مقایسه پارادایم دینی (اسلامی) با پارادایمهای اثباتی، تفسیری و انتقادی
Article data in English (انگلیسی)
مقدمه
پارادايم مجموعه قضايايي است كه چگونگي درك جهان را تبيين ميکند. در اين تبيين، نوع نگرش به دنيا، چگونگي فائق آمدن بر پيچيدگيها و راهنمايي محققان و دانشمندان علوم اجتماعي در اينكه چه چيزي مهم است، و مشروعيت دارد و چه چيزي منطقي و عقلاني است ارائه ميشود.
يك انگاره، در جهت متمايز ساختن يك اجتماع علمي از اجتماع ديگر عمل مي كند. انگارهها ميتوانند گروهبنديهاي شناختي درون يك علم را از هم تفكيك كنند. انگاره، تصويري بنيادين از موضوع بررسي يك علم است. انگاره تعيين ميكند كه در يك علم چه چيزي بايد بررسي شود. اين پرسشها را چگونه بايد مطرح كرد و در تفسيرِ پاسخهاي به دست آمده چه قواعدي را بايد رعايت نمود. انگاره، گستردهترين وجه توافق در چارچوب يك علم است و در جهت تفكيك يك اجتماع يا خُرده اجتماع علمي از اجتماع ديگر عمل ميكند. انگاره سرمشقها، نظريّهها، روشها و ابزارهاي موجود در يك علم را دستهبندي، تعريف و مرتبط ميكند.
در زير نموداري به همين منظور ارائه شده است.
رابطه پارادایم، تئوری، متد
Waht (مسئله چیست؟)
پیش فرضهای منطقی تئوری
چرا way پارادایم ارزیابی نظری
تصدیق معرفتشناختی متد
How (چگونه)
در اين مقاله نويسنده بر آن است تا با رويكرد تفسيري به منا بع اصلي ديني يعني قرآن و روايات و برداشتهاي صاحبنظران ديني، منظر اسلام به ماهيّت انسان، علم و دادههاي آن و واقعيّت اجتماعي را در مقايسه با رويكردهاي اثباتي، تفسيري و انتقادي بازشناخته و مدلي از پارادايم اسلامي را ترسيم نمايد.
ماهيت انسان
اثباتگرايان انسان را موجودي منفعتطلب، لذتجو و منطقي ميدانند كه براساس علل خارجي عمل ميكند و علل يكسان آثار يكساني براي انسان دارد. براي شناخت انسان از اين منظر بايد به رفتار بيروني توجه کرد كه به الگوي مكانيكي از انسان يا رويكرد رفتارگرا ميانجامد. پديدههاي انساني، براساس قوانين عِلّي، قابل توضيح است و امكان پيشبيني رفتار ميسر است و با اصالت دادن به تفاوتهاي فرهنگي بر نسبي گرايي فرهنگي براساس سرشت انسان باور دارد.
در رويكرد تفسيرگرايي، انسان با برخورداري از قدرت معناسازي و تأويل، به جاي قرار گرفتن در واقعيت از قبل تعيين شده، به خلق واقعيت ميپردازد. اصالت درون به جاي بيرون، اصالت انسان به جاي محيط و اصالت دلائل انساني به جاي عمل محيطي، از شاخصهاي اين رويكرد به حساب ميآيد.
به اعتقاد آنها رفتار آدمي که در درون متن يا زمينه اجتماعي خاص و به گونهاي ذهني تعيين ميشود و آگاهي اجتماعي و شناخت خويشتن نيز پا به پاي هم در اثر ارتباطات ذهني از طريق كنشهاي متقابل با ديگران به وجود مي آيد، خود اساساً در يك ساختار اجتماعي پديد ميآيد.
پارادايم مبتني بر انتقاد، مخالف ديد شئ انگارانه اثباتگرايي است.
به نظر نظريهپردازان انتقادي اثباتگرايي انسانها را موجودات منفعل و پذيرايي ميداند كه در برابر عوامل مسلط اجتماعي كاري از آنها بر نميآيد و فعاليتشان هيچ تأثيري بر ساختارهاي اجتماعي بزرگ ندارد. حال آنكه، به نظر آنها، فعاليّتهاي انسانها بر اين ساختارها تأثير متقابل دارند و انسانها را بايد به عنوان موجودات خلأ و تأثيرگذار در جريانهاي اجتماعي در نظر گرفت. انسانها به رغم خلاقيت، تعقيب تغييرات و انطباق با شرايط، داراي پتانسيل كج فهمي نيز هستند كه به استثمار آنان از سوي ديگران ميانجامد. كُنشهاي جمعي فعال و هدفمند كساني كه در شرايط مشابه قرار دارند، در راستاي تغيير شرايط موجود، ميتواند به رهايي انسانها بينجامد. انسان ماهيتاً به دنبال تغييرات به نفع همگان است. ماركس معتقد بود كه انسانها ميتوانند با عمل دستهجمعي و آگاهانهشان حركت تاريخ را تسريع كنند.
بنا بر نظريات فطرت، انسان دستكم در اين دنيا و پيش از رسوخ ملكات مختلف در جان او، نوع واحدي است و هويت و ماهيت مشترك دارد. اين نوع واحد، بينشها و گرايشهايي دارد كه در تمام دورانها، در همه مكانها و جامعهها با او و درون اوست.
انسان داراي قوا و استعدادهاي فراواني است كه در طول زندگي خود با اختيار و انتخاب و ارادههاي دمادم به آنها فعليّت ميبخشد. در واقع، انسان در صحنة حيات و زندگي خود را ميسازد و به خود شكل ميدهد.
بنابراين، برخلاف نظريات اگزيستانسياليستها كه معتقدند انسان آغازين هيچ شكل و تعيّن و ماهيت خاصي ندارد و ماهيت آدمي با گرايشها و تصميمهاي پياپي او تحقق مييابد و لذا وجودش بر ماهيتش تقدم دارد، نظريه با مبناي اسلامي بر آن است كه انسان آغازين علاوه بر تعيّن، ويژگيها و اوصافي دارد كه ميان تمام افراد اين نوع مشترك است. انسان در ابتدا چيزي هست نه آنكه هيچ نباشد. گرايشهايي دارد. كمالهايي دارد. ميل و خواستهايي دارد. همچنين بينش و شاختهايي دارد. امّا ويژگي خاص انسان آن است كه فعليتي كه پيش رو دارد يك فعليت از پيش تعيين شده نيست، بلكه بسيار گوناگون و مختلف است. انسان تمام آنچه را كه ميتواند داشته باشد، از آغاز ندارد و همه آنچه ميتواند باشد از آغاز نيست، بلكه چونان مادهاي است كه صورتهاي بسيار متفاوتي را ميتواند واجد شود و فعليتهاي بسيار مختلفي را ميتواند در خود بپذيرد.
پس از آفرينش تازه مرحله اينكه چه باشد و چگونه باشد آغاز ميشود، انسان آن چيزي نيست كه آفريده شده است، بلكه آن چيزي است كه خودش بخواهد باشد، آن چيزي است كه مجموع عوامل تربيتي و از جمله اراده وانتخاب خودش او را بسازد... انسان بالقوه آفريده شده است.
در رويكرد ديني در خصوص ماهيّت انسان دو گونه توصيف وجود دارد: برخي توصيفات ناظر به ماهيّت آدمي پيش از رسوخ ملكات الهي و شكلگيري شخصيّت ديني و ايماني اوست. و «از آيات استنباط ميشود كه انسان فاقد ايمان و جدا از خدا، انسان واقعي نيست» و برخي ناظر به شالوده آدمي بعد از اتصاف به دينداري است و انسان مطلوب ديني را توصيف نموده است. چنانكه گفته شده : «انسان اگر به يگانه حقيقي كه با ايمان به او و ياد او آرام ميگيرد بپيوندد، دارنده همه كمالات است» اميرمؤمنان علي، از اين منظر، ماهيّت آدمي را عقل و صورت دانسته و موقعيّت عقل را چون روح در كالبد توصيف نموده است، به نحوي كه نبود عقل به جسم بيجان ميماند. «الانسان عقل و صورة، فمن اخطأ العقل و لزمته الصورة لم يكن كاملا ،و كان بمنزله من لا روح فيه» و نيز از امام روايت گرديده كه جبرئيل بر آدم وارد شد و اظهار نمود كه شما را در انتخاب يكي از سه مورد عقل و حيا و دين مخيّر نمودم و آدم عقل را برگزيد، پس جبرئيل به حيا و دين گفت تا او را ترك گويند. ولي آن دو گفتند كه ما مأموريم كه با عقل باشيم، هر جا كه باشد. امام صادق نيز شالوده آدمي را عقل ميداند «دعامة الانسان العقل» «جوهر ذات انسان، آگاهي است.»
نظر قرآن به اين است كه انسان همه كمالات را بالقوه دارد و بايد آنها را به فعليّت برساند، و اين خود اوست كه بايد سازنده و معمار خويشتن باشد، شرط اصلي وصول انسان به كمالاتي كه بالقوه دارد ايمان است... پس انسان حقيقي كه خليفةالله است، مسجود ملائكه است، همه چيز براي اوست و بالأخره دارنده همه كمالات انساني است، انسان به علاوه ايمان است، نه انسان منهاي ايمان.
انسان با همه اسماء و صفاتي كه دارد «جسمانيّه الحدوث و روحانيّه البقاء» است. انسان قافلهاي است كه زمينههاي تجرد روحي، علم و عدل، سمع و بصر، عدل و احسان و... در او هست همه اينها از قوه به مثال ميروند. از عالَم مثال به عالَم عقل ميروند و به تجرد كامل ميرسند. اين قافله در حركت است.
«انسان يگانه موجودي است كه قانون خلقت، قلم ترسيم چهره او را به خودش داده است كه هر طور كه ميخواهد ترسيم كند.»
شهيد سيدمحمدباقر صدر در كتاب فلسفتنا، حبّ ذات را اساس حركت انسان ميداند كه در فطرت انسان به وديعه گذاشته شده است. او معتقد است رسالت دين جهتدادن به حبّ ذات در مسير تكامل و رضاي الهي است. بر اين اساس، شهيد صدر طبيعت انسان را داراي توانايي و استعداد امور مادي و معنوي ميداند كه حركت به سوي امور مادي به خودي خود و بدون رادع و مانع فراهم است، ولي شكوفايي استعدادهاي معنوي نيازمند تربيت است كه دين آن را به عهده دارد. پس، از اين منظر، رسالتِ دين جهتدهي به حبّ ذاتي است كه خود وديعهاي الهي براي حركت و تكامل انساني است. چنانكه اگر جهتدهي نشود، موجب سقوط آدمي ميگردد.
شهيد صدر «اسلام را راه و مفهوم ميداند، راه عقل براي تفكر و مفهوم الهي براي جهان». به عبارت ديگر، از نظر شهيد صدر اسلام هم راه و مسير را نشان ميدهد و هم در صدد ارائه بينشي خاص از جهانبيني است. وي انسان را داراي دو بُعد مادي و روحي دانسته كه بُعد روحي موجب نشاط فكري و عقل آدمي ميشود و ارتباط اين دو بُعد از هم گسيخته نيست، بلكه دائم اين دو در هم تأثير ميگذارند.
ذات انسان را ابعاد شناختي، عاطفي، احساسي، انگيزشي و با استعداد اختيار و قدرت گزينش مجموعهاي تحت عنوان «قلب» شكل ميدهند كه در روز نخست پاك و مصفاست. رسول خدا فرمود: «كل مولود يولد علي الفطرة حتي يكون ابواه يهوّدانه و ينصّرانه» «انسان بر فطرت پاك آفريده شده و والديناند كه او را يهودي و نصراني ميكنند». از اينرو، ممكن است به فعليت رسيدن اين ابعاد قلب را حرم الله، يا حرم الشيطان نمايد. در آدمي غرائز بالفعل وجود دارد و ابعاد فطري در حد استعداد و بالقوه است. گرايش به امور طبيعي و حيواني انسان، نياز به آموختن ندارد، ولي ابعاد فرهنگي و چگونه زيستن انسان نياز به آموختن دارد. از اينرو، وجه تمايز انسان از غيرانسان را فرهنگ دانسته و به تناسب اينكه خود را چگونه تعريف نمايد، تمايلات و خواهشهايش شكل ميگيرد. اين ذات ممكن است در غرائز حيواني در جا بزند و تمام تلاش او براي لذّت بردن در اين باب سپري شود، يا ممكن است ذات او در مسير ادراكات عقلاني، شهودي و الهامات غيبي قرار گيرد و به جهاني ماورائي علاقهمند گردد و حظّي از آن عالم براي خود بيايد و خود را در مسير رسيدن و كاميابي لذائذ اينگونه امور قرار دهد. پس گرچه حبّ الذات محرك آدمي است، ولي به تناسب فعليت يافتن ذات در فضا حب و دوستي نيز رنگ ميپذيرد.
به بيان ديگر، آدمي در فضاي دروني خود نيز، همچون فضاي بيروني، در تعامل با خويش است. انسانها در تعبير اتنوژنيك، به شكلهاي گوناگون با خود نيز در تعامل است. تعامل فرد با ادراك يا احساس و عواطف ادراكي كه از فطرت و استعدادهاي انساني سرچشمه گرفته يا ادراكي كه سخنگوي غرائز و نهادههاي زيستي آدمي است.
هر كدام از اينها فضاي تعامل و عرصه وجودي خاص خود را ميطلبد. نابساماني و تعارضات اجتماعي و فضاي بيرون از ذهن افراد، ميتواند ريشه در رفتار نابسامان دروني افراد داشته باشد. نقش دين براي ديندار و جامعة ديني، نقش ايجاد سازگاري و هماهنگي فضاي دروني و بيروني است. هماهنگسازي نيروهاي دروني و همسانسازي آن برعهده دين است. چنان كه باورها، ارزشها و هنجارهاي جامعه، فرهنگ جامعه را ميسازند، ادراكات، احساسات، عواطف و رفتار او هويت آدمي را ميسازند و چنان كه بسترهاي فرهنگساز در جامعه ميتواند متنوع و متعدد باشد، بسترهاي هويتساز فردي نيز ميتواند متعدد باشد. تعدد در صورتي كه هماهنگ نباشد، به بحران و بيخانماني هويت منجر ميشود. تعارض هويتهاي طولي و عرضي از جمله نابسامانيهايي است كه ممكن است در اثر قرار گرفتن در فضاهاي مختلف بروز نمايد. چنان كه در فضاي بيروني، خير در برابر شر، ايمان در برابر كفر، دارالايمان در مقابل دارالكفر، حق در برابر باطل، عدل در برابر ظلم قرار دارد، در وجود آدمي نيز تضاد وجود دارد؛ تضاد بين نهادههاي زيستي (غرايز) و استعدادهاي انساني، عقل كه «ما عُبدِ به الرحمن» است و جهل كه حاكي از بهرهگيري از قوه ادراكي بدون وجود شرايط ادراكي. در نتيجه، خطا در ادراكهاي تصوري و تصديقي است و تضاد احساسات الهي و احساسات برخاسته از وساوس شيطاني و... وجود دارد. به نحوي كه گاهي احساسات نادرست موجب مسدود شدن راه عقل ميگردد، حب الشيء يُعمي و يصم؛ در حالي كه احساسات درست، تمام دينداري تلقي ميشود؛ چون بر پايه عقل استوار است؛ هل الدين الا الحبُ؛ و پيامبر بشارت داد كه «المرء مع من احبْ»
انسان تضاد در فضای درونی (ادراكات، احساسات و عواطف = لایههای هویتی)
دین هماهنگكننده فضای درونی و بیرونی در جهت خاص = هويت ديني
پیام
علامه طباطبايي معتقد است:
آنچه از تقدم حس بر عقل در نظر حكماي اسلامي گفته شده مربوط به ادراكات تصوري است ولي در باب تصديقات ترديدي نيست كه پارهاي از قضاوتهاي عقلي از مجراي حسي وارد ذهن نميگردد؛ بنا بر اين ميتوان مدعي بود كه تمام معقولات به تدريج پيدا ميشود و از محسوسات آغاز ميشود و تمام معقولات حتي بديهيات اوليه يك نوع وابستگي به محسوسات دارند.
ادراكات فطري به معناي ادراكاتي است كه همه اذهان در آنها يكساناند؛ يعني همة اذهان واجد آنها هستند و همه اذهان مانند يكديگر آنها را واجدند؛ ادراکاتي از قبيل اعتقاد به وجود دنياي خارج كه حتي سوفسطاييان نميتوانند در حاق وجود خود منكر آن شوند.
نكته ديگر اينكه در گزاره «تقدم ادراكات حسي بر ادراكات عقلي»، منظور از حس، فقط حواس پنجگانه نيست، بلكه حواس باطنيه را نيز شامل ميشود. يعني آنچه از تجربه شهودي انسان حاصل ميشود. از اينرو، الهامات و مكاشفات را نيز شامل است. وجود حواس غير از حواس پنجگانه موضوعي است كه به تأييد علوم جديد از جمله روانشناسي رسيده است و با عبارت «من ناخود آگاه» و امثال آن بيان مي شود.
حس، عقل، شهود و وحي ابزارهاي شناختاند و شناختي كه از حواس آدمي حاصل ميشود، زمينهساز تحقق معرفت تحليلي است. بنابراين، معرفت تحليلي متأخر از تجربههاي حسي و زيستي است و بايد در مسير زندگي تبلور يابد. تبليغات و تربيت و فضايي كه انسان در آن زندگي ميكند، ممكن است زمينة آن معرفت را فراهم آورد و ممكن است استعداد بالقوه به فعليت نرسد و به جاي آن ابعاد هيجاني، احساسي و عاطفي انسان رشد کند. رشد قواي ادراكي و شناختي، رشد ابعاد عاطفي و احساسي مطابق خود را به دنبال دارد. بر اين اساس، فرمودند: «هل الدين الا الحبّ»؛ آيا دين جز دوست داشتن است؟ با اينكه «اوّل العلم معرفة الجبار» است و «لا خير في دين لا تفقه فيه» و پيامبر به جبرئيل فرمود «انْا امرنا ان نكون مع العقل حيث ما كان» و اميرمؤمنان علي فرمود : «العلم اصل كل خير» و امام صادق فرمود: «انّ قيمه كل امرئ و قدره معرفته.ان الله تبارك و تعالي يحاسب الناس علي قدر ما آتاهم من العقول في دار الدنيا» و امام كاظم فرمودند: «لا نجاه الاّ بالطاعة والطاعة بالعلم و العلم بالتعلّم و التعلّم بالعقل يعتقد...».
پس راه صحيحِ هويتسازي آن است كه حواس و ديگر راههاي هويتساز، كه به پشتوانه حواس تقويت ميشود و نيز تجارب دروني انسان كه موجبات شهود و ورود به عالم غيب را فراهم ميكند، در پرتو فضاي مستعد در پرورش اين گونه امور تحقق يابد. در فضاي مشحون از تجارب ناهمگون، قلب خالص به وجود نميآيد. وجود تمايلات و گرايشهاي مختلف در وجود آدمي، او را كانون تعارض و تضاد نموده است و اين كشمكش دائمي در وجود او وجود دارد تا به مرحله عصمت برسد. تجارب حسي انسان ميتواند به احساسات و عواطف ناشايست و درك و شعور نامطلوب رهنمون شود، چنان كه ميتواند به احساسات و عواطف شايسته و درك و شعور مطلوب بينجامد. و ادراكات نيز زاينده احساس و عواطفاند. از اينرو، حركت اين قوا در يك شيوه ديالكتيكي صورت ميپذيرد.
انسان داراي سرمايههاي بالقوه و بالفعل دروني است يعني بينشها و گرايشها و انگيزشهاي رواني، ذهني و محيط زيست آدمي نيز سرمايههاي زيستي ـ فرهنگي، اجتماعي متفاوتي در اختيار انسان قرار ميدهد و از اين گذر، هويت آدمي شكل ميگيرد. محيط ميتواند همچون فضاي تبليغ سنّتي احساسات و عواطف دگرخواهانه، جمعگرا، ايثار و آخرت گرا را در آدمي ايجاد کند، به نحوي كه عشق او در شهادت باشد و ميتواند او را به دنيا مشغول سازد، يا احساسات التقاطي و ناپايدار در او فراهم آورد. او را پيشرفتگرا و آيندهگرا بار آورد يا او را به گذشته خود دلخوش كند و به وضع موجود قانع گرداند. او را در مسير مشخص هدايت نمايد يا او را در حركتي زيگزاگي در مسير سرگردان نمايد.
رسيدن به هويت كامل، در گرو شكلگيري هويت آدمي گام به گام و متناسب با استعداد و توان و تمهيد مقدمات هويتيابي صورت پذيرد. از آنجا كه حواس آدمي، مجراي ورود اطلاعات است و حواس پيش از عقل و ادراك با احساس و عواطف قرابت دارد، آگاهي عملي مبتني بر احساسات و عواطف از نظر سهولت دريافت بر آگاهي نظري كه نيازمند تأمل است تقدم دارد و در بيشتر مردم آگاهي در همين حد باقي ميماند. از اينرو، احساسات و عواطف انگيزشزا بوده و محرك آنها در كُنش به شمار ميرود.
وانگهي از آنجا كه مبناي احساسات و عواطف ميتواند از غرائز «نهادههاي زيستي انسان» يا از احساسات و عواطف مبتني بر دريافتهاي مبتني بر شناخت عقلاني برخيزد و احساسات و عواطف مبتني بر نهادههاي زيستي در دسترس همگان قرار دارد، لذا در صورتي كه ابعاد شناختي انسان فعال نشود تا مبتني بر آنها گرايشهاي انساني زايش يابد، احساسات و عواطف مبتني بر نهادههاي زيستي انساني تحريك شده و مبناي گرايش انسان قرار ميگيرد و مبتني بر آن شوق به حركت (انگيزش) توليد ميشود.
در انسان دو نوع آگاهي وجود دارد: آگاهي نظري و عملي. از آنجا كه حواس آدمي مجراي ورود اطلاعات است و حواس پيش از عقل و ادراك با احساس و عواطف قرابت دارد، آگاهي عملي مبتني بر احساسات و عواطف از نظر سهولت دريافت بر آگاهي نظري، كه نيازمند تأمل است، تقدم دارد و در بيشتر مردم آگاهي آنها در همين حدّ باقي ميماند. از اينرو، احساسات و عواطف انگيزشزا بوده و محرك آنها در كُنش بشمار ميرود.
در صورتي كه به ابعاد شناختي انسان توجه نشود و با ايجاد هيجانات، احساسات و عواطف مستقيماً تحريك گردد، بالفعل بودن نهادهاي غريزي موجب ميشود كه به راحتي در دسترس باشد و آدمي به خودي خود تمايل به آنها داشته باشد و بالقوه بودن و استعدادي بودن احساسات و عواطف انساني، نيازمند ارائه شناخت و موجب صعوبت دسترسي آنهاست. بر اين اساس، به راحتي ميتوان ابعاد شهواني انسان را تحريك كرد، ولي تحريك ابعاد عقلاني و كنترل نفس بابت عواطف مبتني بر ارزشهاي الهي کار مشكلي خواهد بود.
ملا صدرا انسان را موجودي دو بُعدي ميداند: فرشتهخويي و شيطانصفتي؛ مثبت و منفي. طبيعت مادي انسان نماينده بُعد شيطاني و روح او خواهان ضمير و برتري و فرشتهخويي است. ملاك برتري انسان حكومت عقل است. اگر انسان عقل را ملاك قرار دهد و بر خود حاكم سازد، به درجه فرشتگان نائل ميگردد و اگر به هوا و هوس گوش سپارد، مهمان شيطانها و درندگان خواهد بود. ملاصدرا اختلاف انسانها را در اسرار الآيات چنين بر ميشمارد:
اختلاف ذاتي در سرشت و اصل خلقت آنها، اختلاف در حالات پدر و مادر كه موجب اختلاف در خلقيات نيك و بد آنها به صورت ارثي ميشود. اختلاف در نطفهها ـ اختلاف در پاكي شير و غذاي طفل، اختلاف در آموزش والدين و تأديب فرزندان، اختلاف در استادان، اختلاف در تهذيب و تزكيه نفس.
ملاصدرا همانند ارسطو براي عقل بشري دو مرتبه نظري و عملي قائل است. كمال انساني در مرتبه عقل نظري را رسيدن به عقلِ مستفاد ميداند. و براي عقل عملي نيز مراتبي قائل است كه رتبه اول، تهذيب ظاهر با التزام به تكاليف و احكام شريعت است و مرتبه دوّم، تهذيب باطن و تطهير قلبها از صفات ناپسند، مرتبه سوم، نوراني نمودن نفس يا صور علمي و معارف ايماني و مرتبه چهارم فناي نفس از ذات خود و قطع نظر از غير خداست. انسان در اين مرحله، تمامي اشيا را صادر از حق و راجع به او مشاهده ميكند. وي سفر كمال و باطن انسان را داراي سه مرحله از خلق به حق و در حق و از حق به خلق ميداند. ملاصدرا در شواهد الربوبيه كمال عقل نظري را مهمتر از كمال عقل عملي ميداند. از اينرو، انديشيدن را برترين عبادت تلقي ميكند؛ زيرا انسان با تفكر به خدا ميرسد.
از روايات نيز استفاده ميشود كه ارواح انسان بر حسب فطرت نخستين در پاكي و ناپاكي، ضعف و قوه، كوري و زمينگيري، سلامتي و صحت، و نزديكي و دوري از خداوند مراتب گوناگون دارند و مواد پستي كه در برابر آنهاست، بر حسب خلقت در نرمي و درشتي از هم دورند و مزاج و تركيبات آنان در نزديكي و دوري از اعتدال حقيقي با هم تفاوت دارند... برخي از آنان به ميل خود، گرايش به چيزي پيدا ميکند كه ديگري از آن بيزار است و يكي چيزي را زيبا ميبيند و خواهانش ميشود در حالي كه، ديگري آن را زشت ميشمارد.
در نگرش قرآني، همة انسانها از نسل آدماند و آفرينش آدم با آفرينش ديگر موجودات متفاوت است. يك بُعد در طبيعت و خاك دارد و يك بُعد در ملكوت و روح الهي. تفاوت و اختلاف امري طبيعي است و ملاك برتري تلقي نميشود. ملاك برتري فقط به تقواست.
«و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عند ا... اتقيكم». (حجرات: 13)
از مؤلفههاي ديني در خصوص انسان استنباط ميشود كه هويت فردي ديني قابليت آن را دارد كه به هويّت جهاني منتهي شود. بدين معنا كه، ارزشهاي فردي و اجتماعي همه حول محور توحيد معنا مييابد. ارزشهاي قومي، ملّي، منطقهاي و جهاني با رنگپذيري از دين ميتوانند ارزشهاي ديني تلقي گردند. كامجويي و لذائذ جنسي و جسمي ميتواند داراي ارزش ديني به حساب آيد. در اين راستا، واژگان و مفاهيم سياسي، اجتماعي، فرهنگي متفاوت از آن چيزي خواهد بود كه امروزه متداول است.
ماهيت علم و دادههاي آن
اثباتگرايان درخصوص ماهيّت علم بر تمايز بين علم و فهم متعارف (شعوري عاميانه از جمله مذهبي) تأكيد دارند. از منظر آنان، معرفت علمي از روشهاي علمي استفاده ميكند. روشهاي علوم طبيعي در علوم انساني اصالت دارد. فهم متعارف شبيه علم، ولي غيرنظاممند است.
اثباتگرايان دادهها و شواهد را جدا از ذهن پرسشگر و در دنيايي عيني ميدانند. در منظر آنها، حقايق تجربي، جدا از ايدهها و افكار شخصي وجود دارد. معرفت متكي بر واقعيت قابل مشاهده، مهمتر از بقيه معارف است. علم بر بنيان تجربه است.
تفسيرگرايان به فهم متعارف و باورهاي عرفي براي دسترسي به درك و فهم انسانها از جهان پيرامون آنها توجّه دارند. فهم متعارف حاوي معنايي است كه مردم در زندگي و تعاملات روزمره از آنها استفاده ميكنند. فهم متعارف يك منبع مهم اطلاعات براي فهم سوگيري عملي انسانها و پيشفرضهاي آنان درباره جهان است. اگرچه علم اثباتي در دنياي طبيعي اهميّت لازم را دارد، ولي فهم متعارف در دنياي انساني از كاربرد زيادتري برخوردار است. هر كدام در حوزه خود مهم و با اهداف متفاوت از روشهاي مختلفي استفاده مينمايند. محقق تفسيري، صرفاً به تكرار برداشتهاي سوژهها از رويدادها نميپردازد، بلكه توجه به دلايل آنها، براي مفهومسازي در راستاي كشف سيستم معاني و بازسازي شناختي آنان ميپردازد. اگرچه مردم از صحت فهم متعارف يقين كامل ندارند، ولي فرض را بر درستي آن گذاشته و جهت حفظ و بازتوليد واقعيت آن هم متكي بر سيستم معاني تهيه شده در تعاملات اجتماعي از آن استفاده ميكنند. تفسيرگرايان معتقدند كه دادهها و مدارك مربوط به كُنش اجتماعي نميتواند از بستر كُنش و معنايي كه كُنشگر به آن الصاق نموده جدا باشد. آنان معتقد به اصالت ذهنيت، به جاي عينيت هستند و از منظر آنها واقعيت تجربي، عيني و بيطرف وجود ندارد. واقعيت محصول كُنشها در يك بستر خاص و وابسته به تفاسير افراد در آن بستر است. دادهها سيال، متغير و وابسته به سيستم معاني و مضموني هستند كه در آن جاي گرفتهاند.
انتقادگرايان معتقدند فهم متعارف يا شعور عاميانه مردم از جمله شعور مذهبي، بر آگاهي كاذب پايهريزي شده است. آگاهي كاذب بدين معنا كه مردم برخلاف منافع حقيقي خود در واقعيت عيني عمل ميكنند. واقعيت عيني در پشت افسانهها و فريبها وجود دارد. محقق انتقادي براي دستيابي به تفسير مردم و سيستم معاني مشترك آنها تلاش ميكند تا ضمن تعريف به داوري بپردازد. آشكارسازي ساخت زيرين صرفاً با مشاهده امكانپذير نيست، سطح قابل مشاهده را بايد با تئوري مناسب و انتقادي كنار زد تا بحرانها و تضادهاي عميق را در ساختارهاي پنهان مشاهده نمود، تا تعاملات عيني به دقت بررسي و تحليل شود. آشكار سازي سطح عميق واقعيت مشكل ولي حياتي است. سطح ظاهر پر از ايدئولوژي، افسانه و ظواهر غلط است.
انتقادگرايان دادهها را داراي خصيصه عيني و ذهني ميدانند و معتقدند: واقعيت و تئوري بيطرف نيست.
با اندك تأملي ميتوان گفت منابع معرفتي علم مدرن بر حس، خيال و وهم متكي است. حال آنكه منابع معرفتي علم در فرهنگ و تمدن اسلامي، حس، عقل، نقل، شهود و وحي است. حس و عقل در طول يكديگرند و در مجموع، دانش معنوي عقلي را پديد ميآورند. شهود، معرفت و علم حضوري و باطني است كه در اثر سلوك و تزكيه پديد ميآيد و نقل، معرفت مستقلي نيست و اعتبار آن به منبعي است كه از آن خبر ميدهد. مراد از نقل نيز در اينجا نقلِ از حس و يا از عقل و شهود نيست، بلكه نقل از وحي است؛ زيرا وحي شهود معصومي است كه مختص به انبيا و اولياي الهي است.
علوم ديني و الهي در مراتب مختلف عرضي و طولي خود تفسيري هماهنگ و واحد از عالم و آدم ارائه ميدهند و از همين طريق، امكان سلوك و حركت آدميان را از نشئة كثرت به عالَم وحدت فراهم ميآورند. تصفيه و سلوك، خود مرتبهاي از اين معارف است كه آدميان از طريق آن از مراتب كثرت عبور نميكنند و از آن طريق، اتحاد و وحدت مييابند.
مدينهاي كه از اين طريق پديد ميآيد وحدت و هويت حقيقي دارد. دانشهاي حسي و تجربي در فلسفههاي مادي... كه از آنها به عنوان دانشهاي ابزاري نيز ميتوان ياد كرد، نسبت به وحدت جمعي به تعبير لطيف قرآن «فَهُمْ في أمر مريج» آنان در هرج و مرج هستند.
آگاهي ديني، نزد معتقدين به آن، هويت علمي دارد؛ چه اينكه علم نيز نزد ارباب ديانت از هويت ديني برخوردار بوده و با آن بيگانه نيست.
در نگاه ديني، بخشي از علم از متن ديانت جوشيده است و حيات بشري بدون بهرهوري از هستة مركزي دين (وحي) از آن بخش بينصيب ميماند. اين قسم از علم، هويتي آسماني داشته و با وساطت انسانهايي كه از قوه قدسيه برخوردارند، در دسترس همگان قرار گرفته است. ولي بخش ديگر علم با تولد انسان و همراه با رشد و باروري ابعاد جسماني او ظاهر شده و تا مرحلة آگاهي نسبت به علوم الهي و همراهي با آن ادامه مييابد.
علم عام و گستردهاي كه همگان از آن برخوردارند، همان دانش حسي است كه در نهايت، در قالب آگاهي عقل سامان مييابد. اين نوع آگاهي در تعابير ديني، «حجت دروني» خداوند است كه انسان را به وجود مبدأ، معاد، ضرورت وحي و رسالت خبر ميدهد و در بُعد عملي نيز بر حسن تبعيت از نبي و وجوب آن حكم ميكند. بنابراين، علم عام كه حجت دروني آدميان است، چهرة حسي و عقلي داشته و تحت عنوان دانش مفهومي قابل ترسيم است
بخش ديگر علم، كه هسته مركزي دين را تشكيل ميدهد، گرچه به وساطت نبي و فرشتگان كه او را همراهي ميكنند تا افق مفهوم نازل شده و در سطح عبارات، كلمات و خطوط ظاهر ميگردد. امّا درس و بحث حصولي، تعليم و تعلم مفهومي و چينش و ترتيب مقدمات منطقي، وسيله تحصيل آن نيست. اين نوع علم كه آگاهياي ناب و خالص است، همان دانش حضوري و شهودي است كه از طريق تماس مستقيم نبي با مبادي عالية هستي حاصل ميگردد و انبيا و اولياي الهي براي تحصيل اين نوع آگاهي از تصفيه، تزكيه، تحول، تبدل و صيرورت وجودي بهره ميبرند. «دعوت به خودآگاهي و اينكه خود را بشناس تا خداي خويش را بشناسي، خداي خويش را فراموش مكن كه خودت را فراموش مي كني، سر لوحة تعليمات مذهب است».
علامه طباطبايي در خصوص ماهيت علم بر آن است كه معرفتهاي بشري، ريشه در طبيعت، عقل، قلب، جهان غيب و جامعه و تاريخ دارد و توسط ابزارهاي حسي، عقلي، شهودي و وحي و الهام كسب ميشود. ملاك صحت همه معارف، انطباق با واقع بودن آنهاست و معيار صدق و كذب آنها نيز قاعده «استحاله اجتماع و ارتفاع دو نقيض» در معارف نظري و دو قاعده «حُسن عدل» و «قُبح ظلم» در معارف عملي، افزون بر انديشه و گفتار و كردار معصومان است. علامه طباطبايي «نسبيت در معرفت» را جز معرفتهاي بديهي و حضوري كلي نظري و برخي از معرفتهاي كلي عملي ميپذيرد و بر اين باور است كه غير از معارف ياد شده، ديگر معارف تحت تأثير عوامل زيستي، محيطي، عيني و اجتماعي ـ فرهنگي قرار دارند. از نظر وي، محور اصلي اين تغيير و تحولهاي معرفتي «اعتباريات»، به ويژه اعتبارات پس از اجتماع است. اعتباريات در نگاه علامه، مبناي اصلي «جامعه و تمدن» انساني بوده و بيشترين تأثير را نيز از جامعه ميپذيرند.
به اعتقاد علامه، كوشش براي زندگي و انطباق با محيط، انتخاب سادهتر و تغيير در اعتباريات، ساز و كار حاكم بر اعتباريات است كه موجب جلب منفعت و فرار از زيان بوده و محور فعاليتهاي انساني را تشكيل ميدهد. اين ساز و كارهاي چهارگانه در عرصههاي شناختي، عاطفي و رفتاري ظاهر ميشود. به عبارت ديگر، كوشش براي زندگي، انطباق با محيط، انتخاب سادهتر و تغيير در اعتباريات حيطة، شناختي، عاطفي و رفتاري را متأثر ميسازد و موجب تغيير در فرد و اجتماع ميشود. از نظر علامه نيروهاي عمل كننده ما اگر مواجه با دو فعل شوند كه يكي آسانتر و ديگري سختتر است، به سوي كار بيرنج و آسانتر متمايل ميشوند و كار پر رنج را ترك ميكنند.
علامه طباطبايي عوامل تأثيرگذار بر معرفت را به چهار دسته ماورائي، محيطي، فردي و اجتماعي ـ فرهنگي دستهبندي ميكند و قسم اول را به الهي و شيطاني تقسيم ميكند، به طوري كه اين دو بدون سلب اختيار در آدمي تأثير گذارند و عامل محيطي در جغرافيا و محيط عمل و اشتغال تحقق مييابد. در عامل فردي بنيه جسماني، صفات نفساني و جهانبيني فرد مؤثرند. و در عامل اجتماعي ـ فرهنگي، تربيت، فضاي عمومي، پايگاه عمومي، اقتصادي، دولت و همنشين و پايگاه اجتماعي، سياسي در معرفت مؤثرند.
در نظام معرفتي ديني جايگاه عقل و احساسات و عواطف، قلب است. قلب نيز به پاك
يا ناپاك تقسيم ميشود. قلب كانون قصد، نيّت، اراده و اختيار، ادراكات حضوري و شهودي است. قلب جايگاه ملائكه يا شياطين ميتواند باشد. دراين نظام معرفتي، ابعاد مادي و جسماني انسان، عواطف و احساسات و عقل ميتوانند سپاه خدا باشند و انسان را در مسير كمال ياري رسانند و تيز ميتوانند سپاه شيطان باشند. پس همة امانت الهياند كه بايد از آنها به طور مشروع استفاده كرد.
انسان رنگ ناپذيرفته از اعتقادات، احساسات و رفتار مورد تأييد دين، مصداق نكوهشهايي است كه در قرآن كريم از آن چنين تعبيرهايي ميشود. آزمند، ستمگر، جاهل، ناسپاس، طغيانگر، شتاب زده، فراموش كار، بيوفا، مجادلهگر و...
در نظام معرفتي ديني، زبان دين، داراي سلسله مراتب بوده و هيچكس به ميزان ادراك و احساسات خود بينصيب از معارف الهي نيست. اين زبان در عرصههاي فلسفي، عرفاني به نشانهگذاريها و رمز و رازگوييها گراييده كه هر كسي را توان ادراك و فهم آن نيست. بر اين اساس، واژة «حكمت» در معارف ديني جاي خود را ميگشايد. حكمت به مجموعه تعاليم و آيينهايي گفته ميشود كه ميخواهد مبناي عمل و حركت آدمي به سمت كمال به شمار آيد. از اينرو، لذا ميزان، ابزار و شرايط آن كاملاً حساب شده است.
وجود اصحاب سرّ در ميان ياران اولياي الهي نيز به دليل سلسله مراتبي بودن اين معارف بوده است. در ادبيات ديني قلب بزرگ، قلب كوچك، شرحِ صدر يا ضيقِ صدر براي اينگونه مفاهيم به كار رفته است.
در نظام معرفت ديني خشيت الهي ميزان معرفت الهي به حساب آمده است: انّما يخشي الله من عباده العلماء (فاطر: 28) و اولين چيزي كه خداوند آفريده عقل بوده است: اوّل ما خلق الله العقل
در اين نظام معرفتي، هر انساني به هر ميزان معرفت ميتواند مستقيم از طريق عقل به عنوان پيامبر دروني با خدا مرتبط شود و پيامبران و اوليا وسائط فيضاند كه موجب تسهيل اين ارتباطاتاند و كاستي عقل در عرصه شناخت و عمل را جبران ميكنند.
محقق در نظام پارادايمي ديني هم براي شناخت طبيعت برانيگخته ميشود و همة آنها را آفريده خالق هستي ميداند كه در هر ورقي از آن معرفت كردگار نهفته است و همه ابزارهاي شهودي، غيبي، عقلي و تأثير عوالم ماورائي را اعتقاد دارد و در صدد كشف آنهاست. همچون تفسيرگرايان بخشي از شناخت واقعيت را متوقف بر شناخت تفسيري، تفريري و استقرايي ميدانند. در اين نظام معرفتي، گرچه همه از خدايند و به سوي او بازميگردند، ولي در «نظام احسن» خير و شر وجود دارد. شرّ در حقيقتِ نظام هستي فرع خير است، امّا در واقعيت خارجي مقابل خير قرار گرفته و راهي ديگر در پيش دارد و اين آميختگي و دوگانگي در وجود تك تك افراد نهفته است و ستيز آنان دائمي است و هر دو از همة ابزارها و منابع شناختي برخوردارند. از اينرو، كانون اين منابع كه قلب است، هم ميتواند جايگاه خير، نيكي، پاكي و فرشتهخويي باشد و هم جولانگاه شياطين و هرگونه رفتار، فكر و نيّتي ميتواند موجب تقويت يكي و تضعيف ديگري شود.
تكليف اين مسافر (انسان) در گذرگاه عشق مشخص ميشود. از اينرو، گفتهاند: هل الدين الا الحب؟ بدين معنا كه در ساحت و عرصه شناخت و بينش، تكليف اين دوگانگي و ستيز پايان نمييابد چه بسا افراد اهل شناخت دل در گرو چيزي مخالف شناخت داشته باشند و به قول شاعر: چو دزدي با چراغ آيد گزيدهتر برد کالا. امّا جايگاه و عرصه عواطف و احساسات و عشق تعيين كننده است. عشق و عاطفه شور و حركت ميآفرينند و تكليف دوگانگي يكسره ميشود. از اين رو، به اين ساحت انساني در تعاليم ديني و سلوك پيشوايان آن، اهميّت ويژه داده شده است. اين دوگانگي توليد كنندة حقّ و باطل است و در ساحت تكليف، مشروع و نامشروع و در واقعيت اجتماعي، جامعه ديني و جامعه غيرديني، دار الايمان (امت) و دار الكفر توليد ميكند. از منظر ديني اين دو، هم در توسعهاند و هر روز در راستاي استعدادهاي خود كمال مييابند: «كلا نمد هؤلاء و هؤلاء» (اسراء: 20) و هم در كارزاري دائمياند كه سركوبي يكي مساوي با و تقويت ديگري است.
در منظر ديني، راه شناخت طبيعت راه مشاهده و تجربه است و در عين حال، از تأثير و تأثيرات عوالم نيز نبايد غافل بود.
واقعيت اجتماعي
اثباتگرايان ساختارگرا جامعه را مهمترين واحد تحليلي در جامعهشناسي به شمار مي آورند و فرد را محصول جامعه مي انگارند. فرد از نظر آنها هيچ اهميّتي ندارد واقعيّتهاي اجتماعي نيروهايي هستند كه در خارج از افراد قرار دارند و آنها را به رفتارهاي معيّني وادار ميكنند.
تصور عينيّت در امور اجتماعي كه شاخص اثباتگرايي است در تفكر ما بعد اثباتگرايي از سوي گروهي مورد مخالفت جدّي قرار گرفته، ولي گروهي ديگر درصدد دفاع يا توضيح و تجديد نظر در اين تصور بر آمدهاند.
از منظر تفسيرگرايان، وظيفه علوم اجتماعي، تفسير و قابل فهم كردن است، نه توسل جستن به علل. رفتارهاي اجتماعي مردم توصيف و تفسير ميشود. توضيح تفسيري، تفريدي و استقرايي است. تعميمهاي متكي بر جزئيات خاص، مشاهدات محقق تحت عنوان تئوري بنيادي شهرت دارد كه ريشه آن در زمينه زندگي اجتماعي است. تئوري بنيادي بر آشكار سازي معاني، ارزشها، طرحهاي تفسيري و قواعدي است كه مردم در زندگي روزمره خود ميسازند. تبيين تفسيري زماني معتبر است كه براي افراد مورد مطالعه قابل فهم و مورد تأييد آنها باشد و به ديگران امكان درك عميق و ورود به دنياي اجتماعي آنان را نيز بدهد. «آنها شناختههاي جهان واقعي به عنوان وجود خارجي را انكار نميكنند، ولي بيشتر بر ماهيّت تعريفي تأكيد ميورزند كه ما از شناختههايمان به عمل ميآوريم و اين امر را نيز در نظر دارند كه كنشگران ميتوانند تعريفهاي متفاوتي به عمل آورند.
«جامعه چيزي بيشتر از يك سازمان اجتماعي نيست كه ذهن و خود در بطن آن پديد ميآيد. در واقع، يك مقوله ته نشستي است».
در رويكرد انتقادگرايان، اصالت با تبيين ديالكتيك و يا تبيين انتقادي است که در بين جبرگرايي اثباتي و اختيارگرايي تفسيري قرار دارد. اگرچه انسانها در محدوديت شرايط مادي، بستر فرهنگي و شرايط تاريخي به سر ميبرند، ولي ميتوانند معاني و راههاي جديد مشاهده را خلق و اقدام به تغيير شرايط نمايند. تبيين انتقادي شرايط موجود را توصيف ميکنند و چگونگي تغيير آن را توضيح و تصويري از آينده ارائه ميكند. تبيين انتقادي در خدمت فهم و درك ساز و كارهاي پنهان از واقعيت و هم ابزاري براي نقد شرايط موجود و ارائه طرحي براي تغيير آن است. تبيين به شدت وابسته به تئوري انتقادي است. ارزيابي تئوري بر اساس عمل است. تئوري در عمل بايد توانايي تغييرات آزاديبخش داشته باشد. انتقاد گرايان به وجود واقعيّت اجتماعي اذعان دارند وصاحبنظرانِ اين رويكرد با ديدگاههاي نظري مختلف ناخرسندي خود را از ساختار سلطه حاكم بر جوامع اظهار ميكنند.
در پارادايم ديني، هم به عامل با اراده و كُنشگر فعّال توجه ميشود و خطاب و پيام ناظر به اوست و هم به وجود ساختهاي اجتماعي و فضاي منبعث از آنها و تأثير آنها بر فرد اذعان شده است. توجه به ساخت خانواده و قوم، از اين قبيل است. از اينرو، برخلاف رويه رايج در جوامع اسلامي، به ويژه در مباحث اخلاقي، كه غالباً افراد مورد خطاب و عتاب قرار ميگيرند، در رويكرد ديني، اصلاح ساختها نيز مورد توجه قرار گرفته است. چنان كه سرنوشت واحدي براي همة اعضاي يك قوم گوشزد شده است. در عين حال، ساختها با كُنش عاملان باز توليد ميگردند: «ان الله لا يغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم» (رعد: 11) و آنگاه كه افراد توان دخالت در ساخت را نداشته و ايمان خود را در خطر ميبينند، دستور داده شده كه خود را از آن ساخت (جامعه) برهانند: «قالوا الم تكن ارض الله واسعة فتهاجروا فيها» (نساء: 97). و آنگاه که مسئله امر به معروف و نهي از منكر را بيان ميکند، عدم اداي اين تكليف را داراي آثار و پيامدهاي شومي ميداند كه دامنگير تمام جامعه ميشود و موجب بيتأثيري كُنش عاملاني ميشود كه به تكليف خود پايبند بودهاند. بدين معنا كه، ساخت چنين جامعهاي داراي آثار ويژه خود است.
براساس چنين نگرشي هيچ يك از افراد جامعه نميتوانند نسبت به سرنوشت «كليت جامعه» بيتفاوت باشند و رفتار تكتك آنها سرنوشت و كليت جامعه «ساخت جامعه» را رقم ميزند. پس ساحت دينمداري از گفتار به كردار و اعمال و نيّات تسرّي مييابد و تأثير آن، هم نسل موجود و هم نسلهاي آينده را متأثر ميسازد.
چنانكه ساخت موجود در اثر تلاش و آثار تكليفي و وضعي رفتار پيشينيان تحقق يافته است و اصولاً از منظر اسلامي انسانهاي ماهيّت انساني يافته، انسانهاي بارورشده از نظر فطري انساني هستند كه واقعا اعضاي يك پيكرند، روح واحد بر آنها حكمفرماست... اين است كه رسول اكرم در سخن خود كه سعدي آن را اقتباس كرده و با تعميم غلط خرابش كرده است، به جاي آنكه بگويد: «بني آدم اعضاي يك پيكرند، فرمود: مؤمنان اعضاي يك انداماند، هرگاه عضوي به درد آيد، با تب و بيخوابي با او همدردي ميكنند»
شهيد صدر معتقد است كه اسلام تعريف جديدي براي حيات و زندگي ارائه نمود، و قوانيني ارائه كرده است كه حقوق فرد و جامعه در آن ملاحظه شده است. و دين بين معيار فطري كار و زندگي كه حب ذات باشد و معيارهايي كه كار و زندگي شايسته و مطلوب را برپا ميكنند كه ضامن سعادت و رفاه و عدالت است، هماهنگي برقرار ميسازد. معيار نهفته در فطرت آدمي يعني حب ذات او را به مصالح شخصي خود ميخواند و معيار ارائه شده از سوي دين او را به تعادل و توازن بين مصالح شخصي و اجتماعي دعوت ميكند. اين مهم را دين از دو طريق انجام ميدهد: يكي از طريق تفسير واقعي زندگي و نشر آن معارف به نحوي كه اين جهان زمينهساز زندگاني آخرت به شمار ميآيد و كار و تلاش در اين راستا موجب رضايت و خشنودي خداوند ميشود و اين رضايت آن آنگاه حاصل ميشود كه فرد در همان حال، كه به دنبال تأمين مصالح خويش است، مصالح جامعه را نيز تأمين ميكند. به ديگر سخن، با توسعه مفهومي حاصل از دين، كار و تلاش براي جامعه، نفع و منفعت را كه همان رضايت الهي و سعادت اخروي فرد باشد در پي دارد. پس دين فرد را به سوي مشاركت اجتماعي سوق ميدهد و همزمان محك كار را عدالت دانسته كه خشنودي خدا را در بر دارد؛ «فمسألة المجتمع هي مسألة الفرد ايضاً»
طريق دوّم كه موجب همسويي اغراض ذاتي فرد با مصالح اجتماعي ميشود تربيت اخلاقي است كه انسان را از نظر روحي و عاطفي و شعوري آماده خدمت به جمع ميكند.
اراده و اختيار آدمي در فضاهاي اجتماعي و فرهنگي سلب نميشود، ولي به شدّت از آن تأثير ميپذيرد. به بيان ديگر، انسان داراي استعدادهايي است كه ممكن است خاستگاه فعليّتيابي آنها فضاي اجتماعي باشد. رفتارهاي مشترك و مشابه از روي عادت و بدون نياز به تأمل از احاد يك جامعه سر زند و به اصطلاحِ دوركيم، همبستگي مكانيكي (خود به خودي) توليد شود، بر همين مبناست كه در روايات تأكيد شده كه بر «حسن فعلي» نميتوان اعتماد كرد و آن را ملاك قضاوت قرار داد، چه اينكه، چه بسا از روي عادت (داراي خاستگاه فردي يا جمعي) صورت پذيرفته باشد: «فانه شيء قد اعتاده». از سوي ديگر، مشاهده ميشود كه در فقه اسلامي، جهل به حكم، موجب عدم استحقاق كيفر است و شواهدي چون تازه مسلماني و دور بودن از جامعه اسلامي ميتواند حاكي از جهل به تحريم تلقي گردد، با اين حال، حضور در جامعه اسلامي به مثابه علم به حكم به حساب مي آيد. به عبارت ديگر، در اين صورت با حضور در فضاي جامعه اسلامي فرد از وجدان جمعي آن جامعه بر خوردار گشته است. از اينرو، تراضي طرفين در ارتكاب جرم، نه تنها موجب اسقاط كيفر نميگردد، بلكه به دليل تجرّي، احساسات جامعه ديني را بيشتر جريحه دار كرده است و مستحق افزايش كيفر نيز ميشود. بنابراين، انسان در عين آزادي براي ساختن خود و جامعهاش، داراي محدوديّتهايي است. استاد مطهري وراثت، محيط طبيعي و جغرافيايي، محيط اجتماعي، تاريخ و عوامل زماني را از عوامل محدود كننده آزادي ـ و نه سلب كننده آزادي ـ انسان ميداند.
در ميان انديشمندان اسلامي، در خصوص اصالت جامعه و اصالت فرد - به معناي وجود حقيقي يا اعتباري داشتن ـ دو ديدگاه وجود دارد: برخي، هم اصالت فرد و هم اصالت جمع را پذيرفتهاند. شهيد مطهري در کتاب جامعه و تاريخ و علامه طباطبايي در الميزان از اين دستهاند و برخي نظير استاد مصباحيزدي در كتاب جامعه و تاريخ از نگاه قرآن اصالت فرد را پذيرفتهاند. هر يک از اين انديشمندان با استفاده از آيات و روايات سعي در تبيين ديدگاه خود نمودهاند. بديهي است اصالت فرد و كُنشگرايي، اساس تكليفمداري را شكل ميدهد و نگاه ديني نميتواند منكر آن شود. ولي در خصوص اصالت جمع چنين ضرورتي وجود ندارد. كُنشگراييِ محض، اساس بحث بسياري از عالمان از جمله علماي اخلاق را به خود اختصاص داده است. چنانكه ملاّ احمد نراقي در كتاب اخلاقي معراج السعاده، مباحث خود را بر پايه فرد قرار داده است. وي پس از بيان اصلاح نفس و متابعت نکردن از هوا و هوس ميگويد:
چنين شخصي قابليت اصلاح ديگران را دارد و سزاوار سروري مردمان است و خليفة خدا و ساية پروردگار است در روي زمين و چون چنين شخصي در ميان مردم حاكم و فرمانروا شد و زمام امور ايشان در قبضه اقتدار او درآمد، جميع مفاسد به اصلاح ميآيد و همه بلاد روشن و نوراني ميشود و عالم آباد و معمور ميگردد و چشمهها و نهرها پر آب ميگردد و زرع و محصول فراوان و نسل بني آدم زياد ميشود و بركات آسمان، زمين را فرو ميگيرد و بارانهاي نافعه نازل ميشود.
وي همة اين آثار را مترتب بر كُنش فردي ميکند. در حاليكه، در اداره جامعه علاوه بر سلامت حاكم به ساختار متناسب نيز نيازمند است و ممكن است جامعه به رغم داشتن حاكم عادل به خاطر ساختار و چينش نامناسب روابط و مناسبات با فقر و تبعيض مواجه شود. بر اين اساس، گفته شده است: كاد الفقر ان يكون كفراً؛ فقر گويا كفر است» جامعهاي كه ساختارهاي آن فقر توليد كند، اين جامعه رو به كفر دارد. از اينرو، نفرمود: کاد الفقير ان يكون كافراً. يا اينکه از پيشوايان ديني نقل شده است: «الدولة يبقي مع الكفر و لا يبقي مع الظلم» يعني ساختار حكومت مبتني بر كفر، ولي داراي ويژگي عدالت ـ با استفاده از ظلم كه در مقابل كفر آمده است ـ ماندني است، ولي ساختار حكومت مبتني بر ظلم ماندني نيست.
در معارف ديني تأثير و اهميّت خانواده به عنوان اولين گروه و گروه نخستين در تجربه زيستي انسان مورد توجّه ويژه قرار گرفته است. جوانان را با ازدواج با دختران خانوادههاي غيرمقيد به دستورهاي اسلامي منع كردهاند. اين حاكي از تأثير فضاي خانوادگي بر آنهاست و در روايات بسياري موضوع دوست و همنشين مورد توجه قرار گرفته است، به ويژه در مباحث تربيتي روي آن تأكيد شده است.
علامه طباطبايي براي فضاي عمومي نقش تعيينكنندهاي در تصميمگيريهاي فردي قائل است. به باور وي گو اينكه انسان داراي اراده است و ميتواند از جنبه نظري، در بدترين شرايط مستقل باشد، امّا در عمل غالباً انديشه و تصميمش مغلوب جمع است و هماهنگ با جمع فكر و عمل ميكند. به گفته علامه، لازمة اين يعني هويت واقعي داشتن جامعه و جمع، به شهادت حس و تجربه، شكلگيري نيروها و آثار اجتماعي نيرومندي است كه به هنگام معارضه و تزاحم، آثار فردي را مقهور خود قرار ميدهد. از اينرو، چارهاي جز تبعيت از كل نميماند و هر آنچه بر كل ميرود بر فرد نيز جاري ميشود. به طوري كه كل شعور و فكر افراد و اجزاي آن را از آنها ميگيرد. از ديدگاه علامه اين تأثير به قدري زياد است كه پيامبران و اولياي الهي را نيز ميتواند تحت تأثير قرار دهد. «از فرمايشات سيدنا الاستاد مرحوم علامه طباطبايي در تفسير الميزان چنين بر ميآيد كه امت و جامعه وجود دارد».
آيتالله جوادي آملي بر آن است كه با استفاده از عبارت «الوجود مساوق للوحدة و الوحدة مساوق للوجود»، ميتوان استنباط كرد كه ملاصدرا در حكمت متعاليه قائل به وجودِ حقيقي داشتن جامعه است. البته همانطور كه وجود، حقيقت ذات مراتب است... وجودات حقيقيه يكسان نيستند... بالأخره بر اساس تشكيك، نبايد توقع داشت كه وجودات از يك سنخ باشند. پس ميتوان گفت جامعه وجود دارد. وقتي جامعه وجود داشت قانون نيز اين گونه است.
در مباحث امر به معروف و نهي از منكر نيز تأثير وضعي فضا مورد توجه قرار گرفته، به نحوي كه ترك اين تكليف را موجب فساد كل جامعه و معذّب شدن و هلاكت آن جامعه دانسته است. از روايات استفاده ميشود كه «سنّت الهي» آن است كه ابتلا به گناه در فضاي عمومي ـ نه كلي ـ جامعه موجب بدبختي تمام اركان جامعه ميشود، به نحوي كه آثار وضعي آن حتي فضاي طبيعت را نيز تحت تأثير قرار داده و به اصطلاح، تر و خشك با هم ميسوزدند. چنان كه برعكس تمايل به اصلاح در فضاي عمومي در جامعه همة فضا را متنعّم ساخته و از آثار و بركات آن گنهكاران نيز برخوردار ميگردند.
در رويكرد ديني نه تنها به ساختارهاي هنجاري و نهادي تأكيد شده که بر چينش مناسب فيزيكي و مرفولوژيك نيز تأكيد شده است. بر اساس رعايت همين مباني، الگوي معماري اسلامي و شهرهاي سنّتي شكل گرفتند.
در پارادايم ديني براي تبيين واقعيات از جمله واقعيت اجتماعي، منابع شناخت توسعه مييابد و شامل طبيعت، جامعه، تاريخ، عقل، دل (قلب) و غيب ميشود و ابزار شناخت نيز بسط يافته و شامل ابزارهاي حسي، عقلي، شهودي، وحي و الهام ميشود و ملاك صحت همة معارف، انطباق با واقع، آنهاست. بنابراين، در تبيين واقعيتهاي اجتماعي نيز از همة اين منابع استفاده شده و ابزارها نيز به كار گرفته ميشود. در اين ديدگاه، روابط عِلّي و معلولي براي يافتن قوانين عام تحت عنوان «سنت الهي» مورد پذيرش قرار گرفته، ولي در دامنة آن فقط به ابزار تجربي بسنده نشده است. جهان ماده و ماوراي ماده يكپارچه ديده شده و بر تأثيرات اين دو عالم بر يكديگر تأكيد دارند. چنان كه رفتار مؤمنانة جامعه موجب افزايش نعمتهاي طبيعي و بركات آسماني شده و دعاي روح مؤمني که از دنيا رفته، موجب سعادت ذريّة او ميگردد. زلزله كه علل طبيعي خود را دارد، ممكن است در سلسله علل و عوامل غيبي و گناه افراد نيز قرار گيرد و نابودي آنها را در پي داشته باشد. از اينرو، صدقه موجب رفع بلا ميشود و نماز موجب دوري از فحشا و منكر و توسعهدهنده رزق و روزي.
از منظر پارادايم ديني اسلامي و هستيشناسي توحيدي، دنيا و طبيعت متن حقيقت نيست، بلكه ظاهر و نمود آن است. انسان در دنيا نظير جنين در رحم است که براي ورود به جهان ديگر آماده ميشود، با اين تفاوت كه فاصله دوره قبل و بعد از تولد در يك امتداد زماني است، ولي فاصله دنيا و آخرت فاصله ظاهر و باطن زماني است. به همين دليل، هر فعل و رفتاري كه انسان در دنيا انجام ميدهد، پيش از آنكه آثار و نتايج خود را در زندگي دنيا و در امتداد زمان آشكار نمايد، از حقيقت و باطني بهره ميبرد كه هم اكنون بر او محيط بوده و انسان دير يا زود با گذر از مرزهاي دنيوي خود به ادراك آن نائل شده و با آثار زشت و زيباي آن محشور ميشود. در قيامت، يعني يوم الحق، در روزي كه حقيقت امور آشكار ميشود، درباره حادثهاي كه واقع شده به انسان گفته ميشود: قَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هذا فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ (ق: 22)، به اين معنا كه فاصله تو با آنچه اينك در پيش روي داري فاصلهاي زماني و مكاني نيست، بلكه فاصله گذر از غفلت به تنبه و آگاهي است.
در پارادايم ديني اسلامي، صراط مستقيم يكي است و دين حقّ اسلام است و در شرايطي كه منابعشناختي متفاوت است و ابزارهاي معرفتي و استعدادهاي بشري متنوع و كمال آدمي در گرو گزينش اختياري و بدون جبر و اكراه است، ديدگاهها، مكاتب و مذاهب مختلفي پديد ميآيد و اين واقعيتي اجتناب ناپذير است. از اينرو، در دنياي تكليف و وظيفه ايماني همزمان با دستور تبليغ و ارشاد، دستور همزيستي مسالمت آميز و به بيان ديگر، پلوراليزم رفتاري داده شده است. مؤمن كسي است كه همة بشريت را دوست ميدارد و براي همة بشريت دل ميسوزاند و بردباري و تحمل جزء ويژگيهاي رفتاري اوست و اين نافي تلاش او براي ارشاد و رفع تكليف امر به معروف و نهي از منكر نيست.
نتيجه گيري
در اين نوشتار پارادايم ديني با برخي پارادايمهاي جامعهشناختي مقايسه شد. پارادايم، مجموعه قضايايي است كه چگونگي درك جهان را تبيين ميکند. براساس پارادايمها نظريهها، شكل ميگيرد. نظريه مجموعه گفتارهاي منطقي است كه مبيّن بخشي از واقعيت است. ماهيت انسان، ماهيت علم، واقعيت اجتماعي و عقلانيت و انتخاب عقلاني از موضوعاتي است كه مورد بررسي قرار گرفته است. بر اساس يافتههاي تحقيق، با مراجعه به متون اصلي ديني نكات زير استنباط ميشود:
1. در خصوص ماهيّت انسان، در رويكرد ديني دو توصيف وجود دارد: برخي توصيفات ناظر به ماهيّت آدمي پيش از رسوخ ملكات الهي و شكلگيري شخصيت ديني و ايماني اوست و برخي ناظر به شالوده آدمي پس از اتصاف به دينداري است و انسانِ مطلوبِ ديني را توصيف نموده است.
از نظر قرآن، انسان همه كمالات را بالقوه دارد و بايد آنها را به فعليّت برساند، و اين خود اوست كه بايد سازنده و معمار خويشتن باشد، شرط اصلي وصول انسان به كمالاتي كه بالقوه دارد، ايمان است.
2. اساس حركت انسان را «حب ذات» تشكيل مي دهد. ذات و خود آدمي داراي ابعاد شناختي، عاطفي و احساسي است كه در ادبيّات ديني «قلب» خونده ميشود. اين ابعاد ميتواند بر اساس خاستگاه و زمينهها و تجليّات آن الهي يا شيطاني باشد.
3. انسان در بدو آفرينش داراي استعدادهاي بالقوه الهي و بالفعل غريزي و حيواني است. ساحتهاي وجودي انسان ميتواند هماهنگ يا ناهماهنگ باشد. آدمي در درون خود نيز ـ نظير دنياي بيروني ـ داراي تعامل وتقابل است.
4. نقش دين هماهنگي بين قواي دروني انسان است. چنان كه هماهنگي و انسجام در روابط و مناسبات بين افراد و اجتماع را ايفا ميكند. بنابراين، دين ساختار شخصيّت و اجتماعي را ترسيم مي كند كه در متن آن كنشگران به گزينش و تعامل دست ميزنند. همانطور كه، متقابلاً كنشگران به ساختارهاي ديني بقا ميبخشند.
5. حس، عقل، شهود و وحي ابزارهاي شناخت بوده و شناختي كه از حواس آدمي حاصل ميگردد، زمينهساز تحقق معرفت تحليلي است. معرفتهاي بشري، ريشه در طبيعت، عقل، قلب، جهان غيب، جامعه و تاريخ دارد و به وسيله ابزارهاي حسي، عقلي، شهودي، وحي و الهام كسب ميشود. ملاك صحت همه معارف، انطباق با واقع بودن، آنهاست و معيار صدق و كذب آنها نيز قاعده «استحاله اجتماع و ارتفاع دو نقيض» در معارف نظري و دو قاعده «حُسن عدل» و «قبح ظلم» در معارف عملي است. علامة طباطبايي عوامل تأثيرگذار بر معرفت را به چهار دسته ماورائي، محيطي، فردي و اجتماعي ـ فرهنگي دستهبندي ميكند.
6. در نظام معرفتي ديني جايگاه عقل و احساسات و عواطف، قلب است. قلب به پاك يا ناپاك تقسيم ميشود. قلب كانون قصد، نيّت، اراده و اختيار، ادراكات حضوري و شهودي است. قلب جايگاه ملائكه يا شياطين ميتواند باشد.
7. در نظام معرفتي ديني، زبان دين، داراي سلسله مراتب بوده و هيچكس به ميزان ادراك و احساسات خود بينصيب از معارف الهي نيست. هر انساني به هر ميزان معرفت ميتواند مستقيم با خدا مرتبط شود. و پيامبران و اوليا واسطههاي فيضاند كه موجب تسهيل اين ارتباطات ميشوند.
در پارادايم ديني، هم به عامل با اراده و كُنشگر فعّال توجه ميشود و خطاب و پيام ناظر به اوست و هم به وجود ساختهاي اجتماعي و تأثير آنها بر فرد اذعان شده است. اصولاً از منظر اسلامي انسانهايِ ماهيّتِ انساني يافته، انسانهاي بارورشده از نظر فطرت انساني هستند كه واقعاً اعضاي يك پيكرند، و روح واحد بر آنها حكم فرماست.
جامعه را نه تنها افراد زنده و حاضر آن ميسازند، بلكه اعمال نيك و بد گذشتگان نيز بر آن تأثير گذاشته و آثار وضعي رفتار آحاد افراد جامعه كليّت جامعه را تحت تأثير قرار ميدهد.
در اين پارادايم، براي تبيين واقعيات از جمله واقعيت اجتماعي، منابع شناخت توسعه يافته و شامل طبيعت، جامعه، تاريخ، عقل، دل (قلب) و غيب ميگردد و ابزار شناخت نيز بسط يافته و شامل ابزارهاي حسي، عقلي، شهودي، وحي و الهام ميشود و ملاك صحت همة معارف، انطباق آنها با واقع است.
- آرون، ريمون، مراحل اساسي انديشه جامعهشناسي، ترجمه باقر پرهام، چاپ دوّم، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، 1370.
- اژدري زاده، حسين، تأملي جامعه شناختي بر مباحث معرفتي علامه طباطبايي در تفسير الميزان، معرفت و جامعه، بهكوشش حفيظ الله فولادي، قم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، 1384.
- ايمان، محمدتقي، کارگاه پارادايمهاي علوم انساني، قم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، 1/9/1385.
- بورديو، پيير، نظريه کُنش، دلايل عمل و انتخاب عقلاني، ترجمة مرتضي مرديها، چاپ دوم، تهران، نقش و نگار، 1381.
- پارسانيا، حميد، ايدئولوژي، علم، قم، مؤسسه بوستان كتاب، 1385.
- جوادي آملي، عبدالله، «سياست حكمت متعاليّه»، نشريّه پگاه حوزه، ش 229.
- جوادي آملي، عبدالله، علم و هويت، سلسله نشستهاي علمي دانشگاه باقرالعلوم، قم، 1385.
- حرعاملي، محمدبن حسن، وسائل الشيعة، بيروت، دار احياء التراث العربي، بيتا.
- حكيمي، محمدرضا وديگران، الحياة، طهران، دائرة الطباعه و النشر، 1360.
- خسروپناه، عبدالحسين، گستره شريعت، قم، دفتر نشر معارف، 1382.
- خيري، حسن، پاياننامه كارشناسي ارشد: حداقل وجدان جمعي به منظور برقراري نظم اجنماعي از ديدگاه اسلام، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني.
- رابرتسون، رونالد، جهاني شدن، ترجمة كمال پولادي، تهران، ثالث، 1380.
- ريتزر، جورج، نظريه جامعهشناسي در دوران معاصر، ترجمة محسن ثلاثي، چ چهارم، تهران، علمي، 1379
- شجاعيزند، عليرضا، دين، جامعه و عرفي شدن، تهران، مركزي، 1380.
- شيخ عباس قمي، سفينه النجاة ومدينة الحكم و الآثار، بيروت، مؤسسه الوفا (دار المرتضي)، بيتا.
- شيرواني، علي، سرشت انسان: پژوهشي در خداشناسي، قم، معاونت امور اساتيد و دروس معارف اسلامي، 1376.
- صدر، محمدباقر، فلسفتنا، قم: دار الكتاب الاسلامي، بيتا.
- طباطبايي، سيدمحمدحسين، اصول فلسفه و روش رئاليسم، تهران، شركت افست (سهامي عام)، بيتا.
- فروند، ژولين، نظريههاي مربوط به علوم انساني، ترجمة عليمحمد کاردان، تهران، مرکز نشر دانشگاهي، 1372.
- كلمن، جيمز، بنيادهاي نظريه اجتماعي، ترجمة منوچهر صبوري، تهران، ني، 1377.
- كليني، محمد، اصول الكافي، ج1، تهران، مسجد چهارده معصوم، بيتا.
- گي روشه، تغييرات اجتماعي، ترجمة منصور وثوقي، تهران، ني، 1383.
- محسني تبريزي، عليرضا، جزوه نظريههاي روانشناسي اجتماعي، بيتا.
- محمدي، رحيم، درآمدي بر جامعه شناسي عقلانيت، تهران، مركز بازشناسي اسلام و ايران، 1382.
- مجلسي، محمدتقي، بحار الانوار، ج17، 51، 52، 84، بيروت: دار الإحياء التراث العربي، 1403ق.
- مطهري، مرتضي، انسان در قرآن، قم، صدرا، بيتا.
- نراقي، احمد، معراج السعاده، قم، مؤسسه انتشارات هجرت، 1375