يا ديگر دواعي)، تفاوت افراد در استعدادها و مواهب جسمي و روحي (عنصري فطري و طبيعي كه فراتر از روابط نسبي و سببي و ملي و نژادي در وابستگي متقابل انسان‌ها و در نتيجه استحكام و دوام زندگي اجتماعي مؤثر بوده است (ر.ك: زخرف: 32 و تفاسير آن)، پي بردن به فوايد همكاري و تعاون در رفع نيازها يا رفع بهتر نيازها (كه به‌منزلة يكي از نتايج عيني حاصل از تجربه عملي زندگي اجتماعي، نه در اصل شكل‌گيري كه در حفظ، پايايي و استحكام حيات جمعي و بالطبع ظهور آثار متعاقب آن نقش محوري داشته است) (در تكميل اين بخش ر.ك: مطهري، 1379، ج 2، ص 333ـ335؛ مطهري، 1380، ج 6، ص 436؛ دفتر همكاري حوزه و دانشگاه، 1373، ص 249ـ306؛ مصباح، 1378، ج 3، ص 27و 28).
    برخي نيز به قوا و استعدادهاي سرشتي و طبيعي بشر به‌منزلة عامل موثر بر خلق فرهنگ استدلال كرده‌اند. براين‌اساس فرهنگ حسب ديدگاه‌هاي مختلف، ريشه در بنيادهاي وجودي و فطري انسان دارد و به‌گونة مستقيم و غيرمستقيم بدانها مستند است: منظور از طبيعت آدمي، مجموعة قوا و استعدادهاي جسماني و رواني عام و مشترك ميان انسان‌ها، داراي ثبات و پايداري نسبي و مستقل از تأثيرات محيط مادي و اجتماعي است. اين قوا و استعدادها در يك دسته‌بندي كلي به ادراكي (كه انسان را در شناخت محيط ياري مي‌كند و از ادراك‌هاي حسي تا عقلي را دربر مي‌گيرد و استعدادهاي پرشماري همچون حافظه، يادگير، دقت، حكم و استدلال را شامل مي‌شود) و انفعالي (عناصري كه تعادل دروني را حفظ، و نيروها را براي اعمال انطباقي تنظيم مي‌كنند: انگيزه‌ها (غرايز)، نيازها، هيجان‌ها، عواطف و منظومه‌هاي مربوط به آنها از اين نوع‌اند)، تقسيم مي‌شوند.
    انگيزه‌ها نيز به دو دستة انگيزه‌هاي اصلي و فرعي، يا جبلي و اكتسابي تقسيم مي‌شوند. انگيزه‌هاي اصلي و ثابت كه اغلب داراي پاية جسماني (فيزيولوژيك) هستند، ميان انسان و حيوان مشترك‌اند. اهم اين انگيزه‌ها عبارت‌اند از: انگيزة گرسنگي (غذاجويي)، تشنگي (آب‌جويي)، دفع، جفت‌جويي، پناهگاه و مسكن، حركت و خواب. انگيزه‌هاي فرعي يا اكتسابي انسان تعدد و تنوع وسيعي دارند و اغلب از محيط فرهنگي- اجتماعي او متأثرند. از جملة آنها مي‌توان به تشخص‌طلبي (برتري‌جويي)، تملك، ميل به پيشرفت فرهنگي و اجتماعي، هم‌بستگي با ديگران و نوع‌دوستي اشاره كرد.
    هيجان‌ها را نيز مي‌توان به دو دستة اصلي (همچون ترس، خشم، مهر) و فرعي (مانند حسادت، رقابت، همدلي) تقسيم كرد. بديهي است كه هيجان‌هاي فرعي و اكتسابي نيز همچون انگيزه‌هاي فرعي و اكتسابي به تبع محيط فرهنگي ـ اجتماعي، از تعدد و تنوع مصداقي فراواني برخوردارند و تاكنون شمار دقيقي از آنها به دست داده نشده است.
    روان‌شناسان اجتماعي، اغلب برآن‌اند كه تقريباً همة استعدادهاي اساسي فرد از ادراك حسي و انفعالات نخستين گرفته تا هوش و عواطف عالي و شخصيت انسان تا حد بسياري متأثر از محيط اجتماعي و فرهنگي‌اي هستند كه فرد در آن پا به عرصة وجود مي‌نهد و نشو و نما مي‌يابد. محيط اجتماعي و فرهنگي نه‌تنها در شكوفايي استعدادها و هدايت گرايش‌ها و رفتارها در جهت انطباق هرچه بيشتر با اقتضائات حيات جمعي نقش دارد، كه در تكوين و آفرينش بخش درخور توجهي از آنها نيز نقش كانوني ايفا مي‌كند. از اين ديدگاه، قوا و ظرفيت‌هاي وجودي انسان نه صرفاً اموري زيستي و نه منحصراً اجتماعي‌اند، بلكه اموري زيستي ـ اجتماعي يا زيستي ـ رواني ـ اجتماعي‌اند.
    از نظر انسان‌شناسي فلسفي نيز انسان به‌منزلة موجودي مركب از روح و بدن، داراي نفسي ذاتاً مجرد و در عمل نيازمند ابزارهاي بدني، متضمن قوا و استعدادهاي فراوان و گوناگون بوده، باقي و ناميراست اين موجود، ويژگي‌هايي دارد كه اهم آن عبارت‌اند از: الف) علم يا آگاهي، ب) ميل يا گرايش، ج) اختيار يا آزادي، د) قدرت يا توانايي، ه‍ ) تحول‌پذيري شخصيت (دفتر همكاري حوزه و دانشگاه، 1374، ص 415ـ417).
    علوم و آگاهي‌هاي انسان در يك دسته‌بندي كلي به انواع ذيل تقسيم مي‌شوند:
    1. علم حضوري و علم حصولي (كه خود به تصور و تصديق و هريك به بديهي و نظري تقسيم مي‌شوند)؛
    2. علم نظري (شناخت متعلق به مسائل غيرعملي و هستي‌ها) و علم عملي(شناخت متعلق به بايدها و نبايدها)؛
    3. علم عادي (دانش‌هايي كه از طرق عادي و در دسترس همگان نظير تعقل و تجربه به دست مي‌آيند) و علم غيرعادي (دانش‌هايي كه از طرق متعارف و در دسترس همگان امكان حصول ندارند مانند وحي، الهام، مكاشفه).
    انسان همچنين از اميال، كشش‌ها و گرايش‌هاي سرشتي مختلفي برخوردار است كه منشأ رفتارهاي متفاوت مي‌شوند. اميال انسان از ويژگي‌هايي مانند آگاهي و شعور، اراده و اختيار، هدفمندي و محركيت در جهت انجام اعمال برخوردارند. اين اميال در يك دسته‌بندي كلي به دو بخش مشترك (ميان انسان و حيوان، مانند غريزة حب ذات و صيانت از نفس با فروعاتي نظير ميل به تغذيه، مسكن، دفاع و...، و غريزة جنسي) و مختص (اختصاصي انسان همانند حقيقت‌جويي يا گرايش به شناخت حقايق، فضيلت‌خواهي يا گرايش به ارزش‌هاي اخلاقي، زيبايي‌خواهي يا زيبايي دوستي، ميل به خدا و پرستش، جامعه‌گرايي، جاودانه‌خواهي، و قدرت‌جويي و قدرت‌افزايي) تقسيم مي‌شوند. از نگاه انسان‌شناسي فلسفي، گرايش حقيقي در انسان «ميل به كمال» است و ديگر گرايش‌ها، جلوه‌هايي از اين ميل، بسته به تشخيص مصداق كمال و حدود دانش انسان، شمرده مي‌شوند (دفتر همكاري حوزه و دانشگاه، 1374، ص 434ـ445).
    براي گرايش‌هاي فطري انسان، ويژگي‌هايي بيان شده است كه اهم آن عبارت‌اند از:
    1. در همة افراد بشر وجود دارد؛
    2. در همة ادوار تاريخ وجود دارد؛
    3. در همة محيط‌ها و اقوام و جوامع به چشم مي‌خورد؛
    4. قابل سلب و نفي كلي از انسان نيست؛
    5. عوامل خارجي در اصل وجود و عدم آن تأثير ندارند، ولي در فعليت و عدم فعليت و شدت و ضعف آن نقش دارند (دفتر همكاري حوزه و دانشگاه، 1374، ص 474؛ براي اطلاع بيشتر از ابعاد وجودي و استعدادها و ظرفيت‌هاي سرشتي و طبيعي انسان از ديدگاه‌هاي مختلف علمي و فلسفي و نسبت آن با فرهنگ و جامعه ر.ك: همان، ص 369ـ523؛ سياسي، 1354؛ استوتزل، 1368، ص 47ـ241؛ كلاين برگ، 1368، ج 1، ص 87ـ259؛ ج 2، ص 377ـ425؛ فرانسوا دورتيه، 1389، ص 179ـ225 و 473ـ527).
    كلاين برگ، از روان‌شناسان اجتماعي در تبيين فرهنگ با ارجاع به بنيادهاي سرشتي مي‌نويسد: براي تبيين پديده‌هاي فرهنگي عام به امور ذيل تكيه مي‌شود: 1. وحدت رواني آدمي؛ 2. يكسان بودن احتياجات حياتي؛ 3. اين موضوع كه صفات اصلي محيط مادي بشر روي‌هم‌رفته همواره يك‌سان‌اند. برخي علاوه برآنچه گفته شد، به امور ثابت و دائمي كه بر رشد تمام نظام‌هاي اجتماعي اثر گذارند (به‌ويژه امور ثابت مربوط به طبيعت بشر) نيز اشاره مي‌كنند (كلاين برگ، 1368، ج1، ص 95).
    گفتني است كه ارتباط ميان قواي نفساني با محيط، نه يك‌سويه بلكه متقابل و دوسويه است. به بيان مالينوفسكي:
    به‌طور دائم بين جسم و محيط ثانوي انسان يعني فرهنگ يك وضعيت كنش متقابل جاري است. به‌طور كلي، انسان‌ها از هنجارها، آداب و رسوم، سنت‌ها و مقرراتي پيروي مي‌كنند كه نتيجة كنش متقابل فرايندهاي ارگانيك، دستكاري طبيعت و اصلاح مداوم محيط پيرامون توسط انسان است (مالينوفسكي، 1379، ص 97).
    از ديد علّامه جعفري، فرهنگ‌گرايي بشر به دو ريشة اولي و ثانوي مستند است:
    ريشة اولي، عبارت است از آن عنصر فعال رواني كه آدمي را تحريك مي‌كند كه قلمرو طبيعت و جريانات جبري آن را به صورت آشيانه‌اي درآورد كه پيكرة آن را با دست خود ساخته و هريك از اجزاي آن پيكره، پاسخ‌گوي بعدي از ابعاد پذيرنده يا خلاق او بوده باشد. ريشة ثانوي فرهنگ‌ها، عبارت است از عوامل دروني و بيروني خاص اقوام و ملل كه توجيه‌كنندة ريشة اولي، يعني همان عنصر فعال رواني بوده و شئون زندگي آنان را رنگ‌آميزي و توجيه مي‌كند (جعفري، 1373، ص 94).
    فرهنگ و سلوك جمعي انسان
    از ديد برخي انديشمندان، فرايند شكل‌گيري فرهنگ به‌منزلة يك نظام معنايي، متأثر از اراده و سلوك جمعي است و جريان‌يابي آن در گسترة زندگي اجتماعي چنين تقرير مي‌شود:
    براي صور و حقايق علمي سه مرتبه مي‌توان در نظر گرفت. مرتبة نخست، مرتبة ذات و حقيقت اين صور است كه از آن با عنوان نفس‌الامر آنها ياد مي‌شود؛ زيرا مراد از نفس‌الامر، امر و يا شيء در نفس و ذات خود است. صور حقايق علمي، صرف‌نظر از آگاهي انسان‌ها، روابط، مناسبات و احكامي دارند كه مربوط به زمان و مكان خاصي نيست. در مرتبة دوم، افراد انساني با ديالكتيك، گفت‌وگو، تفكر، تمرين و بالاخره با حركت و سلوك جوهري خود، به آن معاني راه مي‌برند و بر اساس اتحاد عالم و معلوم با آنها متحد مي‌شوند. صور علمي پس از اتحاد با افراد، بدون آنكه موطن و جايگاه نخست خود و احكام آن را از دست بدهند، در مرتبه و جايگاه دوم، يعني در عرصة ذهن و انديشه و به دنبال آن به دليل وحدتي كه فرد با عمل و ارادة خود دارد، در عرصة عمل و رفتار انسان قرار مي‌گيرند. در مرتبة سوم، معاني و صور علمي به وساطت افراد انساني به عرصة زندگي مشترك آدميان وارد شده و هويت بين‌الاذهاني و عمومي پيدا مي‌كنند. معاني در اين مقام از زاوية ذهن و گوشة رفتار فرد خارج شده و به متن زندگي و رفتار اجتماعي وارد مي‌شوند و باورها، عادت‌ها، نهادها، و كنش‌هاي اجتماعي را تسخير مي‌كنند. اين مرتبه، مرتبة فرهنگ است. فرهنگ در حقيقت، صورت تنزل‌يافتة معنا به عرصة فهم عمومي و رفتارهاي مشترك و كنش‌هاي اجتماعي است (پارسانيا، 1391، ص 125ـ126).
    فرهنگ و نقش دين در شكل‌گيري و هدايت آن
    برخي انديشمندان بر نقش محوري دين در فرهنگ به‌طور عام يا فرهنگ ديني به‌طور ويژه تأكيد كرده‌اند. تيليش، دين‌شناس آلماني، در توضيح اين ارتباط مي‌نويسد:
    دين در مقام مسئله يا دل‌بستگي غايي، گوهر معنابخش فرهنگ، و فرهنگ نيز كليت صوري است كه در متن آن، مسئلة بنيادين دين خود را آشكار مي‌سازد. دين جوهر فرهنگ و فرهنگ صورت دين است. چنين نگرشي مانع تثبيت دوگانگي دين و فرهنگ مي‌شود (تيليش، 1376، ص 50).
    برخي ديگر از انديشمندان به نقش دين در خلق و هدايت جهان‌بيني و نظام ارزشي به‌منزلة بنيادي‌ترين لاية فرهنگ توجه داده‌اند (مصباح، 1368، ص 242ـ244).
    شهيد مطهري نيز در تبيين جايگاه اسلام به‌مثابه يك دين، يك آيين زندگي، مروج مقبول‌ترين و شفاف‌ترين فلسفة زندگي، ترسيم‌كنندة خطوط كلي حركت در مسير غايات زيستي در قالب طرح و ارائة فرهنگ و نظام اجتماعي مطلوب مي‌نويسد:
    انسان موجودي اجتماعي است. زندگي اجتماعي هزارها مسئله و مشكل برايش به وجود مي‌آورد كه بايد همة آنها را حل كند و تكليفش را در مقابل همة آنها روشن نمايد. چون موجودي اجتماعي است، سعادتش، آرمان‌هايش، ملاك‌هاي خير و شرش، راه و روشش، انتخاب وسيله‌اش، با سعادت‌ها و آرمان‌ها، ملاك‌هاي خير و شر و راه و روش‌ها و انتخاب وسيله‌هاي ديگران آميخته است؛ نمي‌تواند راه خود را مستقل از ديگران برگزيند؛ سعادت خود را بايد در شاهراهي جست‌وجو كند كه جامعه را به سعادت و كمال برساند. اگر مسئلة حيات ابدي و جاودانگي روح و تجربه نداشتن عقل نسبت به نشئة مابعد نشئة دنيا را در نظر بگيريم، مسئله بسي مشكل‌تر مي‌شود. اينجاست كه نياز به يك مكتب و ايدئولوژي ضرورت خود را مي‌نماياند؛ يعني نياز به يك تئوري كلي، يك طرح جامع و هماهنگ و منسجم [متضمن] هدف اصلي، كمال انسان و تأمين سعادت همگاني كه در آن خطوط اصلي و روش‌ها، بايد‌ها و نبايدها، خوب‌ها و بدها، هدف‌ها و وسيله‌ها، نيازها و دردها و درمان‌ها، مسئوليت‌ها و تكليف‌ها مشخص شده باشد و منبع الهام تكليف‌ها و مسئوليت‌ها براي همة افراد بوده باشد. آنچه بشر امروز ـ و به طريق اولي بشر فردا ـ را وحدت و جهت مي‌بخشد و آرمان مشترك مي‌دهد و ملاك خير و شر و بايد و نبايد برايش مي‌گردد، يك فلسفة زندگي انتخابي آگاهانه آرمان‌خيز مجهز به منطق، و به‌عبارت ديگر، يك ايدئولوژي جامع و كامل است. بشر امروز بيش از ديروز نيازمند به چنين فلسفة زندگي‌اي است. امروز ديگر جاي ترديد نيست كه مكتب و ايدئولوژي از ضروريات حيات اجتماعي است. اين‌چنين مكتبي را چه كسي قادر است طرح و پي‌ريزي كند؟ بدون شك، عقل يك فرد قادر نيست. آيا عقل جمع قادر است؟ آيا انسان مي‌تواند با استفاده از مجموع تجارب و معلومات گذشته و حال خود چنين طرحي بريزد؟ اگر انسان را بالاترين مجهول براي خودش بدانيم، به طريق اولي جامعة انساني و سعادت اجتماعي مجهول‌تر است. پس چه بايد كرد؟ اينجاست كه اگر ديدي راستين دربارة هستي و خلقت داشته باشيم، نظام هستي را نظامي متعادل بدانيم، خلأ و پوچي را از هستي نفي نماييم، بايد اعتراف كنيم كه دستگاه عظيم خلقت اين نياز بزرگ را، اين بزرگ‌ترين نيازها را مهمل نگذاشته و از افقي مافوق افق عقل انسان، يعني افق وحي، خطوط اصلي اين شاه‌راه را مشخص كرده است (اصل نبوت) كار عقل و علم، حركت در درون اين خطوط اصلي است (مطهري، ۱۳۷۹، ‌ج۲، ص ۵۵ـ۵6).
    فرهنگ و ديگر عوامل تأثيرگذار
    برخي از انديشمندان نيز بر عوامل ديگري به‌منزلة منشأ اصلي يا تمهيدي و تكميلي براي همة يا برخي مؤلفه‌هاي فرهنگ تأكيد كرده‌اند، كه از آن جمله‌اند: عوامل زيست‌شناختي (گيدنز، 1374، ص 41)، نيازهاي اساسي (سعيدي مدني، 1386، ‌ص 283ـ298)، عوامل محيطي و جغرافيايي (منتسكيو، 1362، ص 390ـ484؛ ابن‌خلدون، 1375، ج1، ص 150ـ167؛ برن و كوف، 1380، ص 127ـ133؛ كنيك، 1355، ص 49ـ53)، تصورات خلاق انساني (بنديكت به نقل از سالزمن، 1388، ص 111)، ضرورت‌هاي كاركردي (اعم از نيازهاي فردي و ضرورت‌ها و اقتضائات حيات جمعي (ريتزر، 1384، ص 127ـ130)، ارتباط متقابل انسان با محيط طبيعي و محيط انساني يا نظام فرهنگي اجتماعي (برگر و لوكمان، 1375، ص 75)؛ ضرورت‌هاي انسان‌شناختي (مثل بي‌ثباتي ذاتي انداموارة انساني، ميل به خودشكوفايي و رهايي از در خود بودن، پاسخ‌گويي به نيازها و هدايت سايق‌هاي وجودي (برگر و لوكمان، 1375، ص 79ـ80). از ديد ماركس و ماتريالسيم فرهنگي، فرهنگ و رسوم فرهنگي (افكار، عقايد و ارزش‌ها) ريشه در دنياي مادي، نظام معيشت و اقتصاد و روابط و شيوه‌هاي توليد دارد‌ (سالزمن، 1388، ص 100ـ106). از ديد گيرتز، مردم‌شناسي امريكايي، فرهنگ چيزي در خود است و نمي‌توان آن را به وسيلة عوامل محيطي تبيين كرد؛ زيرا بخش‌هايي از محيط كه مردم با آنها درگير هستند به وسيلة فرهنگشان تعريف و انتخاب شده و جهت يافته‌اند (سالزمن، 1388، ص 111).
    نظر به اهميت موضوع، بخش عوامل مؤثر را با بررسي تفصيلي نقش محيط طبيعي و جغرافيايي در زندگي اجتماعي و فرهنگي به پايان مي‌بريم. از ديد غالب انديشمنداني كه به نقش محيط طبيعي و جغرافيايي توجه داده‌اند، محيط طبيعي و جغرافيايي شامل آب و هوا، زمين و خاك، خشكي و رطوبت، اقليم‌هاي متنوع زيستي، دشت‌ها و صحراها، جنگل‌ها، كوه‌ها، رودها و درياها، سفره‌هاي زيرزميني، معادن، گونه‌هاي مختلف نباتي و حيواني، و... تأثيرات تدريجي، گسترده، متنوع، پايدار و غالباً ناخودآگاهي را در طول تاريخ بر فرهنگ و جامعه و حتي ويژگي‌هاي زيست‌شناختي بشر بر جاي گذاشته است. در منابع جغرافياي انساني، غالباً به نمونه‌هايي از اين تأثيرات اشاره شده است. براي مثال، تأثير بر شكل‌گيري نژادها (رنگ پوست)، ويژگي‌هاي جسمي، فكري، زباني، خلق‌وخو، الگوي معيشت و تغذيه، لباس و پوشاك، انرژي‌هاي مصرفي، سبك معماري، سلامت و بهداشت، كاهش و افزايش جمعيت، پراكندگي جمعيتي، ميزان اميد زندگي، الگوي فراغت و تفريح، تنوع مشاغل و نظام تقسيم كار، الگوي توليد و مصرف، طبقه‌بندي و قشربندي اجتماعي، ابتكارات و خلاقيت‌ها، هنرها و ادبيات، حرف و فنون، صنايع و تكنيك‌ها، آيين‌ها و رسوم، عرف‌ها و عادات، رويه‌ها و سبك‌هاي زيستي، اعتبارات و قراردادهاي اجتماعي، كميت و كيفيت ارضاي نيازهاي اوليه و ثانويه، شبكه‌هاي ارتباطي، يكجانشيني يا كوچ‌روي، مهاجرفرستي يا مهاجرپذيري، روابط اقتصادي، بازرگاني و تجاري و رونق و عدم رونق آنها، صنعت جهانگردي، نحوة آمايش سرزمين، سازمان‌بندي بوم‌شناختي، آسيب‌ها، انحرافات و بحران‌هاي اقتصادي اجتماعي، جنبش‌ها و انقلابات اجتماعي، سياسي و اقتصادي، استعمار كشورهاي ضعيف داراي جاذبه‌هاي موقعيتي توسط كشور‌هاي برتر، برخورداري يا محروميت از موقعيت استراتژيكي و ژئوپوليتيكي در جغرافياي سياسي، بخشي از مهم‌ترين اين آثارند (ر.ك: دروئو، 1371، ص جلد يك و دو).
    همان‌گونه كه در مباحث پيشين بيان شد، فرهنگ در مقام تحقق و حدوث به مجموعه‌اي از عوامل و در مقام بقا و استمرار به عوامل ديگري مستند و متكي است. نوشتار حاضر و مباحث طرح‌شده متكفل پاسخ به بخش اول است. بخش دوم نيز عمدتاً ذيل عناوين جامعه‌پذيري، فرهنگ‌پذيري، ضرورت‌هاي كاركردي، اشاعه، نظارت اجتماعي، ثبت و ضبط عناصر فرهنگي، صيانت فرهنگي و مفاهيم مشابه در منابع مربوط طرح شده است. در پاسخ به اين پرسش كه به‌رغم سرشت واحد و مشترك انسان‌ها، چه عامل يا عواملي در ايجاد تنوع و گوناگوني فرهنگ‌هاي موجود در جوامع بشري موثر بوده‌اند، نيز پاسخ‌هاي مختلفي داده شده است. اغلب نظريه‌پردازان، اين تنوع را به تفاوت جوامع در اقتضائات محيطي (اعم از فرهنگي ـ اجتماعي و طبيعي و جغرافيايي)، جهان‌بيني‌ها و فلسفه‌هاي زيستي، موقعيت‌ها و وضعيت‌ها، فرصت‌ها و بخت‌هاي تاريخي، نحوة بهره‌گيري و مديريت ظرفيت‌ها و امكانات، نظام‌سازي، مناسبات ساختاري، ويژگي‌ها و تيپ‌هاي رواني غالب اعضا، تحرك و پويايي و نحوة تلاش در جهت تأمين نيازها، رهبران فكري، مديريت سياسي، عقلانيت جمعي و... استناد داده‌اند.
    منشأ فرهنگ از ديد علّامه طباطبائي
    علّامه طباطبائي در آثار خود در بيان منشأ فرهنگ عمدتاً به عواملي همچون هدايت فطري و تكويني (در بخش شناخت‌ها و تمايلات)، ميل ذاتي به خلاقيت و ابداع، عقلانيت نظري و عملي استناد جسته است. از ديد وي فرهنگ جامعه متشكل از دو بخش انديشه‌هاي حقيقي و اعتباري است كه قواي ادراكي انسان با استمداد از وحي در خلق آن همواره فعال‌اند. هستة كانوني فرهنگ به انديشه‌هاي حقيقي، و عناصر پيراموني آن به انديشه‌هاي اعتباري بشر مستندند.
    نكتة ديگر اينكه مرحوم علّامه برخلاف غالب فرهنگ‌شناسان، بخشي از فرهنگ را به اعتبار اتكا و نشئت‌يابي از عناصر فطري و سرشتي لايتغير انسان، ثابتْ و ديگر بخش‌ها را كه به اقتضاي ضرورت‌هاي مكاني و زماني موجوديت يافته‌اند، متغير مي‌داند. به بيان ديگر، بخشي از فرهنگ را انساني و جهانشمول، و بخش‌هايي را اجتماعي و تاريخي، يا مكانمند و زمانمند ارزيابي مي‌كند. نكتة سوم اينكه از ديد علامه، بخش ثابت فرهنگ، نقش زيربنايي براي بخش‌هاي متغير فرهنگ و روساخت‌هاي اجتماعي دارد. نكتة چهارم اينكه از نگاه علّامه، نقش برخي عوامل در شكل‌گيري، ثبات، استمرار و شكوفايي فرهنگ، اصلي و جوهري، و نقش برخي اِعدادي و تمهيدي ارزيابي مي‌شود.
    گفتني است كه در معرفت‌شناسي علت‌جويانة علّامه، نسبت به انديشه‌هاي اعتباري (عمدتاً به دليل نقشي كه در راهبري عملي انسان در عرصه‌هاي گوناگون حيات فردي و جمعي دارند، و نيز به دليل بي‌توجهي و كم‌توجهي فيلسوفان پيشين به اهميت و جايگاه اين بخش) اهتمام جدي‌تري مبذول شده است.
    همان‌گونه كه پيش‌تر به‌اجمال بيان شد، علّامه طباطبائي علاوه بر عقل عملي و محصولات آن يعني انديشه‌هاي اعتباري، به عوامل ديگري نيز به‌عنوان منشأ فرهنگ، هرچند با بيان غيرصريح، استناد جسته است. به‌طوركلي، مجموع عواملي كه در انديشة وي، به‌صورت مستقيم و غيرمستقيم در كار خلق فرهنگ مؤثر بوده و با رويكرد علت‌جويانه مي‌توان فرهنگ و محصولات فرهنگي را بدانها مستند ساخت، از اين قرارند:
    1. مباني انسان‌شناختي
    از نگاه علّامه نفس كشيده‌شدن انسان به زندگي اجتماعي، امري طبيعي و مقتضاي فطرت و سرشت خدادادي اوست. طبق اين تحليل نتايج بي‌واسطه و ثمرات طبيعي اين زندگي نيز همچون فرهنگ به فطرت مستند خواهند بود. گفتني است كه در بيانات مرحوم علّامه اغلب تفكيكي ميان امور فطري (تمايلات سرشتي مختص انسان) و غريزه (تمايلات سرشتي مشترك ميان انسان و حيوان) به چشم نمي‌خورد. برخي بيانات نيز به‌رغم تفاوت ظاهري، قابل ارجاع به يكديگرند. تمايز ديگر انديشة مرحوم علّامه از ديگر فرهنگ‌شناسان اين است كه وي از برخي عوامل منفي همچون شيطان، نفس اماره، هواي نفس و دنيا‌زدگي نيز به‌منزلة منابع توليد فرهنگ يا محصولات فرهنگي انحرافي ياد كرده است. در ادامه به نقل مستقيم ديدگاه‌هاي وي، بدون هرگونه شرح و توضيح، بسنده شده است.
    الف) فطرت و غريزه
    موجودي كه مي‌بينيم اجتماعي زندگي مي‌كند، بدين جهت دست به تشكيل اجتماع زده كه فطرتش حكم كرده به اينكه تو محتاج هستي كه اجتماعي زندگي كني، وگرنه هستي و بقايت در معرض خطر قرار مي‌گيرد (طباطبائي، 1363، ج 2، ص 102). احتياج به تشكيل اجتماع امري فطري و ارتكازي بشر است (همان، ج 6، ص 505). آدمي به خاطر احتياج خود به تشكيل اجتماع و تأسيس مدنيت، به حكم فطرت، به هر چيزي كه اجتماع بدان نيازمند است (كه يكي از آنها سخن گفتن است، تا به وسيلة آن مقاصد خود را به يكديگر بفهمانند)، و فطرتش او را در رسيدن به اين هدف هدايت كرده است (همان، ج 2، ص 478). انسان اين مسئله را اذعان كرده كه آري واجب است من نخست اجتماعي منزلي و سپس اجتماعي مدني تشكيل دهم و جز زندگي اجتماعي و جز در مسير تعاون و تعامل نمي‌توانم به سعادت برسم؛ بايد با ساير افراد تعاون داشته باشم (همان، ج 10، ص 557). ازآنجاكه طبع بشر اجتماعي زيستن و تعاون در زندگي است، حكم حقيقي‌اش اين است كه در زندگي با ساير مردم شركت نموده، از مجتمع مردم جدا نگردد و به وظايف اجتماعي‌اش عمل كند و بر همين قياس ساير خصايص وجودي او اقتضاي احكامي متناسب با خود را دارد (همان، ج 10، ص 125). حيات مورد پسند فطرت اين است كه همة افراد به‌طور معتدل و در پرتو علم نافع و عمل صالح از زندگي برخوردار شوند. (همان، ج 10، ص 211).
    ب) هدايت تكويني
    از ديد علامه، فطرت، انسان را در مسير تأمين همة اسباب زيستي و لوازم قهري حيات هدايت كرده است:
    يكي از شئون خدايي خدا اين است كه هر چيزي را به آن نقطه‌اي كه خلقتش را تمام مي‌كند هدايت نمايد، و يكي از چيزهايي كه خلقت آدمي با آن تمام مي‌شود و اگر نباشد خلقتش ناقص مي‌ماند، اين است كه به سوي كمال وجودش در دنيا و آخرت هدايت شود (همان، ج 2، ص 195). تمامي موجودات و از جمله انسان در وجودش و زندگي‌اش به سوي آن هدفي كه براي آن آفريده شده هدايت شده است، و در خلقتش به هر جهاز و ابزاري هم كه در رسيدن به آن هدف به آن جهاز و آلات نيازمند است، مجهز گشته است (همان، ج 2، ص 413). اسباب وجود ما و جهات مجهزه ما و اوضاع و احوالي كه ما را در خود فرا گرفته همه ما را به سوي مصالح وجودمان دفع مي‌كنند، و مصالح وجود هم ما را به اعمال مخصوص دعوت مي‌كند، كه با وضع خود او سازگار باشد و مسير وجود هم ما را به كمال وجود و سعادت زندگي سوق مي‌دهد و به‌عبارت ديگر، ما را به قوانين و سنني سوق مي‌دهد كه عمل به آن خير دنيا و آخرت ماست، و اين قوانين همان قوانيني است كه هاتف فطرت ما، آن را به گوش دلمان مي‌رساند (همان، ج 14، ص 131). قوة باصره، سامعه، حافظه، متخيله، ساير قوا و حواس ظاهري و باطني كه در ماست ـ چه قواي فاعله و چه منفعله ـ همه اين حالت را دارند كه هريك فعل خود را دوست مي‌دارد و اين دوستي او را به سوي فعلش جذب مي‌كند؛ چشم را به سوي ديدن آنچه دوست دارد، جذب مي‌كند و گوش را به سوي شنيدن و همچنين هر قوة ديگر را؛ و اين نيست مگر به خاطر اينكه كار هر قوه، كمال اوست و هر قوه‌اي با كار مخصوص به خود، نقص خود را تكميل نموده، حاجت طبيعي خود را برمي‌آورد. اينجاست كه معنا و مفهوم حب مال، حب جاه و حب علم، براي ما روشن مي‌گردد؛ چون انسان با هريك از مال و جاه و علم استكمال مي‌يابد و به همين جهت آنها را دوست دارد (همان، ج 1، ص 619).
    ج)الهام فطري
    به حكم آية هشت سورة شمس، فجور و تقواي انسان‌ها براي آنها معلوم و به الهامي فطري و خدايي مشخص شده است. هر كسي مي‌داند چه كارهايي سزاوار است انجام دهد، و رعايت كند و چه كارهايي سزاوار انجام نيست (همان، ج 2، ص 174). علوم عملي يعني علومي كه سروكارش با اين معناست كه چه كارهايي سزاوار و چه كارهايي ناسزاوار است. تنها منشائش الهام‌هايي از ناحية خداي سبحان است، بدون اينكه حس بشر و يا عقل نظري در آن نقشي داشته باشد (همان، ج 5، ص 507) خداي سبحان اين علوم و ادراكات (ادراكات عملي و اعتباريات) را به ما الهام كرده تا ما را براي قدم نهادن در مرحلة عمل مجهز كند، و ما شروع كنيم به تصرف در عالم تا آنچه را كه خدا مي‌خواهد، بشود (همان، ج 2، ص 174). عمل صالح عبارت است از هر كاري كه فطرت بشر به آن رغبت داشته و سزاوار مي‌داند كه از آدمي سر زند؛ و خلاصه كارهايي كه بر وفق مقتضاي اسبابي باشد كه خداوند در ابقاي حيات بشر مقرر فرموده است (همان، ج 6، ص 375).
    د) اميال و كشش‌هاي طبيعي
    1. اميال و كشش‌هاي طبيعي يا قواي نفساني و شعور فطري و غريزي آنها نيز نقش مؤثري در اين هدايت‌يابي دارند:
    روح انساني ما را به تفكر در خير و شر و روح حيواني ما را در اختيار و جذب چيزهايي كه طبع اشتهاي آن را دارد و دفع چيزهايي كه طبع اشتهاي دفعش را دارد، راهنمايي و ارشاد مي‌كند (طباطبائي، ج 6، ص 373). مراد از حليت و طيب بودن رزق اين است كه رزق طوري باشد كه طبع بشر از آن محروم نباشد؛ يعني طبع آدمي آن را پاكيزه بداند و از آن خوشش آيد، و ملاك حليت شرعي هم همين است، چون حليت شرعي، تابع حليت فطري است. آري دين خدا همه‌اش مطابق فطرت است و خداي سبحان انسان را مجهز به جهاز تغذيه خلق كرده، و موجوداتي از زمين مانند حيوانات و نباتات را ماية قوام بشر قرار داده، و طبع بشر بدون هيچ نفرتي مايل به آنهاست (همان، ج 12، ص 524). طيب به‌معناي چيزي است كه ملايم با طبع باشد؛ و آن عبارت از انواع مختلف غذاهايي كه انسان با آن ارتزاق مي‌كند و يا عبارت است از مطلق چيزهايي كه آدمي در زندگي و بقاي خود از آنها استمداد مي‌جويد؛ مانند مسكن، همسر و... براي تشخيص اينكه كدام‌يك از افراد اين انواع «طيب» و مطابق با ميل و شهوت او و سازگار با وضع ساختماني اوست، خداوند او را مجهز به حواسي كرده كه با آن مي‌تواند سازگار آن را از ناسارگارش تميز دهد (همان، ج 8، ص 100). تمامي اعمال و افعال صادره از انسان يا از قبيل افعالي است كه به منظور جلب منفعت انجام مي‌شود؛ مانند خوردن و نوشيدن، و پوشيدن و امثال آن و يا از قبيل افعالي است كه به منظور دفع ضرر انجام مي‌شود؛ مانند دفاع آدمي از جان و عرض و مالش و امثال آن كه مبدأ صدور آنها قوة غضبيه است، همچنان‌كه مبدأ صدور دستة اول قوة شهويه است؛ و يا از قبيل افعالي است كه ناشي از تصور و تصديق فكري است؛ مانند برهان چيدن و استدلال درست كردن كه اين‌گونه افعال ذهني ناشي از قوة نطقية فكريه است (همان، ج 1، ص 558). خلقت انسان مجهز به جهازي است كه با آن مي‌تواند كمالات و منافعي را به دست آورد، مانند دستگاه گوارش و دستگاه تناسلي و امثال آن (همان، ج 1، ص 569). اين نوع كه به نام انسان ناميده شده، در مسير بقايش با شعور و اراده سير مي‌كند، قهراً عمل جلب نفع و دفع ضرر او نيز از شعور و اراده او ترشح مي‌كند و شعور و اراده وقتي فرمان جلب نفع و دفع ضرر را مي‌دهد كه نفس از ديدن صحنه‌هاي مخوف و يا محبوب متأثر گردد كه اين تأثر در جانب حب، ميل و شهوت ناميده مي‌شود و در جانب بغض و كراهت، خوف و وجل (همان، ج 10، ص 480). طهارت و نجاست دو صفت وجودي است كه در اشيا هست؛ اگر صفت اولي در چيزي وجود داشت، و ماية رغبت انسان در آن شد، آن چيز طاهر است و اگر صفت دومي پيدا شد، آن چيز پليد است (همان، ج 2، ص 314).
    2. لوازم خلقت انسان: «رياضت از سنن لازمة انسانيت بوده است؛ حتي در قديمي‌ترين عهدي كه بنا بر عقيدة ما، انسان در زمين مسكن گرفته، در بين افراد بشر رايج بوده است» (همان، ج 6، ص 267).
    3. حس زيباشناختي: «ادب هيئت زيبا و پسنديده‌اي است كه طبع و سليقه چنين سزاوار مي‌داند كه هر عمل مشروعي چه ديني باشد، مانند دعا و امثال آن، و چه مشروع عقلي باشد، مانند ديدار دوستان، بر طبق آن هيئت واقع شود» (همان، ج 6، ص 366).
    4. سليقه و پسند جمعي: «هر طايفه و ملتي هر قدر هم منحرف باشند كار خود را خوب و اعمالي كه مخالف ميل و هواي نفس آنهاست بد مي‌پندارند (همان، ج 6، ص 218).
    5. هواي نفس: «زينت دادن شيطان عمل آدمي را به اين است كه به‌وسيلة تهييج عواطف دروني مربوط به آن عمل، در دل آدمي القا مي‌كند كه عمل بسيار خوبي است و در نتيجه انسان از عمل خود لذت مي‌برد و قلباً آن را دوست مي‌دارد و آن‌قدر قلب متوجه آن مي‌شود كه ديگر فرصتي برايش نمي‌ماند تا در عواقب وخيم و آثار سوء و شوم آن تعقلي كند» (همان، ج 9، ص 127).
    ه‍ ) عقلانيت نظري و عملي
    تفكر و تعقل نيز اگرچه داراي خاستگاه فطري است، شكوفايي و فعليت‌يابي استعدادهاي آن به ظروف و شرايط محيطي بستگي دارد. ازآنجاكه آثار و نقش‌هاي آن به وضعيت فعليت‌يافتة آن منتسب‌اند، از آن به‌منزلة عاملي مستقل در كنار ديگر قواي وجودي داراي خاستگاه فطري، بلكه در رأس آن و به‌منزلة مهم‌ترين و بنيادي‌ترين قواي نفساني ياد مي‌شود. دريافت‌هاي شهودي نيز به دليل مسانخت با ادراكات عقلي در اين بخش ذكر مي‌شوند.
    1. ادراكات و ارتكازات فطري:
    به حكم ارتكاز و فطرت و عقل بشر، حق به‌طور مطلق و بدون هيچ قيد و شرطي واجب‌الاتباع است، و به همين دليل كسي هم كه انسان را به سوي حق راهنمايي مي‌كند نيز واجب‌الاتباع است؛ به خاطر اينكه حق مي‌گويد و به سوي حق دعوت مي‌نمايد، و بايد چنين كسي را ترجيح داد به كسي كه ما را به سوي حق هدايت نمي‌كند و يا به سوي غيرحق مي‌خواند؛ زيرا پيروي كردن از هادي به سوي حق پيروي خود حق است؛ همان حقي كه او ما را به سوي آن مي‌خواند؛ و وجوب پيروي او امري است ضروري كه هيچ حاجتي به دليل ندارد (همان، ج 10، ص 79).
    2. عقل سليم و درك و تشخيص متعارف:
    حاشا كه عقل سليم مردم را جز به سوي صلاح مجتمعشان و جز به كارهايي كه جامعه را احكام و انتظام مي‌بخشد راهنمايي نمايد؛ خواه هواپرستان كه هميشه اكثريت جامعه را دارا هستند بخواهند يا نخواهند (همان، ج 6، ص 216). معتبر در تشخيص طيب از خبيث فهم متعارف عموم مردم است نه فهم افراد استثنايي كه يا از پاره‌اي خبائث لذت مي‌برند و يا از پاره‌اي طيبات دچار تهوع مي‌شوند. پس هر چيزي كه فهم عادي عموم مردم آن را طيب بداند آن طيب است، و هر چيزي هم كه طيب شد، حلال است (همان، ج 5، ص 324).
    3. تفكر و تعقل:
    قرآن كريم بشر را به تدبر، تفكر و تعقل دعوت كرده... منظور اسلام از اين تحريك‌ها و تشويق‌ها اين است كه بشر به وسيلة معرفت به آنچه كه به نحوي از انحا ارتباطي با سعادت در زندگي انساني و اجتماعي انسان‌ها دارد آشنا گردد (همان، ج 5، ص 443). خداي سبحان مردم را به پيروي از عقل سفارش فرموده و از چيزي كه سلامت و حكمراني آن را مختل مي‌سازد، مانند شراب و قمار، لهو و غش، غرر در معاملات و نيز دروغ و افترا، و بهتان و خيانت، و ترور و... نهي كرده است. چون همة اين كارها عقل انسان را در مرحلة عمل دچار خبط مي‌كند و اين را هم مي‌دانيم كه اساس حيات بشر در همة شئون فردي و اجتماعي‌اش بر سلامت ادراك و صحت فكر و انديشه است (همان، ج 2، ص 282).
    4. عقل عملي:
    آن عقلي كه انسان را به حق دعوت مي‌كند، عقل عملي است، كه به حسن و قبح حكم مي‌كند و براي ما مشخص مي‌كند چه عملي حسن و نيكو و چه عملي قبيح و زشت است. عقل عملي مقدمات حكم خود را از احساسات باطني مي‌گيرد كه در هر انساني در آغاز وجودش بالفعل موجود است. اين احساسات همان قواي شهويه و غضبيه است (همان، ج 2، ص 222). احكام عقل عملي مخترعاتي هستند ذهني كه انسان آنها را به منظور رسيدن به مقاصد كمالي و سعادت زندگي خود وضع كرده است. در نتيجه هر عملي را كه با سعادت زندگي او مطابقت و سازگاري دارد، به وصف «خوب و پسنديده» توصيف نموده، اجتماع را هم به انجام آن تشويق مي‌كند؛ و هر كدام را كه مخالف با سعادت زندگي او بوده به وصف «زشت و ناپسند» توصيف كرده و جامعه را از ارتكاب آن نهي و تحذير مي‌نمايد (همان، ج 8، ص 66). رسوم و سنت‌ها (قوانين) مواد و قضاياي فكري هستند كه از فكر بشر سرچشمه گرفته‌اند و افراد متفكر، اعمال مردم مجتمع را با آن قوانين تطبيق كرده‌اند؛ حال يا تطبيق كلي و يا اكثري، كه اگر اعمال مطابق اين قوانين جريان يابد سعات مجتمع به‌طور حقيقي و قطعي و يا به‌طور ظني و خيالي تأمين مي‌شود (همان، ج 10، ص 388).
    5. تأمل و سير در آيات آفاقي و انفسي:
    نظر و سير در آيات انفسي و آفاقي و در نتيجه آشنا شدن با خداي سبحان از نظر اينكه حيات ابدي انساني را در نظر مجسم مي‌سازد و نيز از نظر اينكه اين حيات بستگي تمام به توحيد و نبوت و معاد دارد. ازاين‌رو آدمي را به تمسك به دين حق و شريعت الهي هدايت مي‌نمايد و در اين هدايت هر دو طريق يعني سير از طريق آفاق و از طريق انفس مؤثر در راهنمايي به دين و ايمان و تقوا هر دو شريك و هر دو نافع‌اند (همان، ج 6، ص 252).
    و) ادراكات عقل عملي (اعتباريات)
    در انديشة مرحوم علّامه، هستة كانوني فرهنگ به انديشه‌هاي حقيقي و عناصر پيراموني آن به انديشه‌هاي اعتباري بشر مستندند. انديشه‌هاي اعتباري محصولات عقل عملي در ارتباط با نيازها و اقتضائات محيط اجتماعي‌اند. اعتبارات عقل عملي در متن واقعيت‌هاي انساني، اجتماعي، تاريخي و فرهنگي قرار مي‌گيرند. اين اعتبارات هم با وساطت آگاهي، اراده و عزم انساني موجود مي‌شوند، و هم پيامدهاي غيراعتباري و تكويني دارند. علّامه اعتبارات عقل عملي را به دو بخش اعتبارات قبل از اجتماع و اعتبارات بعد از اجتماع تقسيم كرده است. اعتباريات بعد از اجتماع مربوط به زندگي اجتماعي بشرند و موضوع علوم اجتماعي هستند. نظر به اهميت موضوع و نقش محوري اين انديشه‌ها در حيات اجتماعي، بحث دربارة مدركات اعتباري با تفصيل بيشتري پيگيري مي‌شود. علّامه در توضيح مدركات اعتباري مي‌نويسد:
    ميان طبيعت انساني از يك طرف و خواص و آثار طبيعي و تكويني وي از طرف ديگر يك سلسله ادراكات و افكار، موجود و ميانجي است كه طبيعت، نخست آنها را ساخته و به دستياري آنها خواص و آثار خود را در خارج بروز و ظهور مي‌دهد. اعتبارات بالمعني الاخص يا اعتبارات عملي، اعتبارياتي است كه لازمة فعاليت قواي فعالة انسان (يا هر موجود زنده) است. اعتباريات عملي مولود يا طفيلي احساساتي هستند كه مناسب قواي فعاله مي‌باشند و از جهت ثبات و تغيير و بقا و زوال تابع آن احساسات دروني‌اند. احساسات نيز دو گونه هستند: احساسات عمومي لازم نوعيت نوع و تابع ساختمان طبيعي چون اراده و كراهت مطلق و مطلق حب و بغض؛ و احساسات خصوصي قابل تبدل و تغيير. ازاين‌رو اعتباريات عملي نيز دو قسم هستند: 1. اعتباريات عمومي ثابت غير، متغير مانند اعتبار متابعت علم و اعتبار اجتماع و اختصاص؛ 2. اعتباريات خصوصيِ قابل تغيير مانند زشت و زيبايي‌هاي خصوصي و اشكال گوناگون اجتماعات. انسان مي‌تواند هر سبك اجتماعي‌اي را كه روزي خوب شمرده روز ديگر بد بشمارد، ولي نمي‌تواند از اصل اجتماع صرف‌نظر نموده و يا اصل خوبي و بدي را فراموش نمايد. انسان در اعتباريات عملي خود محكوم طبيعت و پيرو هدايت فطرت و غريزة خود مي‌باشد و طبيعت و فطرت براي نيل به هدف خود، انسان را به سوي واقعيت خارج مي‌كشاند و قواي فعاله و مدركه را با واقعيت خارج ارتباط مي‌دهد و ادراكي كه در خارج به‌طور اطلاق مي‌تواند در ظرف وي بگنجد، همان علم است و بس (طباطبايي و مطهري، 1380، ج 6، ص 413، 428، 440).
    شهيد مطهري نيز در پانوشت توضيحي خود مي‌نويسد:
    ادراكات اعتباري فرض‌هايي است كه ذهن به منظور رفع احتياجات حياتي، آنها را ساخته و جنبة وضعي و قراردادي و فرضي و اعتباري دارد و با واقع و نفس‌الامر سروكاري ندارد. ادراكات اعتباري تابع احتياجات حياتي و عوامل مخصوص محيط است و با تغيير آنها تغيير مي‌كند. ادراكات اعتباري مولود «اصل كوشش براي حيات» و تابع «اصل انطباق با احتياجات» است و مانند بسياري ديگر از شئون جسماني و نفساني يك سير تكاملي و «نشو و ارتقا» را طي مي‌كند. نفسانيات حيوان يعني تمايلات و احساسات و انديشه‌هاي ناشي از آنها (انديشه‌هاي اعتباري) تابع و طفيلي هستند و به‌منزلة ابزاري هستند كه طبيعت آنها را براي رسيدن به هدف و مقصد خويش ساخته است (مطهري و طباطبائي، 1380، ج 6، ص 371، 372، 377، 411).
    از جمله ويژگي‌هاي انديشه‌هاي اعتباري، تغييرپذيري مصاديق آنها به‌رغم ثبات اصول آنهاست. علّامه عوامل و عرصه‌هايي را در وقوع اين تغيير مهم دانسته است:
    1. منطقه‌هاي گوناگون زمين كه از جهت گرما و سرما و ديگر خواص و آثار طبيعي، مختلف مي‌باشند، تأثيرات مختلف و عميقي در طبايع افراد انسان داشته و از اين راه در كيفيت و كميت احتياجات تأثير بسزايي مي‌كنند و همچنين در احساسات دروني و افكار و اخلاق اجتماعي و در پيرو آنها، ادراكات اعتباري آنها از هم جدا خواهد بود. اختلافات فاحشي كه در افكار اجتماعي و آداب و رسوم سكنة منطقه‌هاي مختلف زمين مشهود است، بخش مهمي از آنها از همين جا سرچشمه مي‌گيرد. همچنين محيط عمل در اختلاف افكار و ادراكات اعتباري دخيل مي‌باشد؛
    2. كثرت ورود يك فكر به مغز انسان نصب‌العين گرديده و نتواند از نظر دور داشته و به غير آن توجه كند و البته در اين صورت خواهي‌نخواهي يك فكر، منطقي و صحيح و خوب به نظر خواهد آمد و خلاف وي به خلاف وي؛ و در اين صورت توارث افكار، تلقين، اعتياد، تربيت در تثبيت و تغيير افكار اجتماعي و ادراكات اعتباري نقش مهمي را بازي خواهد كرد؛
    3. ما ترديد نداريم كه با قريحة تكامل، پيوسته بر معلومات خود مي‌افزاييم و خلاصه در اثر اينكه نخستين روزهاي پاگشايي به جهان ماده، معلومات زيادي از نياكان خود به‌طور توارث دريافت داشته و پاية پيشرفت‌هاي آيندة خود قرار مي‌دهيم، دايرة علوم روزبه‌روز در توسعه است و هر چه توسعه پيدا كند از مزاياي طبيعت به واسطة تطبيق عمل، استفاده‌هاي بيشتر و كامل‌تري نموده و طبيعت سركش را بهتر به خود رام مي‌كنيم و ازاين‌روي مفهوم «بايد و نبايد و خوب و بد» و نظاير آنها پيوسته هم‌آغوش تغيير مي‌باشد... انسان چه بسيار بايستني‌ها را ترك گفته و خوب‌ها را بد شمرده تا به حد امروز رسيده. انسان هيچ‌گاه از فكر خوب و بد دست‌بردار نيست، ولي پيوسته با پيشرفت زندگي، بد را خوب و خوب را بد مي‌شمارد؛ زيرا هيچ‌گاه زندگي ديروزي با احتياجات امروزي وفق نمي‌دهد؛ و نيز روشن است كه تغييرات سه‌گانة نام‌برده گاهي به واسطة امتزاج‌هاي مختلفه و آميزش‌هاي گوناگون كه ميانشان پيدا شود، يك سلسله نتايج تركيبي نيز مي‌دهد و اين‌گونه تغيير در ميان آداب و رسوم اجتماعي امثلة زيادي دارد و شايد كمتر موردي بتوان پيدا كرد كه عوامل مختلفة تغيير در وي تأثيري نكرده باشد و از منبع‌هاي گوناگون سرچشمه نگرفته باشد (مطهري و طباطبائي، 1380، ج 6، ص 442ـ444).
    2) زمينه‌ها و ضرورت‌هاي اجتماعي
    الف) شرايط و اقتضائات محيط:
    ظرف زندگي خوبي‌ها، ‌بدي‌ها، افتخارات و ننگ‌ها را معين مي‌كند. چه بسيار جمعيت‌ها كه يك امر ناچيز و حقير را تعظيم، و يك امر مهم و ارزنده را تحقير مي‌كنند. پس هيچ بعيد نيست كه اسلام اموري را تعظيم كند، و ما مسلماناني كه در محيط ماديت و غرب‌زدگي بار آمده‌ايم آن را حقير بشماريم، يا اسلام اموري را حقير بشمارد كه در چشم و درك ما بسيار عظيم باشد (همان، ج 4، ص 558).
    ب) اهداف و مقاصد اجتماعي: «آداب و رسوم اجتماعي به‌منزلة آيينة افكار و خصوصيات اخلاقي آن اجتماع است؛ زيرا اين آداب زاييده‌شدة مقاصد اجتماعي‌شان مي‌باشند و مقاصدشان ناشي از عوامل اجتماعي و طبيعي و تاريخي آنهاست» (همان، ج 6، ص 367). علّامه در مواردي به ضرورت وجود قوانين براي جامعه (ر.ك: همان، ج 6، ص 506)، يا ضرورت معرفي فضايل و رذايل اجتماعي توجه داده‌اند (همان، ج 6، ص 524).
    ج) تجربه‌هاي زيستي و رويه‌هاي عملي:
    يگانه مربي نفس انسان همان عمل اوست. عمل است كه نفس را مطابق سنخ خود بار مي‌آورد؛ عمل است كه اگر با واقع و نفس‌الامر و غايتي كه ايجاد و صنع براي آن بود مطابقت و سازگاري داشته باشد، نفسي كه با چنين عملي استكمال كند نفسي سعيد و نيكبخت [خواهد بود] ...(همان، ج 6، ص 245).
    د) زمينه‌ها و الگوهاي تربيتي:
    در مباحث علم‌النفس مسلم شده است كه صفات روحي و عواطف و احساسات باطني از نظر كميت و كيفيت با اختلاف تربيت‌ها و عادات، مختلف مي‌شود، چنان‌كه به چشم خود مي‌بينيم كه بسياري از آداب در نظر شرقي‌ها پسنديده و ممدوح، و در نظر غربي‌ها ناپسند و مذموم است و به‌عكس... و هيچ‌گاه يافت نمي‌شود كه دو امت در همة آداب و رسوم نظر واحدي داشته باشند (همان، ج 4، ص 293).
    ه‍ ) مساعدت محيط و عادت‌وارگي (در مرحله ثانوي):
    در اعمال آدمي مساعدت محيط دخالت عظيمي دارد؛ زيرا وقتي عملي در بين مردم متداول شد و از كودكي با آن عمل بار آمدند و بر آن عادت نموده، خلف از سلف آن را ارث بردند، چنين مردمي نمي‌توانند دربارة خوبي و بدي آن عمل به‌آساني بررسي نمايند، و يا اگر زشت است از آن دست بردارند، و چون عادت به آن دارند، احتمال بدي و زشتي دربارة آن نمي‌دهند. همچنين اگر به عمل نيكي عادت داشته باشند، آن را هم نمي‌توانند به‌آساني ترك كنند؛ و اين جمله معروف است كه مي‌گويند: عادت طبيعت دوم است (همان، ج 6، ص 11).
    و) تأثيرپذيري و اقتباس از محيط:
    اگر انسان در درجة اول تشخيص دهد كه فلان عمل صالح است، و در درجة دوم غرض‌هاي آلوده و نفساني از قبيل لجاج و عناد را از بين ببرد و در درجة سوم هم چشمش به كساني بيفتد كه دارند آن عمل صالح را انجام مي‌دهند، او هم بدون درنگ آن عمل را انجام خواهد داد؛ تا چه رسد به اينكه ببيند همة افراد جامعه آن را انجام مي‌دهند كه در اين صورت در انجام آن بيشتر تشويق و كمك شده است و بهتر به امكان آن پي برده و بدون واهمه دست به انجام آن مي‌زند (همان، ج 6، ‌ص 117 و 233).
    ز) تقليد از خبرگان:
    بناي عقلاي عالم بر اين است كه هر كس به اهل خبره در هر فن مراجعه نمايد و حقيقت و واقع اين مراجعه همان تقليد اصطلاحي است كه معنايش اعتماد كردن به دليل اجمالي هر مسئله‌اي است كه دسترسي به دليل تفصيلي آن از حد و حيطة طاقت او بيرون است (همان، ج 1، ص 318).
    ح) ضرورت‌هاي زندگي و مصالح جمعي:
    اين بديهي است كه اجتماع قوام نمي‌يابد و بر پاي خود استوار نمي‌گردد مگر به وسيلة سنن و قوانيني كه در آن جريان داشته باشد و حكومتي كه به دست عده‌اي از افراد مجتمع تشكيل شود و نظم اجتماع را عهده‌دار شده، قوانين را در آن جاري بسازد و همة اينها بر حسب مصالح اجتماعي صورت گرفته باشد (همان، ج 10، ص 550).
    ط) اضطرار يا ميل قهري به مدنيت:
    اين حكم بشر به اجتماع مدني و عدل اجتماعي، حكمي است كه اضطرار، بشر را مجبور كرده به اينكه آن را بپذيرد؛ چون اگر اضطرار نبود، هرگز هيچ انساني حاضر نمي‌شد دامنة اختيار و آزادي خود را محدود كند. اين است معناي آن عبارت معروف كه مي‌گويند: «الانسان مدني بالطبع» و اين است معناي اينكه مي‌گويند: انسان حكم مي‌كند به عدل اجتماعي؛ و خلاصه در هر دو قضيه اضطرار او را وادار كرده به اينكه مدنيت و زندگي اجتماعي و دنبالش عدل اجتماعي را بپذيرد؛ چون مي‌خواست از ديگران بهره‌كشي كند (همان، ج 2، ‌ص 176).
    3. بنيادهاي وحياني و موهوبي
    يكي ديگر از منابع آفرينش، شكوفايي، جهت‌دهي، پالايش و ويرايش، پايايي و استحكام سرمايه‌هاي فرهنگي بشر، آموزه‌هاي وحياني يا ريزش تعاليم آسماني در ذهن و ضمير و دنياي چندلايه انساني است.
    دين الهي تنها و تنها وسيلة سعادت براي نوع بشر است، و يگانه عاملي است كه حيات بشر را اصلاح مي‌كند؛ چون فطرت را با فطرت اصلاح مي‌كند، و قواي مختلف فطرت را در هنگام كوران و طغيان تعديل نموده، براي انسان رشتة سعادت زندگي در دنيا و آخرتش را منظم و راه ماديت و معنويتش را هموار مي‌نمايد (همان، ج 2، ص 168). عنايت الهي اقتضا مي‌كند كه خصوص نوع انساني را علاوه بر فطرت كه همواره او را به سوي صلاح و سعادت دعوت مي‌كند به يك داعي ديگر نيز مدد كند كه او هدايت را از درگاه خداي تعالي گرفته و به بندگان مي‌رساند، و آن داعي، همان مقام نبوت است (همان، ج 12، ص 37). دين از احكام فطرت و نواميس خلقت است و چيزي را كه دين دعوت به آن مي‌كند همان زندگي طيب و پاكيزه است و چيزي كه از آن نهي مي‌كند همان زندگي آلوده و ناپاك است و خدا جز طيبات را حلال نكرده و جز خبايث را تحريم ننموده است (همان، ج 6، ص 218). هدف اسلام سامان دادن به جميع جهات زندگي انساني است و هيچ‌يك از شئون انسانيت نه كم و نه زياد نه كوچك و نه بزرگ را از قلم نينداخته است (همان، ج 6، ص 368). در خصوص بشر بايد طريق ديگري غير از طريق تفكر و تعقل براي تعليم راه حق و طريق كمال و سعادت بوده باشد و آن طريق وحي است. [خدا بدين وسيله] دستوراتي عملي و اعتقادي به او مي‌آموزد كه به كار بستن آن دستورات، وي را در زندگي دنيوي و اخروي رستگار مي‌كند (همان، ج 10، ص 390). حقيقت مطلب و آنچه كه در آن شكي نيست، اين است كه تمدن و اصلاح حال دنيا و همچنين عبادت و اصلاح حال آخرت را وحي الهي به انبياي گذشته و امت‌هاي آنان آموخته و آنان را به انواع عبادات و وضع قوانين كلي‌اي كه عقل سليم نيز آن را درك مي‌كند (مانند دستورات راجع به هم‌زيستي صالح و اجتناب از ظلم و اسراف و اعانت ظالم و از اين قبيل خيرات و شرور) هدايت كرده است، و ريشة تمامي تجهيزات و وسايل تمدن امروز همين وحي‌اي است كه به انبياي گذشته مي‌شده. انبيا بودند كه مردم را به اجتماع و تشكل جامعه دعوت نموده و آنان را به خير و صلاح و اجتناب از شر و فحشا ‌و فساد واداشته‌اند، و در اين مسئله، عادل بودن يا ستمگر بودن زمامداران آن روز جوامع بشري هيچ تأثيري نداشته است (همان، ج 7، ص 298). مي‌توان گفت آنچه سنت پسنديده- چه اعتقادي و چه عملي- كه در جوامع بشري يافت مي‌شود، همه از آثار نبوت انبيا است (همان، ج 7، ص 306). آنچه از معارف الهي و فضايل نفساني كه در گوشه‌وكنار عالم بشريت وجود دارد، يادگارهاي انبيا و آثاري است از مجاهدات ايشان در دعوت مردم به دين الهي و نشر كلمة حق و ترويج دين توحيد و هدايت نوع انساني به سوي سعادت حقيقي‌اش در زندگي دنيوي و اخروي (همان، ج 7، ص 385). تمامي احكام و قوانين صالح كه در ميان مردم جاري بوده و هست همه به‌وسيلة انبيا در بين آنان جريان يافته. آري عواطف و افكار بشر ممكن است او را به غذا و مسكن و نكاح و لباس صالح براي زندگي‌اش و خلاصه به جلب منافع و دفع مضار و مكاره هدايت بكند و اما معارف الهي و اخلاق فاضله و شرايعي كه عمل به آن حافظ آن معارف و آن اخلاقيات است، اموري نيست كه بتوان آن را از رشحات افكار بشر دانست؛ هرچند بشر نابغه و داراي افكار عالي اجتماعي هم باشد (همان، ج 7، ‌ص 376).
    نتيجه‌گيري
    از مباحث طرح‌شده روشن شد كه فرايند شكل‌گيري، بالندگي، گسترش، نفوذ و استمرار فرهنگ در هر جامعه، حسب ديدگاه‌هاي تبييني ارائه‌شده، به چهار دسته عوامل به صورت انفرادي يا تركيبي، بدين شرح مستند است:
    1. انسان‌‌شناختي (با عناوين مختلف همچون ظرفيت‌هاي وجودي، استعدادهاي متنوع فطري و غريزي، قواي ادراكي و تحريكي (همچون عقلانيت نظري و عملي، حس، تخيل، و قواي شهوي و غصبي و اميال متنوع)؛ نيازهاي متعدد مادي و غيرمادي؛ توانش‌هاي انحصاري (همچون قدرت خلاقيت پايان‌ناپذير، تكاپوي مستمر، تنوع‌خواهي و تكامل‌جويي، اعتبارسازي، معناسازي، ابزارسازي، تجربه‌اندوزي، ذخيره‌سازي و انتقال اطلاعات و تجربيات، عادت‌پذيري و عادت‌شكني، نظم‌پذيري، نهادسازي، ميل مستمر به انطباق با محيط و ارادة معطوف به تسخير طبيعت)؛
    2. فرهنگي ـ اجتماعي: جامعه‌پذيري و انتقال و دريافت ميراث فرهنگي، ارتباطات گسترده و متنوع (همچون ارتباط با خود يا درون‌فردي، ارتباط ميان‌فردي، جمعي و گروهي، ميان‌فرهنگي، ارتباط با خدا، طبيعت، تكنولوژي، فرهنگ، گذشته و آينده)، نيازها و ضرورت‌هاي كاركردي حيات جمعي، ارتباطات و تعاملات عناصر دروني فرهنگ و جامعه با يكديگر، مناسبات جهان‌هاي مختلف دروني و اجتماعي، وقايع و حوادث طبيعي و اجتماعي، تجربه‌هاي ناشي از سلوك و صيرورت اجتماعي تاريخي، برايندهاي محيطي و تمدني، نخبگان و چهره‌هاي فرهنگي مولد و مؤثر، مصلحان و قهرمانان تاريخي، حاكمان و واليان ذي‌نفوذ و مقتدر، موقعيت استراتژيك و امكان‌يابي اشاعة فرهنگي يا تبادل تجربيات و خلاقيت‌ها ميان جوامع و ملل مختلف، بخت‌ها و توفيقات تاريخي پيش‌بيني‌ناپذير؛
    3. متافيزيكي و وحياني (ارسال رسل و انزال كتب، يعني دين يا اديان آسماني و نقش محوري آنها در اعطاي جهان‌بيني، نظام ارزشي، فلسفه و قواعد زيستي و منطق نظري و عملي در عرصه‌هاي مختلف حيات فردي و اجتماعي به‌منزلة كانوني‌ترين ابعاد فرهنگ بشري)؛
    4. محيط طبيعي و جغرافيايي (كه در بخش‌هاي پاياني نوشتار به مصاديق آن اشاره شد).
    ديگر عوامل يادشده عمدتاً نقش ثانوي و درجة دوم داشته، يا به نوعي به عوامل مزبور ارجاع دارند. علّامه طباطبائي نيز در بيان خاستگاه فرهنگ، به مجموعه‌اي از عوامل تقريباً مشابه با عوامل يادشده (هرچند با تعابير متفاوت) استناد جسته‌اند.

     

    References: 
    • آشوري، داريوش، 1357، تعريف‌ها و مفهوم فرهنگ، تهران، مركز اسناد فرهنگي آسيا.
    • ابن خلدون، عبدالرحمن، 1375، مقدمه، ترجمة محمدپروين گنابادي، چ هشتم، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي.
    • استوتزل، ژان، 1368، روان‌شناسي اجتماعي، ترجمة علي‌محمد كاردان، چ چهارم، تهران، دانشگاه تهران.
    • افروغ، عماد، 1380، فرهنگ‌شناسي و حقوق فرهنگي، چ دوم، تهران، فرهنگ و دانش.
    • برگر، پتر.ل و توماس لوكمان، 1375، ساخت اجتماعي واقعيت، ترجمة فريبرز مجيدي، تهران، شركت انتشارات علمي و فرهنگي.
    • برن، آگ و نيم كوف، 1380، زمينه جامعه شناسي، ترجمة اميرحسين آريان‌پور، چ سيزدهم، تهران، موسسه انتشارات نگاه.
    • بشيريه، حسين، 1379، نظريه‌هاي فرهنگ در قرن بيستم، تهران، موسسه فرهنگي آينده پويان.
    • پارسانيا، حميد، 1391، جهان‌هاي اجتماعي، قم، كتاب فردا.
    • ـــــ ، 1392، نظريه و فرهنگ، در بومي سازي جامعه شناسي (مجموعه مقالات)، قم، موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني ره.
    • پهلوان، چنگيز، 1382، فرهنگ شناسي، تهران، نشر قطره.
    • ـــــ ، 1388، فرهنگ و تمدن، تهران، نشر ني.
    • تامپسون، جان ب، 1378، ايدئولوژي و فرهنگ مدرن، ترجمة مسعود اوحدي، تهران، موسسه فرهنگي آينده پويان.
    • تيليش، پل، 1376، الهيات فرهنگ، ترجمة مراد فرهادپور و فضل الله پاكزاد، تهران، طرح نو.
    • جعفري، محمدتقي، 1373، فرهنگ پيرو و فرهنگ پيشرو، تهران، شركت انتشارات علمي و فرهنگي.
    • چلبي، مسعود، 1386، جامعه‌شناسي نظم، چ چهارم، تهران، نشر ني.
    • دروئو، ماكس، 1371، جغرافياي انساني، ترجمة سيروس سهامي، تهران، رايزن.
    • دفتر همكاري حوزه و دانشگاه، 1374، فلسفه تعليم و تربيت، چ دوم، تهران، سمت.
    • دفتر همكاري حوزه و دانشگاه، 1373، مباني جامعه شناسي، تهران، سمت.
    • رابرتسون، يان، 1377، در آمدي برجامعه، ترجمة حسين بهروان، چ سوم، مشهد، آستان قدس رضوي.
    • ريموند، ويليامز، 1380، «به سوي جامعه‌شناسي فرهنگ»، ارغنون، ش 18، ص 251- 274.
    • ريتزر، جورج، 1381، نظريه‌هاي معاصر در جامعه شناسي، ترجمة محسن ثلاثي، تهران، علمي.
    • سالزمن، فيليپ كارل، 1388، مقدمه‌اي برنظريه انسان‌‌شناختي فهم فرهنگ، ترجمة محمدامين كنعاني، تهران، نشر افكار.
    • سروش، عبدالكريم، 1366، تفرج صنع، تهران، سروش.
    • سعيدي‌مدني، محسن، 1386، شكل‌گيري و توسعه نظريه‌هاي كلاسيك در انسان شناسي، يزد، دانشگاه يزد.
    • سياسي، علي‌اكبر، 1354، نظريه‌هاي شخصيت، چ دوم، تهران، دانشگاه تهران.
    • طباطبائي، سيدمحمدحسين، 1363، تفسير الميزان، ترجمة سيدمحمدباقر موسوي همداني، قم، جامعه مدرسين حوزه علميه.
    • فرانسوا دورتيه، ژان، 1389، انسان شناسي، ترجمة جلال‌الدين رفيع‌فر، تهران، خجسته.
    • كلاين برگ، اتو، 1386، روان‌شناسي اجتماعي، ترجمة علي‌محمد كاردان، چ نهم، تهران، انديشه.
    • كينگ، ساموئل، 1355، جامعه‌شناسي، ترجمة مشفق همداني، چ ششم، تهران، كتاب‌هاي سيمرغ.
    • گيدنز، آنتوني، 1374، جامعه‌شناسي، ترجمة منوچهر صبوري، نشر ني.
    • مالينوفسكي، برونيسلاو، 1379، نظريه‌اي علمي در باره فرهنگ، ترجمة عبدالحميد زرين‌قلم، تهران، گام نو.
    • مصباح، محمدتقي، 1378، اخلاق در قرآن، قم، موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني ره.
    • ـــــ ، 1368، جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن، تهران، سازمان تبليغات اسلامي.
    • مطهري، مرتضي، 1379، مجموعه آثار، چ نهم، تهران، صدرا.
    • ـــــ ، 1380، مجموعه آثار، چ هشتم، تهران، صدرا.
    • منتسكيو، دو سكوندا و شارل ‌لويي، 1362، روح القوانين، ترجمة علي‌اكبر مهتدي، چ هشتم، تهران، اميركبير.
    • نائيني، علي‌محمد، 1389، در آمدي بر مديريت فرهنگي، تهران، ساقي.
    شیوه ارجاع به این مقاله: RIS Mendeley BibTeX APA MLA HARVARD VANCOUVER

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    شرف الدین، سیدحسین.(1393) علامه طباطبائی و بنیادهای هستی‌‌شناختی فرهنگ. فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 5(2)، 65-92

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    سیدحسین شرف الدین."علامه طباطبائی و بنیادهای هستی‌‌شناختی فرهنگ". فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 5، 2، 1393، 65-92

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    شرف الدین، سیدحسین.(1393) 'علامه طباطبائی و بنیادهای هستی‌‌شناختی فرهنگ'، فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 5(2), pp. 65-92

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    شرف الدین، سیدحسین. علامه طباطبائی و بنیادهای هستی‌‌شناختی فرهنگ. معرفت فرهنگی اجتماعی، 5, 1393؛ 5(2): 65-92