معرفت فرهنگی اجتماعی، سال سوم، شماره چهارم، پیاپی 12، پاییز 1391، صفحات 109-126

    بررسی میزان رازآلودگی مفهوم مرگ در شهر تهران

    نوع مقاله: 
    پژوهشی
    نویسندگان:
    عبدالحسین کلانتری / استادياردانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران / abkalantari@ut.ac.ir
    رضا تسلیمی طهرانی / دانشجوی دکتری جامعه شناسی نظری ـ فرهنگی دانشگاه تهران
    چکیده: 
    نوشتار حاضر، در پی آن است که با تحلیل و تبیین میزان رازآلودگی مفهوم مرگ در شهر تهران، شاخص های اجتماعی مرتبط با آن را بررسی کند. برای این منظور، پس از مطالعه ای مختصر درباره‌ی نظریات موجود، نظریه‌ی تمدن نوربرت الیاس را مبنای نظری این پژوهش قرار دادیم. سپس با توجه به تحلیل نظری و با استفاده از گزارش ها و آمار موجود، میزان غرابت مفهوم مرگ در شهر تهران و شاخص های مختلف اجتماعی آن تحلیل و تبیین شده اند. براین اساس، به نظر می رسد، میزان چشمگیری از رازآلودگی و غرابت مفهوم مرگ در شهر تهران مشاهده شدنی است؛ هرچند این موضوع در مقایسه با وضعیت جوامع غربی، عمومیت و گسترش بسیار کمتری دارد. در همین باره، نوشته‌ی پیش رو پیشنهادهایی برای کاهش رازآلودگی مزبور ارائه می دهد؛ از جمله‌ی این موارد تأکید بر تقویت معانی دینی و جمعی، تقویت مراسم جمعی تشییع، تدفین و ترحیم و نیز توسعه‌ی فرهنگ همدلی و همجوشی با سال خوردگان و محتضران است.
    Article data in English (انگلیسی)
    Title: 
    A Study on the Scale of Mysteriousness of Death Concept in Tehran City
    Abstract: 
    Through analyzing and elaborating on the scale of mysteriousness of death concept in Tehran City, the present paper tries to study its relevant social parameters. To this end, the author has chosen Norbert Elias's theory of civilizing as the theoretical basis of this research after a brief review of existing theories. Then the scale of strangeness of death concept in Tehran City and its different social parameters are analyzed and expounded regarding theoretical analysis and using existing reports and figures. Accordingly, it seems that a considerable scale of mysteriousness and strangeness of death concept in Tehran City is observable, although it is much less common and spread in comparison with western societies. In this regard, this paper puts forward some suggestions to decrease this mysteriousness, including emphasis on reinforcing religious and communal meanings, reinforcing communal funeral and burial ceremony and expanding the culture of sympathy and intimacy with elderly and those who are dying.
    References: 
    متن کامل مقاله: 


    مقدمه 
    هدف اين پژوهش بررسي ميزان رازآلودگي مفهوم مرگ در شهر تهران است. مفهوم رازآلودگي و غرابت مرگ در جامعة امروزي به موضوعي مهم تبديل شده كه كانون توجه علم جامعه‌شناسي و فلسفه قرار گرفته است. اين مباحث بر دوري تصور مرگ از اذهان اعضاي جامعه و از مظاهر شهري تأكيد مي‌كند و به‌تنهايي سال‌خوردگان و محتضران اشاره دارد. براين‌اساس، امروزه از حجم مراسم تشييع، تدفين و ترحيم كاسته شده است و تغييراتي مهم در نحوة برخورد با تصور مرگ و در پي آن با بيماران و محتضران به وجود آمده است. همچنين در تعيين مكان و صورت‌بندي گورستان‌ها تغييراتي بنيادي به وجود آمده است. پرسش اصلي اين تحقيق آن است كه امروزه، در شهر تهران تا چه‌اندازه و به چه مفهوم مي‌توان از رازآلودگي مفهوم مرگ سخن گفت؟ و آيا شاخص‌هاي مربوط به اين پديده در شهر تهران مشاهده‌‌شدني هستند؟
    روش تحقيق
    براي نيل به هدف يادشده، تحقيق حاضر پس از مروري مختصر بر نظريات ابرازشده در اين‌باره، به شرح نظرية نوربرت الياس دربارة فرايند تمدن و ارتباط آن با مرگ مي‌پردازد و با استفاده از روش اسنادي و تحليل نظري و نيز با توجه به گزارش‌ها، آمار و ارقام مربوط، موضوع ارتباط با مرگ در شهر تهران را بررسي مي‌كند و با تحليل نظري و انتقادي آنها پيشنهادهايي را به‌دست مي‌دهد.
    نظرياتي در باب مرگ در جامعة جديد
    مارتين هايدگر، با بهره‌‌مندي از مباني وجودي فلسفة خود به پديدة مرگ نگاه مي‌كند. هايدگر بر اين باور است كه تفكر دربارة مرگ در جامعة جديد سركوب شده است و تصور مرگ از اذهان مردمان دور شده، در زندگي روزمره جايي ندارد؛ بدين‌ترتيب، يادآوري مرگ مي‌تواند ما را به وجود اصيل رهنمون شود و مانع از سقوط ما در زندگي باشد.
    هر فرد مي‌تواند با يادآوري اين مسئله كه روزي خواهد مرد، امكانات وجودي زندگي‌اش را برآورد كند و با در نظر گرفتن كليت زندگي‌اش، سكان آن را در دست گيرد؛ به بيان ديگر، فراموشي و سركوب مرگ، كه به پديده‌‌اي رايج در زندگي مدرن تبديل شده است، فرد را از امكانات وجودي‌اش محروم مي‌سازد. فقط درصورتي اصالت خاص خود را به دست خواهد آورد كه تحت تأثير نداي وجدان، با عزم و اراده به سوي مرگ، در مقام امكان خاص خويشتن، روي كند. در اين هنگام، در مقام اصالت، خود را براي خويشتن آشكار خواهد ساخت و ديگران را همراه خود، به سوي وجود اصيل، اعتلا مي‌دهد (وارنوك، 1386، ص 34)؛ درنتيجه، مبارزه با غرابت مفهوم مرگ و دعوت به تفكر دربارة آن يك اصل در فلسفة هايدگر است.
    همچنين، هانس گئورگ گادامر، بر مبناي اصول فلسفي خود، به تصور مرگ در جامعة جديد توجه مي‌كند. او با اشاره به تغييرات صورت‌گرفته در دوران معاصر دربارة مرگ بر اين باور است كه فقط صف تشييع نيست كه از زندگي شهر ناپديد شده است، بلكه شخصيت‌زدايي واقعي مرگ در بيمارستان مدرن به ابعاد عميق‌تري مي‌رسد. همگام با فقدان هر بازنمود عمومي از آنچه رخ مي‌دهد، افرادِ در حال مرگ و بستگانشان از محيط داخلي خانواده دور مي‌شوند (گادامر، 1384، ص 438). به نظر گادامر اين فرايند، نشانة سازگار شدن مرگ با كسب و كار، تكنولوژيك و توليد صنعتي است. گادامر معتقد است كه جهان مدرن، مشتاقانه در پي سركوب مرگ است، هرچند از نظر او، هنوز در برابر اين سركوب مقاومتي صورت مي‌گيرد؛ مثلاً هنوز رگه‌هايي از مراسم ديني خاك‌سپاري، حتي درميان افراد غيرمؤمن و سكولار، ديده مي‌شود. از نظر گادامر، اين پديده نشان مي‌دهد كه هنوز زندگان از مرگ هراسناك‌اند و مرگ را پديده‌اي رازآلود مي‌شمارند (همان، ص 442). بدين‌ترتيب، گادامر به شاخص‌ها و نشانه‌هايي توجه مي‌كند كه غرابت و رازآلودگي مرگ را در جامعة جديد بازتاب مي‌دهند. شاخص‌هايي كه در مباحث جامعه‌شناختي نوربرت الياس نمود بيشتري مي‌يابند. مباحث الياس، به‌رغم همسويي با تفكرات فلسفي هايدگر و گادامر دربارة محكوميت غرابت مفهوم مرگ در جامعة جديد، مباني متفاوتي دارند و در مواردي نيز با جهت‌گيري‌هاي وجودگرايانة آنان اختلاف دارد.
    نظرية تمدن نوربرت الياس
    نوربرت الياس در سال 1897م در برسلو آلمان به‌دنيا آمد. نخست در رشته‌هاي پزشكي و فلسفه تحصيل كرد و سپس در دانشگاه هايدلبرگ به جامعه‌شناسي روي آورد. الياس سال‌ها در مقام استاد در دانشگاه‌هاي انگلستان، غنا، هلند و آلمان فعاليت كرد و پس از چند سال اقامت در آمستردام، بدرود حيات گفت. نام الياس يادآور متفكران مكتب فرانكفورت است و نظريات او را مي‌توان در اين‌باره ارزيابي كرد.
    مهم‌ترين اثر الياس فرايند تمدن (The civilizing Process) نام دارد كه تحول آداب‌ورسوم در جامعة غربي را از دورة رنسانس بررسي مي‌كند و تحليلي تاريخي از جامعة غرب به‌دست مي‌دهد.
    هدف اصلي الياس در اين كتاب در نظر گرفتن فرايند تمدن به‌عنوان هرچه بيشتر معذب‌بودن، احساس بيشتر شرم، حجب‌وحيا و پنهان‌كردن بدن از ديگران است. او در بحث از تمدن آداب‌ورسوم به موضوعات به‌ظاهر پيش‌پاافتاده‌اي چون شيوة غذا خوردن، فين كردن، تف كردن، قضاي حاجت و غيره مي‌پردازد. به نظر الياس، در جريان فرايند تمدن، انسان‌ها مي‌آموزند كه هرچه بيشتر خود را محدود و كنترل كنند و به پنهان‌سازي بپردازند؛ مثلاً براي دفع بوهاي بدن از مواد معطر استفاده مي‌كنند، مكان‌هاي مشخصي براي دفع فضولات در نظر گرفته مي‌شود، آب دهان را نه در معابر كه در مكان‌هاي مخصوصي مي‌اندازند، آب بيني را نه با سر آستين كه با دستمال پاك مي‌كنند و غدا را نه با دست كه با قاشق و چنگال مي‌خورند. درنتيجه، وظايف بدني، به‌اصطلاح طبيعي، جاي خود را به آداب‌ورسوم مي‌دهد و انسان‌هايي كه اين آداب را رعايت مي‌كنند با عنوان متمدن شناخته مي‌شوند. به بيان ديگر، يك وفاق جمعي دربارة رفتارهاي مناسب و نامناسب به وجود مي‌آيد و افرادي كه اين قواعد را رعايت نكنند، احساس شرم و خجالت خواهند كرد (الياس، 2000).
    همچنين الياس در گفتاري مشابه، با عنوان «جامعه‌شناسي احساسات»، انتقال از فرايند بيروني‌سازي به دروني‌سازي را پي مي‌گيرد؛ مثلاً، او دربارة مهار خشونت در دوران كنوني، معتقد است كه امروزه خشونت نه به شكلي آشكار، بلكه به‌صورت مهارشده، فروخورده و سركوب‌شده ابراز مي‌شود. همچنين در نگاه او ورزش، به‌ويژه فوتبال، راهي براي لطيف‌سازي خشونت و ابراز تمدن است (اباذري، 1381). ميان ورزش‌هاي جديد و بازي‌هاي سنتي تفاوت بسيار هست؛ در ورزش‌هاي جديد، مكان‌هاي ويژه، زمان‌بندي خاص و قواعد متمايزي وجود دارد. در ورزش‌هاي جديد خشونت به‌نحوي مهارشده و كاهش‌يافته در چارچوب قواعدي خاص ابراز مي‌شود؛ بدين‌ترتيب، اساس كاركرد ورزش در تمدن جديد، تخلية كنترل‌شدة احساسات است. در اينجا خشونت در زمان و مكاني خاص و در محدوده‌‌اي مشخص تخليه مي‌شود و درنتيجه، فشا‌رهاي بيروني ناظر به مهار خشونت به‌تدريج به سازوكار كنترل دروني تبديل مي‌گردند. الياس در همين‌باره معتقد است كه در جامعة متمدن، ديگر شاهد صحنه‌هاي خشن روزمره در هر جا و هر زمان نخواهيم بود. انسان‌ها مي‌آموزند تا سايق‌هاي خشونت را در درون خود كنترل كنند و در مواردي نيز به سركوب آنها بپردازند. افراد متمدن تنها مي‌توانند در چارچوب يك رقابت ورزشي، غرايز حيواني و طبيعي خود را به‌گونه‌اي مهارشده به نمايش بگذارند و از موهبت «فرهيخته» ناميده شدن بهره‌مند شوند. البته الياس نيز مانند فرويد بر آن است كه اين مهار يا سركوب غرايز، در موارد اضطراري و غيرعادي كه جريان روزمرة تمدن بر هم مي‌خورد، مي‌توانند خود را به شكلي طبيعي به نمايش بگذارد؛ مثلاً، فرويد در مطلبي با عنوان انديشه‌هايي در خور ايام جنگ و مرگ (فرويد، 1384)، مي‌نويسد كه هنگام وقوع جنگ انسان‌هاي فرهيخته، به خود غيرمتمدنشان بازمي‌گردند و به شنيع‌ترين صورت‌ها به كشتار ديگران مي‌پردازند. چنين انديشه‌هايي در آثار الياس نيز درخور ملاحظه‌اند. به‌بيان ديگر، تمدن با مهار يا سركوب غرايز و سايق‌هاي خشونت، نظمي فرهيخته را به نمايش مي‌گذارد كه در زمان بحران يك‌سره بر هم مي‌ريزد. به گفتة الياس، تجربة دو جنگ بزرگ جهاني و اردوگاه‌هاي كار اجباري نشان دادند كه مهار خشونت و حساسيت، دربارة مرگ و كشتن به‌سرعت و به‌طور كامل از ميان رفتند (الياس، 1384، ص 75).
    همچنين الياس همين انتقال از بيروني‌سازي به دروني‌سازي را دربارة مسائل جنسي نيز پيگيري مي‌كند. از نظر او فرايند تمدن به سوي پنهان‌كردن حريم خصوصي از ديد ديگران پيش رفته است. اين پنهان‌سازي شامل مخفي‌كردن بدن، اندام‌هاي جنسي و احساسات شخصي است. اما امروزه دروني‌‌سازي فردي هنجارهاي جمعي به جايي رسيده است كه به‌گونه‌اي معكوس، افراد بدن خود را تقريباً عريان در معرض نگاه بيگانگان مي‌گذارند؛ البته اين اتفاق بيشتر در مكان‌ها و زمان‌هاي مشخصي مانند پلاژهاي كنار دريا و مانند آن صورت مي‌گيرد. در اينجا خودكنترلي سايق‌ها به اندازه‌اي رسيده است كه پرخاشگري جنسي به وجود نمي‌آيد و در اصطلاح «فرهيختگي» جانشين پوشش به‌منزلة حمايت از حريم خصوصي شده است. به نظر الياس، موضوع اين دروني‌سازي نوعي شرم يا ترس از خطرهاي گناه يا بي‌آبرويي است كه جانشين ترس از پديده‌هاي طبيعي يا ماوراي طبيعت شده است؛ به بيان ديگر، در گذشته انسان‌ها از ترس از دست دادن آيندة پس از مرگ و عذاب‌هاي آن، دنياي خود را كنترل مي‌كردند؛ ولي امروزه كنترل و سركوب غرايز جنسي به‌سبب ترس از بي‌آبروشدن و نامتمدن يا نافرهيخته ناميده‌شدن صورت مي‌گيرد (الياس، 1389، ص 62).
    ارتباط با مرگ
    ارتباط با مرگ نيز از جمله موضوعات اصلي و مورد توجه الياس است كه در كتاب تنهايي دم مرگ به اين موضوع توجه نشان داده است. از ديدگاه الياس ارتباط با مرگ نيز موضوع فرايند دروني‌سازي قرار گرفته است. و از موضوعي عمومي و همه‌جايي به موضوعي رازآلود و خصوصي تبديل شده است. به‌باور الياس، ارتباط با مرگ در مقايسه با موضوع روابط جنسي، هم‌اكنون در مرحله‌اي است كه ارتباط با مسائل جنسي در قرن گذشته و در دورة ويكتوريايي بود؛ به‌‌بيان ديگر، امروزه درباره ارتباط با مرگ به همان شكلي پنهان‌سازي مي‌شود كه در قرن گذشته دربارة مسائل جنسي.
    به گفتة الياس امروزه مي‌توان به‌راحتي با كودكان دربارة روابط جنسي سخن گفت، اما گفت‌وگو كردن دربارة مرگ با كودكان بسيار دشوار و همراه با پرده‌پوشي است. درنتيجه، از ديدگاه الياس امروزه مرگ موضوعي به‌شدت رازآلود است كه اهتمام عمدة انسان‌ها صرف سركوب و نه حتي مهار آن مي‌شود.
    الياس در اين زمينه به تحول آداب‌ورسوم مرتبط با مرگ، تدفين و ترحيم مردگان و رابطة با محتضران مي‌پردازد كه در اينجا آن را توضيح خواهيم داد.
    به باور الياس، در گذشته آنچه به فرد محتضر آرامش و دل‌گرمي مي‌بخشيد، حضور اطرافيان بود؛ به‌بيان ديگر، شركت و حضور ديگران در جريان مرگ، بسيار معمول‌‌تر بود؛ اما امروزه محتضران در تنهايي و به‌دور از ديگران جان مي‌سپارند. نزديكان فرد محتضر از فشردن دست‌هاي او و در آغوش گرفتن او عاجزند. آنان با توجه به ترسي كه از مرگ دارند، نمي‌توانند به فرد محتضر آرامش دهند و با او دوستانه رفتار كنند. به‌بيان الياس، تابوي بيش از اندازه رشدكردة تمدن، بيان احساسات نيرومند و خودانگيخته را منع مي‌كند، زبان‌هايشان را بند مي‌آورد و دست‌هايشان را مي‌بندد (الياس، 1384، ص 54).
    از ديدگاه الياس، اكراه بزرگسالان از آشنا كردن كودكان با حقايق مربوط به مرگ در حكم شاخص‌ترين ويژگي نگرش امروزي به مرگ است (همان، ص 43). والدين از آشنايي كودكان با حقايق سادة زندگي بيمناك‌اند، درحالي‌كه به‌باور الياس خطري كه كودكان را تهديد مي‌كند از آگاهي آنان به متناهي بودن حيات هر انسان برنمي‌خيزد، بلكه پنهان‌كردن مسئلة مرگ از آنان سبب ايجاد تخيلات گوناگوني خواهد شد كه ترس را به همراه مي‌آورد. الياس بر آن است كه پنهان‌كردن حقايق زيست‌شناسي مرگ از كودكان، حكم الگويي ويژه دارد كه بر اين مرحله از تمدن حاكم است و اين درحالي است كه در گذشته كودكان با حقيقت مرگ آشنا بودند و هنگام احتضار ديگران بر بالين آنان حاضر مي‌شدند (همان، ص 44).
    همچنين الياس با اشاره به مراسم تدفين در روزگار كنوني، معتقد است كه در سراسر تاريخ بشر، هيچ‌گاه محتضران به‌شيوه‌اي چنين بهداشتي از صحنه‌هاي حيات اجتماعي حذف نشده بودند. تا پيش‌ازاين، هيچ‌گاه اجساد بشري به شيوه‌‌اي چنين بدون بوهاي نامطبوع و با تجهيزات فني پيشرفته به خاك سپرده نمي‌شدند (همان، ص 48). درنتيجه در گذشته منظرة فروپاشي اجساد و خاك‌سپاري آنها بسيار عريان‌تر و آشناتر از امروز بود. همچنين امروزه در جوامع غربي، ديگر شاهد صف‌هاي طويل تشييع‌كنندگان در خيابان‌هاي شهر نيستيم. نهادهاي تخصصي مختلف، جايگزين نيروهاي جمعي گذشته شده‌اند و مردن نيز نمي‌تواند از سازوكار‌هاي بوروكراتيك بر كنار بماند. تخصصي شدن و ديوان‌سالاري مدرن سبب دوري هرچه بيشتر مرگ از زندگي روزمره و آداب‌ورسوم جمعي شده است.
    الياس با اشاره به قبرستان‌هاي دورة ما، يادآور مي‌شود كه در گذشته آنها مكان‌هايي آشنا در فضاهاي شهري بودند. از نظر او در گذشته انسان‌ها به‌راحتي در بيانات يا اشعار خود به قبرستان‌ها و حتي كرم‌هاي درون گور‌ها اشاره مي‌كردند، اما امروزه بايد به‌سرعت از آنها عبور كرد؛ زيرا قبرستان‌ها مكان‌هايي خوف‌آلود در نظر گرفته مي‌شوند كه بايد با احترام با آنها برخورد كرد. او آرزو مي‌كند كه قبرستان‌ها پارك‌ها و بوستان‌هايي براي زندگان باشند؛ فضاهاي سبز و بانشاطي در ميان هياهوي تب‌آلود زندگي هرروزه (همان، ص 56). امروزه بايد در قبرستان‌ها به‌گونه‌اي خاص و محزون رفتار كرد. كودكان اجازة بازي كردن و ايجاد سر و صدا ندارند. اين‌گونه تصور مي‌شود كه مردگان نياز به آرامش دارند و بايد در سكوت به سر برند، از ديدگاه الياس همة اينها نشانه‌هايي است از دورشدن انسان‌ها از مرگ و فاصله‌گيري مرگ از زندگي روزمره.
    همچنين الياس به تغيير شكل نمادهاي مربوط به فناناپذيري در طول زمان اشاره مي‌كند. در گذشته نمادهاي جمعي به وجود حيات ابدي و فناناپذيري بشري تسلط داشتند؛ اما امروزه با گسترش فردگرايي، خيال‌پردازي‌هاي فردي گسترش يافته است (همان، ص 60).
    الياس به چهار ويژگي خاص جوامع معاصر و ساختا‌رهاي شخصيتي گره‌خورده با آنها اشاره مي‌كند كه غرابت مفهوم مرگ و سركوب آن را همراه داشته‌اند: نخست، افزايش طول عمر افراد در جوامع جديد است. به نظر الياس اين موضوع باعث شده است شخص بتواند در بخش بزرگي از زندگي‌اش با تصور مرگ فاصله بگيرد؛ دوم، در جوامع معاصر پديدة مرگ مرحلة پاياني يك فرايند طبيعي است كه نتيجة پيشرفت‌هاي حاصل در علم پزشكي و پزشكي‌سازي زندگي است؛ درنتيجه، فرايندهاي طبيعي مهارپذير و غيردلهره‌آور در نظر گرفته مي‌شوند. دانستن اينكه مرگ گريزناپذير است، در پس حجابي از جد و جهد براي به تعويق انداختن بيش از پيش مرگ، به مدد علم پزشكي و انواع بيمه و نيز اميد به اينكه اين جد و جهد چاره‌اي بسازد، پوشانده شده است (همان، ص 71)؛ ويژگي سوم، عبارت است از تصور مرگ به شكلي آرام و آسان و در بستر. در جوامع معاصر مرگ خشونت‌بار به دست ديگري، استثنا شمرده مي‌شود. اين تصور ناشي از انحصار خشونت فيزيكي در دست دولت است كه تنها به گرو‌هاي خاصي اجازة اعمال خشونت مي‌دهد. البته همان‌گونه كه پيش‌تر گرفته شد، الياس معتقد است كه تجربة جنگ‌هاي جهاني نشان مي‌دهد كه حساسيت نسبت به كشتن و افراد محتضر و مرگ، در آن اوضاع به‌سرعت از ميان مي‌رود؛ چهارم، جوامع معاصر كه بر غرابت تصوير مرگ اثرگذار بوده است تسلط الگوي افراطي است كه بر گسترش فردگرايي اين جوامع تأكيد مي‌كند. از ديدگاه الياس تصور خود به‌منزلة انساني بسته ويژگي اين مرحله از فرايند تمدن است. اين فردگرايي افراطي سبب دوري ما از ديگران هنگام زندگي و زمان مرگ مي‌شود؛ بدين‌ترتيب، هركس در پي معنايي فردي براي زندگي و مرگش مي‌گردد و شايد سرانجام هر دو را بي‌معنا يابد. همچنين، اين تصور ايجاد مي‌شود كه هركس بايد به‌تنهايي بميرد، شايد به همان‌گونه كه به‌تنهايي زندگي كرده است؛ اينجاست كه الياس به انتقاد از فلسفه‌هاي وجودگرايانه‌‌اي مي‌پردازد كه فرد را به تفكر دربارة مرگي فردي دعوت مي‌كنند و به‌گونه‌اي كه در اشاره به نظرية هايدگر ديديم، خواستار در نظر گرفتن مرگ با عنوان مرگي تنها و فرديت يافته است. اين درحالي است كه الياس از مرگ فردي و به‌دور از معاني جمعي انتقاد مي‌كند. به‌باور او، دوري از محتضران هم در ديگران مشاهده مي‌شود و هم در خود فرد محتضر احساس مي‌گردد. محتضران نيز ممكن است هنگام رويارويي با ديگران با توداري و پريشاني رفتار كنند، هرچند كه شايد بيش از هميشه نياز به فشردن دست ديگران داشته باشند و مطمئن شوند كه نزد ديگران معنا و اهميت دارند (همان، ص 82). الياس معتقد است كه مفهوم تنها مردن هيچ‌گاه به‌اندازة دوران حاضر معمول نبوده است و امروزه بايد در كنار كاستن از درد و رنج جسماني محتضران با آنان تعامل داشت و نشان داد كه ايشان معنا و ارزششان را براي ديگران از دست نداده‌اند. بايد كوشيد كه از تنهايي محتضران كاست؛ چه‌بسا اينان در ميان بيماران يا سالمندان بسياري هستند، اما از تنهايي رنج مي‌برند؛ با ديگران بودن برايشان هيچ معناي عاطفي و محبت‌آميزي ندارد. بايد به محتضران نشان داد كه به‌هيچ‌وجه ماية دردسر و پريشاني زندگان نيستند، قدر و ارزششان درك مي‌شود و نزد ديگران گرام و معتبرند.
    الياس معتقد است كه در جوامع توسعه‌يافته، واپس‌زني مرگ به‌شدت در حال پيگيري است. گويي براي هيچ‌كس اين احساس كه «شايد روزي من هم پير شوم» در كار نيست (همان، ص 98)؛ درنتيجه، جوانان و ميان‌سالان از پيران دوري مي‌جويند، گاه آنان را دست مي‌اندازند و مسخره مي‌كنند و گمان نمي‌كنند كه روزي آنها نيز پير خواهند شد. در گذشته زنان و مردان پير در خانه و كنار خانواده‌هايشان چشم از جهان فرو مي‌بستند، درحالي‌كه امروزه محيط خانواده جاي خود را به فضاي بوروكراتيك بيمارستان‌ها و خانه‌هاي سالمندان داده است. امروزه سال‌خوردگان روزبه‌روز بيشتر از جامعه و از حلقة خويشان و آشنايان خود جدا و منزوي مي‌شوند. بيمارستان‌ها و خانه‌هاي سالمندان ممكن است بر اصول بهداشتي و مراقبت‌هاي پزشكي بيشتر تأكيد كنند، اما همين جدا كردن سال‌خوردگان از زندگي طبيعي و معمول و قرار دادن آنان در كنار افراد غريبه، زمينه را براي منزوي كردنشان مهيا مي‌سازد. بدين‌سان، به گفتة الياس بسياري از خانه‌هاي سالمندان چيزي جز بيابان‌هاي تنهايي نيستند (همان، ص 102).
    محتضران و مردگان هيچ‌گاه به‌شدت و حدتي كه امروزه مي‌بينيم از زندگي و حيات جمعي جدا نشده‌اند. الياس به روندي اشاره مي‌كند كه امروزه در بيمارستان‌ها و خانه‌هاي سالمندان رايج است؛ بر اساس اين شيوه فرد محتضر از پيشرفته‌ترين روش‌هاي علمي درمان بهره مي‌برد، اما حضور وابستگان فرد محتضر مانعي در كار درمان و روش‌هاي عقلاني آن به‌شمار مي‌آيد. گويي حضور آشنايان و خويشاوندان فرد محتضر در روال كار بيمارستان خلل وارد مي‌كند. به عقيدة الياس ممكن است حضور ديگران در فضاي بيمارستان گرد و غباري همراه آورد؛ اما مسئلة مهم‌تر اين است كه جلوگيري از حضور خويشاوندانِ بيمارِ محتضر، مانع از آخرين پشت‌گرمي‌ها و پشتوانه‌هايي مي‌شود كه فرد محتضر مي‌تواند بر آنها تكيه كند. درنتيجه، اين فرايند مي‌تواند به‌گونه‌اي تناقض‌آميز مرگ بيمار را به جلو بياندازد. به باور الياس، اگر فرايند پزشكي‌سازي كه بر درمان تك‌تك اندام‌ها و جوارح بدن تأكيد دارد سبب شود كه همة وجود يك انسان از ميان برود، ارزشي نخواهد داشت. درنتيجه، الياس بر اين عقيده است كه امروزه مراقبت از بيماران گاه در ساية روند مراقبت از اندام‌هاي ايشان رنگ مي‌بازد و از ياد مي‌رود (همان، ص 120).
    الياس بر آن است كه جوامع توسعه‌يافته و متمدن، اعضاي خويش را نسبت به بوهاي تند و نامطبوع بيش از اندازه حساس بار آورده‌اند (همان، ص 118). درست است كه بدن محتضران در مواردي بدبو و متعفن مي‌گردد، اما اين نمي‌تواند دليل اصلي ترك آنان از سوي زندگان باشد. 
    افزون بر اين، الياس معتقد است كه سال‌خوردگان در چنين اوضاعي كه منزوي و تنها شده‌اند هميشه نگران‌اند كه با از دست دادن قواي جسماني‌شان و وابسته‌شدن به ديگران با چه مشكلاتي روبه‌رو خواهند شد. از نظر او يكي از راه‌هاي كنار آمدن با چنين شرايطي، برگشت به دوران كودكي و تكرار رفتارهاي آن دوران است. اين برگشت مي‌تواند نشان‌دهندة نوعي كنار آمدن با وضعيت وابستگي‌اي باشد كه محسناتي نيز دربردارد. درنتيجه، امروزه سال‌خوردگاني در خانه‌هاي سالمندان وجود دارند كه بايد مانند يك كودك از آنان پرستاري كرد، غذا دهانشان قرار داد و زير پايشان لگن گذاشت. اين شواهد نشان مي‌دهند كه امروزه منزلت اجتماعي آدميان هنگامي كه به سن پيري مي‌رسند روزبه‌روز كاستي مي‌گيرد (همان، ص 99).
    جمع‌بندي نظرية الياس
    چنانكه ملاحظه مي‌شود، الياس در جهت نظرية اصلي‌‌اش دربارة فرايند تمدن، به موضوعات گوناگوني توجه مي‌كند كه از جملة آنها ارتباط با مرگ است. در رابطه با مرگ، به‌باور الياس امروزه در جوامع غربي و در اصطلاح توسعه‌يافته، مرگ موضوعي رازآلود است كه تلاش مي‌شود از زندگي روزمره بركنار داشته شود. درنتيجه، امروزه مرگ در انزوا و غربت رخ مي‌دهد و محتضران و سال‌خوردگان بيشتر منزوي و غريبه مي‌شوند. بيمارستان‌ها و خانه‌هاي سالمندان جايگزين خانه‌ها شده‌اند و پزشكان و كارمندان جاي خويشان و نزديكان شخص محتضر را گرفته‌اند. امروزه كمتر نشانه‌اي از ارج و قرب محتضران به چشم مي‌خورد و مي‌كوشند آنان را از تعاملات روزمره و به‌ويژه از چشم كودكان دور نگاه دارند؛ به بيان ديگر، مقاومت بيشتري در برابر تصور پير شدن و مردن ابراز و پيري و مرگ هرچه بيشتر واپس‌زده مي‌شود. ازسوي ديگر، تشريفات مربوط به مراسم تدفين هرروز كم‌رنگ‌تر شده، ديگر اثري از صف‌هاي تشييع جنازه‌كنندگان در شهر نيست. مراسم ترحيم مختصر برگزار مي‌شود و با توجه به فرايند پزشكي‌سازي، بدن محتضران هرچه زودتر از دسترس خانواده‌ها خارج مي‌شود و با رعايت فنون بهداشتي شست‌وشو و به خاك سپرده مي‌شوند. همچنين قبرستان‌ها به مكان‌هايي مخوف و ساكت تبديل شده‌اند كه بايد با رعايت اصولي خاص به آنها نزديك شد. زندگان مي‌كوشند تا قبرستان‌ها را از هياهوي زندگي روزمره خارج سازند؛ بدين‌ترتيب، به‌تدريج آنها و مردگانشان را فراموش مي‌كنند. بنابراين و با توجه به مورد ارتباط با مرگ، مشاهده مي‌شود كه فرايند تمدن از نظر الياس لزوماً به‌معناي پيشرفت نيست.
    ارتباط با مرگ در جامعة ايران و شهر تهران
    در جامعه ايران از زمان‌هاي دور، احتمالاً از زمان انقلاب مشروطه و استقرار حكومت رضاشاه پهلوي، فرايند‌هاي مدرنيزاسيون و مدرنيته به‌تدريج جامعة ايران را دربرگرفت. اين فرهنگ جديد كه مي‌توان همگام با الياس آن را مرحله‌اي جديد از تمدن ناميد، در ايران با فرهنگ باستاني ايرانيان و با فرهنگ ديني اسلامي به‌تدريج تركيب شده است؛ درنتيجه مي‌توان گفت كه ايرانيان نيز در مسير فرايند تمدن جديد كه خاستگاه آن غرب است قرار گرفته‌اند، به همان نحو كه از فرهنگ سنتي و ديني خود نيز متأثر مي‌باشند.
    در ارتباط با بحث حاضر، با توجه به عواملي كه نوربرت الياس از علل اثرگذار بر ايجاد وضعيت كنوني جوامع غربي در ارتباط با مرگ برمي‌شمارد و با در نظر گرفتن ادلة ديگر و با دقت در شاخص‌هاي بيان‌شده در نظرية او، مي‌توان به تحليل و تبيين ميزان رازآلودگي مفهوم مرگ در جامعة ايران به‌طور عام و در شهر تهران به‌طور خاص پرداخت.
    الياس از چهار علت اثرگذار بر ايجاد انزواي مرگ در جوامع غربي ياد مي‌كند كه عبارت‌اند از: افزايش طول عمر افراد؛ تجربة مرگ به‌مثابة پايان يك فرايند طبيعي؛ تصور مرگي آرام در بستر و گسترش فردگرايي. در اينجا مي‌توان به بررسي اين عوامل در شهر تهران پرداخت.
    افزايش طول عمر افراد
    امروزه با توجه استقرار نهاد پزشكي از زمان پهلوي اول در ايران و پيشرفت‌هاي سريع و گستردة آن در پيش و پس از انقلاب اسلامي، نهاد پزشكي از مهم‌ترين نهادهاي جامعة ايران به‌‌شمار مي‌آيد، به‌طوري‌كه، در سال 2011، ايران در پايگاه استنادي اسكوپوس رتبة نوزده جهاني را به دست آورده است (دستجردي، 1390). گسترش و توسعة اين نهاد آثار مشخصي بر زندگي ايرانيان داشته است كه از جملة آن بايد به افزايش طول عمر انسان‌ها اشاره كرد. امروزه به ياري فنون پزشكي، طول عمر افراد افزايش يافته است. اين عامل مي‌تواند سبب تأخير در مرگ و تفكر دربارة آن شود و به ايجاد تصوري رازآلود از مرگ در سطح جامعه ياري رساند.
    مرگ پاياني بر يك فرايند طبيعي
    يكي ديگر از نتايج رشد دانش پزشكي در جامعة ايران، در نظر گرفتن زندگي به‌عنوان يك فرايند طبيعي مهارپذير است كه مي‌توان پايان آن را بيش‌ازپيش به تعويق انداخت. امروزه با گسترش علم پزشكي و فنون پزشكي‌سازي، مرگ پايان يك فرايند طبيعي غيردلهره‌آور در نظر گرفته مي‌شود. همچنين با توجه به توسعة انواع بيمه‌هاي درماني در جامعة ايران امروز و به‌ويژه در شهر تهران، فرايند زندگي بيشتر كنترل شده است و از اضطراب و دلهرة مربوط به تصور مرگ كاسته شده است. اين عامل نيز اثر بسزايي بر به‌تعويق‌انداختن تفكر دربارة مرگ و رازآلودگي آن در سطح جامعه دارد.
    تصور مرگي آرام در بستر
    دربارة عامل سوم كه تصور مرگي آرام در بستر و نه در درگيري‌ها و خشونت‌هاي فردي و گروهي است به نظر مي‌رسد كه وضع جامعة ايران تا اندازه‌اي متفاوت باشد؛ زيرا هرچند امروزه، صحنه‌هاي نزاع خشونت‌آميز، بخصوص در شهري مانند تهران كمتر ديده مي‌شود، آمار بالاي تصادفات و سانحه‌هاي درون‌شهري و جاده‌اي، هوايي و... كه در بسياري موارد به مرگ منجر شود، نمي‌تواند تصور مرگي آرام را در سطحي گسترده به‌وجود آورد. بنا بر گزارش سازمان پزشكي قانوني، در سال 1389 به‌طور ميانگين، روزانه 82 ايراني بر اثر تصادفات جاده‌اي جان باخته‌اند كه پنج نفر آنان اهل تهران بوده‌اند (رجا نيوز، 1391). همچنين، در ايران، در هر ساعت سه نفر بر اثر تصادفات جاده‌اي مي‌ميرند و كشور ايران با 38 كشته در هر صد هزار نفر يكي از پنج كشور داراي آمار بالاي مرگ و مير ناشي از تصادفات جاده‌اي جهان شمرده مي‌شود (گرجي، 1390). همچنين با توجه به زلزله‌خيز بودن بسياري از شهرها و روستاهاي ايران به‌ويژه شهر تهران و كافي‌نبودن مقاومت سازه‌هاي ساختماني، مي‌توان در هرلحظه پيش‌بيني مرگي خشونت‌بار و فاجعه‌آميز را داشت كه با تصور مرگي آرام و در بستر فاصله دارد. بنا بر گزارش‌هاي موجود بيش از هفتاد درصد شهر‌هاي ايران در معرض زمين‌لرزه‌هاي مخرب قرار دارند و ايران از زلزله‌خيز‌ترين كشورهاي جهان است (معماران، 1391). بنابراين، نمي‌توان گفت بيشتر ايرانيان و بخصوص ساكنان تهران، انتظار دارند در بستر، مرگي آرام را تجربه كنند. درنتيجه، اين عامل را نمي‌توان از جمله عواملي دانست كه سبب رازآلودگي مفهوم مرگ در شهر تهران مي‌شود.
    گسترش فردگرايي
    دربارة عامل آخر يعني گسترش فردگرايي نيز بايد گفت كه اين موضوع از پديده‌هايي است كه تا اندازة فراواني در ميان اقشار گوناگون جامعة ايران و به‌ويژه اقشار شهر تهران رواج يافته است، اما هنجارها و اصول جمعي همچنان در جامعة ايران قدرتمند‌ند و وجود معاني جمعي كه بيشتر از مباني ديني برخاسته‌اند، در موارد بسياري فرد را با بي‌معنايي يا معاني فردي تنها نمي‌گذارند؛ درنتيجه، فردگرايي در معناي مفهومي آن نمي‌تواند از عوامل مهم اثرگذار بر ايجاد رازآلودگي مفهوم مرگ در شهر تهران به‌شمار آيد. البته ديگر آثار گسترش فردگرايي در شهر تهران تا اندازة چشمگيري مشاهده‌شدني‌اند؛ مثلاً، گسترش فردگرايي بر كم‌رنگ‌شدن مراسم تشييع و تدفين در شهر تهران و نيز تنهايي بيماران و محتضران اثرگذار است. در ادامه به توضيح شاخص‌هاي ذكرشده پرداخته مي‌شود. 
    ديگر علل اثرگذار
    همچنين دربارة اين موضوع و جدا از ادلة نوربرت الياس، بايد به علل اثرگذار ديگري توجه كرد. نخستين عامل را بايد نقش و اثرگذاري فرهنگ والاي اسلامي در توجه مؤمنان به مفهوم مرگ دانست. دين اسلام، توجه به مرگ و تذكر متناهي بودن زندگي اين جهاني و سعي و كوشش در فراهم‌ساختن توشة آخرت را از مهم‌ترين تعاليم خود معرفي مي‌كند؛ درنتيجه، ايرانيان و مؤمنان نمي‌توانند ارتباطي كاملاً رازآلود با مفهوم مرگ برقرار كنند. همچنين از نگاهي ديگر، مظاهر شهري در شهر تهران با دربرداشتن آيات قران و احاديث معصومان توجه هر شهروند را به مضمون‌هاي ديني جلب مي‌كند، مضمون‌هايي كه در بسياري موارد در ارتباط با يادآوري مرگ و جهت‌دهي زندگي با در نظر داشتن اين واقعيت قرار دارند. عامل ديگر نيز يادآوري فرهنگ جهاد و شهادت و بازسازي خاطره‌هاي هشت سال دفاع مقدس است. اگرچه سال‌ها از دوران دفاع مقدس مي‌گذرد، مرور حوادث جنگ در قالب برنامه‌هاي صداوسيما، فيلم‌هاي سينمايي، يادواره‌هاي شهدا و غيره مي‌تواند حضور مفهوم مرگ را در ذهن و فكر شهروندان قوت بخشد. امروزه نام بسياري از كوچه‌ها، خيابان‌ها و بزرگراه‌هاي شهر تهران با نام شهداي دفاع مقدس تزيين شده‌اند؛ درنتيجه، مؤلفه‌هاي لازم براي يادآوري مفاهيم شهادت و مرگ در جاي‌جاي اين شهر حضور دارد. از سوي ديگر، مراكز دولتي و غيردولتي فراواني براي ترويج فرهنگ شهادت فعاليت مي‌كنند و براي هرگونه جنگ احتمالي آماده‌اند.
    درنتيجه، با توجه به بررسي علل يادشده، به نظر مي‌رسد رازآلودگي مرگ در شهر تهران در جايگاهي بينابين قرار دارد و سطحي نسبي از آن مشاهده‌پذير است. ازيك‌سو، توسعة نهاد پزشكي سبب افزايش طول عمر افراد و تجربة مرگ به‌عنوان پايان فرايند طبيعي شده است كه بر رازآلودگي مفهوم مرگ مؤثر ‌است و ازسوي ديگر، شهروندان تهراني با تصور مرگي آرام در بستر و بي‌معنايي زندگي فاصله دارند و حضور عواملي چون فرهنگ اسلامي و فرهنگ جهاد و شهادت نيز از رازآلودگي مفهوم مرگ در تهران جلوگيري مي‌كند. توجه به شاخص‌هاي مرتبط با مفهوم مرگ مي‌تواند به توسعه و تكميل اين بحث ياري رساند.
    شاخص‌هاي مرتبط با رازآلودگي مرگ
    در اينجا، بايد به شاخص‌هاي بيان‌شده از سوي الياس دربارة موضوع مرگ نيز توجه كرد. هم‌اكنون گسترش و تسلط علم پزشكي سبب شده است كه بسياري از بيماران و محتضران در بيمارستان‌ها بدرود حيات گويند. بيمارستان‌هايي كه به گفتة الياس به بهانة رعايت اصول بهداشتي و مراقبتي اجازة هم‌نشيني خويشاوندان بيمار را نمي‌دهند و محتضران را در سكوت و تنهايي باقي مي‌گذارند. همچنين شمار خانه‌هاي سالمندان در شهرهاي بزرگ ايران، ‌به‌ويژه تهران، در حال افزايش است، به‌گونه‌اي كه، بنا بر آمار سازمان بهزيستي استان تهران هم‌اكنون بيش از 44 خانه براي نگه‌داري سالمندان در شهر تهران وجود دارد (سازمان بهزيستي استان تهران، 1388). مكان‌هايي كه با رعايت نظم و انضباط خودساخته و رعايت دستورهاي پزشكي و بهداشتي شاخص‌شده، محتضران را از اندك خويشاوندان علاقه‌مندشان نيز جدا مي‌كنند. رشد شمار خانه‌هاي سالمندان از خويشاوندان و خانواده‌هايي خبر مي‌دهد كه به‌رغم بهره‌مندي از امكانات مادي، پذيراي وجود سالمندان در خانه‌هايشان نيستند. به‌بيان ديگر، اين مكان‌ها دست‌كم مي‌توانند شاخصه‌اي براي پديدة «تنهايي محتضران» در بخش‌هايي از شهر تهران باشند. همچنين بايد توجه داشت كه خانه‌هاي سالمندان را بايد در كنار سال‌خوردگاني در نظر گرفت كه به‌تنهايي در خانه‌هاي خويش به‌سر مي‌برند و شايد گاه‌گاه نيز به ديدار خانواده و خويشاوندانشان نايل نشوند. درمجموع بايد گفت شواهدي در دست است كه بسياري از محتضران در شهر تهران، در جمع خويشاوندان و آشنايانشان هستند و از آنان مراقبت مي‌شود، اما شواهدي نيز هست كه نشان از تنهايي و انزواي سال‌خوردگان و محتضران در بيمارستان‌ها، خانه‌هاي سالمندان و خانه‌هاي پرسكوت دارند.
    همچنين دربارة مراسم تشييع و خاك‌سپاري، بايد بيان كرد كه انجام اين مراسم در شهرها و روستاهاي گوناگون ايران و در شهر تهران سابقه‌اي طولاني‌ دارد، اما آنچه، حداقل در بخش‌هايي از شهر تهران، مشاهده‌شدني است، كم‌رنگ شدن و در مواردي محو اين‌گونه مراسم‌ها از خيابان‌هاي شهر است، به‌طوري‌كه امروزه، اساساً در برخي نقاط شهر تهران شاهد راه‌اندازي صف‌هاي تشييع‌كنندگان نيستيم. افزون بر اين، انجام امور شست‌وشو و كفن و دفن معمولاً در غسال‌خانه‌هاي قبرستان‌ها و به‌دست افرادي مخصوص صورت مي‌گيرد كه بي‌درنگ پس از فوت، با رعايت اصول بهداشتي اين كار را انجام مي‌دهند. درنتيجه، خانواده‌ها و خويشاوندان زمان اندكي با متوفاي خود سپري مي‌كنند. بايد دقت كرد كه در آيين اسلام غسل‌دادن مرده و كفن و دفن آن واجب كفايي است و نيز مشايعت آن و... استحباب دارد (موسوي خميني، 1363، ص 87). اما امروزه اين امور به نهادي تخصصي و سكولار تبديل شده است؛ ازاين‌رو، مرگ پرسه‌زن در زندگي روزمره رازآلود مي‌شود.
    ازسوي‌ديگر، امروزه نزد شمار فراواني از شهروندان شهر تهران شاهد كم‌رنگ شدن مراسم ترحيم هستيم. اين مراسم بيشتر در مساجد و در چارچوب مباني ديني برگزار مي‌شوند، اما شمار چشمگيري از خانواده‌هاي درگذشتگان، انجام مراسم شب هفت، شب چهلم و شب سال را به‌تدريج ناديده مي‌گيرند.
    همچنين توجه به قبرستان‌هاي شهر تهران، مي‌تواند حاوي نكات بسياري باشد. درحالي‌كه در بسياري از شهرهاي ايران و جهان و حتي در بسياري از شهرهاي غربي، قبرستان اصلي شهر در مناطق مركزي يا حومة نزديك شهر واقع مي‌شوند، قبرستان اصلي شهر تهران با نام «بهشت زهرا» از شهر فاصلة فراواني دارد. بي‌شك فاصلة مكاني قبرستان اصلي از شهر، سبب دوري مفهوم مرگ از اذهان مردم مي‌شود. به گفته الياس، گويي مرگ و مردگان از هياهوي زندگي روزمره بيرون گذاشته شده‌اند. موقعيت جغرافيايي قبرستان «بهشت زهرا» در مجاورت منطقة كهريزك، حاوي نكات نمادين جالبي است. مي‌توان گفت همان‌گونه كه زندانيان زندان كهريزك از شهر بيرون شده‌اند و همچنانكه زلزله‌زدگان كهريزك در اين منطقه به خاك سپرده شده‌اند، مردگان كلان‌شهر تهران نيز از شهر اخراج شده‌اند و به گروه‌هايي حاشيه‌اي تبديل شده‌اند. آنها نيز همچون ساكنان كهريزك و زندانيان از جمله حاشيه‌نشينان شهر تهران‌اند. فاصلة «بهشت زهرا» از شهر تهران مسئله‌اي مهم است؛ زيرا همان‌گونه كه بيان شد، حتي در بسياري از شهرهاي اروپايي نيز سابقه ندارد. اين فاصله را اگر نتوان شاخصي براي رازآلودگي و غرابت مفهوم مرگ و مردگان دانست، به‌يقين بايد آن را عاملي مؤثر در ايجاد هاله‌اي رمزآلود به دور اين مفهوم تلقي كرد. درحالي‌كه شهر تهران مانند بيشتر شهرهاي قديمي، گورستان‌هاي متعددي در داخل شهر دارد، مدت‌هاست كه مردگان با آمبولانس‌هاي مخصوص به بيرون شهر منتقل مي‌شوند و آنجا طي فرايندي بوروكراتيك در قبرهاي منظم به‌صف مي‌شوند. امروزه شهرداري از دفن مردگان در قبرستان‌هاي قديم شهر جلوگيري مي‌كند و آن را عملي غيربهداشتي مي‌داند، اما بايد دانست كه جلوگيري از دفن مردگان در قبرستان‌هاي درون‌شهري و محلي با استفاده از دلايل پزشكي و بهداشتي توجيه‌پذير نيست و مي‌توان آن را بخشي از فرايند پزشكي‌سازي در نظر گرفت. به بيان‌ديگر، نهاد پزشكي امروزه به تسلط همه‌جانبه‌اي دست‌يافته است كه همة دستورها و فرمان‌هاي آن در هرزمينه‌اي بي‌چون و چرا پذيرفته مي‌شود. 
    دربارة تاريخچة قبرستان‌هاي شهر تهران و تأسيس «بهشت زهرا» بايد گفت كه شهر تهران از چند قبرستان تشكيل شده است كه بجز «بهشت زهرا» همگي در درون شهر قرار دارند، اما در حال حاضر استفاده نمي‌شوند. اين قبرستان‌ها محل دفن بزرگاني‌اند كه حرم و زيارتگاه ناميده مي‌شوند و در كنار آنها و به احترام آنها افراد ديگر هم دفن شده‌اند. فهرست اين قبرستان‌ها از اين قرارند:
    1. امامزاده عبدالله يكي از زيارتگاه‌هاي معروف تهران است كه شمار فراواني از مشاهير علمي، ادبي و سياسي در آنجا مدفون‌اند؛ ازجمله: عبدالحسين تيمورتاش (وزير دربار مغضوب و مقتول رضاشاه پهلوي) و صور اسرافيل.
    2. گورستان ظهيرالدوله: گورستان كوچكي است كه ميان امامزاده قاسم و تجريش در شمال تهران واقع شده است و علاوه بر علي‌خان ظهيرالدوله چندتن از هنرمندان و شاعران و چهره‌هاي سرشناس ايران در آن مدفون‌اند؛
    3. امامزاده صالح: نام زيارتگاهي در محلة تجريش تهران است. آن‌گونه كه از كتيبة بالاي سر در صحن بر مي‌آيد، از پسران موسي كاظم و برادران امام علي‌بن موسي‌الرضا است. اين آرامگاه را به صالح پسر امام موسي كاظم منسوب مي‌دانند. صحن و حياط اين بقعه، گورستان عمومي بود؛ اما در بيست سال اخير اثر گورها را از ميان برده‌اند و فقط شمار اندكي از سنگ قبرها را باقي گذاشته‌اند.
    4. شاه‌عبدالعظيم يا عبدالعظيم حسني: زيارتگاه يكي از نوادگان امام حسن، امام دوم شيعيان است كه در شهر ري (در جنوب تهران) قرار دارد. اين زيارتگاه همراه با زيارتگاه امامزاده حمزه و امامزاده طاهر از قرن سوم تاكنون، يكي از مشهورترين اماكن زيارتي ايران بوده است (سازمان بهشت زهرا، 1391).
    اين گورستان‌ها مربوط به محله‌هاي مختلف شهر تهران بوده‌اند تا اينكه در سال 1345 طرحي براي برچيدن گورستان‌هاي مختلف شهر تهران و تأسيس يك گورستان مركزي در خارج از شهر و در جادة قديم قم اجرا شد. در آغاز دفن مردگان در مكان يادشده با بي‌اقبالي ساكنان شهر همراه بود تا اينكه به‌تدريج كفن و دفن در آن معمول شد. در سال‌هاي 1376 و 1388 با خريداري زمين‌هاي اطراف، به‌وسعت «بهشت زهرا» افزوده شد، به‌طوري‌كه امروزه وسعت «بهشت زهرا» به حدود 600 هكتار مي‌رسد. بااين‌حال، به نظر مي‌رسد «بهشت زهرا» در ده سال آينده با كمبود مكان كافي براي دفن مردگان روبه‌رو خواهد بود؛ ازاين‌رو، طرح‌هايي براي احداث گورستان‌هاي جديد در دست ارزيابي است (همان، بخش تاريخچه). ادلة بهداشتي يكي از توجيهات موجود در زمينة فاصله‌گيري مكاني «بهشت زهرا» با شهر تهران مطرح‌شده و مي‌شود. اما به نظر نمي‌رسد اين توجيه بتواند دليلي مناسب براي احداث «بهشت زهرا» باشد، فقط در خوشبينانه‌ترين حالت گونه‌اي توجيه پزشكي‌سازي شده است؛ درنتيجه با بررسي مختصر علل اثرگذار بر مفهوم مرگ و آثار اجتماعي آن و مطالعة شاخص‌هاي مرتبط با غرابت مفهوم مرگ در جامعة ايران و به‌ويژه در شهر تهران، به نظر مي‌رسد جامعة ما از اين لحاظ در وضعيت بينابين قرار دارد. به‌بيان ديگر، در شهر تهران مانند شهرهاي غربي مفهوم مرگ مفهومي كاملاً رازآلود و غريب نيست و بيشتر محتضران و سال‌خوردگان كاملاً تنها و دورافتاده نيستند؛ اما ازسوي‌ديگر، با توجه به علل ساختاري مانند توسعة علم پزشكي، افزايش متوسط طول عمر و گسترش نسبي فردگرايي، شاهد رازآلودگي نسبي اين مفهوم ميان برخي شهروندان شهر تهران و پيدايش نهادهاي تخصصي تيمارداري و نگه‌داري سالمندان و نيز نهادهاي تخصصي متولي كفن و دفن و مراسم تشييع و ترحيم هستيم؛ مي‌توان فيلم «چقدر مي‌دي گريه كنم» را ياد آورد.
    امروزه، شمار فراواني از محتضران در خانه‌هاي سالمندان به‌تنهايي روزگار مي‌گذرانند؛ مراسم تشييع، تدفين و ترحيم هنوز هم برگزار مي‌شود، دست‌كم در ميان برخي شهروندان، اما برگزاري اين مراسم رو به افول رفته است و از قوت روح جمعي كاسته شده است. موقعيت قبرستان «بهشت زهرا» در فاصلة چند كيلومتري از شهر تهران نيز به غرابت مفهوم مرگ و عدم حضور آن در زندگي روزمرة شهري دامن مي‌زند. البته بايد توجه داشت كه وجود فرهنگ اسلامي، فرهنگ شهادت و يادآوري خاطره‌هاي دفاع مقدس به ابزارهايي قدرتمند براي يادآوري مفهوم مرگ تبديل شده‌اند و اجازه نمي‌دهند به سادگي مفهوم مرگ به غرابت و رازآلودگي‌اي كه در جوامع متمدن (در اصطلاح الياس) هست، دچار شود.
    درمجموع، اوضاع جامعة ايران و شهر تهران دربارة مرگ، با جوامع غربي متفاوت است، اما رشد و گسترش رازآلودگي مرگ و غربت محتضران و تشريفات مرتبط با آنها در شهر تهران چشمگير است و بايد آن را پديده‌اي مهم تلقي كرد.
    نتيجه‌گيري و پيشنهاد
    مباحث ارائه‌شده در اين نوشتار با استفاده از نظريات نوربرت الياس دربارة فرايند تمدن و مرگ، مي‌كوشد ميزان رازآلودگي مفهوم مرگ را در شهر تهران بررسي كند. بر اين اساس، با بررسي دلايل ساختاري و غيرساختاري مختلف و با دقت در نشانه‌ها و شاخص‌هاي اجتماعي گوناگون مي‌توان اين‌گونه نتيجه گرفت كه مفهوم مرگ در ميان شهروندان تهران مفهومي كاملاً رازآلود و غريب نيست، اما در ميان بخش فراواني از آنان اين مفهوم رازآلودگي نسبي‌اي دارد. رازآلودگي كامل مرگ و انزواي آن بر اساس نظرية الياس، شاخص حضور در مرحله‌اي از فرايند تمدن است كه جوامع غربي، امروزه آن را تجربه مي‌كنند و با مضرات و آثار مخرب آن دست به گريبان‌اند. در زمينة رازآلودگي مرگ، اين آثار مخرب مي‌توانند دربرگيرندة ناتواني در درك كليت زندگي و درك جايگاه فرد در آن، آثار منفي سركوب واقعيت‌هاي زندگي و سركوب احساسات، انزوا و تنهايي سال‌خوردگان و محتضران، تضعيف پيوندهاي جمعي، محو معاني جمعي و بي‌معنا شدن زندگي و... باشد؛ بنابراين، براي جلوگيري از انزوا و رازآلودگي بيشتر مفهوم مرگ در شهر تهران پيشنهادهاي زير ارائه مي‌شود:
    1. تقويت فرهنگ ديني موجود دربارة مفهوم زندگي، مرگ و شهادت و يادآوري و تذكر واقعيت مرگ؛
    2. فرهنگ‌سازي براي همدلي و تكريم سال‌خوردگان و محتضران؛
    3. تقويت فرهنگ و معاني جمع‌گرايانه و پرهيز از گسترش فردگرايي افراطي؛
    4. تشويق جامعه به نگه‌داري از محتضران در جمع خانواده و نبردن آنان به خانه‌هاي سالمندان؛
    5. ايجاد تمهيدات مناسب براي هم‌نشيني خويشان و آشنايان با بيماران در بيمارستان‌ها و هم‌نشيني با درگذشتگان هنگام فوت؛
    6. تقويت فرهنگ ديني و عرفي موجود براي برگزاري مراسم تشييع، تدفين و ترحيم، به‌ويژه با رويكرد محله‌اي و همسايگي.

     

    References: 
    • اباذري، يوسف، «نوربرت الياس و فرايند متمدن شدن» (بهار و تابستان1381)، نامه علوم اجتماعي، ش 19، ص 19-26.
    • رجا نيوز (1391)، فوت روزانه 162 تهراني/ جدول دلايل مرگ و مير، http://rajanews.com
    • سازمان بهزيستي استان تهران (1388)، مراكز نگهداري سالمندان، http://blog.behzistitehran.org.ir
    • سازمان بهشت زهرا(س) (1391)، گورستان‌هاي ايران و جهان و تاريخچه، http://beheshtezahra.tehran.ir
    • صنعتي، محمد، «درآمدي به مرگ در انديشه غرب» (بهار و تابستان 1384)، ارغنون، ش 26 و 27، صص 1-64.
    • فرويد، زيگموند، « انديشه‌هايي در خور ايام جنگ و مرگ» ، ترجمة حسين پاينده (بهار و تابستان1384)، ارغنون، ش 26 و 27، ص 145-174.
    • گادامر، هانس گئورگ، «تجربه مرگ»، ترجمة علي ملائكه (بهار و تابستان1384)، ارغنون، ش 26 و 27، ص 437-445.
    • گرجي، علي (1390)، سايت تحليلي خبري عصر ايران، بخش سياسي http://www.asriran.com
    • معماران(جامعه آنلاين معماران ايران) (1391)، http://www.memaran.ir
    • موسوي خميني، سيدروح الله (1363)، رساله توضيح المسائل، قم، حوزة علميه قم.
    • وارنوك، مري (1386)، اگزيستانسياليسم و اخلاق، ترجمة مسعود عليا، تهران، ققنوس.
    • وحيد دستجردي، مرضيه (1390)، جام جم آنلاين، بخش اجتماعي، http://www.jamejamonline.ir
    • هنيش، ناتالي، (1389)، جامعه‌شناسي نوربرت الياس، ترجمة عبدالحسين نيك¬گهر، تهران، ني.
    • الياس، نوربرت (1384)، تنهايي دم مرگ، ترجمة اميد مهرگان و صالح نجفي، تهران، گام نو.
    • يانگ، جوليان، «مرگ و اصالت»، ترجمة محمد سعيد حنايي كاشاني(بهار و تابستان1384)، ارغنون، ش 26 و 27، ص 295-306.
    • Elias, Norbert, (2000), The civilizing Process, Blackwell Publishing.
    • Loyal, Steven and Quilley, Stephen, (2004), The Sociology of Norbert Elias, Cambridge University Press.
    • Dunning, Eric and Hughes, Jason, (2012), Norbert Elias & Modern Sociology, A&C Black Bllombury Academic.
    • Mennell, Stephen, (1999), Norbert Elias: An Introduction, Univ College Dublin Pr.
    • Kearl, C. Michael, (1989), Endings: A Sociology of Death and Dying, Oxford University Press.
    • Clark, David, (1994), The Sociology of Death: Theory, Culture, Practice, Blackwell Pub.
    شیوه ارجاع به این مقاله: RIS Mendeley BibTeX APA MLA HARVARD VANCOUVER

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    کلانتری، عبدالحسین، تسلیمی طهرانی، رضا.(1391) بررسی میزان رازآلودگی مفهوم مرگ در شهر تهران. فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 3(4)، 109-126

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    عبدالحسین کلانتری؛ رضا تسلیمی طهرانی."بررسی میزان رازآلودگی مفهوم مرگ در شهر تهران". فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 3، 4، 1391، 109-126

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    کلانتری، عبدالحسین، تسلیمی طهرانی، رضا.(1391) 'بررسی میزان رازآلودگی مفهوم مرگ در شهر تهران'، فصلنامه معرفت فرهنگی اجتماعی، 3(4), pp. 109-126

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    کلانتری، عبدالحسین، تسلیمی طهرانی، رضا. بررسی میزان رازآلودگی مفهوم مرگ در شهر تهران. معرفت فرهنگی اجتماعی، 3, 1391؛ 3(4): 109-126