کنش متقابل اجتماعی از منظر علّامه طباطبائی

Article data in English (انگلیسی)
مقدمه
کنش متقابل نمادين ريشه در افکار متفکراني چون ديويي، جيمز، توماس، پيرس، کولي، زيمل و وبر دارد. پس از هربرت ميد نيز آراي افراد بسياري از قبيل بلومر، گارفينگل، استرايکد و فاين از اين رويکرد تأثير پذيرفتهاند (آزادارمکي، 1388، ص 235). وجه مشترک انديشمندان مزبور، اعتقاد به تفاوت ميان علوم طبيعي و علوم اجتماعي است. از ديدگاه ايشان رفتار انسان به خلاف ديگر موجودات از معنا برخوردار است و وظيفة دانشمند، مطالعه و بررسي همين معنا و قصد و نيت کنشگر و بهعبارت دقيقتر دليل کنش است. در اين ميان روشهاي پرشماري بهمنظور فهم کنش افراد و ارائة تفسير از آن مطرح شده است که اغلب ريشه در فلسفة پراگماتيسم دارند؛ اما رويکرد تفهمي از ديدگاه مفسران شيعه نيز ظرفيتها و ويژگيهاي متفاوتي دارد که نگارنده در اثري ديگر آن را بررسي كرده است (ابراهيميپور، 1391). رويکرد تفهمي از ديدگاه فلسفة اسلامي ظرفيت فراواني براي نظريهپردازي در عرصة کنش دارد که يکي از ابعاد مهم و اساسي آن تيپبندي کنش است. تيپبندي کنش ميتواند زمينة فهم و تفسير دقيقتر از کنش اجتماعي افراد را فراهم آورد. در اين پژوهش اين مسئله را در رويکرد تفسيري علّامه طباطبائي بررسي كردهايم. بنابراين مسئلة اصلي اين پژوهش تيپبندي کنش از منظر علّامه طباطبائي و ظرفيتهاي تفسيري آن با تأكيد بر تفسير الميزان است که با روش تحليلي به آن پرداختهايم. در اين پژوهش نه به دنبال به تصوير کشيدن شباهتهاي انديشة اجتماعي علّامه طباطبائي با جامعهشناسان غربي، بلكه اتفاقاً به دنبال نشان دادن تفاوتهاي اين دو ديدگاه هستيم.
1. انواع رفتار
بسياري از جامعهشناسان، ميان رفتار و عمل تفاوت قايل شدهاند. رفتار حرکات جسماني قابل مشاهده است و اغلب به شيوة انفرادي حرکات مشهود اطلاق ميشود؛ اما عمل يا کنش در فعاليت انساني حاکي از چيزي است که عامل را با محيط پيرامونش مرتبط ميسازد (توسلي، 1369، ص 273). مفهوم کنش متقابل اجتماعي را ميتوان بيانگر فرايندي دانست که هستة اصلي زندگي اجتماعي و رفتار انسان را تشکيل ميدهد. کنشهاي متقابل اجتماعي افراد، هميشه متوجه ديگران است. چنانچه اين موضوع که از اصول مسلم جامعهشناسي است درک نشود، هرگز نميتوان رفتار انسانها را بهدرستي شناخت. تأثير دوجانبهاي که ميان کنش خود و واکنش مورد انتظار يا واقعي از سوي ديگران وجود دارد، بحث محوري در بررسي رفتار انسان است. آنچه کنش متقابل انسان را بهطور عمده از فعاليت موجودات ديگر متمايز ميسازد اين است که پويش مزبور متضمن هنجارها، وضعيت پايگاه اجتماعي افراد و وظايف دوجانبهاي است که هنگام برقراري ارتباط ميان دو يا چند نفر نمايان ميشود. بنابراين جامعهشناسي به آن شکل از کنش متقابل نظر دارد که با ساختار اجتماعي معيني که در آن بروز ميکند، در ارتباط است (کوزر و روزنبرگ، 1387، ص 69). پارسونز مفهوم کنش را محور و وسيلهاي ميداند که به نظريهاي عمومي در علوم انساني منجر خواهد شد و انواع علوم انساني از جمله روانشناسي و جامعهشناسي از يکسو و نيز تجربهگرايي و عقلگرايي را از سوي ديگر با يکديگر آشتي خواهد داد. به اعتقاد او انسان بهمنزلة موجودي اجتماعي ادراک ميکند، ميانديشد و عمل ميکند (توسلي، 1369، ص 271). موضوع مشترک علوم انساني، کنش انساني است. علوم انساني دربارة کنشهاي انساني، آثار و پيامدهاي آن بحث ميکند (پارسانيا، 1391، ص 24).
از ديدگاه علّامه طباطبائي، انسان آگاهانه و با اراده و اختيار و البته با تکيه بر عرصة اعتباريات دست به عمل ميزند. وي رفتار انسان را به دو قسم طبيعي و ارادي تقسيم ميکند. دستة اول که مشترک ميان انسان و ديگر موجودات است، رفتارهاي ناشي از طبيعت انسان را دربر ميگيرد که آگاهي در تحقق آنها دخالت ندارد؛ مانند رشد و نمو يا سلامتى و بيماري. حركات اجسام مثل سردى و روانى آب نيز در زمرة رفتارهاي طبيعي قرار دارد (طباطبائي، 1417، ج1، ص 164). دستة دوم رفتارهايياند که بدون آگاهي قابل انجام نيستند، مانند افعال ارادى انسان و ديگر موجودات داراى شعور. در اين دسته از رفتارها، فاعل انجام آن رفتار را مطابق با يکي از کمالات خويش ميپندارد و دست به انجام آن ميزند. زيرا فاعل با شعور هيچ فعلى را انجام نميدهد، مگر آنكه كمال و تماميت وجودش اقتضاى آن را داشته باشد (همان، ص 165). بيترديد تفاوتي واضح ميان فعاليت دستگاه گوارش و سخن گفتن، نگاه کردن و غذا خوردن وجود دارد؛ زيرا در قسم اول اگرچه گاهي علم به وجود عمل وجود دارد، علم و آگاهي، کمترين تأثيري در آن ندارد؛ ولي در قسم دوم با از ميان رفتن علم، وجود فعل نيز از ميان ميرود (طباطبائي، 1409ق، ص 344). بنابراين يکي از ويژگيهاي کنش، ارادي و آگاهانه بودن آن است؛ يعني کنش، رفتاري آگاهانه است که فاعل از انجام آن قصد و نيتي را دنبال ميکند؛ اما رفتارهاي آگاهانه که موضوع جامعهشناسي نيز هستند ارتباطي تنگاتنگ با اعتباريات دارند.
2. اعتباريات و کنش
برخي از رفتارها سازگار با طبيعت انساناند و ذات انسان اقتضاي آنها را دارد. ازهمينروي انسان با علم و اراده به سوي انجام آنها حرکت ميکند؛ اما برخي ديگر از رفتارها ناسازگار با طبيعت انساناند و ذات از آنها ابا دارد و به همين دليل با علم و آگاهي از انجام آن ميپرهيزد. بنابراين نسبت به رفتار سازگار صورت علمية ويژهاي در ذهن نقش ميبندد و نسبت به رفتار ناسازگار صورت مخصوصة ديگري نقش ميبندد که درواقع همان صورت اقتضاي ذات نسبت به شيء و صورت اباي از آن است. برايناساس انسان دست به رفتارهايي ميزند که انجام آنها را واجب و ضرور ميپندارد و مراد از وجوب فعل، همان صورت اقتضاي ذات نسبت به امري است که اين صورت را نفس از ضرورت در قضاياي حقيقيه خارجيه انتزاع ميکند. از سوي ديگر انسان از ارتکاب اعمالي که ترک آنها را ضروري ميشمارد، ميپرهيزد و مراد از حرمت يا وجوب ترک، همان صورت عدم اقتضا يا اباي ذات نسبت به شيء است که نفس اين صورت را از نسبت امتناع واقع در قضاياي حقيقية خارجيه انتزاع كرده است (طباطبائي، 1387، ص 53)؛ يعني رفتار انسان وابسته به اعتباريات است، و ملاک در اعتباريات اين است که به وجهي متعلق قواي فعاله شود و نسبت «بايد» در آن برقرار گردد. بنابراين «سيب ميوة درخت است» حقيقي و «اين سيب را بايد خورد» اعتباري است (طباطبائي، 1409ق، ص 312). از نظر علّامه نخستين ادراک اعتباري از اعتبارياتِ عملي که انسان ميتواند بسازد، همان نسبت وجوب است و اين نخستين حلقة دامي است که انسان در ميان فعاليتهاي خود با تحريک طبيعت گرفتار آن ميشود. اعتبار وجوب، اعتباري عمومي است که انجام هيچ فعلي بينياز از آن نيست؛ يعني همة افعال با اعتقاد فاعل به وجوب آن انجام ميپذيرند (همان، ص 316). برايناساس انسان براي انجام هر فعلي دست به جعل يک اعتبار ميزند و بدون اعتباريات قادر به انجام هيچ کاري نخواهد بود.
اما از آنجاکه انسان بهتنهايي نميتواند به همة کمالات سازگار با ذاتش دست يابد، مجبور به اجتماع، تعاون و تمدن خواهد بود. انسان اجتماعي نيازمند تفهيم و تفهم بود و براي تأمين آن نخست از اشاره آغاز كرد و سپس از اصوات کمک گرفت و تکامل تدريجي اصوات، توليد لفظ و زبان را به دنبال داشت (طباطبائي، 1387، ص 54 و 55). سپس اعتباريات ديگري جعل و روزبهروز فربهتر و پيچيدهتر شده است. کثرت نيازهاي انسان موجب وسيعتر شدن گسترة اعتباريات شد تا اينکه به همة شئون کلي و جزئي مربوط به انسان اجتماعي سرايت كرد. بهاينترتيب انسان اجتماعي وابسته به اعتباريات است و انسانِ بدون اعتباريات همچون ماهي بدون آب، به تباهي و نيستي کشيده ميشود؛ زيرا نظام طبيعي انسان محفوف به اعتباريات است که حقيقتي در خارج ندارند و انسان نظام طبيعي خويش را تنها از ديدگاه اعتباريات مينگرد. به همين دليل، انسان در زندگي خويش همواره همين اعتباريات را دنبال ميکند و زندگي خويش را بر مبناي آن قرار ميدهد (همان، ص 56)؛ اما ازآنجاکه انسان در اجتماع زندگي ميکند، اغلب اعتباريات او اعتباريات اجتماعي و مورد توافق افراد اجتماع است؛ يعني او در تعامل با ديگران مجبور به تبعيت از اعتباريات عمومي است.
علّامه طباطبايي معتقد است که نحوة آفرينش انسان وي را قادر ساخته تا همه چيز و همه کس را در راستاي منافع خويش به کار گيرد؛ بهگونهايکه تسلط بر مواد طبيعي و ابزارسازي گسترده و پيچيده، تصرف در گياهان و سيطره بر جسم و جان و فعاليتهاي حيوانات، نهتنها او را قانع نميسازد، بلکه او را به تلاش واميدارد تا ديگر انسانها را نيز به خدمت خود درآورد؛ اما چون توقع خدمت متقابل از ديگران را ميبيند، چارهاي جز بهرهدهي متقابل از طريق ايجاد آداب، رسوم، سنن، قواعد و قوانين نميبيند و از اين طريق است که نظم (طباطبائي، 1417ق، ج2، ص 114) و تعامل در جامعه ايجاد ميشود؛ يعني انسان با هدايت طبيعت و تکوين پيوسته از همه، سود خود را ميخواهد و براي دستيابي به سود خود، سود همه را ميخواهد و براي تحقق سود همه، عدل اجتماعي را ميخواهد (طباطبائي، 1409ق، ص 322 و 323). بدينترتيب اعتباريات از اصل تشکيل اجتماع و اعتبار خوبي عدالت و بدي ظلم آغاز ميشود و روزبهروز گستردهتر ميگردد. اعتبارياتْ موقعيتها، روابط ميان موقعيتها و هنجارهاي معطوف به هر موقعيت را مشخص ميسازند و از اين طريق زيادهخواهي انسان را کنترل ميكنند و رفتار او را به نظم درميآورند. انسان در دامان اعتباريات جعلشده از سوي ديگران به دنيا ميآيد؛ از طريق فرايند جامعهپذيري آنها را دروني ميكند و از طريق عمل به بازتوليد آنها ميپردازد. بنابراين يکي ديگر از ويژگيهاي کنش، وابستگي آن به موقعيت و جايگاه اجتماعي است.
از ديدگاه علّامه قواي فعالة انساني، کارهاي خود را به واسطة ادراکات اعتباري به انجام ميرسانند؛ اما آنچه در اين ميان براي قواي فعاله اصالت دارد، انجام فعل است. بنابراين هرگاه شخص با دو فعل روبهرو شود که از جهت نوع، مشابه ولي از جهت ميزان انرژي لازم، مختلفاند، يعني يکي دشوار است و ديگري آسان، قوة فعاله به سوي کار آسانتر متمايل ميشود و کار پررنج را ترک ميگويد (همان، ص 204). همين حس راحتطلبي است که موجب ميشود افراد کوتاهترين راه را براي رسيدن به مقصد برگزينند، حتي اگر مجبور باشند از روي چمنهاي محوطة دانشگاه عبور کنند؛ به جاي استفاده از پل عابر پياده از عرض خيابان بگذرند، يا قوانين راهنمايي و رانندگي پرزحمت را ناديده بگيرند. اين ويژگي طبيعي انسان، کنترل کنشهاي وي را ضرور ميسازد.
علّامه معتقد است که دو راه براي اعمال قانون در جامعه وجود دارد: يکي اينکه افراد مجبور به رعايت قوانين شوند و ديگر اينکه افراد طوري تربيت شوند که خود، قوانين را محترم و مقدس بشمرند و آنها را رعايت كنند (طباطبائي، 1417ق، ج 2، ص 179). در فرايند جامعهپذيري، فرد بر اثر همنوا شدن با هنجارهاي اجتماعي، وظايف اجتماعي را ميپذيرد و راههاي همنوايي را ميشناسد و بدينسبب داراي رفتاري پسنديده خواهد بود (آگ برن، 1388، ص 168). در اين ميان شيوة اول در همه موارد کارايي ندارد و تنها جامعهپذيري است که قادر به کنترل کنشهاي انسان در نهان و آشکار است.
انسانها در ساختارهاي اجتماعياي که خود نيافريدهاند زاده ميشوند و باز در درون سامان اجتماعي و نهادياي که خود نساختهاند زندگي ميکنند و تحت فشار محدوديتها، آداب، رسوم و قوانين عمل ميکنند. همة اينها بهمنزلة عناصر سازندة «خود» عمل ميکنند، اما با اينهمه «من» هميشه در برابر موقعيتهاي ازپيشتعيينشده به شيوهاي منحصربهفرد واکنش نشان ميدهد (کوزر، 1386، ص 450)؛ زيرا قواعد حاکم بر جامعه، صورتهاي ذهني و تخلفپذيرند و تنها هنگامي که اراده و ميل انسان به آنها تعلق گيرد از آنها پيروي ميکند و درصورتيکه افراد به آن عمل نکنند تحقق خارجي نخواهند يافت؛ چراكه بازتوليد اين قواعد تنها از طريق عمل به آنها صورت ميگيرد. حال پرسش اساسي و مهم اين است که در چه شرايطي انگيزة عمل به اين قواعد در افراد ايجاد ميشود؟
هنگاميکه هنجارهاي اجتماعي زنده و مورد توجه افرادند و فرهنگ، افراد را مجبور به تبعيت از قواعد ميكند، باز هم افراد به صورت پنهاني مرتکب کجروي ميشوند و قوانين رسمي قادر به نفوذ در عرصههاي خصوصي نخواهد بود. ازاينرو تنها ضامن اجراي قواعد، اخلاق عالية انساني است که در صورت فقدان آن، جامعه بر اثر نقض قوانين و شيوع فساد متلاشي خواهد شد. اسلام سنن و قوانين خود را بر اساس اخلاق تشريع كرده است و بر تربيت اخلاقي افراد اصرار دارد؛ زيرا اخلاق همهجا با افراد همراه است و در هر دو عرصه عمومي و خصوصي بهتر از پليس عمل ميکند؛ چون پليس تنها در عرصههاي عمومي انسان را کنترل ميكند و نظم را برقرار ميسازد (طباطبائي، 1417ق، ج4، ص 174و175). بنابراين عامل مؤثر در کنترلِ راحتطلبي و زيادهخواهي انسان، جامعهپذيري افراد در فرهنگي اخلاقي است که فضايل را دروني كند و افراد را به رعايت قوانين و قواعد ملزم سازد.
3. محيط و کنش
انسان براي بقا و همچنين دستيابي به اهداف مادي و روحي خود، مطابق اعتباريات عمل ميکند؛ اما ازآنجاکه عقايد و اهداف در جوامع مختلف تفاوت دارند، اعتباريات نيز متفاوت خواهند بود. به همين دليل، تلقي يک انسان قطبي از يک رفتار با تلقي يک انسان استوايي از همان رفتار متفاوت خواهد بود و همچنين تلقي يک انسان شرقي و غربي يا شهري و روستايي از يک رفتار واحد ميتواند متفاوت باشد. حتى چهبسا عملي كه نظر طبقات مختلف يك جامعه از عوام و خواص، فقرا و اغنيا، مديران و کارگران، سالخوردگان و خردسالان و مردان و زنان دربارة آن به اختلافنظر ميرسد (همان، ج 8، ص 65). جغرافيا، فرهنگ، جايگاه اجتماعي افراد، محيط عمل و عواملي از اين قبيل ميتوانند موجب شکلگيري اعتباريات متفاوت و بهتبع آن سبب بروز کنشهاي متفاوت شوند.
محيط جغرافيايي و محيط اجتماعي نيز از جهات مختلف بر کنش اجتماعي افراد تأثير ميگذارند. علّامه معتقد است که مناطق مختلف جغرافيايي تأثيرات گوناگون و عميقي بر طبيعت افراد ميگذارند و از اين راه در کيفيت و کميت نيازهاي افراد نقش درخور توجهي دارند. همچنين افراد در مناطق جغرافيايي مختلف، احساسات دروني، افکار، اخلاق اجتماعي و ادراکات اعتباري متفاوتي خواهند داشت (طباطبائي، 1409ق، ص 330). جغرافيا از سويي بر نيازهاي انسان تأثير دارد که خود موجب جعل اعتباريات متفاوت خواهد شد و از سوي ديگر شرايطي ويژه را براي کنش فراهم ميآورد که متفاوت با شرايط ديگر مناطق خواهد بود. اعتباريات متفاوت، شکلگيري خردهفرهنگهاي متعدد را به دنبال دارند و محدوديت شرايط، موجب بروز کنشهاي گوناگون خواهد شد.
محيط اجتماعي و فرهنگ نيز از دو جهت بر کنشگر تأثير ميگذارند: از سويي فرد بهطور مستقيم، در آن محيط و فرهنگ زندگي ميکند و جامعه و محيط بر او اثر مستقيم دارند؛ از سوي ديگر بهطور غيرمستقيم کنشگر بهواسطه انتخاب اهداف، که آنها نيز متأثر از شرايط محيطي و فرهنگي بودهاند، متأثر ميشود (تقيآزاد ارمكي، 1388، ص 43). برايناساس يکي ديگر از ويژگيهاي کنش، هدفمند بودن آن است و البته اين هدف در انسانها عادي نوعاً تحت تأثير جايگاه و موقعيت اجتماعي افراد است.
از ديدگاه علّامه علاوه بر محيط جغرافيايي و محيط اجتماعي، محيط عمل نيز در اختلاف افکار و ادراکات اعتباري دخالت دارد. براي مثال يک باغبان، يک تاجر، يا کارگر و کارفرما داراي احساسات مختلف و به تبع آن اعتباريات مختلف خواهند بود (طباطبائي، 1409ق، ص 331). بنابراين محيط اجتماعي، اعتباريات متناسب با خود را ايجاد، و فرد را وادار به انجام رفتارهاي متناسب با آن ميكند. اين اعتباريات، همان هنجارهاي معطوف به هر موقعيتاند و رفتارهاي مورد انتظار و متناسب با آن اعتباريات را نقش مينامند.
البته در اين ميان دستهاي ديگر از اعتباريات نيز وجود دارند كه هيچيك از جوامع و طبقات در آن اختلاف ندارند و آنها احكامىاند كه عقل دربارة مقاصد عمومى بشر دارد؛ مانند وجوب تشكيل اجتماع و خوبىِ عدالت و بدىِ ظلم (طباطبائي، 1417ق، ج 8، ص 64). ازآنجاکه منشأ اعتباريات احساسات انساني است، ثابت يا متغير بودن اعتباريات نيز تابع احساسات است. احساسات انساني بر دو قسماند: يک قسم، احساسات عمومي که لازمة نوعيت نوع و تابع ساختمان طبيعي انسان است، و قسم ديگر، احساسات خصوصي و تغييرپذير. بنابراين اعتباريات نيز به دو دستة عمومي و ثابت يا خصوصي و متغير تقسيم ميشوند. انسان ميتواند هر سبک زندگي را روزي خوب و مطلوب بشمرد و روز ديگر آن را ناپسند و نامطلوب بداند؛ اما هرگز نميتواند اصل زندگي اجتماعي را ناپسند بشمارد (طباطبائي، 1409ق، ص 313). اگرچه اعتباريات عمومي تغييرپذير نيستند، مصاديق آنها تغيير ميکند (همان، ص 330). بنابراين حتي اعتباريات مبتني بر فطرت و طبيعت نيز در عرصة اجتماع ميتوانند از مصاديق مختلفي برخوردار باشند.
4. انديشه و کنش اجتماعي
از ديد علّامه برخي کنشها نيازمند تفکر و انديشهاند و دستهاي ديگر بدون نياز به انديشه و بيدرنگ انجام ميپذيرند. در مواردي که انسان به دلايلي تنها يک گزينه براي انجام پيشروي خود ميبيند و جز يک فکر در متخيلة خود ندارد، نيازي به انديشه نيست و کنشگر بدون درنگ دست به کنش ميزند. اينگونه افعال عموماً اختياري و ارادياند که دربارة آنها يک صورت ذهني بيشتر وجود ندارد؛ به همين دليل نسبت وجوب ايجاد ميشود و فاعل از روي اراده و اختيار دست به انجام آنها ميزند؛ مانند فردي بيتجربه که در ارتفاعي بلند ايستاده و اگر از ترس فراوان، تخيلي جز سقوط نداشته باشد بيدرنگ فرو خواهد افتاد؛ يا مانند کسي که يکباره شيري درنده را در برابر خود ببيند، اگر فکر فرار به سرش بزند بيدرنگ فرار ميکند؛ اما اگر ابهت شير وجودش را فراگيرد، فرار را فراموش ميکند و حتي ممکن است مسخر شير شود (طباطبائي، 1409ق، ص 347). از جمله مواردي که انسان در انجام آنها نيازي به انديشه و تأمل ندارد، افعالياند مانند سخن گفتن که براي وي ملکه شدهاند (همان، ص 346). دستة ديگر کنشهايياند که از ملکات به ضميمه اقتضايي از طبع سر ميزنند؛ مانند نفس کشيدن، و دستة ديگر رفتارهاي ناشي از غلبة اندوه و ترساند (طباطبائي، 1417ق ج1، ص 165)؛ زيرا در اينگونه موارد، فاعل تنها يك صورت علمى و ذهني دارد؛ صورت علمىاى كه منطبق بر فعل است و فاعل، هيچ حالت منتظرة ديگرى براى انجام آن ندارد؛ به همين دليل بدون تأمل و انديشه دست به انجام آن ميزند (طباطبائي، 1389، ص 170).
با اين حال برخي از کنشها، صورتهايي مختلف دارند که تنها يکي مصداق کمال فاعل و موافق با ذات اوست. بنابراين فاعل به انديشه در تشخيص بهترين گزينه ميپردازد (طباطبائي، 1417، ج1، ص 165). علّامه معتقد است که اغلب افعال انسان در اين دسته قرار دارند و محتاج انديشهاند (طباطبائي، 1409، ص 346). البته انسان، پس از ادراک وجوب فعل، در انجام آن هيچگونه توقفي نخواهد داشت (همان، ص 346). اين دسته از کنشهاي انساني به دو دستة اختياري و اجباري تقسيم ميشوند.
5. کنشهاي اختياري و اجباري
کنشهايي که نيازمند تفکر و انديشهاند به دو دستة اختياري و اجباري تقسيم ميشوند؛ زيرا در اين دسته از کنشها که فاعل بيش از يک گزينه براي انجام در مقابل خود ميبيند، بايد يکي از گزينههاي موجود را مطابق کمال خويش بپندارد و آن را بر ديگر گزينهها ترجيح دهد. حال اگر اين ترجيح، مستند به خود کنشگر باشد، کنش وي اختياري، و اگر ناشي از دخالت ديگري باشد، کنش وي اجباري خواهد بود (طباطبائي، 1417ق، ج 1، ص 166). هنگامي که فرد مجبور به انجام کاري ميشود، تنها به انجام فعل ميانديشد و ديگر موضوعي براي ترک فعل باقي نميماند. البته روشن است که فاعل در اين صورت انتخاب و ارادة فعل را دارد، اگرچه از سر ناچاري آن را انجام ميدهد (طباطبائي، 1409ق، ص 347)؛ زيرا ما در خود مىيابيم كه داراى اختياريم، و بهروشنى درك مىكنيم که انجام و ترك افعال هر دو براى ما ممكن است (طباطبائي، 1417ق، ج15، ص 461)؛ به اين معنا که انسان در افعال اکراهي و اضطراري نيز هرچند تحت فشار بيروني است، خود تصميم به انجام فعل ميگيرد.
اگر افعال اختيارىِ انسان را به تمام علتش يعنى انسان، علم، اراده، وجود مادة قابل، تحقق شرايط زمانى و مكانى، رفع موانع و خلاصه هر چيزى كه فعلْ در وجودش بدان محتاج است نسبت دهيم، آن فعل، «واجب» و «ضرورى» خواهد بود؛ اما اگر فعل را تنها به انسان بهمنزلة يکي از اجزاي علت نسبت دهيم، اين نسبت، «امكان» خواهد بود (طباطبائي، 1389، ص 173). بنابراين اين نظريه كه جبر، سراسر نظام طبيعت و از جمله انسان را فرا گرفته و اختيار انسان را انكار ميکند، باطل است؛ حال آنکه حوادث نسبت به علل تامة خود «واجبالوجودند» و نسبت به «مواد» و «اجزاى علل» خود، «ممكنالوجود» و همين ملاك، در اعمال و افعال انسان نيز وجود دارد (طباطبائي، 1417ق، ج 1، ص 152).
اختيار معاني مختلفي دارد؛ گاهي در برابر جبر محض، گاهي بهمعناي گزينش (ترجيح يکي از گرايشهاي متضاد)، گاهي در برابر اکراه و بهمعناي انتخاب بر اساس گرايش دروني بدون وجود فشار و تهديد ديگري و گاهي در برابر اضطرار و بهمعناي اين است که فاعل بدون اينکه در تنگنا و محدوديت امکانات باشد دست به انتخاب ميزند (دهقاني، 1388، ج 4، ص 160و 161). بنابراين هشت نوع کنش متصور است: اول اينکه فرد گزينههاي پرشماري براي انجام پيشرو دارد و بدون هرگونه تضاد دروني، فشار بيروني يا محدوديت امکانات و شرايط يکي را ترجيح و انجام ميدهد؛ دوم، گاهي فرد به دو گزينة متضاد گرايش دارد که بايد يکي را بر ديگري ترجيح دهد؛ سوم اينکه فشار بيروني او را وادار به ترجيح يکي از گزينههاي پيشرو كند و چهارم اينکه محدوديت امکانات و شرايط او را به انجام کاري وادارد. در دو حالت اخير، فرد ممکن است از وجود فشارهاي بيروني و محدوديت امکانات، آگاهي داشته باشد يا نداشته باشد و همچنين نسبت به وضعيت خود رضايت داشته باشد يا نه. بنابراين انواع کنش به شرح زير خواهد بود:
6. تيپبندي کنش
کنش از نگاه علّامه بهطور کلي به دو دسته تقسيم ميشود: يکي کنشهايي که نيازمند تفکر و انديشه نيستند و ديگر کنشهايي که نيازمند تفکر و انديشهاند. دستة دوم هشت نوع کنش را دربر ميگيرد که بدين شرحاند:
6ـ1. کنشهاي اختياري
منظور از افعال اختياري، افعالياند که افراد متوسط اجتماع آن را اختياري ميشمارند (طباطبائي، 1417ق، ج7، ص 114). بنابراين کنش اختياري، کنشي است که بدون هرگونه فشار بيروني يا محدوديت امکانات و شرايط صورت ميگيرد و خود بر دو قسم است:
بدون هرگونه گرايش متضاد: گاهي کنشگر، بيش از يک گزينه براي انجام پيشرو دارد که بايد يکي را بر ديگري ترجيح دهد. در اين موارد کنشگر بدون تضاد دروني، همة جوانب امر را ميسنجد و يکي را بر ديگري ترجيح ميدهد و دست به عمل ميزند. اين کنشي کاملاً آگاهانه و اختياري است. يکي از مصاديق اين نوع کنش، کنش خواص و نخبگان است. علّامه دربارة الگوهاي رفتاري انبيا مينويسد: هدف از بعثت انبيا بيان حق و هدايت جامعه به سوي آن است. بنابراين ايشان بايد بدون توجه به خواست و ميل يا کراهت و رضايت افراد، از هر چيزي که ماية گمراهي است بپرهيزند (همان، ج6، ص 427)؛ يعني خواص بدون توجه به فشارهاي اجتماعي و مطابق معيارهاي حق رفتار ميکنند؛
با گرايشهاي دروني متضاد: گاهي کنشگر به انجام دو گزينة متضاد گرايش دروني دارد. در اين موارد وي بايد يکي از گرايشهاي خود را ترجيح دهد و دست به انتخاب بزند. تفاوت اين نوع کنش با نوع اول اين است که اين گرايشهاي متضاد ميتوانند بر کنشهاي بعدي کنشگر تأثير بگذارند. بهعبارت ديگر، کنش نوع اول پايدارتر از کنش نوع دوم است.
6ـ2. کنشهاي اکراهي
اکراه در امور اعتقادي و قلبي راه ندارد و کاربرد آن تنها در رفتار ظاهري، و به اين معناست که فرد به انجام کاري وادار شود (همان، ج2، ص 523و524). جامعه قادر است با سلب اراده از افراد آنها را وادار به انجام کاري كند (همان، ج4، ص 153). بنابراين منظور از کنشهاي اکراهي، آن دسته کنشهايي است که متأثر از فشار بيروني و اغلب فشار هنجاري محقق ميشوند. فشار بيروني نيز فشاري است که جامعه براي اعمال سلطة خود بر افراد به کار ميبرد. اين فشار اجتماعي، اعضاي جامعه را به همنوايي واميدارد (آگ برن، 1388، ص 172)؛ يعني کنشگر مطلقاً آزاد نيست، بلکه آزادي او به واسطة شرايط محيطي و فرهنگي محدود تعريف ميشود (تقيآزاد ارمكي، 1388، ص 43)؛ زيرا جايگاه اجتماعي فرد عامل مهمي است که جهت کنش فرد را تعيين ميکند. فرد ممکن است با محدوديتهاي فرهنگي و اجتماعي ويژهاي برخورد کند که وي را مجبور ميسازند تا رفتار خود را با شرايط تنظيم (مرادي، 1389، ص 57)، و مطابق آنها عمل كند. علّامه طباطبائي بر اين باور است که افراد در بسياري موارد، به منظور رعايت برخي از ملاحظات اجتماعي، خود را در ارتكاب افعال مجبور مىدانند. اشخاص سيگارى، تنبل، دزد و خائن، همگي خود را مجبور و ناچار به انجام رفتارهاي خويش ميپندارند (طباطبائي، 1417ق، ج7، ص 114). نمونة ديگر، زندهبهگور کردن زن يا سوزاندن او به همراه جنازة شوهرش، يا ممنوعيت ازدواج او پس از فوت شوهر است. علّامه دليل اين رفتار اجباري را فشار عقايد فرهنگي ميداند. ازدواج در فرهنگهاي مزبور بهمعناي مشارکت در زندگى و آميخته شدن در آن بر اساس محبت است و رعايت احترام اين محبت بر زن و شوهر لازم است. بنابراين هنگاميکه يکي از ايشان از دنيا ميرود، ديگرى به احترام محبت ديگري نبايد ازدواج كند؛ اما رعايت اين احترام از ناحية زن واجبتر و لازمتر است، چون زن بايد رعايت حيا و پوشيدگى و عفت را هم بكند (همان، ج2، ص 364). کنشهاي اکراهي سه نوع کنش به شرح زير را دربر ميگيرد:
با وجود آگاهي و رضايت: در برخي موارد کنشگر بيش از يک گزينه براي انجام پيش رو دارد؛ اما يک نيروي بيروني که ميتواند ناشي از فرد ديگر يا اجتماع باشد، او را وادار به ترجيح يکي از گزينهها ميكند. در اين مورد وي از اين فشار بيروني آگاه است و چون آن فشار را در راستاي اميال يا مصالح خود ميشمارد، نسبت به اين وضعيت رضايت نيز دارد. هرچند با وجود رضايت، اين نوع کنش ديگر اکراهي نخواهد بود، به دليل وجود فشار، با کنشهاي نوع اول و دوم متفاوت است و از اين جهت ميتوان آن را اکراهي ناميد؛
با وجود آگاهي و بدون رضايت: گاه کنشگر با وجود فشار بيروني و آگاهي از آن، از وضع موجود راضي نيست و بر خلاف ميل باطني دست به عمل ميزند. در اين مثال، افرادي که هنجارهاي اجتماعي را دروني نکردهاند از فشار اجتماعي مزبور خشنود نيستند، اما مصالح خود را در رعايت آن ميدانند. تفاوت اين کنش با کنش نوع قبل نيز در اين است که کنش پيشين از پايداري بيشتري برخوردار است، حال آنکه در اين نوع کنش، فرد استعداد فراواني براي تغيير رفتار دارد و به محض مهيا شدن شرايط، شاهد رفتار متفاوتي از وي خواهيم بود؛
بدون وجود آگاهي: ارادة جامعه قادر است از افراد سلب آگاهي كند (طباطبائي، 1417ق، ج4، ص 153). در اين صورت کنشگر از فشار بيروني آگاهي ندارد و به همين دليل گمان ميکند که خود از روي اختيار به انتخاب و ترجيح يکي از گزينههاي پيشرو دست زده است. افرادي که هنجارهاي اجتماعي را دروني، و مطابق آن عمل ميکنند، نسبت به وجود فشار هنجاري آگاهي ندارند و گمان ميکنند که از روي اختيار و بدون هرگونه فشار بيروني، مرتکب چنين رفتاري شدهاند؛ حال آنکه چنين نيست. برخي اين نوع کنش و هنجارهاي مسلط بر آن را بهترين نوع کنترل اجتماعي ميدانند؛ زيرا فرد بدون اينکه احساس کند، زير فشار اجتماعي به همنوايي ميپردازد؛ درحاليکه اين نوع کنش بر روشهاي اقناعي مبتني، و از بصيرت و آگاهي تهي است. به همين دليل از پايداري برخوردار نيست و بهويژه در انتقال به نسلهاي بعدي با مشکل روبهرو خواهد شد.
6ـ3. کنشهاي اضطراري
منظور از کنشهاي اضطراري، کنشهايي است که زير فشار هنجاري قرار ندارند و به همين دليل نه انجام آنها پاداش اجتماعي دارد و نه ترک آنها توبيخ و تنبيه؛ اما محدوديت امکانات و شرايط، دامنة اختيار و انتخاب فرد را کاهش ميدهد و او را مجبور به انجام عمل ميكند. از نگاه علّامه، اصل پذيرش زندگي اجتماعي ناشي از اضطرار است (طباطبائي، 1417ق، ج2، ص 190) و چنين نبوده که انسان زندگي اجتماعي را انتخاب کرده باشد؛ بلکه شرايط جسمي، وي را به تشکيل خانواده و بعد از آن زندگي اجتماعي مجبور ساخته است (همان، ج 4، ص 146). براي کنشهاي اضطراري از ديدگاه علّامه، ميتوان همسر ايوب نبي را مثال زد که براي تهية غذا نزد مردم رفت و از روى اضطرار و ناچارى و به منظور اينكه همسرش ايوب گرسنه نماند، گيسوان خود را فروخت (همان، ج 17، ص 327). وي نه از روي اختيار و نه تحت تأثير فشار اجتماعي، بلکه به دليل محدوديت امکانات و شرايط به انجام اين عمل مجبور شد. مثال ديگر رفتار منافقان است كه از روى ناچارى به ايمان تظاهر مىكنند تا بهاصطلاح نانشان آجر نشود (همان، ج 1، ص 89). کنشهاي اضطراري نيز بر سه نوعاند:
با وجود آگاهي و رضايت: در برخي موارد کنشگر گزينههاي پرشماري براي انتخاب پيشرو دارد و هيچگونه فشار اجتماعي نيز او را وادار به ترجيح يکي از گزينهها بر ديگري نميکند، اما موقعيت اجتماعي و شرايط کنشگر بهگونهاي است که او در انتخاب آزاد نيست؛ اما ضمن آگاهي از اين محدوديت، به دليل همسويي اين محدوديت با اميال يا مصالح خود، نسبت به آن رضايت نيز دارد؛
با وجود آگاهي و بدون رضايت: در برخي موارد کنشگر ضمن آگاهي از محدوديت امکانات و شرايط نسبت به وضعيت خود احساس رضايت نميکند. فردي را در نظر بگيريد که محدوديت امکانات، او را وادار به پوشيدن لباس ويژهاي كرده است. او نسبت به شرايط خود آگاه و از اين وضعيت ناراضي است و به همين دليل کنش وي کاملاً ناپايدار است و احتمال فراواني براي تغيير آن وجود دارد؛
بدون وجود آگاهي: در برخي موارد كنشگر اصلاً از محدوديت امکانات و شرايط خود آگاهي ندارد. هرچند اين نوع کنش از نوع پيشين پايدارتر است، ايجاد آگاهي ميتواند آن را متأثر سازد.
کنشهايي که نيازمند تفکر و انديشه نيستند نيز اقسامي دارند. اين دسته از کنشها را بهرغم آگاهي فرد از کنش خود، ميتوان ناآگاهانه ناميد؛ زيرا در اغلب موارد که کنشگر تنها يک گزينه براي انجام پيشروي خود ميبيند، گزينههاي فراوان ديگري نيز براي انجام وجود دارند که جامعه و فرهنگ، آنها را از معرض آگاهي کنشگر دور ساخته و از وي سلب آگاهي كرده است.
6ـ4. کنشهاي ناشي از ملکات
افراد در فرايند جامعهپذيري، بسياري از هنجارهاي اجتماعي را دروني ميسازند و در موقعيتهاي مختلف بدون درنگ مطابق آن هنجارها عمل ميكنند. بسياري از کنشهاي روزمره در اين دسته جاي ميگيرند. ازآنجاکه از نگاه علّامه ملکات همواره با انسان باقي ميمانند (طباطبائي، 1417ق، ج2، ص 179) اين دسته از کنشها از پايداري بالايي برخوردارند.
6ـ5. کنشهاي ناشي از عادت
کثرت ورود يک انديشه به ذهن موجب ميشود کنشگر قادر نباشد به چيزي جز آن توجه كند. در اين صورت تنها يک فکر، منطقي، صحيح و خوب به نظر خواهد آمد. در اين صورت توارث افکار، تلقين، اعتياد و تربيت در تثبيت و تغيير افکار اجتماعي و ادراکات اعتباري نقش مهمي خواهند داشت (طباطبائي، 1409ق، ص 331). رسوم متعارفه موجب ميشوند که فرد از انجام عملي شرم کند و يا عادات قومي، افراد را وادار ميکند که فرم مخصوصي از لباس بپوشند. در اين موارد که ميتوان گفت جامعه شعور و انديشه را از افراد سلب كرده است، افراد ناچار به تبعيت از الگوهاي رفتارياند (طباطبائي، 1417ق، ج 4، ص 154) و از روي عادت دست به رفتار ميزنند. انسانها هنگام پيروي از اينگونه هنجارهاي مبتني بر عادت که فقط از طريق تکرار ايجاد شده است، عموماً از دليل عمل خود آگاهي ندارند و اگر از آنها پرسيده شود که چرا آن کار را انجام ميدهند، يا پاسخي ندارند يا ميگويند چون همه اين کار را ميکنند يا چون هميشه اينطور بوده است (رفيعپور، 1378، ص 209). هرچند اين نوع کنش از ثبات و پايداري درخور توجهي برخوردار است، تغييرپذير است. يکي از تفاوت رفتارهاي ناشي از عادت و رفتارهاي ناشي از ملکات اين است که رفتارهاي ناشي از ملکات بسيار سختتر از رفتارهاي ناشي از عادات تغيير مييابند. علّامه بر اين باور است که عادت ميتواند خوب را بد و بد را خوب جلوه دهد و حتي تحولي در طرز فکر ايجاد كند؛ يعني چنان شود كه فکر هم از مجراي عقلي بيرون رود و در مجراي احساس و عاطفه قرار گيرد (طباطبائي، 1417ق، ج 4، ص 160).
6ـ6. کنشهاي عاطفي
برخي از کنشها ناشي از غلبة هيجاناتي مانند غم و اندوه يا ترس و وحشتاند (همان، ج1، ص 165). بسياري از رفتارهايي که از نظر عقل مذموم و ناپسندند، از منظر ميل و احساس، شايسته و پسنديده بهشمار ميآيند. نمونة اين رفتار، روابط جنسي نامشروع در جوامع غربي است. در اين سنتهاي احساسي، عقل و نيروي تعقل دخالتي ندارند، مگر به مقداري که راه زندگي را براي کامروايي و لذت بردن هموار سازند (همان، ج4، ص 161). کنشهاي عاطفي از پايينترين درجة عقلانيت برخوردارند و بيشتر تحت تأثير موقعيتهاي خاص صورت ميگيرند. رفتار جمعي را ميتوان از جمله مصاديق اين نوع کنش برشمرد. رفتار جمعي وجهي از رفتار گروهي است که جنبة عاطفي شديد دارد و بر واکنشهاي دوراني يا کنشهاي متقابل دوراني استوار است. رفتار جمعي معمولاً بر اثر وضع يا حادثهاي از شخص يا اشخاصي سر ميزند و بر اثر واگيري اجتماعي به ديگران سرايت ميکند. رفتار جمعي، انواع بسياري از رفتارها از جمله مد اجتماعي، هراس اجتماعي، جنون اجتماعي، شيدايي اجتماعي و هوس اجتماعي را دربر ميگيرد (آگبرن، 1388، ص 181و182). هنگاميکه هيجانات افراد از طريق حوادث اجتماعي، طبيعي، اقتصادي يا سياسي تحريک شوند، بيشتر شاهد اينگونه رفتارها خواهيم بود. اين رفتارها معمولاً از درجة عقلانيت بالايي برخوردار نيستند و بهسرعت شکل ميگيرند و در اغلب موارد نيز بهزودي فروکش ميكنند. برخي کنشهاي سياسي در ايام برگزاري انتخابات و برخي از رفتارهاي اقتصادي هنگام بروز حوادث طبيعي يا سياسي (که موجب ترس از قحطي يا کمياب شدن مواد غذايي و لوازم زندگي ميشوند) و همچنين رفتار مردم تا مدتي پس از حوادث طبيعي مانند زلزله يا حتي شايعة رخداد حوادث طبيعي، مثالهايي براي اين نوع کنش است.
7. هدف از تيپبندي کنش
معمولاً انديشمندان با تيپبندي کنش به دنبال تبيين متفاوتي از واقعيت هستند. براي نمونه ماکس وبر چهار نوع کنش اجتماعي را مطرح ميكند: کنش عقلاني معطوف به هدف، کنش عقلاني معطوف به ارزش، کنش عاطفي و کنش سنتي (کوزر، 1386، ص 300). اين طبقهبندي از دو جهت به کار وبر ميآمد: از سويي به وي اجازه ميداد که به تمايزهاي سنخشناختي خويش مانند تمايز انواع اقتدار، دست يابد و از سوي ديگر مبنايي را براي او فراهم ميساخت تا مسير تحول تاريخي غرب را بررسي كند. وبر استدلال ميکرد که در جامعة نوين، چه در پهنة سياست يا اقتصاد و چه در قلمرو قانون و حتي در روابط متقابل شخصي، روش کارآمد کاربرد وسايل متناسب با اهداف، تسلط يافته و جانشين محرکهاي ديگر کنش اجتماعي شده است (همان) و اين يعني حاکميت عقلانيت ابزاري بر رفتار انسان غربي. حال بايد به بررسي اين مسئله در تيپبندي کنش از ديدگاه علّامه بپردازيم.
8. فوايد تيپبندي كنش از منظر علامه طباطبائي
8ـ1. فهم و تفسير دقيقتر و عميقتر کنش متقابل
همنوايي شخص با هنجارهاي اجتماعي که نتيجة جامعهپذيري است، دو جنبه دارد: يکي مجاب شدن يا همنوايي عمقي و ديگري اجابت کردن يا همنوايي سطحي، همنوايي سطحي شخص را بر آن ميدارد که فقط با قصد حفظ ظاهر، در رعايت هنجارها بکوشد؛ ولي همنوايي عمقي فرد را به پذيرش باطني هنجارها برميانگيزد (آگ برن، 1388، ص 169). بنابراين صرف شيوع کنش بهنجار در جامعه، مطلوب نهايي و نشانة برقراري نظم و ثبات نيست و جامعهشناس نبايد به اين سطح از مشاهده بسنده كند. براي مثال مشاهدة اينکه درصد فراواني از زنان، حجاب اسلامي را رعايت ميكنند، تنها لايهاي سطحي از واقعيت اجتماعي را نشان ميدهد و تيپبندي کنش از ديد علّامه اين اجازه را به ما ميدهد که به لايههاي عميقتري از واقعيات اجتماعي نيز دست يابيم؛ يعني به ميزان آگاهي افراد از منطق، ابعاد و پيامدهاي کنش از يکسو و اختياري بودن کنش و رضايت دروني از سوي ديگر، همنوايي از عمق بيشتري برخوردار خواهد بود. برايناساس همنوايي در کنشهاي اختياري نوع اول عميقترين نوع همنوايي است و پس از آن به ترتيب کنشهاي ناشي از ملکات، کنشهاي ناشي از عادت، کنشهاي اکراهي و اضطراري با آگاهي و رضايت، کنشهاي اکراهي و اضطراري بدون آگاهي، کنشهاي اکراهي و اضطراي با وجود آگاهي و بدون رضايت، کنشهاي اختياري با گرايشهاي متضاد و سرانجام کنشهاي عاطفي قرار دارند. براي مثال اگر رعايت حجاب اسلامي از نوع کنشهاي اضطراري، اکراهي يا عاطفي و از روي عادت باشد، مطلوب نيست و ميتواند نشانة بحران و نابساماني در آينده باشد.
8ـ2. امکان سنجش ميزان عقلانيت حاکم بر جامعه
تيپبندي کنش از نگاه علّامه اين امکان را براي پژوهشهاي جامعهشناختي ايجاد ميكند که ميزان عقلانيت حاکم بر کنش افراد را مورد سنجش و ارزيابي قرار دهند. علّامه معتقد است هرگاه عقلانيت بر کنشهاي افراد حاکم شود، بازتوليد قواعد اخلاقي صورت ميگيرد و هرگاه جامعه به انحطاط کشيده شود يا کنشهاي عقلاني تحت تأثير شهوات به فراموشي بگرايند يا اينکه ارادة افراد به دليل وجود حکومت مستبد سرکوب شود، قواعد حقْ کمرنگ، و به بوتة فراموشي سپرده ميشوند (طباطبائي، 1417ق، ج4، ص 174و175). بنابراين اگر همنوايي در جامعه بر اساس فهم و پذيرش منطقي هنجارها باشد، کنشها عقلاني و اگر اين همنوايي ناشي از اقناع، اکراه، اضطرار و عادت يا تحريکات عاطفي باشد، به همان ميزان كنشها غيرعقلانياند. برايناساس شيوع کنشهاي نوع اول يعني کنشهاي اختياري و غلبة آنها بر ديگر انواع کنش، نشانة بالاترين ميزان عقلانيت است. پس از آن بهترتيب کنشهاي عاطفي، کنشهاي ناشي از عادت، و کنشهاي اکراهي و اضطراري بدون وجود آگاهي غيرعقلانيترين کنشها هستند.
8ـ3. بررسي ميزان پايداري الگوهاي رفتاري
اگر يک هنجار براي مدت طولاني (چند نسل) پايدار بماند، تبديل به سنت، و بهتدريج جزئي از فرهنگ ميشود (رفيعپور، 1378، ص 224). هنجارهاي اجتماعي بر دو قسم دروني و بيرونياند. هنجارهاي دروني هنجارهايياند که افراد خودبهخود و بدون دستور يا اجبار بيروني خود را موظف به پيروي از آن ميدانند و با ميل دروني آنها را رعايت ميكنند. هنجارهاي بيروني هنجارهايياند که در قالب قانون و آييننامه، بدون اينکه اعضاي جامعه در تعيين آن مشارکت داشته باشند، به افراد تحميل ميشوند. در اين ميان هنجارهاي دستة اول از ضمانت اجراي بيشتري برخوردارند و نسبت به هنجارهاي دسته دوم پايدارترند (همان، ص 219و221). برايناساس به هر ميزان که کنشگران هنجارهاي اجتماعي را به صورت آگاهانه و منطقي و بهدور از هرگونه تحريکات عاطفي، فشارهاي هنجاري و محدوديت امکانات و شرايط، پذيرفته و دروني کرده باشند، شاهد الگوهاي رفتاري پايدارتر و باثباتتر خواهيم بود؛ زيرا کنشهاي ناآگاهانه ميتوانند با ايجاد آگاهي دچار تغيير شوند؛ کنشهاي اکراهي و اضطراري بهويژه اگر بدون رضايت دروني کنشگر باشند، به محض رفع فشار اجتماعي يا تغيير محدوديتها و شرايط ميتوانند دچار تزلزل شوند و کنشهاي عاطفي نيز ناپايدارترين الگوي رفتاري را دارند؛ زيرا به محض فروکش کردن هيجانات، تغيير خواهند يافت.
8ـ4. امکان سنجش ميزان رضايتمندي و نشاط حاکم بر جامعه
نشاط و شادابي اجتماعي، ويژگي مهمي است که كانون توجه انديشمندان و سياستگذاران فرهنگي قرار گرفته است. درصورتيکه نشاط و شادابي بر جامعه حاکم نباشد، شاهد ميزان بالايي از پرخاشگري و نابهنجاري خواهيم بود که نتيجهاي جز رکود و رخوت نخواهد داشت؛ حال آنكه پيشرفت و توسعه تنها در صورت غلبة پويايي و نشاط ميسر خواهد بود. تيپبندي کنش از ديدگاه علّامه اين امکان را براي جامعهشناس فراهم ميآورد تا ميزان رضايتمندي و نشاط حاکم بر جامعه را سنجش و ارزيابي كند. برايناساس به هر ميزاني که کنشهاي اکراهي و اضطراري بهويژه از نوعِ بدون رضايت آن کاهش يابند و کنشهاي اختياري مبتني بر عادت و کنشهاي ناشي از ملکات افزون شوند، ميزان رضايتمندي و نشاط حاکم بر جامعه افزايش مييابد.
8ـ5. بررسي امکان همنوايي نسلهاي بعدي
اگر افراد همواره از الگوهاي رفتاري، بدون آگاهي از دليل آن، پيروي كنند، پيامدهاي زيانمندي براي جامعه به بار خواهد آمد: يکي اينکه دليل منطقي اين رفتارها به نسل بعدي منتقل نميشود و به همين دليل افراد قدر اين الگوها را نميدانند و ديگر اينکه هرچه آگاهي افراد بيشتر شود، پيروي از اين الگوهاي رفتاري کاهش مييابد. بنابراين تنها کساني از اين هنجارها پيروي ميکنند که قدرت تفکرشان به مرحلة توليد و نقادي نرسيده يا در گروههاي بسته و تحت فشار هنجاري بسيار قوي قرار گرفتهاند که کمترين اعتراض، مورد مجازاتهاي سخت قرار ميگيرد يا منافع افراد در اين پيروي کورکورانه قرار دارد (رفيعپور، 1378، ص 215). در عصر کنوني از سويي با فراگير شدن آموزش، شاهد ارتقاي روزافزون سطح آگاهي افراد هستيم و از سوي ديگر با گسترش رسانهها و شبکههاي اجتماعي مجازي، ارتباطات ميانفرهنگي گسترش يافته و افراد با الگوهاي رفتاري فراواني آشنا ميشوند. در چنين بستري، تنها هنجارهايي که دليل و کارکرد روشني دارند تداوم مييابند و به نسلهاي بعدي منتقل ميشوند. برايناساس کنشهاي مبتني بر عادت و کنشهاي اکراهي و اضطراري که بدون رضايت کنشگر انجام ميپذيرند، بهندرت به نسل بعد منتقل ميشوند و ديگر انواع کنشهاي اکراهي و اضطراري نيز ظرفيت کمي براي انتقال به نسلهاي بعدي دارند. در اين ميان کنشهاي اختياري نوع اول و کنشهاي ناشي از ملکات، بيشترين ظرفيت را براي انتقال به نسلهاي بعدي دارند.
8ـ6. امکان مقايسه و ارزشيابي فرهنگها
رابطة علم و فرهنگ از ديدگاه تجربهگرايان، تباين است و از منظر پساتجربهگرايان، فرهنگ بر علم احاطه دارد (پارسانيا، 1390، ص 49). بر مبناي اين دو ديدگاه، ارزشيابي و نقد فرهنگها و مقايسة آنها با هم بيمعناست و اصلاً فرهنگ خوب و بد يا حق و باطل نداريم؛ اما از منظر فلاسفة پيشاتجربهگرايي، علم بر فرهنگ احاطه دارد و قادر به قضاوت دربارة فرهنگهاست (همان، ص 51). سنخبندي کنش از ديدگاه علّامه اين امکان را به ما ميدهد تا فرهنگها را ارزشيابي كنيم يا اينکه دو فرهنگ را با يکديگر بسنجيم.
از نگاه علم مدرن، نهتنها پذيرش هنجارهاي ديني و رعايت آن لازم نيست، بلکه اخلاق نيز تابع اجتماع و تحولات اجتماعى است. هر خلقى كه با حال اجتماع موافق باشد آن را فضيلت مىشمارند؛ مثلاً روزي عفت از اخلاق فاضله بهشمار مىرود و روز ديگر بىعفتى و بىشرمى؛ روزى راستى و درستى فضيلت مىشود و روز ديگر دروغ و خدعه؛ روزى امانت و روزى ديگر خيانت. در چنين رويکردي، چه مردم وادار به رعايت هنجارها شوند و چه در فرايند تربيتي ويژهاي هنجارها را دروني سازند و بر اساس آن عمل كنند، يکسره جهل و ناداني حاکم است و اين وضع مفاسد فراواني به دنبال دارد که از آن جمله، نابودى نوع بشر است؛ يعني نابودى انسانيت (طباطبائي، 1417ق، ج2، ص 179)؛ زيرا آزادي انسان موهبتي طبيعي و در حدود هدايت طبيعت است و هدايت طبيعت بسته به تجهيزاتي است که ساختمان نوعي انسان داراي آنهاست و ازاينروي هدايت طبيعت (احکام فطري) به کارهايي که با اشکال و ترکيبات جسمي سازگار است، محدود خواهد بود. براي نمونه انسان آزاد نيست تا نياز جنسي خود را از هر طريق ممکن (همجنسبازي، روابط نامشروع، خودارضايي، حيوانخواهي و...) ارضا كند؛ زيرا تنها روش موافق طبيعت و فطرت او ارضاي نياز جنسي از طريق زناشويي است و ديگر روشها نامشروع و غيرمجازند (طباطبائي، 1409ق، ص 323 و 324). بنابراين آزادي انسان بهمعناي مجاز بودن همة الگوهاي رفتاري نيست، بلکه تنها آنچه مطابق گرايشهاي فطري است مجاز خواهد بود و الگوهاي رفتاري مغاير با گرايشهاي فطري، حتي اگر در زمرة هنجارهاي اجتماعي قرار داشته باشند، نابهنجاري تلقي ميشوند. پس ملاک حق بودن فرهنگ، مطابقت هنجارهاي آن با گرايشهاي فطري بشر است.
علّامه معتقد است در داوري دربارة جوامع مدرن، نبايد افراد را معيار صلاح و فساد قرار داد و نبايد افراد آن جوامع را با افراد جوامع ديگر سنجيد؛ بلکه بايد شخصيت اجتماعي آنان و رفتارشان با ديگر جوامع را معيار قرار داد و شخصيت اجتماعي ايشان را با شخصيت اجتماعي ديگر جوامع سنجيد. وجود ادب و راستگويي و اموري از اين قبيل در جوامع مدرن و فقدان اين امور در برخي جوامع ديگر، نشانة برتري جوامع مدرن نيست و بايد مثلاً رفتار اين جوامع با جوامع ضعيف را مورد توجه قرار داد (طباطبائي، 1417ق، ج 4، ص 167). نکتة ديگر اينکه فرهنگهايي که الگوي رفتاري غالب در آنها عقلاني باشد، باثباتتر از فرهنگهايياند که الگوي رفتاري غالب در آنها الگوهاي غيرعقلاني، اکراهي و اضطراري باشد.
8ـ7. امکان ترسيم الگوهاي رفتاري مطلوب
طبقهبندي کنش از نگاه علّامه امکان ترسيم الگوهاي رفتاري مطلوب را براي جامعهشناس مهيا ميسازد. برايناساس بهترين الگوهاي رفتاري، الگوهاي مبتني بر علم و آگاهياند؛ يعني افراد بايد در يک نظام آموزشي فراگير و هماهنگ، هنجارها و منطق جعل آن را بياموزند، دروني سازند و بر اساس آن عمل كنند. در اين فرايند بايد تأثير هرگونه اکراه و اضطرار بر رفتار افراد به پايينترين سطح خود کاهش يابد؛ زيرا انسان حياتي ابدى دارد و سرنوشت زندگى ابدي او بايد در اين دنيا معين شود. رفتارهاي او در اين دنيا و ملکاتي که بر اثر تمرين کسب کرده است، تا ابد با او همراهاند. اگر در دنيا احوال و ملكاتى متناسب با توحيد كسب كرده باشد، قهراً فردى بوده كه انسان آمده و انسان رفته است و اما اگر توحيد را فراموش كند، يعنى در واقع حقيقت امر خود را بپوشاند، فردى بوده كه انسان آمده و ديو رفته است (طباطبائي، 1417ق، ج 2، ص 179). خداى سبحان، شرايع و قوانينى براى انسان تأسيس كرد و اساس آن را توحيد قرار داد. هنجارهاي ديني عقايد، اخلاق و رفتار بشر را اصلاح ميكنند (همان، ص 180).
برخي که سرگرم علوم طبيعى و علوم اجتماعى شدهاند و در آن علوم، اثرى از معارف مربوط به ماوراى طبيعت نيافتهاند، پنداشتهاند كه عدم اثباتِ مستلزم اثبات عدم است و اساس دين بر تقليد، جهل و ضديت با علم است؛ زيرا ايشان در مطالعة جوامع ديني مشاهده کردهاند که برخي با امورى هوسرانى مىكردند و نامش را دين مىگذاشتند، درحالىكه حقيقتى جز شرك نداشت، يا ديدهاند که برخي مبلغان دين مردم را به تعبد و اطاعت چشموگوشبسته دعوت مىكنند؛ درحالىكه نه دين عبارت بود از هوسرانى، و نه دعوت دينى عبارت بود از دعوت به اطاعت كوركورانه؛ چون ساحت دين، مقدستر از آن است كه مردم را به عملى دعوت كند كه علم همراهش نباشد و يا به طريقهاى بخواند كه هدايت و كتابى روشنگر نداشته باشد. پس تشريع دينى و تقنين الهى، تشريعى است كه اساسش تنها علم است و بس، و قرآن كريم پر است از آياتى كه علم را مىستايند و مردم را به سوى آن مىخوانند (همان، ص 182). بنابراين از منظر علّامه الگوهاي رفتاري مطلوب، الگوهايي مبتني بر هنجارها دينياند؛ زيرا هنجارهاي ديني مبتني بر عقلانيت و کاملاً هماهنگ با نظام آفرينش انسان، طبيعت و نظام هستياند.
ارزيابي نظريههاي تفسيري
از ديدگاه علّامه، وجود اعتباري وجودي است متکي به اعتبار شخص؛ يعني هرگونه که شخص آن را اعتبار كند، موجود ميشود و درصورتيکه آن امر معتبر شمرده نشود، وجود نخواهد داشت (جوادي آملي، 1372، ص 164). برايناساس نفسالامر اعتباريات همان جهان اعتباريات است که علّامه آن را ظرف توهم مينامد؛ زيرا معاني اعتباري از ديد علّامه معاني سرابيه و توهمي هستند (طباطبائي، 1409ق، ص 285). به خلاف برخي از جامعهشناسان تفسيري مثل پيتر وينچ که معتقدند نظريههاي تفسيري درست و غلط ندارند و فقط برخي از تفسيرها بهترند، علّامه بر اين باور است که قضاياي اعتباري نيز به صدق و کذب متصف ميشوند؛ ليکن به دليل آنکه اصل وجود و تحقق آنها وابسته به اعتبار است، صدق و کذب آنها نيز محدود به حيطة اعتبار است و لذا با تفاوت اعتبارات قومي و گروهي تغيير مييابد. صحت و بطلان امور اعتباري و بلکه آثاري که بر امور اعتباري مترتب ميشوند، همه وابسته به اعتبار معتبران است (همان، ص 181). البته اينکه کدام اعتبار با تکوين مرتبط است و لذا بايد اطاعت شود و يا کدام اعتبار با تکوين مرتبط نيست و لذا نبايد اطاعت شود و همچنين اينکه از اعتبار يک معتبر خبر داده شود، اينها همه از امور غيراعتبارياند که در مطابقت با واقع و يا نفسالامر شأنيت صادق و يا کاذب بودن دارند (همان، ص 182). بنابراين نظريههاي تفسيري مبتني بر تيپبندي کنش از ديدگاه علّامه، روشها و تکنيکهاي مشخصي براي ارزيابي دارد که بررسي آن مجالي ديگر ميطلبد. همچنين پيامدهاي اجتماعي ناشي از غلبه هريک از انواع کنش، غيراعتباري و کاملاً قانونمند هستند که اين بحث مستلزم پژوهشي ديگر دربارة ديدگاه علّامه خواهد بود.
نتيجهگيري
رويکرد تفسيري علّامه طباطبائي، ظرفيت رويکرد تفهمي متفاوتي در علوم اجتماعي ايجاد كرده است که يکي از ابعاد آن تيپبندي کنش است. کنش از ديدگاه علّامه طباطبائي داراي اقسام اختياري، اکراهي، اضطراري، کنشهاي ناشي از ملکات، کنشهاي ناشي از عادات و کنشهاي عاطفي است. اين تيپبندي ما را به لايههاي عميقتري از واقعيات اجتماعي راهنمايي ميکند و امکان پيشبيني الگوهاي رفتاري در آينده و همچنين سياستگذاري و طراحي الگوهاي رفتاري مطلوب را فراهم ميآورد. برايناساس غلبة کنشهاي اکراهي و اضطراري و همچنين کنشهاي مبتني بر عادت در جامعه ميتواند حاکي از بحران و نشانة تحولات بنيادين در آيندة نزديک باشد. در مقابل، به ميزان تحقق کنشهاي آگاهانه و عقلاني و همچنين ميزان آگاهي کنشگران از منطق و دليل کنش، شاهد تحقق هنجارهاي دروني و الگوهاي رفتاري پايدار خواهيم بود. بر مبناي اين تيپبندي، نظريههاي تفسيري متفاوتي شکل ميگيرند که اولاً ميتوانند خلأ نظري موجود براي در پيش گرفتن چارچوب نظري و انجام مطالعات پيمايشي را تا حد بسياري رفع كنند و ثانياً با بررسي پيامدهاي غيراعتباري کنش از عرصة تفسير بگذرند و به عرصة تبيين راه يابند.
- آزادارمکي، تقي، 1388، نظريههاي جامعهشناسي، چ پنجم، تهران، سروش.
- آگ برن و نيم کوف، 1388، زمينه جامعهشناسي، اقتباس ا.ح. آريانپور، چ دوم، تهران، گسترده.
- ابراهيميپور، قاسم، «رويکرد تفهمي در علوم اجتماعي از ديدگاه فلاسفه اسلامي»، زمستان 1391، فصلنامه علمي پژوهشي اسرا، ش چهاردهم، 117ـ103.
- پارسانيا، حميد، 1390، روششناسي انتقادي حکمت صدرايي، قم، کتاب فردا.
- ـــــ ، 1391، جهانهاي اجتماعي، قم، کتاب فردا.
- توسلي، غلامعباس، 1369، نظريههاي جامعهشناسي، تهران، سمت.
- جواديآملي، عبدالله، 1372، تحرير تمهيد القواعد، صائنالدين عليبن محمد الترکه، ويراستار حميد پارسانيا، تهران، الزهراء.
- دهقاني، محسن، 1388، فروغ حکمت شرح نهاية الحکمه، قم، بوستان کتاب.
- رفيعپور، فرامرز، 1378، آناتومي جامعه مقدمهاي بر جامعهشناسي کاربردي، تهران، انتشار.
- طباطبائى، سيدمحمدحسين، 1417، الميزان في تفسير القرآن، ترجمه سيد محمدباقر موسوي همداني، قم، مؤسسة النشر الإسلامى.
- ـــــ ، 1409ق، اصول فلسفه و روش رئاليسم، چاپ 2، صدرا، قم.
- ـــــ ، 1389ق، روابط اجتماعي در اسلام، ترجمه محمدجواد حجتي کرماني، به کوشش سيدهادي خسروشاهي، چ دوم، بوستان کتاب.
- ـــــ ، 1387، انسان از آغاز تا انجام، ترجمه صادق لاريجاني، به کوشش سيدهادي خسروشاهي، قم، بوستان کتاب.
- کوزر، لوئيس و برنارد روزنبرگ، 1387، نظريههاي بنيادي جامعشناسي، ترجمه فرهنگ ارشاد، چ چهارم، تهران، ني.
- کوزر، ليوئيس، 1386، زندگي و انديشه بزرگان جامعهشناسي، ترجمه محسن ثلاثي، چ سيزدهم، تهران، علمي و فرهنگي.
- مرادي، حجتاله، 1389، اقناعسازي و ارتباطات اجتماعي، چ دوم، تهران، ساقي.